در این قسمت دسته های زیر قابل مطالعه است.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به علوم حدیث مطرح می شود.
تعداد و اقسام حدیث بسیار می باشد و نام و تعداد این اقسام نزد همه محدّثین یکی نیست، به علاوه هر یک از اقسام حدیث در نقل و روایت، ساختار خاصی دارند و همة احادیث در کتب صحاح و مسایند بر یک وجه یا سیاق نقل نمی شود. در هر حال حدیث نزد فقها به چند بخش تقسیم می شود که هر بخش را نام خاصّی می باشد.
مشهورترین اقسام حدیث:
"متواتر": حدیثی را گویند که عدة زیادی آن را نقل نموده باشند، چنان که به خودی خود و بدون قرینه مفید علم و یقین باشد.
"خبر واحد": از حیث شمار ناقلان به حدّ تواتر نرسد، البته اگر چند نفر مثلاً سه یا چهار نفر آن را نقل کرده باشند، آن را "متضافر" خوانند.
"مسند": حدیثی است که واسطه های متعدد بین راوی و معصوم(ع) به نام و نشان معین و مشخّص باشد. پس اگر کسی که یکی از معصومین(ع) را ندیده و بدون واسطه از آن معصوم(ع) نقل کند یا این که بگوید از مردی (به صورت مجهول) و او از فلان معصوم(ع) روایت کند، حدیث مرسل خواهد بود؛ یعنی بعضی از واسطه های نقل حدیث، حذف شده اند.
"مُرسل": حدیثی است که واسطه های آن به معصوم(ع) متّصل نباشد.
"صحیح" حدیثی را گویند که تمامی افرادی که در سلسله سند آنند، امامی [شیعه دوازده امامی] و عادل و ضابط (ضبط صحیح) بوده و سند آن به معصوم(ع) متّصل باشد.
"حَسَن" حدیثی است که راوی آن امامی ممدوح نزد بزرگان شیعه بوده، گرچه عدالتش ثابت نشده باشد، به شرط این که مذمّت مقبولی از او نشده باشد.
"حدیث موثّق" آن است که در خلال سندش یکی یا بیشتر از یکی، عامی مذهب [سنّی] باشد که بزرگان شیعه راست گویی او را تأیید کرده باشند.
"ضعیف" حدیثی است که واجد شرایط احادیث صحیح و حَسَن و موثّق نباشد.[1]
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
[1] غلامحسین مصاحب، دایره المعارف فارسی، ج اوّل، ص 836؛ معارف و معاریف، ج 4، ص 425 - 424، با اقتباس و تلخیص.
احادیث مرسل و مسندی که از مجموع روایات کتب چهارگانه شیعه (کافی، من لا یحضر الفقیه،استبصار و تهذیب) و کتاب وسائل الشیعه بررسی شده، به شرح زیر است:
1ـ تعداد حدیث مسند 98610 میباشد.
2ـ تعداد حدیث مرسل 6850 میباشد.[1]
بین روایات ذکر شده ممکن است روایات تکراری وجود داشته باشد. با محاسبه احادیث تکراری عدد مزبور استخراج شده، برای مثال ممکن است حدیث مرسل یا مسندی در کتاب کافی باشد و همین روایت در کتاب وسائل نیز باشد. ضمناً در کتاب های روایی دیگر مانند مجموعه بزرگ بحارالانوار نیز احادیث مرسل و مسند وجود دارد که آمار و تعداد آن استخراج نشده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
[1] قم، مرکز کامپیوتری علوم اسلامی (درایه النور).
حدیث قدسی، کلام و سخن خداوند جز از راه قرآن است که نزول آن برای اعجاز نباشد، به خلاف قرآن که بدین منظور نازل شده است و یا به عبارتی بگوییم: حدیث قدسی از حیث معنا از ناحیه خدای متعال می باشد، ولی از حیث لفظ و ادای کلمات آن از ناحیة رسول خدا(ص) است.[1]
حدیث ثقلین یعنی دو چیز سنگین و گران بها . از احادیث مشهور متواتره ای است که در کتب حدیث شیعه و سنّی به تکرار و به اسناد مختلف نقل شده است که پیامبر (ص) فرمود: " أیها الناس انّی تارک فیکم الثقلین. کتاب الله و عترتی أهل بیتی؛ مردم ! من دو چیز گرانقدر : قرآن و اهل بیت(ع) خودم را در میان شما به أمانت نهاده ام که اگر آنرا داشته باشید، هرگز گمراه نمی شوید".[2]
------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
[1] سید مصطفی حسینی دشتی، معارف و معاریف، ج 4، ص 431.
[2] همان، ج 4، ص 16 - 17.
راوی وقتی حدیثی از معصوم شنید, در نقل آن باید عین الفاظی را که شنیده است , بیان کند و باشرایطی که ذیلاً ذکر می گردد, می تواند کند; یعنی مضمون و مفهوم کلام معصوم را با الفاظی غیرِ الفاظی که امام به کاربرده , بیان کند.
مرحوم صاحب معالم می فرماید: .(1) بلکه اکثر علمای اهل سنت نیز موافق نقل به مضمون روایت هستند, اگر چه گروهی از آنان مخالفت کرده اند, لیکن برای مخالفت خویش دلیل قابل قبول و معتبر و عقل پسندی ارائه نکرده اند.
الف ) دلایل امامیه بر جواز نقل به معنا
1 کلینی (ره ) از داوودبن فرقد نقل می کند که به امام صادق 7عرض کردم : گاهی سخنی و حدیثی از شمامی شنوم . می خواهم با همان الفاظی که شما فرموده اید, روایت کنم , ولی به خاطر نمی آید جمی توانم به الفاظی غیر آن چه که شما فرموده اید, حدیث را نقل کنم ؟ج حضرت پرسید: آیا عمداً فراموش می کنی ؟ جیعنی فراموش شما به علت سهل انگاری و بی توجهی یا کم بها دادن است ؟ج عرض کردم : نه . سپس فرمود: منظورت معانی کلام من است جکلامم را خوب فهمیده ای و در صدد بیان و توضیح معانی و مفاهیمی هستید که من گفته ام ؟ج گفتم : بلی . فرمود: اشکال ندارد.(2)
2 کلینی (ره ): در روایت صحیحی از محمد بن مسلم نقل نموده که به امام صادق 7عرض کردم : جگاهی ج حدیثی از شما می شنوم و در آن کم و زیاد می کنم . جاین کار چه صورت دارد؟ج حضرت فرمود: اگر مقصودت بیان معانی آن باشد جو می خواهی کلام ما را با شرح و توضیح بیان کنید, به نحوی که معنی تغییر نکندج عیبی ندارد.(3)
3 خداوند تبارک و تعالی در قرآن یک داستان را با الفاظ مختلفی نقل کرده , مثل داستان حضرت موسی وفرعون , قصهء ابلیس و تمرّدش از سجده بر آدم و قصه های دیگری که مربوط به هابیل و قابیل , طالوت و جالوت ودیگر داستان ها است که اول : به زبان عربی نقل شده ; ثانیاً: گاهی کوتاه و زمانی مفصّل بیان شده است . بنابراین ترجمه نموده کلام دیگران و کم و زیاد کردنی که واقعیت را وارونه جلوه ندهد, جایز است .
ب ) شرایط و ضوابط نقل به معنا
نقل به معنا در صورتی جایز است که :
1 معنا و مفهوم کلام معصوم برای راوی کاملاً مکشوف و واضح باشد. پس اگر معصوم لظفی را فرمود که دارای دو معنا است , مثل واژهء راوی حق ندارد آن را ترجمه کند و به لفظ بیان نماید, اگر چه احتمال قوی بدهدکه منظور امام همین معنا بوده است , زیرا شاید معنای دیگر آن اراده شده باشد.
2 عدم قصور الترجمه عن الاصل فی افاده المعنی :(4) راوی توانایی ترجمهء صحیح حدیث را داشته باشد
3 به شرط ان یکون الناقل عارفاً بمواقع الالفاظ: ناقل روایت باید به اصول ادبیات عرب و مسایل نحو به خوبی آشنا باشد, زیرا گاهی حذف یا ذکر اضافی قیدی یا تقدیم و تأخیر مسند الیه یا مسند و یا مفعول , مفهوم کلام را تغییرمی دهد.
4 و مساواتها له فی الجلاء و الخفاء: الفاظی که در ترجمه به کار گرفته می شود, مفهوم کلام معصوم را مشروح ترو واضح تر بیان می کند و به قول منطقیون , معرّف باید اَجْلی از معرف باشد و لااقل آن الفاظ در انتقال معانی و بیان مراد, مساوی با الفاظ معصوم باشد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقی:
1.ابومنصور جمال الدین , حسن بن زین الدین عاملی , معالم الدین , چاپ منشورات الرضی , قم , ص 213
2.اصول کافی , ج 1 کتاب فضل العلم , باب روایة الکتب و الحدیث , ترجمه و شرح حاج سید جواد مصطفوی , ص 65
3.همان .
4.شرایط و ضوابط چهارگانه مذکور از کتاب معالم الدین زین الدین عاملی نقل شده است . ص 213کارگیری الفاظی غیر از لفظ امام علیه السلام بتواند مراد و مقصود امام را به خوبی بیان کند.
کتاب هایی که در مورد علم رجال، علم درایه و علم فقه الحدیث نوشته شده و به طور کلی کتابهایی که در رشته علم الحدیث به رشته تحریر در آمدهاند، منابعی هستند که با مراجعه به آنها می توان جعلی بودن حدیث را شناخت.
علم الحدیث، دانشی است که به واسطه قوانین آن، حالات سند و متن حدیث از جهت درستی و نادرستی شناخته میشود، بدین جهت دارای سه قسم می باشد:
1- رجال الحدیث (علم رجال): دانش مربوط به شناخت راویات حدیث از نظر و ثاقت و اطمینان به راستگویی و عدم و ثاقت.
2- علم الدرایه یا مصطلح الحدیث: دانش مربوط به شناخت حالات سند و متن حدیث که از آن تعبیر به "اصول الحدیث" نیز شده است.
3- فقه الحدیث که از چگونگی معنی و مفاد متن حدیث گفتگو میکند و آن را درایة الحدیث نیز نامیدهاند، زیرا کلمه درایه به معنای فهم عمیق است که هر گاه با پسوند حدیث همراه شود، فهم دقیق متن حدیث را دلالت دارد.(1)
کتابهای الغدیر، ج 5 علامه امینی، اخبار الدخیل علامه شوشتری، الموضوعات ابن جوزی، الموضاعات فی الآثار، معروف حسنی، برای شناخت راویان جعل کننده و کذّاب و حدیثهای جعلی و دروغین بسیار مفید میباشند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. سید رضا مؤدّب، علم الدرایة، ص 10.
پاسخ: تشخیص احادیث جعلی به تخصص ویژهای وابسته است. کسانی که در دانشهای «علوم الحدیث»، «رجال» و «تراجم» ماهر میباشند، میتوانند با توجه به یکسری ضوابط و معیار تا اندازهای به احادیث جعلی پی ببرند.
حدیثشناسان برای اعتبار روایات دو دسته شرایط و معیار را در نظر میگیرند:
یک دسته مربوط به سند و شرایط راوی است و دسته دیگر مربوط به متن و محتوای روایت در زمینه شرایط راوی گفتهاند: اسلام، بلوغ، عقل، عدالت، ثبت، حفظ و فراموشکار نبودن، از جمله شرایطی است که راوی میبایست از آن بهرهمند باشد تا بتوان روایتش را ارزشمند و معتبر به حساب آورد.(1)
از جهت متن و محتوای حدیث، میبایست شرایطی داشته باشد، از جمله:
1- موافقت روایت با قرآن : پیامبر(ص)فرمود: «بر هر حقی ، حقیقتی است و بر هر راه درستی ، نور وچراغی هست . پس آن چه از روایات مطابق قرآن باشد، آن را مورد عمل قرار بدهید و آن چه را مخالف قرآن باشد، رها کنید».(2)
امام صادق (ع) فرمود:«احادیثی که موفق قرآن نباشد، باطل است ».(3)
پیامبر (ص) در سرزمین منی برای مردم خطبه خواند و فرمود: «ای مردم ! آن چه از من به شما رسید و ازمن نقل کردند، اگر موافق قرآن باشد، آن را گفته ام و قبول دارم و آن چه که مخالف قرآن باشد، آن را نگفته ام ».(4)
2- مخالفت روایت با شهرت : اگر روایتی مخالف با روایات مشهور باشد یا مخالف با ضرورت مشهوری باشد،(5) آن روایت را قبول نمی کنیم و به آن روایت شاذ و نادر می گوییم .
3- مخالفت احادیث با عقل ناب و مستقلات عقلی .
احادیث نقل شده که بر خلاف عقل سلیم باشد ، نمی تواند مورد قبول باشد. البته عقل شخصی معیار نیست ، تا هر کس بگوید این روایت با عقل من جور در نمی آید ، پس غیرمعتبر است ، بلکه باید از نوع مستقلات عقلی بوده و نوع عقلا آن را بر خلاف عقل می دانند ، نه عقل شخصی.
4ـ بر خلاف سنت قطعی و اخبار متواتر و مسلّمات تاریخی نباشد.(6)
5- روایاتی که در کتاب های روایی نقل شده ، چون دارای چند واسطه است ، باید دربارهء هر یک از واسطه ها و راوی ها تحقیق بشود که آیا این شخص که روایت را از امام (ع) شنیده و به دیگری گفته و دیگری هم به سومی و او هم به چهارمی انتقال داده ، همه ، انسان های درستکار و موثّقی بوده اند یا نه؟ این کار از عهدهء هر کس بر نمی آید، بلکه فقهای عظام و کسانی که حدیث های صحیح را تشخیص می دهند، باید سند روایت را مورد تحقیق قرار دهند. این تحقیق و جست و جو را «بحث سندی » می گویند. بعد از تشخیص صحّت سند، نوبت به دلالت و فهم مضمون آن حدیث می رسد. در فهم دلالت حدیث ، باید انسان تشخیص بدهد این کلام را که امام(ع) به فلان شخص گفته، تقیه یا مسئله دیگری درکار نبوده یا فهم آن شخص ، چقدر بوده است . گاهی شخصی که از امام سؤال می کند، کم سواد یا بیسواد و عامی است ، ولی یک وقت فرد عالم و دانشمندی است.
بنابراین ، فهم تشخیص روایات صحیح از غیر صحیح کار بسیار مشکلی است ؛ از این رو نمی توانیم حدیثی را به راحتی ردّ و یا قبول کنیم .
علاوه بر این امور میتوان از این راه ها به جعلی بودن احادیث پی برد:
ـ اعتراف جعل کننده به جعل حدیث،
ـ وجود غلط هایی از لحاظ قواعد ادبی در متن حدیث، یا از ناحیه معنا رکیک باشد؛ زیرا از پیامبر که فصیحترین عرب است، نیز امامان(ع) که سرآمد فصحای عربند، جملهای نادرست و یا با معنای زنندهای صادر نمیشود.
ـ مفاد و معنای حدیث مخالف با حس و مشاهده باشد، به گونهای که تأویل آن ممکن نباشد.
ـ افراط در ثواب فراوان بر عمل کوچک،
ـ مضمون حدیث مخالف با مقصد و هدف شارع نباشد.
ـ مضمون حدیث مشتمل بر اموری باشد که بر خلاف سیره و رفتار و گفتار عقلا است.(7)
پینوشت:
1 . وسائل الشیعه ، ج 18 ص 78.
2. کاظم مدیر شانهچی، علم الحدیث، ص 184.
3. همان، ص 122 و 123.
4. همان، ص122 ـ 126.
5 . همان .
6 . همان ، ص 79.
7 . همان ، ص 80.
یک معنایی از کثیر الحدیث بودن امامان باقر و صادق(ع) در میان شیعه وجود دارد، به جهت آن است که از این دو امام روایات بیشتری نسبت به امامان دیگر به ما رسیده است. باور کثیرالحدیث بودن امام باقر و امام صادق(ع) میان شیعیان است و بدان خاطر است که این دو، نزد شیعیان از مقام امامت برخوردار هستند، به همین جهت سخنان آنها به عقیده شیعیان از حجیت برخوردار است.
به عقیده شیعه آنها پیشوایان معصوم میباشند، بنابر این آنچه درباره احکام دینی بیان کنند، حکم الهی و حکم رسول الله است. اهل سنت این مقام را برای امامان و پیشوایان شیعه، از جمله امام باقر و امام صادق(ع) معتقد نیستند؛ بنابر این به نظر آنها فرقی میان امامان و دیگر مردمان وجود ندارد و سخن آنها حجیت ندارد، مگر آنکه روایتی از پیامبر(ص) نقل کنند،همانگونه که دیگر افراد، روایت نقل میکنند. بنابر این امامان شیعه نزد اهل سنت، فقط به اندازه ناقل حدیث اعتبار دارند، نه گوینده سخن و دارنده علم پیامبر، اما بسیاری از روایاتی که از امامان شیعه و از جمله امام باقر و صادق(ع) به ما رسیده، از خود آنها حامل و دارنده علم پیامبر هستند و سخنشان همانند سخن و حدیث پیامبر است. این که به عنوان کثیرالحدیث شناخته شدند، یعنی روایات نقل شده از آنها بسیار است که نزد شیعیان اعتبار دارند.
در عین حال میان اهل سنت نیز امام باقر و امام صادق(ع) از مقام ویژهای در علم و نقل روایات و علوم پیامبر برخوردارند. با این حال در این بخش نیز روایات کمی از آن دو امام در کتابهای اهل سنت وجود دارد. در این باره چند عامل میتواند تأثیرگذار باشد:
1- جلوگیری و ممانعت حاکمان وقت از انتشار علوم و معارف اهل بیت و عَلَم کردن عدهای به عنوان دانشمند و عالم در مقابل امامان و حمایت و تبلیغ از آنها.
2- تعصب برخی از عالمان اهل سنت در عدم نقل روایاتی که از امامان شیعه رسیده بود؛ زیرا با نقل روایات از امامان، شمار بسیاری از مقام علمی و برتری دانش آنها آگاهی مییافتند و برای کسانی که سعی در مخفی نگهداشتن مقام درایت و دانش آنها داشتند، نیز در صدد تضعیف آنها بودند و هستند،انتشار روایات امامان(ع) و شناسایی مقام علمی آنها با آن هدف همسویی نداشت. برخی از اهل سنت، سعی دارند با عدم نقل احادیث امامان،حضور آنان را در صحنههای علمی، فقهی، اخلاقی و کلامی کمرنگ جلوه دهند، حتی در صورت امکان آن را حذف کنند!
3- بسیاری از روایات نقل شده از امام صادق و امام باقر(ع) با مبانی اعتقادی و فقهی اهل سنت سازگاری ندارد، بنابر این با نقل آن روایات به نوعی اعتقادات و باورهای آنها زیر سؤال میرود.
در این میان اگر چه نقل روایات اخلاقی و تربیتی چندان به عقاید آنها ضرر نمیرساند اما همین مسئله موجب میشود مردم به روایات دیگر (کلامی و اعتقادی) رو آورند، که برای اهل سنت چندان خوشایند نیست. به خصوص که بر این اعتقادند و وانمود میکنند که اهل بیت پیامبر و امامان شیعه با اعتقادات و باورهای آنها همسو هستند و بر خلاف طریق سنت و جماعت نبودهاند و اینان همانند اهل سنت میاندیشیدند و رفتار میکردند. طبیعی است که نقل روایات مغایر با این باور، برای آنها نه تنها مطلوب نیست، بلکه ناسازگار با عقاید آنها است.
4- بسیاری از راویان که از امامان و از جمله امام باقر و صادق(ع) روایت نقل کردهاند نزد شیعه از اعتبار برخوردارند، نزد اهل سنت معتبر نیستند. این مسئله به خاطر نقل روایات بسیار راویان موثق شیعه است که مبانی اعتقادی اهل سنت را نااستوار میکند.
به همین خاطر حجم بسیار بالایی از روایات امام باقر(ع) و صادق(ع) که نزد شیعه وجود دارد، در کتابهای اهل سنت موجود نیست.
نویسنده مفاتیح الجنان، عالمی آگاه و محدثی خبیر بوده، و کتابش را با دقت بسیار نوشته، از مقدمه کتابش بر میآید که سعی داشته مطالب معتبر را نقل کند، اما بدان معنا نیست که هرچه در کتابش آمده، قابل قبول و دفاع باشد، زیرا غیر از قرآن مجید هیچ کتابی نیست که بتوان به همه مطالب آن با دید قطعی و اطمینان نگریست؛ از این رو هر دعایی را باید از نظر سند و محتوا بررسی نمود و میزان اعتبار آن را به دست آورد.
مفاتیح الجنان چاپ شده دارای دو بخش است، یک بخش آن متن کتاب است (که به مفاتیح الجنان نام گرفت و کوشش مؤلف بر آن بوده که دعاها و مطالب معتبر را در آن جای دهد) و بخش دوم حواشی که به نام باقیات الصالحات نامگذاری شده است.
شاید پارهای دعاها با ذکر خواص و ثواب فراوان در آن نقل شده است که توجه چندانی به سندش نبوده، و چون ثواب برای آنها ذکر شده، آورده شده است.
بنابر این نمیتوان تمام دعاهای کتاب را صد در صد پذیرفت، نیز نمیتوان بر مؤلف خرده گرفت که چرا بعضی مطالب غیر قطعی را در کتاب آورده است، زیرا حتی دعاهایی را که از نظر سند و محتوا مشکوک باشد، میتوان به قصد رجا (امید به ثواب) خواند.(1)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. اصول کافی، ج2، ص 87، حدیث 1و2.
درخصوص سند همه خطبهها، کلمات و نامههای نهجالبلاغه نمی توان قضاوت نمود، زیراقضاوت در این خصوص مبتنی بر آن است که همه خطبهها، نامهها و کلمات امامعلیهالسلام از نظر سند بررسی شود. بررسی سند همه اینها از قلمرو وظایف این واحد خارج بوده و باید به مراکز دیگر که بدین منظور به وجود آمدهاند، رجوع شود، یا به منابع مانند مصادر نهج البلاغه، اثر آقای عبدالزهراء و مدارک نهج البلاغه اثر آقای رضا استادی رجوع شود، ولی در عین حال ممکن است برخی از خطبههای نهجالبلاغه و سخنان امام علی علیهالسلام منسوب به حضرت باشند، ولی از حضرت نباشند، همان طور که در استناد برخی از احادیث به معصومان دیگر این تردید وجود دارد که آیا استناد آنها به آنان صحیح است؟ برخی از احادیث به معصومان علیهالسلام نسبت داده می شود، و حال آن که از آنان نیست.
برای همه استناد خطبهها و کلمات و نامههای نهج البلاغه به امام علی علیهالسلام راههای متعددی وجود دارد که در این جا به برخی از آنها اشاره می شود:
1) سندشناسی.
یکی از راهکارهای اسناد احادیث به معصومان علیهمالسلام سندشناسی روایات است که علم حدیث و علم رجال عهده دار آن است شاید. در این علوم به شناسایی راویانی و سلسله سند روایات پرداخته می شود شاید در سندشناسی احادیث نهج البلاغه رعایت همه قواعد حدیث شناسی لازم نباشد، زیرا در خطبهها و کلمات نهج البلاغه راویان زیادی وجود ندارند. اصحاب امام علی علیهالسلام و یا برخی افراد دیگر کلمات امام را مستقیم و یا بدون واسطههای متعدد حفظ و ضبط می کردند.
2) محتوا و موضوعات
نگاهی اجمالی به محتوای خطبهها و کلمات و نامههای نهجالبلاغه راهکار دیگری جهت استناد آنها به امام علی علیهالسلام است، زیرا صدور آنها از غیر معصوم امکانپذیر نیست. از این رو درباره نهجالبلاغه گفته شده است: ".. بیانی است فروتر از کلام خدا و فراتر از گفتار بشری و گنجینهای است گرانبها از مسایل فکری، عقیدتی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی که بزرگان تاریخ بشری به عمق آن پی نبردهاند. خطبهها و کلمات قصار این کتاب عظیم بسان قوانین و تئوریهای اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و حقوق عصری است که اوجگیری دانش و تمدنانسانی شناخته می شود و گاه بلندمرتبهتر از آن و ژرف و جذاب و تأمل کردنی است...". این معنا و مبنا را حسین علی منتظری، شرح نهج البلاغه، ص 30.
می توان در بررسی تک تک خطبهها به کار گرفت.
3) فصاحت و بلاغت
یکی از شاخصههای خطبهها و کلمات امام علی علیهالسلام فصاحت و بلاغت است. لقب "امیر سخن" دادن به امام علی علیهالسلام حکایت از آن دارد که این سبک و ادبیات، اختصاص به حضرت داشته و دیگران از آن عاجزند.
سید رضی که خود ادیب و شاعر و سخن شناس است، فصاحت و بلاغت نهج البلاغه بسیار او را تحت تأثیر قرار داد، از این رو اسم آن را نهج البلاغه گذاشت. جرج جرداق می نویسد: "آیا در تاریخ مشرق زمین هیچ سراغ نهج البلاغه رفتهاید؟... نهج البلاغهای که از فکر و خیال و عاطفه، آیاتی به دست می دهد که تا انسان هست و تا خیال و عاطفه و اندیشه انسانی وجود دارد، با ذوق بدیع ادبی و هنری او پیوند ناگسستنی خواهد داشت... سخنان زیبا و نغز که زیبایی موضوع و بیان آن چنان در آن به هم آمیخته که تعبیر با مدلول و شکل با معنا یکی شدهاند. همچنان که حرارت با آتش و نور با خورشید هستند. بشر در مقابل کلام او به مشابه موجودی در برابر سیل خروشان و دریای پر موج یا طوفان سرکش یا گردبادی به شمار می آید... نهج البلاغه بیانی است رساتر از هر دو ساله و پارهای است از یک تنزیه و پیوند ناگسستنی با اصول ادب انسانی دارد".
صوت العدالة الانسانیة، به نقل از حسین علی منتظری، پیشین، ص 28.
احادیث در منابع و جوامع روایی ما شیعیان در چند بخش عرضه شده است: بخشی از احادیث ما مربوط به اعتقادات و کلام و اصول دین میباشد. در صورتی که این احادیث شکل جدّی درباره سند آنها مطرح نباشد و از طرفی اگر هماهنگ و مطابق با احکام عقل و فطرت باشد، دیگر نیازی به پرداختن از جهت سلسله سند آنها نداریم.
بخش دیگری از احادیث مربوط به اخلاق و مواعظ اخلاقی و تربیتی و پندها و اندرزها است. از آنجا که این احادیث جنبه پند و اندرز و تربیت انسان را در بردارند، نیازی به تحقیق از سلسله سند آنها وجود ندارد.
بخش دیگری از روایات مربوط به فروع و احکام دین میباشد، که احادیث مختلفی از اشخاص مختلف در این بخش وجود دارد. از آن جا که این احادیث مربوط به تکالیف انسان و واجبات و محرّمات و غیره میباشد، علما و مراجع معظّم تقلید، حسّاسیت و دقّت ویژهای در این احادث از خود نشان میدهند و در استنباط احکام نهایت دقّت را دارند. وجود کتابهای مختلف و متعدّد درباره رجال و نقل کنندگان روایت، گویای این مدّعا است.
از همین رو است که احادیث را به متواتر، واحد، ضعیف، موثّق، حَسَن، مرسل و صحیح دسته بندی کردهاند.
منابع روایی معتبر و مورد اعتماد ما شیعیان چهار کتاب میباشند که نمیتوان ادّعا کرد احادیثی که در این چهار کتاب جمع آوری شده، همهاش صحیح باشند. اساساً چنین کتابی در منابع ما وجود ندارد که فقط أحادیث صحیح را جمع آوری کرده باشد، و اصولاً کسی چنین ادّعایی نداشته است، زیرا مسئله از مسائل اختلافی است، چرا که ممکن است روایتی از نظر یک مجتهد، صحیح ولی از نظر مجتهد دیگر حَسَنْ و یا موثّق و یا مقبوله باشد، زیرا نظرها و بینشها نسبت به بعضی از راویان حدیث مختلف میباشد، بنابراین اگر جمع آوری احادیث صحیح از طرف یک شخص یا عدهای صورت گیرد، به معنای صحیح بودن تمام روایات آن مجموعه به عقیده دیگران نیست.
امّا این چهار کتاب عبارتند از:
1- الاستبصار فیما اختلف من الاخبار تألیف محمد بن حسن طوسی معروف به شیخ طوسی(ره).
2- تهذیب الاحکام تألیف شیخ طوسی(ره).
3- من لا یحضره الفقیه تألیف محمد بن علی، ابن بابویه، معروف به شیخ صدوق.
4- کافی تألیف ابی جعفر محمد بن یعقوب کلینی(ره).
البته در بعضی کتابها همانند کتاب کافی، این ادّعا وجود دارد که همه احادیث را جز اندکی با تمام سلسله سند تا برسد به امام معصوم(ع)، ذکر میکند و گاهی صدر سند را حذف کرده، زیرا حدیث را از کتاب شخصی که از او روایت نموده، نقل کرده و سلسله سند در آن کتاب بوده است یا به واسطه آن که به سندی که قبلاً گذشته ارجاع داده است. حتّی برخی از علما و محقّقان بزرگ معتقدند که این کتاب به امام زمان(عج) عرضه شده است، و آن حضرت(ع) فرمود: "الکافی کافٍ لشیعتنا؛ کتاب کافی شیعیان ما را بس است".(1)
در پایان تذکر این نکته لازم است که آیا در دنیا دین یا مذهبی را سراغ دارید که کتاب یا کتابهای آنها از صحّت کامل برخوردار باشند و از تحریف و ضعف به دور باشند؟
خیلی از کتابهای مقدّس أدیان دیگر همانند انجیل و تورات و غیره که به منزله وحی تلقی میشوند، از تحریف و ضعف برخوردار بوده و هستند.
------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. ثقة الاسلام کلینی (ره)، کافی، ج 1، مقدمه کافی، ص 7، چاپ تهران.
روایت و حدیث در اصطلاح به یک معنا و مترادف هستند. امّا برای شناخت صحیح این دو واژه ابتدا لازم است به معنای لغوی و اصطلاحی آن ها بپردازیم.
1ـ معنای لغوی حدیث:
برخی از کتاب های لغت گفته اند: حدیث به معنای کلام است و وجه تسمیه به این نام را تجدّد و وجود یافتن تدریجی آن دانسته اند. در برخی متون دیگر این گونه آمده است: حدیث همان خبر است؛ آنچه که به گفتار یا نوشتار نقل شود، مطلق سخن.
2ـ معنای اصطلاحی حدیث:
آنچه که از قول یا فعل یا تقریر معصوم حکایت کند، حدیث می نامند که به آن، خبر و سنت و روایت نیز اطلاق شده است.
برخی گرفته اند آنچه که از کلمات پیامبر(ص) روایت شود، حدیث نام دارد.
