در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به شخصیت ها مطرح می شود.
حضرت معصومه(س) دختر حضرت موسى بن جعفر(ع)و خواهر حضرت امام رضا(ع)بود. وى با امام رضا از یک مادر به نام نجمه بودند. بنابر نقلى حضرت معصومه(س) در اوّل ذىالقعده سال 173 هجرى قمرى در مدینه متولد شد. وقتى که ده ساله بود، پدر بزرگوارشان به شهادت رسید و از آن زمان به بعد تحت مراقبت برادرشان حضرت امام رضا(ع)قرار گرفتند، پس از این که خلافت به مأمون عباسى رسید، امام رضا(ع)را به عنوان ولایت عهد به مرو دعوت کرد. حضرت با اکراه این دعوت را پذیرفت و به سوى مرو (خراسان) حرکت کرد. حضرت معصومه (س) نیز پس از یک سال دورى از برادر تصمیم گرفت با عدهاى از برادران و جمعى از برادرزادگان به سوى خراسان حرکت کنند. این کاروان کوچک وقتى به ساوه رسید، حضرت معصومه بیمار شد. وقتى فهمید تا قم حدود ده فرسنگ فاصله است فرمود: مرا به قم ببرید، زیرا از پدر بزرگوارم شنیدم که فرمود قم مرکز شیعیان است.
مردم قم همراه با بزرگان شهر به استقبال حضرت معصومه و همراهان شتافتند. موسى بن خزرج اشعرى شخصیت برجسته شهر در پیشاپیش، زمام شتر آن حضرت را گرفت و جمعیت زیادى از مردم مشتاقانه پروانه آسا شمع وجود ایشان را در میان گرفتند و به درخواست موسى بن خزرج، حضرت در منزل وى مسکن کرد. حضرت معصومه پس از هفده روز اقامت در قم از دنیا رفت
بنابر نقلى وفات حضرت در دهم ربیعالثانى 201 هجرى قمرى و در 28 سالگى بود.(1)
امام صادقعلیهالسلام فرمود: به شفاعت حضرت معصومه شیعیان به بهشت مىروند.(2)
و امام جوادعلیهالسلام فرمود: هر که قبر عمّهام را در قم زیارت کند، به بهشت خواهد رفت .(3)
پی نوشت==
1- ر.ک: تاریخ قم.
2- بحارالانوار، ج 60، ص 216.
3- کامل الزیارات، ص 324.
الف)نسب:
میثم, فرزند یحیى, ابتدا غلام زنى از طایفه بنى اسد بود, حضرت على(ع) او را خرید و آزاد کرد. 1 وى در زمان پیامبر نیز مى زیست; هر چند در حوادث زمان آن حضرت یادى از او نشده, اما او را از اصحاب پیامبر(ص) به شمار آورده اند.
شیعه وفادار:
میثم تمّار, مسلمانى فداکار و شیعه اى وفادار و خالص بود. گفته اند که شش پسر داشت که همه همچون پدر, در راه ایمان و مسلمانى استوار بودند و از هواداران اهل بیت به شمار مى رفتند. آنها مورد علاقه امامان شیعه بودند. امام حسین, امام باقر و امام صادق & بارها از میثم به نیکى یاد کرده اند.2
ب)ارتباط با امام علی علیه السلام
ارتباط میثم با علی درزمان خلافت آن حضرت صمیمی تر وبیشتر شد.
د ر همان زمان بود که حضرت او را از بردگى رهاند و آزاد کرد.
وى شیفته آن بود که از محضر امیر مؤمنان على (ع) علم و حکمت بیاموزد. از این رو دل و جان خود را دربست در اختیار معارف علوم علوى گذاشت. حضرت (ع) نیز که او را لایق و با استعداد یافت, دانش و حکمت هاى فراوانى به وى آموخت, حتى برخى اسرار را که به هر کس نمى توان گفت و آگاهى از حوادث آینده و بلاها و فتنه هاى زمانه را در اختیار او گذاشت. از این رو میثم تمّار را (صاحب سرّ) امیر المؤمنین مى دانند.3
گاهى میثم تمّار, گوشه اى از آموخته ها و رازهایى را که از امام خود فرا گرفته بود, با مردم در میان مى گذاشت و مایه شگفتى آنان مى شد. این نوع علوم و آگاهى ها را (علم مَنایا و بلایا) مى نامند. میثم تمار, رازدار بود و جز به ضرورت و هنگام نیاز, آنچه را از مولایش فرا گرفته بود, فاش نمى ساخت.
وى در کوفه مى زیست و علی (علیه السلام)گاهى به مغازه خرما فروشى او مى رفت و هم صحبتش مى شد و در این دیدارها از قرآن و حکمت هاى دینى به او مى آموخت.4
در صحنه هاى مختلف, پا به پاى یاران خالص على(ع) حضور داشت و همچون پروانه اى از فروغ ولایتِ علوى, نور مى گرفت. همراه افراد زبده اى چون (کمیل) در مواقف نیایش و عبادت مولا حاضر مى شد. انیس شب هاى عرفانى آن حضرت و همدم راز و نیازهاى امام بود.
صحنه هایى از عبادت هاى نیمه شب حضرت در صحراهاى بیرون کوفه و رازگویى هاى مولا با چاه, از زبان میثم تمّار نقل شده است.5
آگاهی از شهادت
میثم, به واسطه آنچه از زبان مولایش شنیده بود, از شهادت خود آگاه بود. حضرت روزى به او فرمود: اى میثم! چه خواهى کرد آن روز که فرزند ناپاک بنى امیه (ابن زیاد) از تو بخواهد از من بیزارى بجویى؟
میثم گفت: نه, به خدا سوگند, هرگز چنین نخواهم کرد.
امام (ع) فرمود: در غیر این صورت تو را به دار مى آویزند و مى کشند.
گفت: صبر و مقاومت مى کنم. این در راه خدا برایم قابل تحمل است… .
از این رو میثم, پیوسته انتظار شهادت داشت و شهادت بر سر عقیده و ایمان را افتخار مى دانست و با همه خطرها و فشارها, هرگز از دفاع و جانبدارى خاندان رسالت و خط امامت و ولایت دست برنمى داشت.
نشر فضایل ومعارف اهل بیت:
مردم کوفه, در آن دوران خفقان که امویان حکومت را در دست داشتند, فضایل اهل بیت و مناقب امیر مؤمنان را از زبان او مى شنیدند. او به توصیه مولایش على(ع) عمل مى کرد و فضیلت هاى آن حضرت و این خاندان پاک را همه جا نشر مى داد, با آن که مى دانست او را دستگیر خواهند کرد و از شاخه نخلى به دار خواهند آویخت. حتّى آن درخت خاص ّ را هم مى دانست کدام است.
گاهى هنگام عبور از کنار آن درخت که على(ع)به وى نشان داده و فرموده بود که بعداً با این درخت, ماجراها خواهى داشت, مى ایستاد و در پاى آن نخل نماز مى خواند و مى گفت: مبارکت باد اى نخل! مرا براى تو آفریده اند و تو براى من روییده اى. همیشه به آن نخل مى نگریست. 6
ویژگى هاى میثم
میثم تمّار, ویژگى هاى برجسته اى داشت; از جمله:
1 ـ خطابه و سخنورى: میثم, بیانى رسا و نطقى گویا داشت و در بازار کوفه, رئیس صنف میوه فروشان و سخنگوى آنان بود. او هنگام شکایت بازاریان کوفه از ابن زیاد, به عنوان نماینده آنان نزد والى کوفه رفت.7
2 ـ تفسیر قرآن: از آموخته هاى دیگر میثم تمّار از على بن ابى طالب(ع), علم قرآن و معارف کتاب الهى بود. روزى میثم با ابن عباس ـ که او نیز از شاگردان على(ع) در تفسیر قرآن بود ـ در مدینه دیدار کرد و به او گفت: آنچه از تفسیر قرآن مى خواهى بپرس. من تمام قرآن و تأویل آن را نزد على(ع) فرا گرفته ام. ابن عباس, کاغذ و دواتى طلبید تا سخنان میثم را در تفسیر قرآن بنویسد. میثم در باره جزئیات شهادت خویش, طبق آنچه از امیر مؤمنان شنیده بود, با ابن عباس صحبت کرد و او را شگفت زده نمود.8
3 ـ راوى حدیث: وى احادیث بسیارى از على(ع) شنیده و آنها را در یک مجموعه گردآورى کرده بود. آنچه در فرصت هاى مختلف از پیشواى خود روایت مى کرد و از حوادث آینده خبر مى داد, اهتمام او را به این موضوع نشان مى دهد. دو تن از پسرانش به نام صالح و یعقوب نیز مطالبى را از نوشته هاى او روایت کرده اند. 9
4 ـ علم به اسرار: همچنان که پیشتر اشاره شد, او علم (بلایا و منایا) داشت; یعنى از حوادث آینده و نحوه مرگ و میر افراد و فتنه هایى که بعداً قرار بود اتفاق بیفتد, خبر داشت. هم نامه سربسته مى خواند و هم راز نشنیده مى گفت و آن همه را از مولایش امام على(ع)فرا گرفته بود; مثلاً شهادت خود را پیش گویى مى کرد, خبر مرگ معاویه را یک هفته قبل از آن به ابو خالد گفته بود, قیام مختار را در کوفه نیز پیش گویى کرده بود10, از حادثه جان گداز کربلا هم خبر داشت, با آن که خودش سال ها پیش از آن واقعه به شهادت رسید.
روزى به زنى به نام (جبله مکّى) گفته بود: این امت, پسر دختر پیامبرشان را در دهم محرم مى کشند و دشمنان خدا این روز را مبارک مى دانند; این داستانى است که مولایم امیر مؤمنان(ع)به من خبر داده و فرموده است که همه چیز بر حسین بن على(ع) خواهد گریست. 11
روزى در مجلس بنى اسد با حبیب بن مظاهر (از شهداى کربلا) دیدار کرد و با او گفتارى مفصل داشت. حبیب, در سخنى اشاره آمیز, خبر از شهادت میثم داد و گفت: گویا پیرمردى را مى بینم که در راه دوستى با خاندان پیامبر, او را به دار مى زنند و بر چوبه دار, شکمش را مى درند (اشاره به شهادت میثم در کوفه).
میثم هم در جوابش گفت: من نیز مردى سرخ رو را مى بینم و مى شناسم که براى یارى فرزند دختر پیامبرش قیام مى کند و کشته مى شود و سرش در کوفه گردانده مى شود (اشاره به شهادت حبیب در کربلا).
