پاسخ ارائه شده در پاسخ به سوال یک پرسشگر با مشخصات خاص می باشد لذا در صورتی که سوالی دارید از طریق درگاه های پاسخگویی پیگیری فرمائید.
در اين اثر، به طور خلاصه چهار نظريه ي تحليلي (تعبد، انقلاب، دفاع، اصلاح) درباره قيام عاشورا ارائه ميشود و از پرداختن به جزئيات واقعه پرهيز مي شود.

چكيده
در اين اثر، به طور خلاصه چهار نظريه ي تحليلي (تعبد، انقلاب، دفاع، اصلاح) درباره قيام عاشورا ارائه ميشود و از پرداختن به جزئيات واقعه پرهيز مي شود.
در تحليل كليت حركت آن امام، موضوعاتي چون امكان پيدايي، زمينه هاي اجتماعي و فرهنگي به طور عام، عقلانيت پنهان در واقعه كربلا مورد بررسي قرار مي گيرد.
اهميت بحث حاضر در اين است كه از يك جهت با توجه به گستردگي اي كه در مباحث كلامي و اعتقادي حال حاضر پديد آمده، به واقعه عاشورا نيز از جنبه استدلالي توجه نموده است و از سوي ديگر، از ميان انگيزه هاي مختلفي كه در آثار پيشروان و متأخرين وجود داشته، مهم ترين آنها استخراج شده، طبق شيوه كلامي، مورد بررسي قرار مي گيرد.
كليد واژه ها: عاشورا، امام حسين (عليه السلام)، قيام، علم امام، تعبد، انقلاب، دفاع، اصلاح.

مقدمه
تقريبا تمامي متون تاريخي كهن مربوط به اسلام، در خصوص واقعه عاشورا مطالبي را درج كرده اند؛ اما در اكثر قريب به اتفاق اين روايت ها، بيشتر به روايت واقعه توجه شده از تحليل آن صرف نظر گشته است؛ در اين ميان گزارش هاي تكان دهنده اي كه مربوط به جزئيات واقعه بوده، توسط راويان و شاعران در هر كوي و برزني سروده و بيان مي شد كه به دليل فضاي نامناسب زمان، به «جن سروده هاي يا هاتفانه ها» مشهور شدند (سردرودي، 1381، ص 20).
در پي اين موضوع، تحريف هاي مورخان را نيز نبايد ناديده انگاشت. از جمله ي اين افراد مي توان به ابن كثير، ابن عربي (قاضي ابوبكر) و ابن تيميه اشاره كرد كه نوع بيان و واقعه در آثارشان از کينه توزي خالي نيست. در ادامه، افراد بزرگي چون ابن خلدون نيز در اين باره بحث كرده اند. نوع نگاه ابن خلدون به مقوله كلي تاريخ، نگاهي عقلاني است؛ اما در خصوص واقعه عاشورا، فلسفه وي فلسفه ي غلبه و قدرت است كه مي گويد: «الحق مع غلب كائنا من كان»: حق با كسي است كه غالب شود؛ هر كسي كه مي خواهد باشد (همان، ص 70).
خلاصه سخن اينكه: در ميان پيشروان، اعم از سني و شيعه، بزرگاني نظير شيخ مرتضي (رحمه الله)، شيخ طوسي، سيدبن طاووس و محمدباقر مجلسي آثار گرانقدري بر جاي گذاشته اند كه در روشنگري واقعه، بعد از تحريف هاي بسياري كه صورت گرفته بود، بسيار مؤثر افتاد؛ اما در تمامي اين آثار، بُعد رواني واقعه مد نظر بوده است؛ با وجود اين در دهه هاي اخير، در نهضتي كه به روشنگري در واقعه عاشورا شهرت دارد، آثار تحليلي بزرگي نگارش يافت؛ در اين ميان مي توان از حماسه حسيني، اثر استاد شهيد مرتضي مطهري، قيام امام حسين (عليه السلام) اثر سيدجعفر شهيدي و آثار و سخنراني هاي پراكنده دكتر علي شريعتي در كنار اثر شهيد جاويد صالحي نجف آبادي ياد كرد كه هر كدام وجهي از فلسفه قيام عاشورا را تحليل و بررسي كرده، آن را در كنار مقوله هايي نظير عبوديت به عنوان يكي از انگيزه هاي قيام جنبه ي عقلاني بخشيدند.

