در این قسمت دسته های زیر قابل مطالعه است.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به کلیات تاریخ و سیره مطرح می شود.
فرقه وهابیت مانند برخی از فرقه های دیگر ریشه در مبانی و عملکرد رهبران و بنیانگذاران آن دارد. بر این اساس لازم است مبانی و عملکرد بنیانگذار این فرقه بررسی شود.
این فرقه منسوب به "محمد بن عبدالوهاب" از مردم "نجد" است که در سال 1115 ق در شهر عُیینه متولد شد ـ که پدرش در آن شهر قاضی بود ـ . وی از همان کودکی به مطالعه کتاب های تفسیر و عقاید و حدیث سخت علاقه داشت و فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علمای حنبلی بود آموخت. محمد بن عبدالوهاب از آغاز جوانی، بسیاری از اعمال مذهبی مردم "نجد" را زشت می شمرد.
او در سفری که به زیارت خانه خدا رفته بود، بعد از انجام مناسک حج به "مدینه" رفت و در آن جا توسل مردم به پیامبر را که در نزد قبر حضرت انجام می دادند، انکار کرد. سپس به "نجد" مراجعت نمود و از آن جا به بصره رفت و مدتی در آن شهر ماند و با بسیاری از اعمال مردم آن شهر نیز مخالفت نمود. مردم بصره وی را از شهر خود بیرون کردند. در این هنگام که 1139 هجری بود، پدرش عبدالوهاب از "عیینه" به "حریمله" انتقال یافت. وی با پدرش ملازم شد و کتاب هایی را نزد پدر فرا گرفت و به انکار عقاید مردم "نجد" پرداخت. به این مناسبت میان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت. هم چنین بین او و مردم "نجد" منازعات سختی رخ داد و این امر چند سال دوام یافت. تا این که پدرش "عبدالوهاب" در سال 1153 از دنیا رفت. وی پس از مرگ پدر علناً به اظهار عقاید خود پرداخت و قسمتی از اعمال مذهبی مردم را انکار نمود. جمعی از مردم حریمله از وی پیروی کردند و کار وی شهرت یافت. وی از شهر حریمله به شهر عینیه رفت. رئیس شهر عیینه در آن وقت عثمان بن حمد بود. عثمان عقاید شیخ را پذیرفت و او را گرامی داشت و قول داد که وی را یاری کند. شیخ محمد نیز اظهار امیدواری کرد که همه اهل نجد از عثمان بن حمد حمایت کنند.
خبر دعوت شیخ محمد و کارهای او به امیر احسا رسید. وی نامه ای برای عثمان نوشت که شیخ را نزد او بفرستد و عثمان عذر شیخ را خواست. شیخ در سال 1160 پس از آن که از عیینه بیرون رانده شد، رهسپار درعیه از شهر های معروف نجد گردید. در آن وقت امیر درعیه، محمد بن مسعود جدّ آل سعود بود. وی به دیدن شیخ محمد رفت و به وی عزت و نیکی را بشارت داد. شیخ محمد نیز غلبه و قدرت محمد بن سعود را بر همة بلاد نجد بشارت داد. بدین ترتیب ارتباط میان آن دو شکل گرفت. حمایت محمد بن سعود از شیخ محمد موجب شد که وی بر عقاید و افکار خود پافشاری کند. هر کدام از مسلمانان که از عقاید وی پیروی نمی کردند، کافر محسوب می شدند و برای جان و مال و ناموس آنان ارزشی قایل نبود.
جنگ هایی که وهابیان در نجد و خارج از آن از قبیل یمن و حجاز و اطراف سوریه و عراق می کردند، بر همین پایه قرار داشت. هر شهری که با جنگ و غلبه بر آن دست می یافتند، برای آن ها حلال بود. کسانی که با عقاید او موافقت می کردند، باید با وی بیعت نمایند و اگر کسانی به مقابله بر می خیزند؛ باید کشته شوند و اموالشان تقسیم گردد. طبق این رویه مثلاً از اهالی یک قریه به نام فصول در شهر احسا سیصد مرد را به قتل رسانیدند و اموالشان را به غارت بردند!.
سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت و پس از وی پیروان او به همین روش ادامه داند، مثلاً در سال 1216 امیر سعود سپاهی مرکّب از بیست هزار را مجهز کرد و به کربلا حمله ور شدند. سپاه وهابی آن چنان رسوایی در شهر کربلا به بار آوردند که پنج هزار تن و یا بیشتر (تا بیست هزار) را به قتل رساندند.(1) بر این اساس آیین وهابیت بر اساس عملکرد، عقاید و باورهای شیخ محمد بن عبدالوهاب شکل گرفت. امروزه نیز این فرقه بر عقاید شیخ محمد و دیگر رهبران آن پافشاری می نمایند.
اما عقاید آنان:
فرقه وهابیه مبتنی بر اصول و عقایدی است که در این جا به بعضی از آن ها اشاره می شود:
- وهابی ها معتقدند که هیچ انسانی نه موحد است و نه مسلمان مگر این که اموری را ترک کنند، از جمله:
به وسیلة هیچ یک از رسولان و اولیای پروردگار به خدا توسّل نجوید. هر کس اقدام به این کار کند، مشرک می باشد،(2) از این رو وهابیان زیارت قبر پیامبر و ائمه(ع) را جایز نمی دانند و باور دارند که هر کس از پیامبر(ص) طلب شفاعت کند، مانند این است که از بت ها شفاعت خواسته است.(3)
- از مسائل دیگری که وهابیان دربارة آن حساسیت خاصی دارند، تعمیر قبور و ساختن بنا روی قبر پیامبر و اولیای الهی و صالحان است. برای نخستین بار این مسئله را "ابن تیمیه" و شاگرد معروف او "ابی القیم" عنوان کرد و بر تحریم ساختن بنا و لزوم ویرانی آن فتوا داده اند.(4)
بر همین اساس سعودی ها هنگامی که در سال 1344 هجری بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلط پیدا کردند، به فکر افتادند که برای تخریب مشاهد و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر مستمسکی به دست آورند و اقدام نمایند.(5)
- وهابیان بر این باورند که مسلمانان در طی قرون، از آیین اسلام منحرف شده اند و در دین خدا بدعت هایی نهاده اند که با شرع اسلام مخالف می باشد. بر این اساس باید از اصولی که پیامبر(ص) تعیین کرده است، پیروی نمود.
بنابر عقاید وهابیان، هیچ کس حق ندارد همان گونه که نمی تواند از پیامبر(ص) شفاعت بخواهد به رسول خدا سوگند یاد کند و از الفاظی مانند: به حق محمد و ... استفاده نماید،(6) زیرا قسم خوردن به دیگران و درخواست حاجت از غیر خداوند با آیات قرآن منافات دارد: "فلا تدعوا مع الله احداً".(7)
- نیز معتقدند : تشییع جنازه و سوگواری حرام است؛ زیرا ارواح اموات کاری نمی توانند بکنند و در امور دنیوی و اخروی نمی توانند دخالت داشته باشند.(8)
- وهابیان معتقدند القابی را که بر عزت و احترام دلالت دارند، در مورد انسان ها نباید به کار برد و ناصواب است؛ زیرا احترام و تعظیم تنها شایسته خداوند است.
- وهابیون به جنگ با دیگر فرقه ها و مذاهب اسلامی معتقد هستند و مدعی اند یا باید به آیین وهابیت در آیند و یا جزیه دهند، از این رو همیشه با مسلمانان دیگر به جنگ می پردازند و آنان را به کفر متهم نموده و اموال و نوامیس بقیه را حلال می دانند. آنان باور دارند که هر کس مرتکب گناه کبیره شود، کافر است.(9)
پی نوشت =
1. ر.ک: جعفر سبحانی، آیین وهابیت، ص 24 ـ 29.
2. احمد مبلغی، تاریخ ادیان، ج 3، ص 1429.
3. همان.
4. آیین وهابیت، ص 38؛ رضا برنجکار، آشنایی با فِرَق و مذاهب اسلامی، ص 146.
5. جعفر سبحانی، همان، ص 38.
6. احمد مبلغی، همان، ص 1430.
7. جن (72) آیة 8.
8. احمد مبلغی، همان، ص 1430.
9. همان، ص 1431.
پرسش:چرا سادات از صدر اسلام به ندرت توانسته اند حکومت تشکیل دهند در حالی که مشتاق به حکومت بوده ا ند و چرا نتوانسته اند در میان اکثریت مردم محبوب باشند ؟
پاسخ:امامان مانند انسانهای قدرت طلب، مشتاق حکومت نبودند. چنان که امام علی(ع) خطاب به ابن عباس فرمود: «حکومت به اندازة بند کفش ارزش ندارد، مگر به واسطة آن حق را به صاحبان آن برگردانم».
از منظر امامان، حکومت ابزاری است که در راستای تحقق اهداف بلند اسلامی و اجرای قوانین الهی، از آن بهره میگرفتند. آنان در صدد تشکیل حکومت بودند که در سایة آن، جامعه مطلوب و آرمانd تشکل دهند اما دنیاگرایان و ریاست طلبان مانند معاویه در صدد تشکیل حکومت بودند تا به اهداف نامشروع خود رسیده و بر مردم حکومت کنند.
برای تشکیل حکومت دو مؤلفه: «امام و مردم» از اهمیت برخوردار است. اگر یکی از این دو عنصر نباشد، تشکیل حکومت امکانپذیر نیست.
امامان ما لایقترین افراد برای رهبری بودند. دشمنان نیز به آن اعتراف کردهاند. آنان میان مردم محبوبترین انسانها بودند. از عایشه در مورد علی(ع) پرسیدند، گفت: «بهترین انسان است، و در این مطلب شک و تردید نمیکند مگر کافر»! (1) ابو بکر نیز بالای منبر در حضور تعداد زیادی از مسلمانان گفت: «مرا رها کنید، مرا رها کنید،که بهترین شما نیستم، در حالی که علی میان شماست».(2)
امامان از آنجا که تشکیل حکومت را وظیفه خویش میدانستند، برای تشکیل آن اقدامات لازم را انجام دادند، چنان که امام علی(ع) در ابتدا به دفاع از حق خود پرداخته ، خلفا را غاصب حقوق خویش دانست. امامان دیگر با قیام و فعالیتهای سیاسی در مورد تشکیل حکومت بودند. امّا برای تشکیل حکومت فقط رهبری لایق کافی نیست، بلکه حمایت و پذیرش مردم نیز ضروری است.
متأسفانه مسلمانان بعد از رحلت پیامبر، وصایای حضرت را نادیده گرفته، شایستهترین فرد یعنی علی(ع) را از سیاست کنار گذاشتند! این امر ریشه در جهل، فقر فرهنگی، تعصبات قومی و انتقامجویی دارد. مردم امامان را تنها گذاشتند. مردم امام علی(ع) را با معاویه قیاس نموده، وی را از علی(ع) سیاستمدارتر دانستند! مردم در جنگ امام حسن(ع) و معاویه، حضرت را «مذل المؤمنین؛ خوار کننده مؤمنان» خوانده و به حمایت از معاویه پرداختند! در زمان امام حسین(ع) نیز مردم بودند که از وی دعوت کردند اما او را به شهادت رسانده و از فاسدترین انسانها یعنی یزید حمایت کردند! در زمان امامان دیگر نیز مردم در اثر نادانی و عدم بصیرت... امامان را کنار گذاشته و از نااهلان حمایت کردند.
پیامبران الهی علیرغم این که لایقترین و محبوبترین افراد بودند، ولی نتوانستند حکومت تشکیل دهند. فاجعه بزرگ و آسیب مهم جوامع همین بوده و هست که قهرمانان و نخبگان را از صفحه سیاست کنار گذاشته و دنبال نااهلان میروند!
بدین سان عدم تشکیل حکومت از سوی امامان بدان جهت نیست که محبوب نبودند و توان تشکیل حکومت را نداشتند، بلکه عدم تشکیل حکومت آنان، ریشه در عدم حمایت مردم دارد.
پینوشتها:
1. ینابیع الموده، ص 293.
2. محمد رازی، چرا شیعه شدم، ص 332.
پرسش:
تکامل زیستن انسان چگونه است؟ آیا انسان از نخستین روز هاى پیدایش به صورت فعلى بوده و ناگهان آفریده شده است یا خلقت او تدریجى است؟
پاسخ:این سؤال را از دو جنبه می توان دنبال کرد: یکى از جنبه علوم بشرى و دیگرى از جنبه قرآنى و دینی.
اما از جنبه علوم بشری: در میان دانشمندان علوم طبیعى و زیست شناسى دو فرضیه دربارة آفرینش موجوات زنده ، اعم از گیاهان و جانوران وجود دارد:
الف) فرضیه تکامل انواع یا «ترانسفورمیسم» که می گوید : انواع موجودات زنده در آغاز به شکل کنونى نبودند، بلکه در آغاز موجودات تک سلولى در آب اقیانوس ها و از لابلاى لجن هاى اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند؛ یعنى موجودات بى جان در شرایطى خاص قرار گرفتند که از آن ها نخستین سلول هاى زنده پیدا شد.
این موجودات ذره بینى زنده تدریجاً تکامل یافتند و از نوعى به نوع دیگر درآمدند و از دریاها به صحراها و از آن به هوا منتقل شدند، و انواع گیاهان و جانوران آبى و زمینى و پرندگان به وجود آمدند.
کامل ترین حلقه این تکامل، انسان هاى امروزند که از موجوداتى شبیه به میمون و سپس میمون هاى انسان نما ظاهر گشتند.
ب) فرضیه ثبوت انواع یا « فیکسیسم» که می گوید: انواع جانداران هر کدام جداگانه از آغاز به همین شکل کنونى خلق شدند و هیچ نوع به نوع دیگر مبدل نشدند. بنابراین انسان هم از خلقت مستقلى برخوردار است و از آغاز آفرینش به همین صورت آفریده شده است.
زیست شناسان هر دو گروه براى اثبات نظر خود مطالب فراوانى بیان کرده اند و نزاع هاى زیادى در محافل علمى بر سر این مسئله در گرفته است. تشدید این نزاع ها از هنگامى شد که « لامارک» جانور شناس معروف فرانسوى در اوایل قرن نوزدهم و سپس « داروین» جانور شناس معروف انگلیسى در قرن نوزدهم نظریات خود را در زمینة تکامل انواع با دلائل و شواهد تازه اى عرضه کرد.
تذکر یک نکته ضرورى :
فرضیه تکامل با خداشناسى در تضاد نیست؛ یعنى ما چه فرضیه تکامل را قبول کنیم و چه آن را بر اثر فقدان دلیل رد نماییم، می توانیم خداشناس باشیم. فرضیه تکامل اگر فرضاً ثابت شود، شکل یک قانون علمى که از روى علت و معلولِ طبیعى پرده بر می دارد، به خود خواهد گرفت، و فرقى میان این رابطة عِلّى و معلولى در عالم جانداران و دیگر موجودات نیست. آیا کشف علل طبیعى و نزول باران و جزر و مد دریاها و زلزله ها و مانند آن ، مانعى برسر راه خداشناسى خواهد بود؟ مسلّماً نه. بنابر این کشف یک رابطة تکاملى در میان انواع موجودات نیز هیچ گونه مانعى در مسیر شناخت خدا ایجاد نمى کند.
جالب این که « داروین» در برابر اتهام الحاد و بى دینى موضع گرفت و در کتابش « اصل انواع» تصریح کرد که وى در عین قبول تکامل انواع، خدا را می پرستد و می گوید که اصولاً بدون قبول خدا تکامل را نمیتوان توجیه کرد.
نتیجه :اثبات یا ردّ هر یک از این دو نظریه هیچ ربطى به خداشناسى ندارد. غوغاى تضاد عقیده تکامل انواع با مسئله خداشناسى غوغایى بى اساس و بى دلیل است.
اما از جنبة قرآنى و دینی: آیا قرآن در مورد خلقت بشر فرضیة «ترانفورمیسم» را می پذیرد یا فرضیة «فیکسیسم» را ؟
پاسخ : دلیل صریح و روشن به نفع هیچ یک از این دو نظریه در قرآن به چشم نمى خورد. به همین جهت برخى از مسلمانان با تمسک به برخى از آیات به ترانسفورمیسم گرایش پیدا کردند و برخى دیگر با تمسک به پاره اى دیگر از آیات به فیکیسم. بنابراین از جنبه دینى و اسلامى هر کدام از این دو نظریه ثابت بشود و یا مردود گردد، به بنیان عقیدتى ضربه نمى خورد.[1]
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 – ر.ک: تفسیر نمونه.
حجرالاسود سنگى سیاه رنگ است که بر رکن جنوب شرقى کعبه منصوب شده و بوسیدن و لمس آن مستحب است و واجب مى باشد طواف از محاذى (مقابل ) آن آغاز گردد و به همان جا ختم شود. پیش از اسلام نیزاین سنگ مورد احترام اعراب بود.
از امام صادق (ع)روایت شده است که ما بین رکن یمانى و رکن حجرالاسود, هفتاد پیامبر که همه از گرسنگى وسختى مرده اند, مدفونند.(1)
از امام باقر(ع)نقل شده که سه سنگ از بهشت آمده است : حجرالاسود, سنگ مقام ابراهیم و سنگ بنى اسرائیل که چشمه هاى آب از آن مى جوشید.(2)
از امام صادق (ع)روایت شده است که قریش در زمان جاهلیت , کعبه را به قصد بازسازى منهدم ساختند.نزدیک بود درگیرى و قتل صورت گیرد. پس بر این اتّفاق کردند که نخستین کسى که به مسجد الحرام وارد شود,داورى وى را در این باره بپذیریم . در این حال رسول خدا(ص)از در وارد شد و چون سخن آنها را شنید, دستور داد جامه اى بگستردند و خود, حجر را در آن نهاد و فرمان داد از هر قبیله یک نفر گوشهء جامه را بلند کنند. هنگامى که حجر محاذى جایگاه خود رسید, حضرت با دست مبارک خود حجر را برداشت و به جاى مخصوص نهاد.(3)
در جنگ میان حجاج و عبداللّه بن زبیر, کعبه منهدم گشت . سپس آن را بازسازى نمودند و خواستند حجرالاسودرا نصب کنند. هر یک از علما یا قضات یا زُهاد که مى خواست آن را به جاى خود نهد, کعبه به لرزه مى آمد و سنگ مستقرّ نمى گشت . امام سجاد(ع)وارد شد و سنگ را از دست آنان گرفت و نام خدا را بر زبان جارى کرد و آن را درجاى خویش نصب نمود, بى آن که لرزش یا اضطرابى رخ دهد. صداى مردم به تکبیر بلند شد.(4)
این سنگ همواره در میان مسلمانان محترم و معزّز بود. آن را مى بوسیدند و بدان تبرّک مى جستند و کسى راجرأت جسات به آن نبود, تا سال 317که قرامطه به مکّه هجوم آوردند و حاجیان را قتل عام نمودند و جواهرگران بهایى را که در کعبه بود, غارت نمودند و حجرالاسود را از جاى خود کنده , به بلاد خود (احساء, از سرزمین بحرین ) بردند. مدت 22سال در آن جا بود و هرچه راضى باللّه عباسى تلاش کرد نتوانست از آن ها باز ستاند.حتى هزارها دینار به ازاى آن قول داد, ولی نپذیرفتند, تا در زمان مطیع للّه عباسى که شریف ابوعلى عمر بن یحیى علوى میان خلیفه و آن ها وسا طت نمود و در سال 339آن را به کوفه آوردند و به ستون هفتم مسجد کوفه آویختند وسپس مسلمانان آن را به جایگاه خود برده و نصب نمودند.(5)
امام باقر(ع) فرمود: حجرالاسود میثاق خداوند و لمس آن بیعت و پیمان با خدا است.(6)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقى:
1.سید مصطفى دشتى , معارف و معاریف , ج 4 ص 405 به نقل از بحار, ج 14 ص 464.
2.همان .
3.همان , به نقل از کافى , ج 4 ص 217
4.همان , به نقل از خرائج .
5.همان , ص 406.
6.همان , ص 407.
در دین اسلام و در تمامی ادیان آسمانی آمده است که اولین انسان ها آدم و حوا بودند و ما همه از نسل آدم و حوا هستیم. سرخپوستان و بومیان آمریکا به جایی که دور تا دورش را آب گرفته رفته اند. با توجه به این که آن زمان قایق نبود و آدم و حوا هم در آسیا فرود آمده بودند و زندگی می کردند ، این امر چگونه ممکن است؟
در تمامی ادیان آسمانی از جمله دین اسلام آمده است که نسل انسان ها به آدم و حوا ختم می شود، حتی سرخپوستان و بومیان قارة امریکا . اما این که آدم ابوالبشر در آسیا زندگی می کرد، پس چگونه سرخپوستان آمریکا به حضرت آدم ختم می شوند، می گوییم:
همه انسان های موجود در کره زمین حتی بومیان و سرخ پوستان قاره آمریکا از منشأ آسیایی (خاستگاه و محل سکونت حضرت آدم و حوا) بهره مندند .
از این که آدم و حوا فرزندانشان در آسیا رشد و نمو کردند و زاد و ولد آنان در این قاره صورت گرفته بود، مرکز ثقل جمعیت بشر از قدیم در آسیا قرار داشته و دارد و جمعیت بشر از آسیا به دیگر نقاط پخش و منتشر شده است.
مورخان و نژاد شناسان گفته اند: سرخ پوستان و بومیان قاره آمریکا از نظر نژادی به نژاد مغولی و ختم می شوند. آنان در قدیم از راه تنگه برینگ به آلاسکا سرازیر شدند و از آن جا به سراسر قارة آمریکا مهاجرت کردند. 1
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1 – 1.گیتاشناسی کشورها، ص 42؛ دایرة المعارف فارسی، عبدالحسین مصاحب، ح 3، ص 3300.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به تمدن اسلامی مطرح می شود.
پرسش :چرا ما ایرانیان با وجود داشتن تمدن کهن و میراث فرهنگی غنی و نقش بزرگ ایرانیان در تمدن اسلامی اکنون به این روز رسیده ایم و فساد در مملکت ما زیاد است؟!
پاسخ:
رشد و پیشرفت های علمی و فرهنگی و اخلاق جامعه، وابسته به عوامل فراوانی است.
ما ایرانیان به قدر توان و امکاناتمان تلاش کرده ایم. شاید پدران دانشمند یا دانش دوست ها علاقه فراوانی به کسب علم و پیشرفت داشته اند. شاید وضعیت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آن دوران به گونه ای بوده که دانشمندان را تکریم می کرده اند، یا مثلاً به کشاورزان و دامداران اهمیت زیادی می داده اند، به همین دلیل ما در آن دوران سیری صعودی داشته ایم، در دورة تمدن اسلامی، ایرانیان سرآمد دیگران بودند و نقش بزرگی در پیشرفت علوم و فنون ایفا کردند، لیکن از پانصد سال پیش تاکنون در جا زدند و کم کم چراغ پر فروغ تمدنی آنان به خاموشی گرایید.
این وضع از مجموعه ای از علت ها و زمینه ها برخاسته است که عبارت اند از:
1 – درگیری های مداوم داخلی و جنگ های بی شمار داخلی و خارجی که سبب به هم خوردن نظم اجتماعی و بافت اقتصادی شده است.
می دانیم که علم در آرامش و امنیت رشد می کند، نه در جنگ و آشوب و اضطراب.
2 – کمبود امکانات و ابزارهای مورد نیاز، مثل کتابخانه ها و اساتید فن و مشکل بودن زندگی از نظر معیشتی و...
3 – حضور پادشاهان و حاکمان نالایق و ناآگاه که کمتر از ذوق و علاقه به دانش بهره مند بودند و میان پادشاهان ایرانی، حاکمی که به علم پروری و دانش اندوزی و احترام به علم و فرهنگ همت گمارد، اندک است. اما پادشاهان مستبد و حریص و نادان و اهل عیش و عشرت فراوان داشته ایم!
4 – عدم وجود نظام آموزشی درست. ابن خلدون در مقدمه خود به نکته جالبی اشاره می کند، او یکی از دلایل رشد عالمان اسلامی و عدم رشد علم در غرب را طولانی بودن مدت تحصیل در غرب و کوتاه بودن آن در شرق اسلامی می داند! متأسفانه امروزه این رویکرد برعکس است. مدت تحصیلات در غرب کوتاه و در ایران بلند است.
5 – عدم حمایت کافی از دانشمندان ، مبتکران و صاحبان تولید اندیشه.
دنیای غرب اگراحساس کند در کسی توانایی انجام کاری جدید یا نوآوری هست، از او حمایت می کند ، ولی ما صبر می کنیم تا 50 سال بعد از مرگش نابغه بودن او را برای ما اثبات کنند!
مسئله فساد هم که مطرح کردید، ربطی به رشد علمی ندارد و مرتبط با فرهنگ غنی گذشتگان نمی باشد. فساد اجتماعی به واسطه خصلت های اخلاقی و فرهنگی و ضعف های شخصیتی شکل می گیرد.
مشکل اساسی ، فرهنگی است . با کمال تأسف میان ما ایرانیان تنبلی راحت طلبی افراطی و دروغ گویی ، نیز لاف زدن و کبر و غرور و عدم رعایت قانون و دورویی و دیگر مفاسد اخلاقی اجتماعی که رایج است.
مشکل اصلی ما است ، مثلاً چند نفر برای کاری در نوبت و صف ایستاده اند، یکی از افراد با پارتی بازی و یا پول دادن، بر دیگران پیشی می گیرد و زودتر به خواسته اش می رسد! در عرف و فرهنگ ما به او می گویند: آفرین که زرنگی کرده است. این کار در فرهنگ ما به عنوان زرنگی یاد می شود و برای او ارزش و شایستگی قائلند ، نه این که او را طرد کنند . وقتی که در فرهنگ اجتماعی و افکار عمومی؛ چنین امور برخورد نشود، معنایش فساد فرهنگی است که باعث عقب ماندگی است. اگر توانستیم فرهنگ را درست کنیم، می توانیم مشکل فساد را چاره اندیشی کنیم.
پیشرفتی که امروزه در غرب وجود دارد، اوّلاً پیشرفت در علم و صنعت و تکنولوژی است، نه در تمام جنبه های انسانی؛ ثانیاً غرب پیشرفت خود را مدیون تلاش و کوشش پیشینیان خویش می داند نه ره آورد انسان غربی امروزی.
دانشمندان بزرگی که در طی چندین قرن در جهان غرب با بهره گیری از آثار و نوشته های دانشمندان پیش از خود، قافله علم را به جلو راند، و امروزه به جهان غرب عرضه داشتند، انسان های غیر اخلاقی نبودند؛ یعنی اگر چه غرب امروزه با پیشرفت در علم و صنعت روبرو است، اما پیشرفت را مدیون انسان های تلاشگر و دانشمندان پیشین است و آن ها اهل فساد نبودند. حتی امروزه کسانی که در وادی دانش و کشف رموز هستی و اختراع قرار گرفته اند، کسانی نیستند که به دنبال جنبه های فساد آور در غرب بروند. مطمئناً دانش و کشف رموز هستی با صرف کردن عمر و وقت در فساد سازگاری ندارد. بسیاری از آنان به ارزش های اخلاقی احترام می گذارند.
و چنین نیست که همه جهان غرب و مردم آن به فساد آلوده باشند. اگر غالباً با جنبه های فاسد آن روبرو هستیم، به این خاطر است که برای کشورهای دیگر این جنبه ها را بیشتر به نمایش می گذارند، یا برای این است که از جنبه های مثبتی که در آنجا وجود دارد، آگاهی نداریم.
یکی از چیزهایی که موجب پیشرفت آن ها شده و متأسفانه ما کمتر آن را در زندگی به کار می گیریم، رعایت نظم و انضباط و قانون است.
مورد دیگر مدیریت صحیح در جامعه است. مدیریت صحیح موجب جذب نیروهای علمی و فکری از سراسر جهان به غرب شده است. مطمئناً امروزه بسیاری از پیشرفت ها و دست آوردهای علمی غرب خود را مدیون دانشمندان و نوابغ جهان سوم و کشورهای عقب نگه داشته شده یا عقب مانده است.
هم چنین باید توجه داشت که برخی امور از نظر اعتقاد دینی و فرهنگی در جامعه فساد تلقی می شود و به آن ها باور داریم، اما برای مردم در جهان غرب به عنوان فساد نیست، مانند روابط زن و مرد. اگر چه این امور وقتی از حد خود بگذرد، موجب تباهی و فساد یک تمدن می شود. به همین خاطر برخی از اندیشمندان جامعة غرب از این جهت هشدار داده اند که جامعة غرب دچار سقوط و تباهی نشود. برخی از اندیشمندان برای آینده جهان غرب این فرو پاشی و افول را پیش بینی کرده اند. مانند اشپینگر در کتاب افول غرب.
یکی از دلایل پیشرفت غرب در علم و تکنولوژی، همت و تلاش آنان است. آن ها برای چیزی که اعتقاد و باور دارند، همت بسیاری به خرج می دهند.
آن ها بر این باورند که باید زندگی دنیوی را به سوی خوشبختی و رفاه کامل به پیش برد و تمام چیزهایی که در عالم طبیعت وجود دارد، باید برای زندگی پُرسود به خدمت گرفت. با این نگرش به تلاش و کوشش همت گماشتند.
اما این که چرا مسلمانان و به خصوص ایرانیان با بهره مندی از فرهنگ و میراث غنی اسلامی و تأکیدات بسیار دین برای تحصیل دانش و فرهنگ و پیشرفت، عقب مانده شده اند، عوامل گوناگونی در آن نقش دارد، که به آن ها اشاره می کنیم:
1ـ زمینه های عوامل بیرونی:
1ـ1. تاخت و تازهای بیگانگان همانند مغول و تهاجم نظامی.
2ـ1. استعمار غرب که از 1507 میلادی توسط پرتغالی ها و با اشغال نظامی جزایر و سواحل جنوبی ایران آغاز شد، سپس به ترتیب انگلیسی ها، روس ها، آلمانی ها و آمریکاییان هر یک به گونه ای در ایران نقش تخریبی بازی نمودند. متجاوزان با انواع تهاجمات خود از جمله تهاجم فرهنگى در عقب نگاه داشتن ایران نقش ایفا نمودند.
2 - عوامل و زمینههاى درونى:
این بر دو قسمت است، انسانى و غیر انسانى (یا اقلیمى)
1 - 2 - زمینهها و عوامل اقلیمى؛ از جمله:
وجود ذخایر عظیم نفت و گاز درایران و منطقه: وجود نفت اگر چه نعمت بزرگى است، لیکن با وجود حاکمان و مدیران بى کفایت و فاسد، باعث عقبماندگى کشور شده است. به گفته جلال آل احمد، غرب زدگى با پول نفت آغاز شد. پول نفت، فرهنگ مصرف گرایى (مصرف کالاهاى غربى و دریافت مواد آماده) پدید آمد که مایه بدبختى ما ایرانیان شد.
کمى باران: سرزمین ایران در زمره کشورهاى خشک و کم باران قرار دارد. کمى باران در کنار پول نفت و در کنار استعمار و تهاجم فرهنگى بیگانگان و سوء مدیریت و حاکمان نالایق و فاسد مایه بدبختى گردید.
منطقه سوق الجیشى: ایران در منطقهاى قرار گرفته است که همه چشم طمع به آن دوختهاند. همان گونه که در دو عنوان «کمى باران» و «وجود ذخایر عظیم نفت و گاز» بیان شد، این امتیاز در کنار حکومتهاى نالایق و سوء مدیریت و استعمار و تهاجم بیگانگان مایه بدبختى مىگردد، زیرا اگر ما به دیگران کارى نداشته باشیم، دیگران به جهت نفت و موقعیت ممتاز ایران به ما کار دارند. اگر مبتلا به سوء مدیریت و حاکمان نالایق و بى کفایت بشویم، همین موقعیت ممتاز موجب وسوسه دیگران مىشود. همین امر سبب شد که بارها روسیه و انگلیس بر ایران تاخت و تاز کنند و بسیارى از مناطق ایران را اشغال نمایند.
«پتر کبیر» در پى این بود که به آبهاى گرم جنوب برسد. بدین جهت در چند قرن گذشته مدام قدرتهاى روسیه، انگلیس، آلمان، فرانسه و آمریکا در مورد ایران رقابت داشتند.
2 - 2 - عوامل و زمینههاى انسانى، از جمله:
أ) عامل سیاسى، حکومتهاى استبدادى ما، حاکمان نالایق و بى کفایت و سوء مدیریت. از پانصد سال پیش که عصر رنسانس آغاز شد و اروپائیان در پى توسعه قدم برداشتند، متأسفانه کشور ایران به جهت وجود حکومتهاى استبدادى ومدیران نالایق نتوانست در جهت توسعه قدم بردارد.
در دوره حکومت صفویه آن گاه که پرتغالىها با ناوگان دریایىشان با بیش از ده هزار کیلومتر دریانوردى، آفریقا را دور مىزدند و به جنوب ایران لشکرکشى مىکردند، در همین هنگام حاکمان نالایق و بى کفایت صفوى نمىدانستند که کشور پرتغال در کجا قرار دارد.
آنان که بر کشور پهناور ایران (که بیش از ده برابر کشور پرتغال بود) فرمانروایى داشتند، نتوانستند خطر تهاجم بیگانگان را دفع نمایند. به جهت بى کفایتى حکومتها منطقه سوق الجیشى جنوب ایران تا قبل از انقلاب اسلامى ایران به صورت مستقیم و غیر مستقیم در اختیار بیگانگان قرار داشت.
در سال 1625 م هیأتى رسمى از ایران عازم هلند شد تا درخصوص مناسبات بازرگانى و دیپلماسى میان دو کشور رایزنى شود. هیچ یک از اعضاى هیأت نه به زبان هلندى آشنایى داشتند و نه به هیچ زبان دیگر اروپایى!(1)
در طول دو قرن فرمانروایى صفویان اگر چه کشور ایران از حاکمان نالایق برخوردار بود و کشور سیر نزولى را طى مىکرد. اما دستکم در زمینههاى اقتصادى و تا حدودى اجتماعى، حاکمان صفوى موفق بودند و به پیشرفت هایى نایل گشتند اما در دوره بعد از صفویه همین دستاوردها به سرعت رو به زوال گذاشت. هجوم قبایل افغان، ظهور نادرشاه به همراه سالها جنگ و کشورگشایى، کشمکشهاى پایانناپذیر میان جانشینان نادر و مدعیان تاج و تخت بعد از او، رمق چندانى براى ایران بعد از صفوى بر جاى نگذاشته بود. بدبختى و عقب ماندگى ایرانیان در عصر حاکمان نالایقتر قاجار بیشتر شد. به عنوان نمونه: فتحعلى شاه قاجر از سرکنسول بریتانیا مىپرسد: چند متر زمین را باید کند تا به ینگه دنیا (آمریکا) رسید؟
سرکنسول که از این سخن بسى متحیر شده بود، در پاسخ گفت: ینگه دنیا از طریق کندن زمین نیست. شاه گفت: نماینده انگلیس اطلاعى ندارد. این سخن را قنسول عثمانى شخصاً به من گفت که با کندن زمین مىتوان به ینگه دنیا رسید! (2)
ب) عامل فرهنگى و خصلتهاى ایرانیان (معایب اخلاقى): با کمال تأسف میان ما ایرانیان تنبلى، افراط و تفریط، دروغ گویی و بى نظمى، کبر و غرور وجود دارد.
ایرانیان از سابقه تمدنى بزرگ بهرهمند هستند، که این پیشینه در بسیارى مایه غرور مىشود و به جاى این که با تلاش خود افتخار کسب نمایند، از آبروى نیاکانشان استفاده مىکنند و خود به تنبلى رو مىآورند و کار نمىکنند. «گوبینو» دیپلمات مشهور فرانسوى در کتاب «سه سال در ایران» درباره خلقیات ایرانیان مىنویسد: «فکر و ذهن هر ایرانى فقط متوجه این است کارى را که وظیفه او است انجام ندهد».(3)
حالت تنبلى، از زیر کار در رفتن، بى نظمى، به مقرارت و قوانین مدنى بها ندادن، دروغ گفتن، مصرف گرایى و استقبال از کالاهاى خارجى، دغلبازى (که برخى از آن به زرنگى یاد مىکنند) و مانند اینها یکى از علل عمده عقب افتادگى ما ایرانیان است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1ـ حائرى، نخستین رویارویى، ص 157؛ صادق زیبا کلام، ما چگونه ما شدیم، ص 274.
2ـ ما چگونه ما شدیم، ص 276.
3ـ على محمد ایزدى، نجات، قسمت دوم، ص 20.
برخی خاستگاه چالش ها و نارسایی های مربوط به مسلمانان را دین و آموزه های آن می دانند (که این یکی از آسیب های دین شناسی است ) ، حال آن که عقب ماندگی و مشکلات مسلمانان مربوط به خود آنان است . اسلام چیزی است و مسلمان بودن چیزی دیگر.(1)
در اسلام مسلمانان به فعالیت های اقتصادی فرا خوانده شده و از فقر و هر گونه تن پروری و بیکاری نهی شده اند تا آن جا که کار در راه تأمین هزینه زندگی اعضای خانواده، ارزش جهاد در راه خدا را پیدا کرده است.(2) یکی از نویسندگان در ذیل تفسیر آیة 20 مزمل می نویسد: «در آیه تلاش برای زندگی در کنار «جهاد فی سبیل الله» قرار داده شده و این نشان می دهد که اسلام برای این موضوع اهمیت زیادی قائل است. چرا چنین نباشد، در حالی که یک ملّت فقیر و گرسنه و محتاج به بیگانه، هرگز استقلال و عظمت و سربلندی نخواهد یافت؟! اصولاً «جهاد اقتصادی» بخشی از «جهاد با دشمن» است.(3)
امام صادق(ع) در خصوص اهمیت کسب روزی فرمود: «لا تکسلوا فی طلب معایشکم فأنّ آبائنا کانوا یرکضون فیها و یطلبونها؛(4) در تحصیل روزی تنبلی نکنید، زیرا پدران ما در این راه می کوشیدند و روزی را طلب می کردند». بر این اساس، اسلام مسلمانان را نه تنها به دوری از فقر فرا خوانده، بلکه آن را مانند جهاد دانسته است.بنا بر این آموزه های دینی موجب فقر مسلمانا ن نیست .
فقر مسلمانان ریشه در عوامل دیگر دارد.ازجمله:
سیاست حاکمان: یکی از علل مهم، سیاست هایی است که در طول تاریخ توسط حاکمان ستمگر به کار گرفته شده و دشمنان نیز از آن حمایت می کردند. دشمنان می دانند که استقلال اقتصادی مسلمانان، با منافع آنان در تضاد است.آنان ذلت و وابستگی جهان اسلام را می خواهند که یکی از وابستگی هایی که شدیداً جامعه اسلامی را آسیب پذیر نموده، وابستگی اقتصادی به کشورهای استعمار گر است.
برداشت های انحرافی از دین: یکی از علل گسترش فقر در جهان اسلام برداشت های انحرافی از دین می باشد. برخی تصور می کنند که دین انسان ها را به آخرت فرا خوانده و از تلاش و فعالیت در دنیا بر حذر داشته، که غلط بودن این پندار کاملاً روشن است.
در برخی از روایات یکی از مؤلفه های جامعة آرمانی امام زمان(عج) پیشرفت های اقتصادی و علمی بیان شده است. این نشان می دهد که یکی از اهداف مهم اسلام فقر زدایی و فرا خوانی به فن آوری و پیشرفت های اقتصادی است. پیامبر اسلام و ائمه به فعالیت های اقتصادی می پرداختند و در صدد تشکیل جامعة بدون فقر بودند. امام علی(ع) یکی از وظایف حاکمان را فقر زدایی دانست.(5)
البته در اسلام همان گونه که به فعالیت های اقتصادی سفارش شده، به تقوا و معنویت گرایی نیز سفارش شده است، زیرا همه خوشبختی ها در داشتن مال و ثروت ظهور نمی کند.
این که تصور می شود ملت های فاقد ایمان و پرهیزگاری، غرق در ناز و نعمت هستند، اشتباه بزرگی است؛ زیرا اگر به درون این جوامع نفوذ کنیم، دردهای جانکاهی (که روح و جسم آن ها را درهم می کوبد) می بینیم و قبول خواهیم کرد که بسیاری از آن ها از بیچاره ترین مردم روی زمین هستند،(6) زیرا معنویت مهم ترین سرمایه زندگی است.
اگر در اسلام از درآمدها و ثروت اندوزی غیر مشروع نهی شده، بدین جهت است که مردم از معنویت فاصله نگیرند و عدالت اجتماعی گسترش یابد.
خود باختگی :یکی از علل مهم فقر جوامع اسلامی خود باختگی است، بدین معنا که امروزه مسلمانان توانایی ها و قابلیت های خویش را فراموش کرده و تصور می کنند فقط دیگران توان اقتصادی و خلاقیت های علمی دارند. روحیه خود باختگی موجب شده است که در جوامع اسلامی از نیروهای انسانی کشورهای بیگانه استفاده شده و این رویکرد فقر اقتصادی و وابستگی را در پی دارد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1. تفسیر نمونه، ج 6، ص 270.
2. وسائل الشیعه، ج 12، ص 43 (الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیل الله).
3. تفسیر نمونه، ج 25، ص 200.
4. وسائل الشیعه، ج 12، ص 28.
5. نهج البلاغه، نامة 53.
6. تفسیر نمونه، ج 6، ص 268.
تمدن نوع خاصى از توسعة مادى و معنوی در جوامع بشرى است که شامل مجموعه اى از پدیده هاى اجتماعى قابل انتقال، حاوی جهات مذهبی، اخلاقی، زیبایى شناختى و هنر، امور فنى و علوم و مشترک در همة اجزای یک جامعة وسیع و یا چندین جامعة مرتبط با یکدیگر است.(1) این امور در جوامع اسلامى طى ده قرن، به ویژه در قرن هاى سوم، چهارم و پنجم هجری به نحو بارزى تحقق یافت.
دانشوران در معناى تمدن اسلامى چنین گفته اند که تمدن اسلامی، فرهنگى است که فراتر از خواستگاه خود، مدینه النبی، گسترش مکانى و زمانى یافته و اجتماعات متعدد را در بر گرفته و از حیات اجتماعى آن ها تأثیر پذیرفته و بر حیات اجتماعى آن ها تأثیر گذارده است.(2)
تمدن اسلامى که از بعثت پیامبر اسلام(ص) و از سرزمین حجاز منبعث شد، در کوتاه ترین زمان ممکن به گسترش چشم گیرى نایل شد به گونه اى که از ضلع غربى آن تا اندلس، اسپانیا و پرتقال و کرانه هاى شرقى اقیانوس اطلس، از ضلع شرقى آن تا آسیاى مرکزی، دیوارهای چین و سین کیانگ، از شما تا بالکان و از جنوب تا کرانه هاى اقیانوس هند و آفریقای مرکزى گسترش یافت.
مسلمانان در این بستر پهناور جغرافیایى با انگیزة اسلامى به بسط علم، فلسفه، هنر و اخلاق و سیاست پرداختند و از ویرانه هاى تمدن هاى پیشین بهره گرفتند و تمدن بزرگى را پایه ریزى نمودند و به جهانیان عرضه داشتند. بغداد، قاهره و قرطبه به تناوب از مرکز ثقل این تمدن بودند. علوم و فنون از جهان اسلام به اروپا سرایت کرد.
به گفتة گوستاولبون فرانسوی، اثرى که تمدن اسلامى در غرب نهاد بسیار و گسترده است.(3)
بنابراین، تمدن غرب وامدار تمدن اسلامى است.
در دورة تمدن اسلامى یک سلسله فرازها و عوامل پیشرفت و یک سلسله نشیب ها و عوامل بازدارنده و انحطاط به وقوع پیوست که سخن در هر یک فرصت ویژه اى را مى طلبد.
در سال 490 هجرى اروپائیان جنگ هاى صلیبى به راه انداختند و به مدت دویست سال نیروهای مسلمانان را تلف کردند و موجب ضعف در تمدن اسلامى شد.
در سال 656 هجرى هلاکوخان مغول مرکز خلافت عباسی، بغداد را به تصرف در آوردند و با نابودى شهر و کشتار هزاران نفر به تمدن اسلامى ضربه زدند.
در اسپانیا مسلمانان از سوى فرانسویان مورد هجوم قرار گرفتند و سرانجام در سال 898 هجرى با شکست مسلمانان یکى از مراکز مهم تمدن اسلامى به ویرانه اى تبدیل شد.
در سال 1342 هجرى با بر چیده شدن حکومت عثمانى و تقسیم آن به ده ها کشور کوچک و کوچک تر، ضربه اى دیگر به عالم اسلام وارد شد.
این ها گوشه اى از عوامل فراز و نشیب در تمدن اسلامى است.
میدان براى سخن گفتن در تمدن اسلامى بسیار وسیع است چون که تمدن اسلامی، تمدن مسلمانان است که از نظر مکانى از اندلس تا چین و از نظر زمانى بیش از ده قرن را به خود اختصاص داده اند، سخن گفتن در یکایک پارامتر هاى تأثیر گذار، پیروزى ها و شکست ها فرصت زیادى را مى طلبد.(4)
در این فرصت کوتاه به برخى از عوامل مهم در بسط و گسترش تمدن اسلامى اشاره مى کنیم:
1- تشویق اسلام به گسترش علم و دانش؛
2- تلاش ها و فداکارى هاى خالصانة پیامبر اسلام(ص)، اهل بیت و یاران آن حضرت؛
3- رفق و مداراى مسلمانان با دیگران؛
4- معارف عالى قرآن و هدایت آن در جهت نیل به تعالی؛
5-نقش قرآن در گسیختگى جمود فکرى و آزاد اندیشه در حوزة تفکرى اسلام؛
6- موقعیت جغرافیایى جزیره العرب و سخت کوشى عرب ها؛
7-وجود برخى از خصلت هاى عرب جزیره العرب همانند صبروپایدارى در برابر سختى ها؛
8-عدالت پرورى اسلام؛
9-کوشش هاى علمى _ فرهنگى اهل بیت پیامبر(ص) به ویژه امام پنجم و امام ششم(ع)؛
10- نهضت علمى عباسیان، به ویژه هارون الرشید و مأمون عباسى و تأسیس بیت الحکمه و نهضت ترجمه.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1-آلن بیرو، فرهنگ علوم اجتماعی، ترجمة باقرساروخانی، ص 47.