مردمى که شاهد این گفت گو بودند, سخنان آن دو بزرگوار را مسخره کردند و دروغ پنداشتند ; اما چند روزى نگذشت که میثم بر دار آویخته شد و چندى بعد نیز حبیب بن مظاهر در کربلا شهید شد و سر او را نیز بر نیزه زده, به کوفه آوردند. 12
فرجام سرخ
وقتى میثم از سفر حج به سوى کوفه برمى گشت, ابن زیاد دستور دستگیرى او را داده بود.
گماشتگان والى, در (حیره) میثم را پیش از آن که به کوفه و خانه خود برسد, دستگیر کردند. وى هنگام دستگیرى, سالخورده و نحیف بود و جز پوستى بر استخوان هایش نمانده بود;13 هر چند قلبى شجاع و دلى نیرومند داشت.
او را پیش ابن زیاد بردند. حرف هایى میان او و ابن زیاد ردّ و بدل شد. والى کوفه از او پرسید: پروردگارت در کجاست؟ میثم تمار جواب داد: در کمین ستمگران, که تو نیز یکى از آنانى.
گفت: باید از على بن ابى طالب(ع) بیزارى بجویى و به او ناسزا بگویى, و گرنه دست ها و پاهایت را بریده, بر دار خواهم آویخت.
میثم گفت: مولایم على (ع)به من خبر داده که مرا به دار مى آویزى و زبانم را مى بُرى.
ابن زیاد براى ابراز دشمنى خود, گفت: دست و پایت را مى برم و رهایت مى کنم تا دروغ مولایت آشکار شود.
دستور داد او را به دار آویختند. میثم تمار بر فراز دار هم از فضایل على بن ابى طالب(ع) مى گفت و اعلام مى کرد: اى مردم! هر کس دوست دارد حدیثى از سخنان على(ع) را بشنود, پیش از آن که کشته شوم بیاید. من شما را از حوادث آینده تا پایان جهان خبر مى دهم. مردم مشتاقانه براى شنیدن سخنانش گرد آمدند و او از فراز دار بر ایشان سخن گفت و فضایل خاندان پیامبر را به گوش مردم مى رساند.
سرانجام, دشمنان این سخنان را تاب نیاوردند, از این رو به دستور ابن زیاد, زبان او را بریدند و وى را با ضربت نیزه ها بر فراز دار به شهادت رساندند.
مدتى پیکر پاک او بر سر دار بود و ابن زیاد براى زهر چشم گرفتن از مخالفان اجازه نمى داد آن را پایین آورند. هفت نفر از دوستان غیرت مند او با هم هم پیمان شدند و شبى نگهبانان را غافلگیر کردند, جسد را پایین آوردند و آن را به خاک سپردند. مأموران, فردا صبح جنازه را بر دار ندیدند و هر چه گشتند نیافتند. 14
مرقد مطهر و الهام بخش آن شهید راه عقیده و ایمان, در محلى میان نجف و کوفه است و شیفتگان حق, آن را زیارت مى کنند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت ها:
1ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید, ج 2, ص 291.
2ـ بحار الانوار, ج 53, ص 113.
3ـ سفینة البحار, ج 2, ص 524.
4ـ همان, ص 525.
5ـ بحار الانوار, ج 40, ص 200; نفس المهموم, ص 60.
6ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید, همان, ص292ـ رجال کشّى, ص 86.
8ـ سفینة البحار, همان, ص 524.
9ـ همان.
10ـ رجال کشّى, ص 80; بحار الانوار, ج 42, ص 125.
11ـ بحار الانوار, ج 45, ص 202
12ـ نفس المهموم, ص 60.
13ـ همان, ص 59.
14ـ رجال کشّى, ص83.
گاندی 1869 1948، رهبر ملی و معنوی هند، بنیانگذار استقلال هند از راه مقاومت منفی، و یکی از بزرگترین مردان نیمة اول قرن 25م تر پور بندر (در ایالت کاتهیاوار). پدر و پدر بزرگش از طبقة بازرگانان، و نخست وزیر کاتهیاوار بودند. پدر و مادرش او را بر طبق رسوم و سنن هندی در 12 سالگی داماد کردند، و او از این ازدواج دارای 4 فرزند شد. در 19 سالگی به لندن رفت، و در دانشگاه آنجا به تحصیل علم حقوق پرداخت و بعد از 3 سال جزء هیئت وکلای دادگستری شد. پس از آن به هندوستان رفت، و در دادگاه عالی بمبئی مشغول خدمت شد. در 1839 به افریقای جنوبی رفت، و در آنجا به وکالت دادگستری پرداخت. در جنگ افریقای جنوبی در جانب قوای بریتانیا در یک گروه حمل و نقل بیماران که خود در تأسیس آن دخالت داشت خدمت کرد. و در 1906 در جنگ با شورشیان زولو نیز همین خدمت را انجام داد. گاندی از تبعیضات نژادی که سفیدپوستان افریقای جنوبی دربارة مهاجران هندی برقرار کرده بودند سخت متأثر شد، و رهبری هندیان افریقای جنوبی را در مبارزه برای به دست آوردن برابری سیاسی و اجتماعی به دست گرفت، و برای دعوت هندیان به عدم اطاعت از دولت چندین بار به زندان افتاد. در 1914 با ی.ک. سماتس پیمانی بست که به موجب آن بعضی از محدودیتهای هندیان مهاجر در افریقای جنوبی برطرف شد. هنگامی که در گرفت گاندی در انگلستان بود، و دانشجویان هندی را برای خدمت در یک گروه حمل و نقل بیمارستانی در جبهة غرب تجهیز کرد. در 1915 به علت بیماری به هندوستان بازگشت، و در آنجا در شهر احمد آباد، تحت تأثیر تولتوی یک اشرم ] گوشةعبادت[ ترتیب داد. 1919 نهضتی دینی و سیاسی به نام «جستجوی حقیقت» به وجود آورد.
در مارس 1919 حکومت هند لایحهای تصویب کرد که به موجب آن دولت حق داشت هر شخص مظنونی را بدون محاکمه زندانی کند. گاندی برای مخالفت با این لایحه مقاومت منفی یا «عدم همکاری آرام» را با دولت اعلام کرد. گاندی که در نتیجة مخالفتهای خود با دولت بریتانیا و رهبری تودة مردم هند به مهاتما در حزب کنگره ملی هند شخصیت ممتاز درجة اول شد. عدم همکاری آرام با دولت، که گاندی آن را تبلیغ می کرد. عبارت بود از تحریم خدمات دولتی و قضائی و نظایر آن. در 1922 گاندی از طرف دولت هند توقیف، و به 6 سال حبس محکوم شد. در 1924 به علت بیماری از زندان آزاد شد، و مردم را دعوت کرد که خود لباس خود را ببافند. و خود وی نیز در خانةخویش پشت چرخة ریسندگی نشست. این عمل برای وارد ساختن ضربه به اقتصاد بریتانیا و برای به دست آوردن استقلال اقتصادی و سیاسی هند بود.
دولت هند بر نمک مالیات وضع کرد و چون این مالیات مستقیم به ضرر طبقة فقیر بود. گاندی بر ضد آن قیام کرد و به زندان افتاد. در 1931 به دستور نایب السلطنة هند از زندان آزاد شد. و نایب السلطنه لرد اروین او را برای مذاکره دعوت کرد، و این مذاکرات به پیمان دهلی (1931) منجر شد به موجب این پیمان، نافرمانی نسبت به دولت موقتاً موقوف، و مالیات بر نمک مورد استفادة شخصی لغو شد، و 10000 نفر از زندانیان که به جرم مقاومت منفی زندانی شده بودند آزاد شدند.
گاندی در پاییز 1931 برای شرکت در کنفرانس میزگرد لندن به انگلستان رفت،و در آنجا با احترام فراوان از او پذیرائی شد، و در مدت اقامت مهمان جورج بود. ولی هنگامی که به هند بازگشت دوباره مردم را به نافرمانی نسبت به دولت خواند و باز توقیف شد. در هنگام توقیف اعلام کرد که تا وضع طبقة نجس (و به قول او هریجن) اصلاح نشود روزه خواهد گرفت و این روزه را تا دم مرگ ادامه خواهد داد. روز هفتم که مذاکرات برای یافتن راه حل به نتیجه رسید، گاندی روزة خود را شکست . گاندی در سال 1934 از ریاست کنگرة ملی هند استعفا کرد ولی به عنوان عامل مؤثر در پشت سر تصمیمات کنگره همچنان باقی ماند. گاندی مخالف آلمان نازی بود و همین که جنگ آغاز شد و نایب السلطنة هند شرکت هند در جنگ اعلام کرد، گاندی اعلام داشت که بهای شرکت هند در جنگ بر ضد آلمان نازی باید استقلال بدون قید و شرط آن باشد. در ماه مهی 1942 گاندی درخواست کرد که بریتانیها از هند خارج شوند، دولت هند در اوت 1942 او را با 50 نفر از پیروانش زندانی ساخت و گاندی اعلام یا مرگ یا استقلال کرد. در 6 م ماه می 194 گاندی به دستور ویول از زندان آزاد شد . مذاکرات او با محمد علی جناح، رهبر مسلمانان هند، تقسیم شبه قارةهند به دو دولت هند و پاکستان به نتیجه نرسید. در 15 اوت 1947 لرد ماوتناتن استقلا هند و پاکستان را اعلام کرد و گاندی را معمار استقلال هند از راه مقاومت منفی اعلام کرد. در 12 ژانویة 1948 گاندی اعلام کرد که تا مسالمت میان هندوان و مسلمانان و سیخها برقرار نشود روزه خواهد گرفت. در 18 ژانویة همان سال خبر رسید که نمایندگان فرقههای مختلف در دهلی معاهدهای امضا کردهاند که به موجب آن حق حیات و تملک و اجرای اعمال دینی مسلمانان هند تضمین شده است و گاندی با شنیدن این خبر روزة خود را شکست. در روز جمعه 30 ژانویة 1948 در حدود ساعت 5 بعد از ظهر، هنگامی که گاندی از پلهها برای رفتن به عبادت معمولی خود بالا میرفت، به ضرب گلولة یکی از متعصبین هند از پای درآمد.
گاندی یکی از بزرگ ترین رهبران قرن 25 م بود، که ملت بسیار بزرگی را که سالها در اسارت بود به استقلال و آزادی رسانید. او در عین حال رهبر معنوی و اخلاقی نیز بود. گاندی یکی از بزرگترین انساندوستان عالم است،و مبارزة او از راه مقاومت منفی دلیل بارز انساندوستی اوست، زیرا نمیخواست در راه مبارزة مشروع برای گرفتن حق خون انسانی بریزد، و معتقد بود همچنان که انسان نمیتواند انسانی را بیافریند و به او حیات بخشد، حق سلب حیات از او نیز ندارد.