3ـ معنای لغوی روایت:
اصل روایت از "روی البعیر الماء ای حمله؛ شتر آب را حمل کرد" گرفته شده است، بنابراین شتر راویه است و "هاء" آخر "راویه" برای مبالغه است، سپس از روی تناسب بر هر چهارپای آب کش اطلاق شده است، به همین جهت روز هشتم ذی الحجه را روز "ترویه" گفته اند، چون حاجیان در این روز برای روزهای آینده خود که باید در منی باشند و آب در آن کم است، آب بر می دارند.
4ـ معنای اصطلاحی روایت:
برخی در تعریف اصطلاحی روایت گفته اند: خبری که از طریق نقل به صورت نقل یک راوی از راوی پیش از خود و همین طور تا به پیامبر(ص) یا امام(ع) برسد، روایت نامیده شده است.
در نهایت می توان گفت: حدیث و روایت از نظر لغوی با یکدیگر تفاوت دارند، ولی در اصطلاح تفاوت چندانی ندارند و به حدیث روایت و خبر نیز گفته می شود. با توجه به تعریفها می توان گفت که حدیث سخن معصوم می باشد و روایت نقل آن است که در واقع و مصداق یکی می شود.
خبر واحد: خبر واحد در اصطلاح اصولین خبری را گویند که به سرحد تواتر نرسد، یعنی متواتر نباشد اعم از این که راویان آن بسیار باشند یا کم. چنین خبری به تنهایی افادة علم نمی کند مگر آن که قرائن دیگری به آن پیوست شود.
ـ خبر متواتر یا روایت متواتر؛ در اصطلاح علم اصول خبری را گویند که جماعت بسیاری آن را نقل کرده باشند، به نحوی که مفید علم باشد؛ یعنی علم قطعی به صدور این روایت از معصوم داشته باشیم.
تواتر بر سه قسم است: تواتر لفظی، تواتر معنوی، تواتر اجمالی.
این که نوشته اید علم به معنای لغات قرآن حاصل نمی شود مگر به کمک احادیث اهل بیت(ع)، این حرف عمومیت ندارد و این گونه نیست که تمام الفاظ و جملات قرآن مبهم باشد و در فهم معنا نیاز به بیان روایی داشته باشیم. قرآن کتابی است که ظاهر آن ساده وب رای عموم مردمی که با زبان عربی آشنایی دارند، قابل فهم و قابل درک است، و آن چه که مانند گفتگوهای معمولی و عرفی از ظاهر قرآن فهمیده می شود، معمولاً هدف و منظور پروردگار بوده و قابل عمل و اعتماد می باشد، و در موقع احتجاج و استدلال و به دست آوردن احکام الهی و وظایف اخلاقی و امثال آن می توان مستقلاً به همان معانی که از ظاهر آیات قرآن استفاده می شود، تکیه کرد و آن را مورد عمل و یا دلیل و مبنا قرار داد.
مبنا قرار دادن معنای ظاهر قرآن را "حجیت ظواهر قرآن" می نامند و می گویند: ظواهر قرآن حجیت و مدرکیت دارد و می توان در موارد مختلف به معنای ظاهری آن تکیه کرده و آن را مورد عمل قرار داد.(1)
قرآن می فرماید: "راستی که ما قرآن را به زبان تو آسان نمودیم تا متذکر و یاد آور شوند".(2)
ائمه اطهار(ع) به ظاهر قرآن استدلال می کردند "زراره" از حضرت باقر(ع) پرسید: از کجا به دست آورده اید که در وضو به قسمتی از سر باید مسح کرد، نه به همة آن؟ امام(ع) در جواب فرمود: "لمکان الباء؛ به جهت وجود حرف "باء" که در آیه وضو به کار رفته است".(3) از ظاهر آن چنین بر می آید که تنها به قسمتی از سر مسح کردن کافی است و لازم نیست تمام سر باشد.
از این جا روشن می شود که اصل اوّلی در مورد قابل فهم بودن قرآن این است که این کتاب الهی برای نوع مردمی که با زبان عربی آشنایی داشته باشند، قابل درک و فهم است.
از طرفی برای روشن شدن تمام مقاصد قرآن نیاز به مبین و مفسّر است و پیامبر اسلام(ص) و ائمه(ع) مفسر قرآن معرفی شده اند. در واقع روایات این ها تفسیر و تبیین قرآن است.
از این رو باید این تفسیرها مخالف با صریح و روح کلّی قرآن نباشد. ناگفته نماند که نیاز به تفسیر و روشن کردن مراد واقعی از بین محتملات اختصاص به قرآن ندارد، بلکه اکثر کتاب های علمی نیاز به تفسیر و تبیین دارند. احتمالاًٍ شنیده اید که می گویند بعضی از بندهای قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیازمند تفسیر است.
پس از این مقدمه می گوییم: بین مفسیرین روایات نسبت به قرآن و لزوم عرضه آن ها به قرآن تنافی نیست و دور لازم نمی آید، زیرا مراد از مفسیریت روایات این است: در جایی که مراد واقعی آیات روشن نباشد، روایت مقصود واقعی را روشن می کند. منظور از عرصه به قرآن این است که مراقب باشیم روایتی در مورد آیه ای و یا حکمی مخالف با حکم صریحی که در قرآن آمده نباشد.
اگر دیدیم مخالف است معلوم می شود روایت جعلی است، مثلاً قرآن به صراحت فرمود: "الزانیة و الزانی فاجلد و الکِّ واحد منهما مآة جلدة؛ هر یک از زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید".(4)
چنان چه روایتی باشد مبنی بر این که زناکار را هشتاد تازیانه باید زد، نه صد تا، می فهمیم که مخالف قرآن و جعلی می باشد.
بنابراین بین مفسریت روایات و عرضة آنان به قرآن تنافی نیست و دور لازم نمی آید، زیرا دور آن است که دو چیز متوقف بر یک دیگر باشند، مثلاً "الف" معلول "ب" هم معلول "الف" باشد. در مسئلة ما توقف و وابستگی در کار نیست، چون روایات مفسر مراد واقعی الفاظ است و جملاتی را روشن می کند که مقصود حقیقی اش برای ما روشن نباشد. مراد از عرضه به قرآن این است که حکم یا معنایی را که روایت می رساند، مخالف با صریح قرآن نباشد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. آیت الله سید ابوالقاسم خویی، البیان (ترجمه) ج 1، ص 413.
2. دخان (44) آیة 58.
3. وسائل الشیعه، ج 1، ص 291.
4. نور (24) آیة 2.
احادیث و روایات پیامبر و معصومان(ع) از کدام منابع گرفته میشود؟ افرادی در آن زمان شاهد نبودهاند که از آنان نقل کنند، پس از کجا بفهمیم درست است؟! آن زمان که کسی آنها را نمینوشته، پس چگونه به دست ما رسیده و دست نخورده مانده است؟ اگر در این بین حدیثهای غیر واقعی هم بیان شود، به چه طریق میتوانیم به آنها پیببریم؟
پاسخ
از زمانهای آغازین تاریخ اسلام، اهتمام به حفظ سخنان پیشوایان دینی بین مسلمانان وجود داشت و کسانی که حافظه قوی داشتند، سخنان بزرگان را با یک بار شنیدن حفظ میکردند، چنان که عبدالله بن عباس چنین بوده، سخنان علی(ع) را با یک بار شنیدن حفظ میکرده است. بسیاری بودند که احادیث را مینوشتند. درباره حضرت فاطمه زهرا(س) آمده است که شخصی خواست سخنی مکتوب از پیامبر(ص) به او ارائه فرماید و حضرت حدیثی را به وی ارائه فرمود. نیز از اصحاب و یاران ائمه(ع) کسانی بودند که احادیث را مینوشتند و رسالههایی تدوین میکردند که بعضی از آنها به اصول اربعماة معروف است. گرچه به علت خفقان حاکمان ستمگر آن آثار به دست ما نرسیده اما بسیاری از آنها به دست علما رسیده و کتب چهارگانه ما (کافی، من لا یحضره الفقیه، تهذیب و استبصار) بقایای همان آثار است، بنابر این درست نیست بگوییم کسی آن سخنان را نمینوشته است اما این که چگونه احادیث واقعی را از جعلی بازشناسیم، راههایی وجود دارد که در علم درایه و رجال معیارهای آن بیان شده است. یکی از راهها بررسی سند و راویان حدیث است.
حدیث غدیر یکی از معروف ترین حدیثی است که محدثان اهل سنت و شیعی آن را با عبارات مختلف بیان نمودهاند. قسمتی از آن بیان می شود:
پیامبر اسلام(ص) در آخرین حج خود در غدیر خم خطاب به مسلمانان فرمود: "... من کنتُ مولاه فعلی مولاه اللهم و آلِ من والاه و عادِ من عاداه و أحبّ من أحبّه و أبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله؛ هر کس را من مولی و رهبر او هستم، علی(ع) مولا و رهبر او است. خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و دوست بدار آن کس که او را دوست دارد و مبغوض بدار آن کس را که او را مبغوض دارد. یارانش را یاری کن، و آن ها را که ترک یاریش کنند، از یاری خویش محروم ساز".
حدیث مذکور حامل پیام های متعددی است که به برخی از آن ها اشاره می شود:
1ـ ولایت پیامبر و امام علی(ع)
یکی از پیام های مهم این حدیث ولایت پیامبر(ص) و به دنبال آن ولایت امام علی(ع) است. جملة: "من کنتُ مولاه فعلی مولاه..." صریحاً دلالت دارد که پیامبر(ص) بر مردم ولایت دارد، همچنین دلالت دارد که پیامبر(ص) علی(ع) را به عنوان جانشین خود و رهبر مسلمانان معرفی نموده است.
2ـ تولی و تبری
یکی از مطالبی دیگری که از حدیث استفاده می شود، دوستی با دوستان علی(ع) و دشمنی با دشمنان حضرت است که اصطلاحاً از آن به تولی و تبری یاد می شود. جملات "اللهم و آل من والاه...". ناظر بر همین مطلب است. همچنین جملات "و أحب من احبه..." نیز مکمل جملات پیش است. این جملات بر ضرورت محبت امام علی(ع) دلالت دارد. هرگاه پیامبر(ص) دوستی با دوستان امام علی(ع) و دشمنی با دشمنان حضرت را از خدا خواسته باشد، اصل محبت با علی(ع) نیز خواسته شده است؛ چنان که پیامبر اسلام(ص) در موارد دیگر همگان را به محبت علی فرا خواند.
3ـ نصرت الهی
نصرت الهی شامل حال کسانی می شود که ولایت و رهبری امام علی(ع) را قبول کرده و به حضرت محبت می ورزند. همین طور حدیث دلالت دارد که خواری دامنگیر کسانی می شود که ولایت علی(ع) را قبول ندارند و حضرت را دوست نمی دارد. جملات "وانصر من نصره..." ناظر بر همین مطلب است.
حدیث قدسی، حدیثی است که معنا و محتوای آن از ناحیه خداوند متعال میباشد، ولی کلام و لفظ آن از زبان پیامبر(ص) است ومعنا و مفهوم آن را خدای سبحان به وسیله الهام یا در خواب به پیامبرش تفهیم کرده، سپس این حدیث راپیامبر و معصومان(ع) با عبارات و کلمات خودشان نقل میکنند.
بنا بر این در حدیث قدسی ، پیامبر به صورت مستقیم الفاظ را از جانب خدا دریافت نمی کند تا سوال شود که نحوه دیدن وشنیدن پیام ها به چه شکل بوده است ؛ چون خدا با چشم ظاهری قابل دیدن نیست ، نه برای پیامبر ونه برای هیچ شخص دیگری ، نه در دنیا و نه در آخرت . هم چنین هیچ فردی نمی تواند با گوش ظاهری حرفی را از خدا بشنود.
راه ارتباط پیامبران با خدا از سه طریق است:
1)القای به قلب:
وحی الهی به قلب پیامبر الهام میشود مثلاً: "ما به نوح وحی کردیم که کشتی را در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز.(2)
2) از ورای حجاب
آن طور که خداوند در کوه طور باموسی(ع) سخن گفت.(3)
3)از طریق فرستادن فرشتگان (رُسُل): آن گونه که در مورد پیامبر وارد شده است: "بگو کسی که دشمن جبرئیل باشد ،دشمن خدا است چرا که او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل کرد".(4)
نتیجه این که: نزول وحی بر پیامبر(ص) غالباً از طریق فرشته وحی صورت می گرفت.
در مورد احادیث قدسی نیز یا به قلب پیامبر الهام شده یا توسط جبرئیل از طرف خدا آورده شده وبه ایشان گفته شده که متفاوت از قرآناست ، یا خود ایشان تفاوت بین این دو را با علم لدنی درک می کردند.
-----------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1.سید مصطفی حسینی دشتی، معارف و معاریف، ج4، ص 431 - 432
2.سوره مؤمنون (23) آیه 27.2)
3. سوره نساء (4)، آیه 164
4.سوره بقره (2) آیه 97.
اخبار و حدیثهایی که به پیامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) انتساب دارند، یا دارای یک زنجیره سند تکمیل تا شخص معصوم هستند، یعنی همه افراد و راویان حدیث تا امام معصوم، نامشان ذکر شده است، یا این که سندشان تکمیل نیست، بلکه یک یا چند نفر از راویان سند، نامشان حذف شده است.
در صورت اوّل حدیث را سند و در صورت دوم مرسل مینامند.
حدیث مرسل دو قسم است:
اگر یک راوی حذف شده باشد، آن را حدیث منقطع و اگر بیش از یکی حذف شده باشد، آن را حدیث منفصل میگویند.
پس حدیث مرسل حدیثی است که راوی و محدّث آن با حذف واسطههای قرار گرفته در زنجیره سند، آن را مستقیماً به شخص معصوم(ع) برساند. حدیث مرسل از احادیث ضعیف به شمار میرود.(1)
------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. ابوالفضل شکوری، سنت، ص 87.
سوال نخست شما به دو بخش تقسیم می شود:
الف) حدیث با روایت چه فرقی دارد؟
ب)[ تعداد احادیث امامان(ع) بدون تکرار چند تا است؟
]بخش اوّل: در آغاز سخن لازم است به معنای لغوی و اصطلاحی هر دو واژه بپردازیم.
1- معنای لغوی حدیث:
برخی از ارباب لغت گفته اند: حدیث مرادف(هم معنای) کلام است و وجه تسمیه به این نام را تجدّد و حدوث تدریجی آن دانسته اند. بعضی دیگر گفته اند: حدیث همان خبر است؛ آن چه که به گفتار یا نوشتار نقل شود؛ مطلق سخن.
2- معنای اصطلاحی حدیث:
آنچه که از قول یا فعل یا تقریر معصوم حکایت کند، حدیث می نامند، و بر آن خبر و سنّت و روایت نیز اطلاق شده است.
برخی گفته اند: آن چه که از کلمات پیامبر(ص) روایت شود، حدیث نام دارد.
گواه این مطالب بیانی استکه "فرید وجدی" در این زمینه آورده است:
هنگامی که پیامبر(ص) دارفانی را وداع گفت، اصحاب حضرت به فکر جمع آوری قرآن و فرامین پیامبر(ص)افتادند و این ممکن نمی شد مگر به گرد آوری هر آن چه که اصحاب از پیامبر(ص) شنیده بودند. منشأ پیدایش روایت حدیث نیز از همین جا است؛ هر کس هر چه را از پیامبر(ص) شنیده بود، به دیگران منتقل می کرد. چون عصر صحابه پایان یافت و زمان تابعین فرا رسید، آنان نیز احادیثی را که از صحابه شنیده بودند، در مجالس بر مردم می خواندند و در حفظ و روایت احادیث و اسناد آن ها عنایت ویژه ای داشتند. گفتنی است که حفظ و روایت حدیث از ابن عبّاس شروع شده است. او هر چه را که می شنید، حفظ می کرد.
3- معنای لغوی روایت:
4- اصل روایت از روی البعیر الماء إی حمله؛ شتر آب را حمل کرد" گرفته شده است، بنابراین بعیر (شتر) راویه است و "هاء" آخر "راویه" برای مبالغه است؛ سپس از روی تناسب بر هر چهار پای آب کش اطلاق شده است، به همین جهت روز هشتم ذیالحجه را روز "ترویه" گفته اند، چون حاجیان دراین روز برای روزهای آتی خود که باید در منی باشند و اب در آن کم است، آب بر می دارند.
4ـ معنای اصطلاحی روایت:
برخی از ارباب لغت پس از بیان معنای لغوی "روایت" چنین آورده اند:
اصل روایت همین است (حاملان آب)، ولی به مناسبت تشبیه شده است به هر کس که حامل علم یا خبری برای دیگران باشد.
برخی دیگر گرفته اند: بدین جهت (مناسبت حمل آب) است که ناقل حدیث را راوی گفته اند، چون او حامل پیام پیامبر یا امام(ع) است.
طریحی در تعریف اصطلاحی روایت گفته است:
خبری که از طریق نقل به صورت نقل یک راوی از راوی پیش از خود و همین طور تا به پیامبر(ص) یا امام(ع) برسد، روایت نامیده شده است.
از تمامی مطالب ارائه شده، نتایج زیر به دست می آید:
1- حدیث در لغت یک معنای عام دارد و هر گونه سخن و کلامی را شامل می شود.
2- حدیث در اصطلاح جیزی است که حاکی قول یا فعل یا تقریر معصوم باشد.
3- گاهی به حدیث، روایت نیز اطلاق می شود.
4- راوی در اصل لغت به معنای "حامل آب" است و به مناسبت به "حامل علم یا خبر" "راوی" گفته اند.
5- روایت در اصطلاح، نقل خبر از راویان متعدّد به صورت نقل یک راوی از راوی پیش از خوداست تا به معصوم (ع) برسد.
بنابراین می توان گفت:
الف) حدیث و روایت از نظر لغوی با هم تفاوت کلّی دارند، ولی در اصطلاح علمی تفاوت چندانی ندارند. همان گونه که گفتیم گاهی به حدیث روایت گفته می شود.
ب) از تعریف اصطلاحی روایت استفاده می شود که گاهی به نقل حدیث،روایت نیز اطلاق می شود.
ج) نقل حدیث یا روایت اختصاصی به گفتار معصوم ندارد و فعل و تقریر معصوم را نیز شامل است.
در خصوص بخش دوم سؤال شما مبنی بر آمار احادیث امامان(ع) بدون تکرار، باید گفت: با توجه به گستردگی کتب روایی و بی سند بودن برخی از احادیث و یا مرفوعه بودن بعضی دیگر، پاسخ گویی به این گونه پرسش ها از قلمرو فعالیت این مرکز خارج است. می توانید مراکز دیگر مانند دارالحدیث که در این راستا فعالیت دارند، مکاتبه نمایید.
حدیث سلسلة الذهب به معنای سخن زنجیرهای طلایی است و به حدیثی گفته میشود که تمام راویان آن از امام معصوم (ع) باشند.(1) بدین صورت که امام معصوم مانند موسی بن جعفر (ع) روایتی را از پدر خود امام صادق (ع) نقل کند و او از پدرش تا این که به حضرت علی (ع) یا پیامبر (ص) برسد. گاهی به حدیث قدسی و نقل سخن خدا میرسد. چون در تمام نقل راویان امامان معصوم(ع) قرار دارند، مانند این است که یک زنجیره طلایی را تشکیل میدهند، به همین خاطر حدیث سلسلة الذهب گفته میشود.
امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) هنگامی که در سفر به خراسان وارد شهرستان نیشابور شد، در بازار شهر دو عالم و پیشوای شهر به نام ابوذرعه و محمد بن اسلم طوسی (که حافظ احادیث نبوی بودند) به حضرت عرض کردند: بحق پدران پاکیزه و گذشتگان گرامی خود، صورت مبارک خویش را بر ما آشکار کن و حدیثی از پدران خود از جدت برای ما ذکر کن.
معروف است که بیست و چهار هزار نویسنده در انتظار شنیدن حدیث بودند که آن را ثبت کنند، حضرت فرمود: حدیث کرد مرا پدرم موسی بن جعفر و او از پدرش امام صادق...] همین طور سلسله سند را ادامه داد تا رساند به[ پیامبر اکرم (ص) و او از جبرئیل که گفت: شنیدم از حضرت رب العزّه سبحانه که میفرماید:
"کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی؛ کلمه لا اله الا الله حصار من است، پس هر کس که آن را بگوید،داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من شود، ایمن از عذاب من خواهد بود".(2)
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . طرائف المقال، سید علی بروجردی، ج2، ص 255.
2 . منتهی الامال، شیخ عباس قمی ، ج2، ص 503؛ مستدرک سفینة البحار، شیخ علی نمازی، ح2، ص 234؛ مستند الامام الرضا(ع) عزیز الله عطاردی، ج1، ص 61.
پرسش:در احتجاج ضمن یک حدیث طولانی از سعد بن عبداللّه اشعری (ره ) در داستان شرفیابی او حضورحضرت مهدی عج الله فی تعجیل فرجه و پرسش های وی از ایشان می گوید: عرض کردم : به من گزارش بده از تأویل کهیعص . فرمود: رمز کربلا و رمز هلاکت عترت و رمز یزید و رمز عطش و رمز صبر امام حسین علیه السلام می باشد>. آیا این روایت و این گونه تفسیر از رموز قرآنی , مورد اعتماد و استناد می باشد؟ آیا مشابه این مورد, موارددیگری دربارهء رموز قرآنی وجود دارد؟ چند حروف از این کلمات رمز گشایی شده است ؟
پاسخ:
اوّلا سند حدیث مخدوش است , چون رجال این سند یا مجهول الحال اند و یا مهمل و نامی از آن ها درکتاب های رجالی ذکر نشده است . متن حدیث هم متضمّن عچجایب و غرائب است که صدور آن ها از معصوم :بعید به نظر می رسد. مضافاً بر این که واسطهء بین صدوق و سعد بن عبداللّه در جمیع کتاب های صدوق یک واسطه یا دو واسطه بیشتر نبوده است , ولی در این حدیث پنج واسطه است .(1) محمد بن بحر شیبانی که یکی از راویان این حدیث است , معروف به غلوّ است .(2) احمد بن مسرور نیز مدحی درباره اش وارد نشده است .(3)
آیت اللّه خویی در معجم رجال الحدیث سند این روایت را ضعیف می داند و می فرماید:
1 - در این روایت از یک طرف آمده است که امام عسکری علیه السلام وقتی مشغول نوشتن می شد, فرزند کوچکش مانع نوشتن می شد و حضرت به جهت این که فرزندش مانع نشود, انار طلایی که نزدش بود, به جای دیگر می انداخت تاکودکش به آن مشغول شود, که این کارها از حضرت مهدی که به مسائل مشکل علم دارد, بعید است .
2 - دومین مطلبی که در این حدیث مورد مناقشه است , این که نقل می کند احمد بن اسحاق در شهر حلوان فوت کرد و خادم امام عسکری به نام کافور الخادم برای غسل دادن و کفن کردن احمد بن اسحاق به آن جا آمد, در حالی که احمد بن اسحاق بعد از شهادت امام عسکری 7فوت کرد>.(4)
ایشان در جای دیگر فرموده است : طریق شیخ طوسی به احمد بن اسحاق قمی ضعیف است , چون واسطهء آن احمد بن محمد بن یحیی العطار است و طریق صدوق نیز به ایشان مجهول است .(5) (طریق یعنی سلسله سند)
تا این جا دربارهء سند حدیث مذکور بود که در کتاب احتجاج و اکمال الدین و بعضی دیگر از کتب روایی بود.
بر فرض قبول سند حدیث , نکاتی دربارهء متن حدیث و صدور این گونه احادیث از معصومان قابل توجه است :
1 در برخی متون روایی مشاهده می شود که مقصود امامان معصوم : از بیان بعضی مطالب , رسیدن به هدف یااهداف مهمی بوده است , مثلاً توجیه و توجه مردم به بحث ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمهء بعد از او و مسئلهء غصب حکومت و شهادت امام حسین علیه السلام و توجه مردم به حضرت . امامان با اندک بهانه ای این گونه بحث ها را پیش می کشیدند, تا این مطالب را در جامعه گسترش بدهند و مردم را با واقعیت تشیع آشنا سازند یا لااقل حقیقت تشیع ومعارف آن در لابه لای افکار مخالفان گم نشود و از بین نرود, مخصوصاً در مناطقی که محلّ زندگی امامان : بوده است , مناطقی سنّی نشین بوده و برخی مردمیا بیش تر آنان با عقیدهء شیعه و پیروان اهل بیت : مخالف بودند.همین طور حکّام و خلفا با تفکّر شیعی مخالف بودند. از این رو امامان از هر فرصتی استفاده می کردند تا اهداف عالی شیعه و اسلام زنده بماند.
نیز در تفسیر بعضی آیات , آن را بر امامان یا بر وقایعی که بر سر آنان آمده است , تطبیق می کردند, نه از باب این که بلکه از باب استفاده از مضامینی که قابلیت و زمینهء این گونه برداشت را دراد. این کار برای اهداف مهم تر و عالی تر بوده است .
آنان که می گفتند و هدف وسیله را توجیه می کند, می خواستند از راه دروغ , قتل , غارت و فساد به اهداف خودبرسند. اما این روش از دیدگاه شیعه محکوم است . از راه هایی که غیر مشروع نیست و قابل توجیه است , رسیدن به اهداف عالی بی اشکال است . بنابراین بر فرض قبلو سند, این گونه احادیث قابل توجیه است و صدور آن ها از امامان خلاف واقعیت و دروغ نیست . در این جا که امام علیه السلام را به معنای کربلا و را به معنای هلاکت و... تفسیرمی کند, بیان بیان واقعیتی کرده در واقعهء کربلا را در اذهان زنده کرده است .
2 علامهء طباطبایی این حدیث را در قیل آیه نیآورده است و بیش تر در تفسیرهیا قدیمی مانند منهاج الصادقین و تفسیر صافی آورده اند. آنان هم به صورت احتمال ذکر کرده و روایات دیگر را نیز نقل کرده اند, مانند روایت امیرالمؤمنین علیه السلام که در دعایش فرمود: و یا در روایت دیگر از امام صادق علیه السلام آمده است : . در این روایت امام صادق علیه السلام را بر صفات خداتطبیق می کند و امیرالمؤمنین هم را منادی قرار داده است .(6)
3 تفسیر حقیقی حروف مقطعهء قرآن را که در اول بعضی سوره ها آمده , کسی نمی داند و به طور سربسته و مجمل گفته اند این حروف رمزی است بین خداو پیامبر6و معنای آن ها در آینده روشن خواهد شد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقی:
1.پاورقی اکمال الدین , ص 454 پاورقی بحارالانوار, ج 52 ص 78
2.بحارالانوار, ج 52 ص 78 بهنقل از قاموس الرجال , ج 4 ص 339و معجم رجال الحدیث , ج 15 ص 122
3.آیت اللّه خوئی , معجم رجال الحدیث , ج 2 ص 338
4.معجم الرجال الحدیث , ج 8 ص 77 کمال الدین , ص 465
5.همان , ج 2 ص 50
6.المیزان , ج 14 ص 21 تفسیر صافی , ج 3 ص 273.
پرسش:در تاریخ عده ای بودند که روایات جعل می کردند به نفع بنی امیه و بر ضد علی(ع). آیا تحریف کننده های روایات فقط منحصر به این طیف سیاسی بودند یا تحریف کنندگان دیگری هم بودند که با انگیزه های دیگری به تحریف رو آوردند؟ آنان چه کسانی بودند و قصدشان از جعل و تحریف روایات چه بود؟
پاسخ:
عوامل جعل و تحریف در روایات و تاریخ اسلامی منحصر به عامل و انگیزه سیاسی نیست. اگر چه انگیزه سیاسی یکی از بزرگ ترین، بلکه سر آمد دیگر عوامل جعل و تحریف به شمار می آید.
اینک به صورت فشرده گذرا به برخی از عوامل و انگیزه های جعل و تحریف اشاره می شود:
1ـ عامل سیاسی و مسألة جانشینی پیامبر(ص)،
2ـ جلوگیری عمر، خلیفة دوم، از نوشتن حدیث پیامبر(ص) که موجب محرومیت امت اسلامی از تاریخ مکتوب و مدوّن، به بیش از یکصد سال شد، که دغلبازان و دسیسه گران از خلأ کتابت برای انگیزه های باطل خود استفاده کردند و روایت جعل نمودند.
3ـ تلاش عالمان اهل کتاب (علمای یهود و نصارا) تا بتوانند به صورت مستقیم با اسلام مبارزه نمایند و چون مأیوس شدند، لباس مسلمانان را به تن نمودند و با دسیسهها و تحریفات روایی در پی آن شدند که افکار خود را در قالب روایات اسلامی به خورد مسلمانان دهند. عدهای همانند تمیم داری، وهب بن منبه، عبدالله بن سلام و کعب الاحبار روایات جعلی فراوانی را رواج داده اند.
4ـ دشمنی با پیامبر و اهل بیت؛ برخی همانند بنی امیه تا توانستند بر ضد پیامبر کوشش کردند، اما نتوانستند کاری از پیش برند. ناچار لباس اسلام بر تن نمودند، و با تعویض روش با نقل روایاتی، در پی خورد کردن شخصیت پیامبر و اهل بیت بر آمدند. در این میان دشمنی با امام علی(ع) و سبّ حضرت، بزرگ ترین عامل تأثیر گذار در تاریخ اسلام به شمار می آید.
5ـ تلاش زنادقه، تماس نزدیک و مستقیم عده ای از زنادقه با اسلام و پوشش لباس مسلمانان و بعد از آن در پی دسیسه برای شکستن اقتدار اسلام برآمدند، مانند سیف بنعمر تمیمی کوفی که از بزرگ ترین دروغ پردازان در تاریخ اسلام به شمار می آید.
6ـ تشعبات مذهبی و آرا و معتقدات فرق های منشعبه؛ برخی از فرقه ها برای این که خود را بر حق بدانند و دیگران را باطل، در پی تحریف و جعل روایات بر آمدند.
7ـ افتخارات قومی و نژادی بلاد اسلامی بر یکدیگر؛
8ـ جعل احادیث توسط برخی مقدس مآب ها، با انگیزة مذهبی؛
9ـ افتخار به خاندان ها و نسب ها که بهترین افتخار نصیب پسرانی بود که پدران آنان در نقل و حفظ احادیث مشهور و در زمرة فقیهان و محدثان قرار داشتند.
10ـ جا زدن خود در ردیف صحابه؛ به جهت منزلت خاصی که جامعة اسلامی برای صحابه قائل بود، برخی با نقل روایاتی به دروغ، خود را صحابه معرفی می کردند.
عوامل متعدد دیگری نیز وجود دارد. می توانید برای پی گیری این موضوع به کتاب هایی که در زمینه علوم الحدیث و تحلیل حوادث تاریخ صدر اسلام نوشته شده است، مراجعه نمایید، از جمله:
1ـ محمود ابودیه، اضوار علی السنة المحمدیه؛
2ـ علامة امینی، الغدیر، ج 5؛
3ـ سید مرتضی عسکری، نقش ائمه در احیاء دین؛
4ـ کاظم مدیر شانه چی، علم الحدیث.