2-فصلنامة تاریخ اسلام، ش 2، ص 3.
3-گوستاولبون، تمدن اسلام و عرب، مترجم سیدهاشم حسینی،.
4- رک: جلد چهارم تاریخ ویل دورانت، تاریخ اسلام و عرب گوستاولوبون فرانسوى و تاریخ تمدن جرجى زیدان.
راز پیشرفت ژاپن چیست؟ چرا آنان پیش رفتند، ولى ما ایرانیان عقب ماندهایم؟ آیا استعداد و تعداد سلولهاى مغزى آنان بیشتر است یا از نظر فرهنگ و ایدئولوژى بر ما برترى دارند؟
جواب:
ایرانىها از نظر استعداد و تعداد سلولهاى مغزى از ژاپنىها کمتر نیستند، بلکه از این که ما ایرانیان ادعاى مسلمانى داریم و دین اسلام، دین ترقى و علم و پیشرفت و توسعه است و همگان را به پیشرفت فرا مىخواند، از نظر ایدئولوژى بر آنان برترى داریم. مسلمانان همان گونه که درگذشته نشان دادند، مىتوانند پرچم دار علم و تمدن و توسعه باشند؛ اما چه شد که امروزه ایرانیان نسبت به مردم ژاپن عقب افتادهاند؟ آن پیشرفت و این عقب ماندگى از ریشهها و عوامل مختلف بهرهمند است که به برخى از آنها اشاره مىکنیم:
ژاپن در چند قرن گذشته به جهت موقعیت خاص جغرافیایى و سوق الجیشى در رشد صنعت کشتیرانى، ماهىگیرى و دریانوردى گام برداشت و همانند برخى از کشورهاى اروپایى در پى کشورگشایى برآمد. درجنگ جهانى اول و دوم فعالانه شرکت داشت و سرانجام در سال 1945 م درجنگ جهانى دوم آمریکا با بمب اتم آن را شکست داد و کشور را اشغال نمود اما بعد از یک دهه توقف، به سوى توسعه گام برداشت.
در این توسعه زمینهها و عوامل بیرونى و درونى بسیارى نقش داشتند، از جمله:
1 - برنامه ریزى درست و دقیق و منطبق با واقعیتها و توانمندى کشور، بدین شرح:
1 - 1 - اصلاحات وسیع با اولویت در تخصیص منابع به نظامهاى آموزشى و تربیتى ؛
2 - 1 - تلاش سازمان یافته براى دست یابى به علم و فناورى (تکنولوژى)؛
3 - 1 - بومى کردن تکنولوژى ؛ انتقال تکنولوژی بدون نیروى انسانى کارآمد خود به آفت مهارت زدایى از جمعیت بومى مىانجامد. ژاپنىها براى رهایى از این آفت در پى سازگارى انتقال تکنولوژى با توسعه درون زا برآمدند و به جاى تقلید، تکنولوژى را بومى کردند و به نوآورى در صنعت نایل شدند.
4 - 1 - حرکت در چهارچوب برنامهاى منظم براى سازمان دهى زیرساختهاى قتصادى؛
5 - 1 - بازسازى بخش خصوصى توسط دولت در چهارچوب مصالح ملى؛
6 - 1 - توجه به ارزشهاى ملى و هویت فرهنگى درانتخاب الگوى توسعه؛
7 - 1 - شناخت دقیق واقعیات جامعه و درک امکانات و محدودیتهاى کشور.
2 - مدیریت کارآمد؛
3 - مردم سخت کوش؛
ژاپنىها بعد از جنگ، روزانه بیش از چهارده ساعت کار مىکردند، تا کشور خودشان را آباد کنند و توسعه بدهند متوسط ساعات کار ژاپنىها در سال 1983 از تمامى کشورها بیشتر گزارش شده است؛ یعنى 2152 ساعت که نسبت به کشور بعدى؛ یعنى آمریکا 254 ساعت بیشتر است.(1)
یک ژاپنى به نام ما سوشیتا کتابى نوشته به نام «نه براى لقمهاى نان» او در این کتاب مىکوشد فرهنگ ژاپنى را بیان کند که این همه تلاش آنان براى یک لقمه نان نیست، بلکه براى رشد و پیشرفت کشور است.
4 - فرهنگ استقلالطلبى (به ویژه استقلال اقتصادى)؛
توجه به این نکته جالب است که جالب است بدانید دو ملت ژاپن و کره جنوبى نسبت به بهرهگیرى از کالاهاى تولیدى کشور خودشان خیلى پافشارى مىکنند (بر خلاف ما ایرانیان که از کالاهاى خارجى استقبال مىکنیم. آنان کالاهاى خارجى را تحریم مىکنند)
چند سال گذشته سازمان تجارت جهانى به حکومتهاى ژاپنى و کره جنوبى فشار آوردند تا اجازه دهند برنج از خارج وارد کنند. اما مردم این دو کشور حاضر نشدند برنجهاى وارداتى را به مصرف برسانند.
بعد از جنگ جهانى دوم، کاخ امپراتور را به همان شکل قبلى ساختند که تنها شیشه کم داشتند. از حکومت خواستند اجازه دهد شیشه وارد کنند، اجازه داده نشد و گفته شد: اگر شیشه وارد شود، تلاش براى راه اندازى کارخانجات شیشه سازى کاسته مىشود! این فرهنگ مایه رشد و پیشرفت است.
5 - رعایت نظم و قانون و احترام به حقوق دیگران؛
6 - وجود برخى از حوادث تلخ و ناگوار طبیعى مانند زلزله و غیر طبیعى مانند خسارات جنگ به ویژه جنایات آمریکا در بمباران اتمى ناکازاکى و هیروشیما، موجب بیدارى و کوشش جهت مقابله با آنها مىشود. چون در کشور ژاپن بسیار زلزله رخ مىدهد، آنان به ناچار خانههاى خود را مقاوم مىسازند تا از این بلاى طبیعى در امان باشند. این مسئله موجب پیشرفت بسیار در برخى از علوم مرتبط مانند مهندسى مىشود.
7 - بهرهمندى از باران و روخانههاى فراوانى؛
خودکفایى در امور کشاورزى اولین قدم در امر توسعه است. میزان بارندگى در ژاپن بیش از سایر کشورها است. در این کشور به طور متوسط سالانه 1700 تا 1800 میلى متر باران مىبارد که حدود ده برابر بارندگى در کشور ما است. پر بارانى زمینه مساعدى است که در امور کشاورزى و دامدارى و تأمین غذا خودکفا شوند، نیز به جهت رودخانههاى فراوان و پر شیب بودن آن در صنعت برق آبى رشد خوبى داشته باشند.
ژاپنىها به تناسب موقعیتها و امکانات تلاش کردند و براى توسعه مملکت کوشیدند و پیروز شدند. ما هم اگر بکوشیم، پیروز خواهیم شد.
امام على(ع) به مسلمانان گوشزد نمود: «مبادا تنبلى کنید و دیگران به دستورهاى قرآن عمل کنند و پیروز شوند،(2) اما شما در جا بزنید».
امروزه اگر برخى از خصلتهاى ما ایرانیان و ژاپنىها را ملاحظه نماییم، این حقیقت را به روشنى مىبینیم و قرآن به ما مىگوید: تنبلى نکنید و نظم را رعایت کنید و... اینها را ژاپنىها بیش از ما عمل مىکنند.
اما عقب ماندگى ما ایرانیان، از زمینهها و عوامل بسیارى برخوردار است، که بر دو گونهاند:
1 - زمینهها و عوامل بیرونى:
1 - 1 - تاخت و تازهاى بیگانگان همانند مغول (تهاجم نظامى)
2 - 1 - استعمار غرب که از 1507 م توسط پرتغالىها و با اشغال نظامى جزایر و سواحل جنوب ایران آغاز شد، سپس به ترتیب انگلیسىها، روسها، آلمانی ها و امریکاییان هر یک به گونهاى در ایران نقش تخریبى بازى نمودند. متجاوزان با انواع تهاجمات خود از جمله تهاجم فرهنگى در عقب نگاه داشتن ایران نقش ایفا نمودند.
2 - عوامل و زمینههاى درونى: این بر دو قسمت است، انسانى و غیر انسانى (یا اقلیمى)
1 - 2 - زمینهها و عوامل اقلیمى؛ از جمله:
وجود ذخایر عظیم نفت و گاز درایران و منطقه: وجود نفت اگر چه نعمت بزرگى است، لیکن با وجود حاکمان و مدیران بى کفایت و فاسد، باعث عقبماندگى کشور شده است. به گفته جلال آل احمد، غرب زدگى با پول نفت آغاز شد. پول نفت، فرهنگ مصرف گرایى (مصرف کالاهاى غربى و دریافت مواد آماده) پدید آمد که مایه بدبختى ما ایرانیان شد.
کمى باران: سرزمین ایران در زمره کشورهاى خشک و کم باران قرار دارد. کمى باران در کنار پول نفت و در کنار استعمار و تهاجم فرهنگى بیگانگان و سوء مدیریت و حاکمان نالایق و فاسد مایه بدبختى گردید.
منطقه سوق الجیشى: ایران در منطقهاى قرار گرفته است که همه چشم طمع به آن دوختهاند. همان گونه که در دو عنوان «کمى باران» و «وجود ذخایر عظیم نفت و گاز» بیان شد، این امتیاز در کنار حکومتهاى نالایق و سوء مدیریت و استعمار و تهاجم بیگانگان مایه بدبختى مىگردد، زیرا اگر ما به دیگران کارى نداشته باشیم، دیگران به جهت نفت و موقعیت ممتاز ایران به ما کار دارند. اگر مبتلا به سوء مدیریت و حاکمان نالایق و بى کفایت بشویم، همین موقعیت ممتاز موجب وسوسه دیگران مىشود.
همین امر سبب شد که بارها روسیه تزار و انگلیس بر ایران تاخت و تاز کنند و بسیارى از مناطق ایران را اشغال نمایند.
«پتر کبیر» در پى این بود که به آبهاى گرم جنوب برسد. بدین جهت در چند قرن گذشته مدام قدرتهاى روسیه، انگلیس، آلمان، فرانسه و آمریکا در مورد ایران رقابت داشتند.
2 - 2 - عوامل و زمینههاى انسانى، از جمله:
أ) عامل سیاسى، حکومتهاى استبدادى ، حاکمان نالایق و بى کفایت و سوء مدیریت. از پانصد سال پیش که عصر رنسانس آغاز شد و اروپائیان در پى توسعه قدم برداشتند، متأسفانه کشور ایران به جهت وجود حکومتهاى استبدادى ومدیران نالایق نتوانست در جهت توسعه قدم بردارد.
در دوره حکومت صفویه آن گاه که پرتغالىها با ناوگان دریایىشان با بیش از ده هزار کیلومتر دریانوردى آفریقا را دور مىزنند و به جنوب ایران لشکرکشى مىکنند، در همین هنگام حاکمان نالایق و بى کفایت صفوى نمىدانستند که پرتغال در کجا قرار دارد.
آنان که بر کشور پهناور ایران (که بیش از ده برابر کشور پرتغال بود) فرمانروایى داشتند، نتوانستند خطر تهاجم بیگانگان را دفع نمایند. به جهت بى کفایتى حکومتها منطقه سوق الجیشى جنوب ایران تا قبل از انقلاب اسلامى ایران به صورت مستقیم و غیر مستقیم در اختیار بیگانگان قرار داشت.
در سال 1625 م هیأتى رسمى از ایران عازم هلند شدند تا درخصوص مناسبات بازرگانى و دیپلماسى میان دو کشور رایزنى شود، هیچ یک از اعضاى این هیئت نه به زبان هلندى آشنایى داشتند و نه به هیچ زبان دیگر اروپایى! (3)
در طول دو قرن فرمانروایى صفویان اگر چه کشور ایران از حاکمان نالایق برخوردار بود و کشور سیر نزولى را طى مىکرد. اما دست کم در زمینههاى اقتصادى و تا حدودى اجتماعى، حاکمان صفوى موفق بودند و به پیشرفت هایى نایل گشتند اما در دوره بعد از صفویه همین دستاوردها به سرعت رو به زوال گذاشت. هجوم قبایل افغان، ظهور نادرشاه به همراه سالها جنگ و کشورگشایى، کشمکشهاى پایانناپذیر میان جانشینان نادر و مدعیان تاج و تخت بعد از او، رمق چندانى براى ایران بعد از صفوى بر جاى نگذاشته بود. بدبختى و عقب ماندگى ایرانیان در عصر حاکمان نالایقتر قاجار بیشتر شد. به عنوان نمونه: فتحعلى شاه قاجار از سرکنسول بریتانیا مىپرسد: چند متر زمین را باید کند تا به ینگه دنیا (آمریکا) رسید؟ سرکنسول که از این سخن بسى متحیر شده بود، در پاسخ گفت: ینگه دنیا از طریق کندن زمین نیست. شاه گفت: نماینده انگلیس اطلاعى ندارد. این سخن را قنسول عثمانى شخصاً به من گفت که با کندن زمین مىتوان به ینگه دنیا رسید! (4)
ب) عامل فرهنگى و خصلتهاى ایرانیان (معایب اخلاقى): با کمال تأسف میان ما ایرانیان تنبلىها ، افراط و تفریطها، دروغ و بى نظمىها، بى سوادى، کبر و غرور وجود دارد.
ایرانیان از سابقه تمدنى بزرگ بهرهمند هستند، که این پیشینه در بسیارى مایه غرور مىشود و به جاى این که با تلاش خود افتخار کسب نمایند، از آبروى نیاکانشان استفاده مىکنند و خود به تنبلى رو مىآورند و کار نمىکنند. «گوبینو» دیپلمات مشهور فرانسوى در کتاب «سه سال در ایران» درباره خلقیات ایرانیان مىنویسد: «فکر و ذهن هر ایرانى فقط متوجه این است که کارى را که وظیفه او است انجام ندهد».(5)
حالت تنبلى، از زیر کار در رفتن، بى نظمى، به مقرارت و قوانین مدنى بها ندادن، دروغ گفتن، مصرف گرایى و استقبال از کالاهاى خارجى دغلبازى (که برخى از آن به زرنگى یاد مىکنند) و مانند اینها یکى از علل عمده عقب افتادگى ما ایرانیان است.
براى اطلاع بیشتر مراجعه کنید به:
1 - جامعهشناسى نخبه کشى، على رضا قلى؛
2 - نجات، على محمد ایزدى؛
3 - چرا عقب ماندهایم على محمد ایزدى؛
4 - ما چگونه ما شدیم، صادق زیبا کلام؛
5 - ارزشها و توسعه، محمد تقى نظر پور؛
6 - توسعه و تضاد، فرامرز رفیع پور؛
7 - مدلى برآسیبشناسى انقلاب اسلامى، حسن بنیانیان؛
8 - نه براى لقمهاى نان، ماسوشیتا، ترجمه محمد على طوسى.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1 - هاشم رجب زاده، تاریخ ژاپن از آغاز تا معاصر، ص 15.
2 - نهج البلاغه، نامه 47.
3 - حائرى، نخستین رویارویى، ص 157؛ صادق زیبا کلام، ما چگونه ما شدیم، ص 274.
4 - ما چگونه ما شدیم، ص 276.
5 - على محمد ایزدى، نجات، قسمت دوم، ص 20.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به تاریخ پیامبران مطرح می شود.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به حضرت آدم (علیه السلام) مطرح می شود.
در روایت آمده است که امام پنجم(ع) به یکى از یارانش فرمود:
خلقت خداوندى به همین عالم و همین نسل بشر منحصر نمیشود. بلکه خداوند هزار هزار جهان آفرید ونیز هزار هزار آدم خلق نمود که این بشر و این جهان آخرین آنها است".(1)
در حدیثى از امام علی(ع) آمده است که پیش از خلقت آدم موجودى شبیه بشر به نام "نسناس" وجودداشت.(2)
غلامحسین مصاحب در دایره المعارف فارسى، واژه نسناس مىگوید:
نسناس در جانورشناسى، نام عمومى گروهى از آدم نمایان است که شبیه به انسان هستند.(3)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1-بحارالانوار، مجلسی، ج 54، ص 321.1 .
2-همان، ج 58، ص 298.2.
3.دائره المعارف فارسى، ج 2، بخش 2، ص 3027، واژه نسناس.
در این که بهشت آدم(ع) کدام بهشت (بهشت جاویدان، بهشت برزخى(1) و یا بهشت دنیا) بوده، اختلاف نظر وجود دارد. ظاهر این است که بهشت حضرت آدم0ع) یکى از باغهاى پر نعمت و روح افزای یکى از مناطق سرسبز زمین بود ، ولى جاى آن معلوم نیست. در تورات این بهشت در کشور یمن(عدن) ذکر شده، اما در روایات اسلامى مورد تأیید قرار نگرفته است.
در روایاتى که از اهل بیت(ع) رسیده، این موضوع صریحاً آمده است. یکى از راویان مىگوید: از امام صادق(ع) راجع به بهشت آدم پرسیدم، امام فرمود: «باغى از باغهاى دنیا بود که خورشید و ماه بر آن مىتابید و اگر بهشت جاودان بود، هرگز آدم از آن بیرون رانده نمىشد».(2)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. عبداللَّه جوادى آملى، تفسیر تسنیم، ج 3،
2. تفسیر نمونه، ج 1، ص 187.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به حضرت نوح (علیه السلام) مطرح می شود.
سؤال : چرا حضرت نوح(ع) را ابوالبشر ثانى مى نامند، آیا نسلهاى بعدى از او است؟ از مؤمنانى که در کشتى نوح با او بودند، نسلى باقى نمانده است؟
جواب:
به حضرت نوح ابوالبشر ثانى گویند چون نسلهاى کنونى به او ختم مى شود.
در مورد مؤمنان و تعداد انسان هایى که در کشتى نوح بودند و از طوفان نجات یافتند، گزارشهاى متفاوتى وجود دارد.
در متون دینى یهودیان و مسیحیان آمده است: مجموع انسان هایى که در آن کشتى بودند و نجات یافتند، از هشت تن تجاوز نمىکرد. از این هشت تن چهار مرد؛ یعنى حضرت نوح و سه پسرش »حام«، »سام« و »یافث« و چهار زن؛ یعنى همسران این چهار تن (یا همسران سه پسر و دختر حضرت نوح) بودند. تمامى اقوام و ملل از نسل همین سه پسر مى باشند.(1)
در برخى از روایات اسلامى آمده است که در کشتى نوح هشتاد مرد وجود داشت. چهل سال قبل از طوفان بنا به مشیت خدا زنان نازا شدند و فرزندانى یافت نشد تا با طوفان هلاک شوند.
جز در اهل و عیال نوح، زنى دیگر وجود نداشت که ایمان بیاورد و در کشتى قرار گیرد و نجات یابد. اگر از مردان نسلى باقى مانده است، مادرانشان به حضرت نوح مى رسند، یعنى همه نسلهاى بشر کنونى یا از طریق پسرى به حضرت نوح مى رسند و یا از طریق دخترى، بدین جهت در روایت نبوى آمده است: »نوح یکى از دو پدر است: ابوالبشر اوّل حضرت آدم(ع) و ابوالبشر دوم حضرت نوح«.(2)
جداى از این دو وجه که در روایات ذکر شده، مى توان افزود که شاید ابوالبشر ثانى به جهت تغلیب باشد، یعنى حضرت نوح(ع) نسبت به اکثر نسلهاى کنونى جنبه پدرى دارد.
وجه دیگر: نوح پدر معنوى باشد؛ یعنى اگر رسالت و کشتى او نبود، نسل بشر باقى نمىماند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. تورات، سفر تکوین، فصل 7 و 9.
2. تفسیر قمى، ج 1، ص 328؛ قصص الانبیاء، جزایرى، ص 73؛ بحارالانوار، ج 11، ص 312.
پاسخ: از ظاهر بسیاری از آیات قرآن چنین بر می آید كه طوفان نوح (ع) جنبه منطقه ای نداشته است، بلكه حاثه ای بوده است برای سراسر روی زمین، زیرا كلمه ارض (زمین) به طور مطلق ذكر شده مانند «خداوندا بر روی زمین از كافران كه هرگز امید به اصلاحشان نیست احدی را زنده مگذار» و همچنین «ای زمین آبهای خود را فرو بر...» از بسیاری از تواریخ نیز، جهانی بودن طوفان نوح استفاده می شود، به همین جهت تمام نژادهای كنونی را به یكی از سه فرزند نوح (حام، سام، یافث) كه بعد از نوح باقی ماندند باز می گردانند.
در تاریخ طبیعی نیز دورانی بنام دوران باران های سیلابی دیده می شود كه اگر آن را الزاماً مربوط به قبل از تولد جانداران ندانیم قابل تطبیق بر طوفان نوح نیز هست.
این نظریه نیز در تاریخ طبیعی زمین هست كه محور كره زمین تدریجاً تغییر پیدا می¬كند، یعنی قطب شمال و جنوب تبدیل به خط استوا و خط استوا جای قطب شمال و جنوب را می گیرد، روشن است كه به هنگام گرم شدن یخ¬های فوق العاده متراكم قطبی، آب دریاها به اندازه ای بالا می آید كه بسیاری از خشكی¬ها را فرا می گیرد و با نفوذ در لایه¬های زمین به صورت چشمه¬های خروشان از نقاط دیگر سر بر می¬آورد، و همین گسترش آب¬ها باعث فزونی ابرها و بارش باران¬های زیادتر می گردد.
این مطلب كه نوح از حیوانات روی زمین نمونه هایی با خود برداشت نیز موید جهانی بودن طوفان است، و اگر محل زندگی نوح را كوفه ـ آنچنان كه در بعضی از روایات آمده است ـ بدانیم و باز طبق رویات دیگر دامنه طوفان به مكه و خانه كعبه همه كشیده شده باشد، این خود مؤید دیگری بر جهانی بودن این طوفان است.
ولی با این احتمال منطقه ای بودن آن نیز بكلی منتفی نیست، زیرا اطلاق كلمه ارض بر یك منطقه وسیع جهان در قرآن مكرر آمده است چنانكه در سرگذشت بنی اسرائیل می خوانیم «مشرق ها و مغرب های زمین را در اختیار گروه مستضعفان (بنی اسرائیل) قرار دادیم» .(1)
حمل حیوانات در كشتی نیز ممكن است به خاطر این باشد كه در آن قسمت از زمین، نسل حیوانات قطع نگردد، بخصوص این كه در آن روز نقل و انتقال حیوانات از نقطه های دوردست كار آسانی نبود.
هم چنین قرائن دیگری كه در بالا ذكر شد قابل تطبیق بر منطقه ای بودن طوفان نوح می تواند باشد.
این نكته قابل توجه است كه طوفان نوح به عنوان مجازات آن قوم سركش بود، و ما هیچ دلیلی در دست نداریم كه دعوت نوح به سراسر زمین رسیده باشد، اصولاً با وسائل آن زمان رسیدن دعوت یك پیامبر (در عصر خودش) به همه نقاط، بسیار بعید به نظر می رسد.
بنابراین به نظر ما طوفان نوح در منطقه خاصی از زمین بوده است .
پی نوشت:
1- اعراف/137.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به حضرت ابراهیم(علیه السلام) مطرح می شود.
ابراهیم(ع) از طرف خدا ماموریت یافت, اسماعیل را با مادرش,(هاجر), به سوی جنوب(مكّه) برد, سكونت دریك چنین سرزمین وحشتناكی, برای زنی كه در دیار (عمالقه) زندگی كرده بود, فوق العاده توان فرسا بود.
گرمای سوزان بیابان, بادهای گرم آن, هیولای مرگ را در برابر چشمان او مجسم میساخت. ابراهیم(ع) هنگام ترك همسر و فرزند خود با توجه خاص به سوی خدا چنین گفت:
(پرودگارا ! این نقطه را شهر امن قرار بده, واهل آنجا را كه به خدا و روز قیامت ایمان دارند, ازمیوه جات برخودار بفرما).
این مسافرت اگر چه به ظاهر مشكل و جانفرسا بود, ولی بعداً روشن شد كه نتایج بزرگی را در بر داشت. زیرا بنای كعبه و ساختن پایگاه بزرگ برای اهل توحید, و به اهتزاز در آوردن پرچم توحید در این منطقه, و پی ریزی یك نهضت عمیق دینی كه به وسیله خاتم پیامبران در این مرز و بوم پدید خواهد آمد,از ثمرات این مهاجرت بود.
آزر پدر حقیقى حضرت ابراهیم(ع)نبوده است و كلمه ى «اب»{پدر}، كه در قرآن كریم درباره آزر اطلاق شده «و اذ قال ابراهیم لابیه آزر» دلالت ندارد كه آزر پدر حقیقى و نَسَبى حضرت ابراهیم(ع)بوده است; زیرا در زبان عرب با آنكه کلمه «اب» به معناى پدر و جدّ است، گاه با قرینه به معناى «عمو»ست. از همین رو، در قرآن كریم آمده است: هنگامى كه یعقوب در حال احتضار بود از فرزندانش پرسید: شما بعد از من چه مى پرستید؟ گفتند: «نعبد الهك و اله آبائك ابراهیم و اسمعیل و اسحق;خداى تو را مى پرستیم كه همان خداى پدران تو ابراهیم و اسماعیل و اسحق است».
در این آیه، كلمه «آباء» كه جمع «اب» است، هم بر «جدّ» ایشان(حضرت ابراهیم) و هم بر عمویشان كه حضرت اسماعیل بوده اطلاق شده است; ، زیرا یعقوب فرزند اسحق و برادرزاده اسماعیل است.
براى آگاهى بیشتر در این چند آیه كه درباره ى آزر آمده دقّت فرمایید.
حضرت ابراهیم(ع) در اوایل بعثتش به آزر و مى گوید: «بتهایى را به عنوان خدایان براى خودت انتخاب كرده اى؟ تو و پیروانت همه گمراهید»(1).
آزر وعده خداپرستى به ابراهیم(ع) داد. ابراهیم(ع) گفت: «لاستغفرن لك»(2); حالا كه وعده دادى دست از بت پرستى بردارى، من هم براى تو استغفار خواهم كرد. پس از آنكه حضرت ابراهیم(ع) دید آزر به وعده اش عمل نكرده، خداپرست نشد و به دشمنى با خدا پرداخت از او دورى جست و كناره گرفت: «فلمّا تبیّن له انّه عدوّ للّه تبرّأمنه»(3).
در جاى دیگر قرآن از قول حضرت ابراهیم (ع) مى خوانیم: «خدایا مرا و والدین مرا و مؤمنین را بیامرز، روزى كه حساب برپا مى شود».(4) این آیه حالات و آخرین گفته هاى ابراهیم(ع) را در پایان عمرش، پس از اتمام بناى خانه كعبه، بازگو مى كند.
در آیه قبل دیدید كه ابراهیم(ع) به طور كلّى از آزر بیزارى جست و رابطه خود با او را به كل قطع كرد. آیه اخیر پایان عمر ابراهیم(ع) را مجسم مى كند. وى مى گوید: «خدایا مرا و والدین مرا بیامرز.» بنابراین از در كنار هم نهادن آن دو آیه كه یكى مربوط به «آزر» و در اوایل بعثت ابراهیم (ع) است و دیگرى مربوط به والدین ابراهیم (ع) و در اواخر عمر اوست به خوبى روشن مى شود كه آزر غیر از پدر حقیقى حضرت ابراهیم (ع) است.و یكى از لطایف آیه شریف این است كه تعبیر «والدین» را به كار برده «ربنا اغفرلى و لوالدى» به خلاف كلمه «ادب» واژه «والدین» بر غیر پدر و مادر حقیقى اطلاق نمى شود. پدر حضرت ابراهیم (ع) «تارخ» نام داشته است.
ـــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
1 - سوره انعام، آیه 74.
2 - سوره ممتحنه، آیه 4.
3 - سوره توبه، آیه 114.
4 - سوره ابراهیم، آیه 41.
قرآن كریم می فرماید : 1-( یا اهل الكتاب لم تحاجون فی ابراهیم و ما انزلت التوراه والا نجیل الا من بعده افلا تعقلون ؛ ای اهل كتاب چرا با یكد یگر در ابراهیم مجاد له می كنید و او را یهودی و نصرانی می خوانید در حالی كه تورات ، انجیل بعد از او نازل گردیدند آیا تعقل نمی كنید؟!) ، ( آل عمران ، آیه 65 ) . 2- ( ( ما كان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا ولكن كان حنیفا" مسلما"؛ ابراهیم ، یهودی و یانصرانی نبود بلكه حنیف و مسلم بود)،(آل عمران ، آیه 67 ).3-( ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی والذین آمنوا والله ولی المومنین ؛ نزدیكترین مردم به ابراهیم كسانی اند كه از او پیروی می كنند واین پیامبر و كسانی كه به او ایمان آورده اند و خدا ولی مومنین است)،(آل عمران ، آیه 68 ).4-( مله ابیكم ابراهیم هو سماكم المسلمین من قبل ؛ همان آیین پدرتان ابراهیم او شما را از گذشته مسلمان نامید )،( حج ، آیه 78 ). 5- ( ربنا واجعلنا مسلمین لك و من ذریتنا امه مسلمه لك ؛ ابراهیم و اسماعیل ؛در دعا گفتند : خدای ما، ما را برای خودت مسلمان قرار ده و از فرزندان مانیز برای خودت امتی مسلمان قرار ده)، ( بقره ، آیه 128 ) . بنابراین : 1-حضرت ابراهیم حنیف و مسلمان بوده است . 2- دین اسلام دربر دارنده آیین ابراهیمی حنیف است و نامگذاری این دین به اسلام و بعثت پیامبراكرم به دعای حضرت ابراهیم بوده است ، ( نگا : ادامه آیه 78 سوره حج وآیه 129 بقره ) . 3- اگر بگوییم آیین ابراهیم ( ع ) آیین ( ( حنیف ) ) بوده است صحیح است و اگر بگوییم آیین او (اسلام ) و خود آن بزرگوار (مسلمان )بوده است صحیح است و صحت و درستی این هر دو نامگذاری ازآیات قرآن استفاده می شود .افزون بر آن حضرت ابراهیم(ع) قرن ها پیش ازموسی(ع) و عیسی(ع) زیسته است .
پدران انبیا موحد بودند، نه مشرک و کافر. اما «آزر» عموی حضرت ابراهیم بود، نه پدرش . در زبان عرب اگر چه واژه «اب» بر پدر اطلاق می گردد، لیکن بر جد مادری، عمو، مربی و معلم و هر که به نوعی برای تربیت انسان زحمت کشیده باشد، نیز اطلاق می گردد، اما واژه «والد» تنها به پدر حقیقی گفته می شود.
در آیه مذکور از واژة «اب» استفاده شده است، نه از واژه «والد»
دلایل دیگری نیز برای تأیید این احتمال وجود دارد.
دلیل اوّل: در منابع تاریخی نام پدر حضرت ابراهیم «تارخ» آمده است، نه آزر.
دلیل دوم: استغفار ابراهیم برای «اب» که در آیه 114 سوره توبه ذکر شده است، در هنگام جوانی و سکونت در بابل بود. وقتی وضع او روشن و معلوم شد که از شرک و بت پرستی دست بر نمی دارد، از همان هنگام و پیش از مهاجرت به فلسطین ، با او قطع رابطه کرد و دیگر طلب آمرزش ننمود، در حالی که حضرت ابراهیم در دوران پیری نسبت به پدر (والد) خود دعا و طلب آمرزش می کرد. (3) با مقایسه دو آیة مذکور فهمیده می شود: در آن جا که واژه «اب» به کار رفته و ابراهیم با او قطع رابطه کرد و آمرزش نطلبید، غیر از آن موردی است که واژه «والد» آمده است و تا آخر عمرش نسبت به او ادای احترام نموده و آمرزش طلبید.(4)
بنابراین می توان استنباط کرد که «اب» مربوط به عموی او می شود که بت پرست بوده اما واژه «والد» مربوط به پدرش می باشد که موحد بوده است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 – انعام (6) آیه 74.
2 – ابراهیم (14) آیه 41.
3 – تفسیر نمونه، ج5، ص 302 – 306؛ منشور جاوید، ج11، ص 215 – 221.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به حضرت موسی (علیه السلام) مطرح می شود.
یك نفر از بنی اسرائیل به طرز مرموزی كشته می شود، در حالی كه قاتل به هیچوجه معلوم نیست.
آنچنان كه از تواریخ و تفاسیر استفاده می شود انگیزه قاتل را مسأله مال و یا مسأله ازدواج دانسته اند.
بعضی معتقدند یكی از ثروتمندان بنی اسرائیل كه ثروتی فراوان داشت و وارثی جز پسر عموی خود نداشت، عمر طولانی كرد، پسر عمو هر چه انتظار كشید عموی پیرش از دنیا برود و اموال او را از طریق ارث تصاحب كند، ممكن نشد، لذا تصمیم گرفت او را از پای درآورد.
بالاخره پنهانی او را كشت و جسدش را در میان جادّه انداخت، سپس بنای ناله و فریاد را گذاشت!
بعضی دیگر گفته اند كه انگیزه قتل این بوده است كه قاتل از عموی خویش تقاضای ازدواج با دخترش را نمود به او پاسخ رد داده شد و دختر را با جوانی از پاكان و نیكان بنی اسرائیل همسر دادند،پسر عموی شكست خورده دست به كشتن پدر دختر زد.
به هر حال در میان قبائل و اسباط بنی اسرائیل نزاع درگیر می شود، هر یك آن را به طایفه و افراد قبیله دیگر نسبت می دهد و خویش را تبرئه می كند، داوری را برای فصل خصومت نزدحضرت موسی(ع) می برند و حلّ مشكل را از او خواستار می شوند، و چون از طرق عادی حل این قضیه ممكن نبود، و از طرفی ادامه این كشمكش ممكن بود منجر به فتنه عظیمی در میان بنی اسرائیل گردد، موسی با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجازآمیزی به حل این مشكل می پردازد.
قرآن دراین زمینه می گوید «به خاطر بیاورید هنگامی را كه موسی به قوم خود گفت خداوند به شما دستور می دهد ماده گاوی را سر ببرید». بقره/67. و قطعه ای از بدن آن را به مقتولی كه قاتل او شناخته نشده بزنید تا زنده شود و قاتل خویش را معرفی كند.
آنها از روی تعجب «گفتند آیا ما را به مسخره گرفته ای»؟!.
«موسی در پاسخ آنان گفت به خدا پناه می برم كه از جاهلان باشم». بقره/67.
یعنی استهزاء نمودن و مسخره كردن كار افراد نادان و جاهل است، و پیامبر خدا هرگز چنین نیست.
پس از آنكه آنها اطمینان پیدا كردند استهزائی در كار نیست و مسأله جدی می باشد «گفتند اكنون كه چنین است از پروردگارت بخواه برای ما مشخص كند كه این ماده گاو چگونه مادّه گاوی باشد»؟!. بقره/68.
موسی(ع) در پاسخ آنها گفت خداوند می فرماید باید ماده گاوی باشد كه نه پیر و از كار افتاده و نه بكر و جوان، بلكه میان این دو باشد» بقره/68. و برای اینكه آنها بیش از این مسأله را كش ندهند، و با بهانه تراشی فرمان خدا را به تأخیر نیندازند در پایان سخن خود اضافه كرد «آنچه به شما دستور داده شده است هر چه زودتر انجام دهید»! بقره/68.
ولی باز آنها دست از پرگوئی و لجاجت برنداشتند و «گفتند از پروردگارت بخواه كه برای ما روشن كند كه رنگ آن باید چگونه باشد»؟! بقره/69.
موسی(ع) در پاسخ «گفت خدا می فرماید گاوی باشد زرد یكدست كه رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد».
خلاصه این گاو باید كاملاً خوش رنگ و درخشنده باشد، آنچنان زیبا كه بینندگان را به اعجاب وا دارد.
و عجیب این است كه باز هم به این مقدار اكتفاء نكردند و هر بار با بهانه جوئی كار خود را مشكلتر ساخته، و دایره وجود چنان گاوی را تنگتر نمودند.
باز «گفتند از پروردگارت بخواه برای ما روشن كند این چگونه گاوی باید باشد»؟ (از نظر نوع كار كردن). چرا كه این گاو برای ما مبهم شده و اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد»!.
مجدداً «موسی گفت خدا می فرماید گاوی باشد كه نه برای شخم زدن، رام شده، و نه برای زراعت آبكشی كند. و از هر عیبی بركنار باشد. و حتی هیچگونه رنگ دیگری در آن نباشد».
در اینجا كه گویا سؤال دیگری برای مطرح كردن نداشتند «گفتند حالا حق مطلب را ادا كردی»!.
سپس گاوی را با همان خصوصیات با هر زحمتی بود به دست آوردند «و آن را سر بریدند، ولی مایل نبودند این كار را انجام دهند، سپس گفتیم قسمتی از گاو را به مقتول بزنید». (تا زنده شود و قاتل خود را معرفی كند). بقره/69 تا 73.
بنی اسرائیل به جستجوی گاوی با همین مشخصات پرداتختند سرانجام آن را پیدا كردند و ذبح كرده دم آن را به مقتول زدند او زنده شد و قاتل خود را كه پسر عموی وی بود معرّفی كرد.
پرسش:«منّ» و «سلوی» كه خداوند در زمان محرومیت چهل ساله بنی اسرائیل از دستیابی به «سرزمین مقدس» و سرگردانی آنها در بیابانها ،به آنها عطا كرد، چه بود؟
پاسخ:
طبق روایتی كه از پیامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرمود: (قارچ نوعی از منّ است) معلوم می شود «منّ»از قارچهای خوراكی بوده كه در آن سرزمین می روئیده.
در مورد «سلوی» گر چه بعضی از مفسّران آن را به معنی «عسل» گرفته اند، ولی مفسّران دیگر تقریباً همه، آنرا یكنوع پرنده می دانند، كه از اطراف بطور فراوان در آن سرزمین می آمده، و بنی اسرائیل از گوشت آنها استفاده می كردند.
در تفسیری كه بعضی از مسیحیان بر عهدین نوشته اند تأیید این نظریه را می بینیم.
1 ـ در تورات می خوانیم كه «منّ» چیزی مثل تخم گشنیز بوده كه شب در آن سرزمین می ریخته، و بنی اسرائیل آن را جمع كرده می كوبیدند و با آن نان درست می كردند كه طعم نان روغنی داشته است.
احتمال دیگری نیز وجود دارد و آن اینكه در اثر بارانهای نافعی كه به لطف خداوند در مدّت سرگردانی بنی اسرائیل در آن بیابان می بارید، اشجار آن محیط، صمغ و شیره مخصوصی بیرون می دادند و بنی اسرائیل از آن استفاده می كردند.
بعضی دیگر نیز احتمال داده اند كه «منّ» یكنوع عسل طبیعی بوده كه بنی اسرائیل در طول حركت خود در آن بیابان به مخازنی از آن می رسیدند، چرا كه در حواشی بیابان تیه، كوهستانها و سنگلاخهائی وجود داشته كه نمونه های فراوانی از عسل طبیعی در آن به چشم می خورده است.
این تفسیر به وسیله تفسیری كه بر عهدین (تورات و انجیل نوشته شده) تأیید می شود آنجائیكه می خوانیم «اراضی مقدّسه به كثرت انواع گلها و شكوفه ها معروف است، و بدین لحاظ است كه جماعت زنبوران همواره در شكاف سنگها و شاخ درختان و خانه های مردم می نشینند، بطوری كه فقیرترین مردم آن عسل را می توانند بخورند».
و نیز آنجا كه می گوید:«بدانكه «سلوی» از آفریقا بطور زیاد حركت كرده به شمال می روند كه در جزیره كاپری، 16 هزار از آنها را در یك فصل صید نمودند ... این مرغ از راه دریای قلزم آمده، خلیج عقبه و سوئز را قطع نموده، در شبه جزیره سینا داخل می شود، و از كثرت زحمتی كه در بین راه كشیده است به آسانی به دست گرفته می شود، و چون پرواز نماید غالباً نزدیك زمین است ... راجع به این قسمت در سفر خروج و سفر اعداد (از تورات) سخن رفته است».
از این نوشته نیز استفاده می شود كه مقصود از «سلوی» همان پرنده مخصوص پرگوشتی است كه شبیه و اندازه كبوتر است، و این پرنده در آن سرزمین معروف می باشد.
پرسش:سه حادثه معروفی كه در خلال مدّت كوتاه همراهی موسی(ع) با خضر رخ داد و سبب شد كه خضر از موسی(ع) جدا شود و حكمتهایی كه در آن سه حادثه بود و خضر آنها را می دانست، در حالیكه موسی از آنها بی خبر بود چه بودند؟
پاسخ:
پس از آشنایی «موسی به اتفاق این مرد عالم الهی به راه افتاد تا اینكه سوار بر كشتی شدند». كهف/71.
هنگامی كه آن دو بر كشتی سوار شدند «آن مرد عالم كشتی را سوراخ كرد»!. كهف/71.
از آنجا كه موسی(ع) از یكسو پیامبر بزرگ الهی بود و باید حافظ جان و مال مردم باشد، و امر به معروف و نهی از منكر كند، و از سوی دیگر وجدان انسانی او اجازه نمی داد در برابر چنین كار خلافی سكوت اختیار كند تعهّدی را كه با خضر داشت به دست فراموشی سپرد، و زبان به اعتراض گشود و «گفت آیا كشتی را سوراخ كردی كه اهلش را غرق كنی؟ راستی چه كار بدی انجام دادی»! كهف/71.
در بعضی از روایات می خوانیم كه اهل كشتی به زودی متوجه خطر شدند و شكاف موجود را موقتاً با وسیله ای پركردند ولی دیگر آن كشتی یك كشتی سالم نبود.
در این هنگام مرد عالم با متانت خاصّ خود نظری به موسی افكند و «گفت: نگفتم تو هرگز نمی توانی با من شكیبائی كنی»؟! كهف/72.
موسی از عجله و شتابزدگی خود كه طبعاً به خاطر اهیمت حادثه بود پشیمان گشت و بیاد تعهد خود افتاد در مقام عذرخواهی برآمده رو به استاد كرد و چنین «گفت: مرا در برابر فراموش كاری كه داشتم مؤاخذه مكن و بر من به خاطر این كار سخت مگیر». كهف/73.
سفر دریائی آنها تمام شد از كشتی پیاده شدند، «و به راه خود ادامه دادند، در اثناء راه به نوجوانی رسیدند، ولی آن مرد عالم بی مقدمه اقدام به قتل آن نوجوان كرد»! كهف/74.
در اینجا بار دیگر موسی از كوره در رفت، منظره وحشتناك كشتن یك نوجوان بی گناه، آنهم بدون هیچ مجوّزی، چیزی نبود كه موسی بتواند در مقابل آن سكوت كند. آتش خشم در دلش برافروخته شد، و گوئی غباری از اندوه و نارضائی چشمان او را پوشانید، آنچنان كه بار دیگر تعهد خود را فراموش كرد، زبان به اعتراض گشود، اعتراضی شدیدتر و رساتر از اعتراض نخست، چرا كه حادثه وحشتناك تر از حادثه اوّل بود و «گفت آیا انسان بی گناه و پاكی را بی آنكه قتلی كرده باشد كشتی؟!.براستی كار زشتی انجام دادی». كهف/74.
باز آن عالم بزرگوار با همان خونسردی مخصوص به خود جمله سابق را تكرار كرد و گفت «به تو نگفتم تو هرگز توانائی نداری با من صبر كنی». كهف/75.
موسی(ع) به یاد پیمان خود افتاد، توجهی توأم با شرمساری، چرا كه دوبار پیمان خود را ـ هر چند از روی فراموشی ـ شكسته بود ، و كم كم احساس می كرد كه گفته استاد ممكن است راست باشد و كارهای او برای موسی در آغاز غیر قابل تحمل است، لذا بار دیگر زبان به عذرخواهی گشود و چنین گفت این بار نیز از من صرفنظر كن، و فراموشی مرا نادیده بگیر، امّا «اگر بعد از این از تو تقاضای توضیحی در كارهایت كردم (و بر تو ایراد گرفتم) دیگر با من مصاحبت نكن، چرا كه تو از ناحیه من دیگر معذور خواهی بود». كهف/76.
بعد از این گفتگو و تعهد مجدد «موسی با استاد به راه افتاد، تا به قریه ای رسیدند و از اهالی آن قریه غذا خواستند، ولی آنها از میهمان كردن این دو مسافر خودداری كردند». كهف/77.
بدون شك موسی و خضر از كسانی نبودند كه بخواهند سربار مردم آن دیار شوند، ولی معلوم می شود زاد و توشه و خرج سفر خود را در اثناء راه از دست داده یا تمام كرده بودند و به همین دلیل مایل بودند میهمان اهالی آن محل باشند (این احتمال نیز وجود دارد كه مرد عالم عمداً چنین پیشنهادی به آنها كرد تا درس جدیدی به موسی بیاموزد).
سپس قرآن اضافه می كند «با این حال آنها در آن آبادی دیواری یافتند كه می خواست فرو ریزد، آن مرد عالم دست به كار شد تا آن را برپا دارد» و مانع ویرانیش شود.
موسی كه قاعدتاً در آن موقع خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس می كرد شخصیت والای او و استادش به خاطر عمل بی رویه اهل آبادی سخت جریحه دار شده، و از سوی دیگر مشاهده كرد كه خضر در برابر این بی حرمتی به تعمیر دیواری كه در حال سقوط است پرداخته مثل اینكه میخواهد مزد كار بد آنها را به آنها بدهد، و فكر می كرد حداقل خوب بود استاد این كار را در برابر اجرتی انجام می داد تا وسیله غذائی فراهم گردد.
لذا تعهد خود را بار دیگر به كلی فراموش كرد، زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی ملایمتر و خفیفتر از گذشته، و «گفت می خواستی در مقابل این كار مزدی بگیری»! كهف/77.