گاندی از لحاظ دینی دین هندوان را داشت، که از فرقههای ویشنو و جین متأثر بود. از لحاظ افکار و عقاید، مخلوط فوق العادیه از شرق و غرب بود. افکار و عقاید مارکس، داروین، کراپوتکین، فیبینها، راسکین، و تولستوی در او تأثیر کرده بود. مجموعة آثار او از طرف دولت هند در 8 جلد از 1954 تا 1963 به طبع رسیده است. از آثار معروفش شرح حال او به قلم خودش یا داستان تجربیات من از حقیقت است. آلبرت اینشتین دربارة او گفته است تأثیر معنوی گاندی بر مردم متفکر با دوامتر از آن خواهد بود که به نظر مردم عصر ما، عصری که در تأثیر قدرت محض مبالغه میکند، میآید.(1)
با تحقیقاتی که انجام شد به دیدگاه گاندی دربارة فرقه بهائیت دست نیافتیم.
پینوشتها:
1. دایرةالمعارف فارسی، ج2، ص 2361 ـ 2362.
درباره این که قبر حضرت زینب در چه مکانى است، سه احتمال وجود دارد: مدینه، شام و قاهره.
عمده سیره نویسان مرقد آن بانوى بزرگ را «قاهره» و «شام» گفته اند.
یحیى بن حسن حسینى عبیدلى اعرجى در کتاب اخبار زینبیات و برخى دیگر از سیره نویسان گفته اند: حضرت زینب در مصر وفات نمود(1)
حسنین سابقى در کتاب مرقد عقیله زینب و برخى دیگر نوشته اند که مرقد حضرت در شام و دمشق قرار دارد.(2)
برخى دیگر از نویسندگان مانند دکتر شهیدى در کتاب زندگانى فاطمه زهرا (س) مرقد آن بزرگ بانوى اسلام را به صورت مردّد بین مدینه ، شام و مصر مطرح کرده است.(3)
آنان که گفته اند مقبره آن حضرت در مصر قرار دارد، این گزارش را نقل کرده اند که بعد از مراجعت کاروان باقى مانده واقعه کربلا از شام به مدینه، جوّ عمومى مدینه نا آرام شد.
حاکم مدینه نامه اى براى یزید نوشت و وضع پیش آمده در مدینه و نقش حضرت زینب در بیدارى و مقاومت مردم را براى یزید توضیح داد. یزید در پاسخ نوشت که زینب را از مدینه اخراج کند. حاکم مدینه مُصِرّ بود که زینب از مدینه خارج شود. سرانجام حضرت زینب از مدینه به مصر هجرت کرد و مورد استقبال حاکم مصر و عده زیادى از اهالى مصر قرار گرفت. حضرت زینب بعد از گذشت حدود یک سال در غروب پانزدهم رجب سال 62 در قاهره رحلت نمود.(4)
اما آنان که گفته اند: مقبره حضرت زینب در شام است. ضمن نقل این داستان که حاکم مدینه در پى اخراج و تبعید حضرت زینب بر آمد و سرانجام حضرت زینب به شام رفت، به نقل دیگرى پرداختند و آن این است : موقعى که واقعه حره و غارت و کشتار مردم مدینه در سال 62 هجرى توسط یزیدیان رخ داد، عبدالله بن جعفر براى این که ناراحتى همسرش زینب تجدید نشود و قدرى غم و اندوه او کاسته شود، افزون بر این، مرض وبا و طاعون در مدینه شایع شده بود و براى در امان ماندن از آن ، به همراه حضرت زینب به سوی مزرعه ای در شام رفتند و در آن جا اقامت گزیدند تا این که حضرت زینب مریض شد و در آن دیار از دنیا رفت. پس از زینب کبرا ، ام کلثوم دختر دیگر حضرت علی(ع) که از غیر فاطمه زهرا (س) و نام او زینب صغرا بود، مشهور به زینب کبرا شد و به مصر رفت.(5)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- سید عطاءالله مهاجرانی،پیام آور عاشورا، ص 352 – 355.
2- همان، ص 355.
3- زندگانى فاطمه زهرا (س) ، ص 161 و 162.
4- پیام آور عاشورا، ص 348 تا 353.
5- شیخ جعفر نقدى ، زینب کبرا، نقل از ستارگان درخشان، ج 2، ص 183 ـ 184.
چرا امام خمینی (ره ) در شهادت فرزندشان گریه نکردند و آن را از الطاف خفیّهء الهی دانستند, امادر شهادت استاد مطهری گریه کردند و گفتند که حاصل عمرم از دست رفت ؟
پاسخ:زمان شهادت فرزند امام با زمان شهادت مطهری تفاوت داشت . زمانی که مرحوم آقا سید مصطفی به شهادت رسید, مردم ایران در ظلم و اختناق رژیم ستمشاهی به سر می بردند و فرزندانی از مردم به شهادت رسیده بود. امام که خود را یکی از خدمتگزاران مرد و همراه و همگام با آنان می دانست و رهبری نهضت را به عهده داشت ,باید طوری با شهادت فرزندش برخورد می کرد که مردم روحیه می گرفتند. اما شهادت مطهری بعد از پیروزی انقلاب و در زمان حساسی واقع شد و نیاز امام و انقلاب به شهید مطهری بسیار زیاد بود, چون ایشان شخصیت برجسته ءعلمی و فرهنگی و فیلسوف و عارف و مفسّر و فقیه توانایی بودند که مورد قبول همهء علما و مردم و شخصیتی با تقوا وخداترس و زاهد بود. این گونه شخصیت ها کم تر یافت می شوند. از طرفی مظلومیت ایشان در نحوهء به شهادت رسیدنش همگان را حیرت زده کرد و نه تنها امام , بلکه همهء مردم در سوگ او گریستند. خون اوتأثیر به سزایی دراشاعهء کتاب های با ارزش و پرمحتوای اشان در جامعه مخصوصاً در میان نسل جوان داشت . خداوند همهء شهدای راه حق و فضیلت و عالمان هدایت را بر سفرهء پرخیر و برکت خویش همواره میهمان بدارد و ما را رهرو آنان قرار دهد.
نخست به متن خطبه 228 نهج البلاغه توجه می کنیم.آن خطبه بدین شرح است:
لله بلادُُِ فُلاَنٍ، فَلَقَدْ قَوَّمَالاََْوَدَ، وَدَاوَى الْعَمَدَ وَأَقَامَ السُّنَّةَ، وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ)ِ! ذَهَبَ نَقِیَّ الثَّوْبِ، قَلِیلَ الْعَیْبِ، أَصَابَ خَیْرَهَا، وَسَبَقَ شَرَّهَا، أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ، وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ. رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِی طُرُقٍ مَتَشَعِّبَةٍ لاَ یَهْتَدِی بِهَا الضَّالُّ، وَلاَ یَسْتَیْقِنُ الْمُهْتَدِی
خداوند به او خیر دهد!كه كژی ها را راست كرد و بیماری ها را مداوا نمود،سنّت را بهپاداشت،و فتنه را پشتسر گذاشت،با جامهاى پاك و كم عیب از این جهان رختبربستبه خیر و نیكى آن رسید،از شر و بدى آن رهائى یافت!وظیفه خویش را نسبتبه خداوندانجام داد،آن چنان كه باید از مجازات او مىترسید!
خود رفت و مردم را بر سر چند راهى باقى گذاشت كه نه گمراهان در آن هدایت مىیافتندو نه جویندگان هدایتبه یقین راه خویش را پیدا مىكردند.
توضیح:
لله بلاء فلان... در این كه منظور از این سخن چه كسى است شارحان نهج البلاغهگوناگون سخن گفته اند:
1-«ابن ابى الحدید»معتزلی از اهل سنت طبق آنچه از«سید فخار ابن معد موسوى»شنیده مىگوید:
منظور از آن«عمر»است و دلیل وى این است كه در یكى از نسخههاى نهج البلاغهكه به خط«شریف رضى»یافتشده زیر كلمه«فلان»«عمر»نوشته شده بود.
2-«طبرى»در تاریخ خود آن را سخن دختر«ابى حنتمة»می داند كهعلى(ع)پس از شنیدن آن ، همین جملات را به«مغیره»گفته است. طبری در ادامه می گوید : این سخن درست است ولى دختر«ابى حنتمه»نگفته بلكه به او بستهاند ، ولى در هر صورت امام(ع)آن را امضاء كرده است. (1)
3-«قطب راوندى»كه شرح نهج البلاغه را پیش از ابن ابى الحدید تالیف كرده مىگوید: این سخن را امام(ع)در باره یكى از اصحابش فرموده(بعضى از شارحاننهج البلاغه گفتهاند او مالك اشتر مرد مبارز و مجاهد بود). «صبحى صالح»كه خود از دانشمندان اهل سنت است تصریح می كندكه این سخن را امام(ع)درباره یكى از اصحابش فرموده است .(2)
4-«جارودیه»كه گروهى از«زیدیه»هستند معتقدند كه امام(ع)این سخنرا درباره«عثمان»گفته است ، گرچه ظاهرش مدح است اما تعریض به او و مذمت او است .
5-شارح«بحرانى»مىگوید: این سخن درباره ابو بكر بهتر می سازد تا عمر زیرا امام(ع)در خطبه شقشقیهبراى عمر اوصافى بیان مىدارد كه با این گفته تناسب ندارد. (3)
نقد نظرات :
1- دلیل نظریه اول این است كه در یكى از نسخههاى نهج البلاغه زیر كلمه«فلان»«عمر»نوشته شده بوده است. این نمىتواند دلیل باشد زیرا ممكن است كسى كه این نسخهدر اختیارش بوده خیال كرده است این سخن با عمر تطبیق مىكند لذا در نسخهتصرف كرده و زیر كلمه«فلان»عمر نوشته است.
2- مطالب سخن آن حضرتطورى است كه نمىتوان گفت آن را درباره عمر گفته زیرا مسئله تغییر مسیرخلافت و حكومت اسلامى و جسارت هائى كه نسبتبه دختر پیامبر نمود و همچنان اعتراض هائى كه در موارد مختلف به پیامبر كرده است چیزهائى نیست كه بتواندامام(ع)از آن تعبیر كند به«ذهب نقى الثوب»به ویژه كه تعبیرات امام در خطبهشقشقیه درباره او مخالف با این حرف است.و احتمال تقیه در سخن بعید بهنظر مىرسد و اگر چنین بود مسلما سید رضى به آن اشاره مىكرد.
4- در مورد عثمان نیز درست نیست به جهت توضیحی که در ذیل بیان می شود .
5- در مورد ابوبکر نیز نمىتواند صحیح باشد زیرا دوران زمامدارى ابو بكر بامطالب مندرج سخن امام(ع) در خطبه شقشقیه سازگار نیست . در همان خطبه شقشقیه ازاو نیز نكوهش شده و جملات«فصبرت و فى العین قذى و فى الخلق شجى ارىتراثى نهبا»نمىتواند با جملات«نقى الثوب و قلیل العیب»سازگار باشد.