فرضيه
چنان كه در چكيده يادآور شديم، در اين مقاله سعي شده از چهار نظريه مهم، از ميان نظريات مطرح در واقعه عاشورا، سخن به ميان آيد. در نظريه تعبد سؤال اصلي اين است كه آيا انگيزه ي قيام امام حسين (عليه السلام) صرفا انجام وظيفه ي الهي بدون توجه به نتايج آن بود، يا خير؟ همچنين در نظريات انقلاب، دفاع و اصلاح نيز چنين برداشتي مد نظر است. با تحليل و بررسي هر يك از عوامل و زمينه ها با صبغه ي تحليل كلامي، نتايجي حاصل مي آيد كه با مقوله هاي عصمت، علم امام و... منافاتي ندارد.

1. نظريه تعبد
طبق نظريه فوق، امام حسين (عليه السلام) از سر تسليم و تعبد پاي در راه نهاد و حركت عاشورايي خود را آغاز كرد و در اين راه از اسارت اهل بيتش نيز سر بر نتافت؛ به بياني ديگر امام حسين (عليه السلام) اسطوره ي آسماني است و مرغ سعادتي است كه با شهادت‌، در قله قاف نشسته است و كسي توان آن را ندارد كه به اين وادي اسرارآميز وارد شود و عقل را در اين حريم مقدس جايي نيست.
اعتقاد كساني كه حركت عاشورا را از اين منظر نگريسته اند، برگرفته از چنين حديثي بود: «هر يك از امامان معصوم (عليه السلام) صحيفه اي از طرف خدا داشته اند كه آن را باز مي كردند و مطابق آن عمل مي نمودند و هر گاه صحيفه مذكور، به صفحات پاياني مي رسيد. امام (عليه السلام) نيز به پايان عمر خود پي مي برد و طبق آن به استقبال مرگ و لقاءالله مي رفت.» (مجلسي، 1403ق، ص202).

تجزيه وتحليل اين نظريه
فهم درست نظريه، منوط بر اين است كه امام حسين (عليه السلام) چنان معرفي شود كه در باور شيعيان مي گنجد؛ يعني بسان تنديسي از كمال انساني كه ابعاد وجود ايشان از فرط كمال به تمامي براي آدمي روشن نمي شود و جز خداي متعال، كسي از عهده ي فهم كمالات ايشان بر نمي آيد؛ با اين حال در عبوديت نيز چنان است كه جز با رضا و اراده ي خداي متعال، هيچ عملي انجام نمي دهد. در باور شيعيان، چنين كسي «امام» خوانده مي شود (كافي، 1364، ج1). بر اين اساس، امام همه ي احكام الهي را مي داند؛ بنابراين اگر در موردي فرماني از خداي متعال وجود داشته باشد، به هيچ روي از دايره دانايي امام بيرون نخواهد بود.

ملاحظاتي چند درباره اين نظريه
بدون اين مبنا، نظريه تعبد را نمي توان سامان داد؛ زيرا نظريه بر اين اصل استوار است كه اين حركت، فرماني بوده از طرف خداوند و امام حسين (عليه السلام) نيز به سرانجام آن آگاهي داشته است. طبق اصل «عصمت» در تفكر شيعي، اين مسئله بحث بر نمي دارد و از اصول مسلم و مشخص تفكر شيعي است. امام بر اساس اين اصل و به توفيق عصمت، هيچ گاه به نافرماني درنمي غلتد. امام كه بر قله كمال انساني جاي دارد، از بطالت عبث و كثافت كينه و حقارت عناد به دور است و در حقيقت نفي بيهودگي كينه و لجاجت در وجود متعالي امام، زمينه اي فراهم مي آورد كه در آن نظريه تعبد جلوه نمايد و با توفيق تمام از عهده ي توجيه حركتي كه پايان آن در ابتدا معلوم و ناخوش است، برآيد؛ بنابراين با پذيرش آگاهي امام حسين (عليه السلام) از انجام حركت، در صورتي راه به نظريه ي تعبد باز مي شود كه توجيه هاي ديگر مبتني بر امور ياد شده براي كاري كه از همان ابتدا انتهاي غم آلود آن پيدا بود، ممكن نباشد.