در واقع موسی فكر می كرد این عمل دور از عدالت است كه انسان در برابر مردمی كه این قدر فرومایه باشند این چنین فداكاری كند، و یا به تعبیر دیگر نیكی خوبست اما در جای خود. درست است كه در برابر بدی، نیكی كردن، راه و رسم مردان خدا بوده است، اما در آنجائی كه سبب تشویق بدكار به كارهای خلاف نشود. اینجا بود كه آن مرد عالم آخرین سخن را به موسی گفت «فرمود اكنون وقت جدایی من و تو است اما به زودی راز آنچه را كه نتوانستی بر آن صبر كنی برای تو بازگو میكنم» كهف/78.
بعد از آنكه فراق و جدائی موسی و خضر مسلم شد، لازم بود این استاد الهی اسرار كارهای خود را كه موسی تاب تحمل آنرا نداشت بازگو كند.
نخست از داستان كشتی شروع كرد و گفت «امّا كشتی به گروهی مستمند تعلق داشت كه با آن در دریا كار می كردند، من خواستم آنرا معیوب كنم، زیرا می دانستم در پشت سر آنها پادشاهی ستمگر است كه هر كشتی سالمی را بزور می گیرد». كهف/79.
و به این ترتیب در پشت چهره ظاهری زننده سوراخ كردن كشتی، هدف مهمی كه همان نجات آن از چنگال یك پادشاه غاصب بوده است، وجود داشته، چرا كه او هرگز كشتیهای آسیب دیده را مناسب كار خود نمی دید و از آن چشم می پوشید، خلاصه این كار در مسیر حفظ منافع گروهی مستمند بود و باید انجام می شد.
سپس به بیان راز حادثه دوم یعنی قتل نوجوان پرداخته چنین می گوید «اما آن نوجوان پدر و مادرش با ایمان بودند، و بیم داشتیم كه این نوجوان، پدر و مادر خود را از راه ایمان بیرون ببرد و به طغیان و كفر وا دارد». كهف/80.
آن مرد عالم، اقدام به كشتن این نوجوان كرد و حادثه ناگواری را كه در آینده برای یك پدر و مادر با ایمان در فرض حیات او رخ می داد دلیل آن گرفت.
و بعد اضافه كرد «از این رو خواستیم كه پروردگارشان فرزندی پاك تر و با محبت تر به جای او به آنها عطا فرماید». كهف/81.
در آخرین قسمت مرد عالم پرده از روی راز سومین كار خودی، یعنی تعمیر دیوار بر می دارد و چنین می گوید «اما دیوار متعلق به دو نوجوان یتیم در شهر بود، و زیر آن گنجی متعلق به آنها وجود داشت و پدر آنها مرد صالحی بود پروردگار تو می خواست آنها به سر حدّ بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج كنند این رحمتی بود از ناحیه پروردگار تو» كهف/82.
و من مأمور بودم به خاطر نیكوكاری پدر و مادر این دو یتیم آن دیوار را بسازم، مبادا سقوط كند و گنج ظاهر شود و به خطر بیفتد.
در پایان برای رفع هرگونه شك و شبهه از موسی، و برای اینكه به یقین بداند همه این كارها بر طبق نقشه و مأموریت خاصی بوده است اضافه كرد «و من این كار را خودسرانه انجام ندادم» كهف/82. بلكه فرمان خدا و دستور پروردگار بود.
آری «این بود راز كارهائی كه توانائی شكیبائی در برابر آنها نداشتی». كهف/82.
پرسش:سه حادثه معروفی كه در خلال مدّت كوتاه همراهی موسی با خضر رخ داد و سبب شد كه خضر از موسی جدا شود و حكمتهایی كه در آن سه حادثه بود و خضر آنها را می دانست، در حالیكه موسی از آنها بی خبر بود چه بودند؟
پاسخ:
پس از آشنایی «موسی به اتّفاق این مرد عالم الهی به راه افتاد تا اینكه سوار بر كشتی شدند». كهف/71.
هنگامی كه آن دو بر كشتی سوار شدند «آن مرد عالم كشتی را سوراخ كرد»!. كهف/71.
از آنجا كه موسی(ع) از یكسو پیامبر بزرگ الهی بود و باید حافظ جان و مال مردم باشد، و امر به معروف و نهی از منكر كند، و از سوی دیگر وجدان انسانی او اجازه نمی داد در برابر چنین كار خلافی سكوت اختیار كند تعهدی را كه با خضر داشت به دست فراموشی سپرد، و زبان به اعتراض گشود و «گفت آیا كشتی را سوراخ كردی كه اهلش را غرق كنی؟ راستی چه كار بدی انجام دادی»! كهف/71.
در بعضی از روایات می خوانیم كه اهل كشتی به زودی متوجه خطر شدند و شكاف موجود را موقتاً با وسیله ای پركردند ولی دیگر آن كشتی یك كشتی سالم نبود.
در این هنگام مرد عالم با متانت خاص خود نظری به موسی افكند و «گفت نگفتم تو هرگز نمی توانی با من شكیبائی كنی»؟! كهف/72.
موسی(ع) از عجله و شتابزدگی خود كه طبعاً به خاطر اهیمت حادثه بود پشیمان گشت و بیاد تعهد خود افتاد در مقام عذرخواهی برآمده رو به استاد كرد و چنین «گفت مرا در برابر فراموش كاری كه داشتم مؤاخذه مكن و بر من به خاطر این كار سخت مگیر». كهف/73.
سفر دریائی آنها تمام شد از كشتی پیاده شدند، «و به راه خود ادامه دادند، در اثناء راه به نوجوانی رسیدند، ولی آن مرد عالم بی مقدمه اقدام به قتل آن نوجوان كرد»! كهف/74.
در اینجا بار دیگر موسی(ع) از كوره در رفت، منظره وحشتناك كشتن یك نوجوان بی گناه، آنهم بدون هیچ مجوز، چیزی نبود كه موسی بتواند در مقابل آن سكوت كند. آتش خشم در دلش برافروخته شد، و گوئی غباری از اندوه و نارضائی چشمان او را پوشانید، آنچنان كه بار دیگر تعهد خود را فراموش كرد، زبان به اعتراض گشود، اعتراضی شدیدتر و رساتر از اعتراض نخست، چرا كه حادثه وحشتناك تر از حادثه اوّل بود و «گفت آیا انسان بی گناه و پاكی را بی آنكه قتلی كرده باشد كشتی؟!براستی كار زشتی انجام دادی». كهف/74.
باز آن عالم بزرگوار با همان خونسردی مخصوص به خود جمله سابق را تكرار كرد و گفت «به تو نگفتم تو هرگز توانائی نداری با من صبر كنی». كهف/75.
موسی(ع) به یاد پیمان خود افتاد، توجهی توأم با شرمساری، چرا كه دوبار پیمان خود را ـ هر چند از روی فراموشی ـ شكسته بود ، و كم كم احساس می كرد كه گفته استاد ممكن است راست باشد و كارهای او برای موسی(ع) در آغاز غیر قابل تحمّل است، لذا بار دیگر زبان به عذرخواهی گشود و چنین گفت این بار نیز از من صرفنظر كن، و فراموشی مرا نادیده بگیر، امّا «اگر بعد از این از تو تقاضای توضیحی در كارهایت كردم (و بر تو ایراد گرفتم) دیگر با من مصاحبت نكن، چرا كه تو از ناحیه من دیگر معذور خواهی بود». كهف/76.
بعد از این گفتگو و تعهد مجدد «موسی با استاد به راه افتاد، تا به قریه ای رسیدند و از اهالی آن قریه غذا خواستند، ولی آنها از میهمان كردن این دو مسافر خودداری كردند». كهف/77.
بدون شك موسی و خضر از كسانی نبودند كه بخواهند سربار مردم آن دیار شوند، ولی معلوم می شود زاد و توشه و خرج سفر خود را در اثناء راه از دست داده یا تمام كرده بودند و به همین دلیل مایل بودند میهمان اهالی آن محل باشند (این احتمال نیز وجود دارد كه مرد عالم عمداً چنین پیشنهادی به آنها كرد تا درس جدیدی به موسی بیاموزد).
سپس قرآن اضافه می كند «با این حال آنها در آن آبادی دیواری یافتند كه می خواست فرو ریزد، آن مرد عالم دست به كار شد تا آن را برپا دارد» و مانع ویرانیش شود.
موسی(ع) كه قاعدتاً در آن موقع خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس می كرد شخصیت والای او و استادش به خاطر عمل بی رویه آهل آبادی سخت جریحه دار شده، و از سوی دیگر مشاهده كرد كه خضر در برابر این بی حرمتی به تعمیر دیواری كه در حال سقوط است پرداخته مثل اینكه میخواهد مزد كار بد آنها را به آنها بدهد، و فكر می كرد حداقل خوب بود استاد این كار را در برابر اجرتی انجام می داد تا وسیله غذائی فراهم گردد.
لذا تعهّد خود را بار دیگر به كلی فراموش كرد، زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضی ملایمتر و خفیفتر از گذشته، و «گفت می خواستی در مقابل این كار مزدی بگیری»! كهف/77.
در واقع موسی(ع) فكر می كرد این عمل دور از عدالت است كه انسان در برابر مردمی كه این قدر فرومایه باشند این چنین فداكاری كند، و یا به تعبیر دیگر نیكی خوبست اما در جای خود. درست است كه در برابر بدی، نیكی كردن، راه و رسم مردان خدا بوده است، اما در آنجائی كه سبب تشویق بدكار به كارهای خلاف نشود. اینجا بود كه آن مرد عالم آخرین سخن را به موسی گفت «فرمود اكنون وقت جدایی من و تو است اما به زودی راز آنچه را كه نتوانستی بر آن صبر كنی برای تو بازگو میكنم» كهف/78.
بعد از آنكه فراق و جدائی موسی و خضر مسلم شد، لازم بود این استاد الهی اسرار كارهای خود را كه موسی تاب تحمل آنرا نداشت بازگو كند.
نخست از داستان كشتی شروع كرد و گفت «امّا كشتی به گروهی مستمند تعلق داشت كه با آن در دریا كار می كردند، من خواستم آنرا معیوب كنم، زیرا می دانستم در پشت سر آنها پادشاهی ستمگر است كه هر كشتی سالمی را بزور می گیرد». كهف/79.
و به این ترتیب در پشت چهره ظاهری زننده سوراخ كردن كشتی، هدف مهمی كه همان نجات آن از چنگال یك پادشاه غاصب بوده است، وجود داشته، چرا كه او هرگز كشتیهای آسیب دیده را مناسب كار خود نمی دید و از آن چشم می پوشید، خلاصه این كار در مسیر حفظ منافع گروهی مستمند بود و باید انجام می شد.
سپس به بیان راز حادثه دوّم یعنی قتل نوجوان پرداخته چنین می گوید «اما آن نوجوان پدر و مادرش با ایمان بودند، و بیم داشتیم كه این نوجوان، پدر و مادر خود را از راه ایمان بیرون ببرد و به طغیان و كفر وا دارد». كهف/80.
آن مرد عالم، اقدام به كشتن این نوجوان كرد و حادثه ناگواری را كه در آینده برای یك پدر و مادر با ایمان در فرض حیات او رخ می داد دلیل آن گرفت.
و بعد اضافه كرد «از این رو خواستیم كه پروردگارشان فرزندی پاك تر و با محبت تر به جای او به آنها عطا فرماید». كهف/81.
در آخرین قسمت مرد عالم پرده از روی راز سومین كار خودی، یعنی تعمیر دیوار بر می دارد و چنین می گوید «اما دیوار متعلّق به دو نوجوان یتیم در شهر بود، و زیر آن گنجی متعلّق به آنها وجود داشت و پدر آنها مرد صالحی بود پروردگار تو می خواست آنها به سر حدّ بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج كنند این رحمتی بود از ناحیه پروردگار تو» كهف/82.
و من مأمور بودم به خاطر نیكوكاری پدر و مادر این دو یتیم آن دیوار را بسازم، مبادا سقوط كند و گنج ظاهر شود و به خطر بیفتد.
در پایان برای رفع هرگونه شك و شبهه از موسی، و برای اینكه به یقین بداند همه این كارها بر طبق نقشه و مأموریت خاصی بوده است اضافه كرد «و من این كار را خودسرانه انجام ندادم» كهف/82. بلكه فرمان خدا و دستور پروردگار بود.
آری! «این بود راز كارهائی كه توانائی شكیبائی در برابر آنها نداشتی». كهف/82.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به حضرت عیسی(علیه السلام) مطرح می شود.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به پیامبران دیگر مطرح می شود.
در این باره ابتدا باید به چند مقدمه توجه کنید
1- تبعیض ناروا ، تفاوت بی دلیل در رفتار است به نوعی که اگر دو نفر مرتکب عمل واحدی شوند یکی را مورد تشویق قرار دهند ولی دیگری و کار خوبش را نادیده بگیرند . به طور طبیعی هر کس ممکن است در دل خویش و به دلائلی خاص به یکی یا برخی از فرزندانش بیش از دیگران علاقه داشته باشد اما این علاقه نباید در رفتار او چنان جلوه کند که موجب بر انگیختن حسادت دیگر فرزندان شود . همانگونه که دقت در چنین امری از امام باقر(ع) مشاهده شده است ؛ آن حضرت با این که در دل به برخی فرزندان دیگرش مهر بیشتری داشت اما در عمل و رفتار پدرانه خود میان آنان تفاوت نمی گذاشت.[1]
2- تشویق یا تنبیه مناسب نسبت به هر یک از فرزندان به معنی تبعیض قائل شدن میان آنها نیست بلکه اگر بنا باشد به بهانه تبعیض قائل نشدن ، فرزندی را که برجستگی¬های اخلاقی از خود نشان می¬دهد یا کارهای ارزشمند و شایسته ، انجام می¬دهد مورد تشویق قرار نداد و یا فرزند خاطی را متناسب با خطائی که می¬کند تنبیه نکرد ، با چنین رفتاری پیامی از عدم تفاوت میان خوب کرداری و بد کرداری را به فرزندانمان داده¬ایم و در حقیقت با چنین عملی برای فرار از یک خطا به دامن خطای بزرگتری افتاده¬ایم و حق مسلم تربیت صحیح آنها را ضایع کرده ایم .
3- گاهی عامل تحریک حسادت فرزندان، عوامل بیرونی مانند تفاوت رفتار والدین نیست بلکه عوامل درونی و ساختاری شخصیت هر فرد نیز می تواند زمینه ساز چنین احساساتی شود . مثلا دو برادر که هر دو به یک میزان مورد مهر والدین هستند اما یکی از آنها به دلیل توانمندنی در روابط اجتماعی از دوستی با افراد بیشتری برخوردار است و دیگری نه . همین توانمندی گاهی به جای اینکه موجب حرکت رو به رشد فرد ضعیف شود ، با ضعف شخصیت او در هم می¬آمیزد و موجب بروز رفتارهای ناهنجار می¬گردد. چنین افرادی همواره به نوعی فرافکنی مبتلا بوده و به جای رو به رو شدن شجاعانه با ضعفهای خویش می¬کوشند تا با مقصر قلمداد کردن دیگران در ایجاد چنین رفتارهایی از مواجه شدن با نقائص شان فرار کنند. داستان نزاع قابیل با هابیل (ع) - بر اساس آنچه قرآن بیان می کند - نمونه ای از همین موارد است . [2]
بعد از این مقدمات بر می گردیم به پاسخ سؤال شما . در خصوص حضرت یعقوب (ع) حرف قرآن چیزی است و آنچه در متون دیگر و یا برنامه هایی مانند سریال یوسف (ع) نشان می¬دهند چیز دیگر . در این که علاقه یعقوب(ع) به یوسف(ع) و برادرش بیش از دیگران بود هیچ شکی نیست اما منشاء این محبت نه زیبائی یا خردسالی آنها بلکه مشاهده آثار درک عمیق ، اخلاق حسنه ، ایمان محکم و مهر و محبت فراوان آنان نسبت به سایرین بود. این انتظار که یعقوب (ع) در برابر محسنّات یوسف(ع) و برادرش نباید هیچگونه برخورد نوازشگر و تشویق آمیز داشته باشد تا مبادا موجب تحریک حسادت دیگر برادران شود، انتظاری نا به جا و به دور از اصول اولیّه تربیت است. بنا بر این ، تفاوت معقولِ رفتار یعقوب(ع) با یوسف(ع) و برادرش نسبت به سایر برادران جای ملامت نیست چرا که هرگز تبعیض ناروایی از سوی او نسبت به فرزندانش صورت نگرفته بود.
قرآن منشاء حسادت فرزندان یعقوب (ع) به یوسف را نه تبعیض ناروای یعقوب بلکه مشکل نقصان شخصیتی آنها معرفی می کند و به وضوح می گوید که آنان برای توجیه رفتار ناشایست شان به فرا فکنی پرداخته و پدر را مقصر می شمارند . (إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبینا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفی ضَلالٍ مُبینٍ )[3] .
برادران یوسف به جای این که دلیل محبت بیشتر پدرشان به یوسف(ع) و برادرش را در کمال شخصیت یوسف(ع) و برادرش جستجو کنند و با تکمیل همان ابعاد در وجودشان خود را نیز لایق همان مرتبه از محبت یعقوب(ع) کنند دچار خود برتر بینی شده و با تحریک حسادت در هم آمیخته و زمینه رفتارهای ناهنجار بعدی را فراهم می کنند . دقت کنید که برادران یوسف برای توجیه منشاء حسادتشان با متهم کردن یعقوب (ع) او را در گمراهی آشکار در محبتش به یوسف(ع) و برادرش معرفی می کنند. این در حالی است که یعقوب (ع) در خطابهای مختلفش به فرزندانش همه آنها را با عنوانی برابر مورد خطاب قرار می دهد و با گفتن (یا بُنَیَّ) - ای پسران من - بدون این که تفاوتی در این جهت میان یوسف یا برادرش بنیامین با سایر فرزندانش قائل شود همه آنها را با یک عبارت و کلام مورد نصیحت قرار می دهد
پی نوشت ها:
1. فضائل الخمسة، ج 43، ص 127.
2. مضمون این حدیث در ده?ها روایت از طرق اهل سنت نقل شده است (احقاق الحق)، ج 10، ص 167.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به تاریخ اسلام مطرح می شود.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به کلیات تاریخ اسلام مطرح می شود.
«زمان قدیم جنگهاى گوناگونى رخ مىداد، و مردان بسیارى در درگیرىها کشته مىشدند، از این رو تعداد زنان نسبت به مردان فزونى پیدا مىکرد. وجود زنان بیوه و یتیم دار، به یکى از مشکلات اجتماعى تبدیل شده بود. براى عبور از این مشکل، چند همسر گزینى مردان، راه حل معقول و شناخته شده آن دوران گردیده بود آ از این رو مردان مىتوانستند زنان متعددى را به عقد خود در آورند.
اسلام با توجه به واقعیتهاى مذکور چند همسر گزینى را به طور محدود و مشروط پذیرفت. قرآن مىگوید: «در صورت رعایت عدالت، مرد مىتواند تا دو زن، یا سه و یا چهار زن اختیار کند».(1)
چه بسا اتفاق مىافتاد که شوهر در جنگ کشته و همسر و فرزندانش بى سرپرست مىشدند، و از جهات متعددى همانند اقتصاد و عاطفى با مشکل رو به رو مىشدند. اسلام سفارش مىکند به بچه یتیم محبت کنید؛ آنان را به خانه هایتان راه دهید و مانند فرزندان خویش سرپرستى آنان را برعهده بگیرید. انجام این کار به طور معمول این گونه است که زن بیوه شوهر کند و با بچههاى یتیمش در خانه شوهر جدید زندگى کنند.
این نوع ازدواجها همیشه از روى لذت گرایى و خودخواهى نیست، بلکه گاهى از روى انجام وظیفه اخلاقى و حس همدردى و دگردوستى است. در زندگى امامان، نیز در زندگى پیامبرصلى الله وعلیه وآله این گونه بود. این ازدواجها نهنقطه منفى و ضعف، بلکه نقطه مثبت و قوّت در زندگى آن بزرگ مردان است. در عین حال که این مسئله میان مردم آن زمان عادى بوده و اختصاص به امامان یا پیامبر نداشته است. منتهى دشمنان اهل بیتعلیهماالسلام و پیامبرصلى الله وعلیه وآله با تفسیرهاى نادرست و با نقل روایات جعلى در پى اهداف شوم خود هستند. زندگى آنان چنین نبود که زنى را به همسرى مىگرفتند و بعد از چند روزى با او برخوردى مانند لباس چرکین مىکردند و به دور مىانداختند! این تهمتى بیش نیست. آنان انسانهاى برگزیده و نمونه در تمامى جهات خوبىها هستند. نقطه ضعفى در زندگى امامانعلیهم السلام وجود ندارد. این یک اصل مسلّم و پذیرفته شده است.
توجه داشته باشید که امامانعلیهم السلام دشمان قسم خوردهاى داشتند که در رأس آنان بنىامیه قرار دارند فراموش نکنیم که بزرگ بنى امیه، ابوسفیان، مدتها با پیامبرصلى الله وعلیه وآله و مسلمانان درگیر جنگ بود. همسرش (هند جگر خواره) در پى قتل حمزه برآمد و بعد جگرش را به دندان کشید، و معاویه پسر این دو، با علىعلیهالسلام جنگید و حکومت را از امام حسنعلیهالسلام ستاند و حضرت را به شهادت رساند. پسر معاویه (یزید) امام حسینعلیهالسلام را به شهادت رساند و... حال دشمنى بنى امیه به همین اندازه ختم نشد؛ معاویه پول مىداد تا بر ضد على و خاندانش روایاتى بسازند و شخصیت حضرت و اهل بیتش را لکه دار نمایند. از جمله گفتند: امام حسنعلیهالسلام پیوسته زن مىگرفت و طلاق مىداد.
این مطالب نادرست و ساختگى است. زندگى درخشان امام حسنعلیهالسلام از این گونه حرفها پاک است. امام مجتبى، امام هدایت است. ضعف و کجى در زندگى او وجود ندارد. حضرت یکى از اصحاب کساء است که در عظمت وى آیه تطهیر نازل شد و قرآن با بیان این آیه، جملگى اصحاب کسا را معصوم معرفى کرد. فردى که معصوم است، هیچ نقطه ضعفى در زندگیش وجود ندارد. تعدد همسران و فرزندان امام حسن نیز از آن تهمتها است، تا با شیوه تهمت، قیام بنى حسن را که از مهمترین قیامها علیه خلفاى اموى و عباسى بود، سرکوب کنند.
براى پرهیز از طولانى شدن پاسخ توصیه مىکنیم کتاب «حقایق پنهان» تألیف احمد زمانى، صفحات 331 تا 253 را مطالعه نمایید.
امامانعلیهالسلام زنان زیادى نداشتند. درحدى که اسلام محدود کرده است. عمل مىکردند. تنها برخى امامان مانند امام علىعلیهالسلام چهار همسر داشته. البته بعد از رحلت حضرت زهراعلیهاالسلام. در زمان حیات آن بانو
امام علىعلیهالسلام همسر دیگرى اختیار نکرد. برخى امامان کمتر از چهار همسر داشتند. این سخن که امامان علیهم السلام مدام زن مىگرفتند و طلاق مىدادند، سخن ناروایى بیش نیست و هیچ سند تاریخى ندارد و باید در چنین مواردى به اسناد و کتابهاى تاریخى و فلسفه زندگى امامان مراجعه کرد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 . نساء (4) آیه 2.
قبل از شهادت امام حسین و یارانش نیز در فرهنگ عرب ها به روز نهم محرم تاسوعا و به روز دهم محرم را عاشورا می گفتند .
توجه داشته باشید که در معنای لفظ تاسوعا و عاشورا شهادت و مصایب اهل بیت حسین (ع) وجود ندارد.
روز عاشورا یکى از روزهایى بود که قبل از اسلام عید رسمى و ملى عرب های جاهلی بود و آن روز را روزه مى گرفتند و اظهار شادمانى می کردند.
برای یهودی ها روز پیروزى موسى بر فرعون است از این رو آن را بزرگ شمرده و روزه می گرفتند. در اسلام، با تشریع روزه رمضان، آن روزه و عید آن روز نسخ شد. گفته اند: علت نامگذارى روز دهم محرّم به عاشورا آن است که ده نفر از پیامبران به ده کرامت در این روز مورد تکریم الهى قرار گرفته اند.(1)
در فرهنگ شیعی به خاطر واقعة شهادت امام حسین(ع) در این روز عظیم ترین روز سوگواری و ماتم به حساب مى آید، زیرا در این روز امام حسین(ع) و یاران او به شهادت رسیدند؛ از این رو امام صادق(ع) فرمود: "عاشورا روزى است که حسین(ع) میان یارانش کشته بر زمین افتاد؛ یاران او نیز به خاک افتاده و عریان بودند".1(2) بنابراین روز عاشورا برای ما شیعیاتن ، تنها یاد آور قیام و شهادت امام حسین و یار ان او است .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- حیاه الامام الحسین، ج 3، ص 179.
2- بحارالانوار، ج 44، ص 284 و وسائل الشیعه، ج 10، ص 394.
همه امامان از نظر مقام علمى و امامت و رهبرى سیاسى اجتماعى , در یک مرتبه قرار دارند وهیچ کدام بر دیگرى ترجیح ندارند, جز این که حضرت امام على (ع)از باب این که اولین مؤمن به نبى گرامى اسلام (ص)بود و باب علم رسول خدا(ص)است و ابوالأئمّة مى باشد, بر دیگران برترى دارد.
رواى مى گوید: از حضرت صادق (ع)شنیدم که فرمود: ما در امر, فهم و دانستن حلال و حرام در یک روش هستیم , ولى رسول خدا(ص)و على (ع)مقام فضلشان محفوظ است .(1)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1.محمد بن یعقوب کلینى , اصول کافى , ج 1ـ 2 کتاب الحجة, ترجمه کمره اى , ص 50.
در عرف آن زمان که به ناچار در جنگ اسیر می گرفتند و اسیران را به صورت کنیز و غلام در خدمت نیروهای پیروز می گذاشتند: غلامان و کنیزان به عنوان خدمتگزاران نیروهای فاتح بودند و البته بهرة جنسی از کنیزان را نیز روا می شمردند.
اسلام بهترین برنامه را در مورد رهایی اسیران به اجرا در آورد. آزادی بی چون وچرای آنان باعث تقویت کفر و قرار گرفتن دوبارة آنان در صف گمراهی می شد؛ اسارت دائمی نیز به مصلحت آنان نبود.
اسلام گفت: مدتی به عنوان اسیر در خانه های مسلمانان باشند تا از نزدیک آداب و اخلاق اسلامی را بیاموزند و پذیرای حق و هدایت گردند و سپس آزاد شوند. اسلام برای این دورة انتقالی یک سری مقررات را وضع کرد که با توجه به آن مرد میتواند همانند همسر خویش با کنیز رابطه برقرار کند.
در عرف آن زمان، مردان افزون بر بهره بردن از همسران قانونی، از کنیزان بهره میبردند. در زندگی امامان نیز این امر وجود دارد و اشکالی ندارد.
برخی از امامان(ع) به علت وجود خفقان و شرایط سخت حتی یک همسر دائم اختیار نکردند و به بهرة مشروع از کنیزان اکتفا نمودند، مانند امام هادی و عسکری(ع).
برخی دیگر غلامان و کنیزان متعدد می خریدند، چند ماهی در خانه نگه می داشتند و آنان را به آداب اسلامی خوب تربیت می کردند و بعد در راه خدا آزاد می کردند. این حرکت نه با هدف کامجویی از کنیزان، بلکه با هدف مقدس الهی و به عنوان یک روش تربیتی، انجام می شد. امامان غلامان و کنیزان را می خریدند تا بعد از یک دورة آموزشی آنان را از قید اسارت آزاد سازند.
در زندگانی امام چهارم(ع) این موضوع به روشنی دیده میشود. امام در هر شب از ماه رمضان یک یا چند برده آزاد می کرد، و در آخر ماه رمضان به تعداد کل شب های ماه رمضان آزاد میکرد و می گفت: «دوست دارم خداوند ببیند که من در دنیا بردگان خود را آزاد می کنم تا بلکه مرا در روز رستاخیز از آتش دوزخ آزاد سازد».
امام سجاد(ع) هیچ کنیز یا غلامی را بیش از یک سال نگه نمی داشت. همه را در شب عید فطر آزاد میکرد. حضرت با هر مناسبتی برده ای را آزاد میکرد. این یکی از کارهای مستمر حضرت بود که کنیزان و غلامان را بخرد و مدّتی به تعلیم و تربیت آنان بپردازد و سپس در راه خدا آزاد کند. مورخان نوشته اند: در مدینه گروه عظیمی از بندگان و کنیزان آزاد شده بودند که توسط امام سجاد (ع) رهایی یافته بودند.
اهداف و برنامه های دیگری نیز میتواند دراین مسئله وجود داشته باشد که نیاز به تحقیقات گسترده تر دارد.
سرمنشأ همه عوامل روى گردانى از حق و هواپرستى است.
انسان در هر موردى که گناه مىکند، پیروى از هواى نفس را به جاى اطاعت از خدا انتخاب مىکند. هواپرستى از تمام انواع بت پرستى خطرناکتر است چرا که ممکن است کسى بت پرست باشد، ولى دست به جنایات هولناک نزند، ولى هواپرستان به خاطر هواپرستى شان هزاران و گاه میلیونها انسان بى گناه را به خاک و خون کشیدهاند، و گاهى دست به کارى زدهاند که سبب انحراف امتى از مسیر حق شدهاند، مانند غصب خلافت على(ع).
رسول گرامى اسلام فرمود: "در زیر آسمان هیچ بت بزرگى نزد خدا از هوا و هوس که از آن پیروى کنند وجود ندارد".(1)
حسد، کبر، غرور و سایر صفات رذیله که آثار و عواقب زیانبار و هولناکى بر فرد و جامعه دارند، هر کدام شاخهاى از درخت شوم هواپرستى است.
در مسئله غصب خلافت على(ع) و این که چرا مردم به دستور و سفارش پیامبر گرامى اسلام(ص) در خصوص امامت و خلافت على(ع) عمل نکردند، مىتوان گفت: عامل اصلى هواپرستى بود.
اگر بخواهیم این عامل اصلى را در عنوانهاى ریز جستجو کنیم، عوامل را مطرح مىکنیم:
1- حسادت ورزى و برترى جویى نسبت به خاندان پاک پیامبر و قبیله بنى هاشم، از طرف معرکه گردانان غصب خلافت و اطرافیان آنان از انگیزههاى مهم عمل نکردن به دستور پیامبر اسلام(ص) در مورد امامت على(ع) است. این انگیزه ریشه دار بود و به عصر پیامبر اسلام(ص) و شاید پیش از اسلام برگردد و مربوط به قبایل عرب به ویژه برخى قبایل قریشى مکه است.
بررسىهاى تاریخ نشان مىدهد که بسیارى از اقوام و قبایل عرب خصوصاً برخى از قبایل قریش و در رأس آنان بنى امیه بنا به انگیزه یاد شده هیچ گاه با پیامبر و خاندانش (که از بنى هاشم بودند) خوب نبودند و پیوسته نسبت به آنان به دلیل تعصب قومى و قبیلگى رشک مىبردند. بر این اساس هرگز مایل نبودند فردى از این خاندان به حکومت برسد و بر آنان حکم کند. این حسادت به قدرى در اعماق جانشان شعله ور بود که بسیارى از قریشیان حتى پس از بیعت خودجوش مردم با امیرمومنان(ع) بعد از قتل عثمان یا با حضرت بیعت نکردند و یا اگر به انگیزه سیاسى مجبور شدند بیعت کنند، از همکارى با حکومت علوى سرباز زدند و پیوسته مترصد ضربه زدن به او و براندازى حکومتش بودند. امام(ع) درباره انگیزه مخالفت قریش مىفرماید: "ما تنقم مِنا قریش إلا أنّ اللَّه اخْتارنا علیهم فأدخلناهم فى حیّزنا؛ قریش با ما دشمنى نمىکند جز براى این که خداوند ما را به رهبرى و سرورى ایشان برگزید و ما آنان را زیر فرمان خویش کشاندیم".(2)
حضرت در پاسخ به این سؤال که چگونه مردم شما را از خلافت که حقتان بود بازداشتند؟ فرمود: "به خاطر خودخواهى بود که گروهى بخیلانه به خلافت چسبیدند (و حق را از ما گرفتند)".(3)
ابوسفیان سرکرده قریشیان و بنى امیه، پس از انتخاب عثمان به خلافت، بسیار خوشحال بود و در پوست خود نمىگنجید. وى در آن وقت نابینا بود و به مردى گفت او را به قبر حضرت حمزه عموى پیامبر اسلام(ص) برساند. وقتى به کنار قبر رسید، خطاب به حمزه گفت: حکومتى که با ضرب شمشیر به دست آوردید، امروز بازیچه دست غلامان ما شده است، سپس به قبر حمزه(ع) لگد زد.(4)
2- کینه توزى و انتقام جویى اعراب و قریش.
این انگیزه ریشهاش به جنگهاى صدر اسلام بر مىگردد. امام على(ع) در دفاع از پیامبر اسلام(ص) و برداشتن موانع تبلیغ و نشر اسلام، تعدادى از سران شرک و کفر را به هلاکت رساند. از این رو بسیارى از اعراب و قریشیانى که در جنگها از نزدیکان خویش، کسانى را از دست داده بودند، کینه حضرت را به دل گرفتند. آنان این کینه را پنهان نمىکردند، بلکه در محافل و مجالس ابراز مىکردند و پیوسته در صدد انتقام جویى از حضرت بودند. این واقعیت در قسمت هایى از دعاى ندبه آمده است: "در راه خدا خونهاى سران و گردن کشان عرب را به خاک ریخت و شجاعان شان را به قتل رساند و سرکشان آنها را مطیع ساخت (در نتیجه) دلهاى آنان را نسبت به خود پر از حقد و کینه از واقعه جنگهاى بدر و خیبر و حنین و غیر آنها ساخت".(5)
ابن ابى الحدید معتزلى درباره کینه توزى قریشیان نسبت به حضرت على(ع) مىگوید: "تجربه ثابت کرده که گذشت زمان موجب فراموشى کنیهها و خاموشى آتش حسد و سردى دلهاى پرکینه مىشود، ولى بر خلاف انتظار روحیه مخالفان على پس از گذشت ربع قرن (25 سال) عوض نشد و عداوت و کینهاى که از دوران پیامبر(ص) نسبت به على(ع) داشتند، کاهش نیافت و حتى فرزندان قریش و نوباوگان و جوانان آنان که شاهد حوادث خونین معرکههاى اسلام نبودهاند و قهر مانىهاى امام(ع) را در جنگهاى بدر و احد و... بر ضد قریش ندیده بودند، بسان نیاکان خود سرسختانه با على(ع) عداوت ورزیدند و کینه او را در دل داشتند".(6)
3- دنیاطلبى.
عدهاى با توجه به شناختى که از امیر مؤمنان على(ع) داشتند، به خوبى مىدانستند که اگر حکومت به دست حضرت بیفتد و امام قدرت اجرایى پیدا کند، اجازه دنیاطلبى و تعدّى به بیت المال را به آنان نمىدهد. این قبیل افراد مىدانستند تاب تحمّل عدل علوى را ندارند.
عدالت و دادگرى و سختگیرى و تقید کامل امام(ع) به رعایت اصول از عصر رسالت زبانزد خاص و عام بود.
در مواقع مختلف در زمان پیامبر، سختگیرى حضرت على(ع) را در موضع عدالت و بیت المال دیده بودند. مثلاً در جریان غنیمت یا جزیهاى که از یمن به دست آوردند، حضرت على(ع) متوجه شد که فرماندهان آن را بین سربازان تقسیم کردهاند، حضرت با شدت با آنها برخورد نموده و اموال را از همه سربازان و افسران پس گرفت. مسلمانان پیش پیامبر(ص) از حضرت على(ع) شکایت کردند، پیامبر در جوابشان فرمود: "از بدگویى درباره على(ع) دست بردارید که او در اجراى دستور خدا بسیار دقیق و سخت گیر است و هرگز در زندگى او تملّق و سازش وجود ندارد".(7)
4- عدم رشد سیاسى.
غاصبان خلافت و سیاست بازان و دغلکاران بازار سیاست، آگاهانه امامت را از مسیر خود منحرف کردند، چنان که على(ع) در خطبه شقشقیه مىفرماید: "ابوبکر با این که شایستگى و افضیلت مرا مىدانست، غصب خلافت نمود". توده مردم هم به لحاظ عدم رشد سیاسى و عدم درک صحیح از این که انحراف در مسئله امامت و رهبرى امت اسلام چه مصایبى به بار مىآورد، دنبال غاصبان خلافت را گرفتند. نه به توصیه و سفارش پیامبر اسلام(ص) عمل کردند و نه به دعوت على(ع) پاسخ مثبت دادند.
آنها تصور مىکردند مسئله خلافت و امامت بر جامعه اهمیت چندانى ندارد که آیا حضرت على(ع) به دست گیرد یا کسانى مانند ابوبکر و عمر (که از کهنسالان و پدر خانم پیامبر و از اوّلین مسلمانان بودند و به عقیده آنها به اندازه على(ع) شایستگى داشتند).
اگر جریان سقیفه و اتفاقاتى را که در آن جا اتفاق افتاد و نحوه انتخاب ابوبکر را مرور کنیم، مىبینیم به صورت برنامه طراحى شده، این مسئله اتفاق مىافتد و مسلمانانى که در آن جا حضور دارند، براى این که عقب نیفتند، زود تصمیم گرفته و بیعت مىکنند.
این عوامل چهارگانه باعث شد که به دستور رسول گرامى اسلام(ص) در مورد جانشینى و خلافت على(ع) عمل نکردند. نه تنها با حضرت بیعت نکردند، بلکه به زور شمشیر از حضرت براى خلیفه اوّل بیعت گرفته شد.
با توجه به این که ریشه اختلاف مذهبى بین شیعه و سنى، مسئله امامت .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. تفسیر نمونه، ج 15، ص 103.
2. مجله حکومت اسلامى، ج 18، ص 316، به نقل از شیخ مفید، ارشاد (ترجمه سید هاشم رسولى محلاتى، ج 1، ص 242).
3. نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 161.
4. عبدالفتاح عبدالمقصود، امام على بن ابى طالب، (ترجمه سید محمّد مهدى جعفرى) ج 1، ص 287.
5. مفاتیح الجنان، دعاى ندبه.
6. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 144، ذیل خطبه 211.
7. جعفر سبحانى، فروغ ولایت، ص 114.
در مورد کتاب های امامان(ع) در منابع روایی ده ها کتاب و تألیف از آنان یاد شده است. و این ها بر چند نوعند:
الف) برخی از این کتاب ها توسط امام پیشن نگاشته شده و به امام بعدی به عنوان میراث امامت منتقل شده و همین طور از امامی به امام دیگر رسیده، تا در دست امام دوازدهم حضرت مهدی(عج) قرار گرفته است.
ب) برخی از این ها با املای امام و با خط شاگردان نگارش یافته است.
ج) برخی با خط امامان(ع) برای هدایت افرادی خاص و یا در خواست عده ای و یا به صورت کلی نوشته شده است.
د) برخی از کتاب های منسوب به امامان(ع) روایات منتسب به آنان است که توسط دیگران در یک یا چند مجموعة روایی گردآوری شده است.
اینک به ذکر تعدادی از کتاب هایی که با یکی از مناسبت های مذکور به امامان(ع) منتسب است می پردازیم:
1ـ «الجامعه»: کتابی است که دربارة احکام حلال و حرام است که با املای پیامبر(ص) و خط علی(ع) نگارش یافته است. (1)
2ـ «الجفر» مندرجات این کتاب حوادث کائنات است و امام علی(ع) آن را در پوست بُز یا گوسفند نوشت. بدین جهت که بر پوست بُز (یعنی جفر) نوشته شد، آن را «جفر» نامیده اند.(2)
3ـ «کتاب علی»: در مورد این کتاب نوشته اند: این کتاب با املای پیامبر(ص) و خط علی(ع) نگارش یافته است و مشتمل بر مسائل مربوط به حلال و حرام است. این کتاب از امام قبلی به امام بعدی به عنوان میراث امامت منتقل شده و بارها مورد استشهاد امامان بعدی قرار گرفته است. برخی گفته اند: این کتاب همان کتاب جامعه است.(3)
4ـ «مصحف فاطمه»: برخی نوشته اند این کتاب کتابی است با املای پیامبر(ص) و خط علی(ع).(4)
برخی گفته اند: بعد از رحلت پیامبر(ص) خداوند فرشته ای را فرستاد تا حزن و اندوه حضرت زهرا(س) را بکاهد. وی با آن بانوی بزرگ هم صحبت شد و حاصل آن همین کتاب است که با املای حضرت زهرا(س) و خط علی(ع) نگارش یافته است.(5)
5ـ کتاب الاداب؛ این کتاب را از امام علی (ع) نقل کرده اند.
6ـ کتاب الفرائض؛ از امام علی (ع)
7ـ جمع القرآن و تأویله یا جمع القرآن علی ترتیب النزول؛ از امام علی (ع)
8ـ کتاب اعلی فیه ستین نوعاً من انواع علوم القرآن؛ از امام علی(ع).
9ـ کتاب فی زکاه الغنم، از امام علی(ع).
10ـ کتاب فی ابواب الفقه؛ از امام علی(ع).
11ـ کتاب آخر فی الفقه؛ از امام علی(ع).
12ـ عهدنامة مالک اشتر؛ ازامام علی(ع).
13ـ وصیت به محمد بن حنفیه؛ از امام علی(ع).
14ـ قضاوت های امیرالمؤمنین؛ (جمع آوری قضاوت های آن حضرت)
15ـ مسند امام علی(ع)، این کتاب را نسائی از روایات امام علی(ع) جمع آوری نموده است.
16ـ نهج البلاغه، سید رضی از سخنان حضرت علی(ع) آن را جمع آوری نموده است.
17ـ جنه الاسماء؛ از امام علی(ع).
18ـ غررالحکم و دررالکلم، عبدالواحد آمدی از کلمات حضرت جمع آوری نموده است.
19ـ کتاب معماهای علی(ع).
20ـ الامثال الامام علی بن ابی طالب.(6)
21ـ الصحیفه الکامله فی الادعیة؛ از امام چهارم(ع).
22ـ الصحیفه الثانیه السجادیه؛ جمع آوری توسط شیخ حُرّ عاملی.
23ـ الصحیفه الثالثه السجادیه؛ جمع آوری توسط میرزا عبدالله اصفهانی، معروف به افندی، صاحب ریاض العلما.
24ـ الصحیفه الرابعه السجادیه؛ جمع آوری توسط میرزا حسین نوری.
25ـ الصحیفه الخامسه السجادیه؛ جمع آوری توسط سید محسن امین، صاحب اعیان الشیعه.
26ـ رساله حقوق؛ از امام سجاد(ع).(7)
27ـ کتاب التفسیر؛ از امام باقر(ع).
28ـ رساله امام باقر(ع) به سعد الخیر.
29ـ کتاب الهدایه؛ از امام باقر(ع).(8)
30ـ ابیض، امام صادق(ع) فرمود: «نزد من جفر ابیض است و محتوایش: زبور داود، تورات موسی، انجیل عیسی،صحف ابراهیم و حلال و حرام و مصحف فاطمه است، مصحف فاطمه قرآن نیست، بلکه در آن هر حکمی که مورد نیاز بشر باشد، وجود دارد».(9)
در روایتی دیگر آمده است است که در مصحف فاطمه(س) اخبار کائنات مندرج است، نه حلال و حرام، همان گونه که در مصحف فاطمه بیان شد.
30ـ رساله امام ششم به نجاشی (والی اهواز) معروف به رساله عبدالله بن نجاشی.
31ـ توحید مفضل؛ امام صادق(ع) در مورد خداشناسی، املا نمود و مفضل بن عمر آن را به نگارش در آورد.
32ـ کتاب اهلیلجه؛ از امام صادق(ع).
33ـ کتاب مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، منسوب به امام صادق(ع).
34ـ نثر الدرر، منسوب به امام صادق(ع).(10)
35ـ وصیت به هشام بن حکم و ویژگی های عقل؛ از امام هفتم(ع).(11)
36ـ علل الاحکام الشرعیه؛ امام رضا(ع) در جواب مسائل محمد بن سنان نوشت.
37ـ العلل فضل بن شاذان؛ او از امام رضا(ع) استماع نمود و به نگارش در آورد.
38ـ رساله ذهبیه؛ در مورد طب از امام هشتم(ع).
39ـ فقه الرضا(ع).
40ـ صحیفه الرضا یا مسند الرضا از امام هشتم(ع).(12)
41ـ عیون اخبار الرضا؛ شیخ صدوق از روایات امام هشتم(ع) جمع آوری نموده است.
42ـ رساله جبر و تفویض؛ از امام هادی(ع).
43ـ اجوبه؛ پاسخ به سؤالات یحیی بن اکثم؛ از امام هادی(ع).
44ـ قطعه من احکام الدین؛ از امام هادی(ع).(13)
45ـ تفسیر؛ منسوب به امام حسن عسکری(ع).
46ـ مواعظ قصار؛ از امام حسین عسکری(ع).
47می شودـ رساله منقبت؛ از امام حسن عسکری(ع).
48ـ مکاتبات الرجال؛ از امام حسن عسکری(ع).(14)
در پایان بیان این نکته ضروری است که با توجه به فاصله زمانی بین زمان ما و زمان ائمه(ع) نیز با توجه به محدودیت های اطلاع رسانی زمان معصومان(ع) و با توجه به سیاست های حاکمان مبنی بر حصر امامان(ع) و ایجاد مزاحمت ها برای آنان و ... به روشنی نمی توان آثار نورانی آن بزرگ مردان را بر شمرد. بدین دلیل ابهام در انتساب برخی از کتاب ها وجود دارد و نمی توان به گونه جزم داوری نمود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 . محمد یعقوب کلینی، کافی، ج1، ص 239.