وخلاصه این که این سخن نمی تواتند در مورد یکی از یاران حضرت باشد چون که در پایان از او مذمت شده است. و نمی تواند در مورد ابوبکر یا عمر وعثمان باشد چون که صدر وذیل این سخن متضاد است و نمی توان به یکی از اقوال پنجگانه را پذیرفت.
پاسخی که در این مورد می دهیم این است که صدر سخن(( لله بلادُُِ فُلاَنٍ، فَلَقَدْ قَوَّمَالاََْوَدَ، وَدَاوَى الْعَمَدَ وَأَقَامَ السُّنَّةَ، وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ)ِ! ذَهَبَ نَقِیَّ الثَّوْبِ، قَلِیلَ الْعَیْبِ، أَصَابَ خَیْرَهَا، وَسَبَقَ شَرَّهَا، أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ، وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ؛ خداوند به او خیر دهد!كه كژی ها را راست كرد و بیماری ها را مداوا نمود،سنت را بهپاداشت،و فتنه را پشتسر گذاشت،با جامهاى پاك و كم عیب از این جهان رختبربستبه خیر و نیكى آن رسید،از شر و بدى آن رهائى یافت!وظیفه خویش را نسبتبه خداوندانجام داد،و آن چنان كه باید از مجازات او مىترسید! )) از دختر عمر یا دختر ابی حنتمه است که او آن را در ستایش عمر بیان نمود.اما جمله پایانی آن ((رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِی طُرُقٍ مَتَشَعِّبَةٍ لاَ یَهْتَدِی بِهَا الضَّالُّ، وَلاَ یَسْتَیْقِنُ الْمُهْتَدِی؛ خود رفت و مردم را بر سر چند راهى باقى گذاشت كه نه گمراهان در آن هدایت مىیافتندو نه جویندگان هدایتبه یقین راه خویش را پیدا مىكردند.)) از امام علی (ع) است که نقدی و اعتراضی به سخن دختر ابی حنتمه در ستایش عمر است . در ضمن این قسمت سخن امام می تواند اعتراضی به جریان شورای شش نفره باشد که راه و حقیقت را مشوش نمود.
با این توضیحی که داده شد تضاد و ناهماهنگی بین صدر وذیل این خطبه نیزمرتفع می گردد.
پی نوشت:
1- تاریخ طبری،ج 3، ص 285.
2- براى آگاهى از احتمالات سه گانه بالا به مصادر نهج البلاغه ج،3 ص170مراجعه شود.
3- در مورداحتمالات چهارم و پنجم به شرح نهج البلاغه خوئى جلد 14 صفحه 372-373 مراجعه شود.
در این که حضرت معصومه(س) ازدواج نکرده اتفاق نظر هست و در مورد علت عدم ازدواج ایشان نظریات مختلفی گفته شده است:
1. در تاریخ یعقوبی آمده است که حضرت موسی بن جعفر(ع) وصیت کرده بود که دخترانش شوهر نکنند و برای همین هیچیک از دختران آن حضرت شوهر نکردند جز یکی از دخترانش به نام ام سلمه که در مصر به همسری قاسم بن محمد بن جعفر بن محمد در آمد و به خاطر این ازدواج مسایلی پیش آمده و قاسم قسم خورد که منظور او از ازدواج با او این بود که به او محرم شود و او را حج ببرد. (1)
لکن این نظریه را نمی توان به این آسانی پذیرفت چون در اصول کافی آمده است که حضرت امام موسی بن جعفر (ع) کار شوهر کردن و شوهر دادن دخترانش را به پسرش حضرت امام رضا واگذار کرد و فرمود : اگر علی خواست آنان را شوهر می دهد و اگر نخواست شوهر نمی دهد.
و جز پسرم علی هیچکس حق ندارد دخترانم را شوهر بدهد . نه برادران دیگرشان، نه عموهایشان و نه سلطان وقت هیچکدام حق ندارند در امر ازدواج دخترانم دخالت کنند. (2)
بر اساس این روایت، نمی توان گفت که امام موسی بن جعفر(ع) وصیت به عدم ازدواج نکرده بلکه وصیت کرده که امر ازدواج دخترانش به امام رضا (ع) مربوط است و دیگران حق دخالت ندارند.
2. از دیدگاه برخی ، خفقان شدید هارونی باعث شد که دختران امام موسی بن جعفر(ع) نتوانند ازدواج کنند و در عصر هارون خفقان و استبداد و ستم به جایی رسید که کسی جرأت نداشت به خانه امام موسی بن جعفر رفت و آمد کند . اگر کسی نتواند به خانه امام رفت و آمد داشته باشد، بطور یقین نمی تواند خیال دامادی آن حضرت را در سر بپروراند.(3)
اگر بخواهیم این مسأله را بیشتر توضیح بدهیم باید بگوییم که هارون می خواست کاری کند که نسل امام موسی بن جعفر کم گردد و یکی از راههای این، جلوگیری از ازدواج زنان و دختران این خاندان است و بطور طبیعی اگر دختران و زنان شوهر نکنند، نسل آل علی(ع) کم می گردد و کمی این نسل برای دستگاه خلافت بسیار مطلوب بود و علت کشتار آن همه سادات هم می تواند همین باشد که این نسل بر افتد.
3. دختران آن حضرت در نهایت کمال بودند و همسنگی برای آنها پیدا نشد و بخصوص حضرت معصومه(س) که احتمال عصمت هم در او زیاد است. حضرت مریم هم به خاطر همین ازدواج نکرد . اگر علی(ع) خلق نمی شد کفوی برای فاطمه هم پیدا نمی شد و او هم ازدواج نمی کرد.
شیخ عباس قمی به نقل از تاریخ قم چنین آوده است: رضائیه (دختران منسوب به خاندان امام رضا(ع) دختران خود را شوهر نمی دادند زیرا کسی که همسر و هم کفو آنان باشد. نبود و هیچ یک شوهر نکردند و این در میان دختران آنان عادت شده بود و امام جواد(ع) دهی را در مدینه برای دختران و خواهران خود که شوهر نکرده بودند وقف کرده بود تا از درآمد آن زندگی آنان اداره شود و دخترانی از خاندان امام رضا(ع) که در قم ساکن بودند، هرسال سهم خود را از آن ده را در قم دریافت می کردند.(4)
پس به نظر برخی، علت عدم ازدواج، نبودن همتا و کفو است و اگر همتا می یافتند ازدواج می کردند.
با توجه به اوضاع و شرایط آن عصر می توان گفت که همه این عوامل دست به دست همه دادند و این ستمها را در حق خاندان امام موسی بن جعفر روا داشتند.
پی نوشت ها :
1- تاریخ یعقوبی، ابن واضح یعقوبی ، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 421 ، س 14، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، چاپ سوم، 1362 .
2- اصول کافی ، عربی، چاپ آخوندی ، ج اول ، ص 316، حدیث 15، در ضمن «الاشاره و النص علی ابن الحسن الرضا(ع).
3- زندگانی کریمه اهلبیت ، مهدی پور، نشر حاذق، 1380 ، چاپ اول، ص 150 .
4- ر. ک. منتهی آلامال ، ج دوم، چاپ هجرت ، ص 433 .
ابولؤلؤ (644م) با اسم فیروز ایرانی، کشنده عمر خلیفه دوم است(1). وی مسیحی و یا به قولی زرتشتی و از مردم نهاوند بود که در جنگ مسلمانان اسیر شد و به غلامی مغیرة بن شعبه فرمانروای کوفه درآمد.(2) احتمالاً پیش از آن مدتی در اسارت رومیان به سر برده و در همان جا آیین ترسایی اختیار کرده بود.(3) برخی نیز وی را شیعه و از طرفداران علی بن ابی طالب (ع) میدانستند.
مورخان درخصوص انگیزه قتل عمر توسط وی اختلاف دارند. بنابر کهنترین منابع و روایات مغیرة بن شعبه از کوفه نامهای به عمر در مدینه نوشت و از او خواست اجازه دهد غلامش ابولؤلؤ به مدینه بیاید و مردم از فنون او مانند نقاشی، آهنگری و درودگری بهرهمند شوند. عمر با آن که ورود غیر عرب را به مدینه ممنوع کرده بود، موافقت کرد. پس از چندی، ابولؤلؤ نزد عمر از مولای خود شکایت کرد که خراجی سنگین بر او بسته، ولی خلیفه شکایت او را روا ندانست. ابولؤلؤ که از بی اعتنایی خلیفه در خشم شده بود، کلمات تهدیدآمیزی بر زبان راند. چندی پس از آن گفتگو ابولؤلؤ در مسجد کمین کرد و هنگام نماز صبح عمر را از پای درآورد.(4)
برخی از مورخان دیگر عقیده دارند که سیاست عمر در برابر ایرانیان - به ویژه اسیران و کودکان - نیز در قتل عمر نقش داشته است.(5)
از دیگر نظراتی که درباره انگیزه قتل عمر گفته شده، این است که برخی از بزرگان صحابه که از سختگیریهای عمر ناراضی بودند، نقشه قتل خلیفه را کشیدند و ابولؤلؤ وسیله اجرا بوده است.(6) بر این اساس وی قاتل عمر بوده و شهرت او نیز به دلیل قتل عمر است.(7)
در مورد قبری که در کاشان منتسب به او است، گزارههای تاریخی متضاد و متناقض است. برخی گویند: او بعد از سوءقصد به عمر از مدینه گریخت، به عراق رفت و در کاشان درگذشت.(8)
برخی نوشتهاند: او بعد از سوءقصد فرار کرد. مردی از بنیتمیم او را گرفت و کشت و کارد او را آورد و به پسر عمر (عبیدالله) داد. عبیدالله با همان کارد هرمزان را کشت، بدین خیال که او نقشه قتل پدرش را کشیده بود(9)
در برابر این دو قول بسیاری از نویسندگان نوشتهاند: ابولؤلؤ بعد از سوء قصد به جان عمر و زخمی کردن چند نفر دیگر، خودکشی کرد.(10)
بنابر قول اخیر، نمیتوان پذیرفت که قبر ابولؤلؤ در کاشان باشد.
پی نوشت:
1. دایرةالمعارف بزرگ تشیع، ج1، ص 436؛ دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج6، ص 198 - 199.
2. دایرةالمعارف تشیع، ج1، ص 436؛ دایرةالمعارف فارسی، ج1، ص 34؛ لغت نامه دهخدا، ج1، ص 682.
3. دایرةالمعارف تشیع، ج1، ص 436.
4. دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج6، ص 198.
5. دایرةالمعارف تشیع، ج1، ص 436
6. دایرةالمعارف اسلامی، ج6، ص 198 - 199.
7. دایرةالمعارف بزرگ اسلامی ،ج6، ص 198.
