با سلام و خسته نباشید
سئوال اول:چرا همه پیامبران در منطقه بین خاورمیانه برانگیخته شدند؟
سئوال دوم:چرا در قران و سایر کتب آسمانی داستان های مشترکی می بینیم؟
سئوال سوم:دلیل رد تئوری جبرگرایی چیست؟
با تشکر
پرسش 1:
داستان کتب آسماني شرح :
چرا همه پيامبران در منطقه بين خاورميانه برانگيخته شدند؟
پاسخ:
با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز.
يكي از مشكلات رخدادهاي تاريخي عدم شفافيت آن است؛مکان ظهور پيامبران از مسايل تاريخي است كه ابهام دارد و قضاوت درباره آن مشكل است. اما با توجه به رهنمودهاي وحياني مي گوييم:ظهور پيامبران اختصاص به منطقه خاصى ندارد . طبق آموزه هاي اسلامي همه امت ها از خود پيامبر داشته اند:
« و ان من امّة الا خلافيها نذير، (1 ) در هر امتي نذير و هشدار دهنده اي وجود دارد ».
نيز:« لقد بعثنا في كلّ أمة رسولاً أنِ اعبدواالله و اجتنبوا الطاغوت؛ (2) در هر امتي پيامبري فرستاديم (تا به مردم بگويند) كه خدا را بپرستيد و از پرستش بت دوري كنيد».
اگر در قرآن مجيد، تنها نام عدّه معدودى از پيامبران بزرگ برده شده؛ بدين معنا نيست كه تعداد ايشان منحصر به همين افراد است؛ بلكه در قرآن تصريح شده است كه بسيارى از پيامبران بودهاند كه نامى از ايشان در قرآن به ميان نيامده است:
« و رسلاً لم نقصصهم عليك». (3)
بنابراين نمىتوان گفت كه همه پيامبران در يك منطقه خاص ظهور نمودهاند، بلكه طبق احاديثى كه در مورد تعداد آنان رسيده ؛يعني124 چهار هزار نفر، از اين تعداد چند پيامبر مشخص مربوط به آسيا و خاورميانه است، از بقيه خبري نيست .
اين احتمال نيز بعيد نيست که بسياري از مناطق جهان همانند هند، چين، آمريكا و ... در گذشته هاي دور كه امكان ارتباط وجود نداشته، بر حسب ضرورت پيامبراني مبعوث شدند. شواهد تاريخي گواه اين معناست ، مثلا بودا گر چه نامش را به عنوان پيامبر نمي برند، ولي وقتي زندگي او بررسي مي شود، بسياري از خصوصيات پيامبران را در زندگي او و شكل تماس وي با جهان غيب مشاهده ميكنيم.
از نظر عقلى نيز منطقه جغرافيايى پيامبر مهم نيست؛ بلكه مهم ، تسليم حقيقت شدن است، چنان كه گروندگان به اسلام از نقاط مختلف دنيا بوده و هستند.
پيامبران بزرگ در منطقه خاور ميانه ظهور نموده اند. البته پيامبران اولوالعزم و صاحب شريعت و كتاب آسماني، از شرق ميانه برخاستند. نوح(ع) از عراق برخاست . مركز دعوت ابراهيم(ع) عراق و شام بود، به مصر و حجاز نيز سفر كرد. موسي(ع) از مصر برخاست. چون که در زمان ظهور پيامبران، منطقه مسكونى عمده انسانها مناطق آسيايى بود و خاور ميانه مهد تمدن قرار داشت.
مورخان بزرگ جهان تصريح مي كنند كه مشرق زمين (مخصوصاً شرق ميانه) گهواره تمدن انساني است ؛منطقه اي كه به نام هلال خصيب است.
تمدن مصر باستان كه قديمي ترين تمدّن شناخته شده جهان است، تمدّن بابل در عراق، تمدن يمن در جنوب حجاز، همچنين تمدّن ايران و شامات، همه نمونة تمدن هاي معروف بشري هستند ... قدمت تمدن انساني در اين مناطق به هفت هزار سال يا بيش تر باز مي گردد.
از سوي ديگر، رابطه نزديكي ميان تمدن انساني و ظهور پيامبران بزرگ است، زيرا انسان هاي متمدن نياز بيش تري به آيين هاي الهي دارند، تا هم قوانين حقوقي و اجتماعي را تضمين كرده، جلو تجاوز و مفاسد را بگيرد، هم فطرت الهي آن ها را شكوفا سازد. به همين دليل مي گوييم نياز بشر امروز مخصوصاً كشورهايي كه از تمدن و صنعت سهم بيش تري دارند، به مذهب، از هر زمين بيش تر است.
بعيد نيست ادعا شود كه هبوط حضرت آدم(ع) و ثقل جمعيت بشري در منطقه خاوري بوده و انسان ها از اين منطقه به ديگر مناطق کوچ کرده اند . اگر چنين باشد مي گوييم : بين ثقل جمعيت و تمدن و بعثت پيامبران ارتباط منطقي برقرار است.