خبرها و حوادثی که به ما داده میشوند، یا ناقلان آن زیاد هستند که انسان با شنیدن یقین به صحّت خبر و حادثه پیدا میکند. این گونه خبرها را متواتر میگویند، مثلاً این خبر که در هزاران سال پیش شخصی به نام حضرت ابراهیم(ع) وجود داشته و منشأ حوادثی شده و پیامبر بوده است یا حضرت موسی(ع) و عیسی(ع)آمدهاند و حوادثی و مطالبی در باره آنان رخ داده یا پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) وجود داشته است.
اینها خبرهایی است که به ما رسیده و چون متواتر است کسی درباره آنها شک نمیکند. صدها واقعه در طول تاریخ بشر رخ داده که به صورت متواتر است.
یک دسته اخبار از گذشته به ما رسیده که یقینی نیست امّا اطمینان آور است.
بعضی از مطالب و اخبار به ما رسیده که اطمینان آور نیست بلکه حداکثر برای انسان گمان آور است.
حال مطالبی که درباره زندگانی ائمه(ع) به ما رسیده است یا به صورت متواتر است. این دسته از مطالب برای ما یقینی است، یا به صورت خبر اطمینان آور است، که باز حجّت است. عقلای دنیا خبرهایی را که اطمینان آور باشند میپذیرند. فقط میماند اخبار واحد یا ضعیفی که برای ما ایجاد اطمینان نمیکند. در مورد این گونه مطالب نمیتوانیم به آن اخبار اعتماد کنیم. اگر آنها را نقل کنیم، به صورت محتمل نقل میکنیم، چون احتمال خطا و اشتباه در آنها هست.
حال مطالبی که نقل شده، یا مطالب تاریخی است یا اخلاقی و یا فقهی.
در مورد تاریخ یا اخبار متواتر است یا غیر متواتر. آنها را که متواتر است میپذیریم و آنها را که غیر متواتر است یا اطمینان آور است، باز میپذیریم. در مورد اخبار مشکوک و مطالب اخلاقی نیازی به دقت و کنکاش در سند نیست، بلکه بسیاری از مطالب اخلاقی با عقل همخوان است، مثلاً نقل شده که حُسن خُلق و صله رحم خوب است و دروغ و حسد بد است. اینها مطالبی است که عقل هم تأیید میکند.
مهمترین بحث در مورد مطالب فقهی است که فقهای عظام درباره سند و دلالت و مضمون اخبار فقهی بسیار کنکاش میکنند و تا به صحت سند و متن مطمئن نشوند، فتوا نمیدهند.
درستی احادیث با بررسی سند و متن حدیث روشن میشود.
هر حدیث شامل دوقسمت است: یکی سلسله نام کسانی که حدیث را از یکدیگر نقل کردهاند تا به معصوم(ع) برسد، و اسناد (راویان ) نام دارد، و دیگری عبارتهایی که از معصوم(ع) نقل شده و (متن) نام دارد.
علمی که راجع به صحت و سقم حدیث بحث میکند علم حدیث نام دارد که به دو بخش تقسیم میشود:
بخشی که مربوط به راوی شناسی است "علم رجال" و بخشی که متن شناسی است، "علم درایه" است.(1)
دانشمندان حدیث شناسی با بررسی سند و متن حدیث به صحت و سقم آن پی میبرند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . مصطفی حسینی دشتی، معارف و معاریف ، واژه حدیث؛ دائرة المعارف فارسی مصاحب، واژحدیث.
این روایت اولین روایت باب جهات علوم ائمه(ع) از جلد 26 بحارالانوار است و علامة مجلسی این حدیث را از ارشاد مفید، ص 257 و احتجاج طبرسی، ص 203 نقل کرده است. البته شبیه این روایت فراوان است. ایشان در این باب 149 روایت در مورد علوم ائمه نقل کرده است.
بنابراین احتیاج به تحقیق دربارة سند آن نیست، چون وقتی تعداد روایات در یک زمینه زیاد باشد، صدور آن برای انسان علم آور میشود و به اصطلاح تواتر معنوی دارند، اگر چه با الفاظ و عبارات مختلف ذکر شده اند، اما همة آنها در یک معنا اشتراک دارند و آن علم خاصی است که امامان دارند که گاهی از آن به علم لدنی تعبیر میشود.
دربارة این که ائمه از چه ناحیه ای علم به دست می آوردند و منبع علم آنان چه بوده، مطالب بسیاری در این زمینه هست. که توضیح کامل آنها تقریباً یک کتاب میشود.
به طور خلاصه باید عرض کنیم: طبق عقیدة امامیه، امام باید تمام احکام و قوانین دین را که برای سعادت دنیوی و اخروی مردم ضرورت دارد بداند؛ عقیدة صحیح و باطل را بشناسد و به طور کلی به آنچه که برای ارشاد و هدایت انسان ها و ادارة امور جامعه مورد نیاز است، اطلاع کامل داشته باشد. دلیل بر این مطلب بسیار واضح است، چون امام و پیشوای دینی نمونة بارز انسان کامل است. لازمة این مطلب آن است که به تمام حقائق آشکار و پنهان آگاهی داشته باشد. ممکن نیست مردم در یکی از امور مربوط به دیات و قصاص و معاملات و غیره محتاج شوند، ولی امام از حلّ آن عاجز باشد و به کلید آن دسترسی نداشته باشد.
علی بن ابی طالب(ع) درباره ائمه فرمود: "نفائس قرآن نزد اهل بیت است. آنان گنجهای علوم خدایی هستند. اگر لب به سخن بگشایند، راست میگویند و اگر سکوت کنند، کسی نمی تواند بر آنان سبقت جوید".[1]
از امام باقر(ع) روایت شده: "علمی که با حضرت آدم نازل شد، از بین نرفت، بلکه به وسیلة توازث باقی ماند و علی(ع) عالِم این امّت بود. هیچ عالِمی از ما هلاک نمی شود، جز این که کسی را از اهلش به جای خویش می گذارد که علوم او را دارا باشد، یا هر چه را خدا خواست بداند".[2]
ابوبصیر ازحضرت صادق(ع) نقل کرده: "خدا دو نوع علم دارد: یکی علمی که هیچ کس از آن مطلع نیست؛ دیگر علمی که به ملائکه و پیمبران رسیده است، پس علومی که به پیامبران و فرشتگان رسیده، به ما نیز رسیده است".[3]
باز از امام صادق(ع) نقل کرده: "ما درخت علم و اهل بیت پیامبر هستیم. خانة ما جای نزول جبرئیل است. ما نگهدار علوم الهی و معدن وحی خدایی هستیم. هر کس از ما پیروی کند، نجات یابد و هر کس از ما تخلف کند، به هلاکت میرسد".[4]
منابع علوم ائمه(ع):
1ـ استفاده از صحیفه ها و کتاب ها و نوشته هایی که از پیامبر اکرم به آنان ارث رسیده است. از وقتی که پیامبر به نبوّت مبعوث شد تا وقتی که از دنیا رحلت فرمود، 23 سال طول کشید. از بین اطرافیان و اصحاب تنها کسی که از ابتدای بعثت بلکه قبل از بعثت تا لحظة پایان عمر پیامبر همراه حضرت بود، علی(ع) بود که به دستور پیامبر تمامی مطالب را می نوشت. پیامبر به علی فرمود: "خدا به من دستور داده تو را به علوم خود آگاه سازم تا آنها را نگهداری کنی"، تا این که آیة "و تعیها أذُنٌ واعیه" نازل شد، آنگاه به علی(ع) فرمود: "تو گوش نگهدارنده هستی".
علی(ع) فرمود: "آنچه را از رسول خدا شنیدم، حفظ کردم و تا آخر دهر فراموش نخواهم کرد".
نیز فرمود: "در قرآن آیه ای نیست جز این که می دانم دربارة کی و در کجا نازل شده است. در سینه ام علوم فراوانی است. قبل از آن که مرا نیابید، سؤال کنید". باز فرمود: "اگر در حین نزول آیه ای در خدمت رسول خدا نبودم، وقتی که به خدمتش می رسیدم، برایم قرائت میکرد و می فرمود: یا علی، در غیاب تو فلان آیه نازل شده و تأویل و تنزیل آن را برایم تشریح می فرمود".[5]
علی(ع) فرمود: "در سینه ام علومی پنهان است که اگر برای شما آشکار سازم، همانند ریسمانی که در چاه عمیق می لرزد و حرکت می کند، به اضطراب خواهید افتاد".[6]
باز فرمود: "رسول خدا هزار در از علم را به روی من گشود که از هر دری هزار در باز شد، پس هزار هزار در علم به روی من گشوده شد، به طوری که از گذشته و آینده خبر دارم. از مرگ ها و پیش آمدها و طریق قضا و قدر خبر دارم".[7]
به علی(ع) گفتند: چرا از همة اصحاب بیشتر حدیث داری؟ فرمود: "زیرا هر وقت از رسول خداا سؤال می کردم، جوابم را میداد و وقتی ساکت می شدم، خود حضرت شروع به سخن میکرد".[8]
علی(ع) تمام دانسته های خود را در کتابی می نوشت و این نوشته ها به دستور رسول خدا بود و آن کتاب یا کتابها به ائمه ارث رسیده، از این رو عبدالله بن سنان از حضرت صادق(ع) نقل میکند: "نزد ما طوماری از پوست، موجود است به طول هفتاد ذراع که مطالب آن را رسول خدا فرموده و علی با خط خودش نوشته است. جمیع مسائل مورد نیاز مردم در آن نوشته شده حتی دیة خراش".[9] این نوشته ها معروف بود به کتاب (مصحف) علی(ع) .
2ـ جفر و جامعه: یکی دیگر از منابع علوم ائمه(ع) است که برخی آنها را همان نوشته های علی(ع) که به املای رسول خدا(ص) بوده تفسیر کرده اند.
3ـ استفاده از قرآن: یکی دیگر از راه های علوم ائمه(ع) است. "معلّی بن خنیس" روایت کرده که امام صادق(ع) فرمود: "هیچ موضوعی نیست که مورد اختلاف مردم باشد مگر این که اصل و ریشه اش در کتاب خدا هست، لیکن عقل های مردم به آن نمی رسد".[10]
حضرت علی(ع) فرمود: "قرآن را به سخن آورید، ولی قرآن برای شما سخن نمی گوید، امّا من می توانم از آن خبر بدهم. علوم گذشته و آینده در آن کتاب آسمانی موجود است. احکام و مسائل مورد احتیاج شما و تفسیر موارد اختلافتان در آن وجود دارد. اگر از من بپرسید، به شما یاد می دهم".[11]
4ـ ارتباط با عالم غیب: ائمه(ع) با جهان غیب ارتباط داشتند و الهامات الهی به آنان افاضه می شد.
امام موسی بن جعفر(ع) فرمود: "علوم ما سه قسم است: گذشته، آینده و حادث. علوم گذشته برای ما تفسیر شده، علوم آینده برای ما نوشته شده، و علوم حادث و تازه در قلب و گوش ما القا میشود.این نوع از علم افضل علوم ما است، ولی پیغمبری بعد از پیغمبر ما نیست".[12]
امام صادق(ع) فرمود: "علم ما سه نوع است: غابر و مزبور و نُکت در قلوب و نقر در گوشها. غابر عبارت است از: علوم گذشته. مزبور عبارت است از: علوم آینده. نکت در قلوب، عبارت است از: الهام و نقر در اسماع، دستورهای فرشتگان است".[13]
علم غیب گرچه مخصوص خدا است، ولی به کسانی که بخواهند، بخشی از غیب را عطا میفرماید: "عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه أحداً إلاّ من ارتضی من رسول؛[14] دانای غیب خدا است، پس هیچ کس را از غیب خود مطلع نمی فرماید مگر فرد برگزیده را مانند پیغمبر".
حضرت امیر(ع) به عمروبن حمق خزاعی فرمود: "بعد از من کشته می شوی و سرت را از شهری به شهر دیگر می برند. سر تو نخستین سری است در اسلام که از جایی به جای دیگر برده میشود". در زمان خلافت معاویه "عمروبن حمق" را مورد تعقیب قرار دادند. او از ترس به طائفه خودش (بنی خزاعه) پناه برد، ولی او را تحویل مأموران دادند و به دست آنان به قتل رسید و سرش را از عراق نزد معاویه در شام بردند.[15] از این خبرها در مورد یارانش مانند میثم تمار بسیار است.
ائمة اطهار در بعضی موارد علم به غیب را از خودشان نفی می کردند، ولی به قرینة روایات دیگری که علم غیب را اثبات می کند، باید این احادیث را توجیه کرد و بگوییم که امام میتواند در موارد لازم و ضروری با جهان غیب تماس بگیرد و اطلاعات لازم را به دست آورد و هرگاه اراده نکند که از غیب مطلع باشد، به غیب آگاهی ندارد.
به همین جهت در اخبار دیده میشود که ائمة اطهار گاهی از خواصّ گیاهان و میوه ها و دواها خبر می دادند. گاهی از حوادث زمین و آسمان و اوضاع کواکب و خورشید سخن می گفتند یا از سخنان حیوانات خبر می دادند یا با زبان های غیر عربی تکلم می کردند امّا گاهی برای معالجة بیماری ها به طبیب مراجعه می کردند یا برای تعیین قیمت اجناس به خُبره رجوع می نمودند. می توان گفت در حقیقت علم غیب آنان وسیله ای برای امامت و هدایت مردم بوده که در مواقع ضروری از ان استفاده می کردند و در مواقع غیر ضروری مانند بقیة مردم عمل می کردند. اگر اراده می نمودند به چیزی علم پیدا کنند، حاصل میشود. در احادیث وارد شده است: "لوشاؤوا علموا؛ اگر اراده می کردند که به غیب آگاهی پیدا کنند،علم حاصل می شد".[16]
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1 - ابراهیم امینی، بررسی مسائل کلی امامت، ص 209، به نقل از نهج البلاغه، خطبه 150.
2 - همان، ص 210، به نقل از کافی، ج1، ص 222.
3 - همان، ص 212، به نقل از کافی، ص 255.
4 - همان، ص 213، به نقل از غایه المرام، ص 515.
5 - همان، ص 218.
6 - همان، به نقل از نهج البلاغه، خطبه 4.
7 - همان.
8 - همان.
9 - همان، ص 221.
10 - همان، ص 225، به نقل از اصول کافی، ج1، ص 60.
11 - همان، ص 225، به نقل از اصول کافی، ج1، ص 62.
12 - همان، ص 228، به نقل از کافی، ص 246.
13 - همان.
14 - جن (72) آیه 26.
15 - همان، ص 261، به نقل از شرح ابن ابی الحدید، ج2، ص 289.
16 - همان، ص 281.
ملاک تشخیص روایات صحیح از غیر صحیح :
1 موافقت روایت با قرآن : پیامبر(ص)فرمود: «بر هر حقی ، حقیقتی است و بر هر راه درستی ، نور وچراغی هست . پس آن چه از روایات مطابق قرآن باشد، آن را مورد عمل قرار بدهید و آن چه را مخالف قرآن باشد، رها کنید».(1)
امام صادق (ع) فرمود:«احادیثی که موفق قرآن نباشد، باطل است ».(2)
پیامبر (ص) در سرزمین منی برای مردم خطبه خواند و فرمود: «ای مردم ! آن چه از من به شما رسید و ازمن نقل کردند، اگر موافق قرآن باشد، آن را گفته ام و قبول دارم و آن چه که مخالف قرآن باشد، آن را نگفته ام ».(3)
2 مخالفت روایت با شهرت : اگر روایتی مخالف با روایات مشهور باشد یا مخالف با ضرورت مشهوری باشد،(4) آن روایت را قبول نمی کنیم و به آن روایت شاذ و نادر می گوییم .
3 مخالفت احادیث با عقل ناب و مستقلات عقلی :
روایاتی که در کتاب های روایی نقل شده ، چون دارای چند واسطه است ، باید دربارهء هر یک از واسطه ها و راوی ها تحقیق بشود که آیا این شخص که روایت رااز امام (ع) شنیده و به دیگری ، گفته و دیگری هم به سومی و او هم به چهارمی انتقال داده ، همه ، انسان های درستکار و موثّقی بوده اند یا نه ؟ این کار از عهدهء هر کس بر نمی آید، بلکه فقهای عظام و کسانی که حدیث های صحیح را تشخیص می دهند، باید سند روایت را مورد تحقیق قرار دهند. این تحقیق و جست و جو را «بحث سندی » می گویند. بعد از تشخیص صحّت سند، نوبت به دلالت و فهم مضمون آن حدیث می رسد. در فهم دلالت حدیث ، باید انسان تشخیص بدهد این کلام را که امام(ع) به فلان شخص گفته، تقیه یا مسئلهء دیگری درکار نبوده یا فهم آن شخص ، چقدر بوده است . گاهی شخصی که از امام سؤال می کند، کم سواد یا بیسواد و عامی است ، ولی یک وقت فرد عالم و دانشمندی است .
بنابراین ، فهم تشخیص روایات صحیح از غیر صحیح کار بسیار مشکلی است و هر کس نمی تواند در این کارها وارد شود; از این رو نمی توانیم حدیثی را به راحتی ردّ و یا قبول کنیم . روایاتی که باعقل جور در نمی آید، باید دید با عقل چه کسی جور در نمی آید.
گفتهاید: بعضی از روایات با علم سازش ندارد. اگر روایتی داشتیم که با علم قطعی و یقینی جور درنیامد، باید آن روایت را با کسانی که از فنّ حدیث شناسی آگاهی دارند، در میان گذاشت . اگر ایشان گفتند که این حدیث صحیح نیست ، آن وقت می پذیریم ، وگرنه نمی توانیم به سادگی روایتی را دروغ بپنداریم .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . وسائل الشیعه ، ج 18 ص 78
2 . همان .
3 . همان ، ص 79
4 . همان ، ص 80
خبرها و حوادثی که به ما داده میشوند، یا ناقلان آن زیاد هستند که انسان با شنیدن یقین به صحّت خبر و حادثه پیدا میکند. این گونه خبرها را متواتر میگویند، مثلاً این خبر که در هزاران سال پیش شخصی به نام حضرت ابراهیم(ع) وجود داشته و منشأ حوادثی شده و پیامبر بوده است یا حضرت موسی(ع) و عیسی(ع)آمدهاند و حوادثی و مطالبی در باره آنان رخ داده یا پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) وجود داشته است.
اینها خبرهایی است که به ما رسیده و چون متواتر است کسی درباره آنها شک نمیکند. صدها واقعه در طول تاریخ بشر رخ داده که به صورت متواتر است.
یک دسته اخبار از گذشته به ما رسیده که یقینی نیست امّا اطمینان آور است.
بعضی از مطالب و اخبار به ما رسیده که اطمینان آور نیست بلکه حداکثر برای انسان گمان آور است.
حال مطالبی که درباره زندگانی ائمه(ع) به ما رسیده است یا به صورت متواتر است. این دسته از مطالب برای ما یقینی است، یا به صورت خبر اطمینان آور است، که باز حجّت است. عقلای دنیا خبرهایی را که اطمینان آور باشند میپذیرند. فقط میماند اخبار واحد یا ضعیفی که برای ما ایجاد اطمینان نمیکند. در مورد این گونه مطالب نمیتوانیم به آن اخبار اعتماد کنیم. اگر آنها را نقل کنیم، به صورت محتمل نقل میکنیم، چون احتمال خطا و اشتباه در آنها هست.
حال مطالبی که نقل شده، یا مطالب تاریخی است یا اخلاقی و یا فقهی.
در مورد تاریخ یا اخبار متواتر است یا غیر متواتر. آنها را که متواتر است میپذیریم و آنها را که غیر متواتر است یا اطمینان آور است، باز میپذیریم. در مورد اخبار مشکوک و مطالب اخلاقی نیازی به دقت و کنکاش در سند نیست، بلکه بسیاری از مطالب اخلاقی با عقل همخوان است، مثلاً نقل شده که حُسن خُلق و صله رحم خوب است و دروغ و حسد بد است. اینها مطالبی است که عقل هم تأیید میکند.
مهمترین بحث در مورد مطالب فقهی است که فقهای عظام درباره سند و دلالت و مضمون اخبار فقهی بسیار کنکاش میکنند و تا به صحت سند و متن مطمئن نشوند، فتوا نمیدهند.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به معارف حدیثی مطرح می شود.
در روایات زیادی از حضرت رضا(ع) و فرزند بزرگوارشان حضرت جواد(ع)، نقل شده است که: "من زارها فله الجنه؛(1) هر کس حضرت فاطمه معصومه(س) را در قم زیارت کند، از برای اوست بهشت". شیخ صدوق به سندی صحیح از سعد بن سعد از امام رضا(ع) و نیز از امام جواد(ع)، عین همین روایت بالا را آورده است.(2) علامه مجلسی از حضرت امام رضا(ع) روایت کرده که آن حضرت(ع) فرمود: ای سعد، نزد شما قبری است از ما، سعد گفت: گفتم: فدای تو شوم، قبر فاطمه دختر امام موسی(ع) را میفرمایی؟ امام(ع) فرمود: بلی "من زارها عارفاً بحقها فله الجنه؛ هر که او را زیارت کند در حالی که حق او را بشناسد از برای اوست بهشت". سپس حضرت(ع) کیفیت زیارت آن حضرت را بیان فرمود.(3) هم چنین از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: خدای را حرمی است و آن مکه است، و پیغمبر(ص) را حرمی است و آن مدینه است، و امیرالمؤمین(ع) را حرمی است و آن کوفه است و ما را حرمی است و آن قم میباشد و زنی از فرزندانم در آن دفن شود به نام فاطمه(س)، که هر کس او را زیارت کند، بهشت او را واجب شود.(4)
بنابر این روایت، اگر کسی حق آن بزرگوار و پدر و برادر و خاندانش(ع) را بداند و عارفانه آن حضرت(س) را زیارت کند و حقوق خدا و مردم را ادا نماید و دیگر تصمیم بر گناه نداشته باشد، قطعا بهشت جاودان بر او واجب میگردد. اگر چه زیارت کردن آن بزرگوار، امکان دسترسی به چنین توفیقی را، برای انسان مهیا و آماده میکند. ضمن این که انسان در فردای قیامت از شفاعت آن حضرت و خاندان کریمش بهرهمند خواند شد. ان شاء اللَّه.
پی نوشتها:
1 - بحار النوار، ج 99، ص 265، حدیث اول.
2 - شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص 1106، فضیلت زیارت امامزادگان و نیز زیارت حضرت معصومه(س) در قم (چاپ کانون انتشارات علمی).
3 - همان، ص 1107.
4 - بحار الانوار، ج 99، ص 267، حدیث 5 به نقل از تاریخ قم.
تشابه بسیارى بین انبیاء بنى اسرائیل و علماء این امت وجود دارد :
1 - مشابهت در مقام و منزلت نزد خدا . انـبـیـاء بـنـى اسـرائیل در تکلیف مختلف بودند , بعضى طائفه اى و بعضى شهرى را دعوت به حق مى کردند , علماء این امت نیز همینطورند .
2 - انـبـیـاء بنى اسرائیل دین جدیدى نیاوردند بلکه همه مردم را به دین موسى دعوت مى کردند , علماء این امت هم همه را به دین اسلام دعوت و احکام قرآن را تبلیغ مى کنند .
3 - انبیاء بنى اسرائیل تحت فشار و اذیت و آزار حکام جور بودند , علماء این امت که آمر به معروف و ناهى از منکر بودند نیز گرفتار جبابره بوده اند .
4 - علماء این امت مانند انبیاء بنى اسرائیل زاهد در دنیا و راغب نسبت به آخرت بوده اند . بهر حال مراد از علماء , فقهاء امامیه و حاملان آثار نبوت و امامت است نه خصوص ائمه معصومین , اگر چه آنها اظهر افراد علماء هستند , و با اختلاف وجوه فوق تعمیم و تخصیص در مورد انبیاء نیز تـفـاوت مـى کند و گاهى شامل تمام انبیاى بنى اسرائیل و حتى موسى و عیسى علیهم السلام هم مى شود .
پیامبر گرامی اسلام(ص) در روایتی فرمودند: لیس فی أمتّی رهبانیة و لا سیاحة و لازم یعنی سکوت.[1]
اما مراد از رهبانیت، گوشهگیری و انزوا است، به گونهای که نفس را از حظّ و بهرهها و لذّات باز دارند مثل این که نکاح نکنند و غذای لذیذ و خوب نخورند و غیره که این اعمال در مسحییت رایج بود، حال آن که در دین مقدس اسلام ممنوع میباشد. در روایتی انس بن مالکگوید: عثمان بن مظعون ، پسرش مرده بود آن چنان غم و اندوه بر دلش نشست که از همه مردم کنار رفت و گوشهگیری اختیار نمود و در خانه خود اتاقی را به نمازگاه خود اختصاص داد و در آن جا مشغول عبادت شد. پیامبر(ص) از این موضوع خبردار شد و به منزل عثمان رفت و به وی فرمود: ای عثمان! خداوند متعال رهبانیت را بر من واجب نکرده و رهبانیت امت من جهاد در راه خدا میباشد، ای عثمان بهشت را هشت در و دوزخ را هفت دراست، آیا دوست نداری، نیز هر یک از این درها فرزندت را بیابی که دامنت را گرفته و نزد خداوند شفاعتکند؟![2] لذا رهبانیت منع شده است. اما مراد از سیاحتی که در روایت مذکور نهی شده، سیاحت انسانهای بدعت گذار و هوی پرست میباشد، چنان که مرحوم علامه مجلسی این روایت را در همین باب مطرح کرده است. در واقع منظور سیاحتی است که با هوی پرستی و عیاشی و گناه و حرام توأمباشد. اما اگر سیاحت و سفر به منظور آگاهی از نشانههای ملک و ملکوت و عبرتگیری و پندآموزی و علم آموزی و آسایش فکری و روحی و امثال ذلکباشد، چه بسا در آیات قرآن و روایات به آن ترغیب شده است، چنان که قرآن مجید میفرماید:
" قل سیروا فی الأرض فانظروا کیف کان عاقبة الذین من قبل... "[3] سیروا فی الارض فانظروا کیف یبدأ الخلق سیر کنید تا چگونگی آغاز آفرینش را بدست آورید و یا در جای دیگر میفرماید: فانظروا کیف کان عاقبة المکذّبین1[4] و نیز در جای دیگری میفرماید: فانظروا کیف کان عاقبة المجرمین2[5] و نیز در روایتی، علی بن جعفر بن امام کاظم (ع) عرض کرد، آیا شایسته است که مرد مسلمان به سیاحت و جهان گردی بپردازد و یا رهبانیت اختیارکند و از خانهاش بیرون نرود؟ امام (ع) فرمود: خیر.[6] یعنی رهبانیت اختیار نکند [ . حضرت علی در شعری که منسوب به اوست میفرماید: پنج فایده در سفر است: برطرف شدن غم و غصه، کسب مال برای زندگی و علم آموزی، آشنایی با آداب اجتماعی و مصاحبت با بزرگان و دوستان خوب اما مراد از "زمّ" یا سکوت، سکوتی است که در آن جا سخن از دانش و حکمتباشد، در چنین مجلسی خاموشی نیکو نیست. چنان که در روایتی حضرت علی (ع) فرمود: " لا خیر فی الصّمت عن الحکمة کما انّه لا خیر فی القول بالباطل ؛ در جایی که سخن از دانش و حکمت است، خاموشی نیکو نبوده و به مصلحت نمیباشد، چنان که: در جایی که سخن باطل گفته شود، سخن گفتن خوب و سزاوار نیست."[7]
لذا در غیر این موارد، سکوت، عبادت و باعث وقار و نگهبانی انسان میشود. چنان که در روایات مختلفی از علی (ع) آمده است که: "هیچ عبادتی چون خاموشی نیست."[8] و نیز "هیچ نگهبان و حافظی، حفظ کنندهتر از خاموشی نیست."[9] و "هیچ سنگینی و وقاری مانند خاموشی نیست."[10] و "هیچ سنگینی و وقاری مانند خاموشی نیست."[11]
در سیر و سلوک عارفان توصیه شده است: صمت و صوم و سحر و عزلت و ذکر به مدام، ناتمامی جهان را تمام کند. این پنج تمام، سکوت از باطل، روزه گرفتن، عبادت و استغفار در سحرها، عزلت و کنارهگیری از دنیا پرستان و اصحاب گناه و ذکر خفی و جلی، یعنی ذکر به زبان و ذکر قلبی از عوامل خوشبختی و سعادت است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 67، ص 15 (چاپ بیروت) و خصال، ج1، ص 115.
[2]بحارالانوار، ج 67 ص 114(چاپ بیروت).
[3]روم(30 )آیة 42.
[4]نحل (16) آیة 36.
[5]نمل(27)آیة 69.
[6]بحارالانوار، ج 10، ص 249.
[7]غرر الحکم، ج 6، ص 414.
[8]همان، ج 6، ص 351.
[9]همان، ج 6، ص 378.
[10]همان، ج 6، ص 355.
[11]همان، ج 6، ص 355.
اباذر گوید: از رسول الله(ص) شنیدم که فرمود: "لولا أنا و علی ما عبد الله؛ اگر من و علی نبودیم، خداوند عبادت نمی شد".
مرحوم علامه مجلسی در بیان این حدیث فرمود: در منظور از این حدیث سه احتمال میتوان ذکر کرد:
1_ اگر پیامبر(ص) و علی(ع) نبودند، مردم راه و روش عبادت درست را نمی دانستند و به وسیله آنان است که راه صحیح عبادت را یاد گرفتند. پس اگر این دو بزرگوار و ائمه دیگر نبودند، خدا عبادت نمی شد.
2_ اگر آن ها نبودند، خداوند با عبادت کامل عبادت نمی شد. آن ها هستند که می توانند خداوند را آن طور عبادت کنند که عبادت دارای تمام شرایطی باشد که خدا می خواهد.
3_ ولایت آنان شرط عبادت است.
بعد از بیان این سه احتمال مرحوم مجلسی می فرماید: احتمال دوم بهتر است.
حضرت صادق(ع) فرمود: "اگر ما (ائمه) نبودیم، خدا عبادت نمی شد".
این روایت در کتاب گرانسنگ بحارالانوار چنین آمده است که أمیرالمؤمنین فرمود: " أالنّاس نیامٌ فأذا ماتوا النتبهوا؛ مردم در دنیا همانند انسان هایی هستند که در خواب فرو رفته باشند".[1] به جهت این که از آخرت و فردای قیامت و مواقف هولناک آن، غافل می باشند. زیرا بیشتر همّ و غمّ آن ها دنیا و آباد کردن آن می باشد و به خوردن و آشامیدن و لباس و خانه و ماشین و امثال این ها می پردازند، گویا اصلاً اهمیتی به آخرت و قیامت نمی دهند، از این رو اکثر مردم عین انسان های به خواب رفته می مانند، که بعد از مردن از خواب غفلت بیدار می شوند و متوجّه می گردند که برای قیامت کاری انجام نداده اند و هر کاری انجام شد، برای دنیا بود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
[1]علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 70، ص 39، چاپ بیروت.