2 . حسن بن فروخ، بصائر الدرجات، ص 157 – 159؛ سید مرتضی عسکری، معالم المدرستین، ج 2، ص 223.
3 . محمد بن خالد برقی، المحاسن، ص 193.
4 . حسن فروخ، همان، ص 158 – 157.
5 . همان، ص 153؛ کافی، کلینی، ح 1، ص 24.
6 . سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 2، ص 332 و 333.
7 . همان، ص 475 و 476.
8 . همان، ص 518 ـ 521.
9 . کافی، ج 1، ص 240.
10 . سید محسن امین، همان، ص 518 ـ 521.
11 . همان، ص 539.
12 . همان، ص 566ـ 568.
13 . همان، ص 584.
14 . همان، ص 588.
ابتدا باید معنای ارثی بودن را ذکر کنیم تا معلوم شود آیا ارثی بودن دارای بار مثبت است یا منفی؟
ارثی بودن به معنای آن است که به دور از هر گونه معیار اساسی و صحیح، حکومت از کسی به خاندان وی منتقل شود. در بسیاری از نظام های شاهنشاهی و سلطنتی این شیوه حکمفرما است و بر اساس آن صلاحیت های لازم جهت ادارة جامعه و حکومت، به کلی از نظر دور مانده و فقط قدرت و سلطنت در یک خانواده، اصل حاکم بر همة ارزش ها و معیارها تلقّی می شود.
بدیهی است ارثی بودن به این معنا از نظر منطقی کاملاً نادرست و باطل می باشد. بهترین گواه بر بطلان این روش، نظام های موروثی حاکم بر جهان در طول تاریخ است که موجب سقوط و انحطاطات بسیاری گردیده است.
بررسی معیارهای اساسی امامت و رهبری در اسلام به خوبی نشان می دهد که اساساً اسلام با نظام موروثی کاملاً در تظاد و چالش است و چنین شیوه ای را بر نمی تابد. یکی از اهداف امام حسین(ع) از قیام خود، مبارزه با همین شیوه و تفکر بوده است.
مسئلة امامت و نبوّت که رسالتی بسیار سنگین و با اهمیت است، شرایط و لوازم متعددی دارد که برخی از آن ها اکتسابی است و برخی دیگر وابسته به طهارت نسل و شرافت معنوی، نیز تهذیب، خلوص و صفای باطن پدر و مادر و بلکه همه نیاکان است.
بنابراین اگر وجود آن امامان بزرگ در نسل واحدی را شاهدیم، از سویی به خاطر وجود تمام شرایط لازم معنوی به ارث رسیده از حضرت آدم(ع) تا آخرین امام در این خاندان شریف است؛ از سوی دیگر وابسته به کنش های اختیاری آنان است که در تمام لحظات عمرشان از هر گونه آلودگی دوری کرده و همواره جزء بندگان شایسته خدا بوده اند.
تنها راه اثبات امامت، نص پیامبر اکرم(ص) یا امام قبلی است، زیرا اگر امامت استمرار وظایف نبوت جز در مسئله وحی است و اگر امام باید معصوم باشد، باید منصوص نیز باشد،(1) زیرا عصمت امر درونی و باطنی است و تشخیص آن در توان مردم نیست. تنها خداوند است که می تواند معصوم را بشناساند.
بنابراین تعیین امام بر اساس توارث نیست و امام قبلی باید تصریح به نام امام بعدی کند و چنین قضیه ای اتفاق افتاده است. در این حال که فرزندان یک امام متعدد و بسیار هستند و هر کسی شایستگی این مقام را نداشته،به امامت منصوب نشده است.
------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1.محسن فرازی، بدایه المعارف الالهیه فی شرح عقائد الامامیه، ج 2، ص 111ـ 113؛ عبدالرزاق فیاض لاهیجی، گوهر مراد، ص 469؛ حسن علی، کشف المراد، ص 366.
قدس و منطقة فلسطین متعلق به مردم آن سرزمین است؛ همان گونه که در پاسخ به سؤال اوّل بیان شد، قبل از نقشة استعماری انگلستان و گسیل یهودیان صهیونیست از خارج به آن مکان اکثریت قاطع مردم فلسطین، مسلمان بودند، و دومین جمعیت دینی از آن مسیحیان بود، یهودیان در ردیف سوم قرار داشتند و آن هم با جمعیتی کمتر از 5% .
هر یک از این سه دین، اسلام، مسیحیت و یهود، در منطقة فلسطین مکان های مقدسی دارند که در جای خود محترم است و مسلمانان آن ها را حرمت می نهند و در طول تاریخ اسلامی نشان داده اند که زندگی مسالمت آمیز با پیروان دیگر ادیان و حرمت نهادن به مقدساتشان، سیرة آنان است.
این سخن درست است که بیت المقدس مدتی قبله مسلمانان بود که در سال دوّم هجرت قبله مسلمانان از آن مکان به "کعبه" تغییر یافت. در این شکی نیست، امّا چرا چنین شد؟ در این حکمتی وجود دارد که در ذیل بیان می گردد، لیکن این دلیل نمی توان باشد که بیت المقدس به مسلمانان تعلق نداشته باشد. توضیح این که:
بر اساس آیات و روایات، کعبه از زمان پیرایش زمینی و خلقت آدم ابوالبشر مکانی مبارک و مورد عنایت خداوندی بوده است. قرآن می گوید: "انّ اول بیت وضع للناس للذی ببکة مبارکاً و هدیً للعالمین؛(6) اولین خانه ای که برای عبادت عموم مردم اختصاص یافت، خانه ای در مکه (کعبه) که مبارک و مایة هدایت جهانیان است".
به مقتضای برخی روایات حضرت آدم کعبه را بنا کرد و خود بر گرد آن طواف نمود.(7)
بر این اساس، بدون شک اهمیت کعبه و قدمت آن بیش از "بیت المقدس" و مسجد الاقصی است و از این رو برای قبله قرار گرفتن سزاوارتر است، لیکن به خاطر مصالحی در اوایل ظهور اسلام، به طور موقت بیت المقدس به عنوان قبلة مسلمانان قرار گرفت. از جمله:
1ـ با توجه به این که کعبه متعلق به اعراب و مورد احترامشان بود، نماز خواندن به سمت بیت المقدس تعبد و ایمان خاصی را می طلبید و می توانست در جة ایمان و تسلیم اعرابی را که مسلمان می شدند، نشان دهد و مؤمن واقعی را از سایرین جدا کند؛ یعنی در واقع یک آزمون برای سنجش ایمان افراد بود. در این باره قرآن می گوید: "و ما جعلنا القبلةالتی کتبت علیها الاّ لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه؛(8) آن قبله ای را که قبلاً بر آن بودی ما تنها برای این قرار دادیم که افرادی را که از پیامبر تبعیت می کنند، از آنان که به گذشتة خود باز می گردند،مشخص کنیم".
2ـ در آن زمان، مکان بت های اصلی مشرکان و پرستش بت ها، کعبه بود، اولین و مهم ترین پیام دین اسلام مبارزه با بت پرستی و دعوت به پرستش خدای یگانة نادیدنی است،بدین جهت اسلام در آغاز برای جلوگیری از هر گونه توجه به بت ها و تثبیت عقیدة توحید در اذهان تازه مسلمانان (که اکثراً در گذشته بت پرست بودند)، مسلمانان در عبادتشان موظف شدند به سمت بیت المقدس و مسجد الاقصی که پایگاه دین توحیدی و معتقدان به توحید نماز گزارند تا از شائبه هر گونه توجه به بتها مبرا باشند.
به جز این دو حکمت مذکور، حکمت های دیگری نیز این خصوص بیان شده است که به جهت پرهیز از طولانی شدن از ذکر آن ها خودداری می نماییم.(9)
به هر حال حکم قبله قرار گرفتن بیت المقدس از احکام موقتی بوده که به تمام شدن مصلحت موقتش آن حکم نیز به پایان رسید.
یهودیان زمان پیامبر(ص) از تغییر قبله ناراحت شدند، آنان در آغاز مسلمانان را سرزنش می کردند که چرا بیت المقدس را قبله خودشان قرار داده اند و به مسلمانان گفتند: شما در داشتن قبله مستقل نیستید؛ و بعد از تحویل قبله به نوعی دیگر خرده گیری می کردند و می گفتند: چرا قبلة شما را تغییر دادید.(10) کسانی که بهانه جو باشند، در هر حال چیزی برای بهانه جویی پیدا می کنند.
حال بعد از بیان این سخن می گوییم: به فرض پذیرفتیم که به جهت تمسخر یهودیان قبله از بیت المقدس و مسجد الاقصی به مکه و کعبه تغییر کرد، این دلیل نمی شود که بیت المقدس به مسلمانان تعلق نداشته باشد. دین اسلام در راستای ادیان ادیان الهی و متکامل ترین آن ها قرار دارد. پیامبر اسلام(ص) خاتم و گل سرسبد سلسلة پیامبران است. به دستور اسلام مسلمان می بایست به تمامی کتاب های آسمانی پیشین و پیامبران گذشته ایمان داشته باشند (والمؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله)(11) بنابراین نباید در اصل ادیان توحیدی با شقاق و جدانگری نظر نمود، بسیاری از چیزهایی که یهودیان مقدس می شمارند مسیحیان و مسلمانان نیز مقدس می شمارند، چون که همه در یک خط هستند، آنان می بایست به حکم دین راستین خود به پیامبر اسلام(ص) ایمان آوردند. قدس و مسجد اقصی از قبل مورد احترام یهودیان، سپس مسیحیان بود، مسلمانان هم آن را محترم شمردند و دو جهت تقدس دیگر در فرهنگ اسلامی کسب نمود: یکی معراج و اسرای پیامبر(ص) از آن جا آغاز شد و دیگر قبلة اوّل مسلمانان قرار گرفت.
حال می گوییم:
اگر قدس به مسلمانان تعلق دارد، بدین جهت است که:
اوّلاً: دین اسلام در سیر تکاملی ادیان ابراهیمی است و مکان های مقدس در ادیان توحیدی قبل از اسلام، در نزد آنان مقدس است، بلکه پیروان و وارثان واقعی پیامبران پیشین مسلمانان هستند و به حکم دین اسلام می بایست مسلمانان به این مقدسات ارج نهند.
ثانیاً: در فرهنگ اسلامی دو جهت بر اهمیت و تقدس مسجد الاقصی و بیت المقدس افزوده شد، یکی واقعة معراج و اسری و دومی اولین قبلة مسلمانان بودن.
ثالثاً: ساکنان فلسطین که در آغاز یهودی بودند، سپس به دین حضرت مسیح و بعدها به دین اسلام گرویدند و قدس به مردمشان تعلق دارد، و آنان مسلمان هستند اکثریت قاطعشان پیرو دین اسلام شدند، دو دین یهود و مسیحیت در اقلیتند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
1- گوستاولبون، تاریخ تمدن اسلام و عرب، ص 155.
2- همان، ص 401.
3- همان، ص 405.
4- گیتا شناسی کشورها، شماره انتشاراتی 154، ص 221 - 227.
5- مجلسی، بحارالانوار، ج 74، ص 164.
6- آل عمران (3) آیة96.
7- کلینی، کافی، ج 4، ص 189.
8- بقره (2) آیة 143.
9- ر.ک: تفسیر نمونه، ج 1، ص 485 و 486.
10 بقره (2) آیة 142.
11- بقره (2) آیه 285.
پرسش:تفاوت اساسی ائمه معصوم با انسان های عادی در چیست؟ آیا می توان گفت آفرینش آنان با سایر انسان ها متفاوت است؟ چرا؟ عدل الهی در اختصاص امتیازات چه می شود؟ ارزش عصمت آنان به چیست؟
پاسخ:پیشوایان معصوم (ع) از نظر ویژگی های انسانی و زیست طبیعی ، نیز از جهت دارا بودن دو نیرو در درون ، نیروی غریزه و شهوت و نیروی عقل و از نظر باز بودن راه نیک و بد ، هیچ تفاوتی با انسان های دیگر ندارند ، همان گونه که در قرآن نیزخطاب به پیامبر آمده : بگو من بشری همانند شما هستم ....(1)
اما اینان برگزیدگان الهی و رسولان خداوند هستند ؛زیرا انسان هایی هستند که از میان دو نیرو عقل و شهوت ، عقل را بر شهوت و غضب حاکم کردند و تحت اختیار خود در آوردند.
مقام عصمت برخواسته از دو چیز است : آگاهی به حقیقت گناه ، تقوا .
معصومان کسانی هستند که در این دو مقام به مرتبه بالا دست یافته اند ، پس علت عصمت را دارا شدند و اگر چه در آنان ، نیرو و کشش به سوی گناه وجود دارد ، اما با وجود آن دو عامل قوی به آن رو نمی اوردند.
در عین حال برخی مقامات عصمت ، مانند عصمت در خطا ، اشتباه و بیان احکام الهی به آنان داده شد و اگر در ابتدای تولد تا پایان خداوند آنها را محافظت از گناه نمود ، به خاطر آن است که خداوند عالم است که آنان با اختیار خود از گناه مصون خواهند بود ؛ پس با این علم الهی آنان را از همان ابتدا اختیار و انتخاب نمود.
در پاسخ مفصل تر می گوییم: عصمت پیامبران و امامان گرچه یک موهبت الهی است امّا به لحاظ این که خداوند میدانسته که آنان منهای عصمت هم با دیگران در مراتب اخلاص و فداکاری فرق داشته ، از این رو، این موهبت را به آنها بخشیده است.
بنابراین معصومین«علیهم السلام» خود، شایستگی و ویژگیهای ذاتی برای قبول مقام عصمت داشتهاند و افاضه و موهبت الهی بیحساب و بدون جهت نیست.
ازسوی دیگر مصونیت معصومان در برابر گناه از مقام معرفت و علم و تقواى آن ها سرچشمه مى گیرد, درست همانند پرهیز از پاره اى از گناهان براى ما که به خاطر علم و آگاهى و ایمان و معرفت آن را ترک مى کنیم , مثلاً هرگز بابدن لخت و عریان , قدم در کوچه و خیابان نمى گذاریم , گروه زیادى از مردم نسبت به گناهانى مانند سرقت مسلحانه در شب یا قتل انسان هاى بیگناه یا انتحار و خودکشى مصونیت دارند و داراى حا لت درونى خاصى مى باشند که عوامل پیدایش این نوع گناهان در محیط ذهن آن ها, آن چنان محکوم و مورد تنفر می باشد که حتى به فکر آن نیزنمى افتند. در عین حال چنان نیست که قدرت بر این کار را نداشته باشد, بلکه او با توجه به پى آمدهاى کار, ترک را بر فعل ترجیح مى دهد و در طول زندگى گِرد چنین کارهایى نمى رود. انجام ندادن، مطلبى است و نداشتن قدرت , مطلبى دیگر. بنابراین بیشتر انسان ها از حد و درجه ضعیفی از عصمت برخوردارند.
به دیگر سخن : صدور چنین کارى از انسان هاى عاقل و علاقه مند به سلامت خود, به صورت محال عادى در مى آید, نه محال عقلى . باز به عنوان مثال ، محال عادى است که شخص عالم و مؤمنى شراب با خود به مسجد ببرد و در صف جماعت بنوشد, ولى مسلّماً این یک محال عقلى نیست , بلکه محال عادى است . تفاوت این دو محال بسیار روشن است . در اولى امکان انجام فعل محفوظ است , هر چند تحقق نمى پذیرد, ولى در دومى فعل امکان انجام ندارد. مثلاًخدا مى تواند افراد مطیع و فرمان بردار را به دوزخ بفرستد, در حالى که هرگز این کار را انجام نمى دهد. اقتضاى صفت عدل و حکمت این است که به انسان مطیع پاداش دهد, نه کیفر. بنابراین انجام ندادن فعل گواه بر عدم توانایى نیست . فردمعصوم اقدام به انجام کار خلاف و گناه نمى کند, هر چند اگر بخواهد, مى تواند مانند دیگران آن را انجام دهد.
ائمة اطهار(ع) وانبیا مانند بقیه مردم انسان هاى صاحب اختیار و اراده بوده اند. آنان مانند بقیه مردم می توانستند دنبال گناه و فساد بروند و می توانستند اهل صلاح و تقوا باشند.
از این جهت هیچ گونه ظلم یا تبعیضی از جانب خدا در حق مردم نشده است تا بگوییم خدا عادل نیست یا بگوییم آیا با عدل خدا سازگار است؟
.
عصمت معصومان نیز همین گونه است. یعنی ناشى ازعلم آنان به حقیقت وآثار و عواقب گناه است .با این تفاوت که آنها به تمام گناهان آگاهی دارند ونیز از ایمانی مستحکم برخوردارند که پشتوانه محکمی برای این علم می باشد. این علم قوى آثار شوم گناه را در نظر آن ها مجسم مى نماید و موجب می شود کهآنها گناه انجام ندهند . پس عصمت معصومان از دو چیز برخوردار است ، یکی علم و آگاهی از حقیقت و آثار گناه و دیگر ایمان محکم که آنها را از گناه باز می دارد ، بی آنکه اختیار آنها برای انجام یا ترک گناه سلب شده باشد.
.
از آن جا که منشأ عصمت «اراده و اختیار» آدمى است (2 )؛ هر انسان صاحب ارادهاى، مىتواند با ریاضت شرعى و تهذیب نفس، به مقام عصمت دست یابد. بنابراین خداوند هیچ کس را از رسیدن به مقام عصمت محروم نکرده است و عصمت منحصر به پیغمبران و امامان معصوم(ع) نیست (3).؛ چنان که حضرت مریم(س)، حضرت فاطمه(س) و مخلصینى دیگر (4).- که نه پیامبر بودند و نه امام - به مقام شامخ عصمت دست یافتهاند.
از طرف دیگر عصمت مراتب متعدد دارد و مقصود از عصمتِ معصومان، پیامبران و ائمه(ع) و حضرت زهرا(س)، تنها عصمت از گناهان - آن هم پس از سنین متعارف بلوغ و تکلیف نیست - بلکه عصمت از سهو و خطا و از زمان طفولیت را نیز در بر مىگیرد.
روشن است که چنین عصمتى در امت اسلام، منحصر در چهاره معصوم(ع) است. آن چه که در فضائل و مناقب ائمه(ع) آمده ، وسایل و زمینه های لازم براى امامت و پیشوایى آنان بوده است. آنان اگر بخواهند، پیشواى مردم باشند، باید داراى فضائل و کمالاتى باشند تا محبّت آنان در دل مردم قرار بگیرد و بتوانند الگو و مقتداى مردم باشند، اما این فضائل هیچگونه منافاتى با تساوى آنان با مردم در انجام یا ترک گناه ندارد.
همان طورى که من و شما باید تلاش کنیم تا نزد خدا مقرّب شویم، ائمه نیز باید با هواها و خواهش هاى نفسانى خود مبارزه کنند و دستورهاى خدا را انجام بدهند، بلکه وظایف و کارها و مسئولیت های آنان به جهت وظیفه سنگینی که دارند، سخت تر وطاقت فرسا تراز بقیه مردم است. چنین نیست که کسی به مقام عصمت رسیده و خیالش آسوده باشد ، بلکه با آزمون های سخت تر و سنگین تری روبرو هستند و با مصائب و مشکلاتی روبرو هستند که انسانه های عادی ندارند و در انجام عبادات هیچ کس به مقام آنان نمی رسد. و همین چیز ها است که عصمت آنان را تضمیین می کند و بر علم و ایمان شان می افزاید. عصمت دارای مراتب است و بالاترین مرتبه آن ، چیزی است که پیشوایان معصوم به آن دست یافته اند و مراتب پائین تر عصمت که عصمت از گناه باشد ، برای دیگران نیز دست یافتنی است.
بنا بر این معصوم بودن برخی و نبودن عده دیگری منافاتی با عدل الهی ندارد ؛ زیرا عدل آن است که هر کس در جایگاه حقیقی خود قرار گیرد وپیشوایان دینی با تلاش و اراده و اختیار خود به این مقام راه پیدا کرده اند. در واقع خداوند کسی را از دست یافتن به مقام عصمت محروم نکرد ، و مقام عصمت نیز مانند مراتب دیگر کمال انسانی دست یافتنی است . دیگران نیز می توانند با تلاش و مبارزه با نفس به یرخی از مراحل و مراتب عصمت دسترسی پیدا کنند.
پاورقی :
1- کهف (18) آیه 110.
2- پژوهشى در عصمت معصومان، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، چاپ اول، 1377، فصل سوم، صص 72 - 43.
3- تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج 9، صص 20-22؛ علامه طباطبایى، ولایت نامه، ترجمه همایون همتى، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، صص 58 – 48
4- علامه طباطبایى، المیزان، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ج 3، ص 205
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به پیامبر اسلام مطرح می شود.
تفاوت قرآن کریم با دیگر معجزههای الهی در این است که معجزههای غیر قرآنی در مقطع خاصی از زمان انجام گرفتهاند و پس از انجام معجزه توسط پیامبران الهی اثری از معجزه باقی نمانده است، مانند اژدها شدن عصای موسی، سخن گفتن حضرت عیسی در گهواره، زنده شدن مرده به اعجاز آن حضرت و ماجرای شق القمر که یکی از اعجازهای پیامبر اسلام است.
قرآن معجزه جاویدان است که پس از نزولش از ساحت قدس الهی تا انقراض عالم اعجاز آن باقی خواهد ماند. رسول خداصلی الله وعلیه وآله قرآن را معجزهای جاودانی و برهانی قاطع بر پیامبری خویش، به همه جهانیان و برای همیشه، عرضه داشته است. اکنون بعد از گذشت چهارده قرن، این ندای الهی هر صبح و شام به وسیله فرستندهها به گوش جهانیان میرسد و حجت را برایشان تمام می کند .
سرّ این که رسول گرامی اسلام با چنین معجزهای از دیگر پیامبران امتیاز یافته، این است که آیین او، آیین خاتم و جاودانه است، و آیین جاودانه نیاز به معجزهای جاودان دارد تا در عصر و نسلی برهان قاطع نبوت باشد.(1)
البته غیر از قرآن، معجزات دیگری از طرف حضرت در زمان خود صادر شده است و معجزه پیامبر منحصر در قرآن نیست. معجزاتی مانند شهادت سنگریزه به رسالت پیامبر و شق القمر که در قرآن به آن اشاره شده است.
اما اهمیت اسلام و معجزات پیامبر ، در معجزه جاودان آن یعنی قرآن است، زیرا معجزات دیگر تنها برای مردم زمان پیامبر می تواند مفید باشد و در ایمان آنها تأثیر داشته باشد، نه برای انسانها در عصرهای بعد، چون قابل مشاهده نیست.
اما اگر معجزهای باشد که برای دیگر انسانها و اکنون نیز قابل مشاهده باشد، اهمیت آن را بسیار بیشتر میکند.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1 - جعفر سبحانی، منشور عقاید امامیه، ص 122.
امیرالمؤمنین به معناى لغوى آن؛ یعنى امیر و فرمانده و رهبر مسلمانان.(1)
مطابق همین معناى لغوى به پیامبر اسلام (ص) مىتوان امیرمؤمنان؛ یعنى رهبر و فرمانده مسلمانان اطلاق نمود.
به خلفاى راشدین و خلفاى اموى و عباسى و یا همه کسانى که توسط شورا و اصحاب اهل حل و عقد انتخاب شدهاند، اطلاق مىگردد.(2) بر همین اساس است که خلفاى اسلامى خود را امیرمؤمنان مىخواندند.
اما این که در روایات عنوان امیرالمؤمنین از القاب خاص على(ع) شمرده شده است،(3) امیرمؤمنان در این روایات معناى ویژهاى دارد که آن معنا متضمن خلافت بلافصل است؛ با توجه به این معنا تنها شامل امام(ع) مىشود، چون جز او کسى لایق این مقام نیست.
در برخى از روایات بیان شده که حتى در زمان پیامبر، نیز توسط پیامبر از حضرت على(ع) به امیرمؤمنان یاد شده است. (4)
به همین خاطر، این لقب براى دیگران و حتى امامان معصوم(ع) اطلاق نشده است.
شخصى از امام صادق(ع) پرسید: آیا روا است که به امام زمان(ع) به عنوان "سلام بر تو، اى امیرمؤمنان" سلام یاد کرد؟ امام فرمود: نه، زیرا خداوند تنها على را به این لقب نامیده است. نه قبل او کسى به این لقب نامیده شده و نه پس از او. آن شخص پرسید: پس چگونه بر قائم آل محمد (ع) مىبایست سلام کرد؟ فرمود: مىگویید: السلام علیک یا بقیة الله".(5)
اختصاص لقب امیرالمؤمنین به امام على(ع) تنها با معناى متضمن خلافت بلافصل قابل توجیه است؛ یعنى بعد از پیامبر(ص) باید او امیر و حاکم مسلمانان بوده و مردم باید به این مهم آشنا شوند. شاید بر همین اساس باشد که پیامبر(ص) فرمود: "اگر مردم مىدانستند در چه زمانى على به این لقب ملقب گردید، هرگز منکر فضایل او نمىشدند، زیرا على در زمانى که آدم بین روح و جسد بود، ملقب به این لقب شد؛ زمانى که خداوند فرمود: آیا من پروردگار شما نبودم؟ گفتند: بلى. فرمود: من پروردگار شمایم و محمد پیامبر شما است و على امیر شما است".(6)
اما این که به پیامبر اسلام(ص) امیرمؤمنان گفته نمىشد، بدان جهت بود که عنوان "امیرالمؤمنین" به معناى خلیفه بلافصل و جانشین آن حضرت است.
طبیعى است که به خود حضرت، امیرمؤمنان گفته نشود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1 - دایرةالمعارف تشیع، ج2، ص 522.
2 - همان، ص 522 - 523.
3 - معارف و معاریف، ج2، ص 448؛ دایرةالمعارف تشیع، ج2، ص 522.
4 - بحارالانوار، ج35، ص 37، ارشاد مفید، ص 42.
5 - کافى، ج1، ص 411؛ بحارالانوار، ج24، ص 211؛ مظهر ولایت، ص 41.
6 - ینابیع الموده، 2، ص 63؛ بحارالانوار، ج9،ص 256؛ مظهر ولایت، ص 40.
به رغم آن که پیامبر اسلام میان همگان، به ویژه مسلمانان جایگاه بس بلند دارد، ولى بخش هایى از زندگانى حضرت ابهام دارد، یکى از بخشهاى زندگانى حضرت انجام فریضه حج تمتع و عمره است، در تاریخ زندگى پیامبر(ص) دقیقا روشن نیست که حضرت قبل و بعد از بعثت تا زمان هجرت چند حج عمره و تمتع انجام دارد، ولى آن چه مشهور است و مورخان و سیره نگاران به آن پرداختهاند، این است که حضرت بعد از هجرت یک عمره انجام داد (1) که از آن به عنوان «عمره القضاء» یاد مىشود.(2) و یک حج تمتع انجام داده که به عنوان «حجه الوداع» مشهور است.(3)
در سال ششم هجرى پیامبر(ص) با هزارو پانصد تن از یاران خود به قصد زیارت خانه خدا عازم مکه شد، ولى در آن سا ل به علت ممانعت مشرکان قریش این کار صورت نگرفت و حضرت با آنها به این صورت صلح نمود که این سال به مدینه بر گردند و سال دیگر به مکه آیند و سه روز مشرکان شهر مکه را تخلیه کنند، تا اعمال عمره را انجام دهند که به صلح حدیبه معروف شد.(4)
در هفتم ذى القعده پیامبر اسلام اعلام نمود، کسانى که در سال گذشته موفق به انجام عمره نشدند، مىتوانند به عمره بروند؛ از این رو دو هزار نفر از مسلمانان عازم مکه شدند و عمره را انجام دادند.(5)
پیامبر در ذوالقعده سال دهم هجرت دستور داد که در شهر مدینه و میان قبایل اعلان کنند که پیامبر امسال عازم زیارت خانه خدا است. این اطلاعیه، شوق و علاقه فراوانى را در دل گروه عظیمى از مسلمانان بر انگیخت و به دنبال آن هزاران نفر در اطراف مدینه خیمه زدند و همگى در انتظار حرکت پیامبر بودند(6) پیامبر اسلام(ص) با تعداد زیادى از مسلمانان عازم مکه شد و فریضه حج را انجام دادند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
1 - سیره ابن هشام، ج 4، ص 17؛ فروغ ابدیت، ج 2، ص 281 - 286.
2- فروغ ابدین، ص 257.
3 - همان، ص 457 - 465؛ معارف و معاریف، ج 4، ص 398.
4 - لغت نامه دهخدا، ج 6، ص 7729- 7773؛ فروغ ابدیت؛ از ص 183 به بعد.
5- مصطفى دشتى، معارف و معاریف، ج 7، ص 526؛ فروغ ابدیت، ج 2، ص 458.
6- فروغ ابدیت، ج 2، ص 457؛ سیره حلبى، ج 3، ص 289.
جنگهایی که پیامبر در آن شرکت داشت، نُه جنگ بود: بدر، اُحد، مریسیع، خندق، قریظه، خیبر، فتح مکه، حنین، و طائف.(1)
در سفرهایی که به منظور حمله بر دشمن اقدام میشد (که از آن به غزوه تعبیر میشود) .
مورخان بیست و هفت غزوه را نام بردهاند، بدین شرح:
1ـغزوه «وَدّان» معروف به غزوه «أبواء» ماه صفر سال دوم.
2ـ غزوه «بُواط» ربیع الاول سال دوم.
3ـ غزوه «عُشَیْره» جُمادی الأولى سال دوم.
4ـ غزوه «بَدْر أولَى» یعنی غزوه «سَفوان» جُمادی الآخِره سال دوم.
5ـ غزوه «بدر کُبرى» 17 رمضان سال دوم.
6ـ غزوه «بَنِی سُلَیْم» شوّال سال دوم.
7ـ غزوه «بَنِی قَیْنُقاع» شوّال سال دوم.
8ـ غزوه «سَویق» ذیالحجّه سال اوّل و دوم.
9ـ غزوه «غَطَفان» یعنی غزوه محرّم سال سوم.
10ـ غزوه «بَحْران» رَبیع الاخر سال سوم.
11ـ غزوه «اُحُد» شوّال سال سوم.
12ـ غزوه «حَمْراء الأَسَد شوّال سال سوم.
13ـ غزوه «بَنِی نَضیر» رَبیع الاوّل سال چهارم.
14ـ غزوه «ذات الرِّقاع» در سرزمین «نَخْل» جُمادی الاُولى سال چهارم.
15ـ غَزوه «بَدْر آخِره»، «بَدْر الْوَعْد»، «بَدْر الصَّفراء» شَعْبان سال چهارم.
16ـ غزوه «دَوْمَة الجَنْدَل» رَبیع الاوّل سال پنجم.
17ـ غزوه «خَنْدَق»، «أحزاب» شوّال سال پنجم.
18ـ غزوه «بَنی قُرَیْظَه» ذی قعده و ذی حجّه سال پنجم.
19ـ غزوه «بَنی لِحْیان»، غزوه «عُسْفان» جُمادی الاولى سال ششم.
20ـ غزوه «ذی قَرَد»، غزوه «غابه»، غزوه «فَزَع» جُمادى الاولى سال ششم.
21ـ غزوه «بَنی الْمُصْطَلِق»، غزوه «مُرَیْسیع» شعبان سال ششم.
22ـ غزوه «حُدَیْبِیّه» ذی قعده سال ششم.
23ـ غزوه «خَیْبَر» محرّم سال هفتم.
غزوه «عُمْرَةُ القَضاء» ذی قعده سال هفتم.
24ـ غزوه «فَتْح مکّه» رمضان سال هشتم.
25ـ غزوه «حُنَیْن» شوّال سال هشتم.
26ـ غزوه «طائف» شوّال سال هشتم.
27ـ غزوه «تَبوک» رَجب سال نهم.(2)
با دقت در این موارد معلوم میشود که برخی از این غزوهها به منظور جنگ و یا تاخت بر دشمن صورت نگرفته بود، مانند غزوه حدیبیه که پیامبر زیارت خانه خدا رفته بود، و نیز در برخی از مواردی که برای حمله صورت گرفت، جنگی اتفاق نیفتاد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1ـ اعیان الشیعه، ج 1، ص 353.
2ـ محمد معین، فرهنگ فارسی، ج 2، ص 2413؛ محمد نصیری، تاریخ تحلیلی اسلام، ص 215؛ محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام.
مباهله یعنی به یکدیگر نفرین کردن. جریان مباهلة پیامبر با مسیحیان نجران در24 ذی الحجة سال دهم هجری در مدینه به وقوع پیوست، بعد از آن که بزرگان مسیحی نجران به مدینه آمدندو با پیامبر به بحث و گفتگو دربارة حضرت عیسی (ع) پرداختند. پیامبر انحرافات آنان را گوشزد و آنان را به اسلام دعوت کرد، ولی نپذیرفتند و حاضر به مباهله شدند. پیامبر (ص) نیز پذیرفت. وقتی پیامبر همراه علی (ع) و فاطمه و حسین و حسین (ع) برای دعا و نفرین به صحرای اطراف مدینه آمدند، اسقفنجران گفت: چهرههایی را میبینم که اگر دست به نفرین بردارند، عذاب نازل میشود. از این رو با پیامبر صلح کردند.
مفسران و محدثان شیعه و سنی تصریح کرده اند که آیه مباهله (آیه 61 آل عمران) در حق اهل بیت پیامبر (ص) نازل شده است و پیامبر کسانی را که همراه خود به میعاد¬گاه برد، فرزندانش (حسن و حسین) و دخترش (فاطمه) و علی (ع) بودند. بر این اساس منظور از ابنائنا در آیه حسن و حسین هستند ، همان طور که منظور از نسائنا فاطمه، و منظور از انفسنا علی (ع) است.(1)
برخی از مورخان تعداد هیأت نمایندگی مردم نجران را شصت نفر یاد کرده اند که از مهم ترین و ارزنده ترین مردم نجران بودند در رأس آنان سه تن پیشوای مذهبی قرار داشت. که عبارتند از :
1 - ابوحارثه بن علقمه اسقف اعظم نجران که نماینده کلیساهای روم در حجاز بود
2 - عبدالمسیح رئیس هیئت نمایندگی که به تعقل و تدبیر و کاردانی معروف بود
3 - ایهم که فردی کهنسال و یکی از شخصیت های محترم ملت نجران به شمار می رفت.(2)
پینوشت=
1 . تفسیر نمونه، ج2، ص 44؛ المیزان، ج3 - 4 ، ص 223؛ دانشنامه قرآن، ج2، ص 1954؛ البرهان، ج2، ص 412؛ الکامل فی التاریخ ، ج2، ص 293؛ فروغ ابدیت ، ج1، ص 436.
2 . فروغ ابدیت ، ج1 - 2، ص 432 - 433.
1ـ سال و ماه ولادت
عموم سیرهنویسان عقیده دارند كه تولد پیامبر در عام الفیل، سال 570 میلادی بوده است. همچنین اكثر مورخان و محدثان اتفاق نظر دارند تولد حضرت در ماه ربیع الاوّل بوده، ولی شعیان روز تولد او را جمعه 17 ربیع الاوّل می دانند. مشهور میان اهل سنت این است كه ولادت حضرت، دوشنبه 12 همان ماه است.(1)
2ـ نامگذاری
بعد از گذشت هفت روز از ولادت حضرت، عبدالمطلب گوسفندی را كشت و برای حضرت عقیقه نمود. از عموم قریش دعوت كرد و نام فرزندش را "محمد" گذاشت. وقتی از وی پرسیدند: چرا نام "محمد" را انتخاب كردی، گفت: خواستم میان اعراب كم سابقه بوده و در آسمان و زمین ستوده باشد.
قرآن مجید، رسول خدا را با دو یا چند نام معرفی می كند. در سورههای آل عمران، محمد، فتح و احزاب، او را به نام "محمد" و در آیه 6 سوره "صف" "احمد" خوانده است. علّت داشتن دو نام این است كه مادر رسول خدا پیش از جدّش نام او را احمد گذارد(2).
3ـ ایام شیرخوارگی
پیامبر سه روز از مادر شیر خورد . پس از آن دو زن دیگر به نامهای ثوبیه و حلیمه حضرت را شیر دادند. ثوبیه چهار ماه حضرت را شیر داد . سپس حلیمه حضرت را شیر داد.(3) حلیمه می گوید: از روزی كه "محمد" را به خانه خود بردم، روز به روز خیر و بركت خانهام بیش تر شد.(4)
4ـ برگشت به دامن خانواده
رسول خدا حدود چهار سال نزد حلیمه بود. او در سال پنجم ولادت، حضرت را به مادرش برگرداند.
در سال هفتم ولادت مادرش "آمنه" وی را برای دیدن داییهایش به مدینه برد. هنگام بازگشت به مكه در منطقه "أبواء" درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد. آن گاه "أم أیمن" رسول خدا را با خود به مكه آورد.(5)
5ـ سرپرستی توسط ابو طالب
به گفته واقدی: هشت سال و هشت ماه و هشت روز از عمر رسول خدا سپری شده بود كه عبدالمطلب وفات یافت. از این به بعد سرپرستی حضرت را عمویش ابو طالب بر عهده گرفت. ابو طالب در سرپرستی حضرت نقش بنیادی داشت.(6)
6ـ سفر به شام
رسول خدا 12 یا نه ساله و به قول مسعودی 13 ساله بود كه همراه عموی خود "ابو طالب" كه با كاروان قریش برای تجارت به شام می رفت، رهسپار آن جا شد. این سفر در دهم ربیع الاوّل سال سیزدهم واقعه فیل اتفاق افتاد. چون كاروان به "بُصری" رسید، راهبی به نام "بحیری" حضرت را دید. وی كه از دانایان مسیحیت بود، از روی آثار و علایم، رسول خدا را شناخت و از نبوت آینده وی خبر داد و ابو طالب را به مراقبت و نگهداری حضرت سفارش كرد.(7)
پینوشتها:
1ـ جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج 1 ـ2، ص 151.
2ـ همان، ص 155 ـ 157.
3ـ محمد ابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص 56 ـ 57.
4ـ جعفر سبحانی، پیشین، ص 163.
5ـ محمد ابراهیم آیتی، پیشین، ص 58 ـ 59؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 116.
6ـ بحار الانوار، ج 15، ص 151، ترجمه تاریخ یعقوبی، ص 368.
7ـ محمد ابراهیم آیتی، همان، ص 61 ـ 62.
پیامبر اسلام از رحمت ورأفت عام و عطوفت تام بهره مند بودتا جایی که خداوند او را رحمة للعالمین یاد نمود . این رحمت و مهربانی اختصاص به مسلمانان نداشت. آن حضرت همان گونه که بر هدایت مردم مکه و بت پرستان تلاش بسیار داشت ، برای هدایت اهل کتاب نیز چنین بود و به تعبیر قرآن حریص بر هدایت مردم بود و این مسئله یکی از جلوه های اساسی رحمت او بر عالمیان است.
آن حضرت در برخورد انسانی و محبت به دیگران گوی سبقت را از همگان ربوده است. اینک نمونه ای از برخورد کریمانه پیامبر بامخالفان:
حسن سلوک و رفتارپیامبر اسلام با کفار مورد اذعان و اعتراف دشمنان آن می باشد. اما برخی از مورخان اروپایی مدعی اند این سلوک و رفتار انسانی پیامبر اسلام مربوط به زمانی است که اسلام ضعیف بود و چاره ای جز مدارا و ملاطفت نبود. این سخن نادرست است چرا که پیامبر در هنگامی که پیروز بود با دشمنانش بسیار مدارا نمود ، به عنوان نمونه به برخی از وقایعی را یاد می کنم که متعلق به زمانی است که قدرت و شوکت دشمنان و مخالفان در هم شکسته و رسول اکرم (ص) با اقتدار تمام بر اوضاع مسلط بود:
1. برخورد با کفار و مشرکان:
1. 1. هنگامی که پیامبر اکرم (ص) از غزوه ذات الرقاء بر می گشتند در مسیر برای اتراق زیر درختی مشغول استراحت شدند. جابر انصاری می گوید:
در این هنگام بود که حضرت پیامبر (ص) ما را فرا خواندند وقتی که خدمت آن حضرت (ص) حاضر شدیم فرد بادیه نشینی را مشاهده کردیم که در کنار پیامبر (ص) نشسته است آن حضرت (ص) فرمودند این شخص شمشیرم را بیرون کشیده که ناگهان بیدار شدم و خطاب به من گفت چه کسی تو را از دست من نجات می دهد. فرمودم خداوند و شمشیر از دستش افتاد.» جابر انصاری می گوید: «با این وجود حضرت پیامبر هیچ گونه عتاب و سرزنشی نکردند و او را آزاد کردند. (1)
1. 2. فتح مکه در سال هشتم هجری به وقوع پیوست، وقتی امر پروردگار عالم نسبت به تحکیم دین اسلام و تربیت مسلمین تحقق یافت و خداوند منان دل هایشان را برای تقوا آزمایش نمود و از طرفی دیگر کاسه ظلم و تجاوز قریش لبریز شد و در انکار آیات حقانی اسلام از هیچ کوششی دریغ نورزیدند که آنگاه اراده الهی بر این تعلق گرفت که کام پیامبر (ص) و اصحابش را با فتح مکه شیرین کند و کعبه را از لوث وجود بت و شرک، پاک نماید و مکه را به حالت اصلی آن برگرداند.
بهترین فرصت گرفتن انتقام از دشمنان روز فتح مکه بود. زمانی که آن حضرت (ص) و یارانش انواع واقسام کینه توزی را از سوی دشمنان خون آشام متحمل شدند.
قریش ایشان را ناسزا گفتند، تهدید کردند، برسر راه ایشان خار افکندند، بر بدن مبارک نجاست انداختند، ، به القاب بد نسبت می دادند، گاهی جادوگر می گفتند، گاهی دیوانه و گاهی شاعر، اما پیامبر رحمت در این هنگامه پیروزی رو به قریش کرد و فرمود :
یا معشر قریش ترون انی فاعل بکم ای گروه قریش نظر شما چیست من با شما چگونه رفتار خواهم کرد. قریش در حالی که بهت زده ، حیران و بیمناک بودند، گفتند: «خیرا اخ کریم و ابن اخ کریم» ما از شما انتظار خیر و نیکی داریم چون شما را برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود می دانیم. حضرت فرمودند: انی اقول لکم کما قال یوسف لاخوته لا تثریب علیکم الیوم اذهبوا فانتم الطلقاء من همان جمله ای را که یوسف به برادرانش گفت به شما می گویم امروز بر شما هیچ ملامت و مواخذه ای نیست بروید شما آزاد هستید.(2)
2. دربرخورد و رفتار با یهود و نصاری:
2. 1. در حیطه اخلاق گرامی آن حضرت (ص) فرق و تفاوتی میان کافر و مسلمان، دوست و دشمن و خویش و بیگانه وجود نداشت و آن ابر رحمت بر دشت و چمن به طور یکنواخت می بارید. یهود بغض شدید با آن حضرت (ص) داشت و تک تک وقایع تا زمان وقوع غزوه خیبر شاهد بر این امراست . مثلا یک بار یکی از یهود در بازار اظهار داشت«سوگند به آن ذاتی که موسی را بر تمام پیامبران برتری داده است» یکی از پرورش یافته گان مکتب نور و پروانه شمع نبوت آن را شنید و نتوانست آن را تحمل کند . از وی پرسید: آیا بر محمد (ص) نیز برتری داشت؟ او گفت آری: صحابی از شدت خشم سیلی محکم به سوی او روانه کرد. از آن جا که دشمن نیز به عدل و اخلاق منجی بشریت اعتماد داشت آن یهودی مستقیما به محضر ایشان رفت و از آن صحابی شکایت کرد. آن حضرت بر صحابی خشم گرفت و او را مورد سرزنش قرار داد (3)
2. 2. پسر یکی از یهودیان بیمار شد. پیامبر اکرم (ص) به عیادت وی رفت و او را به اسلام دعوت نمود او به سوی پدرش نگاه کرد گویا هدفش جلب موافقت پدر بود. پدرش گفت: آنچه ایشان به شما می گویند بپذیر چنانچه او مشرّف به اسلام شد و با ایمان از دنیا رفت (4)
3. مدارای آ ن ضرت (ص) نسبت به منافقین
وجود منافقان در مدینه به مراتب برای مسلمانان سنگین تر نسبت به حضور مشرکان مکه و یهود بود. اما اخلاق کریمه پیامبر اسلام با آنان نیز چون دیگران همراه با مدارا بود. به عنوان نمونه برخورد پیامبر با کارشکنی ها و اهانت های عبدالله بن ابی بن سلول سر دسته منافقان . یکی از اهانت های او به پیامبر اهانتش در غزوه بنی مصطلق بود. بدین شرح:
در ماه رجب سال ششم هجری به رسول خدا(ص) گزارش رسید که افراد قبیله «بنی مصطلق» از تیره «خزاعه» در تدارک جنگ با مسلمانان برآمدهاند. پیامبر فردی به نام «بریده» را برای کسب خبر به منطقه دشمن روانه کرد و او این گزارش را تایید نمود.
حضرت در نیمه شعبان ابوذر غفاری را جانشین خود در مدینه قرار داد و با سپاهی رهسپار «مریسیع» شد، پس از درگیری با «بنی مصطلق»، آنان با دادن ده کشته تسلیم مسلمانان شدند.در این نبرد عبدالله بن اُبی و دیگر منافقان شرکت داشتند. گروه نفاق در این نبرد به فکر تفرقه افکنی در سپاه پیامبر(ص) افتاد. در هنگام کشیدن آب از چاه دو نفر از یاران پیامبر(ص) یکی از مهاجران به نام «جهجاه به سعید» غلام عمر بن خطاب و دیگری از انصار به نام «سنان جهنی» مشغول گفتگو بودند به ناگاه فرد مهاجر کنترل خود را از دست داد و به روی فرد انصاری سیلی محکمی زد. در این موقع هر کدام به رسم جاهلی، اقوام و بستگان خود را فراخواندند، ناگهان دعوای دواین نفر به دعوای بین دو گروه از مهاجران و انصار تبدیل شد، هر گروه با شمشیرهای عریان، خود را برای خونریزی و برادر کشی آماده میکردند، در این هنگام پیامبر بزرگوار اسلام(ص) دخالت کرد و دعوا را پایان داد.