وجوه نظريه تعبد
نظريه تعبد بر مفاهيم زير استوار است:
1. علم امام؛
2. عصمت امام؛
3. وجود فرمان الهي.
علم امام: بدين معني كه امام همه ي حوادث آينده را به كمك علم لدني خود مي داند و از نتايج كارهايي كه انجام مي دهد، باخبر است. براي چنين شخصيتي، معني ندارد كه بگوييم «برنامه ريزي و تلاش كرد و به هدف دلخواه خود نرسيد». چنين كسي اگر حركتي را آغاز كرده و به هدف نرسيده، معلوم مي شود مصلحتي پنهان در كار بوده است و فقط به جهت تعبد آن حركت را آغاز كرده است.
عصمت امام: امام در عقيده شيعه، شخصيتي معصوم است و به گناه و حتي ترك اولي نيز درنخواهد افتاد؛ بر اين مبنا، گرچه براي حركت عاشورا ـ حسب ظاهر ـ فرجام دلخواه نبود، اما امام معصوم هيچ گاه از فرمان الهي سر نمي پيچد و در برابر تكاليف او تسليم است.
وجودت فرمان الهي: اين مفهوم از مصلحت پنهان حكايت مي كند؛ مصلحتي كه دست كم در آن زمان براي كسي معلوم نبود.
نهايت اينكه: نظريه تعبد، راه حل گزاره هاي متناقض نماي تاريخي از يك سو و كلامي از سوي ديگر است. نظريه تعبد حاكي از آن است كه امام حسين (عليه السلام) مي دانست كه حركت او به ناكامي پايان خواهد پذيرفت؛ اما چون تسليم و متعبد به فرمان الهي بود، حركت خود را آغاز كرد و به سرانجام خونين ختم نمود.

