دلایل شما برای همکاری حضرت علی با غیر قابل توجیه است .
با سلام و تشکر به خاطر ارتباط تان با اين مرکز.
براي امير المومنين در قبال حوادث پس از ماجراي سقيفه سه راهکار وجود داشت :
نخست: قيام و جنگ عليه دستگاه حاکمه خلافت، در مسير احقاق حق از دست رفته و غصب خلافت، در شرايطي که از يک سو مسلمانان از فقدان رسول خدا در مصيبت بودند. از سوي ديگر امپراطوريهاي ايران و روم خطري جدي براي جهان اسلام بودند . از درون نيز منافقان و دشمنان قسم خورده اسلام به تخريب از درون مشغول بودند. آيا در چنين شرايطي قيام مسلحانه علي (ع) عليه دستگاه حاکمه جز ضعف و ناتواني و فروپاشي نظام اسلامي در پي خواهد داشت؟
دومين راهکار:
انزوا و گوشه نشيني مطلق:
چنين انتظاري از امير المومنين که در انزواي کامل قرار گيرد و در امور داخلي و خارجي کشور اسلامي هيچ مداخلهاي ننمايد و کاملا بيتفاوت باشد ،با روحيه امير مومنان سازگار نيست.
آخرين راهکار گوشه گيري نسبي:
حضرت از پذيرش مسئوليت از سوي حکومت ،همچنين شرکت در جنگ ها کناره گيري نمايد، ولي هر گاه مصلحت مسلمانان اقتضا نمايد، مداخله نمايد.
بنابراين اگر ديده ميشود امير المومنين در مقام مشورت برآمدند و به خلفا نظرات مشورتي ارائه ميدهند ،هيچ گاه به معناي تاييد خلافت خلفا نيست، همان گونه که در موارد ضرورت حفظ مصالح مسلمانان انتقادهايي از دستگاه حکومت مينمودند.
******
به نظر ميرسد بهترين بيان در اين باره سخنان حضرت است که در خطبه شقشقيه در نهجالبلاغه آمده، از اين رو به نقل آن اکتفا ميشود، حضرت فرمود:
« به خدا سوگند که آن مرد (ابوبکر پسر ابوقحافه) لباس خلافت را بر تن کرد، در حالي که نيک ميدانست جايگاه من در خلافت مانند محور سنگ آسياب است (که بدون آن از چرخش باز ميماند). در آن زمان که خلافت به انحراف گراييده بود، پردهاي ميان خود و زمامداران افکندم، روي از آن گردانيدم، در انديشه شدم که با دست بُريده و بدون ياور (براي به دست آوردن حقي که از من غصب شد) پيکار نمايم، يا دربرابر آن رويداد تاريک و پرابهام صبر کنم. به اين نتيجه رسيدم که صبر و شکيبايي، خردمندانهتر از مبارزه و پيکار است، پس در حالي که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم، صبر کردم و نظارهگر غارت ميراث خود شدم، تا آن که دوران اوّلي (ابوبکر) گذشت، و خلافت را پس از خود به دست پسر خطاب (عمر) سپرد.
شگفتا با آن که ابوبکر در زمان حياتش قصد کنارهگيري از خلافت را داشت، عقد عروس خلافت را پس از مرگش براي ديگري بست. آن دو چه سخت پستان خلافت را ميان خود تقسيم کردند و دوشيدند.
ابوبکر امر حکومت را به روحيهاي خشن سپرد؛ کسي که سخنش درشت و همراهي با او سخت و دشوار بود. با لغزشهاي فراوان و عذرخواهي بسيار! همراهي با حکومت او مانند سواري با شتري سرکش بود که اگر سوار مهار آن را بکشد، بينياش مجروح ميشود، و اگر به حال خود رهايش کند، سوارش را زمين ميزند و به هلاکت ميرساند.
به خدا سوگند! مردم در دوران حکومت او گرفتار خطا و ناآرامي و تبدل رأي و کجروي شدند! من در آن دوران (با آن که طولاني بود و بار سنگين بلاها را بر دوش داشتم) صبر کردم، تا آن که دوران او نيز گذشت، و امر خلافت را به جمعي سپرد که ميپنداشت من هم يکي از آن هايم.
پناه به خدا از آن شورا! چه زماني فضيلت و برتري من بر اولين آن ها (ابوبکر) مورد شک و ترديد بود، تا امروز بخواهم در کنار و همپايه اينان (اعضاي شورا) قرار داده شوم؟
در عين حال باز راه شکيبايي را در پيش گرفتم و در کنار آن مرغان به پرواز درآمدم و با آنان در جريان شورا گاهي بالا و گاهي پايين ميرفتم. در آن شورا يک نفر (سعد بن وقاص) به خاطر کينهاي که در دل داشت، به من رأي نداد و ديگري (عبدالرحمن بن عوف) به برادر زنش (عثمان) تمايل يافت و چيزهاي ديگري که بيان آن صلاح نيست، تا آن که سومي به خلافت رسيد که کارش پر کردن شکم و تهي کردن آن بود و خاندان پدريش (بني اميه) با او برخاستند و مانند شتري که علفهاي تازة بهار را با حرص و وَلَع ميبلعد، به چپاول بيتالمال پرداختند، تا وضع به گونهاي شد که آنچه رشته بود، از هم گسست و کردار ناشايستش کار او را ساخت و شکمپارگياش او را بر زمين زد».(1)
پي نوشت :
1 نهجالبلاغه، خطبه 3.