8. حبیب السیر، ج1، ص 167؛ به نقل از لغت نامه دهخدا، واژه ابولؤلؤ.
9. لغت نامه دهخدا.
10. محمد ابن سعد، طبقات الکبری، ج3، ص 345؛ ابن شبه، تاریخ المدینه المنوره، ج3، ص 896 - 899؛ محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک ،ج 4، ص 190 - 191؛ به نقل از دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 6، ص 199
حضرت زینب كبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند.
نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد.
در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد.
هنگامی که سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند.
امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که این را در لوح محفوظ نوشته ایم.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود: به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است.
هوش و ذكاوت:
صاحب كتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذكاوت آن بانوى بزرگوار چنین می نویسد:
در اهمیت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همین بس كه خطبه طولانى و بلندى را كه حضرت صدیقه كبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه علیها در دفاع از حق امیرالمؤمنین علیهالسّلام و غصب فدك در حضور اصحاب پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد فرمودند، حضرت زینب علیها السلام روایت فرموده است.
و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حدیث و علم، از آن حضرت روایت نموده و از آن حضرت به عقیله تعبیر می كند. چنانچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل می نویسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را از حضرت زینب سلام اللّه علیها روایت كرده و می گوید: حدثتنى عقیلتنا زینب بنت على علیهالسّلام..»
دقت كنیم كه حضرت زینب علیها السلام با اینكه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا كمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء كه محتوى معارف اسلامى و فسلفه احكام و مطالب زیادى است را با یك مرتبه شنیدن حفظ كرده، و خود یكى از راویان این خطبه بلیغه و غراء می باشد.
فصاحت و بلاغت:
كلمات و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبه هایى كه از آن حضرت روایت شده، خود قوی ترین دلیل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار می باشد. همان بانویى كه امام سجاد علیهالسّلام در حق ایشان فرمودند: «اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة» یعنى:
«اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیده اى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است».
در اینجا مرورى كوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید كه یكى از بزرگترین حركتهاى آن حضرت، در واقعه كربلا بود كه دستگاه حكومت بنى امیه را به شدّت لرزاند می كنیم:
«به خدا قسم اى یزید، هر چه كردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا كه تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندریدى.
اى یزید! در آن روزى كه خداوند بدنهاى پاك شهیدانمان را حاضر می كند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خواهى شد، امّا می دانى در چه حالى؟ در حالیكه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین برده اى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى كه به دست آورده اى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را كه در كربلا به خاك و خون كشیده اى، مغلوب و مرده مپندار. كه خداوند می فرماید: (كسانى را كه در راه خدا شهید شده اند مرده مپندارید. بلكه آنان زنده اند و در نزد خداى خود روزى می خورند). آل عمران: 169
و اى یزید! براى تو همین بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى كسى كه این مقام را براى تو زینت داده و تو را بر گردن مسلمین سوار كرده است (یعنى معاویه)، خواهد دانست كه چه جانشین بدى براى خود تعیین كرده و در روز جزا درخواهید یافت كه بدترین مكان از آنِ كیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.
حضرت زینب (س) بزرگ بانوی جهان اسلام، بیدادگر و ادامه دهنده حادثه عاشورا و دارنده دانشهای دو جهان و به گفته امام سجاد (ع): " دانای بدون آموزگار و فهمیده بدون فهماننده "بود. الگوی راستین وی، بانوی دو جهان, حضرت فاطمه (س) مادر وی بوده است. زینب (س) در دامان پرمهر و معنویت فاطمه (س) از سرچشمه معارف اسلامی و قرآنی سیراب گشت. رسالت راستین زینب هنگامی آغاز گردید که پس از به شهادت رسیدن امام حسین (ع) و هفتاد و دو تن از یارانش با ایراد سخنان آتشین به بیدارگری مردم کوفه و ستیز با ستمکاران و یزیدیان پرداخت.
پس از واقعه خونبار كربلا نقش ایشان روند تازه تری یافت. آن حضرت در این دوران ضمنحضور در كاروان اسرای كربلا در برابر حكام جور قرار گرفتند و به افشاگری ظلم و ستموارد بر آل طه از سوی خاندان امیه پرداختند. آن حضرت در این دوران سخت با حضور دركاخ برخی حكمرانان جور زمان مانند یزید و ابن زیاد، با تاكید برحقانیت طریق آل محمدبر سخنان و تبلیغات مسموم خاندان امیه درباره بنی هاشم خط بطلان كشیدند.
صدیقه توانا، عقلیه دودمان وحی، تربیت شده خاندان نبوت، حضرت زینب كبری(س) است. همو كه در بزرگواری و كرامتش بسیار سخن ها گفته و نوشته اند.
او نمودار حق و جهاد در راه خدا و نگهدارنده ایمان و عقیده، قهرمان دلیری و شجاعت، جلوه فصاحت و بلاغت، شعله ستیزه جوی باطل و آتش افشان حق در برابر نیروهای ستمگر و كوبنده دژخیمان زورگو است.
زینب(س) تجسم زهد، ورع، علم، عفاف و شهامت و عقیله طاهره، متعلق به اخلاق الهی است. این بزرگوار (س) راه مقاومت در برابر باطل را به امت نشان داد و فداكاری در راه خدا و چشم پوشی از همه چیز را در راه برافراشتن پرچم حق به همه یاد داد.
ایثار، فداكاری، وزانت عقل، صبر و بردباری، علم وسیع و دانش وافر، سخنان سنجیده و منطقی او در فرصت های حساس توأم با آن مظلومیت و ستم های جانكاهی كه به او وارد آمده است، از او چهره یك شخصیت بی نظیر، رزم آور شجاع، جهادگر بی باك و سخنور توانا را در قلوب و اذهان ترسیم نموده است كه تا چرخ زمان حركت دارد، تا نسل ها در روی زمین حیات دارند و تا زمین دور خورشید می گردد این چراغ فروزان، نورافكن جهانیان و نسل های آینده خواهد بود.
كرامات
به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم علیهمالسّلام، در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى می باشند و توسل به ایشان، موجب گشایش مشكلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل علیه السلام كه حتى در موارد زیادى مسیحیان به آن حضرت متوسل شده و به بركت توسل به آن حضرت مشكلاتشان حل گردیده و به حوائج و خواسته هاى خویش نائل گردیده اند.
حضرت زینب سلام اللّه علیها نیز بانویى بزرگوار از این دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسیار تجربه شده است و كرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.
به عنوان مثال شبلنجى یكى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار می نویسد:
«شیخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در كتابش مشارق الانوار می گوید: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشكلى بسیار سختى شدم و به روضه (قبر مطهر و نوراین) حضرت زینب علیها السلام متوسل شدم و قصیده اى در مدح آن حضرت سرودم كه مطلع آن چنین بود:
آلِ طاها لَكُمْ عَلَینَا الْوِلاءُ لا سِواكُمْ بِما لَكُمْ آلآء
و خدا به بركت آن بانوى گرامى مشكل مرا حل كرد.
شهادت آن حضرت:
حضرت زینبسلام ا... علیها، شیرزن دشت كربلا سرانجام پس از عمری دفاع از طریق حقه ولایت وامامت در 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرىكه به همراه همسر گرامیشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، شهادت رسیده و بدنمطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گردید.
مزار ملكوتى آن حضرت(دمشق/سوریه)، اینك زیارتگاه عاشقان وارادتمندان اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السّلام مى باشد.
پاسخ:بابَکِ خُرَّمدین، رهبر جنبش خرّمیان در نیمه نخست سده 3ق/ 9م بود.
با وجود همه شهرت وی، آنچه به خانواده و تبار و عقاید و اهداف او مربوط میشود، در منابع تاریخی، بسیار اندک است و در مجموع نمیتوان به نتیجه قانع کنندهای دست یافت؛
درباره اصل و نسب بابک مفصلترین روایت از سوی واقد بن عمرو تمیمی است.
ابن ندیم و احتمالاً مقدسی از اثر او نقل میکنند پدر بابک روغن فروشی دوره گرد و اهل مداین بود. وی در روستای بلالآباد از میمد در آذربایجان، دلباخته زنی یک چشم شد و فسق آن دو بر اهالی آشکار گردید، اما بعدها ازدواج کردند و بابک به دنیا آمد. بابک فرزند ازدواجی غیر شرعی شمرده شده، و یکی از راهزنان ادعای پدری اورا کرده است؛ روشن است که در این روایت قصد تحقیر و طعن بابک در میان بوده است. در روایتی دیگر، وی را فرزند مطهر بن فاطمه خوانده، و این فاطمه را دختر ابو مسلم خراسانی دانستهاند.
بابک در آذربایجان به دنیا آمد و در آنجا فعالیت خود را آغاز کرد؛ حتی گفتهاند زمانی که هنوز جوان بود، «اعجمی» را به خوبی تکلّم نمیکرد. اگر این نکته درست باشد، میتوان حدس زد که زبان مادری بابک آذری، زبان آذربایجان باستان بوده است. در منابع موجود، روایتی که بتوان با توجه بدان سالزاد بابک را تعیین کرد، وجود ندارد.
به نظر میرسد خانواده بابک ظاهراً در زمره مسلمانان محسوب میشدهاند، زیرا به نوشته مسعودی بابک حسن نام داشت و از برادر او به نام عبدالله هم در مآخذ، بسیار یاد شده است. البته وی شاید مقارن آغاز جنبش، نام ایرانی بابک به معنای پدر را برگزید که در ایران پیش از اسلام هم سابقه داشت و از جمله، نام نیای ساسانیان بود.
بابک پس از مرگ پدرش تا 18 سالگی در شهرهای سراب و تبریز به کار تیمارداری چارپایان برای یکی دو تن از عربهای ازدی که در آن نواحی صاحب اموالی بودند میپرداخت.
این روایت نشان میدهد که منطقه بذّ و قعله آن ـ اکنون مشهور به «جمهور» واقع در آذربایجان شرقی در شمال شهرستان اهر و جنوب غربی کلیبر ـ از دیرباز مرکز تجمع خرمدینان که یک فرقه مزدکی محسوب میشدند، بوده است. از برخی تحرکات ایشان در دوره هارونالرشید و امین نیز در مآخذ یاد شده است در زمان کودکی و نوجوانی بابک، ریاست بر خرمیان در همین ناحیه، موضوع رقابت میان دو تن از بزرگان ایشان به نامهای جاویدان بن سهرک و ابو عمران بوده است. جاویدان که مالدار نیز بود، یک بار بر سر راه خود در زمستانی سخت، ناچار در قریه بلالآباد میمد در منزل مادر بابک ـ که بسیار فقیر بود ـ فرود آمد. بابک به خدمتکاری جاویدان پرداخت و او کاردانی و فراست بابک را پسندید و از مادرش خواست تا در قبال دریافت دستمزد، او را برای سرپرستی اموال و زمینهایش استخدام کند و مادر بابک پذیرفت. مدتها بعد میان ابو عمران و جاویدان جنگی درگرفت که ابو عمران در طی آن کشته شد، و جاویدان نیز زخمی برداشت که بر اثر آن درگذشت. بنا بر همان روایت، همسر جاویدان که با بابک روابط عاشقانه داشت، با این ادّعا که روح جاویدان در بابک حلول کرده است، یاران جاویدان را گرد آورد و طی مراسمی او را به عنوان رهبر خرمدینان جانشین جاویدان کرد و از قول وی گفت: هموست که خرمیان را به پیروزی میرساند. اما برخی از خرمیان گویا این موضوع را با نظر شک و تردید تلقّی کردند.