نقد نظريه
از اين ديدگاه، حركت عاشورايي، به دليل آنكه سرانجامش در آغاز پيدا بود، در حوصله تدبير نمي گنجد؛ بدين معني كه در حركت امام حسين(عليه السلام) هدف، جلب رضايت پروردگار بود. اساسا تعبد از ريشه عبوديت به قصد انجام فرمان الهي در زمينه اي صورت مي گيرد كه شخص متعبد سازو كار منطقي جداگانه اي جز تعبد به فرمان الهي ندارد؛ پس حتي اگر اميد به توفيق هم نداشته باشد، پاي در راه مي نهد و بر اساس فرمان الهي حركت مي كند.
در فضاي تعبد، فرصتي براي تحليل حركت و انديشه ورزي وجود ندارد يا اگر وجود داشته باشد، تأثيري در ايجاد انگيزه و حركت ندارد. كساني كه نظريه تعبد را مطرح مي كنند، بر اين باورند كه بر اساس تحليل شرايط سياسي و اجتماعي آن روزگار، حضرت از آغاز حركت خود، به شهادت خود در كربلا علم داشتند؛ حتي از چگونگي شهادت، زمان و مكان شهادت آگاهي داشتند. اين گروه با چنين پيش فرضي، راهي ندارند جز آنكه حركت عاشورا را با منطق وقوع تعبد توجيه كنند؛ بدين جهت راهي براي توضيح آن حركت باقي نمي ماند كه در خور شأن والاي امام (عليه السلام) باشد، به جز تعبد؛ بنابراين حركت ايشان نه از سر شوق برنامه و هدف، بلكه از لذت رضايت پرودرگار نيرو مي گرفت.
سؤال اساسي در نظريه تعبد اين است: آيا امام حسين (عليه السلام) به كليه حوادث مسير كربلا علم داشتند و پيشاپيش مي دانستند كه اين حركت با شهادت پايان خواهد پذيرفت يا خير؟ و بر فرض دانش امام به سرانجام حركت، آيا خواست الهي به حتميت شرعي وقوع اين حركت بوده است يا خير؟
به عبارت ديگر، حضرت تكليف داشتند با حركت عاشورايي خود قيام كنند يا خير؟
پس دو نكته در اين نظريه وجود دارد: يكي علم امام و ديگري فرمان الهي كه زمينه اظهار تعبد را براي امام حسين (عليه السلام) فراهم مي سازد.
درباره علم امام حسين (عليه السلام) بايد گفت: راه آن حضرت براي نيل به آن دانايي، تنها به علم امامت منحصر نبود، بلكه مي توان پيشگويي هاي معتبري از منابع تاريخي و ديني به دست آورد كه پيشاپيش از پايان كار عاشورا خبر مي داد و امام حسين (عليه السلام) از همه ي آنها آگاه بود(طوسي، بي تا، ج4، ص182)؛ براي نمونه سيدبن طاووس در لهوف، خطبه اي از پيامبر(عليه السلام) نقل مي كند كه آن حضرت بر فراز منبر از شهادت فرزندش حسين (عليه السلام) سخن گفت و اندوه خود را اظهار نمود و حاضران نيز از اندوه پيامبر (عليه السلام) متأثر شدند.
همچنين از امام حسين (عليه السلام) نقل است كه فرمود: «پدرم علي (عليه السلام) به من خبر داد كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) از شهادت من و او خبر داده و فرموده است قبر من نزديك قبر پدرم خواهد بود».
نظريه تعبد، نظريه اي است كه در بستر عقايد ديني درباره علم امام معصوم (عليه السلام) شكل مي گيرد و پذيرش آن به وفاق عقايد كلامي و وقايع تاريخي مي انجامد.
غالب دينداران همواره نگران اين مسئله بودند كه اگر حركت امام حسين(عليه السلام) ناكام بود، چرا آن حضرت حركت خود را آغاز كرد؟ به ويژه آنكه امام (عليه السلام) بيش از همه به آن وقايع اطلاع دارد و نتايج كارها را مي داند. نظريه تعبد، بيشتر به اين دغدغه ها پاسخ مي دهد؛ در حقيقت خاستگاه نظريه تعبد در حوزه باورمندان به مسائل اعتقادي شيعه، به قصد پاسخگويي و حل شبهات به وجود آمده است.
حقيقت آن است كه دغدغه و نگراني ياد شده، اساس استوار ندارد. مي توان همه ي آن عقايد كلامي در باب امام را نيز حفظ كرد و واقعه عاشورا را هم همراه با آن پذيرفت. ناكامي حركت عاشورا، با نامحدود بودن علم امام معصوم (عليه السلام) هيچ ناسازگاري ندارد؛ زيرا يقينا امامان (عليه السلام) در زندگي جاري خود به علوم متعارف عمل و رفتار مي كردند و هيچ گاه به علوم پنهان خود، زندگي و رفتار نمي كردند.
تذكار پاياني در نقد نظريه تعبد اينكه: حضرت (عليه السلام) تكليف شرعي داشتند كه قيام كنند. فهم اين تكليف شرعي از دو راه ميسر بوده است: يكي از راه علم لدني امام به احكام شرعي واقعي و دوم از راه اجتهاد. با مراجعه به منابع اوليه اسلامي، راه دوم در سخنان امام حسين (عليه السلام) به وضوح توضيح و تفسير شده است. حضرت در سخنراني هاي بسياري اشاره داشتند كه بر اساس كتاب و سنت، هر مسلماني در شرايط آن روزگار تكليف دارد براي حفظ اسلام به قيام بپردازد؛ بنابراين فهم تكليف شرعي به حركت و جنبش، چندان با پيچيدگي و دشواري از سوي امام (عليه السلام) روبرو نبوده است.
 