این فرمایش زهرای مرضیه(س) به معنای الزام و وجوب نیست؛ یعنی، در عین حال که خروج زن از منزل و حضور او در صحنه اجتماع با رعایت موازین و حدود شرعی جایز است؛ اما برای زنان بهتر آن است که از اختلاط با مردان اجتناب کنند. وجود مبارک فاطمه زهرا(س) نیز گرچه به هنگام ضرورت در صحنه اجتماع و سیاسیت حضور یافتند، اما بنای زندگی و روش ایشان در زندگی به اختلاط با مردان نبوده است.
در نگاه اول به نظر میرسد که این گفتار بیشتر ناظر به جهات معنوی حیات زنان باشد؛ اما تجربه بشری نشان میدهد که این مطلب درباره زندگی مادی و معیشتی و اجتماعی و خانوادگی زنان نیز صادق است؛ زیرا امروزه در دنیای غرب - که سالیان درازی است که اختلاط بین زن و مرد وجود دارد و راهها و طرق گوناگون و متعدد و متنوع نیز برای ارتباط آزاد جنسی و ارضای شهوات موجود است - با این همه، زنان به شدت تحت آزار و استثمار جنسی مردان قرار دارند.
(برای آگاهی بیشتر ر.ک: جامعهشناسی، آنتونی کیدنز، نشر نی.)
پس در تجربه اجتماعی و تاریخی نیز دیده میشود که آزادی ارتباط و اختلاط به نفع بانوان نبوده است. برخی از اندیشمندان نیز با مطالعه احکام اسلام به این نظر رسیدهاند که اسلام نوعی حیات و زندگی در داخل محیط خانواده و حمایت و تعالی زنان را در این محیط خواهان است تا زنان در چارچوب زندگی خانوادگی و در منزل به کمالات و رشد و برطرف نمودن نیازها و شکوفایی انسانی و تحقق وجودی و... نائل گردند. تجربه انسانی نیز نشان میدهد که چنین زندگی و حیاتی برای بانوان بهتر است. از طرف دیگر، اسلام چنان چتر حمایتی در قوانین خود برای زن ایجاد کرده که او هیچ گاه برای تأمین نیازمندیهای خود، نیازمند خروج از خانه نباشد و همواره مرد را موظف به تأمین او کرده است.
"عشق" به معنای محبت شدید و علاقه خاص است. در قرآن کلمه عشق به صراحت نیامده، امّا از مفاهیم دیگری که معنای عشق را می رساند، نام برده شده است: "بعضی از مردم معبود هایی غیر از خداوند، برای خود انتخاب می کنند و آن ها را چون خدا دوست می دارند، امّا آن ها که ایمان دارند، عشقشان به خدا (از مشرکان نسبت به معبوهاشان) شدید تر است".[بقره (2) آیه 165]
در این آیه شریفه، شد حبّ و علاقمندی به عشق تفسیر شده است.
در روایات و احادیث، از "عشق" نام برده شده است.
پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود: "با فضیلت ترین مردم کسی است که عاشق عبادت است و با عشق عبادت کند".[بحارالانوار، ج 67، ص 253، حدیث 10]
علاّمه مجلسی بعد از ذکر حدیث می فرماید: عشق به معنای زیاده روی در دوست داشتن و محبت است. گاهی خیال می شود عشق، مخصوص علاقه داشتن به امور باطل است، به همین جهت در علاقه به خدا به کار نمی رود، اما این حدیث بر خلاف پندار مزبور است؟ آن چه در مورد مذمت و سرزنش است، عشق جسمانی، حیوانی و شهوانی است و آن چه مورد مدح و ستایش قرار گرفته، عشق روحانی و انسانی می باشد. عشق نوع اوّل به مجرّد وصال و رسیدن به آن، فانی شده و از بین می رود و عشق از نوع دوم تا ابد باقی و پایدار است.[بحارالانوار، ج 67، ص 254]
درباره رابطه عقل و عشق نیز باید گفت که وادی عقل با فضای عشق متفاوت است؛ در این باره سه نکته قابل ذکر است:
1. عقل فقط راهنما است؛ مولا علی(ع) میفرمایند: «عقل هدایت بخش و نجات دهنده است...»، (میزان الحکمه، ج 6، ص 397، ر 13022، مکتب الاعلام الاسلامی، چ اوّل، سال 1362). و نیزمیفرمایند: العقل یصلح الرویة ؛ عقل رویه و منش را اصلاح میکند (همان، ص 396، ر 13019).
2. عقل عشق آفرین است؛ امام علی(ع) میفرمایند: العقل رقی الی اعلی علیین ؛ عقل باعث ترقی انسان به اعلی علیین میباشد (همان، ر13016). وقتی انسان عقل خود را به کار گیرد، راه را از چاه میشناسد؛ سلوک سعادت را از سقوط شقاوت باز مییابد؛ خانه جانان را از کاشانه شیطان جدا میسازد و حتی عشق حقیقی را از عشق مجازی متمایز میکند. انسان در پرتو عقل، راه اعلی علیین را میجوید و لذّت تشخیص و ترسیم چنین راهی، کام تشنه را برای وصول به گوارایی آب تحریک میکند و با تکرار تصور ضرورت پیمودن راه عشق، دل را با خود همراه میسازد. از این رو میگوییم: عقل عشق آفرین است.
3. مرکب وصول و معرفت قلبی عشق است نه عقل؛ عقل چون پلیس، فقط راهنمای خوبی است و گرنه هرگز پای پیمودن راه وصال را ندارد. وقتی با جرقههای راه بخش عقل، عشق در دل زبانه کشید؛ دل عاشق گامهای نخستین راه معرفت را بر میدارد و کم کم به حالاتی بلند میرسد که از عقل نشانی نمیماند.
جناب عشق را در گه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد ( حافظ)
در آن حالات بلند، عقل محو میشود؛ گرچه آن حالات بعد از سالها ریاضت، لحظاتی بیش نیست. پس عقل در دو مرحله اوّل، نه تنها زایل کننده عشق نیست؛ بلکه میتواند راه عشق حقیقی را بنمایاند و در مرحله سوم هم در بعضی از حالات بلند عرفانی و عشق حقیقی،اصلاً جایی برای عقل و توجّه به آن نمیماند. به لحاظ این مرتبه بالا، میتوان گفت: عقل خود حجاب عشق است.
به عبارت دیگر عقل و عشق را اگر به خوبی بشناسیم با هم تقابل ندارند . عقل انسان را تا مرحله ای راهنمایی می کند و برای سیربالاتر باید از نردبان عشق بهره گرفت . در عین حال عقل می تواند مراقبت کند که انسان در مسیر عشق به بیراهه نیفتد.
پس می تواند در کمال انسان با هم مشارکت داشته باشند ، بی آنکه یکی را بگیریم و دیگری را طرد کنیم.
پاسخ های مرتبط :
آیا می توان از عشق زمینی به عشق حقیقی رسید ؟
روایات در این زمینه بسیار است . از جمله این روایات:
1- اَنَس می گوید:مردی از اهل بادیه از پیامبر پرسید: «مَتی قیام الساعة؟»؛ رستاخیز چه روزی فرا میرسد؟ همزمان با این پرسش هنگام نماز شد، حضرت رسول(ص) پس از نماز، آن سائل را طلب کرده و فرمود: «فما أعددت لها؟»؛ برای آن روز چه ذخیرهای فراهم کردهای؟. عرض کرد: سوگند به خداوند که نماز و روزه فراوانی برای قیامت ذخیره نکردهام، ولی خدا و پیامبرش را دوست میدارم. آن گاه پیامبر فرمودند: «المرء مع من أحب »؛ انسان با محبوبش محشور میشود. أََنَس میگوید: «فما رأیت المسلمین فَرحوا بَعد الاِسلام بِشَیء أشد من فرحهم بهذا»؛ مسلمانان را پس از رهایی از جاهلیت و نیل به اسلام ندیدم به چیزی به این اندازه خوشحال شده باشند. (1)
2- امام باقر(ع) می فرماید: روزی رسول اکرم(ص) در حضور مردم چنین فرمودند: «أَحبوا الله لِما یَغذوکم به مِن نعمه و أَحبونی ِلله عَزّ و جلّ و أحِبوا قِرابتی لی» (2)؛ به خدا علاقه مند باشید، زیرا غدای جسم و جان شما را فراهم میکند و برای رضای خدا به من علاقه مند باشید، زیرا من مجرای فیض او هستم و به اهل بیت من علاقه مند باشید، زیرا آنها رابط میان من و شما هستند.
3- در حدیث دیگری که به نوبه خو سلسة الذهب است، امیرالمؤمنین( ع) میفرماید: مردی از انصار به حضور پیامبر شرفیاب شد و گفت: من توان تحمل فراق و هجران شما را ندارم؛ وارد منزل و کارگاه میشوم، به یاد شما میافتم و دست از کار میکشم و روبه سوی شما میآورم تا به زیارت شما نایل شوم، اینها به خاطر این است که شما را دوست میدارم، اکنون به این فکر افتادهام که روز قیامت که شما وارد بهشت شده و به أعلی علیین عروج کردید، من چه کنم؟
در این هنگام این ایه شریفه نازل شد: «و مَن یُطع الله والرَسول فأولئک مَع الَذین أَنعم الله عَلیهم مِن النَبیین و الصِدیفین و الشُهداء و الصالحین و حَسن أولئک رفیقاً» (3)؛ پیروان خدا و پیامبر، با سلسله انبیا و صدیقان و شاهدان و صالحان محشور میشود و آنها رفقای خوبی هستند، زیرا خسته دلان قافله را پشت سر نمیگذارند، بلکه تا مرز امکان آنها راه همراه خود می برند، سپس پیامبر گرامی(ص) «آن مرد را به حضور طلبید و این آیه را بر وی تلاوت کرد و به او بشارت داد (4).
4- پیامبر اکرم(ص) می فرماید: «لایُؤمن عَبد حتی أََکون أحب الیه من نَفسه و یکون عِترتی أَحب الیه من عِترته و یکون أهلی أَحب الیه من أَهله و یَکون ذاتی أحب الیه مِن ذاته» (5)؛ (ایمان بندهای کامل نمیشود مگر این که من پیش او، محبوتر از خود او باشم (علاقهاش به من بیشتر از خودش باشد) و عترت من پیش او، محبوبتر از عترت خودش و اهل بیت من پیش او، محبوبتر از اهل بیت خودش و ذات من پیش او، محبوبتر از ذات خودش باشد.
------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
1- بحار،ج17،ص13.
2- بحار،ج17،ص14.
3- نساء/69.
4- بحار،ج8 ،ص188.
5- بحار، ج17،ص13.
جهت روشن شدن مطلب، مقدمه ای کوتاه بیان می شود:
آیات و روایات فراوانی مسلمانان را به کار و تلاش و تجارت و کسب مال حلال سفارش کرده و جامعه را از فقر و تنگدستی بر حذر داشته، فقر را خطرناک ترین دشمن تکامل انسانی و موجب عقب ماندگی فکری و انحطاط عقلی و اخلاقی و باعث از دست رفتن سلامت جسمی معرفی کرده است. امیرالمؤمنین(ع) فرمود: "از فقر به خداوند پناه ببرید که باعث عقب ماندگی و نارسایی در امور دینی و موجب پریشانی عقل و نارسایی فکر است".[1]
نیز فرمود: "فقر و تنگدستی زبان افراد زیرک و باهوش را می بندد و آنان را از بیان دلیل گنگ و لال می گرداند. شخص فقیر در شهر خود نیز غریب است".[2]
از پیامبر اکرم(ص) نقل شده کال و ثروت، موجب حفظ کمال و عزت و تقوا است.[3]
مسئلة اقتصاد و فقر زدایی به قدری دارای اهمیت است که از آن حضرت نقل شده: "فلو لا الخلبز ما صلّینا و لا صمنا و لا أدّینا فرائض ربّنا؛[4] اگر نان نبود - و شکم ها گرسنه بود - از نماز و روزه و انجام سایر فرائض و واجبات خبری نبود". با وجود این که اقتصاد و حل مشکل فقر و بیکاری اهمیت فراوانی دارد، ولی بدتر از فقر، نداشتن برنامة صحیح اقتصادی و جدولی متناسب با درآمد ها برای مخارج و هزینه های زندگی است. خطری که اسراف و ریخت و پاش ها، زندگی فرد و جامعه را تهدید می کند، به مراتب زیادتر از فقر است. کشورهای اسلامی همانند ایران به صورت طبیعی، فقیر نیستند. اما سوء تدبیر و نداشتن برنامه ریزی صحیح اقتصادی، وابستگی های همه جانبه را برای آنان فراهم ساخته است. در حدیث صحبت از توسعة سیاسی نیست بلکه "سوء التدبیر" یعنی نداشتن برنامه یا برنامة نادرست است و به قرینة بحث فقر، منظور، سوء تدبیر در امور اقتصادی است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
[1] آیت الله حسین نوری، اقتصاد اسلامی، ص 96 - 97؛ وسایل الشیعه، ج 12، ص 6- 8. نظیر احادیث مذکور را از امام صادق(ع) نقل نموده است.
[2] همان.
[3] وسایل الشیعه، ج 12، ص 16.
[4] همان، ص 17.
پرسش:چرا امام علی (ع) در نهجالبلاغه در نامه 31 فرمود: «زن ریحانه است، نه قهرمان. او را در پرده حجاب نگاهش دار»؟ آیا همه زنان این گونهاند؟ مگر همه مردان در امور سیاسى لایقند؟ چراحضرت با آن همه گستردگى فکر و اندیشه این گونه در مورد زنان سخن گفته است؟
پاسخ:
این روایت را در صورتى که سند و انتساب آن به امام صحیح باشد، چارهاى جز توجیه ندارد.
قطعاً در صورت صحت آن، مراد امام همه زنان نیست.
اگر مراد همه زنان باشد، چرا حضرت زهرا (س) در مسائل مهم سیاسى - اجتماعى زمان خویش شرکت مىکرد؟
اگر مراد همه زنان باشد، چرا دختران حضرت به ویژه حضرت زینب (س) در مسائل سیاسى نقش آفرین زمان شدند؟
بسیارى از مردان نیز در امور سیاسى و مسائل مهم اجتماعى لیاقت لازم را ندارند.
شاید بتوان گفت که چون تاریخ را مردان نوشتهاند، برخی از مذمتهاى مربوط به مردان باب طبعشان نبود. و به نگارش راه پیدا نکرده است. (1)
با این وجود روایات در مذمت مردان کم نیست. از جمله حضرت در روایتى مردم را به سه گونه تقسیم کرده است: دانشمند، دانشجو و مانند پشهاى که دستخوش با دو طوفان است و به هر سو مى رود و لیاقت چیزى را ندارد.(2)
در روایتى دیگر آمده است که مردان پنج گروه هستند؛ چهار گروه در سمت باطل و شر قرار دارند و فقط یک گروه (آن هم با تعداد اندک) در مسیر حقند.(3)
در عهدنامه مالک آمده است: مردم همه در یک حد نیستند! هر کسى را بهر کارى ساختند. برخى لیاقت در امور سیاسى دارد و برخى ندارد.
--------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 – دانشنامه امام علی (ع) جمعی از نویسندگان، ح5، ص 125.
2 – نهج البلاغه، حکمت 147.
3 – همان، خ32.
واژه "سؤال" گاهی به معنای پرسیدن و طلب علم است، مانند آیة "فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون؛(1) اگر نمی دانید از اهل علم (علما و دانشمندان) بپرسید".
پیامبر (ص) نیز فرمود: "علم خزینه هایی است و کلید آنها پرسیدن است، پس بپرسید (خدا شما را رحمت کند) زیرا در پرسیدن چهار دسته اجر و ثواب می برند: سؤال کننده، جواب دهنده، شنونده و دوست دارندة این افراد".(2)
همان طور که از آیه و روایات معلوم شد، این گونه سؤال بسیار خوب و مورد تشویق است. تشویق به یادگیری یکی از برنامه های اسلام است.
گاهی واژه "سؤال" به معنای گدایی کردن و دست نیاز پیش این و آن دراز کردن است. این نوع سؤال از دیدگاه اسلام ناپسند است.
پیامبر (ص) به ابوذر فرمود: "از گدایی کردن پرهیز کن، زیرا باعث ذلّت است و فقر و نداری ایجاد می کند و باعث طولانی شدن حساب در روز قیامت می شود".(3)
امام صادق(ع) فرمود: " شیعیان ما از کسی گدایی نمی کنند حتی اگر از گرسنگی بمیرند".(4)
و حدیثی در سؤال آورده اید،(5) از این موارد است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 - الانبیاء(21) آیه 7 و نحل (16) آیه 43.
2 - محمد ری شهری، میزان الحکمه، عنوان 1702، حدیث 8041.
3 - همان، حدیث 8072.
4 - همان، حدیث 8080.
5 - همان، حدیث 8093.
پیش از بیان معنای حدیث مشهور پیامبر(ص) توجه به دو مطلب لازم است:
1- واضح است که راه ارتباط و اتصال معنوی با غیب و رسیدن به درجات بالای انسانیت تنها مخصوص پیامبران نیست. قرآن کریم هم اتصال با غیب و ملکوت را ملازم نبوّت نمیداند. در کتاب آسمانی از افرادی سخنی به میان آمده که از زندگی معنوی نیرومندی برخوردار بودند، با فرشتگان همسخن بوده و امور خارق العاده از آنان سر میزد، بدون این که "پیامبر" باشند. بهترین مثال حضرت مریم دختر عمران و مادر حضرت عیسی(ع) است که قرآن داستانهای حیرت انگیزی را از او نقل کرده است.(1)
درباره مادر موسی (ع) قرآن میگوید: "ما به او وحی کردیم که موسی را شیر بده و آن گاه که بر جان او بیم کردی، او را به دریا بینداز و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز میگردانیم و او را از رسولان قرار میدهیم".(2) مادران حضرت عیسی و حضرت موسی(ع) پیامبر نبودهاند.
قرآن کریم در آیاتی چند راه الهام و رسیدن به مدارج عالیه انسانی و مقامات معنوی را بر همه کسانی که باطن خویش را پاک کنند، باز گذاشته است؛ از جمله میفرماید: "آنان که در راه ما کوشش کنند، ما راههای خود را به آنان مینمایانیم".(3)
در کلمات معصومان(ع) این موضوع به خوبی تشریح شده است.
پیامبر(ص) فرمود: "خداوند بندگانی دارد که پیامبر نیستند، اما پیامبر بر آنها رشک میبرد".(4)
علی(ع) فرمود: "خداوند یاد خود را صیقل دلها قرار داده است. دلها بدین وسیله از پس کری، شنوا و از پس کوری، بینا و از پس سرکشی و عناد، مطیع و رام میگردند".
همواره چنین بوده و هست که خداوند در هر برههای از زمان و در زمان هایی که پیامبری نبوده، بندگانی داشته است و دارد که در سِرّ ضمیرشان با آنان راز میگوید و از راه عقلشان با آنان سخن میگوید".(5)
ملا صدرا، صدرالمتألهین میگوید: "وحی یعنی نزول فرشته بر گوش و بر دل به منظور مأموریت پیامبری، هر چند منقطع شده است و دیگر فرشتهای بر کسی نازل نمیشود... ولی باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد. ممکن نیست این راه مسدود شود".(6)
2- نبوت بر دو قسم است:
الف) نبوّت تشریعی، یعنی پیامبرانی که صاحب شریعت بودهاند و قرآن کریم از آنان به "اولوالعزم" تعبیر کرده است.
ب) نبوّت تبلیغی؛ کار این گروه از پیامبران، تعلیم و تبلیغ و ارشاد مردم به تعلیمات پیامبرانِ صاحب شریعت بوده است. غالب پیامبران از گروه دوم هستند؛ در فاصله میان پیامبران صاحب شریعت (مانند نوح و ابراهیم و موسی و عیسی(ع)) پیامبران دیگری آمدند که مبلّغ و مروّج شریعت پیشین بودهاند.
هزاران نبی بعد از نوح آمدند که مبلّغ شریعت حضرت نوح بودهاند، هم چنین بعد از انبیاء دیگر.
وحی عالیترین مراتب هدایت است. وحی رهنمودهایی دارد که از دسترس حسّ و خیال و عقل و علم بیرون است و چیزی از این امور جانشین وحی نمیشود. امّا وحیی که دارای این ویژگیها میباشد، وحی و نبوّت تشریعی است، نه تبلیغی.(7)
از مطالب فوق نتایج زیر به دست میآید:
برتری علمای امّت خاتم پیامبران(ص) بر انبیای بنی اسرائیل مربوط میشود به آن دسته از پیامبران بنی اسرائیل که نبوّت تبلیغی داشتهاند.
هم چنین باصرف نظر از مطالب فوق، برخی از دانشمندان خواستهاند حدیث پیامبر(ص) را این گونه تفسیر کنند: مقصود از "علما" در حدیث، امامان معصوم(ع) هستند و در روایات زیادی از ائمه(ع) به "علما" تعبیر شده است.(8)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. مجموعه آثار، ج 3، (ختم نبوت)، مرتضی مطهری، ص 170، 169.
2. قصص (28) آیه 7.
3. عنکبوت (29) آیه 69.
4. مجموعه آثار، همان، ص 171.
5. نهج البلاغه، صبحی صالح، ص 342، خطبه 222.
6. مجموعه آثار، همان، ص 172، به نقل از مفاتیح الغیب، ص 13.
7. مجموعه آثار، همان، ص 154 و ص 174 - 173.
8. بحارالانوار، ج 35، ص 304، پاورقی شماره 6.
حدیثی را که رسول گرامی اسلام(ص) فرمود و در کتب حدیثی شیعه و اهل سنّت آمده، متن کامل آن را مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار چنین آورده است: "حسینٌ منّی و أنا من حسین أحبّ الله من أحبّ حسیناً، حسینٌ سبطٌ من الاسباط".[1] تعبیر: "من از اویم و او از من است" نشانة وحدت کامل فکری، روحی، مرامی و خطّ مشی است. رسول گرامی(ص) نیم قرن پیش از حادثة کربلا خواسته قیام و نهضت حسینی را تداوم راه خویش بداند و دشمنان سید الشّهداء را که دست خود را به خون او آلودند، دشمنان و قاتلان خود به حساب آورد، چرا که خشم و رضا و جنگ و صلح و یاری یا جفا بر حسین(ع)، همسان با خشم و رضا و جنگ و صلح و یاری و جفا بر پیامبر خدا است، زیرا این دو بزرگوار، یک جان در دو بدن و یک فکر و مرام در دو زمانند.
مفهوم بلند دیگری که در این حدیث نهفته، آن است که وجود پیامبر(ص) و آیین و مکتب او در وجود حضرت أبا عبدالله الحسین(ع) تداوم یافته است.
نگهبان دین پیامبر(ص)، امام حسین(ع) می باشد و قیام و شهادت او سبب بقای دینِ رسول خدا است. این سخن پیامبر(ص)، تنها بار عاطفی ندارد، بلکه بیانگر یک حقیقت اجتماعی و تاریخی است. به تعبیر شاعر:
اگر دین مصطفی(ص) هنوز در جهان به پاست از آن سربریدة تو هست و از نوای تو.
احیاگر دین پیامبر الهی، نهضت امام حسین(ع) می باشد. اباعبدالله(ع) در خطبه ای که فلسفة قیام خویش را بیان کرد، اشاره فرمود که هدف، حرکت در مسیر سیرة پیامبر(ص) و علی(ع) و امر به معروف و نهی از منکر می باشد. این گونه است که انحراف ها زدوده شده و دین استوار و پا برجا می ماند.
این که فرموده اند: " الاسلام نبوی الحدوث، حسینی البقاء" اشارة به احیاگری دین پیامبر(ص) در سایة قیام عاشورا است. پیدایش اسلام، محمّدی(ص) است و بقای آن، حسینی(ع)!
گر جز به کشتنم نشود دین حقّ بلند ای تیغ ها، بیایید بر فرق من فرود
به تعبیر امام خمینی ره " با زنده نگه داشتن او، اسلام زنده می شود" از این رو "أنا من حسین(ع)" که پیامبر(ص) فرمود، معنایش این است که حسین(ع) مال من است، و من هم از او زنده می شوم.[2]
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1]بحارالانوار،ج 43، ص 261، حدیث اوّل.
[2]فرهنگ عاشورا، ص 149 - 150، با اقتباس و برداشت.
پرسش:
پیامبر اکرم(ص) در یک جا فرمود: کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، مانند مردم دوره جاهلیت (1) مرده است، و در جای دیگر فرمود: هر که خود را بشناسد، خدایش را خواهد شناخت(2)، لطفاً بگویید مراد از این شناخت، چه نوع شناختی است؟
پاسخ:
ویژگی مهم جاهلیت این بود که مردمان آن عصر، غرق در نادانی و گمراهی بودند و هدفی جز تأمین مطالع دنیوی و حیوانی نداشتند.
زمانی که انسان در زندگی خویش، سر گردان باشد، و هدف انسانی نداشته باشد و فعالیتش مستوجب هیچ گونه خیر و سعادت الهی نباشد، چنین زندگی مصداق زندگانی بشر دوره جاهلی است.
چون امام (ع) مانند مشعل پر فروغ و چراغ فروزان هماره در فرا راه بشر قرار دارد و او را به سمت کمال حقیقی سوق داده و حق و باطل را به او مینمایاند، نشناختن او مستلزم مرگ دوران جاهلی میشود. به تعبیر دیگر چون امام کشتی نجات و یکی از اکبر الهی و عالم ه حقایق عالم و آگاه به همه مقررات اسلام و بالاخره هادی و پیشوای خلق است که قول و عمل و تقریرش حجت است و نبی گرامی اسلام شهر علم و او در آن است و هر کسی بخواهد وارد آن شهر شود، باید از طریق امام(ع) وارد شود، اگر کسی او را نشناسد و طبق گفتهاش عمل نکند و او را سرمشق زندگی خود قرار ندهد، مردنش همانند مردن مردمان جاهلیت است که نصیبی در جهان آخرت ندارند. مراد از شناخت شناسنامهای نیست، بلکه شناخت موقعیت امام و نقش به سزایی است که در زندگی انسان دارد؛ یعنی نداند بدون او هرگز نمیتواند به سعادت واقعی نایل گردد(3). و در یک کلمه مراد اعتقاد به امامت است.
در پاسخ قسمت اخیر سؤال اظها میداریم که انسان دارای نفسهای گوناگونی است که اگر بشناسد، به عظمت پروردگار پی میبرد و از طریق خودسازی صفای باطنی پیدا کرده و در همه جا عکس رخ یار را خواهد دید.
نفسها عبارت است از:
1 - نفخه الهی که به خاطر آن بر ملایک برتری یافت.
2 - نفس ملهمه، که فجور و تقوا را میشناسد (فالحمها فجورها و تقواها (4).
3 - نفس اماره به سوء که هماره انسان را به بدی میخواند(5).
4 - نفس لوّامه که انسان را از فساد و تباهی باز میدارد و همیشه او را به خاطر ارتکاب گناه سرزنش میکند.(6)
5 - نفس مطمئنه همانی که مفتخر به خطاب "ارجعی الی ربک" شده است.(7)
6 - نفس فانیة، که سرانجام طعم مرگ را میچشد. (8)
گفتنی است: انسان اگر خود را بشناسد که کیست؟ چه کسی او را خلق کرد؟ چر خلق شد؟ همین طور انواع نفس خود را بشناسد و آن را آن گونه که خدا خواسته، پرورش دهد، یقیناً به خداشناسی خواهد رسید.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقیها:
1 - علامه محمد باقر مجلسی، بحار، ج 23.
2 - فیض کاشانی، محجة اللیضاء، ج 1، ص 68.
3 - جهان بینی امامت، از کتابهای درسی مراکز تربیت معلم، ص 115.
4 - شم (91) آیه 7 - 8.
5 - یوسف (13) آیه 53.
6 - قیامت (75) آیات 1 و 2.
7 - فجر (89) آیه 28.
8 - آل عمران (3)، آیه 185.
در این مورد توجیهاتی به ذهن می رسد:
1- پیامبر اسلام در حدیث اوّل فرمود: "الفقر فخری و به أفتخر علی سائر الانبیاء؛ فقر باعث فخر من است و به سبب آن بر سایر انبیا افتخار می کنم".(1)
پیامبر در این حدیث در مقام مقایسه خویش با سایر پیامبران الهی(ع) می باشد(که در برخی روایات، این احتمال تأیید شده که) پیامبر اسلام یکی از فقیرترین پیامبران بود اما از جهت مقام و مرتبه بر همه پیامبران برتری داشت. در مقام مقایسه خویش با آنان فقر را جزء افتخارات خود شمرده است.
به اصطلاح "قضیه شخصیه" است و به دیگران ربطی ندارد.
2- توانگری و ثروتمندی ذاتاً امری ممدوح و پسندیده است.
آنچه بد است، حرص و طمع و پول پرستی است. از سوی دیگر فقر امری ناپسند و بد است، زیرا فقیر نمیتواند نیازهای مالی خویش را برطرف نموده و خواستههای خویش را برآورده کند. آنچه در عین فقر پسندیده است، مناعت طبع و دست دراز نکردن پیش دیگران و از همه مهمتر گردن نهادن به خواست الهی است؛ نیز فقر را عاملی برای امتحان دانستن. اگر فقیری چنین باشد، بزرگترین رحمت الهی نصیب او شده و از امتحانی سترگ خدا سر فراز خارج شده است. وی در عین فقیر بودن به سعادت رهنمون شده است. حال فقر برای چنین شخصی، کفر را موجب نشده، بلکه نردبانی برای کمال و سعادت است.
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگویید که روزی مقدّر است
به همین خاطر در برخی منابع، حدیث دوم بدین صورت وارد شده است که: "لولا رحمه ربّی علی فقراء اُمتی کاد الفقر أن یکون کفراً؛ اگر رحمت پروردگارم بر تهیدستان امتم نبود، نزدیک بود فقر به کفر بینجامد".(2)
در این سخن حضرت می فرمایند که مؤمنان به واسطه شمول رحمت اله، هرگز به خاطر فقر کافر نمیشوند. پس فقر در غیر امت پیامبر سبب کفر می گردد، لکن مؤمن واقعی هرگز به سبب فقر، کافر نمیگردد. وی فقر را بر ثروتمند بودنی که از راه نادرست حاصل شده باشد، ترجیح می دهد. اگر مسلمانی به سبب فقر، کفر گویی کند، نشان دهنده این است که واقعاً از امت پیامبر نیست.
3- توجیه سابق فرض بر این است که فقر به معنای فقر مالی و مادی باشد، اما مقصود فقر معنوی و وجودی باشد، بدین معنا که انسان، نیازمند و فقیر حضرت حق است و هماره به خداوند و کمک وی نیاز دارد. اگر لحظهای به خود واگذارده شود، هلاک می گردد. در مقابل خدا بی نیاز مطلق است. در این صورت، فقر و تهیدستی و احتیاج به خدا را رسول خدا(ص) عامل افتخار خویش تلقی نموده است و ربطی به نیاز مالی ندارد. در روایات و ادعیه، فقر در این معنا به کار رفته است، مثلاً "أنا الفقیر الّذی ربّیته؛ من فقیری هستم که تو (ای خدا) او رإ؛ خخ پرورش دادی".