سردسته منافقان از فرصت به دست آمده بهرهبرداری کرد و در حضور جمع انصار بر ضد مهاجران و پیامبر سخنرانی کرد و گفت: «مهاجران بر ما غلبه کردند، ما از یاران محمد شدیم تا سیلی بخوریم، گویی سزای نیکی بدی است. اگر به مدینه برگردیم عزیز را ذیل میکنیم و...»
در این مجلس جوان مسلمانی به نام «زید بن ارقم» از این اهانت سخت ناراحت شد و با عبدالله به نزاع پرداخت و گفت: «ذلیل و بیچاره تو هستی، نه محمد(ص)! او عزیز است و...» عبدالله بر سرش فریاد کشید و «زید» نزد رسول خدا(ص) رفت و فتنه عبدالله را برای حضرت بیان داشت.
پیامبر به سبب مصالحی سخن زید را تأیید نکرد. خلیفه دوم، عمر، به پیامبر پیشنهاد کرد که شر عبدالله را از سر مسلمانان به وسیله یک مسلمان انصاری بر طرف کند، اما پیامبر نپذیرفت و فرمود:
«در این موقع شایعهپردازان میگویند: محمد یاران خود را میکشد.»
پیامبر(ص) از عبدالله جریان را پرسید، وی گزارش زید را تکذیب نمود.
پیامبر(ص) فرمان حرکت صادر کرد «اسید بن حضیر» بزرگ خزرجیان خدمت ایشان رسید و عرض کرد: «هرگز شما در چنین اوضاعی که هوا به شدت گرم است، فرمان حرکت صادر نمیکردید»
پیامبر(ص) فرمود: «مگر سخن «عبدالله» را نشنیدید که چه گفت...»
هنوز سپاه اسلام به مدینه نرسیده و یا به نقلی، تازه به مدینه رسیده بود که وحی ناز شد و سخن زید بن ارقم «را تصدیق نمود و عبدالله رسوا شد. سوره منافقین نازل شد و با شدت تمام حزب نفاق را کوبید و نقاب را از چهره عبدالله برداشت.
اینک برخی از آیات سوره منافقان که در این باره نازل شد:
«إذا جاءک المنافقون قالوا نشهد إنّک لرسول الله والله یعلم إنّک لرسوله والله یشهد إنّ المنافقین لکاذبون؛ آن گاه که منافقان نزد تو آمدند و گفتند: گواهی میدهیم که تو پیامبر خدا هستی و خدا میداند که تو پیامبر هستی، خدا گواهی میدهد که آنان دروغ میگویند».
«اتخذوا أیمانهم جُنّةً فصَدّوا عن سبیل الله إنّهم ساء ما کانوا یعملون؛ سوگندهیا خود را سپر جان خود قرار دادهاند. خود و دیگران را از پیروی راه خدا باز داشتهاند، آنان چه کار بدی انجام دادهاند».
«هم الذین یقولون لا تُنْفقوا على مَن عند رسول الله حتى یَنْفَضّوا ولِلّه خزائن السماوات والأرض ولکِنّ المنافقین لا یفقهون؛ آنان کسانی هستند که میگویند: به یاران پیامبر انفاق نکنید تا از اطراف او پراکنده شوند (ولی آنان کور خواندهاند) برای خدا است گنجینههای آسمانها و زمین، منافقان نمیفهمند».
«یقولون لئن رجعنا الى المدینة لیُخْرجَنّ الأعزّ منها الأذلّ وللّه العزّة ولرسوله وللمؤمنین ولکنّ المنافقین لا یعلمون؛ میگویند: اگر به مدینه بازگردیم، عزیز ما ذلیل را بیرون میکند، عزت برای خدا و رسول اوست ولی منافقان نمیدانند».
با نزول این آیات، منافقان به ویژه رهبر آنان «عبدالله بن ابی» رسوا شدند. عدهای به عبدالله گفتند که برو نزد پیامبر(ص) و عذرخواهی کن تا برای تو دعا و استغفار نماید.
عبدالله در پاسخ برآشفت و گفت: به من گفتید، که مسلمان بشو، مسلمان شدم، گفتید که زکات بده، زکات دادم، اکنون میگویید بر او سجده کنم، من این کار را نمیکنم.
قرآن در این باره میگوید:
«و إذا قیل لهم تعالوا یستغفر لکم رسولُ الله لَوَّوْا رؤسَهم ورأیتَهم یصدّون وهم مستکبرون؛ وقتی به آنان گفته شد که بیایید پیش رسول خدا تا برای شما از خداوند آمرزش بطلبد، سرهای خود را به عنوان اعتراض بر میگردانند و متکبرانه خود را از پیروی راه خدا باز میدارند».(5)
4. شفقت بر غلامان
اما اخلاق و رفتار آنحضرت (ص) با بردگان مقهور مانند دیگر انسان ها احرار یکسان بود. پیامبر اکرم (ص) بر غلامان شفقت خاصی داشتند غلامانی که آن حضرت (ص) می گرفتند آنان را آزاد می کرد، لیکن آنان نمی خواستند از سفره احسان و کرم ایشان دور شوند و پدر و مادر قبیله و تمام وابستگان خود را رها نمایند و تمام عمر در خدمت آن حضرت می ماندند. به عنوان مثال زید بن حارثه غلام آن حضرت (ص) که آزاد شد پدرش آمد تا او را با خود ببرد ولی او آستانه رحمت منجی عالم بشریت را بر بودن در سایه عطوفت پدر ترجیح داد.
همیشه پیامبر (ص) در رابطه با غلامان توصیه خیر می کرد. جابربن عبد الله انصاری روایت می کند که رسول اکرم (ص) در رابطه با غلامان و کنیزان توصیه به نیکی می کرد و می فرمود: اطعموهم کما تاکلون و البسوهم من لبوسکم و لاتغذبوا خلق الله عز و جل از آن چه می خورید به آنان بخورانید و از آن چه می پوشید آنان را نیزبپوشانید و خلق خدا را شکنجه ندهید. .(6)
5. رحم و مهربانی سرور کائنات بر حیوانات
رسول اکرم با وجود دلیری و شجاعت بی مثالش بر حیوانات بی نهایت ترحّم داشت. رقیق القلب و مهربان بود. زود اشکشان جاری می شد. جور و ستمی را که مدت ها میان عرب نسبت به حیوانات رائج بود از بین برد و رسم شوم تعلق گردن بند بر گردن شتر را زائل کرد. رسم جاهلیت خوردن گوشت حیوانات زنده بدون ذبح را از بین برد. (7)
شداد بن اوس می گوید: که آن حضرت (ص) فرمود: ان الله کتب الاحسان علی کل شیء فاذا قتلتم فاحسنوا القتلة و اذا ذبحتم فاحسنوا الذبحتة و لیحد احدکم شفرته و لیرح ذبیحته همانا خداوند در هر مورد احسان ونیکی را لازم قرار داده است پس هر وقت حیوانی را ذبح می کنید با روش اسلامی آن را ذبح کنید و با تیز کردن کارد به ذبیحه راحتی برسانید. (8)
از آن چه گذشت جلوه های حلم و عفو تسامح و گذشت آن حضرت بیان شد و معلوم گردید که آن حضرت (ص) گنجینه رحمتی برای دوست و دشمن کافر و مسلمان مرد و زن آقا و غلام و انسان و حیوان... به طور یکسان بودند.
شخصی از محضر ایشان برای کسی درخواست دعای بدکردند که این تقاضا مورد طبع آن حضرت (ص) نبود و فرمود : من در جهان برای نفرین نیامده ام بلکه رحمتی برای عالمیان قرار داده شدم و مبعوث گردیده ام.(9)
آن حضرت به جهانیان این پیام را اعلان نمود: لا تباغضوا و لا تحاسدوا و لا تدبوا و کونواعباد الله اخوانا با یکدیگر بغض و کینه نداشته باشید نسبت به یکدیگر حسد نورزید و به یکدیگر پشت نکنیدو همه بندگان خدا و با یک دیگر برادری کنید. (10)
پی نوشت ==
1- السیرة النبویة ، الصلابی، جزء الثانی ، ص 25 .
2- زاد المعاد، ج 1، ص 424.
3- صحیح بخاری.
4- فروغ جاویدان ج 2.
5- تفسیر مجمع البیان، ج 10، ص 293؛ تاریخ الخمیس، ج 1، ص 471؛ سیره حلبی، ج 2، ص 302، به نقل از منشور جاوید، ج 4، ص 82 تا 84.
6- البخاری فی الادب المفرد ص 3.
7- صحیح مسلم، باب الزینة.
8- همان، باب الامر احسان الذبح.
9- زرقانی 9/289
10- بخاری باب الهجرة ص 897.
عفو ابوسفیان در راستای، عفو عمومی پیامبر(ص) شکل گرفت. پیامبر بعد از فتح مکه دستور عفو همگان – جز چند نفر – را صادر نمود.(1 ) این در حالی بود که هر کدام از قریشیان و مشرکان در آزار و اذیت پیامبر و مسلمانان نقش داشتند، چه آنانی که به گونۀ مستقیم در جنگها شرکت داشتند و چه کسانی که زمینه و بستر جنگ واذیت مسلمانان را فراهم کرده بودند. پیامبر به قریشیان فرمود: «شما مردم هموطنان بسیار نامناسبی بودید. رسالت مرا تکذیب نمودید و مرا از خانهام بیرون کردید، ولی با این حال من همۀ جرایم شما را بخشیده و بند و بردگی را از پای شما باز و اعلام میکنم که دنبال زندگی خود بروید، همه آزادید.»(2)
کلمات پیامبر بیانگر اذیت شدن وی توسط قریشیان است، نیز بیانگر آن است که اسلام دین انتقامجویی نیست، بلکه آن چه در اسلام محوریت دارد، صلح و رأفت است، از این رو در قرآن از پیامبر(ص) به عنوان «رحمة للعالمین» (3) یاد شده است.
ابوسفیان به رغم آن که در راه اندازی جنگ و توطئهها علیه پیامبر و مسلمانان نقش داشت، ولی به صورت ظاهر پیش از فتح مکه با خانوادهاش اسلام آورد. اسلام آوردن وی موجب شد که گذشته او نادیده گرفته شود. آن چه که در اسلام ملاک است، وضعیت فعلی انسانها است. هرگاه شخصی اسلام را پذیرفت، در زمره مسلمانان قرار میگیرد و احکام اسلامی شامل او میگردد؛ از این رو پیامبر(ص) و ائمه(ع) مأمور بودند طبق ظواهر عمل نمایند.
در جنگ و حکومتداری و اجرای احکام الهی طبق ظواهر عمل کرده و مأمور به بررسی باطن و ماهیت انسانها نبودند.
پیامبر بر اساس آموزه های دینی ابوسفیان را عفو نمود . افزون بر آن ابوسفیان از شخصیت های سیاسی و اجتماعی و از بلند پایگان قریش بود. و یکی از چند تنی بود که طرفداران و بستگان زیادی داشت، از این رو قتل و یا محاکمه وی موجب میشد طرفدارانش به حمایت از او بپردازند و جنگ و خونریزی به وجود آید، حتی ممکن بود طرفداران او برای اسلام نو پا مشکل ایجاد کنند، و این در حالی بود که اسلام نیاز به حمایت همه جانبه مردم داشت و جنگ یکی از آسیبهای جدی برای اسلام محسوب میگردید.
شاید به خاطر جذب طرفداران وبستگان ابوسفیان بود که پیامبر(ص) خانه وی را محل امن قرار داد که اطرافیان و طرفداران ابوسفیان به خانهاش آمده و اسلام بیاورند.
همچنین پیامبر به ابوسفیان برخی از مسئولیتها را واگذار نمود، چنانکه وی را به امارت نجران منصوب کرد.(4) و در جنگ حنین فرماندهی گروهی جنگجو را بر عهده داشت.
عفو اباسفیان توسط پیامبر(ص) مبتنی بر مصالح و رحمت اسلامی بود . این رویکرد معقول و منطقیترین راهکاری بود که توسط پیامبر به کار گرفته شد.
پیامبر(ص) او را محاکمه نکرد، چرا که آن کارهایش در دورۀ پیش از اسلام بود. طبق قانون «الاسلام یجب ما قبله»(5) آنچه قبل از اسلام انجام داد، با اسلام آوردنش بخشیده میشود. او را محاکمه نکرد ، همان گونه که افراد دیگری به خاطر کارهایی که پیش از اسلام آوردن انجام دادند، محاکمه نشدند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
1 – تارخ طبری، ج 2 ، ص 327؛ مغازی واقدی، ج 2 ، ص 821 .
2 – فروغ ابدیت، ج 1 – 2 ، ص 337 – 338 .
3 – انبیا (21)، آیه 107.
4 – دایره المعارف بزرگ اسلامی، ج 5 ، ص 557.
5 – مستدرک الوسایل، ج 7، ص 448.
پرسش:اخیرا دریکی از کتابها در رابطه با طایفه بنی قریظه چیزهایی خوانده بودم كه ابتدا آنها را باور نكردم . ولی بعد از تحقیق در اینترنت پی بردم كه حقیقت دارد. این درست كه آنها خیانت كرده بودند و تسلیم هم نشدند اما آیا همه آنها مستحق گردن زدن بودند و زنانشان مسثحق فرخته شدن به عنوان برده؟
پاسخ:
برای روشن شدن موضوع ورفع ابهام باید به نکات زیر توجّه کرد:
1ـ میان پیامبر اسلام(ص) و بنیقریظه و دو طایفه دیگر بهود، پیمانی منعقد شده بود که براساس آن، تعهد کرده بودند که هرگز علیه پیامبر و یاران وی قدمی برندارند و با دست و زبان به آنان صدمهای نرسانند، نیز اسلحه و مرکب در اختیار دشمنان حضرت قرار ندهند و اگر برخلاف این رفتار نمودند، پیامبر با آنان همانند دشمن رفتار نماید.
2ـ یهود بنیقریظه، در جریان جنگ احزاب، شهر مدینه را دچار ناامنی کردند و برای ترساندن مسلمانان به خانههای آنان ریختند. اگر مراقبت پیامبر نبود و گروهی را برای استقرار امنیت در شهر، از لشکرگاه به داخل شهر اعزام نمیکرد، چه بسا نقشه شوم بنی قریظه عملی میشد و شهر به دست آنان سقوط میکرد و مجاهدان مسلمان را میکشتند و اموالشان را به غنیمت میگرفتند و زنان و اولاد آنان را اسیر میکردند.(2)
3ـ حکم تورات درباره جنگ چنین است: «هنگامی که به قصد نبرد، آهنگ شهری نمودید، نخست آنان را به صلح دعوت نما، و اگر آنها از در جنگ وارد شدند، شهر را محاصره کن و چون بر شهر مسلط گشتی، همه مردان را از دم تیغ بگذران، ولی زنها و کودکان و حیوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را به عنوان غنیمت بردار».(3)
4ـ به روایت تاریخ مجازات یهودیان بنیقریظه، براساس داوری سعد معاذ، رئیس طایفه اوس انجام شد. سعد با بنیقریظه همپیمان بود و بنیقریظه پذیرفتند به هر صورت که سعد داوری کند، بپذیرند. او داوری کرد مردان آنان که در توطئه شرکت داشتند، کشته شوند؛ زنان و کودکان اسیر گردند؛ اموالشان در اختیار مسلمانان قرار گیرد.(4)
5ـ پیامبر پذیرفته بود که یهود بنی قریظه با وجود خیانتی بزرگی که کرده بودند، میتوانستند اسلام بیاورند، تا از جنایات آنان صرف نظر کند و آنان به زندگی خود ادامه دهند، ولی لجاجت کرده، بر دشمنی نسبت به اسلام پافشاری کردند!(5)
6ـ پیش از بنیقریظه، پیامبر(ص) یهودیان بنیقین قاع و بنیالنضیر را بخشید اما آنان رفتند و کفار قریش را تحریک کردند، که جنگ بدر و احزاب را علیه مسلمانان راه انداختند و صدمات و خسارات زیادی به مسلمانان وارد شد! اگر مجدداً به یهودیان اجازه میدادند که از مدینه خارج شوند، باز علیه مسلمانان دست به توطئه و دشمنی میزدند.
7ـ گزارشها درباره تعداد کسانی که کشته شدند، بسیار متفاوت است. حداکثر یک هزار تن و حداقل چهل تن ذکر شده است. ناهمگونی آمار، درستی گزارشها را زیر سؤال میبرد.(6)
موضوع دیگری که باید به آن توجه نمود، این است: آیا کسانی که کشته شدند، جنگجویان و توطئهگران بنیقریظه بودند، یا دیگران نیز بودند؟
8ـ یهودیان، در طول تاریخ سعی کردهاند که مظلوم نمایی کنند و آمار کشتههای خود را که توسط مخالفان به قتل رسیدهاند، همچنین چگونگی کشته شدن آنان را به صورتی جلوه دهند که نشانگر مظلومیت و مقاومت آنان در راه عقیده و ایمان باشد! بر همین اساس درباره کشته شدگان یهود در جنگ جهانی دوم، آمار بسیار متفاوت و اغراق آمیز است. برخی شش میلیون، بعضی هشت میلیون و حتی نه میلیون تن آمده،گروهی تعداد کشتهها را در اردوگاه «آشویتس» یک میلیون و 350 هزار تن نوشتهاند! در اردوگاههای دیگر اختلاف نقلها متجاوز از یک میلیون تن ذکر کردهاند.(7)
در اینکه تعدادی از جنایتکاران و توطئهگران یهودیان بنیقریظه کشته شدهاند ، تردیدی نیست، ولی چند نفر و چه افرادی بودند، توسط چه کسانی و چگونه کشته شدند، جای بحث و تردید فراوانی است.
از روحیه پیامبر(ص) و عفو و بخشش حضرت، میتوان برداشت کرد، سران یا جنگ جویانشان (8) ( که تعدادشان محدود بود) کشته شدهاند.
یادآوری این نکته ضروری است که همه جا، جای عفو و بخشش و ترحم نیست. پیامبر در موردی که آثار تربیتی و اخلاقی وجود داشت، نیز عفو و گذشت، سبب جرأت و جسارت دشمن نمیشد، نهایت عفو و گذشت را داشت اما در جایی که عفو و گذشت، موجب جرأت و توطئه چینی میشد، یا عواقب و آثار نامطلوب و غیر قابل جبرانی داشت، براساس جرم و جنایتی که انجام شده بود، حکم الهی را اجرا میکرد. جریان بنیقریظه از این گونه موارد بود.
پینوشتها:
1. جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج1، ص 466.
2. همان، ص 155.
3. تورات، سفر تثنیم، فصل 20.
4. ارشاد مفید، ج1، ص 98 ـ 99.
5. همان، ص 103.
6. مصطفی صادقی، پیامبر(ص) و یهود و حجاز.
7. همان، ص 183.
8. جعفر مرتضی، الصحیح من سیرةالنبی الاعظم، ج12، ص 117.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به حضرت زهرا(سلام الله علیها)مطرح می شود.
پرسش : چرا قبر حضرت زهرا(س) تا حالا مخفى مانده است؟ مگر حضرت علی(ع) را همین طور (مخفی) دفن نکردند؟ چرا قبر ایشان مخفى نماند؟
پاسخ: از کوششى که در پنهان داشتن این مزار به کار برده شد، معلوم مى شود که خانواده پیامبر(ص) در این باره، نگرانى هایی داشتند. حال این نگرانىها براى چه بود، درست نمى دانیم. یک قسمت آن ممکن است به خاطر اجراى وصیت حضرت زهرا(س) باشد، زیرا آن حضرت نخواسته بود کسانى که از آنان ناخشنود بود، در تشییع جنازه، نماز و مراسم دفن او حاضر شوندو با این کار می خواست اعتراض و ناخشنودی خود را از آنان به همه اعلام نماید .
امّا آثار قبر را چرا از میان برده اند و یا چرا پس از به خاک سپردن او صورت هفت یا چهل قبر در گورستان بقیع و یا در خانه او ساخته اند؟ چرا این همه اصرار در پنهان داشتن مزار او به کار رفته است؟ نمی دانیم . اگر در سال چهلم هجرى فرزندان حضرت فاطمه(س)، قبر پدر خویش حضرت علی(ع) را از دیده مردم پنهان کردند، حضرت علی(ع) در این خصوص وصیّتى نکرده بود، بلکه از بى حرمتى مخالفان و خوارج مى ترسیدند، زیرا وضع مدینه در چهل روز یا حداکثر هشت ماه پس از مرگ پیامبر(ص) فرق مى کرد با وضع کوفه در سال چهلم هجرت. آن ها که بر سر مسائل سیاسى و احراز مقام با علی(ع) کشمکش داشتند، کسانى نبودند که در سال یازدهم هجرى در مدینه حاضر بودند، و آنان که در مدینه حاضر بودند، حساب حضرت علی(ع) را از فاطمه زهرا(س) جدا مى کردند و براى رعایت ظاهر هم که بود، به دختر پیامبر(ص) حرمت مى نهادند.
نیز این را نمى توانیم بپذیریم که مرور زمان یا فراموشى راویان، موجب معلوم نبودن قبر زهراى مرضیه(س)شده است، چرا که محلّ قبر دو خلیفه کنار قبر پیامبر(ص) معیّن است و قبر فرزند زهراى اطهر(امام حسن) را که در بقیع آرمیده است، مى توان روشن ساخت. پس موجب این مخفى کارى چیز دیگرى است؛ همان سببى که آن بانوى بزرگوار به زنان عیادت کننده فرمود: «دنیاى شما را دوست نمى دارم و از مردان شما بیزارم». او مى خواست دور از چشم حقّ ناشناسان به خاک رود و حتّى مزار او پنهان باشد.
پنهان داشتن قبر دختر پیامبر(ص)، ناخشنود بودن او را از ستمگران برای همیشه تاریخ نشان مى دهد . در واقع قبر مخفی زهرا (س) سند مظلومیت و ظلمی است که به خاندان پیامبر روا شد و فریاد اعتراض ایشان به غاصبان خلافت ، تا همیشه تاریخ است .
باشد تا فرزند برومند آن حضرت، امام زمان(عج) ظهور کند و انتقام مظلومیّت او و شوهر بزرگوارش امام علی(ع) را بگیرد.
فدک از بیت المال نبود که متعلق به همه مسلمانان باشد، بلکه از اموالى بود که اختصاص به پیامبر اسلام داشت، که هر جا صلاح میدانست، به مصرف مىرساند به عبارت دیگر: فدک از اموال خالصه پیامبر (ص) بود.(1)
اموال خالصه به اموالى گفته مىشود که متعلق به حاکم اسلامى است و پیامبر (ص) به عنوان ولىّ مسلمانان در آن تصرف مىکند و مصرف پیامبر در امور جنگى و غیره نیز به صلاح دید ایشان بوده است.
در مباحث فقهى بابى است به نام "فیئ" که در کتاب جهاد و یا احیاناً در باب صدقات از آن بحث مىشود: "فیئ" در لغت به معناى بازگشت است و مقصود ازآن سرزمین هایى است که بدون جنگ و خونریزى به تصرف حکومت اسلامى در آید و ساکنان آن تحت شرایطى تابع حکومت اسلامى شوند. این نوع اراضى که بدون مشقت و جنگ در اختیار پیامبر قرار مىگرفت، مربوط به حکومت اسلامى بود و سربازان مسلمان در آن حقى نداشتند. پیامبر (ص) در آمد آنها را در مصالح اسلامى به مصرف مىرساند و گاهى میان افراد مستحق تقسیم مىکرد.(2)
محدثان و سیره نویسان اتفاق دارند که فدک "فیئ"بود، از این رو از اموال خالصه پیامبر مىباشد، زیرا فدک هرگز به جنگ و غلبه فتح نشد، بلکه هنگامى که خبر شکست خیبریان به دهکده فدک رسید، اهالى آن جا حاضر شدند با پیامبر از در صلح وارد شوند و نیمى از اراضى فدک را در اختیار حضرت بگذارند و در برابر آن در انجام مراسم مذهبى خود کاملاً آزاد باشند و متقابلاً حکومت اسلامى امنیت منطقه آنان را تأمین کند. طبق صریح آیات و روایات این گونه سرزمینها از اموال خالصه حاکم اسلامى است. در آیههاى 6 و 7 سوره حشر مىخوانیم: "آنچه را خداوند به رسولش از آنها (یهودیان) باز گرداند، چیزى است که شما براى به دست آوردن آن (زحمتى نکشیدید، نه اسبى تاختید و نه شترى... آنچه را خداوند از اهل این آبادىها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و رسول و خویشاوندان... او است
مضمون آیه این است: اگر کفار، بدون جنگ چیزى را براى صلح و تسلیم شدن دادند، مانند سایر غنایم جنگى نیست که یک پنجم آن خمس و چهار پنجم آن میان مجاهدان تقسیم شود، بلکه آنان سهمى ندارند و همه آنها در اختیار پیامبر قرار مىگیرد.(3)
امام رضا (ع) فرمود: هنگامى که آیه "و آتِ ذالقربى حقه" نازل شد، پیامبر به فاطمه فرمود: فدک از اموالى است که بدون جنگ گرفته شده است و به من اختصاص دارد. و سپس آن را در اختیار حضرت زهرا قرار داد .
در آموزههاى اسلامى پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع) اختیار دارند که حتیً بیت المال را هر جا که صلاح دیدند، به مصرف برسانند از سوى دیگر دلائل و شواهد نشان مىدهد که اعطاى فدک به حضرت زهرا (س) طبق دستور خداوند بود و پیامبر (ص) با بخشیدن فدک به حضرت زهرا دستور خدا را اطاعت کرده است.(4)
ابان بن تغلب گوید: به اما صادق (ع) گفتم: آیا فدک را به فاطمه داد؟ امام فرمود: فدک از طرف خداوند براى فاطمه بود.(5)
جمعى از مفسران شیعى و سنى شأن نزول آیه "فأتِ ذالقربى حقَّه ..." را خویشاوندان پیامبر (ص) دانستهاند.(6)
جلال الدین سیوطى (متوفاى 909 هجرى قمرى) در تفسیر خود مىنویسد: وقتى این آیه نازل گردید، پیامبر (ص) فاطمه را خواست و فدک را به او داد.(7)
ابو مریم گوید: هنگامى که آیه "آت ذالقربى حقّه..." نازل شد، پیامبر فدک را به فاطمه اعطا کرد. ابان بن تغلب که آن جا حاضر بود، به امام باقر (ع) عرض کرد: پیامبر فدک را به فاطمه داد، امام باقر فرمود: خدا فدک را به فاطمه داد.(8)
تاریخ زندگى پیامبر و خاندان او به خوبى گواهى مىدهد که آنان هرگز دلبستگى به دنیا نداشته و چیزى که از نظر آنان ارزشى نداشت، ثروت دنیا بود. با این حال پیامبر (ص) فدک را به حضرت زهرا و خاندان على (ع) اختصاص داد. به نظر مىرسد.
در خصوص اعطاى فدک به حضرت زهرا (س) عوامل متعددى تأثیر گزار بودهاند که به بعضى اشاره مىشود:
1- زمامدارى مسلمانان پس از فوت پیامبر طبق تصریح مکرر حضرت، با امیرمؤمنان (ع) بود و این مقام به هزینه سنگینى نیاز داشت. حضرت على (ع) براى اداره امور وابسته به منصب خلافت مىتوانست از درآمد فدک به بهترین گونه استفاده کند. گویا دستگاه خلافت از پیش بینى پیامبر (ص) آگاه شده بود که در همان روزهاى نخست، فدک را از دست خاندان پیامبر خارج کرد.
2- دودمان پیامبر (ص) که مظهر کامل آن، یگانه دختر وى و نور دیدگانش حضرت حسن و حسین (ع) بودند، باید پس از فوت پیامبر به صورت آبرومندى زندگى کنند و حیثیت و شرف رسول اکرم و خاندان وى محفوظ بماند. براى تأمین این منظور پیامبر فدک را به دختر خود بخشید.
3- بى تردید اموال حضرت خدیجه درگسترش اسلام و روند زندگى شخصى پیامبر (ص) بسیار تأثیر گزار بود. پیامبر با اعطاى فدک به حضرت زهرا (س) - یگانه دختر خدیجه - زحمات و ایثارگرىهاى خدیجه را خواست جبران کند. از این رو فدک را به فاطمه (س) بخشید.
4-پیامبر مىدانست که گروهى کینه حضرت على (ع) را در دل دارند، زیرا بسیارى از بستگان ایشان به شمشیر وى درمیدانهاى جهاد کشته شده بودند. یکى از راه هاى زدودن کینهها این بود که امام از طریق کمکهاى مالى از آنان دلجویى کند و عواطف آنان را به خود جلب نماید. از سوى دیگر با بهرهگیرى از درآمدهاى فدک به حمایت از فقیران پرداخته و از این طریق، موانع عاطفى که بر سر راه خلافت او بود، از میان برداشته شود. هرچند پیامبر (ص) فدک را به زهرا (س) بخشید، ولى درآمد آن در اختیار صاحب ولایت بود تا از آن، علاوه بر تأمین ضروریات زندگى خود، به نفع اسلام و مسلمانان استفاده کند.
5-ممکن است اعطای فدک جنبه سیاسی داشته باشد،یعنی به گونه ای زمینه سازی برای امامت حضرت علی(ع) و فرزندان معصومش باشد، با این تحلیل فدک تنها در ارتباط با حضرت فاطمه(س) نبود، بلکه متعلق به فرزندانش نیز بود. برخورد حکومتها در طول چند قرآن اول با مساله فدک این نظر را تقریب میکند که تعاملات در فدک به گونهای رنگ سیاسی داشت، به همین خاطر برخی از حاکمان آن را به فرزندان حضرت فاطمه می دادند و برخی دیگر از دست آنان میگرفتند.
6- حضرت خدیجه ثروت فراوانی داشت. همه آن ها را در اختیار پیامبر(ص) قرار داد، حضرت از آنها بهره گرفت و در راه اعتلای کلمه الله و پیش رفت اسلام مصرف کرد. خدیجه از دنیا رفت و ثروتی از او باقی نماند که دخترش فاطمه(س) از آن بهره گیرد، خداوند به پیامبرش دستور داد: به پاس فداکاریهای حضرت خدیجه و به عوض آن همه انفاق های آن بانوی بزرگ، فدک را به دخترش بدهد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1- محمد باقر صدر، فدک فى التاریخ، ص 36-35؛ معارف و معاریف، ج 7، ص 748.
2- تفسیر نمونه، ج 23، ص 5.9-5.8؛ دایرة المعارف الشیعه، ج 14، ص 79-78. 2
3- دانشنامه امام على (ع)، ج 8، ص 356.
4- همان، ص 359؛ بحارالانوار، ج 29، ص 128.
5- تفسیر عیاشى، ج 2، ص 287.
6-تفسیر نمونه، ج 16، ص 441.
7- الدرالمنثور، ذیل آیه 16، سوره اسراء.
8-بحارالانوار، ج 29، ص 121.
در كتاب مقاتل الطالبین و كشف الغمه آمده است كه امابیها از كنیههای حضرت فاطمه زهرا(س) است كه پیامبر اكرم(ص) به آن حضرت میفرمود امابیها؛ یعنی، مادر پدرش (مادر من).
فهم حقیقت و واقع این مطلب كه چرا پیامبر اكرم(ص) به حضرت فاطمه(س) امابیها میفرمود بسیار مشكل است. برخی به سادگی از آن گذشته و تنها به این اكتفا كردهاند كه حضرت از شدت علاقه به آن جناب میفرمود مادر من. ولی قطعا كلام پیامبر چیزی فراتر از تعارفاتمرسوم و معمولی است.
شاید با توجه به این كهام در لغت به معنی اصل و ریشه است بتوان گفت حضرت زهرا(س) اصل و منشأ نبوت و ولایت است كه اگر وجود آن بزرگوار نبود نبوت پیامبر و ولایت ائمه(ع) آشكار نمیشد.
به عبارت دیگر ولایت ثمره نبوت است و نبوت بدون ولایت بیمعنی است. چنان كه در آیه شریفه خداوند به پیامبر میفرماید: اگر ولایت را به مردم ابلاغ نكنی رسالتت ناتمام است. و از این جهت كه وجود حضرت صدیقه طاهره، منشأ وجود ائمه اطهار بود، منشأ ولایت است پس اگر حضرتش نبود ولایت نبود و نبوت هم به طور كامل ثمربخش نبود، بنابراین آن جناب منشأ نبوت و امامت است.
مؤید این مطلب هم روایتی است كه برخی روایت كردهاند كه خداوند میفرماید: ولولا فاطمه لما خلقتكما ؛ اگر نبود فاطمه(س) من شما را (پیامبر و امیرالمؤمنین(ع))نمیآفریدم.
برای آگاهی بیشتر ر.ك: زندگانی فاطمه زهرا(س)، حسین عمادزاده.
امام علی (ع) در زمان خلافتش ضمن نامهای به "عثمان بن حنیف" فرماندار بصره ، سرنوشت فدک را چنین بازگو می کند . ایشان در نامه چنین نوشت: "بلی کانت فی ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحّت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین...؛(1)آری از آن چه آسمان بر آن سایه افکنده است، "فدک" در دست ما بود. مردمی بر آن بخل ورزیدند و مردمی سخاوتمندانه از آن چشمپوشی کردند."
از کلام حضرت فهمیده میشود که "فدک" در زمان خلافت امیرمؤمنان(ع) پس گرفته نشد و در دست فرزندان حضرت زهرا(س) قرار نگرفت. حال چرا حضرت آن را به صاحبان اصلیاش نداد، دو گونه میتوان پاسخ داد:
1 - امام در جریان بیعت و آغاز زمانداریش، به برگرداندن حقوق و اموال (که در دوره حاکمان پیش غصب شده بود) اصرار ورزید و بسیار تأکید کرد. حال پس از رسیدن به قدرت، اگر "فدک" را پس میگرفت، به ذهن برخی خطور میکرد آن همه اصرار برای خودش بود!
امام نخواست، کاری کند که دیگران دربارهاش این گونه قضاوت کنند و درباره حضرت بگویند: اعلان پس گرفتن اموال غصب شده و رد آن به صاحبان، مقدمه برای به دست آوردن باغی بود که در زمان خلفا مورد دعوا و گفتگو بود؛ و برای این که فدک را تصرف نماید، پس گیری زمین ها و مزارعی را که توسط عثمان بخشیده شده بود، عنوان کرد.
برای این که جلو این گونه قضاوت وخردهگیری دشمنان گرفته شود ، امام با بزرگواری از کنار این حق گذشت و از آن سخنی به میان نیاورد؛ تا به مردم بفهماند حکومت علوی برای احقاق حقوق مردم تلاش میکند، اگر امام زمامداری را پذیرفت، برای یاری رساندن به مظلومان و محرومان است،نه برای منافع شخصی خود، طبیعی است فرزندان فاطمه (س) نیز به این عمل راضی بودند.
نظیر این سخن از امام موسی بن جعفر (ع) نقل شده است. حضرت در پاسخ به این سؤال که چرا امام علی (ع) در دورة زمامداریش فدک را تصرف نکرده، فرمود:
"لأنا أهل البیت لا یؤخذلنا حقوقنا ممن ظلمنا إلا هو و نحن اولیاء المؤمنین إنما نحکم لهم و نأخذ حقوقهم ممن ظلمهم و لا نأخذ لانفسنا؛(2) چون ما اهل بیت پیامبر چنین خصوصیتی داریم که حقوقمان را از کسانی که به ما ستم کردهاند، جز خدا نمیستاند؛ ما اولیای مؤمنان هستیم.
به نفع آنان فرمان میرانیم و حقوق آنان را از کسانی که به آنان ستم روا داشتهاند، میستانیم، ولی برای خود در این راه تلاشی نمیکنیم."
از سخن امام کاظم (ع) به دست میآید که امامان و رهبران الهی همواره برای احیای حقوق مردم تلاش میکنند؛ اما در مورد حقوق شخصی خود که ربطی به حقوق مردم نداشته باشد، اقدامی نمیکنند و کریمانه از کنار آن میگذرند. پس نگرفتن فدک در دوره زمامداری امام علی(ع) از همین قبیل است.(3)
2 - برخی از عالمان دینی همانند مرحوم سلطان الواعظین شیرازی در کتاب شبهای پیشاور میگویند: به جهت اوضاع خاصی که در زمان زمامداری امام علی(ع) بر جامعه اسلامی حاکم بود، حضرت قدرت پس گیری فدک را نداشت.
توضیح: امام در شرایطی حکومت را در دست گرفت که مردم از سیاستهای عثمان ناخرسند بودند؛ ولی نسبت به سیاستهای دو خلیفه پیشین به ویژه سیاستهای عمر رضایت داشتند. سیاستها و سنتهای عمر، در جامعه اسلامی آن زمان ریشه دوانده بود و مردم حاضر نمیشدند از آن سنتها و سیاستها دست بردارند.
ابن ابی الحدید در این باره مینویسد:
در زمان زمامداری امام علی(ع) در کوفه مردم تجمع کردند و از حضرت خواستند فردی را به عنوان امام جماعت نماز "تراویح"(4) منصوب کند، تا در شبهای ماه رمضان نمازهای مستحبی را با او به جماعت برگزار نمایند. حضرت به آنان گوشزد نمود که این کار بدعت و برخلاف سنت رسول (ص) است. پیامبر "به جماعت خواندن نمازهای مستحبی" را منع کرده است.
آنان بدون توجه به رهنمود حضرت، یکی را به عنوان امام جماعت برگزیدند و نماز تراویح را برگزار کردند.
این خبر به حضرت علی(ع) رسید و برای نهی از منکر ، فرزندش حسن مجتبی (ع) را فرستاد و با آنان در این باره سخن گفت. آن عده چون دیدند حکومت علوی در پی جلوگیری از این کار برآمده است، فریاد زدند: ای وای، سنت عمر را میخواهند نابود کنند.(5)
با وجودی که امام علی(ع) مردم را آگاه نمود که در زمان پیامبر (ص) چنین نمازی متداول نبود، و این نماز در زمان عمر بنا نهاده شد و رسول خدا(ص) اجازه ندارد تا نمازهای مستحبی خوانده شود،مردم حاضر نشدند تا از این سنت عمر چشم پوشی نمایند و تابع فرماند امام علی(ع) باشند.
بنابراین چگونه حضرت میتوانست فدک را به فرزندان فاطمه(س) پس بدهد؟!
از سیاستهای ابوبکر و عمر این بود که فدک از دست حضرت زهرا(س) و فرزندانش جدا باشد. حال اگر حضرت علی(ع) فدک را میگرفت،فریاد سر میدادند که ای وای،علی برخلاف سیاست و سیره ابوبکر و عمر عمل میکند! نیز حضرت را متهم میکردند که غاصب است! حضرت با وجود چنین اوضاعی نمیتوانست فدک را پس بگیرد.(6)
پینوشتها:
1- نهج البلاغه، صبحی صالح، نامة 45.
2 - علل الشرایع صدوق، باب العلل التی من اجلها ترک فدکاً.
3-ترجمة گویا و شرح فشرده نهج البلاغه،ج3، ص 445 و 446.
4-نماز تراویح نمازی است که اهل سنت به عنوان نماز مستحبی در شبهای ماه رمضان به صورت جماعت به جا میآورند و این شیوه و سنتی است که از عمر، خلیفة دوم بر جای مانده است.
5-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج12، ص 282.
6-سلطان الواعظین شیرازی، شبهای پیشاور، ص 710.
به این سؤال از سوى مفسران دو پاسخ داده شده است: 1- مراد آیه شریفه، برترى حضرت مریم بر همه زنان جهان در عصر خودش مىباشد. این پاسخ هم مشابه قرآنى دارد و هم دلیل روایى.
الف) در قرآن مجید آمده است که خداوند دربارهبنىاسرائیل فرمود: وَ أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَى اَلْعالَمِینَ*،(1). در تفسیر نمونه آمده است: «بدیهى است منظور، برترى مؤمنان بنىاسرائیل بر مردم عصر خود بوده است».
ب) در تفسیر برهان روایتى از مفضل بن عمر نقل شده است که مىگوید: «به امام صادق (ع) عرض کردم: مرا خبر ده از قول پیامبر خدا (ص) درباره فاطمه که فرمودند: «او سرور زنان جهانیان است». آیا او سرور زنان عصر خویش است؟ امام (ع) فرمودند: «مریم سرور زنان جان در عصر خود بوده است، اما فاطمه (س) سرور همه زنان از آغاز تا پایان است».
2- آیه شریفه قید زمانى ندارد و مربوط به همه زمانها است ولى قید موضوعى دارد و از همین رو منافاتى با سرورى حضرت زهرا (س) بر همه زنان عالم در کمالات عالیه و والاى انسانى ندارد.
توضیح این که در قرآن مجید یکسرى از ویژگىها و امتیازات براى حضرت مریم بیان شده است. این ویژگىها از اختصاصات حضرت مریم نیست و افراد دیگرى نیز در رتبه او و چه بسا بالاتر از او به چنین مقاماتى رسیدهاند اما آنچه ازاختصاصات حضرت مریم (س) است و بدان وصف بر همه زنان عالم امتیاز یافته است، چگونگى ولادت فرزند وى مىباشد.
علامه طباطبایى (ره) در تفسیر المیزان مىفرماید: «[این کلمه] از خصائص وجودى حضرت مریم (س) انگشت روى هیچ خصیصهاى به جز ولادت عجیب فرزندش نمىگذارد. این است که «اصطفاء» از هر جهت نیست بلکه آن گونه فرزند آوردن مراد است». اما غیر از کلمه «اصطفاء» کلمات دیگرى که در آیات مربوط به آن جناب آمده، از قبیل: «تطهیر» و «تصدیق به کلمات خدا و کتب او» و «قنوت» و «محدثه بودن» همه از امورى است که اختصاص به آن جناب ندارد.
در تفسیر «اطیب البیان» نیز امتیاز خصوصى حضرت مریم (س) بر دیگر زنان چگونگى زاییدن حضرت عیسى (ع) بیان شده و در سرّ بیان وَ اِصْطَفاکِ عَلى نِساءِ اَلْعالَمِینَ
آمده است: «بیان این جمله براى این است که دیگر زنى نتواند همچه دعوایى بکند و بهانه به دست بیاورد». بنابراین اگر آیه داراى قید زمانى نباشد، حضرت مریم (س) را فقط در چگونگى فرزند آوردن از همه زنان جهان ممتاز دانسته است و این نافى برترى حضرت زهرا (س) در کمالات عالیه انسانى نیست.
--------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشت:
(1) بقره، آیه 47.
پیامبر اسلام(ص) از قرآن و عترت به عنوان دو امانت گرانسنگ یاد نموده و همگان را به حرمت نهادن به آن دو فرا خواند؛(1) ولی برخی از مسلمانان نه تنها به خاندان آن حضرت احترام نگذاشتند، بلکه بر آنان ستم بزرگ روا داشتند. کنار گذاشتن علی(ع) از صحنه سیاست و غصب مقام خلافت و غصب فدک، نمونه هایی از ظلم بودند که بر علی(ع) و فاطمه زهرا(س) روا داشتند.
یکی از اقدامات ابوبکر - بعد از رسیدن به خلافت - گرفتن فدک از حضرت زهرا(س) بود که ظلم بر ساحت مقدس حضرت زهرا(س) بود. ممکن است خلیفه از گرفتن فدک اهداف متعددی داشته است؛ ولی یکی از اهداف عمده ، هدف سیاسی و حکومتی بوده است ؛ زیرا ابوبکر میدانست اگر فدک در اختیار علی(ع) و فاطمه زهرا(س) قرار گیرد، آنان میتوانند با بهرهگیری از فدک به عنوان بنیه مهمّ اقتصادی، با خلیفه مبارزه نموده و خلافت را به علی(ع) برگردانند.
از سوی دیگر اگر حقانیت فاطمه زهرا(س) در خصوص مالکیت فدک اثبات شود، ادعای فاطمه(س) مبنی بر این که ولایت، حق امام علی(ع) است نیز اثبات میشود:
طبیعی است اثبات ولایت علی(ع) برای خلیفه پیامدهای منفی در پی داشت.
جهت توضیحات بیشتر قسمتی از کتاب فروغ ابدیت را میآوریم:
"ابن ابی الحدید میگوید: من به یکی از متکلمان امامیه، به نام "علی بن نقی" گفتم: دهکده فدک وسعت نداشت و سرزمین به این کوچکی که جز چند نخل در آن جا نبود، ارزش نداشت تا مخالفان فاطمه(س) در آن طمع ورزند!
در پاسخ گفت: اشتباه میکنی. شمار نخلهای آن جا از نخلهای کنونی کوفه کمتر نبود. ممنوع ساختن خاندان پیامبر(ص) از این سرزمین حاصلخیز، برای این بود که مبادا امیرالمؤمنین(ع) از درآمدِ آن جا برای مبارزه با دستگاه خلافت کمک بگیرد. از این رو، نه تنها فاطمه(س) را از فدک محروم ساختند، بلکه کلیه بنی هشم و فرزندان عبدالمطلب را از حقوق مشروع خود، یعنی خمس غنائمی که سپاهیان اسلام در زمان خلفا به دست میآوردند، بی نصیب نمودند.
بی تردید جمعیتی که باید دنبال زندگی بروند و با کمال نیازمندی به سر ببرند، هرگز اندیشه مبارزه با وضع موجود را در ذهن خود نمیپرورانند.