3. نظريه دفاع
بر اساس نظريه ي دفاع، امام حسين (عليه السلام) در همه حال از مدينه تا كربلا، موضوع دفاعي داشت. پاسخ به آراي عمومي مردم كوفه نيز تدبيري دفاعي بود براي رفع خطرهاي احتمالي آينده و كسب موقعيت ايمن تر؛ يعني علم رغم دعوت مردم كوفه براي پذيرش خلافت، حركت امام (عليه السلام) به قصد پذيرش آن نبود، بلكه تصميمي كه خلافت موجود بر حذف امام (عليه السلام) از عرصه ي زعامت ديني مسلمانان داشت، ايجاب مي كند امام حسين (عليه السلام) به قصد ماندگاري و حفاظت از حوزه رهبري ديني مردم، تصميم به كوچ بگيرد و با اين سياست، از كيان امامت محافظت و پاسداري كند؛ از اين رو حتي پس از به دست گرفتن امارت كوفه توسط نماينده اش نيز دست به هجمه عليه مركز خلافت نمي زند و هدف او فقط صيانت از موجوديت امامت و و ماندگاري و تثبيت موقعيت زعامت ديني مسلمانان بود.

تجزيه و تحليل نظريه
بني اميه با تكيه بر قدرت قهرآميز خود، امام حسين (عليه السلام) را مورد فشار قرار دادند تا از آن حضرت براي تأييد خلافت اموي رأي بگيرند. اين تأييد به خلافت آنان مشروعيت مي بخشيد و از فعاليت هاي اعتراض آميز امام حسين (عليه السلام) در آينده جلوگيري مي كرد.
به اين طريق، رفتار بني اميه حالتي هجومي پيدا مي كند و طبعا «دفاع» از جانب امام حسين (عليه السلام) كاملا طبيعي و مسلم تصور مي شود؛ لذا بدون وجود هجمه و اثبات آن نمي توان به موضع دفاع رسيد و نظريه دفاع را اثبات كرد.
امام حسين (عليه السلام) بيش از دو راه، پيش روي خود نداشت: مقاومت يا تسليم در برابر فشار. مبارزه و قيام به منظور غلبه بر قدرت حاكم به نيرو و امكانات برتري نياز داشت كه در آن روز فراهم نبود.
با توجه به اينكه براندازي خلافت اموي به دليل بي لياقتي و فساد ضرورت داشت،«دفاع» در صورتي درست بود كه براندازي ممكن نبوده باشد، و گرنه با وجود امكان براندازي و مبارزه تا غلبه بر حاكميت غير اسلامي، دفاع معني نخواهد داشت، بلكه نوعي ضعف نيز شمرده مي شد كه از ساحت عظيم امامت به دور است؛ از اين رو براي تنظيم نظريه دفاع، بايد امكان براندازي را منتفي دانست؛ زيرا وقتي كسي از قدرت برتر برخوردار است، معني ندارد به دفاع روي آورد.
تسليم شدن و در نهايت تأييد مشروعيت خلافت خاندان بني اميه، عملي بود خلاف مصالح اسلام و امت اسلامي؛ به ويژه آنكه تسليم در مراحل پاياني حركت، آميخته با ترس و پذيرش اجبار مي شود كه به فرموده آن حضرت، خداي متعال بر ايشان نمي پسنديد.
به ناچار نظريه ي دفاع نياز به آن دارد كه تسليم و پذيرش حاكميت اموي به هيچ روي نه به دليل ديني و نه به دليل سياسي، منطقي ننمايد.

جهات اين نظريه
با عنايت به مطالب پيشگفته، مباني نظريه دفاع به قرار ذيل است:
1. نبود امكان براندازي خلافت اموي؛ زيرا با فرض امكان براندازي، فرصتي براي طرح نظري ي دفاع فراهم نخواهد بود.
2. تصميم حكومت به حذف قدرت رقيب (امام حسين (عليه السلام) و ياران او) كه تهديدي دائمي براي خلافت اموي به شمار مي آمد.
3. مخالفت پذيرش و مقبوليت خلافت اموي بر اساس اصول عقايد شيعي، مانند نفي ذلت پذيري و ممنوعيت تقويت حاكمان ظالم.
هر يك از اين مباني، با عنايت به شرايط واقع حاكم در جامعه ي آن روز و اصول روايت هاي تاريخي كه امروزه در دست ماست، امكان اثبات دارند.