در آثار عرفانی نیز فقر تنها به این معنا بیان شده است. در این معنا، فقر به معنای نیاز به خداوند است و هر انسانی که نیازمندتر به خداوند باشد، کاملتر است. معنای بندگی از همین جا ناشی می شود و به همین خاطر گفته شده که بزرگترین مقام پیامبر(ص) همان مقام بندگی است.(اشهد انّ محمداً عبده و رسوله)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 69، ص 56؛ مستدرک وسائل، ج 11، ص 173، باب 4.
2. جامع الاخبار، 109، فصل 67، فی الفقراء.
با توجه به این که، افراط و تفریط هر دو نشانه جهل و بى خبرى است (آن گونه که على (ع) فرمودند) و به بیان رسول مکرم اسلام (ص) ((خیر الاءمور اءوسطها)) که بهترین کار، میانه آنها یعنى راه اعتدال است و به همین معنى اشاره دارد آیه شریفه ((و جعلناکم امه وسطا)) شما را امت متعادل قرار دادیم ((لتکونوا شهداء على الناس)) تا اینکه براى سایر مردم الگو و نمونه باشید (بقره 142)، لذا در اسلام نه بى رغبتى به زنان به بهانه تقوى و کسب فضیلت رهبانیت پسندیده است، چنانکه رسول خدا (ص) فرمودند ((النکاح سنتى فمن رغب عن سنتى فلیس منى)) و نه شدت علاقه به زنان و افراط در این امر، چه اینکه بسیارى از فجایع تاریخى ناشى از همین فریفتگى به زن بوده است. بنابراین هر دسته از این روایات، درمان و راه علاج بیماران مخصوصى است، دسته اول براى کسانى که نسبت به محبت به زنان و احترام به آنان و. بى اعتنأ بوده و کوتاهى مىکنند و دسته دوم براى کسانى که بجاى استفاده ابزارى از دنیا، آنرا هدف قرار داده، فریفته آن شده، شخصیت انسانى خود و حاصل عمر انسان که همانا دین اوست بر باد فنا مىدهند و خلاصه اینکه افراط مىکنند. نتیجه جمع بین روایات سفارش به محبت و انس با زنان در حد رعایت مقررات شرعى و به حد اعتدال است و به این معنى زنان از بهترین نعمتهاى الهى هستند.
سه گروه روز قیامت حق شفاعت دارند که پیامبران ، علما و شهدا می باشند. امام صادق (ع) از پدران بزرگوارش نقل می کند که رسول خدا (ص) فرمود: "سه طایفه روز قیامت در پیشگاه خدا شفاعت می کنند و خدا شفاعتشان را می پذیرد : پیامبران ، علما و شهیدان".(1)
این مطلب نیز در روایات آمده که شهید هفتاد نفر از خاندان خود را شفاعت می کند. رسول خدا (ص) فرمود: "شهید ، در مورد هفتاد تن از خاندان خود شفاعت می کند".(2)
در مورد این که کسانی که در زیر آب (غوّاصان) شهید می شوند ثواب دو شهید را دارند، مطلبی دیده نشده است. در این مورد حدیثی از پیامبر گرامی اسلام وجود دارد که : هر کس در راه خدا در آب غرق شود، شهید است".(3) در این حدیث این معنا به چشم نمی خورد که شهدای زیر آب ثواب دو شهید را دارند. البته اگر روایتی در این باره آمده باشد، می توان گفت که ثواب دو شهید داشتن ، یکی به خاطر این است که در راه خدا کشته شده اند، دوم غرق شدگان ثواب شهید دارند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 - سفینةالبحار ، چاپ جدید دار الاسوه، ج4، ص 513 ، باب فضل الشهدا.
2 - صادق احسان بخش، آثار الصادقین ، ج10، ص 82، حدیث اول، به نقل از کنزالعمال ، ج4، ص 401.
3 - کنزالعمال، ج4، ص 418.
پرسش:آیا این حدیث که اگر کسی ولایت اهل بیت را نپذیرد، اگر حتی هزار سال به عبادت بپردازد، اهل دوزخ است، درست می باشد؟ بزرگانی مانند عطار و مولوی و شاعران سنی مذهب اهل دوزخ اند؟
پاسخ:
از روایات زیادی استفاده می شود که شرط قبولی اعمال، پذیرش والایت اهل بیت است، از جمله امام سجاد(ع) فرموده اند: "اگر شخصی به اندازة عمر حضرت نوح یعنی نهصد و پنجاه سال عمر کند و تمام عمر را روزها روزه بگیرد و شب را به عبادت بپردازد اما خدا را در روز قیامت ملاقات کند در حالی که ولایت ما را نپذیرفته باشد، این عبادات برای او هیچ نفعی نخواهد داشت".[1]
در روایت دیگر از رسول اکرم(ص) نقل شده است که اگر شخصی بین رکن و مقام نماز بخواند، در حالی که نسبت به اهل بیت بغض داشته باشد،وارد جهنم خواهد شد.[2] استاد مطهری می گوید: آیات و روایاتی که دلالت می کند اعمال منکران نبوت یا امامت مقبول نیست، ناظر به آن است که آن انکارها از روی عناد و لجاجت و تعصب باشد، اما انکارهایی که صرفاً عدم اعتراف است و منشأ عدم اعتراف هم قصور است، نه تقصیر، مورد نظر آیات و روایات نیست. این گونه منکران از نظر قرآن کریم، مستضعف و "مرجون لامرالله" به شمار می روند.[3] بنابراین نمی توان برای همة افراد اهل سنت دخول در جهنم را تثبیت کرد، بلکه باید بین آن ها فرق گذاشت. چون ما از انگیزة انکار امامان و یا شرایط افراد اطلاع نداریم، نمی توانیم در مورد آن ها قضاوتی داشته باشیم و تنها می توانیم بگوییم امرشان به خداوند واگذار شده است و خداوند به گونه ای که حکمت و رحمتش ایجاب می کند، عمل خواهد کرد.
در مورد عطار و مولوی و دیگران شاعران و عرفا نمی توان قضاوت کامل و همه جانبه داشت. زبان آن ها، شعری بوده و در وصف علی(ع) و اهل بیت اشعار بسیاری دارند و محیط و شرایط زندگی آن ها با شرایط امروزی بسیار متفاوت بوده است. و اصولاً تعیین مذهب خاص برای عارفان بسیار سخت است.
---------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار، ج 27، ص 173.
[2] همان.
[3] مجموعة آثار، ج 1، ص 342.
پرسش:آیا این حدیث از پیامبر است: کسی که زبیر را بکشد، اهل دوزخ است؟ آیا پیامبر طلحه را "طلحه الخیر" نامیده است؟ در صورت درست بودن حدیث بالا آیا می توان طلحه و زبیر و عایشه را از گناه جنگ علیه امام علی(ع) مبرّا دانست؟
پاسخ:
در مورد قاتل زبیر روایتی از پیامبر به نقل از امیرالمؤمنین(ع) آمده که پیامبر(ص) قاتل زبیر را به دوزخ وعده داده است. اما این روایت غالباً در منابع اهل سنت ذکر شده و از برخی منابع شیعی نیز نقل شده، اما سند این روایت جای بحث و تأمل دارد و روایات مشابه با این در مورد دیگر صحابه نقل شده که غالباً جعلی است، ولی شکی نیست که این دو از پیشگامان در اسلام بوده اند.
در مورد زبیر گفته اند: او جزء اولین مدافعان اسلام بود و به هنگام اسلام آوردن، سنش دوازده یا پانزده یا شانزده ساله بود و پس از وفات پیامبر(ص)، زبیر از جمله افرادی بود که به علی(ع) وفادار ماند. پس از قتل عثمان طلحه اولین کسی بود که با حضرت علی(ع) بیعت کرد و زبیر دومین نفر بود. با همة ویژگی ها و سوابق درخشانی که این دو داشته اند، اما متأسفانه حضرت را تحمل نکردند و جنگ جمل را راه انداختند. سوابق درخشان نمی تواند آن ها را از گناهی که کردند، مبرّا کند. البته این توهم در زمان امام علی(ع) برای بعضی مطرح بود. مردی از صحابه امیرالمؤمنین(ع) دچار این توهم شد و با دیدن طلحه و زبیر و عایشه و امام علی(ع) که رو در روی هم قرار گرفته اند، دچار تردید شد که کدام یک بر حق اند؟ از این رو به محضر امیرمؤمنان شرفیاب شد و گفت: آیا ممکن است طلحه و زبیر و عایشه بر باطل اجتماع کنند؟ امام علی(ع) جوابی داد که به قول دکتر طه حسین، نویسندة مصری بعد از آن که وحی خاموش گشت، سخنی به این بزرگی شنیده نشده است. این جمله چنین است: "حقیقت بر تو اشتباه شده است. حق و باطل با میزان قدر و شخصیت افراد شناخته نمی شود. حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی و باطل را بشناس تا اهل آن را بشناسی".
حضرت می خواهد بگوید ملاک برای قضاوت، عمل فعلی افراد است. اسم و رسم و عمل خوب گذشته نباید مبنای داوری قرار گیرد و به بیان دیگر: انقلابی بودن مهم نیست، انقلابی ماندن مهم است. بر این اساس، موضوع عاقبت بخیری در اسلام از جایگاه مهمی برخوردار است.
در هیچ آیه ای به صورت کلی و به عنوان یک قاعده و قانون بیان نشده که مردان از حق بیشتری نسبت به زنان برخوردار هستند ، مگر در موضوعات خاص که برای ایجاد تعادل میان حق و مسئولیت آیاتی وجود دارد که شاید برخی از این آیات حق بیشتر مردان را استنباط کرده اند ، اما این درست نیست.
اگر مقصود از حق مرد بر زن از جهت حقوق معنوی باشد ، برتری مردان در هیچ آیه ای بیان نشده است تا بخواهیم آن را از طریق آیات اثبات کنیم.
قرآن به صراحت بیان داشته است که :« و لهن مثل الذی علیهن» یعنی هر اندازه که مرد بر گردن زن حق دارد ، به همان اندازه نیز زن حق دارد .
و اگر مقصود برتری مرد بر زن در حقوق مادی باشد ، نه تنها در آیات چنین بیان نشده ، بلکه شاید عکس آن صحیح باشد ، زیرا این زنان هستند که در مال شوهران خود (از جهت نفقه و.. .) حق دارند ، نه مردان بر مال زنان.
اگر آیات خاصی در نظر دارید ، در مکاتبات بعدی برای ما بنویسید تا بر طبق آنها پاسخ داده شود.
در مجموع و با نگرشى کلّى مىتوان گفت که تفاوتى بین زن و مرد در حقوق نیست ؛ امّا با توجه به خصوصیات و وظایفى که تکویناً بر عهده مرد و زن نهاده شده، تفاوت هایى نیز در حقوق از جهت تشریعى بین زن و مرد احساس مىشود.
این تفاوتها به لحاظ خلقتى که زن و مرد دارند، تنظیم شده و تشریع احکام مطابق با تکوین و آفرینش آن دو است و تفاوت غیر از تبعیض است، تفاوتها بر اساس ویژگىها و استعدادها تنظیم مىشود و تبعیض ، بى عدالتى است ؛ اما تفاوت در ویژگىها بر اساس حکمت عمیق و دقیق تنظیم شده تا هر یک وظایف خاصى را بر عهده گرفته و مکمل یکدیگر باشند.
بنابر این بر اساس حکمت الهى بین زن و مرد تناسب وجود دارد و تفاوتها به خاطر ایجاد تناسب بین آن دو است، مثلاً اگر همه انسانها مرد بودند و زنان نیز از لحاظ جسمى و روحى و روانى مانند مردها بودند، مکمّل یکدیگر نبودند، بنابر این تفاوتهاى زن و مرد تناسب است، نه نقص و کمال، قانون خلقت خواسته است با این تفاوتها تناسب بیشترى میان زن و مرد که براى زندگى مشترک ساخته شدهاند به وجود آورد.(1)
زن براى زن بودن موجودى کامل است و مرد براى مرد بودن موجودى کامل است، هیچ کدام در مرحله خودشان ناقص نیستند. با این دیدگاه مرد و زن هر دو مساوى هستند و تفاوت بین آن دو در مقام مقایسه است، وقتى مىخواهیم زن و مرد رابا هم مقایسه کنیم، تفاوت بین آن دو وجود دارد.
این تفاوت لازم و ضرورى است، اگر این تفاوتها نبود، در آفرینش، هر دو نقص وجود داشت.
اسلام میان زن و مرد، برابرى ارزش هاى انسانى را بنیان نهاده است ؛ ولى از لحاظ وظایف اختصاصی،اسلام براى زن نقش خاصى را قایل است که با سرشت و طبیعت او سازگار است. این تکالیف است که زن و مرد به آن سبب از هم جدا شده اند و این به معناى تساوى و توازن حقوق و تکالیف زن و مرد است، ولى تشابه نیست.1
در بینش اسلامی، خلقت جهان ، هدفمند، حکیمانه و بر اساس لطف خداوند است. بنابراین،تفاوت هاى طبیعى میان دو جنس، معنا دار و حکیمانه است.
به دلیل طبیعتِ متفاوت زن و مرد، احکام متناسبى جعل کرده است. چه بسا در روابط اجتماعی، برخى امور براى مردان و برخى دیگر براى زنان ارزشمند باشد، چنانکه تأمین مخارج اقتصادى خانواده از وظایف ارزشمند مرد و تنظیم اقتصاد مصرفى خانواده از ارزش هایى به حساب مى آید که زنان در آن نقش محورى ایفا مى کنند. پس اگر برخى مناصب اجتماعی، مردانه به حساب آید، نمایانگر نگرش فروترى نسبت به زنان نیست، بلکه نمایانگر نوعى تقسیم وظایف براى دسترسى بهتر زن و مرد به کمال است.2.
در مجموع، آنچه که اسلام براى زن و مرد در نظر گرفته، موجب تکامل و رستگارى آن ها خواهد بود و بر اساس ویژگى هاى فیزیکى و طبیعى آن ها مى باشد که در سرشت و ماهیت انسانى تفاوتى با هم ندارند.
بی انصافی است که سوء استفاده های ناجوانمردانه (که ازقوانین صورت گرفته و در تمام نظام ها این امر ممکن است، چون قانون برای همه است) را به حساب نظام اسلام و قانون آن بگذاریم، زیرا جامعه بانوان شکایت از این دارند که با ایشان طبق قوانین و مقررات اسلامی رفتار نمی شود، نه آن که قوانین خللی داشته باشد، بلکه آن گونه که شایسته جامعه اسلامی است، قوانین و مقررات اسلامی به طور صحیح در محاکم قضایی به کار گرفته نمی شود.
در نظام تکلیف و برنامه تکامل انسانى، هیچ تفاوتى بین زن و مرد وجود ندارد و تساوى کامل برقرار است. براى دریافت بهتر این موضوع، کافى است این آیه را به دقت بخوانیم: وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحاتِ*. هر که از زن و مرد مؤمن کارى شایسته کند به بهشت وارد مىشود و ذرهاى به او ستم نمىشود، و إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِماتِ. خداوند کلیه زنان و مردان مسلمان. براى همه آنها خدا مغفرت و پاداش بزرگ مهیا ساخته است،
هم چنین آیات فراوان دیگر مانند: آل عمران، آیه 195- النحل، آیه 97- غافر، آیه 40- حجرات، آیه13.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1 - شهید مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، مجموعه آثار، ج 19، ص 175.
-- مجموعة مقالات هم اندیشى مسایل و مشکلات زنان، ج 1، ص 202.
درباره دعاهایى که وارد شده و ثواب بسیارى براى آنها نقل شده است، باید به چند نکته توجه شود:
1 - آیا چنین روایتى در کتب روایى معتبر آمده است؟
2 - اگر موجود بود، باید در سند و دلالت آن بررسى کنیم که آیا این روایت صحیح است و از نظر دلالت و متن، عیب و خدشهاى به آن وارد نیست؟
3 - امامى که حدیث را بیان فرموده، آن را به چه کسى یا چه کسانى گفته است؟ شخصى که امام(ع) به او سفارش دعا را مىکند، آیا با سواد بوده یا بى سواد؟ آیا مشکل روحى و افسردگى و روحیه ناامیدى داشته؟ آیا شخصى دیرباور بوده یا زود باور؟ محلهاى که زندگى مىکرده، سنى نشین بوده یا شیعه نشین؟ آیا در جلسه غیر از او، کسان دیگرى حضور داشتهاند؟ اگر دیگران بودهاند، داراى چه مسلک و خصوصیات اخلاقى و روحى بودهاند و...
4 - آیا رواى حدیث که کلام امام را شنیده، آن را خوب و صحیح تلقى کرده، یعنى آیا کلام امام را خوب فهمیده و در نقل آن آیا الفاظ امام را نقل کرده یا مضمون کلام امام را نقل به معنا کرده؟
5 - آیا امام(ع) در بیان این همه ثواب براى یک دعا درصدد تشویق کردن او بوده؟ اگر مقصود تشویق بوده، آیا فقط تشویق براى او بوده یا براى تمامى افراد؟
همه این خصوصیات در بیان و مقصود امام(ع) مؤثر است. تشخیص مراد واقعى و فهم این گونه روایات، هم چنین سایر روایات کار سادهاى نیست.
آنچه مهم است:
این گونه روایات را که مشتمل بر ادعیه است، به مضمون دعا دقت کنیم. اگر خود نمىتوانیم، به علما و کارشاسان عرضه کنیم. اگر تشخیص داده شد که مضمون دعا با متون اسلامى و با مبانى کلامى و عقیدتى منافاتى ندارد، دعا را به قصد رجا و به امید رسیدن به ثواب بخوانیم.
در احادیث معروف به «من بلغ» وارد شده که هر کس براساس روایتى که بیانگر ثوابى است، به امید رسیدن به آن ثواب عمل کند، خداوند به او همان ثواب را عطا مىکند، گرچه حدیث صحیح نباشد.(1)
در مورد این دعا باید عرض کنیم: در کتاب مستدرک الوسایل جلد 6 ص 92 از امام صادق(ع) از پدران گرامىاش از رسول الله(ص) نقل شده است: «هر کس بعد از نماز جمعه سوره حمد را یک مرتبه و سوره ناس و فلق را هفت مرتبه بخواند... و هر کس بگوید: اللهم اجعل صلواتک و صلوات ملائکتک و انبیاءک على محمد و آله... تا یک سال گناهى بر او نوشته نمىشود».
در کتابهاى دیگر نیز این روایت موجود است.
بعد از توضیح مطالب سابق اگر کسى این صلوات را در روز جمعه (که روز بسیار پرفضیلتى است و ثواب اعمال چندین برابر است) انجام دهد، ثواب عظیمى به او عطا مىشود و توفیقى پیدا مىکند که تا مدتى به گناه آلوده نشود. البته تصمیم فرد در ترک گناه بسیار مهم است. این گونه روایات ناظر به شخصى است که بقیه آداب دعا و وظائف دینى را رعایت کند.
نکته مهم در این گونه روایات آن است که مضمون چنین روایتى هیچ گاه به طور مطلق صحیح نخواهد بود و حتماً داراى قیود و شرایطى است، مثلاً همین حدیث مورد نظر اگر به صورت مطلق صحیح باشد، به معناى آزاد بودن شخص تا یک سال است که هر گناهى را انجام دهد، که به طور یقین این معنا صحیح نمىباشد؛ زرا فلسفه دعاها و مناجات براى نزدیک شدن انسان به خداوند و دورى از معاصى و گناهان است. چگونه مىتواند خواندن یک دعا، مجوزى براى انجام گناهان و دور شدن از خداوند و رحمت الهى باشد؟!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1 - کافى، ج2، ص 87، باب من بلغه ثواب من الله.
به نظر میرسد تهیه کنندگان و منتشر کنندگان این مطالب اهداف خاصی را دنبال کرده، شتابزده در صدد ایجاد شکاف و تفرقه میان مسلمانان هستند. در این راه حاضرند دست به هر کاری بزنند و هر تحریفی را انجام دهند .
پیش از ترجمه و توضیح متن حدیث مورد پرسش، یادآوری این نکته ضروری است که در مطالب نقل شده، اشتباهات و تحریفات متعددی صورت گرفته که به اختصار از این قرار است:
أ) ترجمه، اشتباهات فراوانی دارد که در مقایسه با ترجمه صحیح معلوم میشود.
ب) قسمت «بیان» به بعد که در متن عربی آمده، کلام امام(ع) نیست و توضیح روایت است که نویسنده کتاب با ذکر این جمله وارد توضیح روایت شده و«بیان» به معنای توضیح است، در حالی که مترجم جمله «بیان» را این گونه معنى کرده که «روشن است» و به امام نسبت داده است!
ج) روایت از امام صادق(ع) است که به اشتباه به امام حسین(ع) نسبت داده شده است!
کسی که اندک آشنایی با روایات داشته باشد، میداند که مرا داز «ابی عبدالله» در روایات به صورت مطلق، امام صادق(ع) است، نه امام حسین(ع).
د) قسمت پایانی متن فوق [از جمله: «سوء رأی الثانی» به بعد] رفتار خلیفه دوم با اسیران فارس نقل شده که مترجم این بخش را هم به عنوان حدیث از امام حسین نقل کرده، از همه بدتر این که بخشی از آن را حذف کرده که مربوط به ادامه نقل است.
ادامه این نقل اعتراض امیرالمؤمنین علی(ع) است به رفتار خلیفه دوم. حضرتش خطاب به خلیفه دوم میفرماید: «پیامبر فرموده کریمان هر قومی را احترام کنید، هرچند مخالف با شما باشند. این جماعت عجم حکیمان و کریمان هستند که آغوششان را با تسلیم به روی ما گشوده و اسلام را قبول کردهاند و من حق خودم و بنی هاشم را از آنان بخشیدم».
ابتداترجمه غلط و مغرضانه ای که از این حدیث شده است می آوریم و سپس ترجمه صحیح ان را ذکر می کنیم تا تفاوت این دو ترجمه روشن شود.
در ترجمه ایشان آمده است: «ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتراست. ایرانیهارا باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا بفروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»
هم چنان که در این ترجمه ملاحظه می کنید اولا کلمه عجم به ایرانی ترجمه شده است که این نوع ترجمه در نوع خودش بی نظیر است زیرا هیچ لغت شناسی تا به حال عجم را به ایرانی ترجمه نکرده است وثانیا عبارت«روشن است که روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتراست...» جزء حدیث نیست و به عنوان شرح وتوضیح نویسنده کتاب نسبت به حدیث می باشد ولی ایشان فکرکرده است که جزء حدیث است و همه را یک جا ترجمه کرده است.
اما ترجمه صحیح حدیث این است که:امام صادق(ع) فرمود: «ما قریش هستیم و شیعیان ما عرب هستند و دشمنان ما عجم»!
یعنی شیعیان ما از عربند و دشمنان ما از غیر عرب، ودر واقع عرب ستایش شده کسی است که از شیعیان ما باشد و [شیعهی ما ] اگر چه غیر عرب باشد ممدوح و مورد ستایش است. و غیر عرب مذموم کسی است که دشمن ما باشد [ و دشمن ما ] اگر چه عرب باشد مذموم است."
یعنی این که : شیعیان ما ممدوح و مورد ستایشند چه عرب باشند چه غیر عرب و دشمنان ما مذمومند چه غیر عرب باشد و چه عرب
اما در موردسوء نظر خلیفه دوم در باره عجم
در مناقب نقل شده است: وقتی اسیران فارس را به مدینه آوردند، خلیفه دوم خواست زنان آنان را بفروشد و مردان آنان را برده عرب قرار دهد و قصد داشت که ناتوانان از طواف را مانند مریض، ضعیف و پیران را بر دوش آنان نهد، امیر المؤمنین(ع) به فرمود: «پیامبر خدا(ص) فرمود: «کریم هر قومی را احترام کنید، هرچند دشمن شما باشد و این جماعت فارس، حکیمان و کریمان هستند که آغوش خود را با تسلیم برای ما گشوده و مایل به اسلام شدهاند؛ و من سهم خودم و بنی هاشم را از آنان بخشیدم».(2)
حالاین ترجمه صحیح باترجمه ناقص وسراسر غلط و مغرضانه ای که از این عبارت داده شده مقایسه کنید:
ایشان رفتار بد خلیفه دوم را این طور ترجمه کرده است:
«ایرانیهارا باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا به فروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت.»
اولا این عبارت از حدیث امام حسین (علیه السلام) نیست وگزارشی است که نویسنده کتاب مناقب از رفتار خلیفه دوم ارائه می دهد.
ثانیا معنای عبارت این نیست که« ایرانی ها باید دستگیر کرد و به مدینه آورد، زنانشانرا به فروش رسانید و مردانشانرا به بردگی و غلامی اعراب گماشت» بلکه معنایش این است که خلیف دوم تصمیم داشتند چنین کاری انجام دهد که امام علی شدیدا با وی مخالفت کرد و چنین حادثه ای اتفاق نیفتاد وبین این دو گزاره اختلاف زیادی وجود دارد زیرا بین جمله خبری و انشایی تفاوت وجود دارد،آن چه در کتاب مناقب امده است این است که خلیفه دوم می خواست چنین کاری انجام دهد در صورتی که آن چه مغرضانه ترجمه غلط شده آن است که خلیفه دوم گفته ایرانی ها را باید دستگیر کرد...
روایات فراوانی در مدح ایرانیان به خصوص آمده است که یکی از آنها روایتی است که در ابتدای این متن آمده است ولی متاسفانه مغرضانه آن را حذف کرده اند .
امام صادق میفرماید: «اگر قرآن بر عجم و غیر عرب نازل میشد، عرب به آن ایمان نمیآورد، و قرآن بر عرب نازل شد و عجم به آن ایمان آوردند و این فضیلتی است برای عجم».
هم چنان که ملاحظه می کنید بر فرض این که عجم به معنای ایرانی باشد امام از ایرانیان تعریف کرده است که اینها دارای تعصبات قومی نیستند و به قرانی که عربی نازل شده است ایمان آوردند ،گذشته از این که در هیچ روایتی نکوهش ایرانیان نیامده، چنین چیزی با قرآن و روح تعالیم پیامبر (که میفرمود: «هیچ عربی را بر عجم فخر نمیباشد و گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست») سازگار نیست. حدیثی که از امام صادق نقل شد (همان گونه که در توضیح مرحوم شیخ عباس قمی از مرحوم مجلسی نقل شده) منظور این نیست که عجم دشمنان اهل بیت هستند، بلکه ترجمه صحیح این است که دشمنان ما عجم هستند، یعنی هر کس دوست ماست عرب است، گرچه عجم باشد و هر کس دشمن ماست، عجم و بیگانه است.
واژه عجم در لغت بار منفی دارد و مراد از آن کسی است که از بیان مراد خود گنگ است. هرچند به ظاهر عرب باشد. در روایات دیگری نیز تأیید این برداشت از روایت موجود است، از جمله در روایتی از امام صادق آمده است:«شعیان ما عرب هستند و سایر مردم اعرابی [بادیه نشین و بیگانه از تعالیم اسلام]اند»(3).
در روایت دیگر میفرماید: «مؤمن عرب است، چون پیامبر او و کتابی که بر وی نازل شده است، عربی است»(4).
نکته ای که نباید مورد غفلت قرار بگیرد آن است که واژه «الممدوح» در "العرب الممدوح " و «المذموم» در "العجم المذموم" صفتاند ونه خبر ، بنابراین نویسنده کتاب در صدد این نبوده است که بگوید عرب خوب است و عجم بد است بلکه در مقام شرح حدیث گفته است : منظور امام از عربی که مورد ستایش واقع شده شیعیان هستند اعم از این که عرب باشند یا خیرومنظور از عجم مذموم آن نیست که عجم مرد مذمت قرار گیرنند ومنظور امام این بوده است که دشمنان شیعه غیر عرب محسوب می شوند چه به زبان عربی صحبت کنند یا خیر.
ومتاسفانه این فرد که در صدد انتشار این حدیث بوده است نتوانسته است فرق بین صفت و خبر بفهمد.
به نظر میرسد تهیه کنندگان و منتشر کنندگان این مطالب اهداف خاصی را دنبال کرده، شتابزده در صدد ایجاد شکاف و تفرقه میان مسلمانان هستند. در این راه حاضرند دست به هر کاری بزنند و هر تحریفی را انجام دهند که یک نمونه آن همین چند سطر بود که در آن چندین اشتباه وجود دارد و پایان آن اشتباهی است که در سطر آخر نام کتاب شده که دقیق نوشته نشده و به جای مدینة الحکم والآثار، مدینة الأحکام والآثار نوشته شده و مجلد آن هم آدرس دهی نشده که جلد دوم است.
پینوشتها:
1ـ شعرا (26) آیه 199.
2ـ سفینه البحار، ج 2، ص 165.
3ـ کافی، ج 8، ص 166.
4ـ بحار، ج 64، ص 171.
پیامبر اکرم(ص) و امامان(ع) مسلمانان را به داشتن فرزندان بیشتر جهت افزایش شمار مسلمانان و قوی شدن آنان در برابر دشمنان تشویق کردهاند.(1) حتی به برخی که به سبب فقر مالی و نرسیدن به تربیت فرزندان از داشتن فرزند بیشتر خودداری می کردند، توصیه می نمودند که جلوگیری نکنید.
یکی از راویان می گوید: طی نامهای از امام هادی(ع) پرسیدم که مدت پنج سال است که از بچه دار شدن جلوگیری می کنم، چون همسرم بچه (زیاد) را دوست ندارد و می گوید: وضع مالی ما خوب نیست و به خاطر فقر نمیتوانیم به تربیت بچه، آن جوری که شایسته است برسیم، نظر شما چیست؟
حضرت نوشتند: "طلبِ الوالد فانّ اللَّه یرزقهم؛(1) جلوگیری را ترک کن و فرزند دار شو که خداوند رزق و روزی را تأمین می کند".
فرزند کمتر، آسایش بیشتر
داشتن فرزند، موجب آسایش روحی و فکری انسان می گردد و انسان را از دغدغه درونی و افسردگی روحی نجات می دهد.(2) چنان که داشتن فرزندان زیادی که انسان نتواند آنان را به درستی تربیت کند و به آموزش و تربیت دینی و اجتماعی آنان بپردازد، یا شغلی مناسب برایشان تأمین نماید، آسایش روحی رازایل می کند و به خلاف حکمت و هدفی است که اولیای دین، افزایش فرزند را به خاطر آن توصیه می کردند. فرزندانی که تربیت صحیح اسلامی ندارند و به خاطر نداشتن شغل مناسب، در فقر به سر می برند، زمینه گرایش آنان به فساد اخلاقی و خروج از این و وابستگی به بیگانگان و دشمنان دین زیاد است. امیراالمؤمنین(ع) می فرماید: "قلّة العیال احدُ الیسارین؛(4) اندک بودن تعداد زن و فرزند یکی از راههای تأمین آسایش است".
تذکر:
گاهی ممکن است حکم موضوعی در منطقهای یا نسبت به افرادی، با حکم همان موضوع در سایر مناطق و افراد دیگر (به خاطر متغیر بودن اوضاع) تفاوت کند. از این رو ممکن است تکثر اولاد اکنون در برخی مناطق مورد توصیه و تأکید باشد؛ زیرا موجب ازدیاد شمار مسلمانان و تقویت جبهه آنان در برابر دشمنان میگردد، نظیر سرزمینهای اشغالی فلسطین. اما در برخی مناطق و برای بعضی افراد، فرزند کمتر مورد توصیه باشد.