همین نویسنده از یکی از مدرسین بزرگ مدرسه غربی بغداد، "علی بن الفارقی" نقل میکند: به وی گفتم: آیا دختر پیامبر(ص) در ادعای خود راستگو بود؟ گفت: بلی، گفتم: آیا خلیفه میدانست او زنی راستگو است؟ گفت: بلی، گفتم چرا خلیفه حق مسلّم او را در اختیارش نگذاشت؟ استاد لبخندی زد و با کمال وقار گفت: اگر خلیفه سخن فاطمه(س) را از این جهت که زنی راستگو است، میپذیرفت و بدون درخواست شاهد، فدک را به وی رد مینمود، فردا از این موقعیت به سود شوهر خود علی(ع) استفاده میکرده و میگفت: خلافت مربوط به شوهرم علی(ع) است، و ابوبکر در این موقع ناچار بود خلافت را به علی(ع) تفویض کند، زیرا او را راستگو میداند. امّا خلیفه برای این که راه این تقاضاها و مناظرات بسته شود، او را از حق مسلّم خود ممنوع ساخت.(1)
بررسی پرونده "فدک" ثابت میکند بازداری دُخت پیامبر(ص) از حق مشروع خود، یک جریان سیاسی بود.(2)
ابابکر در مقام احتجاج با فاطمه(س) باحدیث "نحن معاشر الانبیاء لانورّث".(3) از فاطمه(س) شاهد خواست و شهادت علی(ع) را که ذی نفع است نپذیرفت،(4) حضرت زهرا(س) با خطبه آتشین در برابر انصار و مهاجران به اثبات حقانیت پرداخت و سخت حاضران را تحت تأثیر قرار داد.(5)
برخی عقیده دارند ابابکر فدک را به فاطمه(س) برگرداند،(6) ولی عمر مخالف نمود و گفت: فدک بیت المال است و نباید به فاطمه داده شود.(7)
پی نوشتها:
1 . جعفر سبحانی، فروغ ابدیت، ج 2، ص 276 - 277، با تلخیص.
2 . همان، ص 278، با تلخیص.
3 . دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 231.
4 . فروغ ابدیت، ج 2، ص 275.
5 . حسین علی منتظری، شرح خطبه حضرت زهرا، ص 27.
6 . دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، ص 231.
7 . فروغ ابدیت، ج 2، ص 275.
این حادثه را بسیاری از عالمان اهل سنت در کتای های خود آورده اند به گونه ای که گفته می شود این روایت در زمره روایات متواتر است که تردیدی در آن وجود ندارد. دانشمندان اهل سنت که حدیث غدیر را در کتاب های خود با صراحت بیان کردهاند، عدة کثیری هستند که به عنوان نمونه از جمعی از آنان نام میبریم:
1- حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی (بنقل از خصائص صفحه 29).
2- ابوالحسن واحدی نیشابوری در اسباب النزول صفحه 150.
3- حافظ ابوسعید سجستانی در کتاب الولایه ( بنقل از کتاب طرائف).
4- ابن عساکر شافعی ( بنا بنقل درالمنثور جلد 2 صفحه 298).
5- فخر رازی در تفسیر کبیر خود جلد 3 صفحه 636.
6- ابواسحاق حموینی در فرائد السمطین.
7- ابن صباغ مالکی در فصول المهمة صفحه 27.
8- جلال الدین سیوطی در درالمنثور جلد 2 صفحه 298.
9- قاضی شوکانی در فتح القدیر جلد سوم صه 57.
10- شهاب الدین آلوسی شافعی در روح المعانی جلد 6 صفحه 172.
11- شیخ سلیمان قندوزی حنفی در ینابیع المودة صفحه 120.
12- بدر الدین حنفی در عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری جلد 8، صفه 584.
13- شیخ محمد عبده مصری در تفسیر المنار جلد 6 صفحه 463.
امـام در طـول عـمـر خود در موارد متعددى با حدیث غدیر بر حقانیت و خلافت خوداستدلال نموده است و هر وقت موقعیت را مناسب مى دید , حدیث غدیر را به مخالفان گوشزد مى كرد و از این راه , موقعیت خود را در قلوب مردم تحكیم مى نمود . نـه تـنـها امام علیه السلام , بلكه دخت پیامبر گرامى , حضرت فاطمه - سلام اللّه علیها - و فرزند گـرامـى وى حـضـرت امـام حـسن مجتبى علیه السلام و سالار شهیدان حضرت حسین بن على عـلیه السلام و گروهى از شخصیتهاى بزرگ اسلام مانند : عبداللّه بن جعفر , عمار یاسر , اصبغ بن نـبـاتـه , قـیـس بـن سعد , عمر بن عبدالعزیز و مامون خلیفه عباسى و حتى برخى از مخالفان آن حضرت مانند عمرو عاص و 000 با حدیث غدیراستدلال كردند . بـنـابـر ایـن , اسـتدلال با حدیث غدیر از زمان خود آن حضرت وجود داشته و در هر عصر وقرنى , عـلاقـه مـندان آن حضرت حدیث غدیر را از دلایل امامت و ولایت امام مى شمردند وما در اینجا به نـمـونـه هایى از این استدلالات اشاره مى كنیم :1 - امیرمومنان علیه السلام در روز شورا ( اعضاى شورا به دستور خلیفه دوم تعیین شده بود و تركیب اعضا طورى بود كه همه افراد مى دانستند كه خـلافـت از آن غـیر على خواهد بود ) هنگامى كه گوى خلافت از طرف عبدالرحمان بن عوف به سـوى عـثمان پرتاب شد , براى ابطال راى شورا شروع به سخن كرد و گفت : من با شما با سخنى اسـتـدلال مى كنم كه هیچ كس نمى تواند آن را انكار كند تا آنجا كه فرمود : شما را به خداسوگند مى دهم , آیا در میان شما كسى هست كه پیامبر درباره او گفته باشد : من كنت مولاه فهذا على مـولاه الـلهم وال من والاه و انصر من نصره لیبلغ الشاهدالغائب ; من مولاى كسى هستم كه على مـولاى اوسـت , پروردگارا دوست بدار هر كس راكه على را دوست بدارد و یارى كن هر كس را كـه على را یارى كند و این سخن راحاظرین به غایبین برسانند همگى گفتند چرا و افزودند : ایـن فـضـیـلـت را جز توكسى ندارد (1)البته استدلال امام به حدیث غدیر منحصر به این مورد نیست , بلكه در موارد دیگرنیز امام با این حدیث استدلال كرد كه ذیلا به آنها اشاره مى شود . 2 - روزى امـیـرمـومـنـان عـلیه السلام در كوفه سخنرانى مى نمود , در ضمن سخنان خود روبه جمعیت كرد و گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم هر كس در غدیر حاضر بود و به گوش خود شنید كه پیامبر مرا به جانشینى خود برگزید , بایستد و شهادت بدهد ولى تنها آنان كه این مطلب را به گوش خود از پیامبر شنیده اند برخیزند , نه آنان كه از دیگران شنیده اند . در ایـن موقع سى نفر از جا برخاستند و به شنیدن حدیث غدیرگواهى دادند باید توجه داشت كه آن روز مـتـجـاوز از بیست و پنج سال از واقعه غدیر مى گذشت ;بعلاوه , بعضى از اصحاب پیامبر صـلـى اللّه علیه و آله و سلم در كوفه نبودند و یاپیش از آن در گذشته بودند ; شاید بعضى هم به عللى از دادن شهادت كوتاهى ورزیدندوگرنه تعداد گواهان بیش از آن بود . مـرحـوم عـلامه امینى مصادر متعدد این حدیث را در كتاب نفیس خود آورده است ,علاقه مندان مى توانند به كتاب مزبور مراجعه فرمایند . 3 - در دوران خـلافـت عـثـمـان دویست تن از شخصیتهاى بزرگ - از مهاجر و انصار - درمسجد پیامبر گرامى دور هم گرد آمده بودند و پیرامون موضوعات مختلفى بحث و گفتگومى نمودند , تـا آنـجـا كـه سـخـن به فضایل قریش و سوابق مهاجرت آنان كشیده شد و هرتیره اى از قریش به شخصیت هاى برجسته خود افتخار مى نمود . در طـول ایـن جـلـسـه كـه از نـخـسـتـیـن سـاعات روز برگزار شده بود و تا ظهر ادامه داشت وشـخـصـیـت هـایـى در آن سـخـن مـى گـفتند , امیرمومنان علیه السلام فقط به سخنان مردم گوش مى داد و سخنى نمى گفت . در این موقع ناگهان جمعیت به حضرت روى آورده , درخواست نمودند كه زبان به سخن بگشاید ; امـام بـه اصـرار مـردم برخاست و درباره پیوند خودبا خاندان پیامبر و سوابق خدمات خود بطور گـسـترده سخن گفت تا آنجا كه فرمود :به خاطر دارید كه روز غدیر خداوند به پیامبر ماموریت داد كه : همان طور كه نمازو زكات و مراسم حج را براى آنان روشن كرده است , مرا پیشواى مردم قرار دهد وبراى انجام همین كار , پیامبر خطبه اى به شرح زیر خواند و فرمود : خداوند انجام كارى را بـر عـهـده مـن گـذارده است و من از آن مى ترسیدم كه بعضى از مردم مرا درابلاغ پیام الهى تكذیب كنند , ولى خداوند امر فرمود آن را برسانم و نوید داد كه مرا از شر مردم حفظ كند . هـان اى مـردم مى دانید خداوند مولاى من و من مولاى مومنانم , و من از خود آنان به خودشان اولـى هـسـتـم ؟ هـمگى گفتند : آرى در این موقع پیامبر فرمود : على برخیز و من برخاستم ; سپس رو به جمعیت كرد و گفت : من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه . در ایـن مـوقـع سلمان از رسول خدا پرسید : على بر ما چگونه ولایت دارد ؟ پیامبرفرمود : ولاوه كـولاى مـن كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه ; ولایت على بر شما همانند ولایت من اسـت بر شما , هر كس من بر جان وى اولویت داریم , على نیزبر جان او اولویت دارد (3)4 - این نـه تـنـهـا عـلى است كه با حدیث غدیر در برابر مخالفان استدلال نموده است ,بلكه دخت پیامبر گـرامـى نـیـز در یك روز تاریخى كه براى احقاق حق خود سخنرانى مى نمود , رو به یاران پیامبر صـلـى اللّه عـلـیـه و آلـه و سـلـم كـرد و گفت : آیا روزغدیر را فراموش كردید كه پیامبر به على علیه السلام فرمود : من كنت مولاه فهذاعلى مولاه ؟5 - هنگامى كه حسن بن على علیه السلام تـصـمیم گرفت كه با معاویه صلح كند , برخاست و خطبه اى به شرح زیر ایراد نمود :خداوند اهل بـیـت پـیامبر را به وسیله اسلام گرامى داشت و ما را برگزید و هر نوع پلیدى را از ما پاك نمود تا آنـجـا كـه فـرمـود :هـمـه امت شنیدند كه پیامبر رو به على كرد و فرمود : تو نسبت به من بسان هـارون هـسـتى نسبت به موسى همه مردم دیدند و شنیدند كه پیامبر دست على را در غدیر خم گرفت و به مردم گفت : من كنت مولاه فعلى مولاه , اللهم وال من والاه و عاد من عاداه . (4)6 - حـضرت حسین بن على نیز هنگام سخنرانى در اجتماع انبوهى در سرزمین مكه كه در میان آنان صحابه پیامبر زیاد بودند , چنین فرمود : شما را به خدا سوگندمى دهم , آیا مى دانید كه پیامبر در غدیر خم على را به خلافت و ولایت برگزید وفرمود : حاضران به غایبان برسانند ؟ آن جمع همگى گفتند گواهى مى دهیم . عـلاوه بـر اینها گروهى از اصحاب پیامبر مانند عمار یاسر , زید بن ارقم , عبداللّه بن جعفر , اصبغ بـن نـبـاتـه و افـراد دیـگرى غیر از اینها , همگى با این حدیث برخلافت و شایستگى امام استدلال نموده اند .
در رابطه با سیره سیاسی علی(ع) به کتابهای زیر مراجعه فرمایید:
1ـ فروغ ولایت، جعفر سبحانی.
2ـ سیری در نهج البلاغه، استاد شهید مطهری.
3ـ انقلاب بزرگ، علی و دو نفر فرزند بزرگوارش، دکتر طه حسین، ترجمه، احمد آرام و سید جعفر شهیدی.
4ـ تجلّی امامت، سید اصغر ناظمزاده.
5ـ قدرت سیاسی از دیگاه امام علی(ع)، حیدر محمدی.
6ـ آشنائی با اندیشههای سیاسی حضرت علی(ع)، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران.
7ـ حکومت و سیاست، علیاکبر ذاکری، انتشارات دفتر تبلیغات.
8ـ درآمدی بر سیاست و حکومت در نهج البلاغه، محمدمهدی باباپور.
9ـ سیرة اداری امام علی(ع)، مریم معینینیا.
10ـ اصول سیاسی اسلام، احمد رضا کشوری.
11ـ امام علی(ع) سیرة سیاسی، سید احمد خاتمی.
12ـ آزادی سیاسی، احمد جهانبزرگی.
13ـ خط مشیهای سیاسی نهج البلاغه، محمدمهدی ماندگار.
14ـ دانشنامة امام علی(ع)، جلد 9.
15ـ حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (علیهم السلام)، رسول جعفریان.
سایت ها :
http://balagh.net/persian/pro_ahl/05/04/index.htm
http://balagh.net/persian/motahhar/pro_ahl/02/index.htm
http://www.nezam.org/
دقیقا روشن نیست که در حادثه غدیر چند هزار تن از یاران پیامبر حضور داشتند .اما آن چه که می توان قاظعانه در این مورد نظر داد این است که رسول خدا(ص) در مدینه اعلام كرد كه در مراسم حج شركت خواهد نمود و مسلمانانى كه معذور نیستند، در این مراسم شركت كنند.
پیامبر اسلام(ص) 5 روز مانده به آخر ذى القعده، همراه جمعیتى انبوه از مسلمانان مدینه و تازه مسلمانان اطراف مدینه، از مدینه به سوى مكه حركت كرد.(تا جایی که بیش از صد هزار نفر از مدینه عازم مكه شدند) و حادثه غدیر در بازگشت از حجة الوداع بود و طیبعی بود که در این سفر عده بسیاری از یاران حضرت حضور داشته باشند و قبل از این که به دو راهی برسند و جمعیت متفرق گردند دستور ابلاغ نازل شد و پیامبر فرمود توقف نمایید و بگویید آنان که جلو افتاده اند برگردند و آنان که هنوز نرسیده اند صبر می کنیم که برسند.از این ها فهمیده می شود که جمعیت بسیار بود تا جایی که به 120000تن نیز گفته شده است.
درآن زمان هنوز دو مذهب شیعه و اهل سنت شکل نگرفته بود تا بگوییم چه کسی از صحابه سنی بود و یا شیعه بود..اگر چه لفظ شیعه و شیعه علی در زمان پیامبر مطرح بود.
در توضیح آن چه که بیان شد می گوییم:
شیعه در لغت به معناى پیرو و یارى دهنده است، اما در اصطلاح بدین معنا است كه كسى به امامت و خلافت بلافصل على(ع) معتقد باشد. شیعیان بر این عقیدهاند كه مرجعیت سیاسى و دینى و علمى بعد از پیامبر(ص) بر دوش امام على (ع) و سپس بر عهده فرزندان معصومش است و بر این عقیدهاند كه امامت او از طریق نصّ جلى یا خفى ثابت شده است و امامت حق او و فرزندان او است. (1)
پیامبر(ص) در تفسیر آیه «اولئك هم خیر البریه»(2) خطاب به على(ع) فرمود: «انت و شیعتكم یوم القیامه راضین مرضیین؛(3) تو و شیعیان تو در روز قیامت از خدا خشنودند و خدا از آنان خشنود است».
نیز فرمود: «ان هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامه؛(4) على و شیعیانش در روز قیامت پیروز و سعادتمندند».
در زمان پیامبر چهار نفر از صحابه، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار یاسر به عنوان شیعه على شناخته مىشدند.(5) برخى از علما همانند سید على خان شیرازى و سید محسن امین جبل عاملى بسیارى از صحابه را نام بردهاند كه اینها شیعه على بودند. (6) و بعد از صحابه در میان تابعین (نسل بعد از صحابه) شیعیان به قدرى زیاد شدند كه به قول «ذهنى» در «میزان الاعتدال» در میان تابعین تشیع به حدى افزون شده بود كه اگر اینها نبودند، آثار پیامبر (ص) نابودن شده بود.(7)
بعد از رحلت پیامبر(ص) دو تفكر در حوزه سیاست اسلامى در برابر یكدگر قرار گرفت. یكى تفكر خلافت است كه در سقیقه بنى ساعده و با در دست گرفتن قدرت سیاسى توسط ابى بكر سر درآورد، و دیگرى تفكر شیعى یا تفكر امامت است كه با تمسك به حدیث ثقلین و غدیر به امامت امام على(ع) باور داشتند. این دو تفكر با فراز و نشیبهاى گوناگون تا به امروز به حیات خویش ادامه داده است.
در تفکر ی که از سقیفه برخاسته بود در آغاز به آن عنوان تسنن و مکتب اهل سنت داده نشده بود . عنوان اهل سنت و سنی بعدا و از دوره خلافت عثمان به بعد پدید آمد ؛ چرا که در شورای شش نفره ای که عمر برای جانشینی انتخاب نموده بود و ریاست آن را به عبد الرحمان بن عوف داده بود در آن جا عبدالرحمان بن عوف نخست به امام علی (ع) رو کرد و گفت می خواهم با تو بیعت کنم با این شرایط که به کتاب خدا قرآن و سنت پیامبر و به سنت دو خلیفه گذشته یعنی ابو بکر و عمر وفادار باشی . حضرت در پاسخ فرمود: به دو شرط اول و دوم یعنی به قران و سنت پیامبر وفادارم و خودم را متعهد می دانم که به آن دو پایبند باشم اما شرط سوم یعنی سنت ابوبکرو عمر را قبول ندارم ؛بدین جهت عبدالرحمان بن عوف با امام علی (ع) بیعت نکرد او سپس به عثمان پسشنهاد کرد و عثمان پذیرفت . با این پذیرش سنت ابوبکر و یه ویژه سنت عمر در زمره مصادر اسلام شناسی قرار گرفت و کم کم به آنانی که پذیرای این کار بودند سنی اطلاق شد بنا بر این اهل سنت و مذهب سنی بدان مناسبت و بعدا پدید آمد. این گروه از این كه قرنهاى متمادى قدرت سیاسى را در اختیار خویش داشتند از جهت پیروان و كمیت مقام اول را دارند. خود این گروه اهل سنت به فرقه ها و مذاهب گوناگونی منشعب شد ند. این ها در طول چند قرن اول عالمان و مفتیان متعددی یافت شد که آنان متاثر از مکتب علمی دو امام باقر و صادق بودند .
توضیح این که: در دوره حكومت امویان تا زمان عمر بن عبدالعزیز نه تنها حكومت در پى تشویق مردم به گسترش علم نبود، بلكه مانع آن بود و تا پایان قرن اول هجرى نوشتن تاریخ و روایات ممنوع بود، به همین جهت این دوره را عصر بى خبرى نام نهادهاند. از زمان عمر بن عبدالعزیز به بعد وضع دگرگون شد و دو امام باقر و صادق(ع) توانستند، از فضاى موجود بهره بگیرند و شاگردان بسیارى تربیت كنند. كم كم برخى از همین شاگردان خودشان كرسى درس برقرار كردند و گاهى هم با تحریك حكومتها در برابر امامان اهل بیت(ع) قرار گرفتند. اینها مرجع دینى مردم شدند. روز به روز بر تعداد این عالمان، نیز بر اختلاف آراى آنان افزوده مىشد؛ از تضاد فتوایى این عالمان كار بر حكومت و بر مردم دشوار شد، تا این كه در اواخر قرن چهارم خلیفه عباسى ، «القادر بالله » به چاره اندیشى رو آورد و دستور داد، پیروان هر یك از مكاتب فقهى اگر بخواهند رسمى شوند باید چهار هزار مثقال طلا به حكومت بدهند، تنها طرفداران چهار مذهب فقهى اهل سنت مبلغ مذكور را پرداخت نمودند و مذهب آنان رسمى شد. این چهار مذهب بدین قرار است:
1 - مذهب حنفى: گروندگان به این مذهب، از پیروان ابو حنیفه، نعمان بن ثابت (80 - 150) هستند.
شاخص فقه حنفى رأى و اجتهاد است. ابوحنیفه از اهل حدیث دورى مىكرد. و قیاس (1) و استحسان (2) را در آراى خویش پذیرفت. مذهب فقهى او مبتنى بر هفت اصل است: قرآن، سنت، اقوال صحابه، قیاس، استحسان، اجماع و عرف به پیروان ابوحنیفه «اصحاب رأى» اطلاق مىشود. در برابر دیگر فرقهها كه آنان را «اهل حدیث» مىگویند.
2 - مذهب مالكى: گروندگان به این مذهب، از پیروان مالك بن انس (90 - 179) هستند. مالك فقه خویش را بر اساس روایات نبوى بنا نهاد و به اقوال صحابه توجه داشت، و به قیاس و مصالح مرسله متوسل مىشد.
3 - مذهب شافعى: گروندگان به این مذهب، از پیروان عبداللَّه بن ادریس شافعى (150 - 204) هستند. وى در فقه نظر خود را با روایات در هم آمیخت و مذهبى تلفیقى از بین دو مذهب حنفى و مالكى به وجود آورد. او فقه خود را بر چهار اصل: قرآن، سنت نبوى، اجماع و قیاس قرار داد.
4 - مذهب حنبلى: گروندگان به این مذهب، از پیروان احمد بن حنبل (164 - 241) هستند. احمد از به كارگیرى رأى در فقه احتراز نمود. او تنها به قرآن و حدیث نبوى استدلال مىكرد. فقه حنبلى بر قرآن، سنت، فتاواى صحابه، قول صحابه اگر موافق با قران و سنت باشد. و همه روایات مرسل و ضعیف استوار شده است.(8)
اما در مورد فرقه وهابیت: آیین وهابیت توسط محمد بن عبدالوهاب ( 1206 - 1115) بنا نهاده شد. پدر وى قاضى شهر عیینه از بلاد نجد و پیرو مذهب حنبلى بود، وى نزد پدر فقه حنبلى آموخت، محمد با افكار ابن تیمیه آشنا شد و آن را پسندید و نهضت پاكدینى را به راه انداخت. محمد در سفرى به مدینه شاهد توسل مردم به پیامبر در كنار روضه شریف بود، او این توسل را نپسندید و به مخالفت با آن پرداخت. به بصره رفت و در آن جا با اعمال مردم به مخالفت برخاست و مردم او را از شهر بیرون كردند. سپس به احسا و حریمله نجد رفت به انكار عقاید مردم نجد پرداخت، بین او و پدرش اختلاف در گرفت. پدر در سال 1153 مرد و پس از آن وى آزادتر به اظهار عقاید خود پرداخت. برخى از مردم حریمله به او پیوستند، سپس به شهر عیینه رفت. او را در سال 1160 از عیینه بیرون راندند، وى سپس رهسپار درعیه نجد شد. او در این شهر با محمد بن مسعود امیر درعیه توافق كردند كه به یارى یك دیگر بشتابند.
شیخ محمد به كمك امیر محمد بن مسعود، عقاید خویش را به مردم عرضه مىكرد، هر كه مىپذیرفت در امان بود و هر كه مخالفت مىكرد، با او همانند كافر حربى برخورد مىكرد.
وهابیون در احكام پیرو فقه حنبلى اند و در اصول عقاید و بعضى از فروعات اسلام به روش ابن تیمیه عمل مىكنند و اساس كار اینها این است كه صریح قرآن و سنت پیامبر را اخذ كنند و جز آن را بدعت شمارند. وهابیون در عقیده به توحید و یكتا پرستى راه افراط را پیمودهاند و با ادعاى حمایت از توحید و مبارزه با شرك، توسل را شرك مىپندارند. ابنیه روى قبور بزرگان، زیارت قبور مؤمنان و حتى قبور اولیاء اللَّه را شرك مىدانند. هر گونه مراسم براى شادى روح میت را ناروا و شرك مىدانند. هر چیزى كه در زمان پیامبر وجود نداشت و بعدا پیدا شد، مانند چاى، قهوه، توتون و دخانیات، استعمال اینها را جایز نمىدانند.
اینها خود را سلفى مىخوانند و مىگویند: ما بر مذهب سلف صالح؛ یعنى اصحاب پیامبر هستیم و نظریات دخیله بعدى همانند آراى اشارعه و معتزله را مردود مىشمارند. اینها هر مسلمانى را كه با آن چه محمد بن عبدالوهاب مىگوید، قبول نداشته باشد، مرتد و مشرك معرفى مىكنند.
محمد بن مسعود، جد بزرگ خاندان آل سعود، از آیین پاكدینى محمد بن عبدالوهاب حمایت نمود و با دولت عثمانى جنگید و شبه جزیره عربى را از چنگ آنان رهانید و از آن تاریخ تاكنون حكومت آل سعود پرچمدار آیین وهّابیت است.
اینها همه قبور صحابه، تابعین و ائمه مسلمانان را ویران كردند.(9)
پینوشتها:
1 - توضیح الملل، ج 1، ص 191.
2 - بینه (98) آیه 7.
3 - سیوطى، تفسیر در المنثور، ج 8، ص 538.
4 - همان.
5 - اعیان الشیعه، سید محسن امینى، ج 1، ص 20.
6 - همان، ص 29.
7 - همان، ص 30.
8 - براى اطلاع بیشت ر. ك: مبلغى، ادیان و مذاهب جهان، ج 3، ص 1185 - 1197.
9 - براى آگاهى بیشتر ر. ك: جعفر سبحانى، كتاب آیین وهابیت؛ على اصغر فقیهى؛ وهابیان و مبلغى، تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ص 1424 به بعد.
به نظر میرسد این یکی از پرسش های اساسی است که از شیعه می شود ؛ زیرا شیعه:
الف) با بهرهگیری از منابع معتبر خود و اهل سنت به اثبات اصل ماجرای غدیر میپردازد؛ منابعی که در آن صدها صحابی و تابعی شناخته شده وجود دارد.(1)
ب) با دلیلهای متقن و شواهد مستحکم لغوی، قرآنی، سنتی و تاریخی واژه ولایت موجود در روایت غدیر را به معنای سرپرستی و به دست گرفتن امور جامعه مسلمانان میداند نه دوستی.(2)
ج) اثبات میکند پیامبر اکرم(ص) در این ماجرا بر اساس دستور خداوند در پی تعیین جانشین بود نه معرفی کاندیدای خلافت.(3)
با این همه در گزارشهای تاریخی - جز چند منبع که در اعتبار آنها سخن فراوان است(4) از واکنش شدید مردم و یاد آوری ماجرای غدیر خم کمتر سخن به میان آمده است. با آنکه قطعاً بیشتر مردم مدینه در ماجرای غدیر حضور داشتند، چرا پس از حدود 70 یا 84 روز(ماجرای غدیر خم در روز 18 ذی حجه واقع شد و وفات پیامبر اکرم(ص) و ماجرای سقیفه در 28 صفر یا 12 ربیع الاول) از این ماجرا آن را فراموش کردند؟
البته احتمال اعتراض عدهای از مردم و یاد کرد ماجرای غدیر به وسیله آنها و مخفی ماندن این واکنش، به سبب سیاست ممنوعیت نقل و تدوین حدیث، وجود دارد؛ ولی در عدم گستردگی این اعتراضها تردید نیست.
با توجّه به ماجرای غدیر و تأکید پیامبر اکرم(ص) بر تعیین جانشین، انتظار اعتراض گسترده نامعقول نمینماید. بنابراین، واکنشی چنین محدود چگونه توجیه میشود؟
برای یافتن سرنخهای تاریخی این مشکل باید موقعیت زمانی این قطعه از تاریخ و نیز سیر جریانهای سیاسی و اجتماعی از زمان واقعه تا وفات پیامبر اکرم(ص) به دقت بررسی شود. بر این اساس، پیگیری بحث در محورهای زیر ضرورت دارد:
1. قبل از تشکیل دولت مدینه به دست پیامبر اکرم(ص)، مردم شهرهای بزرگ حجاز و بادیهها تحت نظام قبیلهای به سر میبُردند.
در این نظام سرآمد بودن در صفاتی چون سنّ، سخاوت، شجاعت، بردباری و شرافت معیار گزینش رهبر به شمار میآمد و رهبر قبیله حق نداشت از میان فرزندان و خویشانش جانشین برگزیند.
2. پیامبر اکرم(ص) نخستین کسی بود که در این سرزمین نهادی به نام دولت پدید آورد و ارزشهای فرا قبیلهای ارائه داد.
آن حضرت(ص) توانست قبایل مختلف شهرها و بادیههای منطقه را تحت یک نظام واحد متمرکز سازد. مردم که وی را پیامبری آسمانی میدانستند، تشکیل دولت از سوی او را امری الاهی به شمار آوردند و در برابر آن مقاومتی قابل توجّه نشان ندادند.
3. پیش از فتح مکه اسلام به گونهای روز افزون در میان مردم شهرها و بادیهها گسترش یافت تا جایی که سال بعد (سال نهم هجرت) عام الوفود (سال هیأتها) نام گرفت؛ یعنی سالی که مردم دسته دسته در قالب هیئتهای مختلف نزد پیامبر اکرم(ص) میشتافتند و اسلام خویش را آشکار میساختند. ناگفته پیدا است، انگیزه همه این هیأتها معنوی نبود و همه تازه مسلمانان ایمان قلبی نداشتند.
4. یکی از آموزههای اسلامی که پذیرش آن برای مردم دشوار مینمود، مسأله تعیین جانشین بود؛ زیرا:
الف) مردم فقط پیامبر(ص) را دارای بُعد الاهی میدانستند و حکومت فرا قبیلهایاش را میپذیرفتند. در نگاه آنان، جانشین پیامبر از چنین ویژگیای برخوردار نبود.(5)
ب) هنوز بسیاری از مردم خود را به اطاعت محض از دستورهای دنیوی آن حضرت مقیّد نمیدانستند؛ چنان که در مواردی چون صلح حدیبیه واکنش اعتراضآمیز نشان دادند.(6)
ج) بسیاری از مردم اطاعت از فرمانهای دنیوی مربوط به بعد از زندگانی رسول خدا را نمیپذیرفتند؛ زیرا هنوز از آموزههای جاهلی که به رئیس قبیله اجازه تعیین جانشین نمیدهد، دل نبریده بودند؛ و طبیعی بود که مسأله ریاست دولت را از ریاست یک قبیله مهمتر بدانند.
د) هنوز بعضی از قریشیان تازه مسلمان چنان میپنداشتند که حضرت(ص) در راستای رقابت قبیلهای مسأله نبوت را مطرح کرده است. این گروه با توجّه به اقبال عمومی مردم به آن حضرت(ص) جرأت مخالفت نداشتند؛ ولی با تعیین جانشین به ویژه از تیره بنی هاشم، لب به اعتراض گشادند و با بهرهگیری از پشتوانه فرهنگ قبیلهای مردم اعتراض خویش را روشنتر بیان کردند.
ه) در زمان جاهلیت تنها اشرافی به مجلس مشورتی قریش (دارالندوه) راه مییافتند که به چهل سالگی رسیده باشند.(7)
بر این بنیاد، پذیرش جانشین رسول خدا، به ویژه اگر آن فرد داماد پیامبر(ص) بود و کمتر از چهل سال(حضرت علی(ع) در آن هنگام طبق قول مشهور 33 سال داشت). داشت، بسیار دشوارتر میشد.
5. دو نکته دیگر، پذیرش جانشینی امام علی(ع) را دشوار میساخت:
الف) حضرت علی(ع) نزد قریشیان، به سبب دلاوری هایش در جنگهایی مانند بدر و اُحُد و به خاک و خون کشیدن بزرگان قریش، چهره منفی داشت. این پدیده سبب شد به تبلیغات گسترده روی آورند و چهره علی(ع) را نزد همه اعراب زشت جلوه دهند.(8)
ب) مردم قبایل مختلف این نکته را درک کرده بودند که با توجّه به لیاقتها و استعدادهای تیره بنی هاشم، اگر مسأله جانشینی در میان آنها تثبیت شود، هرگز از آن خاندان برون نخواهد آمد.
6. نگاه پیامبر اکرم(ص) به جانشینی حضرت علی(ع) الاهی و از روابط قبیلهای و خویشاوندی بسیار فراتر است؛ زیرا آن حضرت(ص) به حفظ آیین وحی میاندیشید و طبیعی است که آشناترین فرد به کتاب و سنت و شجاعترین و کوشاترین فرد در راه گسترش اسلام را برگزیند.
البته پیامبر اکرم(ص) با وضعیت جامعه آشنا بود. از این رو، از آغاز رسالت، در موقعیتهای گوناگون، به بهانههای مختلف و با بیانهای متفاوت ویژگیهای حضرت علی(ع) را یاد آور میشد و از جانشینیاش سخن به میان میآورد.(9)
آن بزرگوار، سرانجام از سوی خداوند مأمور شد در بزرگترین اجتماع مسلمانان که برخی شمار آنها را بیش از یکصد هزار تن دانستهاند، آشکارا این مسأله را اعلام کند(10) و دغدغه مخالفت جامعه را نادیده بگیرد.
فرازی از آیه 67 سوره مائده که از این دغدغه پیامبر پرده بر میدارد و به وی ایمنی میبخشد، چنین است: «... واللّه یَعْصمک مِنَ النّاسِ؛ خداوند تو را از [شرّ ]مردم نگاه میدارد».
در این عبارت، دو واژه «عصمت» و «ناس» بسیار راهگشا است. خداوند پیامبر(ص) را از چه چیزی حفظ میکرد؟ و این «ناس» چه کسانی بودند؟
با توجّه به واقعیت خارجی و ایمن نماندن پیامبر(ص) از شرّ زبان مردم و نیز با توجّه به اینکه سرانجام مسأله جانشینی امام علی(ع) به سامان نرسید، بعید نمینماید که مراد از واژه «یعصمک» نگهداری پیامبر(ص) از هجوم فیزیکی و یکباره مردم باشد؛ چنان که واژه «ناس» بر مردم عادی دلالت دارد و با توجّه به اکثریت نو مسلمان آن زمان، به حمل این لفظ بر خلاف ظاهر نیازمند نیستیم.
7. تاریخ درباره بسیاری از حوادثِ مقطع زمانی بین غدیر و وفات پیامبراکرم(ص) ساکت مانده است؛ امّا کالبد شکافی دو پدیده مهم آن عصر ما را با شدت اهتمام پیامبر اکرم(ص) بر گزینش جانشین و گستره تلاشهای مخالفان آن حضرت آشنا میسازد.
این پدیدهها عبارت است از: سپاه اسامه و مخالفت با نگارش وصیت مهم رسول خدا.
1. سپاه اسامه
پیامبر اکرم در واپسین روزهای زندگیاش فرمان داد لشکری عظیم به فرماندهی جوانی نورس به نام اسامه بن زید سمت دورترین مرزهای کشور اسلامی (مرزهای روم) رهسپار شود.(11)
کالبد شکافی دقیق این جریان نشان میدهد رسول خدا(ص) در راستای تثبیت جانشینی حضرت علی(ع) به چنین اقدامی دست یازید؛ زیرا:
الف) در آن هنگام و در آستانه وفات پیامبر اکرم(ص) خالی کردن مرکز حکومت از نیروهای نظامی و ارسال آن به دورترین نقاط به صلاح جامعه نبود؛ چون احتمال داشت پس از وفات پیامبر اکرم(ص) بسیاری از نومسلمانان قبایل اطراف سر به شورش بردارند و کیان جامعه اسلامی در معرض تهدید قرار گیرد. آنچه این تصمیمگیری را در نظر پیامبر اکرم(ص) منطقی جلوه میداد، دور ساختن مخالفان جانشینی حضرت علی(ع) از مدینه بود.
ب) انتصاب جوانی 18 ساله (12) به مقام فرماندهی لشکر و عدم توجّه به اعتراضات اصحاب جز از کار انداختن مهمترین (13) دستاویز مخالفان جانشینی علی(ع) هیچ توجیهی نداشت؛ زیرا اسامه بن زید که از جهاتی چون سابقه مسلمانی، شرافت، شجاعت و کاردانی سر آمد اصحاب به شمار نمیآمد و از نظر سنی حدود 15 سال از علی(ع) کوچکتر بود - با توجّه به آنکه در بسیاری از ویژگیها با حضرت علی(ع) قابل مقایسه نمینمود - در مقام فرماندهی سپاهی عظیم و متشکل از بزرگان صحابه مانند ابوبکر، عمر، ابو عبیده جراح، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص قرار گرفت.
ج) دقّت در ترکیب سپاه اسامه نشان میدهد تمام کسانی که احتمال داشت با جانشینی حضرت علی(ع) مخالفت ورزند، ملزم بودند در این سپاه شرکت جویند.(14)
و کسانی که به بهانه بیماری پیامبر اکرم(ص) از اردوگاه به مدینه باز میگشتند، با جمله تأکیدی «لعن الله من تخلف عن جیش اسامه»(15) روبه رو میشدند.
در مقابل، یاران و موافقان جانشینی حضرت علی(ع) چون عمار، مقداد و سلمان از حضور در این سپاه معاف گشتند و ملزم شدند در مدینه به سر برند.(16)
2. پیشگیری از نگارش وصیت
این پدیده در واپسین روزهای حیات پیامبر اکرم(ص) تحقّق یافت. در آن روزها، پیامبراکرم(ص) که احتمالاً با بالاگرفتن زمزمههای مخالفت با جانشینی حضرت علی(ع) به شدت نگران اوضاع شده بود، دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندی صریح و ماندگار برجای گذارد و از گمراهی امت جلوگیری کند. مخالفان که این دستور را با نقشههای چند ماهه خویش ناسازگار میدیدند، به شدت نگران شدند و با هزیان گو خواندن کسی که جز وحی چیزی بر زبان نمیراند، از نگارش این سند جلوگیری کردند.
تاریخ در اینجا تنها از یک تن نام میبَرد.(17)
امّا آشکار است که تنها یک نفر - بی آنکه جریانی نیرومند پشتیبانش باشد - نمیتواند با رسول خدا(ص) مقابله کند. از این رو، بعضی از نصوص گوینده این عبارت را جمع دانسته، از کلمه «قالوا» استفاده کردهاند.(18)
8. نخستین تشکیل دهندگان این جلسه که با هدف تعیین خلیفهای جز حضرت علی(ع) در سقیفه گرد آمدند، انصار به شمار میآمدند. آن هم انصاری که در همه جا به پیروی محض از پیامبر اکرم(ص) زبانزد بودند و دوستی شان با خاندان آن حضرت(ص) به ویژه حضرت علی(ع) بر همگان ثابت شده است.
راستی چرا انصار؟ و چرا با این عجله، آن هم در حالی که هنوز بدن پیامبر اکرم(ص) غسل داده نشده است؟ شواهد تاریخی، نشان میدهد انصار هرگز از جانشینی شخصیتی مانند حضرت علی(ع) هراسناک نبودند و او را ادامه دهنده راه پیامبر اکرم(ص) میدانستند.
اقدام عجولانه آنها در درک نکتهای حیاتی ریشه دارد. آنها با تیز بینی دریافته بودند که شانسی برای به قدرت رسیدن حضرت علی(ع) وجود ندارد. مخالفت یاران بزرگ پیامبر اکرم(ص) با راه افتادن سپاه اسامه و نیز مخالفت آنان با نگارش وصیت از سوی پیامبر اکرم(ص) و به احتمال فراوان، حوادث دیگری که تاریخ ما را از آن بی خبر گذاشته است، انصار را به این نتیجه رسانده بود که مهاجران اندیشه به دست گرفتن حکومت در سر میپرورانند و احتمال دارد قریشیانی که سرانشان در نبرد با نیروهای انصار حامی پیامبر به قتل رسیدند، با بهرهگیری از پیوند نزدیک قریش و مهاجران در پی انتقام بر آیند. بنابراین، به سقیفه شتافتند تا طرفداران غصب حق علی(ع) را دست کم از به دست گرفتن کامل قدرت باز دارند و به منظور حفظ جامعه انصار از توطئههای آتی، سهمی از قدرت به دست آورند.
پس انصار و مردم مدینه همگان حادثه غدیر را به یاد داشتند و دلالت آن بر تعیین جانشین را مسلم میدانستند؛ امّا مشاهده تلاشهای کسانی که در جهت مخالفت علنی با غدیر گام بر میداشتند و حرکت طرفداران آن واقعه آسمانی را به شدیدترین روش ممکن سرکوب میکردند، آنها را از هرگونه تلاش در جهت احیای یاد غدیر باز میداشت.
بنابراین، طبیعی است که در این زمان شاهد اعتراض مردم مؤمن و استدلال آنها به این حادثه مهم تاریخی نباشیم. آنها، با توجّه به زمینههای قبلی، تلاش و استدلال خود را آب در هاون کوفتن میدیدند. چنان که، بر اساس نصوص تاریخی، حضرت علی(ع) نیز در آن زمان به این جریان مهم استدلال نکرد. به نظر میرسد، در آن موقعیت، استدلال گسترده مردم به واقعه غدیر پرسش برانگیز است نه عدم استدلال؛ زیرا چنین استدلالی نمایانگر پذیرش یکباره جریان مخالف با فرمان پیامبر(ص) از سوی مردم معتقد به غدیر است و با شواهد تاریخی سازگاری ندارد.
پی¬نوشت¬ها:
1. الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، علامه امینی، ج 1، ص 14 – 73. او این حدیث را از یکصدو ده نفر صحابی و هشتاد و چهار تابعی نقل میکند.
2. همان، ص 362 – 370.
3. همان، ص 370 – 378.
4. مانند کتاب سلیم بن قیس و کتاب الاحتجاج نوشته احمد بن علی طبرسی.
5. برای اطلاع بیشتر مراجعه شود به: تاریخ تحول دولت و خلافت از بر آمدن اسلام تا برافتادن سفیانیان، رسول جعفریان، ص 27 به بعد.
6. المغازی، محمد بن عمر واقدی، تحقیق مارسدن جونس، ج 1، ص 606 و 607. در این کتاب پس از نقل اعتراض عُمر از وی چنین نقل کرده است: «من [عمر] چنان در شک افتادم که از آغاز اسلام خود تا آن هنگام در چنین شکی فرو نرفته بودم») و تقسیم غنایم حنین(الکامل فی التاریخ، به ابن اثیر، تحقیق علی شیری)، ج 1، ص 631.
7. تاریخ سیاسی اسلام(1) سیرة رسول خدا(ص)، رسول جعفریان، ص 98.
8. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 12، ص 9.
9. برای اطلاع از این موارد، ر. ک: موسوعه الامام علی بن ابی طالب فی الکتاب و السنه و التاریخ، محمدی ری شهری و همکاران، ج 2.
10. الغدیر، ج1، ص 214.
11. طبقات، محمد بن سعد کاتب واقدی، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، ج 4، ص 54 – 58.
12. همان، ص 55.
13. همان، ص 54 و 56.
14. السقیفه، محمد رضا مظفر، ص 81 و 77.
15. الملل و النحل، محمد بن عبدالکریم شهرستانی، تصحیح شیخ احمد فهمی محمد، ج 1، ص 14.
16. السقیفه، ص 81.
17. من حیاه الخلیفه، عمربن الخطاب، عبدالرحمن احمد البکری، تعلیق سید مرتضی رضوی، ص 101 – 107.
18. همان، ص 104.
این که دقیقا علت این مسأله چه بود از حوزه فهم و دانش ما بیرون است و پیامبر(ص) هم در این باره از خود اختیاری نداشت و به فرمان الهی در همان نقطهای که مأمور به ابلاغ آن شده بود، انجام وظیفه کرد.
در عین حال جایگاهی که برای ابلاغ پیام مزبور انتخاب شده بود، نقطهای بود که غیر از اهل مکه همه حجاج از آن عبور میکردند و در آن جا همه حجاج وجود داشتند.
در ضمن شاید طرح مسئله در مکه مخالفت بسیار جدی در پی می¬داشت، زیرا حضرت علی (ع) بسیاری از سران قریش و اهل مکه را به دست خود کشته بود و اعلان ولایت و پذیرش در آن جا دشوار می نمود و خوف فتنه می رفت و این مسئله می تواند از فحوای فراز پایانی آیه ابلاغ «... والله یعصمک من الناس» (خداوند تو را از (شر) مردم حفظ خواهد کرد )، نیز به دست آید.
شاید انتخاب آن مکان به آن دلیل باشد که اگر در ضمن اعمال حج، این عمل انجام میشد برجستگی لازم را پیدا نمیکرد و شکوه تاریخی آن محو میگردید. از همینرو مکان مستقل و زمانی جدا از دیگر اعمال انتخاب شد که در عین امکان اجتماع عظیم مسلمانان، این مطلب به عنوان خبری کاملاً تازه و نو، توسط حجاج به بلاد مختلف اسلامی پخش شود ، تا برجستگی و شکوه و طراوت آن بهتر حفظ گردد.
در اینجا می توانست شواهد و قرائنی جمع شود که این مسئله را برجسته نماید، مانند اعلان تنها یک واقعه ، نه چیز دیگر ، نگه داشتن مردم در زیر آفتاب سوزناک ، برگرداندن کسانی که به جلو رفتند و منتظر ماندن برای کسانی که عقب ماندند ، فرصت کافی برای اعلان و بیعت کردن دیگران با علی (ع) ، در حالی که در ایام حج در مکه در روز های اول که فرصت کافی وجود داشت، حضرت علی در یمن بود و در مکه حضور نداشت و در روز های آخر به مکه می رسد که اعمال حج به صورت فشرده بوده است.
البته ما در تاریخ دیدیم که چگونه با این همه تمهیدات ، اصل مسئله از مسیر خود منحرف شد و کسانی این مسئله را انکار کردند که در آن جمعیت حضور داشتند ، پس اگر حتی در مکه نیز انجام می شد ، چه فرقی در اصل مسئله داشت ؟ در حالی که امروز می بینیم با توجیهاتی چون «ولایت» به معنای دوستی است و مانند آن ، حقانیت ولایت و امامت حضرت علی (ع) را انکار می کنند، پس برای کسانی که نخواهند حقیقت را قبول نمایند این توجیهات ، در صورت اعلان در مکه نیز وجود می داشت .