با اين وجود برخي از مورخان باور دارند كه پيامبران از مناطق معتدل ظهور نموده اند، زيرا در مناطق معتدل به دليل ظهور دانش ها و صنعت، بيش تر زمينه كمال انسان ها فراهم مي شود و بيش تر آماده پذيرش پيامبران هستند. ابن خلدون از طرفداران اين نگرش است. وي مينويسد: حتي بعثت پيامبران بيش تر در نواحي معتدل بوده و ما خبر بعثت پيامبري را در اقليم جنوبي و شمالي نيافته ايم، از آن جهت كه پيامبران بايد از نظر خلقت، كامل ترين افراد باشند تا پيامي كه از جانب خدا مي آورند، مورد قبول واقع شود.(4)
پي نوشت:
1. فاطر(40) آيه 24.
2. نحل(16)آيه 36.
3. نساء(4) آيه 124.
4. جعفر سبحاني، منشور جاويد ،ج10ص100- 105؛
ناصر مکارم ،پيام قرآن، ج7 ،ص396-398.
پرسش 2:
چرا در قرآن و ساير کتب آسماني داستان هاي مشترکي مي بينيم؟
پاسخ:
اين که قرآن و ساير کتب آسماني در پيام ها و داستان ها و احکام و معارف شبيه هستند، به دليل آن است که منشا آن ها يگانه است.خداوند است که اين کتاب ها را بر پيامبرانش نازل کرده و هر کتاب تصديق کننده کتب پيشين است . از اين رو پيام ها و داستان ها و محتواي شان با هم يکسان مي باشد:
نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْه؛(1)
(همان كسى كه) كتاب را به حق بر تو نازل كرد، كه با نشانههاى كتب پيشين، منطبق است.
وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ؛(2)
آنچه را پيش از من از تورات بوده، تصديق مىكنم.
وَ آتَيْناهُ الْإِنْجيلَ فيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراة؛(3)
و به دنبال آن ها [پيامبران پيشين]، عيسى بن مريم را فرستاديم ،در حالى كه كتاب تورات را كه پيش از او فرستاده شده بود، تصديق داشت.
البته کتب آسماني بعدي دقيقا آنچه از معارف و قصص و احکام در کتب قبل آمده ، به عنوان وحي آسماني، صد در صد تاييد مي کردند . بعضي احکام را امضا نموده و بعضي را نسخ کرده و حکم جديد مي آوردند . در اين زمينه ها مشابهت کامل داشند . اگر امروز شباهت ها در کليت داستان ها و معارف و احکام است و در جزئيات با هم تفاوت و مخالفت دارند، از آن روست که در کتب قبلي دست تحريف داخل شده و تغييراتي ايجاد نموده است.
پي نوشت ها:
1.آل عمران(3)،آيه3.
2. همان،آيه50.
3. مائده(5)آيه46.
پرسش 3:
دليل رد تئوري جبرگرايي چيست؟
پاسخ:
جبرگرائي در مكاتب مختلف مطرح شده و معاني مختلف و متعدد دارد و هر كدام نيازمند به بررسي خاص و نقد خاص مي باشد. مانند « جبر گرائي اشعري » كه در مقابل نظريه «تفويض» معتزله و نظريه « امر بين الامرين» شيعه است كه هر سه نظريه ناظر به افعال انسان مي باشند .
اولي انسان را در عمل هايش مجبور و دومي مختار مطلق و سومي بين اين دو مي داند ، « جبر گرائي مادي » « جبرگرائي تاريخي » و... .
در سوال خود مورد سوال را از بين اين نظريه ها و مكاتب بيان نكرده ايد. براين اساس به نقد كلي بحث جبر گرائي مي پردازيم. در صورت لزوم با تعيين مكتب مورد نظر پرسش را روشن تر ارسال فرمائيد.
جبر و اختيار در باره حدود قدرت و اختيار انسان مطرح است. جبر عبارت است از نسبت دادن كار انسان به خدا. جبريها ميگويند: انسان در كارهاي خود هيچ گونه اراده و اختياري ندارد و با موجودات ديگر تفاوتي ندارد.
اختيار عبارت است از نسبت دادن كار انسان به خود او. (1)
از ديدگاه وجدان و قرآن باطل است. اما از منظر عقل و وجدان، انسان در اثبات آزادي و اختيار و رد جبر ،جز وجدان و دريافت دروني به چيز ديگري نيازي ندارد، زيرا هر فردي در عين ميل و علاقه به انجام عملي، خود را بر ترك آن توانا ميبيند، چنين است عكس آن .
اين كه گويي اين كنم يا آن كنم
خود دليل اختيار است اي صنم
در همان ابتدا قبل از آن كه چيزي ياد بگيرد و درس بخواند، به طور غريزي و فطري خود را مختار و آزاد ميداند. اگر از چيزي بدش آمد، آن را قبول نميكند و ميگويد نميخواهم. اگر به او گفته شود. چرا نميخواهي، جواب ميدهد دوست ندارم.