مورخان سال آغاز جنبش بابک را 200 یا 201ق نوشتهاند. به روایت مقدسی، بابک کار خود را با خونریزی و ایجاد رعب و وحشت در اهالی آن ناحیه آغاز کرد. توجه به اوضاع دستگاه خلافت عباسی در این زمان، برای درک علل پیشرفت کار بابک مهم و اساسی است: از حدود سال 195ق که امین و مأمون برای دست یافتن به خلافت با یکدیگر نزاعها و جنگهای خونین داشتند، تا 198ق که سرانجام امین به قتل رسید، دستگاه خلافت چنان آشفته و درگیر مسائل و دشواریهای بزرگتر بود که فرصتی برای توجه کافی به بابک باقی نمیماند؛ ظاهراً اقدامات شخص داعیهداری چون حاتم بن هرثمة بن اعین نیز در مناسب جلوه دادن اوضاع برای بابک بیتأثیر نبوده است. از سوی دیگر اقدامات مأمون، حتی در بغداد برای او دردسرهای بزرگی فراهم آورد، چندان که در 201ق او را از خلافت عزل، و با ابراهیم بن مهدی بیعت کردند.
بنابر این، پیشرفتهای اولیه بابک در گسترش جنبش و پایداری آن، در درجه نخست مرهون وجود بحران در دستگاه رهبری خرمیان بود و سپس آشفتگی و درگیریهای داخلی در ارکان خلافت عباسی. همچنین جایگاه اصلی وی در قعله بذ که بر سر کوهی با راههای کوهستانی و صعبالعبور واقع بود و زمستانهای سخت داشت، دسترسی لشکریان خلافت را به او دشوار و ناممکن مینمود، چنانکه خلیفه معتصم نیز بعدها بر نکته اخیر تأکید کرد.
احتمالاً نخستین اقدام جدی برای سرکوبی جنبش بابک در دوره خلافت مأمون در حدود سال 204ق/ 819م صورت گرفت که یحیی بن معاذ به آن ناحیه لشکر کشید، گرچه کار چندانی از پیش نبرد. پس از او در 205ق/ 820م عیسی بن محمد بن ابی خالد و در 207ق طاهر بن ابراهیم و در 209ق علی بن صدقه هر یک به عنوان والی آذربایجان و جبال مأمور سرکوب این جنبش شدند.
در حدود سال 212ق/ 827م مأمون، محمد بن حُمید طوسی را مأمور سرکوب جنبش بابک کرد، اما وی در جنگی که در ناحیه هشتاد سر در جنوب قلعه بذ، میان او و سپاهیان بابک در 214ق صورت گرفت، شکست خورد و کشته شد.
سپس مأمون عبدالله بن طاهر را در همان سال به جنگ بابک گسیل داشت و عبدالله در طی حدود 9 ماه که غالباً در دینور اقامت داشت، لشکریانی پی در پی برای سرکوب بابک میفرستاد.
به هر حال، مأمون که در اواخر دوره خلافت خود سرگرم پیکار با رومیان بود، نتوانست از عهده کار بابک برآید، و در وصیت خود به معتصم بر سرکوب خرمیان تأکید کرد. در این زمان کار بابک و هواداران او چنان بالا گرفته بود که در حدود سال 218ق/ 933م در ناحیه جبال از همدان و اصفهان و دیگر مناطق، کسان بسیاری حتی از والیان و مشاهیر دست کم در ظاهر با او همراه شده بودند؛ احتمالاً وی در خراسان نیز هوادارانی یافته بود و مقاومت طولانی او بر شمار هوادارانش میافزود. معتصم از آغاز خلافت، همت بر از میان برداشتن بابک گماشتن و از بذل اموال هنگفت و فرستادن سپاهیان متعدد برای سرکوب او دریغ نورزید: اما این لشکرکشیها اگر چه موجب نابودی و شکست بسیاری از هوادارن بابک میشد، از حیث سرکوب کامل جنبش او کاری از پیش نمیبرد.
سرانجام خلیفه بر آن شد تا یک سردار ایرانی به نام افشین را که قبلاً رشادتهایی نشان داده بود، برای سرکوب بابک گسیل کند. افشین در جمادی الآخر 220 با سمت والیگری آذربایجان و ارمنستان، با لشکری گران و مجهز که گروهی داوطلب جهاد با کفار نیز با آن همراه شده بودند، به قصد سرکوب جنبش به سوی بابک به راه افتاد. افشین که میدانست با جنگی فرسایشی و دشوار رو به روست و موقعیت بابک موجب برتری او بوده است، در برزند اردو زد و نخست دست به کار استحکام موقعیت خویش از طریق حفر چندین خندق و نصب منجنیق در اطراف منطقه استقرار بابک شد و سپس به پاکسازی آن نواحی از هواداران و جاسوسان بابک و حفظ یا تصرف یا استحکام قلعهها و بناهای نظامی منطقه پرداخت؛ آنگاه به حیله چنین شایع کرد که یکی از سرداران خلیفه با اموالی هنگفت از جانب اردبیل به سوی اردوگاه افشین در حرکت است. این حیله مؤثر افتاد و بابک به قصد تصرف این اموال بیرون آمد و جنگی که در ناحیه ارشق درگرفت، به سختی شکست خورد و به شهر موقان گریخت و سپس در بذ موضع گرفت.
پس از آن تا حدود دو سال بعد، افشین با نبردهای پراکنده در وضعی سخت و فرساینده با زمستانهای سرد و راهها و ارتفاعات ناآشنا کوشید قدم به قدم به قلعه بذ دست یابد و یاران بابک را از اطراف او پراکنده کند.
از سوی دیگر، بابک نیز در طول این مدت با رومیان مکاتبه داشت و میکوشید با تحریک آنان به جنگ با مسلمانان در دیگر سرزمینهای اسلامی، از فشار بر خود بکاهد.
گفته شده است که در گیرودار نبردی که به تصرف بذ انجامید، بابک با افشین دیدار، و از خلیفه تقاضای امان کرد، اما با توجه به روحیهای که بابک بعدها از خود نشان داد، میتوان حدس زد که از جانب او حیلهای در کار بوده است. به هر حال، احتمالاً در رمضان 222 مردان افشین موفق شدند، قلعه بذ را با تلاش بسیار به تصرف خویش درآورند و بسیار از اطرافیان بابک را دستگیر کنند، اما بابک با شمار اندکی از یاران خود ـ ظاهراً بدین قصد که به روم پناهنده شود ـ به سوی بیشهای میان آذربایجان و ارمنستان گریخت که به سبب انبوه درختان امکان تعقیب و گریز در آن میسر نبود. افشین که سراسر ناحیه را در محاصره گرفته بود و از طریق جاسوسان خود بر جایگاه بابک آگاهی داشت، کوشید با ارائه اماننامهای همراه با نامهای از پسر بابک برای پدرش، وی را دستگیر کند، اما بابک یکی از فرستادگان را گردن زد و پسرش را سخت ناسزا گفت. از آن سوی، افشین با بطریقان و سرکردگان ارمنستان که ظاهراً از بابک چندان دلخوشی هم نداشتند، نامهنگاری کرد تا اجازه ندهد بابک از طریق سرزمینهای آنان بگریزد.
سرانجام، بابک که پس از دستگیری چند تن از اعضای خانوادهاش، بییاور مانده بود، به دعوت یکی از بطریقان ارمنستان به نام سهل بن سنباط مخفیانه در منزل او فرود آمد و برادرش عبدالله را به نزدیکی دیگر از بطریقان آن ناحیه گسیل کرد اما سهل بن سنباط که بعدها ارتقای مقام و پاداش بسیار یافت، خبر بابک را به اطلاع افشین رسانید و سرانجام با همکاری صمیمانه سهل به سنباط بابک دستگیر شد.
بابک را در 10 شوال 222 به اردوگاه افشین در برزند آوردند و چون برادرش نیز اندکی بعد دستگیر شد، هر دو را در یک خانه به زندان افکندند.
افشین، بابک و برادرش را در 3 صفر 223ق به سامرا آورد و بابک را در قصر خود جای داد. خلیفه خود به دیدن بابک آمد گفتهاند که بابک سرانجام به امر خلیفه به دست شمشیردار خود با شکنجه بسیار از پای درآمد. سر بابک را به خراسان فرستادند و پیکرش را در سامرا به دار کشیدند و با برادرش نیز در بغداد چنین کردند.
معلوم نیست بابک تا چه اندازه به عقاید خرمیان پایبند بوده است، زیرا گفتهاند که خرمیان اهل خونریزی و قتال نبودهاند و بابک جنگ و خونریزی را پیشه گرفته بود. به هر حال، میتوان گفت که اگر هم عقاید خرمی موجب اعتلای بابک در میان پیروان این فرقه شد، ادامه و توفیق نسبی جنبش 20 ساله او، نه در جاذبههای اعتقادی، بلکه در وجود زمینههای اجتماعی و سیاسی آن عهد بوده است. در مآخذ موجود، نشانهای از چگونگی پیشرفت کار بابک و از شیوههای او برای جلب هوادار دیده نمیشود. از ملاحظه مجموع روایتهای مربوط به آن عهد میتوان حدس زد که در میان ایرانیان نوعی احساس استقلالطلبی از عنصر عرب و حتی برپایی گونهای پادشاهی همچون ساسانیان وجود داشت که در وجوه گوناگون سیاسی و مذهبی مجال ظهور مییافت. چنان که محققان به درستی گفتهاند، خرمیان و در رأس ایشان بابک در این عهد ـ دستکم نزد بخشی از مردم ـ نماینده چنین احساس شمرده میشدند.