پرسش:چرا پیامبر اعظم(ص)صراحتا (به غیر از غدیر خم یا دعوت عشیرتین که در قالب کلمات دو پهلو بود ) از جانشینی حضرت علی (ع) کلامی به میان نیاوردند؟
پاسخ:
پیامبر (ص) در خصوص ولایت امام علی (ع) صریحاً اقدام نمود . شیعیان باور دارند كه پیامبر (ص) در جریان غدیر رسماً علی (ع) را به عنوان رهبر و جانشین خود معرفی نمود: «من كنت مولاه فعلی مولاه...» (1) این اقدام پیامبر در پی دستور خداوند صورت گرفت، زیرا خداوند دستور داد كه پیامبر علی (ع) را به عنوان رهبر مسلمانان معرفی نماید: «ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است برسان و اگر نكنی رسالت او را انجام نداده ای ...».(2)
البته اقدامات پیامبر (ص) درخصوص رهبری امام علی (ع) تنها در جریان غدیر صورت نگرفت، بلكه آن حضرت جریان ولایت امام را بر مناسبت های مختلف مطرح نمود. پیامبر (ص) با بیان فضایل و ویژگی های علی (ع) بستر و زمینه ی رهبری آن حضرت را فراهم كرد. پیامبر خطاب به علی (ع) فرمود: «آیا راضی نیستی كه نسبت تو به من، همچون هارون نسبت به موسی باشی؟ جز اینكه پس از من پیامبر نیست».(3) این حدیث كه در اصطلاح دانشمندان به آن «حدیث منزلت» می گویند تمام مناصبی كه هارون داشت برای علی (ع) ثابت كرده جز نبوّت كه باب آن برای ابد بسته شد.(4)
پیامبر (ص) در حدیث ثقلین همگان را به پیروی از قرآن و عترت فراخواند.(5)
پیامبر با بیان این حدیث نیز زمینه اطاعت از اهل بیت را كه مصداق بارز آن امام علی (ع) است را فراهم نمود. نكته قابل توجه آن است كه حضرت در آخر حدیث گوشزد نمود كه مسلمانان در صورت عدم اطاعت از قرآن و عترت گمراه خواهند شد. متأسفانه مردم با كنار گذاشتن امام علی (ع) از صحنه سیاست، دچار خسران و زیان های فراوان و جدی شده و عملاً گمراه شدند.
پیامبر (ص) به مصلحت ندید بیش از این تأكید نماید، چرا كه خطر ارتداد وجود داشت، بسیاری از صحابه با توجه به خصلت ها و فرهنگ جاهلی پذیرای امامت امام علی (ع) نبودند، چرا كه آنان می گفتند: امام و پیشوا می بایست سنش از چهل سال بیش تر باشد. كه سن حضرت علی (ع) در هنگام رحلت پیامبر از این كم تر بود.
گرچه پیامبر (ص) با انتصاب و امارت به زید بن حارثه و فرزندش اسامه بن زید كه از سن پایین برخوردار بودند، كوشید این فرهنگ را متحول نماید، اما عرب های جاهلی در كوتاه مدت زیر بار نرفتند.
مشكل دیگری كه وجود داشت امام علی (ع) پهلوان جنگ ها بود و صاحب فضایل بسیار، این ها از سویی موجب حسادت برخی ها شد و از سوی دیگر با توجه به فرهنگ جاهلی كه می گفتند خون را خون می شوید، و چون علی بسیاری از دانه درشت ها را در میدان های نبرد بدر و احد و احزاب و... نابود كرده بود بدین جهت دلی پركینه از علی داشتند، حال در سال یازدهم هجری پیامبر می بیند بسیاری از مسلمانان از اعتقاد عمیق و راسخی بهره مند نیستند، احساس كرد كه اگر بیش از آن چه كه در مورد وصایت و جانشینی امام علی (ع) بیان داشت، اصرار می ورزید این خطر وجود داشت كه بعد از رحلت آن حضرت با اساس اسلام مبارزه كند و تلاش همه جانبه ای بر ضد ملتش صورت گیرد.
شاهد بر این ادعا، آخرین حركت پیامبر (ص) بود كه از اطرافیان خود كه برای ملاقات حضرت در بستر بیماری آمده بود، خواست برای او قلم و كاغذی بیاورند تا چیزی مكتوب برای آنها بنویسید كه پس از او گمراه نشوند. به عقیده شیعیان با توجه به اصرار پیامبر كه این مكتوب برای جلوگیری از گمراهی مسلمانان خواهد بود و عامل مهمی كه باعث گمراهی و جدائی مسلمانان و فتنه های بعدی شد، همین موضوع جانشینی پیشوایی پس از پیامبر و دوری از اهل بیت بود، نامه درخواستی پیامبر نیز برای نگارش همین مسئله بود ، اما با صرف نظر از این نكته مهم، اعتراض برخی از مسلمانان به پیامبر كه در رأس آنها عمر بن خطاب بوده و جلوگیری آنها از نگارش آن مسئله مهم، به خوبی شاهد بر این مدعا است كه خطر اسلام را تهدید می كرد كه حتی علناً به مخالفت از پیامبر پرداخته بودند.
همان گونه كه شیعه معتقد است ، امام علی (ع) بعد ار رحلت پیامبر به مدت بیست و پنج سال با صبر و سكوت با هدف حفظ دین زندگی كرد و با آن همه شهامت و شجاعت دست به شمشیر نبرد، چرا كه مصلحت حفظ اسلام از همه مهم تر است. آن حضرت تنها به اندازه ای كه برای آن كه راه درست اسلام را می طلبد ، حجت تمام باشد، تلاش كرد نه بیش از آن شبیه همین در مورد پیامبر اسلام (ص) بیان می داریم.
آن حضرت تنها به اندازه ای كه حجت و دلیل برا ی مسلمانان آزاد اندیشی تمام باشد، كوشید و در موارد متعدد گاه به صورت صریح و واضح و گاه به صورت كنایه و با دلالت التزامی امامت امام علی (ع) را به صحابه گوشزد نمود. بیش از آن اقدامی نكرد، چرا كه ممكن است ، دشمنان امام علی (ع) بعد از رحلت پیامبر قدرت را در دست گیرند و با اساس اسلام آشكارا مبارزه نمایند، برای این كه این خطر پیش نیاید پیامبر (ص) به همان مقدار بسنده نمود.
دقت در آیه تبلیغ (6) گویای این حقیقت است.
پی نوشت :
1 – پیام قرآن، ج9، ص 194.
2 – سوره مائده، آیه 77 ر.ك: تفسیر نمونه، ج5، ص 4 به بعد.
3 – فروغ ولایت ، ص 117 – 118.
4 – همان.
5 – پیام قرآن، ج9، ص 94.
6 – مائده ، آیه 67.
پاسخ: در زمره نامهای فرزندان امامان معصوم(ع) نامهای خلفا، همانند نام عمر به چشم میخورد و از جمله آن ابوبكر بن علی بن ابی طالب(ع) را ذكر كردهاند كه در كربلا به شهادت نایل آمد. نیز افراد زیر:
عمر بن علی بن ابی طالب(ع) از شهدای كربلا
عمر بن حسن بن علی(ع) از شهدای كربلا
عمر بن حسین بن علی(ع) از شهدای كربلا
عثمان بن علی بن ابی طالب(ع) از شهیدان كربلا
و عمر بن علی بن حسین بن علی(ع)كه امام سجاد(ع) فرزندش را "عمر" نامگذاری نمود.
این نامگذاریها اشكالی ندارد. نه حاكی از تأیید خلفا است و نه چیز دیگر، چرا كه نامگذاری در هر اجتماعی، بسته به فرهنگ و سنت آن است. عربها برای خود یك سری نامهای متداول داشتهاند كه بعضاً "عَلَم" بوده و معنای خاصی نداشته و بعضی از آن ها معنا داشته مانند معاویه و حارث كه مربوط به فرهنگ آن زمان جامعه بوده است، كه از جمله آن: ابوبكر، عثمان، عمر، معاویه، عمر، یزید و.... میباشد این اسامی در فرهنگ زمان امامان پیشین مطلوب و مرسوم بود و امروز هم در بسیاری از كشورها و مناطق عرب نشین، این اسمها مورد پسند مردم است و مردم فرزندانشان را بدین گونه نامگذاری میكنند.
امامان(ع) نیز طبق فرهنگ و سنّت متداول زمان خویش برای فرزندانشان اسامی مینامیدند.
نه نامگذاری اسای عمر، عثمان و معاویه دلیل بر خوبی و تأیید خلیفه دوم و سوم و معاویة بن ابی سفیان است. و نه این اسمها را بر فرزندان خود نگذاشتن دلیل بر بدی و نشانه عدم تأیید، لیكن بعد از حادثه كربلا و ستمهای خلفا و بنی امیه، فاصله فرهنگی بین شیعه و دیگران روز به روز بیشتر گردید و رفته رفته در فرهنگ شیعه یك سری اسمها رواج یافت و یك سری اسمها از رونق افتاد. شیعیان در قرن های بعد كوشیدند با نامگذاری فرزندان خویش به نامهای پیامبر و اهل بیت و صحابه باوفایشان، به نوعی در پی زنده كردن ارزشها برآیند. این فرهنگ برگرفته از رهنمودهای امامان(ع) میباشد. برعكس آنانی كه چهرههای بارز دشمنی با پیامبر(ص) و اهل بیت مكرمشان بودند، همانند ابوسفیان، معاویه،یزید و... نامهای آنان در اسم گذاریهای شیعیان از رونق افتاد و كم كم متروك شد. این سخن مربوط به قرنهای بعدی است.
بنابراین اسم گذاریها برگرفته از فرهنگ اجتماعی است و در زمان امامان به خصوص در زمان امام علی (ع) نامگذاری به آن اسم ها مذموم و متروك نبود .
امام علی(ع) در زمان خلافتش ضمن نامهای به «عثمان بن حنیف» فرماندار بصره نوشت: «بلی کانت فی ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحّت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین...؛(1)
آری از آن چه آسمان بر آن سایه افکنده است، «فدک» در دست ما بود. مردمی بر آن بخل ورزیدند و مردمی سخاوتمندانه از آن چشمپوشی کردند.»
از کلام حضرت فهمیده میشود که «فدک» در زمان خلافت امیرمؤمنان(ع) پس گرفته نشد و در دست فرزندان حضرت زهرا(س) قرار نگرفت. حال چرا حضرت آن را به صاحبان اصلیاش نداد، دو نوع میتوان پاسخ داد:
1 – امام در جریان بیعت و آغاز زمانداریش، به برگرداندن حقوق و اموال (که در دورة حاکمان پیش غصب شده بود) اصرار ورزید و بسیار تأکید کرد. حال پس از رسیدن به قدرت، اگر «فدک» را پس میگرفت، به دهن برخی خطور میکرد آن همه اصرار برای خودش بود!
امام نخواست، کاری کند که دیگران دربارهاش این گونه قضاوت کنند و دربارة حضرت بگویند: اعلان پس گرفتن اموال غصب شده و رد آن به صاحبان، مقدمه برای به دست آوردن باغی بود که در زمان خلفا مورد دعوا و گفتگو بود؛ یعنی بگویند: برای این که فدک را تصرف نماید، پس گیری زمین ها و مزارعی را که توسط عثمان بخشیده شده بود، عنوان کرد.
برای این که این گونه قضاوت نکنند و دشمنان خردهگیری ننمایند، امام با بزرگواری از کنار این حق گذشت و از آن سخنی به میان نیاورد؛ تا به مردم بفهماند حکومت علوی برای احقاق حقوق مردم تلاش میکند، اگر امام زمامداری را پذیرفت، برای یاری رساندن به مظلومان و محرومان است،نه برای منافع شخصی خود طبیعی است فرزندان فاطمه (س) نیز به این عمل راضی بودند.
نظیر این سخن از امام موسی بن جعفر (ع) نقل شده است. حضرت در پاسخ به این سؤال که چرا امام علی (ع) در دورة زمامداریش فدک را تصرف نکرده، فرمود:
«لأنا أهل البیت لا یؤخذلنا حقوقنا ممن ظلمنا إلا هو و نحن اولیاء المؤمنین إنما نحکم لهم و نأخذ حقوقهم ممن ظلمهم و لا نأخذ لانفسنا؛(2) چون ما اهل بیت پیامبر چنین خصوصیتی داریم که حقوقمان را از کسانی که به ما ستم کردهاند، جز خدا نمیستاند؛ ما اولیای مؤمنان هستیم.
به نفع آنان فرمان میرانیم و حقوق آنان را از کسانی که به آنان ستم روا داشتهاند، میستانیم، ولی برای خود در این راه تلاشی نمیکنیم.»
از سخن امام کاظم (ع) به دست میآید که امامان و رهبران الهی همواره برای احیای حقوق مردم تلاش میکنند؛ اما در مورد حقوق شخصی خود که ربطی به حقوق مردم نداشته باشد، اقدامی نمیکنند و کریمانه از کنار آن میگذرند. پس نگرفتن فدک در دوره زمامداری امام علی(ع) از همین قبیل است.(3)
2 – برخی از عالمان دینی همانند مرحوم سلطان الواعظین شیرازی در کتاب شبهای پیشاور میگویند: به جهت اوضاع خاصی که در زمان زمامداری امام علی(ع) بر جامعة اسلامی حاکم بود، حضرت قدرت پس گیری فدک را نداشت.
توضیح: امام در شرایطی حکومت را در دست گرفت که مردم از سیاستهای عثمان ناخرسند بودند؛ ولی نسبت به سیاستهای دو خلیفة پیشین به ویژه سیاستهای عمر رضایت داشتند. سیاستها و سنتهای عمر، در جامعة اسلامی آن زمان ریشه دوانده بود .
مردم حاضر نمیشدند از آن سنتها و سیاستها دست بردارند.
ابن ابی الحدید در این باره مینویسد:
در زمان زمامداری امام علی(ع) در کوفه مردم تجمع کردند و از حضرت خواستند فردی را به عنوان امام جماعت نماز «تراویح»(4) منصوب کند، تا در شبهای ماه رمضان نمازهای مستحبی را با او به جماعت برگزار نمایند. حضرت به آنان گوشزد نمود این کار بدعت و برخلاف سنت رسول (ص) است. پیامبر «به جماعت خواندن نمازهای مستحبی» را منع کرده است.
آنان بدون توجه به رهنمود حضرت، یکی را به عنوان امام جماعت برگزیدند و نماز تراویح را برگزار کردند.
این خبر به حضرت علی(ع) رسید و برای نهی از منکر ، فرزندش حسن مجتبی (ع) را فرستاد و با آنان در این باره سخن گفت. آن عده ون دیدند حکومت علوی در پی جلوگیری از این کار برآمده است، فریاد زدند: ای وای، سنت عمر را میخواهند نابود کنند.(5)
با وجودی که امام علی(ع) مردم را آگاه نمود که در زمان پیامبر (ص) چنین نمازی متداول نبود، و این نماز در زمان عمر بنا نهاده شد و رسول خدا(ص) اجازه ندارد تا نمازهای مستحبی خوانده شود،مردم حاضر نشدند تا از این سنت عمر چشم پوشی نمایند و تابع فرماند امام علی(ع) باشند.
بنابراین چگونه حضرت میتوانست فدک را به فرزندان فاطمه(س) پس بدهد؟
از سیاستهای ابوبکر و عمر بود که از دست حضرت زهرا(س) و فرزندانش جدا باشد. حال اگر حضرت علی(ع) فدک را میگرفت،فریاد سر میدادند که ای وای،علی برخلاف سیاست عمر عمل میکند! نیز حضرت را متهم میکردند که غاصب است! حضرت با وجود چنین اوضاعی نمیتوانست فدک را پس بگیرد.(6)
پینوشتها:
1- نهج البلاغه، صبحی صالح، نامة 45.
2 – علل الشرایع صدوق، باب العلل التی من اجلها ترک فدکاً.
3- ترجمة گویا و شرح فشرده نهج البلاغه،ج3، ص 445 و 446.
4- نماز تراویح نمازی است که اهل سنت به عنوان نماز مستحبی در شبهای ماه رمضان به صورت جماعت به جا میآورند و این شیوه و سنتی است که از عمر، خلیفة دوم بر جای مانده است.
5- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج12، ص 282.
6- سلطان الواعظین شیرازی، شبهای پیشاور، ص 710.
حدیث غدیر در كتاب حدیثی اهل سنت و شیعه به گونهای نقل شده است كه جای هیچ گونه شك و شبههای در اصل صدور آن نیست، ابن حجر عسقلانی كه یكی از علمای اهل سنت است در ذیل حدیث غدیر مینویسد: این حدیث را سی تن از صحابه روایت كردهاند و بیشتر سلسله سند آن صحیح و حسن است.{1} ذهبی كه یكی دیگر از علمای اهل سنت است میگوید: حدیث غدیر جداً عالی است و متن آن به صورت متواتر میباشد.{2}
بنابراین جای این نیست كه برخی در صدور آن تردید نمایند و تردید و شك نتیجه ناآگاهی است. اما دلات حدیث بر خلافت امام امیر المؤمنین(ع) بسیار روشن است. بررسی و دقت در حدیث غدیر، شواهد و قرینههایی كه در خود روایت و زمان و مكان صدور روایت وجود دارد به خوبی روشن میسازد كه حدیث غدیر برای ابلاغ رسالت بسیار مهمی بوده كه معرفی جانشنین پیامبر(ص) بوده است كه به نمونههایی اشاره میكنیم:
1. ابلاغ این رسالت در بیابان خشك و بسیار گرم، چرا در مكه نفرمود؟
2. همراه با خبر رحلت خود؛
3. شاهد و گواه گرفتن مردم بر ابلاغ رسالت و اقرار گرفتن از آنان؛
4. بیان حدیث ثقین در آغاز خطبه (انی تارك فیكم الثقلین كتاب الله و عترتی اهل بیتی///)؛
5. بیان این جمله كه «ألست أولی بكم من انفسكم» آیا من از شما به خود شما سزاوارتر نیستم؛
6. تبریك گفتن به امام(ع) پس از معرفی آن حضرت؛
7. شأن نزول آیه (الیوم اكملت لكم دینكم...);{3} (یا ایها الرسول بلغ ما أنزل الیك...);{4} كه در این رابطه نازل شده و همچنین روایاتی كه در ذیل این آیات وارد شده است.
بنابراین دقت در حدیث غدیر هر نوع تصور و توهم دیگری را باطل میسازد. و آنچه در پرسش آمده كه پیامبر(ص) پس از جنگ تبوك فرموده است این تمام نیست چون حضرت علی(ع) در جنگ تبوك حضور نداشتند بلكه خود پیامبر(ص) همراه مسلمانان بودند و حضرت علی(ع) را در مدینه جانشین خود قرار دادند. آنچه اهل سنت در اینباره گفتهاند این است كه در برخوردی بین خالد بن ولید و آن حضرت پس از اعزام به یمن پیش آمده است، اولاً اختلاف بین حضرت علی(ع) و خالد بن ولید در سفر دیگری بوده كه در آن سفر به مكه نیامدند بلكه به مدینه رفتند چون حضرت علی دو سفر به یمن داشتهاند. دلیل بر این مطلب روایتی است كه ترمذی در كتاب سنن خود نقل میكند كه پس از برگشت از سفر یمن خالد بن ولید تصمیم گرفت خدمت پیامبر(ص) برود و از آن حضرت شكایت نماید، پس از آن كه خدمت پیامبر(ص) رفت و از آن حضرت شكوه و گلایه نمود، چهره مبارك پیامبر(ص) دگرگون شد و سه مرتبه فرمود: «ما تریدون من علیّ ما تریدون... علیّ منی و أنا من علی»، از علی چه میخواهید، از علی چه میخواهید، از علی چه میخواهید علی از من است و من از علی. پس از بیان بسیار پرمحتوای آن حضرت، حقیقت برای خالد روشن شد، از اینرو نیازی نبود تا پیامبر(ص)یك برخورد و اختلاف جزیی را كه بین دو تن پدید آمده، آن را در جمع تمام مسلمانان یادآور شوند. مقام پیامبر(ص) و اختلاف ایشان بالاتر از آن است چنین برخوردهایی را به گوش تمام یاران خود برساند. بر فرض كه این برخورد در سفر دوم باشد، حضرت پیامبر(ص) در جمع خصوصی یادآور میشدند چنانكه در حدیث ترمذی آمده است.
بنابراین هیچ گونه ارتباطی بین حدیث غدیر و شبههای كه در اعزام یمن پیش آمده وجود ندارد. از اینرو برخی از نویسندگان اهل سنت برای خدشه و ایراد بر حدیث غدیر چنین توهی را نمودهاند، چرا كه در سند و دلالت حدیث نتوانستهاند ایراد بگیرند.
بر فرض كه حدیث غدیر را در رابطه با اختلاف خالد بن ولید فرموده باشند، چه اشكالی دارد كه پیامبر اسلام(ص) ضمن اصلاح ذهنیت افراد ناآگاه مانند خالد بن ولید، حضرت علی(ع) را به عنوان جانشین و رهبر آینده امت خویش معرفی فرماید، مگر بین معرفی جانشین و برطرف نمودن دشمنیها با علی(ع) ناسازگاری وجود دارد.
حدیث غدیر را میتوانید در كتابهای اهل سنت كه در ذیل میآید ملاحظه نمایید:
1. صحیح مسلم، ج 5، كتاب الفضایل، باب فضایل اهل بیت النبی(ص)، ص 25، حدیث 36/
2. مسند احمد بن حنبل، ج 7، ص 75، ح 19285/
3. خصایص امیرالمؤمنین، نسائی، ص 84، ح 76/
4. صحیح ابن خزیمه، ج 4، ص 62، ح 2357/
5. المستدرك علی الصحیحین، الحاكم النیسابوری، ج 3، ص 109، 533/
6. تلخیص المستدرك، ذهبی، ج 3، ص 533 و 109/
7. السنن الكبری، النسائی، ج 5، ص 45، ح 12/8148/
8. جامع المسانید و السنن، ابن كثیر، ج 4، ص 436، ح 2827 و ج 6، ص 200، ج 5، ص 457/
9. البدایْ و النهایْ، ج 5، ص 184/
10. تفسیر ابن كثیر، ج 5، ص 199.
11. السیرْ النبویْ، ابن كثیر، ج 2، ص 445/
12. مصابیح السنْ البغوی، ج 4، ص 185، ح 4800/
13. مشكل الاثار، طحاوی، ج 4، ص 368/
14. جامع الاحادیث، سیوطی، ج 16، ص 306، ح 8073 - 8072/
15. جامع الاصول، ابن الاثیر، ج 10، ص 102، ح 6695/
[1].صواعق المحرقْ، ص 122/
[2].سیراعلام النبلأ، ج 8، ص 335 - 334/
[3].سوره مائده، آیه 3/
[4].همان، آیه 67/
پرسش:1_ آیا صیغه ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) توسط پیامبر اکرم (ص) جاری شده است؟2- در چه تاریخی آنها با هم ازدواج کردند؟.
پاسخ:
خطبه و صیغه عقد ازدواج حضرت فاطمه را پیامبر خواندند(1) و این ازدواج در سال دوم هجری رخ داد. برخی در ماه رمضان و برخی در ذی الحجه و برخی در رجب گفته اند. (2) مسعودى در مروج الذهب تاریخ ازدواج على با فاطمه (س)را سال دوم هجرت دانسته (3) ومشهورترین قول در این باره اوّل ذى الحجة سال دوم هجرت است .(4)
فاطمه (س)در سال پنجم بعثت به دنیا آمد و شش ساله بود كه مادرش (خدیجه ) از دنیا رفت و در سال دوم هجرت با على (ع)ازدواج كرد. بنابراین سن حضرت زهرا هنگام ازدواج با على (ع)حدود ده سال بوده است .على (ع)در سیزده رجب سال 30عام الفیل متولد شد. ده ساله بود كه پیامبر در چهل سالگى به پیامبرى مبعوث شد وسیزده سال همراه پیامبر در مكه و شعب ابى طالب به سر برد و دو سال بعد از هجرت با فاطمه (س)ازدواج كرد.بنابراین 25ساله بود.(5)
پی نوشت :
1. سید محسن امین ، اعیان الشیعه،ج1،ص454،فاطمه زهرا شادمانی دل پیامبر ،رحمانی همدانی ،ص664.
2. فاطمه زهرا شادمانی دل پیامبر،رحمانی همدانی ،ص687.
3 .مسعودى , مروج الذهب , ج 2 ص 295.
4.حسین عمادزاده , چهارده معصوم :, ج 1 ص 256.
5.همان , ص .373.
درباره انتخاب ابوبکر باید گفت: پس از آن که پیامبر اکرم، طبق ماموریت الهی خویش، امیرمومنان علی(ع ) را به عنوان ولی و خلیفه و جانشین بعد از خود معرفی کرد، دیگر خلافت هیچ شخصی حتی اگر بنا بر انتخاب و گزینش باشد مشروعیت ندارد(که در این زمینه ادله معتبر از روایات اهل سنت نیز وجود دارد. خلافت ابوبکر براساس اصول دموکراسی و انتخاب آزادانه مسلمانان نبود. پس از رحلت پیامبر و در همان روز نخست در حالی که هنوز جسد پیامبر گوشه اتاق بود و بزرگان صحابه مشغول تجهیز بدن پیامبر و مسلمانان مدینه گرداگرد مسجد و خانه او جمع شده بودند، تعدادی از انصار در محل سقیفه بنی ساعده گرد هم آمدند تا بر سر بیعت با سعد بن عباده که بزرگ قبیله خزرج از انصار بود بیعت کنند که ناگهان ابوبکر و عمر و ابوعبیده با خبر شدند و به سرعت خود را به سقیفه رساندند آنان هنگامی رسیدند که سعد بن عباده در حال سخن گفتن برای تعدادی از انصار بود او ضمن برشمردن فضایل و خدمات انصار به اسلام و جای دادن آنان به مسلمانان در مدینه و دفاع از پیامبر و اسلام، گفت هر چه زودتر پس از پیامبر زمام کار را در دست بگیرید که جز شما کسی لیاقت این کار را ندارد.(1) در این هنگام ابوبکر برخاست و به ذکر فضائل مهاجران پرداخت و گفت مهاجران به جانشینی پیامبر شایسته ترند،(2) و سپس سخنان متعددی بین مهاجر و انصار موجود در آن محل رد و بدل شد که هر کدام خلافت را برای خود می¬خواستند و حتی بحث به مشاجره لفظی کشیده شد. در این بین، جبهه انصار که متشکل از دو گروه اوس و خزرج بود این دو قبیله از دیر ایام همیشه با هم نزاع داشتند تا به برکت اسلام و نبی اکرم جنگ و اختلاف را کنار گذاشته بودند و زیر سایه اسلام متحد شده بودند. با دامن زدن به مسائل قبیله ای، وحدت خود را از دست دادندو بشیر بن سعد از قبیله خزرج که پسر عموی سعد بن عباده بود و از تمایل انصار به سعد بن عباده سخت ناراحت بود به نفع مهاجران سخن گفت و ابوبکر بلافاصله رو به حاضران کرد و گفت به نظر من با عمر یا ابوعبیده بیعت کنید که هر دو شایسته¬اند. سپس عمر و ابوعبیده برخاستند و رو به ابوبکر گفتند تو شایسته¬تری و دست او را به عنوان بیعت فشردند، بشیربن سعد از انصار هم دست ابوبکر را فشرد. مخالفت این شخصیت خزرجی با سعد بن عباده به اوسی های انصار که قلبا" از این که سعد بن عباده خزرجی که از قبیله آنان نبود خلافت را در دست بگیرد آن چنان خوشنود نبودند جرئت مخالفت بخشید، لذا رئیس قبیله اوس رو به افراد خود کرد و گفت اگر خزرجیان گوی خلافت را بربایند بر شما برتری پیدا می کنند زودتر برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید سپس خود برخاست و با ابوبکر بیعت کرد و اوسیان موجود هم از او پیروی کردندو بیعت نمودند و بدین ترتیب ابوبکر به بیعت دو نفر از مهاجران و بشیربن سعد خزرجی و رئیس اوسیان و پیروان وی، اکتفا نمود و سقیفه را ترک کرد و به سوی مسجد آمد بدین ترتیب با آمدن ابوبکر به مسجد و این که مهاجر و انصار با وی بیعت کرده اند از عده¬ای بیعت گرفتند اما عده زیادی از بیعت سرباز زدند از جمله سعد بن عباده و خزرجیان تابع او. هم چنین پس از حادثه سقیفه، بنی هاشم و گروهی از مهاجرین به عنوان اعتراض در خانه فاطمه زهرا که در حیات رسول اکرم از احترام خاصی برخوردار بود متحصن شدند و تن به بیعت ندادند که بزرگان و اجلا از صحابه در این جمع بودند از جمله: سلمان، ابوذر، مقداد، عماریاسر، عباس بن عبدالمطلب، طلحه بن عبیدالله.(3) حتی در تاریخ آمده است که بانیان سقیفه؛ یعنی سعد بن عباده رئیس خزرجیان و پیروان او آن گاه که این نتیجه غیر منتظره را مشاهده نمودند، یادآور شدند که ما جز با علی(ع ) با کسی بیعت نمی کنیم.(4)
اندیشه تعیین خلیفه توسط گروه محدودی، تصمیمی عجولانه و خام و از نظر اصول دموکراسی به حدی بی ارزش بود که خود عمر بن خطاب آن را امری عجولانه و بدون اندیشه و فکر نامید، لکن با این همه او از نتیجه اجتماع سقیفه دفاع نمود و ادعا کرد که هر چند حادثه¬ای ناخواسته و اتفاقی بود، اما خدا شر آن را از مردم دفع کرد .(5)
پس از این واقعه با هجوم به خانه فاطمه زهرا از بقیه با زور بیعت گرفتند اما با این حال باز هم کسانی از بیعت سرباز زدند ولی آنان در امان نماندند از جمله سعد بن عباده که ترور شد و پس از مدتی شایع شد که توسط جنیان کشته شد.(6)
در خارج مدینه کسانی که حاضر به بیعت نبودند و لذا زکات را به عاملان ابوبکر نپرداختند جان و مال و ناموسشان مورد هتک قرار گرفت.(7)
در این جا این پرسش مطرح می گردد: چرا باتوجه به سفارش پیامبر در مورد رهبری امام علی و جریان غدیر مردم سقیفه را تشکیل دادند و با ابوبکر بیعت کردند؟!
در پاسخ به این پرسش می طلبد که به عوامل کنار گذاشتن امام علی(ع)از صحنه سیاست پرداخته شود. بررسی این عوامل نشان می دهد که نادیده گرفتن دستور خدا و پیامبر و تناقضات در تاریخ اسلام ریشه در عواملی دارد که به برخی از آن ها اشاره می شود.
1- حسادت ورزى و برترى جویى نسبت به خاندان پیامبر و قبیله بنى هاشم، از انگیزههاى مهم عمل نکردن به دستور پیامبر اسلام(ص) در مورد امامت على(ع) است. این انگیزه ریشه دار بود و به عصر پیامبر اسلام(ص) و شاید پیش از اسلام بر مىگردد و مربوط به قبایل عرب به ویژه برخى قبایل قریشى مکه است.
بررسىهاى تاریخ نشان مىدهد که بسیارى از اقوام و قبایل عرب خصوصاً برخى از قبایل قریش و در رأس آنان بنى امیه بنا به انگیزه یاد شده هیچ گاه با پیامبر و خاندانش(که از بنى هاشم بودند) خوب نبودند و پیوسته نسبت به آنان به دلیل تعصب قومى و قبیلگى رشک مىورزیدند. بر این اساس هرگز مایل نبودند فردى از این خاندان به حکومت برسد و بر آنان حکم کند. این حسادت به قدرى در اعماق جانشان شعله¬ور بود که بسیارى از قریشیان حتى پس از بیعت خودجوش مردم با امیرمومنان(ع) بعد از قتل عثمان نیز یا با حضرت بیعت نکردند و یا اگر به انگیزه سیاسى مجبور شدند بیعت کنند، از همکارى با حکومت علوى سرباز زدند و پیوسته مترصد ضربه زدن به او و براندازى حکومتش بودند. امام(ع) درباره انگیزه مخالفت قریش با حضرتش مىفرماید: ما تنقم مِنا قریش إلا أنّ اللَّه اخْتارنا علیهم فأدخلنا هم فى حیزنا؛ قریش با ما دشمنى نمىکند جز براى این که خداوند ما را به رهبرى و سرورى ایشان برگزید و ما آنان را زیر فرمان خویش کشاندیم.(8)
حضرت در پاسخ به این سؤال که چگونه مردم شما را از خلافت که حقتان بود بازداشتند؟ فرمود: به خاطر خودخواهى بود که گروهى بخیلانه به خلافت چسبیدند(و حق را از ما گرفتند).(9)
ابوسفیان سرکرده قریشیان و بنى امیه، پس از انتخاب عثمان به خلافت، بسیار خوشحال بود و در پوست خود نمىگنجید. وى در آن وقت نابینا بود و به مردى گفت او را به قبر حضرت حمزه عموى پیامبر اسلام(ص) برساند. وقتى به کنار قبررسید، خطاب به قبر گفت: حکومتى که با ضرب شمشیر به دست آوردید، امروز بازیچه دست غلامان ما شده است، سپس به قبر حمزه(ع) لگد زد.(10)
2- کینه توزى و انتقام جویى اعراب و قریش: این انگیزه ریشهاش به جنگهاى صدر اسلام بر مىگردد. امام على(ع) در دفاع از پیامبر اسلام(ص) و برداشتن موانع تبلیغ و نشر اسلام، تعدادى از سران شرک و کفر را به هلاکت رساند. از این رو بسیارى از اعراب و قریشیانى که در جنگها از نزدیکان خویش، کسانى را از دست داده بودند، کینه حضرت را به دل گرفتند. آنان این کینه را پنهان نمىکردند، بلکه در محافل و مجالس ابراز مىکردند و پیوسته در صدد انتقام جویى از حضرت بودند. این واقعیت در قسمت هایى از دعاى ندبه آمده است: در راه خدا خونهاى سران و گردن کشان عرب را به خاک ریخت و شجاعان شان را به قتل رساند و سرکشان آنها را مطیع ساخت(در نتیجه) دلهاى آنان را نسبت به خود پر از حقد و کینه از واقعه جنگهاى بدر و خیبر و حنین و غیر آنها ساخت.(11)
ابن ابى الحدید معتزلى درباره کینه توزى قریشیان نسبت به حضرت على(ع) مىگوید: تجربه ثابت کرده که گذشت زمان موجب فراموشى کنیهها و خاموشى آتش حسد و سردى دلهاى پرکینه مىشود، ولى بر خلاف انتظار روحیه مخالفان على پس از گذشت ربع قرن(25 سال) عوض نشد و عداوت و کینهاى که از دوران پیامبر(ص) نسبت به على(ع) داشتند، کاهش نیافت و حتى فرزندان قریش و نوباوگان و جوانان آنان که شاهد حوادث خونین معرکههاى اسلام نبودهاند و قهرمانىهاى امام(ع) را در جنگهاى بدر و أحد و... بر ضد قریش ندیده بودند، بسان نیاکان خود سرسختانه با على(ع) عداوت ورزیدند و کینه او را در دل داشتند.(12)
3- دنیاطلبى: عدهاى با توجه به شناختى که از امیر مؤمنان على(ع) داشتند، به خوبى مىدانستند که اگر حکومت به دست حضرت بیفتد و امام قدرت اجرایى پیدا کند، اجازه دنیاطلبى و تعدّى به بیت المال را به آنان نمىدهد. این قبیل افراد مىدانستند تاب تحمّل عدل علوى را ندارند.
عدالت و دادگرى و سختگیرى و تقید کامل امام(ع) به رعایت اصول از عصر رسالت زبانزد خاص و عام بود.
در مواقع مختلف در زمان پیامبر، سختگیرى حضرت على(ع) را در موضوع عدالت و بیت المال دیده بودند. مثلاً در جریان غنیمت یا جزیهاى که از یمن به دست آوردند، حضرت على(ع) متوجه شد که فرماندهان آن را بین سربازان تقسیم کردهاند، حضرت با شدت با آنها برخورد نمود و از همه سربازان و افسران پس گرفت. مسلمانان پیش پیامبر(ص) شکایت از حضرت على(ع) کردند، پیامبر در جوابشان فرمود: از بدگویى درباره على دست بردارید که او در اجراى دستور خدا بسیار دقیق و سخت¬گیر است و هرگز در زندگى او تملّق و مداهنه وجود ندارد.(13)
4- عدم رشد سیاسى: غاصبان خلافت بازیگران سیاست، آگاهانه - چنان که على(ع) در خطبه شقشقیه مىفرماید: ابوبکر با این که شایستگى و افضیلت مرا مىدانست، غصب خلافت نمود- امامت را از مسیر حقیقى خود منحرف نمودند و توده مردم هم به لحاظ عدم رشد سیاسى و عدم درک صحیح از این که انحراف در مسئله امامت و رهبرى امت اسلام چه مصایبى به بار مىآورد، دنبال غاصبان خلافت را گرفتند. نه به توصیه و سفارش پیامبر اسلام(ص) عمل کردند و نه به دعوت على(ع) پاسخ مثبت دادند.
آنها تصور مىکردند مسئله خلافت و امامت بر جامعه اهمیت چندانى ندارد که آیا حضرت على(ع) به دست گیرد یا کسانى مانند ابوبکر و عمر(که از کهنسالان و پدر خانم پیامبر و از اوّلین مسلمانان بودند).
اگر جریان سقیفه و اتفاقاتى را که در آن جا اتفاق افتاد و نحوه انتخاب ابوبکر را مرور کنیم، مىبینیم به صورت برنامه طراحى شده، این مسئله اتفاق مىافتد و مسلمانانى که در آن جا حضور دارند، براى این که عقب نیفتند، زود تصمیم گرفته و بیعت مىکنند.
نتیجه این که این عوامل چهارگانه باعث شد که به دستور رسول گرامى اسلام(ص) در مورد جانشینى و خلافت على(ع) عمل نکردند. نه تنها با حضرت بیعت نکردند، بلکه به زور شمشیر از حضرت براى خلیفه اوّل بیعت گرفته شد.(14)
پی¬نوشت¬ها:
1- سیره ابن هشام، ج 2، ص 660 ؛ عقدالفرید، ج 4، ص 257.
2- تاریخ طبری، ج 3، ص 220.
3-تاریخ طبری، ج 2، ص 466 ؛ مسند احمد، ج 1، ص 55 ؛ سیره ابن هشام، ج 4، ص 388.
4- تاریخ طبری، ج 3، ص 222 ؛ تاریخ کامل، ج 2، ص 224.
5- تاریخ طبری، ج 2، ص 446 ؛ صحیح بخاری، کتاب الحدود، باب رجم الحبلی .
6- تاریخ طبری، ج 2، ص 223 - اسدالغابه، ج 2، ص 284.
7- الاصابه، ج 3، ص 336 ؛ تاریخ ابی الفدائ، ص 158.
8- مجله حکومت اسلامى، ج 18، ص 316، به نقل از شیخ مفید، ارشاد(ترجمه سید هاشم رسولى محلاتى)، ج 1، ص 242.
9- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 161.
10- عبدالفتاح عبدالمقصود، امام على بن ابى طالب،(ترجمه سید محمّد مهدى جعفرى) ج 1، ص 287.
11- مفاتیح الجنان، دعاى ندبه.
12- ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 144، ذیل خطبه 211.
13- جعفر سبحانى، فروغ ولایت، ص 114.
14- برای اطلاع از تفصیل جریان سقیفه و وقایع بعد از آن با تحلیلی مستند، مراجعه کنید به کتاب پیشوایی از نظر اسلام، نگارش آیت الله جعفر سبحانی .
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به امام حسن (علیه السلام) مطرح می شود.
امام حسن مجتبی(ع) آن حضرت و برادرش امام حسین (ع) دو فرزند امیرالمومنان علی(ع) بودند از حضرت فاطمه سلام الله علیها دختر پیغمبراكرم(ص) و پیغمبراكرم بارها مىفرمود كه: (( حسن و حسین فرزندان منند)) و به پاس همین كلمه, علی(ع) به سایر فرزندان خود مىفرمود: (( شما فرزندان من هستید و حسن و حسین فرزندان پیغمبر خدایند))
امام حسن(ع) سال سوم هجرت در مدینه متولد شد و هفت سال و خردهای جد خود را درك نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پیغمبر اكرم (ص) كه با رحلت حضرت فاطمه, سه ماه یا شش ماه بیشتر فاصله نداشت, تحت تربیت پدر بزرگوار خود قرار گرفت. امام حسن(ع) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت, به امامت رسید و مقام خلافت ظاهری را نیز اشتغال كرده نزدیك به شش ماه به اداره امور مسلمین پرداخت و در این مدت معاویه كه دشمن سر سخت علی(ع) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در ابتدا به نام خونخواهی خلیفه سوم واخیراً به دعوی صریح خلافت) جنگیده بود به عراق كه مقر خلافت امام حسن (ع) بود لشكر و جنگ آغاز كرد و از سوی دیگر سرداران لشكریان امام حسن(ع) را تدریجاً با پولهای گزاف و نویدهای فریبنده اغوا نمود و لشكریان را بر آن حضرت شورانید. بالأخره آن حضرت به صلح مجبور شده, خلافت ظاهری را با شرایطی ( به شرط اینكه پس از درگذشت معاویه دوباره خلافت به امام حسن(ع) برگردد و خاندان وشیعیان از تعرض مصون باشند) به معاویه واگذار نمود معاویه به این ترتیب خلافت اسلامی را قبضه كرد و وارد عراق شده و در سخنرانی عمومی رسمی شرایط صلح را الغاء نمود و از هر راه ممكن استفاده كرده, سختترین فشار و شكنجه را به اهل بیت و شیعیان ایشان روا داشت. امام حسن(ع) در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشید در نهایت شدت و اختناق زندگی كرد و هیچگونه امنیتی حتی در داخل خانه خود نداشت و بالأخره در سال پنجاه هجری به تحریك معاویه به دست همسر خود مسموم و شهید شد.
امام حسن(ع) در كمالات انسانی یادگار پدر و نمونه كامل جّد بزرگوار خود بود وتا پیغمبراكرم (ص) در قید حیات بود, او و برادرش در كنار آن حضرت جای داشتند و گاهی آنان را بر دوش خود سوار مىكرد.
عامه و خاصه از پیغمبراكرم(ص) روایت كردهاند كه درباره حسن وحسین علیهما السلام فرمود: این دو فرزند من امام مىباشند خواه برخیزند و خواه بنشینند ( كنایه است از تصدی مقام خلافت ظاهری و عدم تصدی آن ) . و روایات بسیار از پیغمبراكرم(ص) و امیرالمومنان علی (ع) در امامت آن حضرت بعد از پدر بزرگوارش, وارد شده است.
امام حسن (ع) بعد از صلح با معاویه سکوت نکرد، بلکه شیوة مبارزه علیه او را تغییر داد. تغییر شیوه مبارزه مناسب ترین راهکاری بود که توسط امام اعمال گردید؛ زیرا قیام مسلحانه امام با مواد صلحنامه همسویی نداشت. اگر امام بعد از صلح بار دیگر قیام مسلحانه می کرد، عملاً زمینه اجرای سیاست های ضد اسلامی معاویه را به صورت گسترده فراهم می کرد و، معاویه به بهانه نادیده گرفتن مواد صلحنامه ، امام را به نقض پیمان صلح نامه متهم می کرد و ، سیاست های خصمانة خود بر ضد اسلام و خاندان پیامبر (ص) و شیعیان را آشکار می کرد.
بر این اساس موفق ترین استراتژی ها جهت مبارزه بر ضد معاویه، سیاست های راهبردی بود که امام حسن (ع) اتخاذ نمود ، که به بعضی اشاره می شود:
أ ) تربیت و آموزش نیروهای کارآمد
یکی از شیوه های بسیار موفق امام، تربیت و آموزش نیروهای کارآمد بود. پس از حضور امام در مدینه، محدثان و راویان و دانشمندان بزرگ سوی آن شهر شتافتند و جهت کسب فیض بیشتر بر گرد حضرت جمع شدند. پس از چند صباحی مدینه با فروغ ستارگان درخشان درخشش یافت و مکتب سازندة رسول خدا، بار دیگر قوّت گرفت. مکارم اخلاق و رفتار پسندیده در روح افراد لایق جلوه کرد و هر روز برمشعلداران نهضت فرهنگی و سیاسی اسلام افزوده می شد.
یاران باقی ماندة علی بن ابی طالب (ع) و موالیان اهل بیت (ع) سازماندهی جدیدی را سامان دادند و نیروهای کارآمد را شناسایی کرده و جنگ سردی را بر ضد نظام حاکم آغاز نمودند. در این مدت برخی از افراد که در خواب غفلت و گمراهی به سر می بردند، با روشنگری حضرت بیدار شدند و مبانی اسلام را از امام آموختند.
تربیت شاگردان متعدد در تزلزل حکومت معاویه و گسترش معارف اسلامی و جلوگیری از حکومت بنی امیه بسیار مؤثر بود. شاگردان امام از شهرها و کشورهای مختلف مانند کوفه و یمن آمده بودند و در برابر هجوم فرهنگی معاویه و بدعت گذاری او ایستادند. برخی از آنان بعد از شهادت حسن بن علی (ع) به دست معاویه به شهادت رسیدند، زیرا معاویه شدیداً از آنان احساس خطر می کرد برخی دیگر در سال 61 هجری قمری در قیام امام حسین (ع) حضور داشته و در برابر یزید بن معاویه با خون خود اسلام و قرآن را آبیاری کردند.
در این جا به بعضی از شاگردان امام مجتبی (ع) اشاره می گردد:
1 . رشید هجری که از اصحاب خاص علی (ع) و از شاگردان امام حسن (ع) بود که در مسیر اثبات دوستی علی بن ابی طالب به شهادت رسید.
2 . حبیب بن مظاهر نیز از یاران امام علی (ع) و از شاگردان امام مجتبی (ع) بود که در کربلا به شهادت رسید.
3 . حجر بن عدی که از یاران امام علی (ع) و شاگردان امام حسن (ع) بود که بعد از شهادت امام حسن (ع) به دفاع از امامان پرداخته و مبارزات گسترده ای را علیه معاویه انجام داد و سرانجام توسط وی به شهادت رسید.