کنترل جمعیت یا ازدیاد فرزند، امروزه به عنوان یک مسئله اجتماعی و نیاز جامعه مورد بررسی قرار میگیرد و لازم نیست تنها از نگاه روایات به آن پرداخت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. "اکثروا الولد، أکاثر بکم الأمم غداً". وسایل الشیعه، ج 15، ص 96، حدیث ش 8 و 14.
2. همان، ص 99.
3. همان، ص 96 - 95.
4. نهج البلاغه، حکمتها و کلمات قصار، شماره 141.
حسن بن جهم می گوید: از امام رضا7شنیدم : هر کس دربارهء ما شعری بسراید و ما را مدح کند, خداوند شهری در بهشت که وسیع تر از دنیا باشد, برای او بنا کند.(1)
ابوطالب قمی می گوید: نامه ای به امام نهم , حضرت امام محمد تقی 7نوشتم و در آن اشعاری را دربارهء پدرش امام رضا سرودم و از او خواستم اجازه دهد آن ها رابرای مردم بخوانم . حضرت در گوشهء نامه نوشت : بسیار کارخوبی کرده ای . خداوند به تو جزای خیر دهد. برای من و برای پدرم شعرهای حزن انگیز و مرثیه بخوان .(2)
امام صادق به فضیل فرمود: آیا جلسه می گیرید و سخنرانی و گفت گو دربارهء فضائل اهل بیت دارید؟ گفت :آری . حضرت فرمود: این مجالس را خیلی دوست دارم . در آن جلسات امر ما را زنده نگه دارید. خدا رحمت کند کسی که امر ما (ولایت اهل بیت ) را زنده کند. ای فضیل ! هر کس که ما را یاد کند یا نامی از ما نزد او برده شود و به اندازهء بال مگسی اشک بریزید, خداوند تمام گناهان او را می آمرزد.(3)
ابوعمارهء شاعر خدمت امام صادق رسید. حضرت به او فرمود: ای ابوعماره ! دربارهء امام حسین اشعاری برایم بخوان . می گوید: شروع به شعر خواندن کردم . حضرت گریه کرد, آن قدر که صدای گریهء حضرت از دور شنیده می شد. بعد فرمود: ای ابوعماره ! هر کس دربارهء امام حسین شعری بخواند و پنجاه نفر یا سی نفر یا بیست نفر یا دونفر و یا حتّی یک نفر را بگریاند, جزای او بهشت خواهد بود.(4)
زید شحّام می گوید: من و جماعتی از کوفیان در محضر امام صادق علیه السلام بودیم . جعفربن عفّان وارد شد. حضرت به او احترام کرد و او را نزد خود جای داد. سپس فرمود: ای جعفر! شنیده ام دربارهء امام حسین علیه السلام شعر می سرایی ومی خوانی . گفت : بله . حضرت فرمود: بخوان . می گوید: خواندم و حضرت و اطرافیان , بر حسین علیه السلام گریستند. بعدامام علیه السلام فرمود: ای جعفر! واللّه ملائکهء مقرّب خدا در این جا جمع شده اند و اشعار تو را شنیدند. آنان نیز بر حسین علیه السلام ریستند و خداوند ترا بیامرزد.(5)
ابوهارون مکفوف می گوید: بر امام صادق علیه السلام وارد شدم . به من فرمود: شعر بخوان . برایش خواندم . حضرت فرمود: نه , همان طور که مرثیه می خوانی بخوان . من با صدای بلندمرثیه خواندم . حضرت گریست و باز فرمود: بیش تربخوان . باز خواندم . حضرت با صدای بلند گریه کرد و زنان نیز گریستند. سپس فرمود: ای ابوهارون ! هر کس درباره ءحسین علیه السلام مدح و مرثیه بخواند و دیگران را بگریاند, بهشت برای او واجب می شود.(6)
دعبل خزاعی می گوید: بر مولایم علی بن موسی الرضا علیه السلام در ایام محرم وارد شدم . دیدم حضرت ناراحت حزین است و اطرافیانش نشسته اند. وقتی که مرا دید, فرمود: خوش آمدی , ای دعبل ! دوست دارم اشعاری بخوانی , زیرا این ایام , روزهای حزن و اندوه ما اهل بیت است . ای دعبل ! هر کس بر مصیبت های ما اهل بیت بگرید یا بگریاند, اجر و مزداو بر خدا است . هر کس قطره ای اشک بریزد, با ما محشور خواهد شد و هر کس بر مصیبت های حسین علیه السلام بگرید,خداوند گناهان او را می آمرزد.
سپس حضرت بلند شد و پرده ای زد و زنان پشت پرده نشستند و فرمود: ای دعبل ! برای حسین علیه السلام مرثیه بخوان .تو یاور ما و مدح کنندهء ما هستی . پس تا می توانی از یاری ما کوتاهی نکن . دعبل می گوید: گریه کردم و اشک چشمانم جاری شد و اشعار را سرودم .
]افاطم لو خلت الحسین مجدلاً و قدمات عطشاناً بشطّ فرات
اذاً لطمتِ الخدّ فاطم عنده و أجریتِ دمع العین فی الوجنات (7)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقی :
1.بحارالانوار, ج 26,ص 231
2.همان , ص 232
3.همان , ج 44 ص 282
4.همان .
5.همان , ص 283
6.همان , ص 287
7.همان , ج 45 ص 257
بیشتر اندیشمندان اهل سنت قبول دارند که حدیث «مَن کنتُ مولاه فهذا علی مولاه»(1) مربوط به امام علی(ع) است.
علامه امینی اسامی سی تن از محدثان اهل سنت را آورده است که این حدیث را ذکر کرده و آن را مربوط به امام علی(ع) دانسته اند.(2)
برخی از مفسران اهل سنت در هنگام تفسیر آیه 67 مائده «یا ایّها الرّسول بَلِّغ ما أنزل إلیک...» یادآورد شده اند که شأن نزول آن امام علی(ع) بوده و حدیث «من کنت مولاه...» در جریان غدیر بیان شده است.
سیوطی در الدرالمنثور،(3) ابوالحسن واحدی نیشابوری،(4) حافظ حکانی،(5) شهاب الدین آلوسی،(6) ابن صباغ مالکی(7)، قاضی شوکانی(8) و ... تصریح کرده اند که این آیه و حدیث مذکور مربوط به حضرت علی(ع) است.
از این جهت برخی از دانشمندان اهل سنت با شیعیان اختلاف ندارند. اختلاف آنان در معنای ولایت و پیام حدیث «من کنت مولاه...» ظهور می کند.
اهل سنت باور دارند که حادثه عظیم و تاریخی غدیر و سخنان پیامبر اکرم(ص) صرفاً به معنای لزوم «محبت و دوستی» حضرت علی(ع) است و هیچ دلالتی بر امامت و زمامداری و لزوم پیروی از ایشان ندارد و یا اگر روایت به امامت امام علی(ع) دلالت دارد، دلالت صحیح و روشن نیست.
دلیل آن است که ولایت چند معنا دارد و یکی از معانی روشن آن دوستی است. بنابراین تا زمانی که به این معنا قابل حمل است، نمی توان به معنای دیگر آن تمسک جست. بر این اساس حدیث غدیر در صدد بیان لزوم محبت به علی(ع) است، نه زمامداری حضرت.
در برابر اهل سنت شیعیان باور دارند که ماهیت حادثه غدیر و سخنان پیامبر(ص) نصی صریح و قاطع بر امامت و پیشوایی حضرت علی(ع) است. قراین و شواهد به گونه ای است که هرگز نمی توان آن را تنها به دوستی و محبت تفسیر کرد. شیعیان دلائل متعددی بر امامت علی(ع) بیان کرده اند که به برخی از آن ها اشاره می شود:
1ـ لغت شناسان لفظ «ولی» را به معنای سرپرستی، عهده داری امور، چیرگی و رهبری معنا کرده اند. راغب اصفهانی می نویسد: ولایت یعنی یاری کردن، زمامداری و حقیقت آن سرپرستی است.(9)
ابن اثیر می نویسد: «ولیّ یعنی یاور، و هر کس امری را بر عهده گیرد» سپس می افزاید: «از همین قبیل است حدیث «من کنت مولاه فعلیٌ مولاه» و سخن عمر که به علی(ع) گفت: «تو مولای هر مؤمن شدی» یعنی ولیّ مؤمنان گشتی.(10)
صاحب صحاح اللغه(11) و مقایس اللغه نیز «ولیّ» را به معنای سرپرستی دانسته اند.(12) بر این اساس نگرش اندیشمندان اهل سنت (که ولایت را تنها به معنای دوستی معنا کرده اند) قابل قبول نیست.
2ـ اگر معنای «ولیّ» به معنای دوست و دوستی باشد، عاقلانه نیست که پیامبر اسلام(ص) بیش از یکصد هزار نفر را در هوای گرم و در وسط بیابان های خشک و سوزان متوقف سازد تا به مردم بگوید: «هر که من دوست او هستم، علی هم دوست او است و او را دوست بدارد»، زیرا دوستی مسلمانان با یکدیگر یکی از بدیهی ترین مسایل اسلامی است که از آغاز اسلام وجود داشته و بارها پیامبر(ص) مردم را به دوستی امام علی(ع) فرا خوانده بود.(13)
3ـ خطاب تند و قاطع خداوند بیانگر آن است که حادثه غدیر صرفاً اعلام دوستی علی(ع) نبوده است. مسئله آن قدر اهمیت داشت که خداوند خطاب به پیامبرش وحی می کند که اگر آن را ابلاغ نکنی، رسالت الهی را انجام نداده ای! خداوند فرمود: «... و إنْ لم تفعل فما بلغت رسالته»
4ـ خداوند در آیه 67 مائده به پیامبرش دلداری می دهد: «والله یعصمک من النّاس؛ خداوند تو را از خطرات احتمالی مردم نگاه می دارد».(14) آیا این مسئله نشان نمی دهد که مأموریت، مسئلة مهمی بوده است که پیامبر(ص) بیم آن داشته برخی بر اثر هواهای نفسانی به مقابله برخاسته و توطئه کنند؟ آنچه که موجب خطر برای پیامبر(ص) به حساب می آمد، طرح ولایت و رهبری امام علی(ع) بود، نه دوستی حضرت ، مضافاً بر این که بارها پیامبر از محبت امام علی(ع) سخن گفته بود و بیان آن، چالش های جدی را در پی نداشت.
5ـ بعد از آن که پیامبر(ص) علی(ع) را به عنوان رهبر تعیین کرد، مردم با علی(ع) بیعت کردند. ابوبکر و عمر نیز به علی(ع) تبریک گفته، با حضرت بیعت کردند و گفتند: تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدی.(15)
نکته قابل دقت آن است که همة حاضران، از خطابة پیامبر مسئلة «امامت» علی(ع) را فهمیدند، از این رو با او بیعت کرده و برخی از آنان در ستایش علی(ع) شعر سرودند. حسان بن ثابت انصاری از پیامبر(ص) اجازه گرفت و اشعار زیبا سرود:
قــم یــا علـــی فــإنّنـــــی رضیتُک من بعدی اماماً و هادیاً
؛ای علی، برخیز، خرسندم که تو امام و هادی بعد از من باشی.(16)
6) بعد از آن که پیامبر(ص) علی (ع) را به عنوان زمامدار معرفی کرد، این آیه نازل شد: «الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً»؛(17) امروز آیین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم». بعد از نزول آیه پیامبر فرمود: «خداوند بزرگ است؛ همان خدایی که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد و از نبوّت و رسالت من و ولایت علی پس از من راضی و خشنود گشت».(18) به رغم آن که محبت علی(ع) جایگاه بلند دارد و یکی از نشانه های ایمان است؛ لیکن آیه دلالت ندارد که مسئله بالاتر از محبت است. آیا فقط با دوستی حضرت علی(ع) (نه رهبری او) دین کامل شد و خداوند اسلام را پسندید؟ اگر مسئله فقط محبّت بود، در اینباره قبلاً آیه نازل شده و از این جهت نقصی در دین نبود، زیرا آیه «قل لا أسئلکم علیه اجراً إلاّ المودة فی القربی»(19) قبلاً نازل گشته بود. بر این اساس آیه اکمال دین پیام دیگری دارد.
با توجه به دلایل فوق جانشینی بلافصل علی(ع) قطعی است و عدم قبولی ولایت امام علی(ع) به عنوان جانشین بلافصل پیامبر ریشه در عوامل دیگر دارد.
یکی از عوامل مهم در مخالفت با ولایت امام علی(ع) دنیاگرایی و حُبّ ریاست بود. آنانی که سقیفه را تشکیل دادند و سفارش پیامبر را نادیده گرفتند، بر آن بودند که خود به قدرت برسند. بنیانگذاران سقیفه می دانستند که علی(ع) لایق ترین فرد برای رهبری جهان اسلام است، ولی آنان با انحراف امامت و خلافت، زمینه مخالفت های عقیدتی و سیاسی بعد از خود را فراهم کردند. شکل گیری سقیفه موجب شد که در حوزه اندیشه سیاسی این نگرش به وجود آید که پیامبر(ص) امر امامت را به مردم واگذار کرده و کسی را بعد از خود به عنوان جانشین منصوب ننموده است. برخی از اندیشمندان اهل سنت آگاهانه و یا ناآگاهانه عملکرد بنیانگذاران سقیفه را معیار قرار داده و در صدد برآمدند حدیث «من کنت مولاه...» را توجیه کنند. البته برخی از عالمان سنت بر اساس تعصبان مذهبی به مخالفت رهبری علی(ع) برخاسته و حدیث غدیر را توجیه کرده اند. عده ای نیز با انگیزه های دیگر، ولایت امام علی(ع) را قبول نکردند که باید در جای دیگر بدان پرداخته شود.
بر این اساس مخالفت اهل سنت با امام علی(ع) ریشه و مبنای علمی نداشته و بلکه بر اساس دنیاگرایی و تعصبات مذهبی بوده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. تفسیر نمونه، ج 5، ص 11 به بعد.
2. علامه امینی، ج 1، ص 196 ـ 209.
3. الدرالمنثور، ج 2، ص 636.
4. اسباب النزول، ص 150.
5. شواهد التنزیل، ج 1، ص 188.
6. روح المعانی، ج 6، ص 172.
7. فصول المهمه، ص27.
8. فتح الغدیر، ج 3، ص 57.
9. المفردات، ص 570.
10. النهایه، ج 5، ص 227.
11. الصحاح فی لغه العرب، ج 6، ص 2528.
12. معجم مقایس اللغه، ج 6، ص 141.
13. تفسیر نمونه، ج 5، ص 16.
14. فروغ ولایت، ص 135.
15. تفسیر نمونه، ج 5، ص 12.
16. همان.
17. مائده (5) آیة 70.
18. تفسیر نمونه، ج 5، ص 12.
19. شوری (42) آیة 23.
آیات و روایات زیادی داریم که حاوی جهاد با نفس یا هوس ها و شهوت ها است که نمونه هایی از آن ها را ذکر می کنیم. قرآن کریم می فرماید: "و من جاهد فإنّما یجاهد لنفسه إنّ الله لغنی من العالمین؛(1) کسی که جهاد و تلاش کند، برای خود جهاد می کند، چرا که خداوند از همة جهانیان بی نیاز است".
در جای دیگر می فرماید: "أفمن کان علی بینةٍ من ربّه کمن زین له سوء عمله واتّبعوا أهواء هم؛(2) آیا کسی که دلیل روشنی از سوی پروردگارش دارد، همانند کسی است که زشتی اعمالش در نظرش آراسته شده و از هوای نفس پیروی می کنند؟".
در جای دیگر می فرماید: "بل اتّبع الّذین ظلموا أهوآءهم بغیر علمٍ فمن یهدی من أضلّ الله و ما لهم من ناصرین؛(3) ولی ظالمان بدون علم و آگاهی، از هوی و هوس های خود پیروی کردند! پس چه کسی می تواند آنان را که خدا گمراه کرده است، هدایت کند؟! و برای آن ها هیچ یاوری نخواهد بود!".
نیز می فرماید: "والّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و انّ الله لمع المحسنین؛(4) و آن ها که در راه ما (با خلوص نیت) جهاد کنند، قطعاً به راه های خود، هدایتشان خواهیم کرد و خداوند با نیکوکاران است".
اما روایات: در روایتی رسول اکرم(ص) فرمود: "أفضل الجهاد، من جاهد نفسه الّتی بین جنبیه؛(5) برترین جهاد، جهاد شخصی است که با هوای نفس خود مجاهده کند".
پیامبر(ص) از این جهاد، به جهاد اکبر یاد فرمود. علی(ع) می فرمایند: "غایة المجاهدة ان یجاهد المرء نفسه؛(6) نهایت مجاهده و جهاد، جهاد انسان با نفسش می باشد".
نیز فرمود: "لا فضیلة کالجهاد، ولاجهاد کمجاهدة الهوی؛(7) هیچ فضیلتی همانند جهاد نیست و هیچ جهادی همانند مجاهدة با هوای نفس نیست". نیز فرمود: "إعلموا أنّ الجهاد الاکبر، جهاد النّفس، فاشتغلوا بجهاد أنفسکم تسعّدوا؛(8) بدانید جهاد با نفس، جهاد اکبر است، پس به جهاد با هواهای نفس تان مشغول شوید تا سعادتمند شوید".
ثمرة جهاد با نفس را علی(ع)، مغلوب شدن نفس می داند: "ثمرة المجاهدة قهر النّفس".(9) در روایتی پیامبر گرامی اسلام(ص) می فرماید: "جاهدوا أهواءکم تملّکوا أنفسکم؛(10) با هواهای نفس تان مجاهده کنید تا مالک نفس هایتان شوید". در روایت دیگری می فرماید: "جاهدوا أنفسکم بقلّة الطّعام والشّراب،تظلّکم الملائکه و یفرّ عنکم الشّیطان؛(11) با هواهای نفس تان با کم خوردن طعام مجاهده کنید تا ملائکه شما را زیر چترشان (بالشان) بگیرند و شیطان از شما فرار می کند".
نیز فرمود: "من جاهد نفسه أکمل التّقی".(12)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1- عنکبوت(29) آیه 6.
2- محمد (47) آیه 14.
3- روم(30) آیه 29.
4- عنکبوت(29) آیه 69.
5- میزان الحکمه، ج1، ص 453، الجهاد الاکبر، حدیث 2745.
6- همان حدیث 2746.
7- همان، حدیث 2747.
8- همان، حدیث 2748.
9- همان، ص 454، حدیث 2758.
10- همان، ص 455، حدیث 2766.
11- همان، حدیث 2768.
12- همان، حدیث 2770.
حدیث غدیر یکی از معروف ترین حدیثی است که محدثان اهل سنت و شیعی آن را با عبارات مختلف بیان نمودهاند. قسمتی از آن بیان می شود:
پیامبر اسلام(ص) در آخرین حج خود در غدیر خم خطاب به مسلمانان فرمود: "... من کنتُ مولاه فعلی مولاه اللهم و آلِ من والاه و عادِ من عاداه و أحبّ من أحبّه و أبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله؛ هر کس را من مولی و رهبر او هستم، علی(ع) مولا و رهبر او است. خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و دوست بدار آن کس که او را دوست دارد و مبغوض بدار آن کس را که او را مبغوض دارد. یارانش را یاری کن، و آن ها را که ترک یاریش کنند، از یاری خویش محروم ساز".
حدیث مذکور حامل پیام های متعددی است که به برخی از آن ها اشاره می شود:
1ـ ولایت پیامبر و امام علی(ع)
یکی از پیام های مهم این حدیث ولایت پیامبر(ص) و به دنبال آن ولایت امام علی(ع) است. جملة: "من کنتُ مولاه فعلی مولاه..." صریحاً دلالت دارد که پیامبر(ص) بر مردم ولایت دارد، همچنین دلالت دارد که پیامبر(ص) علی(ع) را به عنوان جانشین خود و رهبر مسلمانان معرفی نموده است.
2ـ تولی و تبری
یکی از مطالبی دیگری که از حدیث استفاده می شود، دوستی با دوستان علی(ع) و دشمنی با دشمنان حضرت است که اصطلاحاً از آن به تولی و تبری یاد می شود. جملات "اللهم و آل من والاه...". ناظر بر همین مطلب است. همچنین جملات "و أحب من احبه..." نیز مکمل جملات پیش است. این جملات بر ضرورت محبت امام علی(ع) دلالت دارد. هرگاه پیامبر(ص) دوستی با دوستان امام علی(ع) و دشمنی با دشمنان حضرت را از خدا خواسته باشد، اصل محبت با علی(ع) نیز خواسته شده است؛ چنان که پیامبر اسلام(ص) در موارد دیگر همگان را به محبت علی فرا خواند.
3ـ نصرت الهی
نصرت الهی شامل حال کسانی می شود که ولایت و رهبری امام علی(ع) را قبول کرده و به حضرت محبت می ورزند. همین طور حدیث دلالت دارد که خواری دامنگیر کسانی می شود که ولایت علی(ع) را قبول ندارند و حضرت را دوست نمی دارد. جملات "وانصر من نصره..." ناظر بر همین مطلب است.
روز عرفه روز دعا و نیایش است و اگر چه روزه آن روز مستحب است، لیکن اگر روزه گرفتن آن روز موجب ضعف شود، آن گونه که انسان نتواند دعاهای این روز را بخواند، خواندن دعا بر روزه گرفتن مقدم است. (بحار، 94/123 ـ 124)
نقش نیایش در وصول به رحمت بیکران الهی، با بیان امام صادق(ع) که فرمود: «الدُّعاء کهف الإجابة کما أنّ السّحاب کهف المطر» (کافی، 2/471) به خوبی روشن است. طبق این بیان نورانی همان طور که ابر، قرارگاه باران است، دعا نیز قرارگاه اجابت است. به بیان دیگر، اجابت در درون دعاست، همانطور که باران در نهاد ابر تعبیه شده است، بنابراین، چنانچه کسی با حسن ظن و خالصانه و عارفانه و به نحو عام دعا کند، خدا هم اجابت خواهد کرد. بخش مهمّی از پیروزی انبیای بزرگ(ع) نیز به برکت دعا بوده است؛ زیرا تظاهرات و عملیات، بخش «جسمانی» پیروزی را تشکیل میدهد ولی دعا و نیایش «روح» ظفر است؛ چنانکه امام علیبن موسیالرضا(ع) همواره به اطرافیان خویش میفرمود: بر شما باد به سلاح پیامبران: «علیکم بسلاح الأنبیاء» آنگاه در پاسخ اینکه سلاح آنان چه بود؟ میفرمود: دعا. (کافی، 2/471)
دعا تنها چیزی است که خدا آن را به انسان تملیک کرده است. انسان جز دعا و تضرع در پیشگاه خداوند مالک چیزی نیست: «یا سریع الرضا اغفر لمن لا یملک إلّا الدّعاء» (مفاتیح الجنان، دعای کمیل) از این رو در برابر دشمن درون، سلاحی جز ناله ندارد: «و سلاحه البکاء» (مفاتیح الجنان، دعای کمیل) دشمن بیرون را میتوان با سلاح سبک و سنگین از پا درآورد ولی شیطان و دشمن سرسخت درون را تنها با اشک در برابر خدا میتوان رام کرد. بنابراین، کسی که اهل ناله نیست، مسلح نیست و اگر کسی مسلح نباشد پیروز نخواهد شد؛ زیرا انسان تا زمانی که خود را میبیند، خدا را نمیبیند و به درگاه او تضرّع و اظهار عجز نمیکند، وقتی ننالد در نبرد با اهریمن درون و بیرون شکست میخورد.
گرچه همة حالات زندگی برای نیایش مناسب است ولی دوران پربار حج و حضور در مواقف آن، شکوه بیشتری برای دعا و تأثیر فراوانتری برای نیایش به درگاه پروردگار جهان دارد و چون دعا از ضمیر صاف، مورد قبول است و احرام و آهنگ کعبة ازاد و پاک، در تصفیة ضمیر تأثیر به سزایی دارد، نیایش در حج و دعا در مواقف آن بهترین اثرها را به همراه خواهد داشت. از این رو برای هر برنامه از مناسک حج. دستور ویژهای در مورد نیایش داده شده است و عمدة آن دعای عرفه در صحرای عرفات و همراه تودة مردم گرد آمده از سراسر جهان و عُشاق مشعر و مشتاقان کوی مناست.
روایات فراوانی دربارة اعمال روز عرفه و هنگام وقوف در عرفات، به ویژه کیفیت دعا در آن موقف نقل شده که بخشی از آنها در خصوص دعاهای آن روز، مانند دعای عرفه امام حسین و دعای امام سجّاد(ع) است و بخشی نیز در اهتمام و ترغیب به دعا کردن به دیگران است، به گونهای که برخی شاگردان اهل بیت عصمت و طهارت(ع) همه همّ خود را در آن سرزمین که دعاها در آن مستجاب است، صرف دعا برای غیر میکردند.
علیبن ابراهیم در این باره از پدرش نقل کرده که گفت: عبدالله بن جندب را در عرفات دیدم که زمانی طولانی دست به سوی آسمان بلند کرده، سیلاب اشک از گونههایش بر زمین سرازیر بود، به گونهای که من شخص دیگری را اینچنین در حال مناجات ندیدم. هنگامی که مردم از عرفات عازم مشعر بودند به او گفتم: کسی را بهتر از تو در حال نیایش ندیدم. عبدالله گفت: به خدا سوگند در آن حال فقط برادرانم را دعا میکردم؛ زیرا از امام کاظم(ع) شنیدم که فرمود: کسی که به دور از چشم برادر (ایمانی)اش در حق وی دعا کند از جانب عرش ندا داده میشود که صدهزا برابر آنچه برای او خواستی نصیب تو خواهد شد: «من دعا لأخیه بظهر الغیب نودی من العرش: ولک مأة ألف ضعف مثله». پس شایسته نبود که من صدهزار برابر دعای مستجاب را به خاطر یک دعا که برآورد شدنش معلوم نیست واگذارم. (کافی، 2/508 و 4/465) مشابه این نقل، دربارة دیگر صحابه نیز روایت شده است. (کافی، 4/465 ـ 466).
مرحوم دیلمی در ارشاد میفرماید: طبق اخبار صحیحی که از اهل بیت(ع) وارد شده از ویژگیهای تربت نجف اشرف این است که هر کس در آن تربت پاک، دفن شود، عذاب قبر و سؤال نکیر و منکر از وی برداشته میشود.(1) این به جهت مقام امیرالمؤمنان است که آثاری از خود بر جای میگذارد که یکی از این آثار میتواند در امان ماندن کسانی که در آنجا دفن میشوند، از عذاب قبر باشد، مانند مقام امام حسین(ع) و شهدای کربلا که اثر شفابخشی در خاک آن سرزمین قرار دادهاند.
از روایات دیگر استفاده میشود که صرف دفن شدن در نجف اشرف و وادیالسلام کوفه موجب نمیشود که مدفون در این مکان مشمول رحمت الهی شود، بلکه مشروط به شرایطی است، از جمله ایمان به ولایت ائمه اطهار(ع) و عمل صالح حتی اگر غیر مؤمن در نجف دفن شود، روحش به برهوت که جایگاه ارواح کفار است، منتقل میشود. امیرمؤمنان(ع) فرمود: "ارواح تمام مؤمنان در وادیالسلام هستند و ارواح کفار در وادی برهوت (در یمن) هستند. در هر نقطهای از زمین مؤمنی بمیرد، به روحش گفته میشود: برو به وادیالسلام که آن جا بقعهای از بهشت عدن است".(2)
پس مشمول رحمت خاص خداوند (رفع عذاب قبر و سؤال نکیر و منکر) برای همه دفن شدهگان در نجف نمیباشد، بلکه برای کسانی است که ولایت اهل بیت را پذیرفته باشند و لیاقت دریافت این رحمت را داشته باشد، گر چه ممکن است گناهکار باشند. در حقیقت شرافت مکان و شایستگی مدفون در نجف اشرف، دست به دست هم میدهند تا عذاب قبر از شخصی برداشته شود. چنان که در قیامت لیاقت شخص و شفاعت شفیعان موجب نجات بنده از عذاب میگردد.
در عین حال این احتمال وجود دارد که در روز قیامت برابر گناهانی که انجام دادهاند، کیفر خود را ببینند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - بحارالانوار، ج 97، ص 232.
2 - همان، ص 234.
چنین روایتی وارد شده است.(1) در روایتی دیگر آمده است که به پیامبر(ص) گفته شد: فلانی روزها نماز میخواند اما شبها در پی دزدی و چپاول اموال مردم است، حضرت فرمود: "لعلّ صلاته تنهاه؛ امید است که نمازش او را از این کار زشت باز بدارد".(2)
معنای این دو روایت نزدیک به مضمون آیه "ان الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر" است معنای آیه و روایت این نیست که هر کسی نماز به جا آورد، قطعاً نمازش او را از همه منکرات بازمیدارد. کلیت این جمله مردود است و واقعیت خلاف آن است، چرا که در روایتی از حضرت آمده است که اگرکسی نماز بخواند و نمازش او را از فحشا و منکر باز ندارد، با این کار به خدا نزدیک نمیشود، بلکه چه بسا از خدا دور شود.(3) پس ممکن است کسی نماز بخواند، اما نمازش خاصیت بازدارندگی از گناه را نداشته باشد. تنها نماز مقبول و جامع شرایط صحت و کمال این خاصیت را دارد، گرچه نماز فاقد شرایط به صورت جزئی و تا حدودی، از خاصیت بازدارندگی بهرهمند است، مثلاً کسی که نماز میخواند، یکی از شرایطش این است که از نجاسات بپرهیزد یا با لباسی که از مال غصبی تهیه شده، نماز خواندن صحیح نیست.
تقید نمازگزار به پاکی و پاکیزگی بدن و مال و مراعات اموال دیگران و به دست آوردن مال حلال، نوعی خاصیت بازدارندگی از فحشا و منکر است. بنابراین معنای آیه و روایات تنها میتواند نماز مقبول الهی باشد.
از طرف دیگر با فرض صحت سند و درستی انتساب این روایات به پیامبر میگوییم:
این سخن در مورد شخص خاصی بیان شده است. در اصطلاح علوم حدیثی به این روایت میگویند قضیه شخصیه. این روایت موردش شخص خاصی است، نه این که یک قاعده و حکم کلی را بیان کرده باشد و استنباط گردد همه آنانی که به نماز مبادرت میورزند، سرانجام رستگار میگردند و از همه نوع فحشا و منکر بازداشته میشوند. درمیان قاتلان امام حسین(ع) نماز خوان بسیار بودند، اما نماز آنان چون از شرایط صحت و کمال بیبهره بود، آنان را عاقبت به خیر نکرد و از خاصیت بازدارندگی نصیبی نداشت.