نقد نظريه
نظريه ي دفاع، از سوي كساني مطرح مي شود كه به پديده ي انقلاب در آن روزگار و آن فضا باور ندارند؛ به اين معني كه ايجاد انقلاب منطقي نبوده است؛ به عبارت ديگر فرض بر اين بوده كه قدرت بني اميه، با وقوع انقلاب قابل فروپاشي نبوده است؛ براي همين، اقدام به انقلاب،‌منطقي به نظر نمي رسد؛ لذا اينان معتقدند: حركت امام حسين (عليه السلام) نه انقلاب بوده و نه تعبد، بلكه حركت دفاعي بوده است.
بني اميه با تكيه بر قدرت فائقه ي خود، سعي داشت امام (عليه السلام) را به عنوان يك قدرت مؤثر در جامعه، با زور، با خود همراه كند و امام (عليه السلام) از پذيرش چنين امري امتناع كرد. در اين گيرو دار، حركت عاشورايي پديد آمده است؛ چنان كه حضرت بارها اشاره كرده است كه اين لئيم زادگان مي خواهند مرا به ذلت وادار كنند و «هيهات من الذله».
طرفداران نظريه ي دفاع، حركت عاشورا را نتيجه ي سرسختي و پافشاري امام (عليه السلام) در مقابل خواست نامشروع قدرت مي دانند. قدرت سلطه ي بني اميه با شكست بيگانه بود و هيچ قدرتي نمي توانست با آن مقابله كند. اين مطلبي است كه اثبات آن تأثيري تام در توفيق نظريه دفاع دارد. در اين باره دو نكته حائز اهميت است:
1. برخي به غلط پنداشته اند امام حسين (عليه السلام) راهي جز پافشاري و تسليم نشدن در پيش روي نداشت و به عبارت ديگر، پافشاري آن حضرت از سر اجبار بود؛ يعني چون مي دانستند در هر حال چه تسليم شوند و چه بر رأي منفي خود اصرار ورزند، سرانجامي جز شهادت ندارند؛ از اين رو به ناچار پافشاري را برگزيدند؛ نه از روي انتخاب و براي تأمين مصالح اسلامي؛ در حالي كه در مباني ياد شده، تسليم ناپذيري و پافشاري ايشان بر رأي منفي، با انگيزه ي حفظ مصالح اسلامي دانسته شده است؛ ولي چنان كه گفته شد؛ پافشاري امام حسين (عليه السلام) در پاسخ منفي به خواست حاكميت اموي، ناشي از عنايت به تأمين مصالح اسلام و امت اسلامي و به پشتوانه ي آزادگي ذاتي ايشان بوده است و از سر انتخاب صورت گرفت، نه اجبار و تنها همين توضيح با شأن عظيم آن حضرت تناسب دارد(آيتي، [بي تا]، ص 879).
2. «تقيه» كه در اعتقادات شيعي جايگاهي استوار دارد، براي حفظ اسلام است نه مسلمان؛ حال اگر اسلام در خطر بود، مسلمان بايد خطر آن را به جان بخرد و بقاي مكتب را بر زندگي خود ترجيح دهد (مكارم شيرازي، 1382، ج3، ص41)؛ از اين رو، ديگر مجالي براي اين سخن باقي نمي ماند كه تقيه مي توانست امام را از خطر تعرضات دشمن مصون نگاه دارد و كار به تدبير تدافعي نكشد.
پذيرش حاكميت اموي اگر چه به صورت تقيه باشد، هيچ به مصلحت اسلام و مسلمانان نبود، بلکه سبب مي شد آن حاكميت بدون مواجهه با هيچ اعتراضي و حتي با كسب مشروعيت از رأي كساني چون امام (عليه السلام) به راه خود ادامه دهد و روز به روز اسلام را به نابودي نزديك تر كند؛ لذا در اين موارد، ديگر تقيه مشروع نيست؛ به ديگر سخن، آنچه را كه امام برگزيد، بنابر نظر دفاع، معقول ترين حركت به قصد دفاع از كيان امامت بود؛ يعني امام حسين (عليه السلام) امام حسني ديگر بود كه تنها شيوه ي دفاع آن دو باهم تفاوت داشت؛ دفاع خونيني كه اصالت حركت شيعي و حقانيت آن را بيمه كرد.

منبع: شيعه شناسي 25