البته اصل و نسب و خاستگاه بابک سخت در پرده ابهام است، اما از لابهلای روایات میتوان حس برتری جویی و جاهطلبی او را دریافت. حتی از پیغامی که او در مخفیگاه خود پس از فتح قلعه بذ به دست افشین، برای پسرش فرستاد، چنین بر میآید که در سودای پادشاهی بوده، زیرا از خود به عنوان «پادشاه» یاد کرده و گفته است که اگر پسر به او میپیوست، سروری بدو میرسید. همچنین گفتهاند که بابک به هنگام قدرت، دختران و خواهران زیباروی بطریقان ارمنستان را به زور به زنی میخواست، چنانکه ابن سنباط نیز به او گفت: بطریقان این سرزمین همگی با تو خویشی دارند و تو از طریق ایشان فرزند یافتهای و همین امر احتمالاً در ناخشنودی اهالی آن سرزمین از بابک سخت مؤثر افتاد.
با کشته شدن بابک،کار خرمیان به پایان نیامد و سالها و حتی قرنها بعد در همان ناحیه و نواحی دیگر ایران، نشانی از تحرکات ایشان وجود داشته است.(1)
پینوشتها:
1ـ دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 11، ص 23 ـ26، با تلخیص.
امام رضا (ع) به حضرت معصومه (ع) لقب "معصومه" داد ه است. این لقب، كه از سوى امام معصوم به این بانوى بزرگوار داده شده، جایگاه والاى ایشان را نشان می دهد.
امام فرمود: «مَنْ زَارَ الْمَعصُومَةَ بِقُمْ كَمَنْ زَارَنى؛ (1)هر كس معصومه را در قم زیارت كند، مانند آن است كه مرا زیارت كرده است». امام رضا مى فرماید:
هركس نتواند به زیارت من بیاید، برادرم را در رى یا خواهرم را در «قم» زیارت كند كه ثواب زیارت مرا در مى یابد. (2)
امام رضا به سعد بن علی فرمود: برای ما نزد شما قبری است.
سعد گفت: قبر فاطمه معصومه (س) دختر امام كاظم(ع) را می گویید؟
امام فرمود: "بلی، هر كس او را زیارت كند ،در حالی كه عارف و آگاه به حق او باشد، بهشت بر او واجب است".(3)
بعضی معصومان دیگر نیز به جایگاه بلند حضرت معصومه (س) اشاره نموده اند، از جمله امام صادق (ع) فرمود : "خدای را حرمی است و آن مكه است .پیغمبر را حرمی است كه مدینه است .امیرالمؤمنین را حرمی است كه كوفه است .ما را حرمی است و آن قم میباشد. زنی از فرزندام در آن دفن میشود به نام فاطمه. هر كه او را زیارت كند، بهشت بر او واجب میشود".(4)
پی نوشت ها:
1-سایت تبیان
2-زبدة التصانیف، ج 6، ص 159، به نقل از كریمه اهل بیت، ص 3 .
3- بحارالانوار، ج 48، ص 316؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 368.
4-. كامل الزیارات، ص 397؛ معارف و معاریف، ج 7، ص 674.
جواب: حضرت سکینه دختر بزرگوار امام حسین(ع) است که در علم و معرفت و توجه به حق و جذبه پروردگار کم نظیر و مورد توجه خاص پدر بود. نام اصلى این بانور بزرگوار آمنه، امینه، امیمه یا امامه ثبت گردیده است و لقب «سکینه» از طرف مادرش (رباب) به او داده شد. او که خواهر على اصغر (ع) بود، در کربلا حضور داشت و در عاشورا حدوداً ده یا سیزده ساله بود. وى محضر سه امام (پدرش امام حسین، برادرش امام سجاد و برادرزادهاش امام باقر(ع) ). را درک کرد. او از زنان بزرگ اسلام است و از اخلاق فاضله و آداب مرضیه و صفات حمیده و از وفور عقل و دانش وجود و کرم و مقامى بس بلند برخوردار بود و در فنون فصاحت و بلاغت از اساتید وقت و سیده زنان عصر خود بود. نوشتهاند خانهاش مرکز تجمع شعرا و محل مناقشه و بحث و نقد ادبى بود. به شاعران بزرگ همچون فرزدق و جریر صله عطا مىکرد. ابتدا به عقد مصعب بو زبیر در آمد و پس از او زوجه عبدالله بن عثمان گردید، و بالاخره در پنج ربیع الاول سال 117 در هفتاد سالگى در مدینه درگذشت.(1)
پىنوشتها:
1 - جواد محدثى، فرهنگ عاشورا، ص 227.
در مورد ولادت حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ مورخان اقوال گوناگونی را ذكر كرده اند.
دو قول مشهور در مورد ولادت ایشان: 1. پنجم جمادی الاولی سال پنجم هجری.[1] 2. و برخی نیز سال 6 هـ را سال ولادت ایشان می دانند.[2] البته اقوال دیگری نیز ذكر شده است. مادر بزرگوارش حضرت «فاطمه زهرا ـ سلام الله علیها ـ» و پدرش امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ می باشد. این بانوی بزرگوار در شهر «مدینه» تولد یافت. مدت زندگی ایشان با مادرش حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ حدود پنج یا شش سال بوده است. «زندگی حضرت زینب با مادر در سوم جمادی الثانی سال 11 هـ به پایان رسید».[3] شوهرِ «زینب» «عبدالله بن جعفر» پسر عموی بزرگوارش می باشد. «او یكی از شخصیتهای مشهور اسلام و از سخاوتمندان به نام و معروف می باشد».[4] حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ دارای القاب و كنیه های زیادی است. «یكی از القاب آن حضرت كه در روایات آمده، «عقیله» یا «عقیله بنی هاشم» است كه به معنای زن ارجمند و گرامی در فامیل خود، می باشد.»[5] از دیگر القاب آن حضرت می توان «صدیقه صغری» «عارفه» «عالمه» «فاضله» «كامله» و «عابده آل علی»[6] را نام برد. حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ تا زمانی كه امیر المؤمنین در مدینه بود با شوهرش عبدالله بن جعفر در مدینه زندگی كردند و زمانی كه امیر المؤمنین پایتخت حكومت اسلامی را به كوفه منتقل كردند به كوفه نقل مكان كردند. «حضرت زینب در كوفه به ارشاد و تعلیم زنان كوفه اشتغال داشت».[7] حضرت علی ـ علیه السلام ـ در سال 40 هجری در كوفه به شهادت رسید. بنابراین سن حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ در این زمان تقریبا 35 سال بود. حدود 10 سال هم بعد از شهادت پدر بزرگوارش با برادرش امام حسن ـ علیه السلام ـ زیست نمود. «امام حسن ـ علیه السلام ـ» در سال 50 هجری به شهادت رسید.[8]
بعد از شهادت امام حسن ـ علیه السلام ـ 10 سال نیز با برادر دیگرش یعنی امام حسین ـ علیه السلام ـ زندگی كرد. حضور ده ساله زینب ـ سلام الله علیها ـ در صحنه زندگی برادرش حسین ـ علیه السلام ـ پر حادثه ترین و رنج آورترین دوران زندگی ایشان است. حضرت زینب در طول زندگی با مصائب زیادی روبرو شد. اما حضور ایشان در كربلا و دیدن آن صحنه های دلخراش و از دست دادن برادران و فرزندان و فرزندان برادر از همة مصیبات دردآورتر و ناگوارتر بود. چرا كه در یك روز همة عزیزانش خصوصاً برادرش امام حسین ـ علیه السلام ـ را از دست داد. هنگام مصیبت جانگداز كربلا سن حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ 55 ساله بود. این بانوی بزرگوار «در شب یك شنبه چهاردهم ماه رجب سال 62 هجری درگذشت.»[9] هر چند اقوال دیگری نیز در مورد ماه وفات ایشان وجود دارد. اما قول مشهور همان 14 ماه رجب سال 62 هجری است. سید هاشم رسولی محلاتی می نویسد: «مشهور آن است كه وفات آن بانوی معظمه در شب یك شنبه چهاردهم ماه رجب سال 62 هجری اتفاق افتاد. یعنی حدود یك سال و نیم بعد از واقعه عاشورا».[10] اختلافی كه در وفات آن حضرت وجود دارد در ماه وفات آن حضرت است و گرنه همة مورخان اتفاق دارند كه سال وفات ایشان همان سال 62 هجری است. بنابراین این بانوی شریف تقریبا یك سال و نیم بعد از واقعه عاشورا رحلت فرمود.
فضائل آن حضرت به طور خلاصه
1. صبر آن حضرت: «شهید مطهری» در این رابطه می نویسد: «در حماسه حسینی آن كسی كه بیش از همه درس تحمل و بردباری را آموخت و بیش از همه این پرتو حسینی بر روح مقدس او تابید خواهر بزرگوارش زینب ـ سلام الله علیها ـ بود».[11] و در ناسخ التواریخ آمده است: «محققاً از آغاز خلقت تاكنون از هیچ زنی از زنهای انبیاء و اولیاء با این حلم و بردباری پدید نیامده است».[12]
2. عبادت آن حضرت: «زینب كبری در تمام مدت اسارت تهجد و نماز شبش تعطیل نشد»[13] در كتاب ریاحین الشریعه آمده است: «شب زنده داری زینب در تمام عمرش ترك نشد حتی شب یازدهم محرم».[14]
3. سخن وری آن حضرت: خطبه های آتشین و زیبای زینب در كوفه و شام كه یزید و یزیدیان را رسوا ساخت در حد اعلای فصاحت و بلاغت بود. شهید مطهری در این رابطه می نویسد:
«خطابه ای كه حضرت زینب در مجلس یزید خوانده است از خطابه های بی نظیر دنیاست».[15]
4. علم آن حضرت: زمانی كه حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ خطبه پرمحتوا و آتشین خود را در بازار كوفه ایراد نمود، امام سجاد ـ علیه السلام ـ در تأیید مقام علمی زینب ـ سلام الله علیها ـ فرمود: الحمدلله تو دانشمند و عالمه ای بدون معلم و بانوی خردمندی بدون استاد می باشی».[16] این سخن امام سجاد ـ علیه السلام ـ نشان دهنده علم لدنی آن حضرت می باشد.
5. بزرگواری آن حضرت: در بزرگواری آن حضرت ـ سلام الله علیها ـ همین نكته بس كه «زمانی كه در عصر روز عاشورا دو پسرش را شهید كردند از خیمه پای بیرون نگذاشت»[17] در حالی كه هنگام شهادت سایر شهدا از خیمه بیرون می آمد و امام حسین ـ علیه السلام ـ را دلداری می داد ولی اینجا برای این كه برادرش حسین ـ علیه السلام ـ خجالت نكشد از خیمه بیرون نیامد.