دلیل این سخن که روایت در مورد شخص خاصی بیان شده است، صدر و ذیل روایت است. در آغاز روایت آمده است که پیامبر(ص) در مورد یک نفر جملهای را بیان داشت و در ذیلش نیز بیان گردیده است فردی که هم نماز میخواند و هم مرتکب فواحش میشد، سرانجام توبه نمود و از کار زشت خویش دست برداشت؛ یعنی نماز او را از منکرات بازداشت.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - مجلسی، بحارالانوار، ج 79، ص 198.
2 - جصاص، احکامالقرآن، ج 3، ص 454.
3 - کنزالعمال، ج 7، ص 525 - 526.
جمله مذکور شعارى دینى و اعتقادى است نه روایت، تا این که گفته شود این جمله و شعار، نشان دهنده پیوستگى و تداوم خطّ درگیرى حقّ و باطل در همه زمان ها و مکان هاست.
همیشه و در طول تاریخ، حقّ و باطل رو در روى هم قرار دارند و این انسان های آزاده هستند که وظیفه پاسدارى از حق و پیکار با باطل را برعهده دارند.
بى اعتنا گذشتن از کنار حقّ و باطل، بى دینى است. نبرد عاشورا اگر چه از نظر زمان کوتاهترین درگیرى در کمتر از یک روز بود، ولى از نظر امتداد، طولانى ترین درگیرى با ستم و باطل است و تا هر زمان که هر آرزومندى آرزو کند کاش در کربلا بودو در یارى امام شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) به فوز عظیم شهادت مى رسید، ادامه دارد. کما اینکه در زیارت عاشورا به این نکته اشاره شده است: «یا لیتنا کنّا معکم فنفوز فوزاً عظیماً».
همان گونه که امام حسین(ع) وارث پیامبران علیهم السّلام است، پیروان عاشورایى او نیز وارث خطّ سرخ جهاد و شهادت اند و پرچم کربلا را بر زمین نمى نهند واین مسأله جوهر تشیع در بُعد سیاسى است.
اباعبدالله الحسین(ع) قیام بر ضدّ سلطة ستمگرى را که حلال را حرام میکند و عهد الهى را شکسته و بر خلاف سنّت پیامبر اکرم(ص) عمل نموده، ضرورى میداند و میافزاید: «فلکم فیّ اُسوةٌ؛[۱] کار من براى شما الگو است».
گسترة زمین و زمان کربلا و عاشوراست و همیشه و همه جا با الهام از این مکتب، در راه آزادى و عزّت باید فداکارى نمود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
[۱]تاریخ طبری، ج 4، ص 304، چاپ مطبعة الاستقامه بالقاهره.
روایات و احادیث چندی بدین مضمون در اسلام وارد شده است، از جمله علی بن ابراهیم از رسول خدا (ص) نقل کرده: "الشقی من شقی فی بطن امه و السعید من سعد فی بطن امه؛ انسان بدبخت در شکم مادرش بدبخت است و انسان سعادتمند در شکم مادرش سعادتمند است". (1)
این روایات در مقام اثبات سعادت و شقاوت ذاتی نیست، همان طور که زوج بودن لازمه ماهیت عدد چهار است و هر جا چهار باشد، حتماً زوجیت میباشد. در بحث سعادت و شقاوت، انسان خاصی نیست که سعادت و خوشبختی در ذاتش باشد و از همان ابتدا خوشبخت باشد و هیچ عامل خارجی مثل تربیت، اراده و اعمال شخص باعث تغییر خوشبختی ذاتی نشود. همچنین در مورد بدبخت، این سخن هرگز صحیح نیست و مخالف قرآن و سنت و عقل میباشد. دلائل محکمی از این سه منبع بر بطلان این نظریه میتوان اقامه نمود و اشکالاتی فراوانی دارد که موجب میشود پی ببریم معنای دیگری از این روایت اراده شده است.
یکی از اشکالات چنین تفسیری از حدیث این است: قرآن کریم، اختیاری بودن اعمال آدمی را تصدیق نموده، و نظام عقل و بنای خرمندان و انسانها را صحه نهاده است. در نظام خلقت الهی، انسان بعد از طی مراحل رشد از نطفه تا بلوغ، واجد موهبت عقل و بلوغ شده است، که به اختیار خود عمل کند و قدرت تشخیص بین خوبی و بدی و خیر و شر به او عطا شده است و اطاعت و گناه و ثواب و عذاب را با عقل خویش درک مینماید. هم چنین پیامبرانی برای هدایت آنان و دعوت آن ها به کار خوب و دوری از افعال زشت و ناپسند فرستاده است. با توجه به این مسائل، تکالیفی را بر او واجب نموده، پس اگر پیروی عقل خویشتن را نمود و اطاعت پروردگار و پیروی راه پیامبران را وجهه نظر خود قرار داد و امر و نهی الهی را گردن نهاد، اسباب خوشبختی را به اختیار خویش فراهم نموده و بهترین پاداش به او عنایت میشود، ولی اگر مخالفت عقل و شرع نمود، مقدمات بدبختی خویش را رقم زده است.
پس دنیا سرای امتحان و آزمایش است و انسان به دست خویشتن، عاقبت خود را رقم میزند.(2)
حال با توجه به اشکالات متعدد شقاوت و سعادت ذاتی انسان که بیان شد، معنای روایات شریفه این است که خدا با علم نامحدود خویش که به تمامی عوالم وجودی تعلق میگیرد، گذشته و حال و آینده انسانها را میداند و اصلاً برای خدا زمان معنا ندارد. او میداند این طفل کوچک که در رحم مادر جا دارد، در آینده انسانی خوشبخت است یا سیه روز. علم الهی با اختیار انسان هیچ منافاتی ندارد، چرا که علم الهی به این تعلق گرفته که این شخص با اختیار خویش انسانی عابد و زاهد شده و نافرمانی حق نکند و خوشبختی خویش را رقم زند. این که همین شخص با اختیار و انتخاب خود گناه و معصیت کند و عامل نگون بختی خویش را فراهم نماید. سرشت و سرنوشت این انسان در هر حال این گونه معین شده که با اختیار و انتخاب سعادتمند شود و یا شفاوتمند. پس این تفسیر از سعادت و شقاوت هیچ منافاتی با اختیار ندارد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - اصول کافی، ج 1، ص 211.
2 - مرحوم علامه محمد حسین طباطبایی (ره)، تفسیر المیزان، ج 8، ص 96.
این روایت توسط امام صادق(ع) از پیامبر گرامی(ص) نقل شده است: "الفقهاء أمناء الرّسل مالم یدخلوا فی الدّنیا. قیل یا رسول الله(ص): و ما دخولهم فی الدّنیا؟ قال(ص)[:] اتّباع السّلطان فأذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی دینکم؛ دانشمندان فقیه و مجتهد تا هنگامی که وارد دنیا نشده اند، امین پیغمبران خدا هستند. عرض شد: معنای ورودشان در دنیا چیست؟ فرمود: پیروی از سلطان، پس چون چنین کنند، نسبت به دین تان از ایشان بر حذر باشید".
توضیح حدیث:
سند حدیث مشکل نداشته و یکی از احادیث موثق می باشد و مورخانی از آن به عنوان حدیث موثق یاد نموده اند.
مرحوم کلینی آن را در کتاب کافی آورده است. فقیهان نیز بر این حدیث اعتماد نموده اند.
دوم: یکی از پیام های این حدیث بیان جایگاه عالِمان دینی در آموزه های دینی است، زیرا این حدیث از فقیهان به عنوان امانت داران انبیا یاد نموده است که نشان از جایگاه بلند فقیهان در فرهنگ اسلام دارد. این روایت مکمّل آن دسته از روایاتی است که برای عالمان دینی و فقیهان، شأن و منزلت رفیع قائل شده اند. تا آن جا که نگاه نمودن به صورت عالِمان دینی عبادت خوانده شده است.
سوم: یکی از وظایف مهم فقیهان، امانت داری انبیا بیان شده است.
بی تردید، امانت انبیا رسالت و وظایف آنان می باشد. انبیا وظیفه داشتند که مرجعیت دینی و سیاسی مردم را بر عهده گرفته و آنها را به عبودیت و بندگی خدا و معنویت گرایی فرا خوانده، به هدایت و ارشاد آنان بپردازد. از سوی دیگر انبیا وظیفه داشتند با تشکیل حکومت، احکام الهی را اجرا نمایند. فقیهان نیز به عنوان وارثان انبیا امانت داران پیامبران هستند، از این رو وظیفه دارند مردم را به خدا محوری، فرا خوانده و به هدایت و ارشاد آنان بپردازند، از این رو فقیهان در طول تاریخ به بیان احکام الهی پرداخته و مرجعیت دینی را بر عهده داشتند. دو مقولة اجتهاد و تقلید ریشه در این حدیث و احادیث دیگر دارد.
برخی از فقیهان مانند امام راحل(س) یکی از وظایف و امانت انبیا را تشکیل حکومت دانسته و باور دارند که فقیهان وظیفه دارند حکومت تشکیل داده و عملاً رهبری دینی و سیاسی مردم را بر عهده گرفته و به اجرای احکام الهی بپردازند، از این رو امام راحل(س) یکی از دلایل ولایت فقیه را همین حدیث دانسته است.
چهارم: یکی از پیام های دیگر این حدیث، ضرورت ساده زیستی فقیهان و ستم ستیزی آنان است؛ چنان که در متن حدیث بدان اشاره شده است: مقصود از وارد نشدن در دنیا "ساده زیستی" است و پیروی از سلاطین، اشاره به روحیه ستم ستیزی است. این حدیث و روایات دیگر موجب شده که فقیهان دین مدار از پارسایان به حساب آمده و در ایفای مسئولیت خود موفق باشند. از سوی دیگر فقیهان شیعی در طول تاریخ با ظالمان مبارزه نموده و به حکومت آنان وجاهت و مشروعیت قانونی ندادند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کافی، ج 1، ص 46،کتاب فضل علم، باب المستأکل بعلمه.
(2) حسین علی منتظری، دراسات فی ولایت الفقیه، ج 1، ص 475.
(3) کافی، ج 1، ص 46.
(4) حسین علی منتظری، همان.
(5) کافی، ج 1، ص 32؛ کنز العمال،حدیث 28714؛ میزان الحکمه، ج 3، ص 2067.
(6) بحارالانوار، ج 1، ص 205.
(7) کافی، ج 1، ص 32.
(8) ولایت فقیه، ص 76 _ 77.
پرسش:حدیثی در اصول کافی، ج 3، ص 192 از رسول اکرم آمده است که: "خداوند مرا امر فرمود به مدارا با مردم، همان گونه که به انجام فرائض امر فرموده است". لطفاً درباره شرح حدیث و سند آن توضیح دهید. منظور از کلمةمدارا با مردم از نظر آیات و روایات را توضیح دهید.
پاسخ:
این حدیث از امام صادق(ع) از پیامبر(ص) نقل شده است. حضرت مدارا کردن با مردم را برای خود وظیفةالهی می داند و آن را دستوری از جانب خدا دانسته و بدان عمل میکرد. کسی که وظیفه هدایت و پیشوایی مردم را بر عهده دارد، برای موفقیت در این راه بدون مدارا و سازگاری با مردم نمی تواند به وظیفه اش عمل نماید. مدارا یکی از فضائل اخلاقی اجتماعی پیامبر بود. قرآن در وصف پیامبر می فرماید: "فبما رحمة من الله لنتَ لهم ولو کنتَ فظّاً غلیظ القلب لا نفضّوا من حولک؛ از لطف و رحمت الهی به تو این بود که نرمخو و مهربان بودی. اگر بد اخلاق و تندخو بودی، مردم از اطراف تو پراکنده می شدند. در جای دیگر در وصف حضرت آمده: "انّک لعلی خلق عظیم؛ تو بر خُلق و خوی عظیم هستی".
از اصول روانشناسی تربیتی و مدیریتی، اخلاق خوب، مدارا کردن با مردم است.
در مقابل مدارا، ناسازگاری و بد اخلاقی است. بدیهی است که کسی در شغل مربیگری و رهبری جامعه است، با بد اخلاقی و ناسازگاری با مردم نمی تواند به وظیفه اش خوب عمل کند.
]امیرالمؤمنین(ع) در عهد نامه و فرمان خود به مالک اشتر فرموده است: "قلب خویش را نسبت به ملّت خود مملوّ از رحمت و محبّت و لطف کن و همچون حیوان درنده ای نسبت به آنان مباش که خوردن آنان را غنیمت شمار ی، زیرا آنان دو گروه بیش نیستند: یا برادران دینی تواند یا انسانی مانند تو هستند".
در این عهدنامه حضرت به مدارا و محبت با مردم به مالک اشتر برای اداره مصر سفارش می کند و می فرماید: نسبت به مردم مانند حیوان درنده ای که مدام به این و آن حمله می کند نباشد.
این جمله، عبارتی است از اولین قسمت های خطبه حضرت زهرا(س) در مسجد مدینه که بسیار مشهور است و میان این عبارات درج گردیده است. "فجعل الله الایمان تطهیراً لکم من الشرک، والصلاة تنزیهاً لکم عن الکبر و الزکاة تزکیةً للنفس و نماءً فی الرزق، والصیام تثبیتاً للاءخلاص، والحج تشییداً للدین و العدل تنسیقاً للقلوب، و طاعتنا نظاماً للملة، و امامتنا أماناً من الفرقة، والجهاد غرّاً للاءسلام و ذلاًّ لاءهل الکفر و النفاق...".[1]
در این جمله سه کلمه وجود دارد که نیاز به ترجمه و توضیح دارد: العدل، تنسیق و قلوب. عدل مخالف ظلم وجور و به معنای برابر قراردادن، یکسان کردن، مساوی گذاشتن و نیز قرار دادن هر چیز در جا و در رتبه خود است. قلوب جمع قلب است، به معنای دل که مرکز اُنس و الفت و دوستی و محبت است. اما تنسیق از ریشه نسق است، به معنی نظم دادن و به شکلی و نظامی واحد در آوردن. در اصطلاح به حروف عطف که دو یا چند کلمه را هم پایه قرار می دهند، حرف نسق میگویند. تنسیق هم به معنای چیزی را به نظم در آوردن است. (نه به معنای پیراستن که شما در ترجمه عبارت خود آورده اید). حضرت فاطمه در این خطبه میفرماید: "خداوند عدل را برای تنسیق قلوب قرار داد".
می دانیم که ظلم دل ها را از هم جدا کرده و آدمیان را از هم متفرق می سازد. اما وقتی عدالت باشد، میان دل ها اتحاد و هماهنگی خواهد بود. نتیجة ظلم، گسسته شدن نظام جامعه و رو در رویی طبقات مختلف و حکومت ها و ملت ها می باشد، ولی نتیجه عدل، اعتماد افراد حکومت ها و ملت ها به یکدیگر و ارتباط عمومی و همبستگی اجتماعی و تفاهم خواهد بود.
نکته جالبی که از این قسمت به دست می آید، ارتباط آن با قسمت های بعد میباشد، زیرا حضرت در ادامه میفرماید: "خداوند اطاعت و فرمانرداری از ما اهل بیت را واجب کرد، زیرا موجب بر قراری نظم در شریعت میشود و امامت ما را واجب کرد، زیرا از تفرقه جلوگیری میکند". جملات حضرت میتواند کنایه ای باشد به برکناری به ناحق امیر مؤمنان
علی(ع) از خلافت پیامبر و غصب آن توسط دیگران که اوّلاً سبب کدورت میان مسلمان گردید و ثانیاً سبب تفرقه در جامعه و گسیختگی نظم شریعت شد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
[1]اعیان الشیعه، ج 1، ص 461.
روایت فوق به صورت کامل تر و روشن تر در نهج البلاغه مطرح شده است که از آن استفاده میشود که مقصود حضرت از روزی، چیزهایی است که انسان در زندگی به آنها نیاز دارد، خواه از امور مادی باشد، یا چیزهای دیگر. میفرماید: "ای فرزند آدم، روزی دو گونه است: یکی آن که تو در جستجوی آن هستی و دیگری آن که تو را می جوید که اگر به دنبال آن نروی، به سراغ تو می آید. فکر و اندوه سال آینده را بر فکر و اندوه امروز، اضافه مکن که برای رسیدگی به مشکلات هر روز، آن روز کافی است. اگر سال آینده جزء عمرت باشد، خداوند هر روز روزی تازه میدهد و اگر از عمرت نباشد، چرا غم و اندوه چیزی بخوری که مربوط به تو نیست؟ بدان کسی پیش از تو، به روزی تو نمی رسد و آن را از دست تو نمی تواند خارج کند و آن چه برای تو مقدّر شده، هرگز نمی تواند آن را به تأخیر اندازد".[1] روایت فوق و مانند آن برای جلوگیری از صفت مذموم حرص و زیاده طلبی است، هر چند انسان وظیفه دارد برای امرار معاش و کسب روزی به فعالیت بپردازد، اما از این نکته نباید غفلت ورزد که همه چیز بر اساس محاسبات بشری حاصل نمی شود. خداوند در قرآن میفرماید: "و فی السماء رزقکم؛[2] روزی شما در آسمان مقدّر شده است". از این رو خداوند گاهی به بعضی آفریده ها به گونه ای روزی میرساند که صد عاقل در آن حیران بماند. امام علی(ع) میفرماید: "اگر دست یابی به روزی، تنها به اندیشه و عقل بود؛ نباید چهار پایان و نادانان که فاقد عقل و اندیشه و تدبیرند، به زندگی خود ادامه دهند".[3]
سعدی میگوید:
چنان روزی به نادانان رساند که صد عاقل در آن حیران بماند
به این روزی که برای همه تضمین شده است "روزی مقسوم" میگویند: شهریار میگوید:
رزق مقسوم برات است،نباشی مغموم در سر وعده وصول است براتِ مقسوم
ما و این رزق مقدّر پی هم می گردیم تا کجــا دست بیــابیم به وقت معــلوم
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] نهج البلاغه، فیض الاسلام، قصار 371.
[2] ذاریات (51) آیة 22.
[3] غررالحکم، ج 5، ص 122.
مادر این موهبت الهی،و این فرشتة زمینی در قرآن و روایات به کرّات مورد تمجید قرار گرفته و خدا ضمن ارج نهادن به مقام و منلت والدین، تکالیف فراوانی بر عهدة فرزند قرار داده است. رسول خدا(ص) و ائمةاطهار(ع) در روایات فراوانی به بیان منزلت والدین پرداختهاند. یکی از این احادیث، روایت شریفة "الجنه تحت اقدام الأمّهات"[1] می باشد. در تفسیر این حدیث دو وجه به نظر می رسد:
اوّل: در ضرب المثل ها برای شخص آگاه به وضعیت جغرافیایی و مکانی شهر می گویند: "فلانی همة شهر زیر پایش است". کنایه از این که شخص بر تام مکان های شهر و نقاط مختلف آن مسلط است. حال در مورد مقام مادر فرمود: بهشت زیر پای مادران است، کنایه از این که مادر بر بهشت مسلط است. اگر فرزند آرزوی بهشت دارد، باید مادر از او راضی باشد، و رضایت او شرط ورود به بهشت است. اگر رضایت والدین نباشد، فرزند وارد بهشت نمی شود.
دوّم: روایت دیگری در مورد مادر وارد شده که "در زیر پای مادران، باغی از باغ های بهشت است"[2] از مجموع این دو روایت می توان برداشت که رضایت پدر و مادر شرط ورود به بهشت است، زیرا در این روایت فرموده: در زیر پای مادران باغی از باغ های بهشت است. طبق روایات،بهشت دارای درجات مختلف می باشد که هر درجه به فراخور مقام و استحقاق به افراد تعلّق می گیرد. این مرتبه از جنت،مستحق کسانی استکه مادر از آن ها راضی باشد.
با توجه به مطالب بالا، روشن می گردد که معنای روایت این نیست که هر زنی بمیرد،وارد بهشت می شود، بلکه فقط اهمیت مقام مادر را نسبت به فرزند یادآور می شود.
این که گفته "بهشت زیر پای مادر است" و نگفته "بهشت در دست مادر است" شادی می خواهد بگوید آن قدر باید در برابر مادرت متواضع باشی که حتی کف پای او را به صورت بمالی یا ببوسی و این قدر به او احترام بگذاری!
نکتةدیگر: به فرزندان گوشنزد کند مبادا به خاطر ابن که مادر در اثر پیری یا جهات دیگر، حرف ها یا کارهایی که شما نمی پسندید، انجام دهد، نسبت به او بی اعتنا باشی و یا پدر را بر او ترجیح دهی یا زنت یا شوهرت را بر او ترجیح دهی!
پیامبر فرمود: "إذا کنت فی صلوة التصوع فإنْ دعاک والدک فلا تقطعها و إن دعتک و الدتک فاقطعها؛[3] هنگامی که نماز مستحبی می خوانی، اگر پدرت تو را صدا کرد، نمازت را قطع نکن، ولی اگر مادرت تو را صدا زد،نمازت را قطع کن و به او جواب بده".
امام خمینی فرمود: "در دامن زن، مرد به معراج می رود" یعنی اگر زن (مادر) اخلاق نیکو داشته، فرزند را درست تربیت کند،عاقبت فرزند، بهشت و خوشبختی است. از این رو رَحِم (زهدان) پاک است که فرزندانی بهشتی تربیت می کند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کنز العمال، ج 16، ص 461،ح 45439؛ مستدرک الوسائل، ج 15، ص 180.
[2] مستدرک الوسائل، ج 15، ص 178.
[3] المستدرک، ج 15، ص 181.
پرسش:دانشمندان علت زلزله را عوامل درونی زمین نظیر حرارت می دانند، حال آن که در روایتی از امام صادق(ع) نقل شد که: افزایش گناه نظیر زنا باعث بروز زلزله می شود،کدام را باید پذیرفت؟ آیا در زلزله ها تحقیق شده که افراد آسیب دیده از نظر ایمان چگونه بوده اند؟
پاسخ:
تمام حوادثی که در جهان رخ می دهد،از علت هایی ناشی می شود که گاه از دید و نظر ما مخفی است. چون حوادت عالَم به ظاهر منشأ مادی دارند، جای سؤال است که چه عواملی موجب می شود عالَم متغیر شده و گاهی فعل و انفعالی شود که به نفع یا ضرر بیشتر تمام شود؟
زلزله آزاد شدن انرژی های داخل زمین است، اما چگونه انرژی تشکیل می شود و ذرات پراکنده ای که به ظاهر سرد و خاموشند، فعّال شده و دارای قدرت تخریبی فراوان می شوند؟ اسباب و علل قدرتمند و نامریی وجود دارد که آن را نمی فهمیم. بنا به تأیید روایات، گناه عامل خشک سالی، زلزله، سیل و دیگر حوادث طبیعی است، که با علل طبیعی منافاتی ندارد، زیرا تمامی تحوّلات عالَم با اذن و اجازة خدا محقق می شود.
اگر تمام تغییر تحولات نظام هستی را در دست خدا بدانیم او است که تصمیم می گیرد در زمانی که بنده اش دچار گناه شد، او را به بلایی طبیعی گرفتار کند، تا هوشیار و بیدار شود. البته وقتی به امر خدا بلایی آسمانی با زمینی نازل شد، به حکم قهری طبیعت، تر و خشک آسیب می بینند و نمی توان دراین بین برای نجات خوبان به انتظار معجزه و امری خارج از عادت طبیعت بود.
مرگ برای خوبان رسیدن به سعادت های ابدی است و کسی قرار نیست بماند تا رفتنش موجب تأسف شود.
اگر در جایی زلزله آمد، دلیل بر آن نیست که حتماً در همان نقطه گناهی روی داده، بلکه عوامل طبیعی ایجاد می شوند و مکانی که بیشتر آمادگی برای حادثه دارد، آسیب می بیند. در عین حال عوامل غیر از گناه مستقیم وجود دارد که به ایجاد حادث کمک می کند، مثلاً تخریب طبیعت، از بین بردن جنگل ها، ضعف پوشش گیاهی که عامل بروز سیل است که در اصل ریشه در جهل و گناه انسان های متجاوز دارد.
درباره دعاهایى که وارد شده و ثواب بسیارى براى آنها نقل شده است، باید به چند نکته توجه شود:
1 - آیا چنین روایتى در کتب روایى معتبر آمده است؟
2 - اگر موجود بود، باید در سند و دلالت آن بررسى کنیم که آیا این روایت صحیح است و از نظر دلالت و متن، عیب و خدشهاى به آن وارد نیست؟
3 - امامى که حدیث را بیان فرموده، آن را به چه کسى یا چه کسانى گفته است؟ شخصى که امام(ع) به او سفارش دعا را مىکند، آیا با سواد بوده یا بى سواد؟ آیا مشکل روحى و افسردگى و روحیه ناامیدى داشته؟ آیا شخصى دیرباور بوده یا زود باور؟ محلهاى که زندگى مىکرده، سنى نشین بوده یا شیعه نشین؟ آیا در جلسه غیر از او، کسان دیگرى حضور داشتهاند؟ اگر دیگران بودهاند، داراى چه مسلک و خصوصیات اخلاقى و روحى بودهاند و...
4 - آیا رواى حدیث که کلام امام را شنیده، آن را خوب و صحیح تلقى کرده، یعنى آیا کلام امام را خوب فهمیده و در نقل آن آیا الفاظ امام را نقل کرده یا مضمون کلام امام را نقل به معنا کرده؟
5 - آیا امام(ع) در بیان این همه ثواب براى یک دعا درصدد تشویق کردن او بوده؟ اگر مقصود تشویق بوده، آیا فقط تشویق براى او بوده یا براى تمامى افراد؟
همه این خصوصیات در بیان و مقصود امام(ع) مؤثر است. تشخیص مراد واقعى و فهم این گونه روایات، هم چنین سایر روایات کار سادهاى نیست.
آنچه مهم است:
این گونه روایات را که مشتمل بر ادعیه است، به مضمون دعا دقت کنیم. اگر خود نمىتوانیم، به علما و کارشاسان عرضه کنیم. اگر تشخیص داده شد که مضمون دعا با متون اسلامى و با مبانى کلامى و عقیدتى منافاتى ندارد، دعا را به قصد رجا و به امید رسیدن به ثواب بخوانیم.
در احادیث معروف به «من بلغ» وارد شده که هر کس براساس روایتى که بیانگر ثوابى است، به امید رسیدن به آن ثواب عمل کند، خداوند به او همان ثواب را عطا مىکند، گرچه حدیث صحیح نباشد.
بعد از توضیح مطالب سابق حال اگر کسی آن عمل را (دعا باشد یا غیر آن )انجام دهد، ثواب عظیمى به او عطا مىشود و توفیقى پیدا مىکند که تا مدتى به گناه آلوده نشود. البته تصمیم فرد در ترک گناه بسیار مهم است. این گونه روایات ناظر به شخصى است که بقیه آداب دعا و وظائف دینى را رعایت کند.
هم چنین ممکن است که این گوه روایات را به مبالغه در ثواب حمل کرد و از این طریق تشویقی برای انجام این عمل باشد.
نکته مهم در این گونه روایات آن است که مضمون چنین روایاتى هیچ گاه به طور مطلق صحیح نخواهد بود و حتماً داراى قیود و شرایطى است، مثلاً همین حدیث مورد نظر اگر به صورت مطلق صحیح باشد، به معناى آزاد بودن شخص برای آینده است که هر گناهى را انجام دهد، که به طور یقین این معنا صحیح نمىباشد؛ زیرا فلسفه دعاها و مناجات براى نزدیک شدن انسان به خداوند و دورى از معاصى و گناهان است. چگونه مىتواند خواندن یک دعا، مجوزى براى انجام گناهان و دور شدن از خداوند و رحمت الهى باشد؟!
پرسش:
در مورد یک روایت از پیامبر(ص) که فرمود: "مردم دو دستهاند: دانشجو و دانشمند و بقیه فرو مایگانند و فرومایگان در جهنم خواهند بود" توضیح دهید. آیا هر کس که علم نداشته باشد اهل دوزخ خواهند بود؟
پاسخ:
این روایت از امام صادق(ع) است: "الناس اثنان، عالم و متعلم و سائر الناس همج و الهمج فی النّار؛ (1) مردم دو دستهاند: دانشمند و دانشآموز و بقیه مردم همج الرعاع هستند"؛ یعنی افرادی که از خود ارادهای ندارند و تابع آن دو قشر هستند و کسی که همج الرعاع باشد در آتش خواهد بود.
به مضمون این روایت از رسول اللَّه (ص) نقل شده است: "یا عالِم باش یا دانشآموز و یا با اهل علم دوست باش و جزء دسته چهارمی نباش تا هلاک شوی".(2)
شاید معنای این دو روایت در فرمایش امیرالمؤمنین (ع) به کمیل واضحتر شود. حضرت فرمود: "الناس ثلاثه: عالِم ربانی و متعلم علی سبیل نجاه و همج رعاع اتباع کل ناعق یمیلون مع کلّ ریح لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجاؤوا الی رکن وثیق؛(3) مردم سه گروهند: اوّل علمای الهی، دوم دانش طلبانی که در راه نجات، دنبال تحصیل علم اند و سوم: نادانانِ بی سر و پا که دنبال هر صدایی میدوند و با هر بادی حرکت میکند (باد به هر طرف بوزد به همان طرف میروند و از خود اراده ندارند) همانها که با نور علم روشن نشدهاند و به ستون محکمی پناه نبردهاند" از مجموعه این کلمات معلوم میشود:
1 - مراد از علم، علوم الهی و ربانی است. آن هم نه تنها علم بلکه علم با عمل. آن علمی که انسان را به خداشناسی و خداپرستی رهنمون شود و از جهل و گمراهی انسان دور کند. این علم دارای ارزش است و کسانی که به یادگیری این علم مشغول اند نیز اهل نجاتند.
2 - مراد از علم و عالم و دانشآموز، معنای مرسوم نیست که مثلاً کلاس درسی باشد و مدرسهای و استادی... بلکه معنای وسیع آن مراد است مثلاً مردم عامی که پای سخنرانی یک عالم مینشینند، یا از عالمی سؤال میکنند یا به خانه وی میروند و از اخلاق و منش او درس میگیرند، اینها همه دانشآموز و طالب عمل محسوب میشوند. بنابر این، بسیاری از مردم که به اصطلاح دانشآموز و دانشجو و اهل درس و بحث نیستند به این معنا طالب علم محسوب میشوند. فقط عدهای باقی میمانند که همج الرعاع هستند و سر در گریبان خود فرو برده و هیچ توجهی به علم و یادگیری ندارند، در نتیجه استقلالی ندارند و گاهی تحت تأثیر سارقان انسانها قرار میگیرند و در نهایت به هلاکت و جهنم مبتلا میشوند. البته ممکن است این گونه افراد در جامعه بشری فراوان باشند که اصلاً به معنویت و هدایت بی توجهند و غرق در مادیات و شهوات هستند.
جالب این جا است که عین سؤال در ضمن یک قضیهای از امام مجتبی(ع) پرسیده شد و آز زمانی بود که حضرت لباس فاخری در بر داشت و شمشیری را روی لبس بسته و بر قاطری راهدار و پر نشاط سوار بود و جمعی از بستگان همراه حضرت در حرکت بودند.