اگر خود را مجبور ميدانست، گفتن اين كه نميخواهم و دوست ندارم، منعي نداشت. پس آزادي فطرتاً در نهاد بشر گذاشته شده و بشر در نهاد خود آزادي را مييابد.
شما كه نامه نوشته و از ما سؤال كردهايد، آيا احساس جبر كرديد؟ آيا وقتي يك ليوان آب برميداريد و ميخوريد، احساس جبر ميكنيد؟ آيا وقتي ميخواهيد كاري بكنيد، خود را قادر بر ترك آن نميدانيد؟ اگر به وجدان خود مراجعه نماييد و در اعمال و رفتارتان دقت كنيد، خواهيد دانست كه آزاديد و كسي شما را مجبور نميكند.
جبر مفاسدي زيادي دارد كه عقل و وجدان از پذيرفتن آنها امتناع دارد و نميتواند قبول كند، از جمله اين كه:
1 - انكار اصل آزادي در انسان مايه سقوط تمام ارزشهاي انساني است، در نتيجه ميان نيكوكار و بدكار، ستمگر و دادگر، خدمتگزار و جاني فرقي نخواهد بود، زيرا هيچ كدام از اين دو گروه در انجام عمل خود مختار و آزاد نبودهاند. اين كه ميبينيم بعضي را خوب و بعضي را بد ميدانيم ،دليل بر اين است كه آنها را صاحب اختيار و داراي نقش در كارهاشان ميدانيم. اصولاً قانون و مجازات وجود دارد، هم چنين تكليف خداوند به انسانها و ايمان و كفر و...
2 - انكار آزادي، ويرانگر مباني حقوق و قوانين مربوط به ارتكاب جرائم است، زيرا با پذيرفتن مجبور بودن انسان، ديگر جرم مفهومي نخواهد داشت . تقسيم انسان به مجرم و غير مجرم بي معني خواهد بود. اين كه ميبينم در تمامي دنيا از اول تاكنون مجرم را مجازات و نيكوكار را تشويق ميكنند، دليل بر اين است كه انسان را مختار ميدانند.
قرآن كريم آزادي در انسان را مورد تأييد قرار داده و آن را زيربناي تشريع دانسته : "براي انسان جز نتيجه تلاش خود چيزي نيست".(2)
"هر انسان در گرو كار خود ميباشد". (3)
و: "ما راه را به او (انسان) نشان داديم، خواه شاكر باشد و بپذيرد، و يا ناسپاس باشد (و نپذيرد)".(4)
اصولاً اگر انسان مختار نباشد، آمدن پيامبران و راهنمايي آنان بيهوده خواهد بود. نيز اگر انسان در اعمالش مجبور باشد، چرا يكي به بهشت و ديگري به جهنم برود؟ چرا صدام را بد بگوييم و امام خميني را خوب؟
بنابراين از ديدگاه قرآن كريم، انسان موجودي است كه سرنوشتش را خود رقم ميزند.
اين كه گفته ميشود خدا سرنوشت انسان را تعيين كرده، درست است، ولي بدين معني است كه خداوند انسان را انتخابگر و آزادمنش آفريده است. خواست خدا اين است كه سرنوشت انسان به دست خود او تعيين گردد . كارهايش را با انتخاب گري و تصميم انجام دهد. خداوند زندگي انسان را اين گونه تعيين نموده است كه با انتخاب خود، يك راه را انتخاب كند. سرنوشت او اين گونه رقم خورده كه با اختيار، چيزي را برگزيند يا آن را نپذيرد . درست است كه خداوند از ابتدا بر همه چيز عالم بوده و همان را تعيين نموده، اما معناي آن چنين است كه خداوند از ابتدا عالم بود كه انسان با اختيار خود آن عمل را انتخاب يا ترك ميكند و انسان با اختيار خود، همان را انجام ميدهد.
به ديگر سخن: همان گونه كه اصل وجود انسان و اصل كار و كوشش او مورد اراده خدا و تابع مشيت او است، يعني خدا او را آفريده و به او نيروي فعاليت داده ، همچنين مختار بودن انسان مورد اراده خداوند است، يعني خدا از اول انسان را طوري آفريده كه كارهايش را با اراده خود انجام دهد. (5) براي اطلاع بيش تر به كتاب انسان و سرنوشت استاد مطهري و ج 4 كتاب منشور جاويد از استاد جعفر سبحاني و علم پيشين الهي و آزادي انسان از آقاي سعيدي مهر مراجعه فرماييد.
پينوشتها:
1. دائرةالمعارف فارسي، مصاحب، ج 1، ص728 ، واژه جبر و قدر.
2 . نجم (53) آيه 39.
3. مدثر (74) آيه 38.
4. انسان (75) آيه 3.
5. جعفر سبحاني، منشور جاويد، ج 4، ص 340.