6. عصمت ایشان: در كتاب «زینب بنت الامام امیر المؤمنین» مقام عصمت را برای این بزرگوار ذكر می كند و می نویسد: هر چند مقام عصمت برای ایشان «ضروری دین» نیست ولی به این مرحله رسیده اند...»[18] و خلاصه باید گفت: «شئونات باطنیه و مقامات معنویه حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ نایبه زهرا، امینه خدا.. . را هیچ كس نتواند به تحریر و تقریر در آورد».[19] «ابن اثیر» می نویسد: «زینب در فصاحت و بلاغت و زهد و عبادت و فضیلت و شجاعت و سخاوت شبیه ترین مردم به پدر خود علی ـ علیه السلام ـ و مادر خود فاطمه ـ سلام الله علیها ـ بود.»[20]
معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
1. خصائص زینبیه از سید نور الدین جزائری.
2. ناسخ التواریخ.
3. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی.[1] . علی محمد علی دخیل، زینب بنت الامام امیرالمؤمنین، بیروت، موسسه اهل البیت ـ علیهم السّلام ـ ، 1399 هـ ، ص 10.
[2] . بنت الشافی، زینب بانوی قهرمان كربلا، مترجم حبیب چایچیان، تهران، نشر امیركبیر، چاپ 16، 1373، ص 16.
[3] . مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چ دوم، 1403ه ق، 1983 م، ج43، ص215.
[4] . رسولی محلاتی، سید هاشم، زندگانی حضرت زهرا و دختران آن حضرت، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، چاپ اول، ص 273.
[5] . همان، ص 270.
[6] . علی محمد علی دخیل، پیشین، ص 11.
[7] . رسولی محلاتی، سید هاشم، پیشین، ص 285، بعد از شهادت امام علی ـ علیه السلام ـ حضرت زینب - سلام الله علیها - مجددا به مدینه بازگشتند.
[8] . مفید، ارشاد، ترجمه محمد باقر ساعدی، تهران، انتشارات كتابفروشی اسلامیه، 1376 ش، ص 192.
[9] . بنت الشاطی، پیشین، ص172.
[10] . رسولی محلاتی، سید هاشم، پیشین، ص 285.
[11] . مطهری، مرتضی، حماسه حسینی، تهران، انتشارات صدرا، چاپ بیست و یكم، سال 1375، ج 2، ص 225.
[12] . خان سپهر، عباسقلی، ناسخ التواریخ، جزء اول، كتابفروشی اسلامیه، ص 73.
[13] . مطهری، مرتضی، تفسیر سوره مزمل، تهران، انتشارات صدرا، 1364، ص 68.
[14] . محلاتی، ذبیح الله، ریاحین الشریعه، تهران، دار الكتب الاسلامیه، ج 3، ص 61.
[15] . مطهری، مرتضی، فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات صدرا، 1375، ص 59.
[16] . محلاتی، ذبیح الله، پیشین، ج3، ص 75.
[17] . همان، ص74.
[18] . علی محمد علی دخیل، پیشین، ص 21 به بعد. این نویسند ه با دلائلی چند مقام عصمت را برای حضرت زینب ثابت می كند.
[19] . خان سپهر، عباسقلی، پیشین، ص 73.
[20] . صادقی اردستانی، احمد، زینب قهرمان، تهران، نشر مطهر، چاپ اول، 1372، ص 392، به نقل از وسیلة الدارین فی انصار الحسین، ص432.
یاسر, پدر عمّار, اهل یمن بود. همراه دو برادرش به مکه آمدند و مقیم آن شهر شدند. یاسر سال ها بعد با سمیّه ازدواج کرد و عمّار, ثمره این ازدواج بود.1
پس از بعثت پیامبر خدا, یاسر و سمیّه از پیشگامان پذیرش اسلام بودند و در آن دوران سخت در مکه, شدیدترین شکنجه ها را به خاطر توحید و مسلمانى تحمل کردند و سرانجام زیر شکنجه هاى طاقت فرساى مشرکان قریش شهید شدند.
عمار, فرزند جوان این دو قهرمان شهید, با قلبى مالامال از عشق به اسلام و حضرت محمد(ص) آن دوران سخت را پشت سر گذاشت و همراه اولین گروه از مسلمانان که به سرپرستى جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت کردند, به آن دیار رفت و پس از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه, به آن حضرت پیوست و همه توان خود را در خدمت به اسلام و قرآن و در رکاب پیامبر اسلام به کار گرفت.2
حضرت محمد(ص) درباره او فرمود: سراپاى عمار را ایمان پر کرده, و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است.3 ستایش هاى فراوان پیامبر خدا از عمار یاسر, از او چهره اى دوست داشتنى, الگوى ایمان, اسوه حق و تجسّم ارزش هاى قرآنى ساخته است و این سخن آن حضرت که: عمار, یکى از چهار نفرى است که بهشت, مشتاق آنان است,4 یکى از این گونه سخنان ستایش آمیز است.
عمار یاسر, به عنوان سربازى شجاع و با ایمان در رکاب پیامبر خدا(ص) حضور داشت و در جنگ هاى متعدد, با جان فشانى خود ایمان راستین خویش را نشان مى داد. در جنگ خندق, در حفر خندق پیرامون مدینه براى جلوگیرى از نفوذ دشمن, از فعال ترین نیروهاى مسلمان بود که مورد ستایش پیامبر نیز قرار گرفت.
پس از رحلت پیامبر, عمار همچنان در راه دفاع از حق و ولایت و اهل بیت, استوار ماند و دچار انحرافات سیاسى یا دنیاطلبى هاى شیطانى و جاه طلبى نگشت و چون شاهد نادیده گرفته شدن توصیه هاى روشن رسول خدا درباره اهل بیت و امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود, در راه دین و حمایت از على(علیه السلام) مصمّم تر شد و هرگز از آن جدا نشد.
وى از افراد گروه (شُرطة الخمیس) در زمان على(علیه السلام) بود; یعنى آنان که براى فداکارى در راه دین و حمایت از رهبرى امام و اطاعت از همه فرمان هاى او, شرط و پیمان جان با آن حضرت بسته بودند. پیامبر(ص) و على(علیه السلام) هم به آنان وعده بهشت داده بود.5
عمار همان گونه که در طول حیات پیامبر خدا, مؤمنى جان بر کف و مدافع اسلام بود, در دوران امامت على(علیه السلام) نیز شیعه اى مخلص و استوار بود و در رکاب وى با متجاوزان و پیمان شکنان جنگید.
وى در زمان خلیفه دوم, مدتى امارت و ولایت کوفه را عهده دار بود و در زمانِ مسئولیتش در این شهر, همچنان روحیه تواضع و اخلاص و ساده زیستى را حفظ کرد و کوشید تا از عدل و حق فاصله نگیرد. همین شیوه بر عده اى سنگین آمد و زمینه برکنارى او را فراهم آوردند. پس از آن وى دوباره به مدینه برگشت و در کنار على(علیه السلام) ماند و از دانش و کمالات او بهره گرفت.
عمار یاسر, در سنگر نهى از منکر, تلاشى چشمگیر داشت و در دوره خلیفه سوم نسبت به سوءاستفاده هاى وابستگان خلیفه از بیت المال انتقاد و اعتراض مى کرد و به خاطر همین رفتارش مورد خشم دولتمردان قرار گرفت و آزارش دادند, چون حریف زبان صریح و حق گو و انتقادگر وى از انحرافات و خطاها نبودند.
عمار, معیار حق بود. رسول خدا(ص) فرموده بود: عمار با حق است و از آن جدا نمى شود. از این رو در بروز فتنه ها وقتى کار بر مردم مشتبه مى شد, نگاه مى کردند عمار در کدام طرف است, همان جبهه را جبهه حق مى دانستند. در نبرد صفّین نیز, وجود عمار در میان لشکریان امیرالمؤمنین(علیه السلام) دلیلى بود بر اینکه این سو حق, و جبهه مقابل, باطل و ستمگر است.
عمار در دوران خلافت على(علیه السلام) سالخورده بود, اما جواندل, با نشاط و پر تلاش بود. وى در دوران حکومت علوى, رئیس نیروهاى انتظامى در مدینه شد. پس از فتنه گرى هاى معاویه در شام و پیمان شکنى طلحه و زبیر و بروز زمینه هاى جنگ جمل و صفین, وى به همراهى امام حسن مجتبى(علیه السلام) مأمور تجهیز نیرو از شهر کوفه شدند.
در نبرد صفین, حماسه آفرینى هاى عمار در دفاع از جبهه حق و رسوا کردن نیروهاى باطل بسیار چشمگیر بود. او در میدان نبرد, خطبه هاى شورانگیز مى خواند و رزمندگان را به پیکار بى امان با متجاوزان و پیمان شکنان دعوت مى کرد. خطابه هاى روشنگر او, به سپاه حق بصیرت بیشترى مى داد. وقتى چشم او به پرچم عمروعاص افتاد, گفت: به خدا قسم, ما با این پرچم تاکنون سه بار جنگیده ایم و اینان در این جنگ هم هدایت شده نیستند و در همان کفر سابق به سر مى برند.6
در گرماگرم نبرد صفین, عمار یاسر, شهادت طلبانه و با اشتیاق به میدان رفت, در حالى که چنین رجز مى خواند:
امروز, دوستان را, محمد و حزب او را دیدار مى کنم.
و پس از نبردى دلاورانه سرانجام به شهادت رسید.
شهادت عمار یاسر, گرچه در حضرت امیر و یارانش شدیداً اثر گذاشت و آنان را غمگین ساخت, ولى در تزلزل روحیه سپاه شام و رسوا نمودن معاویه هم بسیار مؤثر بود. چون رسول خدا(ص) بارها درباره او فرموده بود: گروه ستمکار و اهل بغى, او را مى کشند.
و ثابت شد که این گروه, همان سپاه شام اند که به فرمان معاویه به جنگ با على(علیه السلام) آمده اند.
عمار یاسر, این شیرمرد شجاع, در 94سالگى به آستان پروردگارش عروج کرد و خطى از حماسه و ایمان و ولایت را براى همیشه, پیش روى رهروان حق باز کرد.
سخن معاویه درباره او, به عنوان اعتراف دشمن, جایگاه والاى او را نشان مى دهد. روزى که مالک اشتر با دسیسه معاویه در راه عزیمت به مصر شهید شد,معاویه پس از شنیدن این خبر گفت:
على بن ابى طالب دو دست داشت: یکى از آنها در جنگ صفین بریده شد و آن عمار یاسر بود; دست دیگرش امروز جدا گردید و آن مالک اشتر بود.7
باشد که ایمان و صبر و شجاعت عمار و حرکتش بر مدار و محور حق و ولایت, الگوى همه رهروان راه حق و عدالت باشد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشت ها:
1ـ مامقانى, تنقیح المقال, ج2, ص320.
2ـ اعیان الشیعه, ج8, ص373.
3ـ همان.
4ـ اختصاص, ص12.
5 ـ همان, ص3.
6 ـ همان, ص14; اعیان الشیعه, ج8, ص374.
7ـ اختصاص, ص81.