در بین راه پیر مردی از فقیران یهود که سخت پریشان حال و آشفته بود پیش آمد و حضرت را از حرکت بازداشت و گفت ای فرزند پیامبر(ص) درباره من انصاف ده، حضرت پرسید: در چه چیز انصاف دهم؟ گفت جد شما فرمود: "الدنیا سجن المؤمن و جنّة الکافر؛ دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است".
تو مؤمنی و من کافر.
در حالی که در نظر من دنیا برای تو بهشت است چه این همه نعمت در اختیار داری و برای من زندان است؛ زیرا بر اثر فقر و تنگدستی در معرض نابودی قرار دارم.
امام مجتبی(ع) سخن مرد یهودی را که شنید، سخن پیامبر اکرم (ص) را برایش توضیح داد و خطای دیدگاه یهودی را برایش آشکار ساخت و فرمود: ای پیرمرد اگر میدیدی نعمت هایی را که خداوند برای من و مؤمنین در جهان آخرت آماده کرده که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده، میدانستی که هم اکنون با تمام نعمت هایی که در اختیار دارم پیش از انتقال به جهان آخرت گویی در زندانی تنگ به سر میبرم و نیز اگر میدیدی آن عذاب همیشگی که خداوند برای تو و هر کافری در عالم آخرت قرار داده میفهمیدی که پیش از انتقال به عالم آخرت در نعمت گسترده و بهشت جاویدان جای داری.
با توجه به مظمون سخن امام مجتبی (ع) معنای حدیث معروف پیامبر اکرم(ص) به خوب روشن میشود که زندان بودن دنیا برای مؤمن و بهشت بودن برای کافر یک امر نسبی است؛ یعنی دنیای مؤمن نسبت به آخرت مؤمن و دنیای کافر نسبت به آخرت کافر مورد مقایسه قرار میگیرد و این بدان معنا نیست که مؤمن نباید از منافع مادی دنیا بهرهمند شود.
راغب می گوید: تقوا از ماده "وقایه" به معنی حفظ کردن چیزی در برابر آفات است. تقوا به معنی محفوظ داشتن روح و نفس است از آن چه بیم می رود به آن زیان رساند؛ سپس به خوف و ترس نیز تقوا گفته شده است و در لسان شرع آن را به خویشتن داری در برابر گناه و محرّمات اطلاق می کنند و کمال آن به ترک بعضی از مباحات مشکوک است. [1] جمعی از مفسران حدیثی از بعضی صحابه نقل کرده اند که او در مقابل سؤال از حقیقت تقوا گفت: آیا هرگز از راه پرخاری گذشته اید؟ وقتی پاسخ مثبت شنید گفت: در آن حال چه می کردید؟ آیا دامان خود را جمع نکرده و کوشش برای نجات از خارها نداشته اید؟ این همان تقواست. [2] امام علی(ع) دربارة تقوا می فرماید: "گناهان همچون مرکب های سرکش است که گناهکاران بر آن ها سوار می شوند و لجامشان گسیخته می گردد و آنان را در قعر دوزخ سرنگون می سازد، اما تقوا مرکبی است راهوار و آرام که صاحبانش بر آن سوار می شوند. زمام آن ها را به دست می گیرند و تا قلب بهشت پیش میتازند".[3]
در جای دیگر حضرت می فرماید: "بدانید ای بندگان خدا که تقوا قلعه ای محکم و شکست ناپذیر است، اما فجور و گناه حصاری است سست و بی دفاع که اهلش را از آفات نجات نمی دهد و کسی که به آن پناهنده شود، در امان نیست. بدانید انسان تنها به وسیله تقوا از گزند گناه مصون میماند".[4]
در جای دیگر حضرت می فرماید: "تقوا کلید درستی و توشة قیامت و آزادی از هر بندگی و نجات از هر تباهی است".[5]
استاد مطهری در شرح احادیث فوق می گوید: "تقوا مصونیت است، نه محدودیت.
قدر مشترک پناهگاه و زندان مانعیت است، اما پناهگاه مانع خطرها است و زندان مانع بهره برداری از موهبت هاست. حضرت در برخی از کلمات تصریح می کند که تقوا مایة اصلی آزادی ها است، یعنی نه تنها خود قید و بند و مانع آزادی نیست، بلکه منبع و منشأ همة آزادی ها است. تقوا به انسان آزادی معنوی می دهد، یعنی او را از اسارت و بندگی هوا و هوس آزاد می کند. رشته آز و طمع و حسد و شهود و خشم را از گردنش بر می دارد و به این ترتیب ریشة بردگی های اجتماعی را از بین می برد.
مردمی که بنده و برده پول و مقام و راحت طلبی نباشند، هرگز زیر بار اسارت ها و رقیت های اجتماعی نمی روند".[6]
امام علی(ع) بین انسان و تقوا تعهدی متقابل در نظر گرفته و فرموده اند: "خواب خویش را به وسیلة تقوا به بیداری تبدیل کنید ... از تقوا صیانت کنید و خود را به وسیلة تقوا محفوظ بدارید".[7]
استاد مطهری می گوید: "تقوا نگهبان انسان است و انسان نگهبان تقوا و این دور محال نیست، بلکه دور جایز است. این نگهبانی متقابل از نوع نگهبانی انسان و جامعه است که انسان نگهبان جامه از دزدیدن و پاره شدن است و جامه نگهبان انسان از سرما و گرما است".[8]
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
[1] راغب اصفهانی، مفردات، ص 530.
[2] مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج 1، ص 428.
[3] نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبة 16.
[4] همان، خطبه 156.
[5] همان، خطبه 219.
[6] استاد مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 207 و 208.
[7] نهج البلاغه، خطبه 231.
[8] استاد مطهری، سیری در نهج البلاغه، ص 209.
این قسمت از سخن امام(ع) در پاسخ به معاویه و افرادی همانند او است که می گفتند همه مسلمانان با امام(ع) بیعت نکرده اند. امام(ع) همان گونه که روش وی در پاسخ به این گونه افراد است، سخن از نص پیامبر(ص) بر خلافت خود با چنین افرادی در میان نمی آورد، زیرا می داند آنان زیر بار نمی روند، بلکه با آنچه بدان متمسک می شدند، یعنی بیعت مردم در تعیین رهبر و خلیفه، به آنان پاسخ می دهد، که اگر به فرض قرار باشد خلافت با انتخاب صورت گیرد، امکان ندارد همة مردم حضور یابند و بیعت کنند، بلکه وقتی افراد برجسته و صالح امّت (اهل حلّ و عقد) کسی را که دارای شرایطی است که در اوّل خطبه بیان کرد (از قبیل داناترین مردم به احکام خدا و قوی ترین) برگزینند، دیگران حق اعتراض ندارند.(1)
این نوع سخن گفتن و استدلال که طبق مذاق و عقیدة طرف مقابل می گیرد، او را قانع می کند، گرچه از نظر مبنای استدلال کننده صحیح نباشد. صورت این همان شیوه ای است که قرآن می گوید: "وجادلهم بالتی هی احسن"(2) و در فن جدل از مسلّمات پذیرفته شده نزد طرف مقابل گرفته شده و بدان استدلال می شود.
به اضافة اینکه امام (ع) در اوّل خطبه شرایط خلیفه را بر می شمرد (اعلم و اقوی الناس).
مسلّم است که طبق این دو شرط، خلفای پیشین زیر سؤال می روند، چون به اعتراف دوست و دشمن از نظر علمی و قوّت جسمانی و فکری، علی(ع) از بقیه توانمند تر بود، به طوری که مورخان گفته اند: عمر خلیفه دوم در طول خلافت خود هفتاد مرتبه گفت: "لولا علی لهلک عمر؛ اگر علی نبود، عمر هلاک می شد".
از طرفی اگر امامت و خلافت به انتخاب مردم باشد، هیچگاه چنین فرضی که تمامی مردم در انتخابات شرکت کنندو همه به یک نفر رأی دهند، صورت نمی گیرد.
بنابراین حال که انتخاب مستقیم مردم قابل تحقق نیست، پس باید اهل حل و عقد و صاحبنظران جامعه، فرد را انتخاب کنند. در این صورت باز به خلافت ابوبکر و عمر و نحوه انتخاب آنان اشکال می شود، زیرا در انتخاب ابوبکر بسیاری از صحابه درجه اوّل پیامبر چون سلمان، مقداد، ابوذر، بنی هاشم و گروهی دیگر از جمله علی(ع) با او بیعت نکردند و ابوبکر را انتخاب ننمودند. در خلافت عمر نیز انتخابی در کار نبود، بلکه به وسیلة وصیت و سفارش ابوبکر، عمر به خلافت چنگ زد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. با استفاده از ترجمه و شرح نهج البلاغه، آیت الله ناصر مکارم شیرازی، ج 2، ص 552.
2. نحل (16) آیة 125.
پرسش:
در حدیثی آمده: سرآغاز نافرمانی خدا شش چیز است: دوستی دنیا، دوستی ریاست، دوستی خوراک، دوستی خواب، دوستی استراحت و دوستی زنان. در صورتی که طبق حدیثی پیامبر(ص) زن را دوست داشته، نیز استراحت و خواب را که اساس حیات است. پس منظور حضرت از شش نافرمانی چیست؟
پاسخ:
هر دو نوع روایت، در احادیث آمده است. اما برای فهم آن باید توجه داشت که مسئلهای مانند زن، غذا و... مانند بسیاری از چیزها است که اگر در حد و اندازه و جای خود استفاده شود، مثبت است و اگر از حد و اندازه خود بگذرد و در جایگاه خود قرار نگیرد، آثار منفی دارد.
مقصود حضرت دوستی در حد افراط است، نه دوستی هر چیز به اندازه و ارزش خود. دوستی در حد افراط بدین معنی که دوستی آن شش چیز یا یکی از آنها به قدری باشد که به هنگام رو در رویی با وظایف الهی، انسان را نگذارد به وظیفه شرعی و انسانی خود عمل کند، مثلاً دنیا دوستی به حدی باشد که جلوی پرداخت خمس و زکات و انفاق را سد کند، یا ریاست دوستی باعث ظلم به دیگری شود، و زن دوستی تا حدی باشد که انسان را وادار کند به حرفها و خواستههای نامشروع زن گوش کند یا آدمی را از شرکت در جهاد و انفاق در راه خدا باز دارد.
همان گونه که در آیات قرآن، مسئله زن و فرزند و... به دو صورت بیان شده است؛ در برخی از آیات همسر، از نشانههای خداوند دانسته شده که موجب آرامش انسان میشود و محبت و عشق را خداوند در همسران نسبت به یکدیگر قرار داده اما در برخی آیات دیگر به عنوان فتنه و آزمایش نامیده شده است که مانند آن دو نوع حدیث ظاهراً در مقابل یکدیگرند. اما در واقع همان گونه که توضیح داده شد، هیچ گونه تضادی ندارند و یا در آیهای محبت افراطی به پدر و... مورد مذمت و نهی واقع شده(1) در صورتی که در آیه دیگر خدا احسان و نیکی و محبت به والدین را همراه با اطاعت و عبادت خود ذکر فرموده است.(2)
و از این جا روشن میشود محبت و دوستی پدر و مادر و (که از عبادات بزرگ است و مورد تأکید قرآن و روایات میباشد و مایه برکت و نزول خیرات بر انسان است) تا وقتی مطلوب است که با عبادت و اطاعت و دین خدا در تقابل و تضاد نباشد و اگر به این حد رسید، نامطلوب و حرام است.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. توبه (9) آیه 24.
2. بقره (2) آیه 83.
پرسش:در خطبهء 78نهج البلاغه آمده : ای مردمان ! بدانید که بهرهء زنان از ایمان و ارث و خرد کم است . امّا کمی خردشان برای آن است که شهادت دو زن برابر گواهی یک مرد است . هم چنین در مکارم الاخلاق آمده : اطاعت زن پشیمانی به بار می آورد! از این قبیل روایات فراوان است . ولی زنانی چون حضرت مریم , آسیه , حضرت فاطمه و... زنانی کامل هستند. پس مراد از آن روایات چیست ؟
پاسخ:
از دیدگاه اسلام زن و مرد, دو موجود کامل هستند و هر دو می توانند به کمالات انسانی در خداشناسی ,معادشناسی , وحی و رسالت برسند. در رسیدن به فضائل اخلاقی هر دو مساوی هستند. هم مرد می تواند انسان کامل بشود و هم زن . قرآن می فرماید :
شایسته کند چه مرد باشد و چه زن و مؤمن باشد, قطعاً او را با زندگی پاکیزه ای حیات بخشم .
در رسیدن به حیات طیب فقط دو چیز نقش دارد: یکی حسن فعلی به نام و دیگری : حسن فاعلی به نام , خواه جسم مذکّر باشد یا مؤنث .
بنابراین از دیدگاه قرآن برای رسیدن به کمالات انسانی , مرد یا زن بودن نقشی ندارد و تفاوتی بین جنس مذکر ومؤنث نیست . در جزا و پاداش فرقی بین این دو نیست .
سعی و انّ سعیه سوف یری ; برای انسان نیست جز آن چه تلاش نموده است و به زودی آنها را خواهد دید.(1)
فرقی بین مرد و زن گذارده است , امّا تفاوت بین جنس مرد و جنس زن قابل انکار نیست . مرد از لحاظ جسمانی با زن تفاوت هایی دارد. مرد برای انجام وظایفی مشکل تر آفریده شده , ولی زن موجودی لطیف تر, زودرنج تر, عاطفی تر وبا ساختار خاصی خلق شده است . خداوند متعال برای این که این دو موجود همدیگر را جذب کنند, جاذبه هایی درآن ها قرار داده است . کمال مرد به مرد بودن او است و کمال زن به زن بودن او است . زن در حیات اجتماعی مکمّل مردو مرد مکمّل زن است .
چون خلقت مرد و زن هر کدام ویژگی هایی دارد, توقع تساوی در وظائف از آن دو بیجا است . مسلّماً وظائف زن با وظائف مرد متفاوت است . این که زنان در هر ماه مدتی عادت ماهیانه دارند. و نماز نمی خوانند, اقتضای خلقتشان است . این که زنان احساسی ترند و مردها عاقلانه تر فکر می کنند, مقتضای خلقتشان است .
زن و مرد با خصائصی که دارند, اگر خود را تهذیب نکرده و فضائل اخلاقی را در خود ایجاد نکرده باشند,مفاسدی که از هر کدام سر می زند, بازتاب متفاوتی خواهند داشت .
تمام مذمّت های امیرالمؤمنین و دیگر ائمه در دیدگاهایشان از زن , از این جنبهء باید بررسی شود; یعنی وقتی که امیرالمؤمنین دربارهء زن چنین می فرماید, مسلّماً از بعد نارسایی های اخلاقی آنان و از مفاسدی که بر عدم تهذیب آنان در جامعه و خانواده بروز می کند, سخن می راند. و گرنه در بین زنان افرادی خود ساخته و با کمال مانند فاطمه زهرا(س ) یا حضرت خدیجه بوده اند و کسی دربارهء آنان بد نگفته است .
آیت الله جوادی آملی در کتاب می نویسد گاهی حادثه و یا موضوعی در اثر یک سلسله عوامل تاریخی , مکانی و زمانی ستایش یا نکوهش می شود و زمینهء خاصی سبب این ستایش ها یانکوهش ها می شود, مثلاً از یک قبیله چون افراد خوبی برخاسته , تعریف می شده و در زمان دیگر از همان قبیله به خاطر فسادی که حادث شده , مذمّت شده است . یک بار از بصره و کوفه تعریف و تمجید می شود و زمان دیگر به جهت دیگری مذمّت شده است . بخشی از نکوهش های نهج البلاغه راجع به زن , ظاهراً به جریان جنگ جمل برمی گردد.(2)
شهید مطهری می گوید: صرف نظر از این که تفاوت های زن و مرد موجب تفاوت هایی در حقوق و مسئولیت های خانوادگی زن و مرد می شود, اساساً این مسئله یکی از عجیب ترین شاهکار خلقت و درس توحید و خداشناسی است . قانون خلقت , زن و مرد را طالب علاقه مند یکدیگر قرار داده است . مرد بندهء شهوت خویشتن است و زن در بندمحبت مرد است . احساسات زن از مرد جوشان تر است . زن از مرد سریع الهیجان تر است ; یعنی زودتر تحت تأثیرقرار می گیرد. زن طبعاً به زینت و جمال و آرایش و مدهای مختلف علاقهء زیاد دارد, بر خلاف مرد. زن از مردمحتاطتر, مذهبی تر, پرحرف تر, ترسوتر و تشریفاتی تر است .
احساسات زن مادرانه است . زن از مرد رقیق القلب تر است و فوراً به گریه و احیاناً به غش متوسل می شود, امّامرد میل به کارهای پر حرکت دارد. احساسات مرد مبارزانه و جنگی است .(3)
علت این که سهم ارث زن نصف مرد است , وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازی و برخی قوانین جزایی دارد; یعنی وضع خاص ارثی زن , معلول وضع خاصی است که زن از لحاظ مهر و نفقه دارد. اگر مردم ازارث سهم بیشتری می برد, از آن طرف باید خرجی زن و بچه اش رابدهد, ولی بر زن واجب نیست خرجی شوهر وبچه ها را بپردازد.
به طور خلاصه : زن و مرد از حیث وجودی با هم تفاوتی ندارند و از حیث اعمال و جزای اعمال و رسیدن به مقام انسانیت با هم تفاوتی ندارند. هر دو در حدّ خود موجودی کامل آفریده شده اند, ولی با هم از حیث خلقت تفاوت دارند از حیث صفات اخلاقی و منش های درونی متفاوت آفریده شده اند. روایاتی که از پیامبر و امامان دربارهء زن به ما رسیده و نقل شده است , به جنبه های منفی و آثار مخرّب زنانی که مهذّب و خودساخته نیستند, اشاره دارد. همین اشکالات به مردان ناخود ساخته و غیر مهذّب وارد است . این واحد غیر از پاسخ گویی به شبهات علمی و مذهبی ,خدمات دیگری ندارد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقی:
1. نجم (53 )آیه 39
2. زن در آینهء جلال و جمال , ص 368 با تلخیص و اضافات .
3. مرتضی مطهری , نظام حقوق زن در اسلام , ص 174 با تلخیص .
پرسش:در روایتی آمده که پیامبر(ص) فرمود: "با برادر ایمانی خود شوخی و مزاح مکن" ولی در روایت دیگر آمده: "شوخی و مزاح از پیامبر(ص) است". این نقص چگونه برطرف می شود؟! چرا نباید با برادر ایمانی خود شوخی و مزاح کرد؟ مگر در صفات متقین نیست که آن ها در ظاهر شادند، ولی در باطن غم دارند؟!
پاسخ:
چو شادی بکاهد، بکاهد روان خرد گردد اندر میان ناتوان(فردوسی)
هر کس با حضور در اجتماع و برخورد با انسان ها، به اهمیت تبسّم، در ایجاد شادی و نشاط پی برده است.
گرمی تبسّم و لبخند، یخ های اندوه و کینه را آب می کند و باعث ایجاد تعادل در روابط انسان ها می شود.
روانشناسان برای خنده اثرات مهمی را ذکر کرده اند و در تعالیم اسلامی توصیه شده که مسلمانان در برخورد های اجتماعی متبسم باشند و خود را شاد نشان دهند. هر چند که دغدغه های فکری و غصه ها ذهن آن ها را مشغول کرده باشد. امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: "شادی مؤمن در چهره اش نمایان و اندوه او در قلبش پنهان است".
این قبیل احادیث بیانگر طریقه سلوک عملی انسان در زندگی می باشد که در برخورد با مردم خندان و شاد باشند و با عبوس بودن زمینة کدورت خاطر دیگران را فراهم نکنند.
حافظ می فرماید:
با دل خــونین، لب خنـــدان بیـــاور جام را
نی گرت زخمی رسد چون چنگ آیی در خروش
در مورد مزاح و شوی که زمینه ساز خنده می باشد، دو گروه احادیث داریم:
یک دسته توصیه به خنده می کند و دسته دیگر نهی از آن. پیامبر اسلام(ص) فرمود: "من شوخی می کنم، ولی در گفتارم جز حق نمی گویم".
امام صادق(ع) فرمود: "مؤمن شوخ طبع و خوش مشرب است، ولی منافق گرفته و خشمآلود".
روایات دستة دوم، امام صادق(ع) فرمود: "... از شوخی بپرهیز، زیرا بزرگی و عظمت شخص را از بین می برد و موجب ریختن آبروی وی می شود". پیامبر فرمود: "مزاح بیش از حدّ آبروی شخص را می برد".
برای جمع کردن این دو دسته روایات باید گفت: بذله گویی و مزاح به اندازه و بدون آثار تخریبی یا عوارض منفی پسندیده می باشد و صفتی انسانی است که امامان معصوم(ع) به آن توصیه کرده اند. همین صفت پسندیده اگر از حدّ خود تجاوز کند، یا آثار و عوارض تخریبی و منفی داشته باشد، مثلاً موجب ناراحتی یا آبروریزی و عیبجویی کسی شود، صفتی مذموم میشود که آثار سوء فراوانی به دنبال دارد. منع روایات از کثرت مزاح به خاطر عوارض سوء می باشد و توصیه شده که انسان مالک زبان خود باشد. اگر مزاح به افراط کشیده شود، به تدریج در برخورد با مسائل شخصی، جدّی نخواهد بود، پس با این توضیح روشن می شود که هیچ گونه نقصی در روایات نیست و تعارضی با هم ندارند.
نتیجه: خوبی و بدی مزاح امری نسبی است و بستگی به اهداف،نتایج، تأثیرات اجتماعی، رابط انسانی و ... دارد و نباید به طور مطلق قضاوت کرد، زیرا همان طور که لازم است مسلمانان در برخورد با یکدیگر بشّاش و گشاده رو باشند، از جهت دیگر نباید با شوخی های بی جا و افراطی، زمینة آزار و اذیت یکدیگر را فراهم کنند.
حال به بعضی از جنبه های منفی و ضد ارزشی مزاح ناپسند اشاره می کنیم.
1ـ مزاح شخصیت انسان را از بین می برد.
2ـ مزاح سبب گستاخی مردم می شود و مردم برای شخص ارزش و احترام قائل نمی شوند.
3ـ مزاح بیش از حدّ موجب عداوت و دشمنی می شود.
4ـ مزاح باعث از بین رفتن نور ایمان می شود.
5ـ مزاح باعث کم شدن عقل می گردد.
منابع بحث جهت آگاهی بیشتر:
1ـ آیت الله مهدوی کنی، نقطه های آغاز در حکمت عملی، ص 563 تا 570.
2ـ ری شهری، میزان الحکمه، ج 4، ص 2896، ماده مزاح.
یکی از وظایف منتظران در زمان غیبت کبری خواندن دعاهای وارده و دعا برای تعجیل در ظهور است.
در این باره دعاهای مختلفی از طریق معصومان وارد شده که یکی از آنها دعایی است که در پرسش آمده است.
این دعا به دو صورت مختصر و مفصّل (1) در کتب روایی آمده است. دعای مختصر که بعد از نمازها مؤمنان بدان توجه دارند، با ترجمه آن را تقدیم میکنیم:
اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک. اللّهم عرفنی نبیک فانک ان لم تعرفنی نبیک لم اعرف حجتک. اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرّفنی حجتک ضللت عن دینی؛
پروردگارا! خود را به من بشناسان که اگر خود را به من نشناسانی، نمیتوانم پیغمبرت را بشناسم. پروردگارا! پیغمبرت را به من بشناسان که اگر پیغمبرت را به من نشناسانی، نمیتوانم حجت تو را بشناسم. پروردگارا! حجت خود را به من بشناسان، که اگر حجت خود را به من نشناسانی، دین خود را از دست میدهم، و گمراه خواهم شد".
الکافی، کلینی، ج 1، ص 337، چاپ دارالکتب الاسلامیة تهران، نشر 1365؛ محمد باقر، مجلسی، بحارالانوار، ج 52، ص 7 - 146 ح 70.
در این دعا دو مضمون حائز اهمیت است:
1 - شناخت واقعی خداوند و پیامبر و امامان معصوم، تنها با توفیق و یاری الهی صورت میگیرد.
2 - شناخت واقعی خداوند با شناخت پیامبر و شناخت واقعی پیامبر با شناخت امامان و شناخت دین حقیقتی تنها با شناخت امام میسر خواهد بود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. محمد باقر مجلسی, بحارالانوار, ج53, ص 187, حدیث 18.
2. الکافی, کلینی, ج1, ص 337؛ چاپ دارالکتب الاسلامیه تهران, نشر 1365؛ محمدباقر مجلسی, بحارالانوار, ج52, ص 7 - 146 ح 70
در مورد روایاتی که در مذمت زن وارد شده ـ به خصوص آن چه حضرت علی در نهج البلاغه فرموده است ـ توجیهات مختلفی عرضه شده است :
1- گاهی حادثه و یا موضوعی در اثر یک سلسله عوامل تاریخی زمان ومکان و افراد و اوضاع و علل و اسباب آن , ستایش یا نکوهش می شود.
معنای ستایش یا نکوهش بعضی حوادث و یا امور جنبی یک حادثه , این نیست که اصل طبیعت آن شیء قابل ستایش و یا مستحق نکوهش باشد, بلکه احتمال دارد زمینهء خاصی سبب ستایش یا نکوهش شده است . بخشی ازنکوهش های نهج البلاغه راجع به زن , ظاهراً به جریان جنگ جمل بر می گردد.همان گونه که از بصره و کوفه نیز در این زمینه نکوهش شده است . نمی توان گفت چون از کوفه یا بصره نکوهش شده است , آن شهرها برای همیشه و ذاتاً بد وسزاوار نکوهش می باشند.(1)
از آن جا که عایشه جنگ جمل را به راه انداخت , حضرت رأس فتنه (عایشه ) را هدف قرار داد و حادثهء تلخ جنگ جمل بود که این مذمت ها را به دنبال آورد.
2- توجیه دیگر آن است که : بعضی از روایات که ناظر به جنگ جمل نیست و در عین حال از زن به عنوان های سؤال برانگیز یاد شده است , هشداری به مرداست تا فریب شهوت را نخورد. این سخن برای آن نیست که بگوید: زن آن گونه است , بلکه می فرماید: خود را به وسیلهء نگاه به نامحرم به آتش ندهید. دیدن نامحرم شیرین است , اما این گناه درونش عقرب است . این تعبیر در مورد دنیا نیزذکر شده است : دنیا مثل مار است که رنگش زیبا است , اما سمی کشنده دارد.(2)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقی :
1.جوادی آملی , زن در آیینه جلال و جمال , ص 368ـ 369 با تلخیص .
2.همان , ص 374.
پرسش:سند روایتی که می فرماید خداوند در روز اوّل ماه رمضان یک میلیون و در هر روز همین مقدار و در آخر ماه رمضان به تعداد کلّ نفرات روزهای قبل آزاد می فرماید چیست؟ مگر این قدر آدم در روی زمین است (منهای کفار و اهل ذمه و اهل کتاب)؟
پاسخ:
این گونه احادیث در تشویق بر عبادات مخصوصاً بر عباداتی که دارای مشقت و همراه با دشواری است، فراوان است، مثلاً درباره روزه ماه رمضان آمده است: "هر کس سی روز از ماه شعبان را روزه بگیرد، تمامی گناهان گذشته و آینده او بخشیده می شود و به او خطاب می گردد: اگر گناهان تو به شمار ستاره های آسمان و قطره های باران و برگ درختان و شمار شنها و ایام روزگار باشد، آمرزیده می شوی" دادن این همه ثواب از جانب خدا مشکل نیست.
این احادیث چند جور تفسیر می شود:
1ـ این احادیث در مقام تشویق است و در مقام بیان کثرت ثواب است، مخصوصاً برای مردی که در مناطقی مانند عربسان با آن گرمای طاقت فرسا و با نبودن امکانات باید روزه بگیرند.
2ـ این احادیث در مقام بیان واقعیت است، ولی از خداوندی که خزائن او تمام شدنی نیست وجود و کرم او بی نهایت است، از باب فضل و انعام و عیدی هیچ بعید نیست.
3ـ احتمالاً این گونه احادیث مقید است به رعایت آداب و شرائطی که در بحث شرائط دعا و قبولی عبادات آمده است که از مهم ترین آن ها تقوا است: "انّما یتقبل الله من المتقین".
4ـ مراد از انسان هایی که بخشیده می شوند، اعم از مرده و زنده است و فقط شامل انسانهای ده نیست تا اشکال شود چقدر انسان وجود دارد؟
در روایات برای نماز شب آثاری ذکر شده است، از جمله: امام صادق(ع) فرمود: «علیکم بصلاة اللیل فأنّها سنّة نبیّکم و دأب الصالحین قبلکم و مطردة الداء عن اجسادکم؛(1) بر شما باد به نماز شب خواندن، زیرا سنت پیامبرتان است و روش صالحان قبل از شما بوده و دردها را از جسم شما برطرف می کند».
باز از حضرت نقل شده است: «صلاة الیل تبیّض الوجه و صلاة اللیل تطیّب الریح و صلاة الیل تجلب الرزق؛(2) نماز شب چهره را شاداب می کند و باعث خوشبویی بدن می گردد و باعث رزق و روزی می شود».
از امام زین العابدین(ع) سؤال کردند: چرا متهجدان (عبادت کنندگان) در شب، خوش چهره ترین مردم هستند؟ حضرت فرمود: «برای این که آنان با خدا خلوت می کنند و خداوند از نور خودش به آنان عطا می کند».(3)
پیامبر فرمود: «مَن کثر صلاته باللیل حسن وجهه بالنهار؛(4) هر کس در شب زیاد نماز بخواند، صورت او در روز زیبا می شود».
شاید مراد از روایات آن است که خداوند شادابی چهره و آبرویی به آن ها می دهد که مردم آنان را دوست دارند و جذب آنان می شوند و به آنان تمایل پیدا می کنند. توجه و اقبال مردم به آنان باعث جلب رزق و روزی می شود. بدیهی است که فردی به هر شغلی مشغول باشد، وقتی که به خاطر نماز شب وجهة خوبی نزد مردم پیدا کرد، مردم کارهایشان را به او واگذار می کنند و رزق و روزی او فراوان می شود.
احتمال دوم این است که: روزی رسان خدا است و او به خاطر این که این افراد نماز شب می خوانند، این پاداش (رزق فراوان) را به آنان عطا می کند.
احتمال دیگر این است: وقتی انسان نماز شب می خواند و دعا می کند و از خدا حاجات خود را می طلبد، مخصوصاً اگر دعا کند که خدایا روزی مرا زیاد بگردان، دعایش مستجاب می شود.
در هر صورت برای رزق و روزی غیر از عوامل مادی از قبیل تلاش برای کسب رزق و روزی، عوامل معنوی نیز مانند دعای پدر و مادر، نماز شب، دعا کردن و صدقه دادن مؤثر است.
نباید همه عوامل را مادی بدانیم، بلکه یک سری عوامل معنوی نیز می تواند علّت یا جزء علّت باشد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. میزان الحکمه، حدیث 10758.
2. همان، حدیث 10763.
3. همان، حدیث 10765.
4. همان، حدیث .