4 . کمیل بن زیاد نخعی نیز از افراد مورد اطمینان علی (ع) و حسن (ع) به شمار می رفت.(1)
ب ) نشر و فرهنگ اسلام
یکی از امور اساسی که امام حسن (ع) انجام داد، نشر فرهنگ اسلام بود. این سیاست به منظور دو هدف عمده صورت گرفت: حفظ اسلام و تضعیف حکومت معاویه گسترش اسلام موجب می شد سیاست های ضد دینی معاویه به گونه ای شفاف آشکار شود. معاویه در طول حکومت خود مرتکب بدعت ها شد و مبانی دینی را تضعیف کرد و عملاً علیه اسلام مبارزه نمود. در ایام خلافت وی در نمازهای جمعه بر پیامبر خدا درود فرستاده نمی شد ؛ وقتی از معاویه پرسیدند: چرا چنین می کنی، گفت: نام پیامبر را بر زبان جاری نمی کنم تا اهل بیت او بزرگ نشوند!(2)
معاویه حدود الهی را تعطیل کرد. (3) وی نسبت به احکام الهی بی اعتنا بود و احکام الهی را تغییر می داد به عنوان نمونه: خطبه های نماز عید فطر را پیش از نماز خوانده و اذان و اقامه را در نماز عید فطر و عید قربان اضافه کرد.(4)
سیاست امام حسن (ع) درخصوص فرهنگ سازی و معرفی اسلام اصیل و واقعی و گسترش معارف اسلامی ، مبارز جدی علیه حکومت معاویه بود.
سیاست امام مبنی بر گسترش و شفاف سازی اسلام به گونه ای بود که بعضی از مردم سیاست های معاویه را ضد دینی می دانستند، از این رو نسبت به او بدبین شده بودند.
بنابراین وجود امام معصوم (ع) و تلاش های او، خط اصیل اسلام را در دوره بدعت ها و تحریفات و حملات همه جانبه فرهنگی بر ضد اسلام، حفظ می کرد و به آگاهی و راهنمایی مردم می پرداخت.
ج) حمایت سیاسی و اقتصادی از موالیان
یکی از سیاست های امام حسن (ع) حمایت سیاسی و اقتصادی از شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) بود . با تسلط یافتن معاویه بر عراق ، آمار جنایت وی بر مسلمانان به ویژه موالیان اهل بیت (ع) بیش تر می گردید و هر روز بر فراریان مردم شام ( که از ظلم معاویه رنج می بردند و راهی مدینه می شدند) افزوده می شد. امام حسن (ع) پشتوانه ای محکم و استوار برای پناهندگان سیاسی بود که در دوران اقامت در مدینه از هیچ گونه کوشش و حمایتی از آنان کوتاهی نکرد، از جمله سعید بن ابی سرح کوفی که از دوستان اهل بیت (ع) بود. وی مورد خشم استاندار کوفه (زیاد بن ابیه) قرار گرفت و سپس مورد تعقیب سیاسی واقع شد. زیاد او را احضار نمود، لیکن او از کوفه فرار کرد و راهی مدینه شد و به امام مجتبی (ع) پناه برد. امام از او حمایت کرد جهت جلوگیری از مظالم «زیاد بن ابیه» و گرفتن امان برای «سعید» به «زیاد» نامه نوشت و وی را تهدید نمود که به سعید آسیب نرساند. حمایت سیاسی و مالی امام از پناهندگان سیاسی یکی از شیوه های مبارزه علیه معاویه به حساب می آمد، زیرا این رویکرد موجب محبوبیت امام و بدبینی نسبت به معاویه می شد .
د) اظهار انزجار و افشاگری بر ضد معاویه
از دیگر برنامه های امام مجتبی (ع) اظهار انزجار و افشاگری همه جانبه علیه معاویه بود. وی در هر زمان و مکان مناسبی که فرصت می یافت، مشروعیت حکومت معاویه را زیر سؤال می برد و تبلیغات مسموم معاویه را خنثی می کرد. نیز مردم را نسبت به زیرپاگذاشتن و عمل نکردن به مواد صلح نامه توسط معاویه آگاه می کرد.
سیاست امام در قالب های مختلف مانند نامه نگاری و خطبه خواندن صورت گرفت. استراتژی امام در معرفی ماهیت حکومت معاویه و اهداف شوم او بسیار مؤثر بود؛ زیرا مردم ماهیت حکومت معاویه را از زبان نوه رسول خدا می شنیدند.
عملکرد معاویه نشان از آن داشت که وی تنها به حکومت کردن بر مردم می اندیشد.
ه) جلوگیری از ولایت عهدی یزید
یکی از سیاست های معاویه، موروثی کردن حکومت بود، بدین معنا که درصدد بود بعد از خود، حکومت در خاندان معاویه تثبیت گردد این رویکرد بر خلاف سیره مسلمانان بود. معاویه با بیعت گرفتن از مردم برای فرزندش یزید عملاً به موروثی نمودن حکومت اقدام نمود و از مردم مکه، مدینه، شام و ... خواست بیعت بگیرد. آن گاه که از طرح گرفتن بیعت عمومی گذشت، از راه برخوردها و جلسات مشورتی خود متوجه شد که از دو جهت بالاترین مانع برای گرفتن بیعت، امام حسن (ع) است، زیرا اوّلاً : بسیاری از مخالفان منتظر بودند ببینند سلاله رسول خدا (ص) چه می کند؟ امام در صلح نامه شرط کرده بود که معاویه برای خود جانشین تعیین نکند و او نیز متعهد شد.
ثانیاً امام (ع) میان مردم مسلمان از پایگاه بسیار قوی برخوردار بود و مواضع امام در طرح بیعت مردم با یزید بسیار مؤثر بود.
امام (ع) بارها بر این ماده صلح نامه (عدم تعیین جانشین بعد از معاویه) پافشاری کرده و بارها اعلام نمود که معاویه حق تعیین جانشین بعد از خود را ندارد. پافشاری امام در رشد افکار عمومی مبنی بر عدم بیعت گرفتن برای یزید بسیار تأثیرگذار بود.
به همین خاطر معاویه برای آنکه ، جانشینی یزید قطعی شود، راهی جز به شهادت رساندن امام نداشت یکی از علت ها که او را به این کار و تحریک همسر امام برای مسموم نمودن حضرت واداشت همین مسئله بود.
با توجه به مطالب یاد شده می توان نتیجه گرفت: علی رغم آنکه امام با معاویه صلح نمود، ولی در مدتی که امام بعد از صلح در مدینه زندگی می کرد، لحظه ای از مبارزه علیه معاویه غفلت نکرد. وی روش مبارزه علیه معاویه را تغییر داد. تغییر روش مبارزه « سکوت در برابر ظلم» نبوده و بدان معنا نیست که امام حکومت معاویه را مشروع می دانسته است.
سیاست معقول و منطقی امام در زمینه سازی رشد فکری جهان اسلام و تزلزل حکومت امویان بسیار مؤثر بود. افزون بر آن تغییر روش مبارزه امام در زمینه سازی قیام امام حسین (ع) علیه یزید بسیار نقش داشت.
از سوی دیگر تغییر روش امام حسن (ع) در حفظ اسلام و حفظ جان شیعیان نیز نقش بنیادی داشت.
کوتاه سخن این که امام در دورة امامت خود چه در دورة زمامداری و چه بعد از آن می کوشید تا آن چه را که به صلاح اسلام و مسلمانان است، انجام دهد. حضرت در این راه آن گاه که شرایط اقتضا می کرد سکوت کند، سکوت می کرد، و آن گاه که اقتضا می کرد حرف بزند، حرف می زد. سکوت به معنای بی اعتنایی در سیرة حضرت وجود نداشت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 – احمد زمانی، حقایق پنهان از زندگانی امام حسن (ع) ص 251 – 259.
2 – همان، ص 258.
3 – شرح نهج البلاغه، ج1، ص 464.
4 – شرح ابن ابی الحدید، ج3، ص 470؛ به نقل از حقایق پنهان، ص 259.
5 – کشف الغمه، ج1، ص 123.
6 – حقایق پنهان، ص 271 – 272.
شرایط زمان حضرت امام حسن (ع) با شرایط زمانامام حسین (ع) بسیار متفاوت بود و ناچار اقتضاى حرکتهاى متفاوتى داشت.
در زمان امام حسن (ع) مردم آمادگى روحى براى مبارزهاى سخت و طولانى با معاویه را نداشتند به دلیل:
الف) جنگهاى قبلى (صفین- نهروان- جمل)
ب) حیلهگرى و تزویر معاویه و سست عنصرى گروه بسیارى از مردم
ج) خطرات بیرونى که مجموع جامعه اسلامى آن زمان را تهدید مىکرد و درگیرى داخلى آنان را براى حمله به مسلمانان بر مىانگیخت
د) حفظ خون شیعیان باقى مانده
ه) روشن کردن حیلهگرى معاویه و رشد فکرى جامعه
اما در زمانى که امام حسین (ع) قیام نمود از یک سو حساسیت به وجود آمدن ناگهانى ارتداد کلان وجود نداشت از طرف دیگر انحراف دستگاه حکومت چند صد برابر شده بود. از نظر اجتماعى نیز شرایط بر اثر ظلم و بیدادگرى حاکم مردم را به ستوه آورده و نارضایتى عمومى بیداد مىکرد. بنابراین یکى از شرایط پدید آوردن انقلاب فراهم آمده بود ولى شرط دیگر آن- که وجود روح حماسه و ایثارگرى است- جز در تعداد معدودى فراهم نبود. بنابراین بر امام لازم بود که از همین مقدار استفاده کند و موقعیت را از دست ندهد و هر چند در چنان وضعیتى مىتوانست پیروزى نظامى به دست آورد ولى حرکتى پدید آورد که پایه نظامهاى ستمگر را براى همیشه لرزاند و روح خروش و حماسه را در کالبد مسلمانان و همه آزادى خواهان جهان دمید و آثار بسیار گرانبهایى در تاریخ بشریت بر جاى گذارد.
در مورد صلح , یا بهتر است بگوییم : آتش بس حضرت مجتبی با معاویه .بعد از شهادت حضرت على (ع)امام مجتبى در روز جمعه , بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهل هجرى بالاى منبر رفت و آن چه مى بایست به مردم , گفت و مردم با او بیعت کردند. بلافاصله امام عمّال خود را به نواحى فرستاد و حکّام را در بلاد منصوب نمود, از جمله ابن عباس را والى بصره کرد. معاویه از جریان با خبر شد و چندجاسوس فرستاد, که یکى از طایفه بنى القین بود که به سوى بصره فرستاده شد و دیگرى از قبیله حمیر به سوى کوفه ,تا آن چه را در این دو شهر مى گذرد, به او اطلاع بدهند. امام مجتبى از جریان مطلع شد و هر دو را گرفت و گردن زد وبه معاویه نامه نوشت که جواسیس مى فرستى , مکر و حیله مى کنى و گویا قصد جنگ دارى ! اگر چنین است , آماده جنگ هستم . پس از چند بار مکاتبه , معاویه با لشگر زیادى متوجه عراق شد و براى سران منافقان که از ترس شمشیرِ حضرت على (ع)در لشکر حضرت امیر(ع)بودند و اکنون نیز چهره منافقانه خود را پوشانده و در لشکر امام مجتبى به سر مى بردند, مخفیانه نامه نوشت که اگر حسن بن على را به قتل برسانند, دویست هزار درهم به هر یک مى دهد و دخترش را نیز به عقدشان در مى آورد. به علاوه آن ها را امیر یکى از لشکریان شام خواهد نمود. با این شیوه اکثر منافقان را متوجه خود ساخت , حتى روزى یکى از منافقان در اثناى نماز به جانب حضرت تیر انداخت , ولى چون آن بزرگوار زره پوشیده بود, اثرى نکرد. آن ها به ظاهر به حضرت اظهار محبت مى کردند, اما در خفا به معاویه نامه مى نوشتند که با تو هستیم .
خبر لشکر کشى معاویه به جانب عراق به سمع مبارک حضرت رسید. حضرت بر منبر رفت و مردم را به جهاد دعوت کرد,ولى کسى اجابت نکرد, اما با تحریص و ترغیب عدىّ بن حاتم گروهى برخاستند و با او موافقت کردند. امام فرمود: اگر راست مى گویید, به نخیله بروید, ولى مى دانم به گفته خود وفا نخواهید کرد, چنان که با امام على (ع) وفا نکردید.
حضرت به نخیله رفت و متوجّه شد که اکثر آن ها که اظهار اطاعت کرده بودند, حاضر نشدند حضوریابند. امام در نخیله سخنرانى کرد. بعد از اتمام سخن مردى از قبیله کنده را به نام «حکم » با چهار هزار نفر به سوى لشکر معاویه فرستاد ودستورداد: در منزل انبار توقف کنید تا فرمانم برسد, اما وقتى به انبار رسیدند و معاویه از قضیه مطلع گردید, پیکى نزد «حکم » فرستاد که اگر به طرف ما بیایى و از حسن بن على (ع)دست بردارى , یکى ازولایت شامات را به تو مى دهم و پانصد هزار درهم برایش فرستاد. مرد پست و دنیا پرست امام را رها کرد و بادویست نفر از اقوام و دوستان نزدیک خود به معاویه ملحق شد. امام مرد دیگرى را از قبیله بنى مراد, همراه چهارهزار نفر به سوى انبار فرستاد که او هم فریب معاوبه را خورد و به او پیوست .
حضرت بعد از خیانت فرماندهان به محلّى به نام «دیر عبدالرحمن » کوچ کرد. همه سپاه سه روز در آن جا اقامت کردند تا این که چهل هزار سواره و پیاده جمع شدند. در این جا حضرت دوازده هزار نفر را به فرماندهى عبیداله بن عباس به جنگ با معاویه فرستاد و فرمود امیر لشکر عبیداله بن عباس است . اگر حادثه اى برایش پیش آید, قیس بن سعد امیر باشد و چنان چه براى قیس هم عارضه اى پیش آید, پسرش سعید بن قیس امیر باشد.
لشکر حرکت کرد و امام به شهر ساباط رفت تا مردم را به جنگ با معاویه تهییج کند. به منبر رفت و حقایق را بیان کرد و در ضمن سخن فرمود: تفرقه و تشتت را کنار بگذارید. گوش به فرمان باشید. آن چه من صلاح شما را در آن مى بینم , نیکوتر است از آن چه شما صلاح خود را در آن مى دانید.
بعد از اتمام سخنرانى , عده اى از منافقان که جزء خوارج بودند, از جا بلند شدند و فریاد زدند: به خدا قسم ! این مردکافر شده است . گروهى علیه آن بزرگوار شورش کردند و به خیمهء آن حضرت ریختند و هر چه بود, غارت کردند,حتّى سجادهء حضرت را از زیر پایش کشیدند و بردند. امام وقتى جریان را چنین مى بیند, همراه جمعى از اصحاب باوفاى خود به طرف شهر مدائن حرکت مى کند. وقتى خواست از ساباط حرکت نماید, در تاریکى ملعونى به نام «جرّاح بن سنان»خود را به حضرت رساند و لجام اسبش را گرفت و گفت : اى حسن ! کافر شدى , چنان که پدرت کافر شد! باتیغ یا خنجر به ران مبارک حضرت زد و او را مجروح ساخت . شیعیان حضرت را به مدائن در خانه سعد بن مسعودثقفى بردند.
با توجه به مطالب فوق حال قضاوت کنید آیا آن بزرگوار راه و چاره اى جز صلح یا پذیرش آتش بس داشت ؟حضرت با این کار چند امر مهم انجام داد:
اوّلاً: چهره ضد دینى و منافق گونه معاویه را آشکار کرد و مردم فهمیدند با چه جرثومه فسادى مواجه اند, چون وقتى صلح منعقد گردید, معاویه متوجه کوفه شد و روز جمعه به نخیله رفت و نماز جمعه اقامه کرد. بین دو خطبه گفت :مردم ! با شما مبارزه نکردم براى این که نماز بخوانید یا روزه بگیرید و زکات بدهید و... بلکه مبارزه کردم تا به امارتى که خدا به من عطا کرده است برسم , با این که حاضر نبودید آن را به من بسپارید.
تمام توافق هایى که با حسن بن على کردم , همه زیر پاى من است و به هیچ کدام عمل نخواهم کرد.
ثانیاً: امام جان خود و شیعیانش را حفظ کرد و جلوى کشتار جمعى آنان را گرفت .
ممکن است گفته شود: چه مانعى داشت حضرت امام مجتبى با معاویه مى جنگید, حتى اگر به شهادت وى ویارانش منجر مى شد, همان طور که حضرت اباعبداله چنین کرد؟
در پاسخ گفته مى شود که موقعیت اجتماعى معاویه اصلاً قابل قیاس با یزدید نبود. مردم معاویه را خال المؤمنین ,کاتب وحى , از صحابه رسول خدا(ص)حامى سرسخت خون عثمان و دلسوز به اسلام مى دانستند. درصورت شهادت حضرت و یارانش با قدرتِ پول و تطمیع و تبلیغات چنان رواج مى داد که آنان بر ضد حاکم قانونی قیام کردند و واجب القتل بودند و در نتیجه خون آن بزرگان به هدر مى رفت یا چندان اثر نداشت , هم چنان که حضرت حسین ده سال در زمان معاویه زندگى کرد و قیام ننمود, اما یزید در بین مردم به جوان هوس باز و شراب خوار وبوالهوس معروف بود و پایگاه اجتماعى نداشت و حضرت اباعبداله از این فرصت بهترین استفاده را نمود.
وانگهى اصلاً صلح امام حسن زمینهء قیام اباعبداله الحسین را فراهم نمودچرا که در
در مواد صلح نامه حضرت با معاویه را آمده است:
بسم اله الرّحمن الرّحیم حسن بن على با معاویه صلح کرد که متعرض او نشود, به شرطى که معاویه ,
1 بین مردم به کتاب خدا و سنّت رسول خدا و سیرت خلفاى شایسته عمل کند.
2 بعد از خود احدى را به عنوان خلیفه رسول خدا تعیین ننماید.
3 مردم در هر جا که باشند, از شرّ او ایمن باشند.
4 جان و مال و عِرض و شیعیانِ على بن ابى طالب از دست او در امان باشد.
5 ضررى به (امام ) حسن و برادرش حسین و سایر اهل بیت نرساند.
6 به على بن ابى طالب سبّ نکند و در قنوت نماز به او و شیعیانش ناسزا نگوید.
از متون دینی و روایات استفاده میشود كه امامان معصوم(ع) توسط خداوند به امامت و رهبری منصوب شدهاند. بدین گونه نبوده است كه ائمه(ع) فرزندان خویش را به عنوان رهبر منصوب نمایند و یا مردم در انتخاب آنها نقش داشته باشند؛ تا گفته شود چرا بعد از امام حسین(ع) امامان از فرزندان امام حسن(ع) گزینش نشده و امامت به فرزندان وی منتقل نشده است.
در اسلام امامت و رهبری از اهمّیّت ویژهای برخوردار است تا آن جا كه از آن به عنوان عهد الهی یاد شده است.(1) این مقام باید به كسانی داده شود كه لیاقت و شایستگیهای ذاتی و اكتسابی داشته باشند. خداوند خطاب به حضرت ابراهیم(ع) كه خواسته بود منصب امامت به فرزندان و دودمان وی منتقل شود فرمود: ".. لاینال عهدی الظّالمین؛(2) پیمان من - یعنی امامت - هرگز به ستمكاران نمیرسد". این آیه بیانگر عظمت و بزرگی این مقام است.
انتصاب رهبر از سوی خداوند بهترین گزینه و راهكار معقول و منطقی است، زیرا خداوند مصالح و مفاسد مردم را دانسته و كسانی را برای رهبری گزینش میكند كه لیاقت داشته باشند: "اللَّه أعلم حیث یجعل رسالته".(3)
به سبب لیاقت و قابلیّتهای امامان معصوم(ع) بود كه آنها حكومت و مرجعیت دینی را حق خود میدانستند، چنان كه امام حسین(ع) در برابر فرماندار مدینه بدان تصریح نمود.(4) بنابراین امامت بر اساس شایستگی اعطا شده به آن شایستگیها خداوند آگاهی دارد و این شایستگیها در اولاد امام حسین(ع) وجود داشت.
در بعضی از روایات تصریح شده است كه ائمه(ع) به دستور خداوند به منصب امامت و رهبری منصوب شدهاند و اسامی نیز بیان شده است.
جابربن عبداللَّه انصاری از پیامبر اسلام(ص) در خصوص پیشوایان بعد از حضرت پرسید كه از فرزندان علی بن ابی طالب چه كسانی جانشینان شما هستند؟
فرمود: "حسن و حسین (كه آقای جوانان اهل بهشت هستند) سپس زین العابدین، پس از او باقر محمد بن علی (كه او را ملاقات خواهی كرد. هرگاه او را ملاقات نمودی، سلام مرا به او برسان) پس از او جعفر فرزند محمد، پس از او موسی فرزند جعفر، پس از او علی فرزند موسی، سپس محمد بن علی و پس از او علی بن محمد، سپس حسن بن علی و پس از او فرزندش مهدی. او كسی است كه جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد، همچنان كه پر از ظلم و جور شده بود. ای جابر! آنها خلفا و جانشینان من از فرزندان و عترت من هستند. هر كس آنها را اطاعت كند، مرا اطاعت كرده و هر كس آنان را نافرمانی نماید، مرا نافرمانی كرده است. هر كس یكی و یا همه آنها را انكار كند، گویا مرا انكار نموده است. به وجود آنها خداوند جهان را نگهداشته است و حفظ و بقای جهان نیز به واسطه آنها حفظ میشود تا زمانی كه خدا بخواهد".(5)
پی نوشت=
1. بقره (2) آیه 124؛ پیام قرآن، ج 9، ص 27.
2. همان، آیه 124.
3. انعام (6) آیه 124.
4. مثیرالاحزان، ص 24.
5. بحارالانوار، ج 27، ص 119 - 120.
پرسش:آیا برادران و خواهران امام حسن(ع) میدانستند که «جعده» امام حسن(ع) را زهر داده است؟ آیا «جعده» در آن هنگام در خانه امام حضور داشت یا فرار کرد؟ اگر حضور داشت، چگونه با او برخورد کردند؟
پاسخ:بیان روایات درباره این که اهل بیت امام مجتبی(ع) میدانستند که چه کسی حضرت را مسموم کرده، متفاوت است، که به آنها اشاره میشود:
1ـ از امام صادق(ع) نقل شده که امام مجتبی(ع) به اهل بیت خود فرمود: «با مسموم شدن از دنیا میروم»، پرسیدند: چه کسی این کار را انجام میدهد؟ امام فرمود: همسرم جَعْدَه، دختر اشعث بن قیس. معاویه او را فریب داده و او را وادار میکند که این عمل را انجام دهد.
به امام گفتند: او را از خانهات بیرون کن و از خویشتن دور نما، امام فرمود: چگونه او را از خانه بیرون کنم، در حالی که تا کنون کاری انجام نداده، افزون بر این او نزد مردم دارای عذر و بهانه میشود (مردم میگویند: چرا امام مجبتی همسر خود را بدون این که کاری انجام دهد، از خانه بیرون نمود؟!) بعد از مدت زمانی معاویه مبلغ زیادی پول همراه با نوشیدنی مسموم، برای جعده فرستاد و به او وعده داد که اگر امام مسموم نماید او را به عنوان همسر یزید بر میگزیند. جعده امام مجتبی(ع) را مسموم کرد و معاویه هم به وعده خود عمل نکرد!(1)
2ـ از روایات استفاده میشود که اهل بیت(ع) امام مجتبی(ع) در زمان شهادت حضرت، از چگونگی شهادت و مسمومیت حضرت توسط «جعده» آگاه نبودند. چون زمان شهادت امام مجتبی(ع) فرا رسید، امام حسین(ع) بر بالین حضرت آمد و امام مجتبی(ع) فرمود: مرا مسموم کردهاند! امام حسین(ع) پرسید: چه کسی تو را مسموم کرد؟ امام مجتبی(ع) با گفتن مطالبی، از بردن نام «جعده» یا اشاره به او خودداری نمود. در روایتی آمده که امام مجتبی(ع) به امام حسین (ع)فرمود: میدانم چه کسی مرا مسموم کرده و این توطئه توسط چه فردی انجام شده است، ولی تو را به حقّی که بر تو دارم، سوگند میدهم، که در این باره از من نپرسی (تحقیق و تفحص نکنی که توسط چه فردی مسموم شدهام».(2)
به نظر میرسد دیدگاه دوم صحیحتر باشد، چون گروه زیادی از مورخانِ معتبر شیعه آن را نقل کردهاند.
البته بعدها روشن شد که امام مجتبی(ع) را مسموم کردهاند. در زمان مسموم شدن امام «جعده» در خانه حضرت بود. بعد از شهادت امام، او را از خانه حضرت بیرون نکردند.
پینوشتها:
1ـ بحار الانوار، ج 44، ص 153 ـ 154.
2ـ همان، ص 156؛ علامه طبرسی، تاج الموالید فی موالید الائمه ووفیاتهم، ص 102؛ مصنّفات، شیخ مفید، ج 2، ص 16 ـ 17.
آنچه از نقلهای مختلف در تاریخ به دست میآید این است كه آن حضرت حداكثر 8 الی 10 همسر كه تعدادی از آنها به صورت كنیز و ملك یمین بوده داشتهاند. ولی متأسفانه در كتابهای تاریخی بعضی از مورخین 250 و بعضی 300 و حتی تا 400 همسر برای ایشان ذكر میكنند كه این حرف شایعهای بیش نیست. چنانچه تاریخ را مطالعه كنیم و صفات ممتاز اخلاقی و شخصیت برجسته حضرت مجتبی (ع) را بشناسیم، برایمان قابل قبول نخواهد بود كه شخصی با چنین روح بزرگ و خدایی، علاقه و توجه خارج از حد متعارف به مسئلة ازدواج و زناشویی از خود نشان دهد.
شاهد زندة این موضوع، تعداد فرزندان آن حضرت است كه طبق نوشتة مورخان، اگر آن حضرت همسران زیادی اختیار كرده بود لازمهاش این بود كه فرزندان زیادی هم داشته باشند در صورتی كه شیخ مفید (;)، و علامه مجلسی(;) تعداد فرزندان آن حضرت را جمعاً 15 نفر میدانند.
آیا با توجه به این تعداد فرزندان، دروغ بودن نسبت صدها همسر به امام حسن مجتبی(ع) روشن به نظر نمیرسد؟
از این همه تضاد و تناقضگویی در اقوال روشن میشود، كه این قبیل اخبار دروغین ساخته و پرداخته از ناحیه عباسیان مخصوصاً در زمان منصور دوانیقی بوده است زیرا در سال 137 هجری قمری، منصور دوانیقی روی كار آمد. او در راستای سیاستهای ضداسلامی و ضدمردمی و خاموش كردن نهضتهای علویان و به خصوص سادات حسنی از هیچ تهمت و جعلی در مورد خاندان اهل بیت: به خصوص امام حسن(ع) دریغ نداشت. به طوری كه بعد از قیام سادات حسنی به رهبری «محمد بن عبدالله بن حسن بن علی بن ابیطالب» در سال 145 .'ûق كه تا مرز نابودی خلافت منصور دوانیقی پیش رفت، این خلیفة بیرحم فرمان داد كه عبدالله بن حسن، پدر محمد و بسیاری از یاران او را دستگیر نموده و در شهر «هاشمیه» زندانی نمایند.
آنگاه منصور خطابهای در برابر عدهای از اهل خراسان ایراد نمود كه گواه این مطلب است; «... به خدا سوگند; پولهایی را كه به حسن(ع) عرضه شده بود پذیرفت و معاویه او را فریب داد و وعده كرد كه تو را جانشین خودم خواهم نمود، لیكن او را بركنار كرد و از موقعیتی كه داشت به زیر كشید. حسن بن علی(ع) آنگاه به شهر خود مدینه بازگشت روی به زنان آورد، امروز با یكی ازدواج میكرد و فردای آن روز، یكی را طلاق میداد و با این شیوه به سر برد تا در بستر خویش بمرد....»
این حركت شیطانی منصور و تبلیغات مسموم بنیامیه سبب شد كه مزدوران قلم به دست و دوستان ناآگاه و غیرملتفت به مصالح اسلام، تعداد همسران را از 8 تا 400 نفر شمارند; امّا آنگاه كه سخن از نام و نشان آنان به میان میآید درمیمانند و تعداد انگشتشماری را معرفی میكنند كه این خود دلیل بر این تهمت بزرگ به وجود مقدس امام مجتبی(ع) میباشد.(82)
برای اطلاع بیشتر میتوانید به كتابهای زیر مراجعه نمایید:
1) بحارالانوار، جلد 100
2) مروج الذهب، ج 3، ص 306
3) حیاةالامام الحسن بن علی، جعفر مرتضی عامل
4) ارشاد شیخ مفید
5) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4.
پاورقی:
-82 حقایق پنهان، ص 335-330.
درباره مختار عقاید مختلفی وجود دارد .برخی به او با نظر منفی می نگرند و برخی او را کاملا تایید می نمایند .اما آنچه از مجموع گفتهها و روایات استفاده میشود این است که وی فردی مؤمن و معتقد به امامت امام سجاد«علیه السلام» بوده و در هنگام قضیه عاشورا در زندان بوده و پس از آزادی از زندان درصدد انتقام برآمد و قاتلین حضرت سیدالشهداء«علیه السلام» و اصحاب آن حضرت را به قتل رساند.
مختار سال اول هجری در طائف متولد شد و پدرش « ابو عبیده ثقفی» از صحابه است . مادرش «دومه » بارها درخواب ، بشارت داشتن فرزندی شجاع را دیده بود . او هنگام ورود« مسلم بن عقیل» به کوفه مختار میزبان اوست . مختار برای آماده سازی زمینه و سرباز گیری به اطراف کوفه می رود که مسلم با مشکلات کوفه روبرو می شود . بمحض اطلاع مختار به کوفه باز می گردد . و با گروهی از سربازان « ابن زیاد»که خبر کشته شدن مسلم را میدهند می جنگد و فرمانده آن سربازان را می کشد. مختار هنگام واقعه عاشورا در زندان اسیر است . بالاخره با تحمل و رنجها و شکنجه ها از زندان آزاد می شود . بی پروا سخن گفتن او در برابر حکومت ظلم یک خصیصه اخلاقی اوست . مختار در فکر انجام یک کار بنیادی برای حریم ولایت است و به قیام می اندیشد تا زمینه حکومت برای امام سجاد «علیه السلام » فراهم شود . مختار هنگام حمله سربازان یزید به مدینه و مکه که بعد از واقعه عاشورا اتفاق افتاد درمکه حضور داشت و مبارزه کرد . او برای کسب اجازه از امام سجاد «علیه السلام » نزد «محمد بن حنیفه » ( فرزند امام علی «علیه السلام » می رود تا توسط او کسب اجازه کند ( البته برخی این کار را دلیل بر این می دانند که او محمد حنفیه را امام خود می دانسته که پاسخ گفته شده که کار او از روی تقیه بوده است ) .
مختار به سخنرانی و روشنگری مردم می پردازد ، ولی بار دیگر به زندان می رود .وی از طریق سفارش « عبد اله بن عمر» که شوهر خواهر اوست ودر دربار نفوذ دارد آزاد می شود ، البته به شرط سوگند و ضمانت از وی. او هنگامی که آزاد شد، گفت : چقدر نادانند ،گمان می کنند من به این سوگند پایدار خواهم ماند .
مختار توانست فرزند مالک اشتر یعنی: ابراهیم بن مالک اشتر را نیز همراه خود سازد . در این زمان در کوفه درگیرهای درون شهری انجام می شد که بالاخره منجر به فتح کوفه گردید . جالب است بدانید که اکثریت آنانی که به مختار پیوسته بودند ایرانی بودند . مختار در کوفه به ساماندهی حکومت پرداخت و آماده نبرد با لشکریان شام به فرماندهی عبید اله بن زیاد و منافقان داخلی شد .
در نبردی سپاه هزار نفری عبید اله ، سپاه 3 هزار نفری مختار به فرماندهی یزیدبن انس طی دو مرحله نبرد ، به پیروزی رسیدند . مختار دنبال انتقام از قاتلان امام حسین «علیه السلام » بود . از جمله این افراد شمر ملعون و حرمله بودند . عمر سعد هم که از طریق مردمی ارجمند ، از مختار امان نامه گرفته بود ، بالاخره خودش با رفتارش امان نامه را لغو کرد و سرش از بدن جدا شد .
عبید اله بن زیاد هم طی نبردی کشته می شود و سرش را برای مختار می آورند که او نیز آن را برای امام سجاد «علیه السلام » می فرستند . مقر حکومت مختار کوفه است و امویان و زبیریان مردم سست ایمان هر روز بیشتر از قبل بر ضد او موضع می گیرند . مختار لباس رزم می پوشند و به جنگ به زبیریان می رود ، ولی مجبور به عقب نشینی شده و در دار الاماره،درحالی که دشمن مانع رسیدن آب و غذا به آنها بود، قریب چهار به ماه محاصره می شوند. بالاخره در نیمه ماه مبارک رمضان سال 67 هجری ،مختار با 19 نفر از افرادش تصمیم به آخرین یورش می گیرند . او غسل می کند و با همسرش و داع کرده و به خود عطر می زند .در دار الاماره باز می شود و او بادهان روزه شهادت را در آغوش می کشد .
پاسخ: بعد از حادثه کربلا حضرت زینب (س)، حدود یک سال و شش ماه زندگى کرد. حضرت در کاروان اسیران، همراه دیگر باقى ماندگان غافله کربلا به کوفه و سپس به شام برده شد. اگر چه در واقع رهبرى بازماندگان بر عهده امام سجاد (ع) بود، اما به ظاهر زینب کبرى (س) رهبرى را برعهده داشت.
سخنرانى قهرمانانه زینب (س) در کوفه، موجب تحول در افکار عمومى شد. وى در برابر نعره مستانه عبیدالله بن زیاد، آن گاه که به پیروزیش مىنازید و مىگفت: "کار خدا را با خاندانت چگونه دیدى؟!" با شهامت و شجاعت و صف ناپذیرى گفت: "ما رأیت الا جمیلا؛ جز زیبایى چیزى ندیدهام. شهادت براى آنان مقدر شده بود. آنان به سوى کشتن گاه خویش رفتند به زودى خداوند آنان و تو را مىآورد تا در پیشگاه خداوند داورى خواهید.
آن گاه که ابن زیاد دستور قتل امام سجاد (ع) را صادر کرد، زینب (س) با زیرکى تمام، زمام عواطف را به دست گرفت و برادر زادهاش را در آغوش گرفت و گفت: اگر خواستى او را بکشى مرا هم بکش. به دنبال حرکت زینب (س)، ابن زیاد از کشتن امام سجاد (ع) منصرف شد.
کاروان آزادگان به دمشق رفت. در شام نیز زینب (س) توانست افکار عمومى را متحول نماید. در جلسهاى که یزید به عنوان پیروزى ترتیب داده بود و در حضور بازماندگان واقعه کربلا، سربریده حسین (ع) را در تشت نهاد و با چوبدستى به صورتش مىزد، زینب کبرى (س) با سخنرانى خویش غرور یزید را در هم کوبید و او را از کرده خویش پشیمان کرد. سرانجام یزید مجبور شد کاروان را با احترام به مدینه برگرداند.
در مدینه نیز زینب (س)، پیام آور شهیدان، ساکت ننشست. او با فریادش مردم مدینه را بر ضد حکومت یزید شوراند. حاکم مدینه در پى تبعید حضرت زینب (س) برآمد. به نوشته برخى حضرت به شام سفر نمود و در همان جا درگذشت. برخى دیگر گفتهاند: حضرت به مصر هجرت نمود و در تاریخ پانزدهم رجب سال 62 هجرى درگذشت.(1)
پىنوشتها:
1- زینب پیام آور عاشورا، سید عطاء الله مهاجرانى، ص 287 به بعد.
درباره «ارینب» و ازدواج امام حسین(ع) با وی در برخی کتابها از جمله «الامامه و السیاسه» ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری مطالبی آمده، که خلاصه آن چنین است:
یزید عاشق «ارینب» دختر اسحق میشود. ارینب در زیبایی و ادب و کمالات، شهرتی درخور داشت. معاویه از جریان آگاه شد و به یزید وعده داد که او را به مقصود برساند. «ارینب» با پسر عمویش «عبدالله بن سلام» که از شخصیتهای معروف بود، ازدواج کرد و در عراق با همسر خود زندگی میکرد. عبدالله از سوی معاویه در عراق مسئولیتی داشت. معاویه او را از عراق به شام احضار کرد و توسط ابو هریره و ابو درداء به وی گفت: دوست دارد دختر خود را به ازدواج تو درآورم،چون از جهات مختلف شایستگی داری داماد خلیفه باشی. عبدالله پذیرفت، آن دو جریان را به معاویه گزارش کردند. معاویه پیش از این، به دختر خود گفته بود که اگر آن دو نزد تو آمدند که تو را برای عبدالله خواستگاری نمایند، موافقت کن، ولی به آنان بگو: در صورتی موافقت میکنم که عبدالله، همسر خود را طلاق دهد. عبدالله که فریب معاویه را خورده بود، همسر خود را طلاق داد و از معاویه درخواست کرد به وعدة خود وفا کند، معاویه پاسخ داد: اگر دخترم رضایت دهد، میپذیرم.
آن دو نزد دختر معاویه رفتند و جریان طلاق «ارینب» را به او گفتند دختر معاویه پاسخ داد: باید درباره این موضوع اندیشه و مشورت نمایم.
جریان میان مردم پخش شد و مردم معاویه را به خدعه و مکر یاد کردند!
مدتی گذشت تا عِدّه «ارینب» سپری شد. مجدداً آن دو نزد دختر معاویه رفتند اما پاسخ منفی داد و گفت: این ازدواج به مصلحت من نمیباشد!
سپس معاویه، ابو درداء را به عراق فرستاد تا «ارینب» را برای یزید خواستگاری نماید.
چون وی وارد عراق (کوفه) شد، فهمید که امام حسین(ع) هم در عراق است. تصمیم گرفت در آغاز خدمت امام برسد، بعد مأموریت خود را انجام دهد. چون خدمت امام رسید، حضرت فرمود: برای چه به عراق آمدهای؟ ابو درداء موضوع را به امام گفت، امام فرمود: من هم تصمیم داشتم کسی را نزد «ارینب» برای خواستگاری بفرستم. اکنون که نزد او میروی، پیام مرا نیز به او برسان. ابو درداء چون نزد ارینب رفت او را برای امام و یزید خواستگاری نمود. «ارینب» با وی مشورت کرد که کدام خواستگار بهتر است، ابو درداء پاسخ داد: امام برای همسری با تو شایستهتر است. امام با همان مهریهای که بنا بود یزید بدهد، «ارینب» را به عقد خود درآورد.
عبدالله همسر سابق که در شام بود، مورد بی مهری معاویه واقع شد و حقوق او را قطع کرد. عبدالله به سبب اموالی که نزد همسر خود به امانت گذاشته بود، رهسپار عراق شد و موضوع امانت را با امام حسین مطرح کرد. آن گاه برای گرفتن اموال خود نزد همسر سابقش رفت و اموال خود را دریافت کرد.
آن دو چون به یاد گذشته افتادند، متأثر شدند و هر دو به گریه افتادند. امام با دیدن آن صحنه نسبت به آن دو ترحم کرد و فرمود:
باش که او را سه طلاقه کردم. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم، بلکه به جهت اینکه او را برای شوهرش نگه دارم، با او ازدواج کردم.
سپس دستور داد تمام مهریه او را بدهند. آن دو خواستند به عنوان تشکر اموالی را به امام بدهند، که حضرت نپذیرفت و فرمود: پاداشی که امید است به من داده شود، بهتر از اموال است، سپس آن دو دوباره با یکدیگر زندگی کردند.
بر اساس آنچه در داستان آمده، این جریان بعد از ولایتعهدی یزید رخ داد.(1)
این داستان، به دلائل زیر، بی اعتبار و قابل نقد و تردید جدی است:
1ـ ابو درداء، (عویمر بن عامر یا عویمر بن قیس) بنا بر نظر مشهور در زمان خلافت عثمان (31 ـ 321 یا 33) درگذشت. برخی وفات او را سال 38 یا 39 هجری دانستهاند(2)، در حالی که داستان مذکور در اواخر سلطنت معاویه و زمانی رخ داد که معاویه، یزید را به عنوان جانشین خود معیّن کرده بود. قطعاً در آن زمان ابو درداء، در حال حیات نبود و سالها از درگذشت وی سپری شده بود.
2ـ داستان در منابع تاریخی و حدیثی مشهور و کهن ذکر نشده است، در حالی که اگر رخ داده بود، با شهرت و کیفیتی که در داستان آمده، حتماً در منابع حدیثی یا تاریخی ذکر میشد. تنها کتاب مشهوری که آن را آورده «الامامه و السیاسه» است که برخی در انتساب آن به «ابن قتیبه» تردید جدی کردهاند.(3)
3ـ در هیچ کدام از منابع شیعه و سنی ذکر نشده که امام حسین بعد از شهادت علی(ع) و رفتن به مدینه، در اواخر سلطنت معاویه، به عراق (کوفه) آمده باشد و مدت نسبتاً طولانی درنگ نموده تا در آنجا ازدواج نماید.
4ـ در داستان آمده که امام «ارینب» را سه طلاقه کرد، در حالی که از نظر مکتب اهل بیت(ع) سه طلاقه نمودن همسر در یک مجلس و بدون ازدواج مجدد با وی، ارزش ندارد و محقق نمیگردد.
5ـ در برخی منابع گفته شده: کسی که با وی ازدواج کرد، امام حسن است، که در این منابع، اشارهای به اینکه امام او را طلاق داده، نشده است.(3)
در کتاب «تسلیة المُجالس وزینة المجالس» داستان را به صورت مختصر دربارة امام حسن(ع) آورده، یادآور میشود که این جریان در مدینه رخ داد و بعد از ملاقات عبدالله با همسر سابق خود و گریه آن دو، امام او را طلاق داد و وی مجدداً به عقد شوهر سابق خود درآمد و به خانة او رفت.(4) منبع مذکور، به جهات زیر، از اعتبار و ارزش مناسب برخوردار نیست:
أ) کتاب مذکور، از منابع متأخر و غیر مشهور (حدود قرن ده هجری) است، نیز وضع نویسنده، از جهت نسب، تاریخ زندگی، محیط تربیتی، میزان اعتبار و علمیت، به صورت دقیق معلوم نیست.(5)
ب) این کتاب بعد از مطالعه کتاب «روضة الشهداء» ملا حسین کاشفی سبزواری متوفانی حدود 910(6) و بر اساس و شیوه و اقتباس از آن نگارش یافته است.
نویسنده بعد از تمجید و تعریف از کتاب «روضة الشهداء» و نویسندة آن مینویسد: بعد از مطالعه آن کتاب از خداوند خواستم بر اساس و روش وی کتابی بنویسم تا در این کار از او پیروی کرده باشم.
وی یادآور میشود که مطالب صحیح و آنچه در کتابهای دانشمندان ما وجود داشت، گردآوری کردم.(7)
اساس و منشأ کتاب مذکور، کتاب «روضة الشهداء» است. «روضة الشهداء» که مستند مهم این کتاب به شمار میرود، به سختی نقد شده است.
میرزا عبدالله افندی اصفهانی از بزرگان قرن دوازدهم، کتابشناس بلندپایه شیعه(8) درباره منابع «روضة الشهداء» بر این باور است که بیشتر، بلکه تمام روایات موجود در آن، از کتابهای غیر مشهور، بلکه غیر قابل اعتماد نقل شده است.(9)
افزون بر این، در کتاب «روضة الشهداء» در بیشتر موارد به ویژه موارد حساس، هیچ مصدر و مأخذی برای آنها یاد نشده، در مواردی که مأخذ آورده، اغلب آن منابع اشکال دارد.(10)
ج) داستان مذکور در «روضة الشهداء» نیز نیامده است، چنان که در منابع کهن یافت نشد و نویسنده آن را با تعبیر «روایت شده»، آورده، هیچ کدام از راویان یا منابع آن را نام نبرده است!
بنابر این، این داستان، درباره امام مجتبى نیز دارای ارزش و اعتبار نیست و به افسانه شباهت دارد.
دربارة امام حسین(ع) نیز اعتبار ندارد و افسانه بودن آن نسبت به امام حسین(ع) روشنتر است، چنان که مطالبی که ذکر شد، معلوم شد. دقت در جزئیات آن، افسانه بودن گزارش را به خوبی اثبات میکند.
توجه به این مطلب نیز ضروری است که در هیچ کدام از منابع نیامده که علت یا یکی از علتهای واقعه کربلا، این جریان است و یزید به جهت کینهای که در این باره از امام حسین داشت، با حضرت جنگ کرد.
پینوشتها:
1ـ الامامه والسیاسه، ص 166 ـ 173.
2ـ ابن عبدالبرّ،الاستیعاب، ج 3، ص 1229 ـ 1230؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 4، ص 622؛ ابن اثیر الکامل، ج 3، ص 129.
3ـ دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 459.
4ـ ابن شهرآشوب، مناقب، ج 4، ص 43 ـ 44؛ بحار الانوار، ج 44، ص 171 ـ 172.
5ـ محمد بن ابی طالب حسینی کرکی، تسلیة المُجالس وزینة المَجالس، ج 2، ص 54 ـ 58.
6ـ همان، ص 11 ـ 16 (مقدمه کتاب).
7ـ الذریعه، ج 11، ص 294.
8ـ تسلیة المُجالس وزینة المجالس، ج 1، ص 51 ـ 52.
9ـ رسول جعفریان، تأملی در نهضت عاشورا، ص 340.
10ـ میرزا عبدالله افندی، ریاض العلماء وحیاض الفضلاء، ج 2، ص 190.
11ـ تأملی در نهضت عاشورا، ص 340.
پوشیدن لباس سیاه شعار اهل مصیبت و علامت سوگواری و عزا است و پوشیدن آن در عزای حضرت سیّدالشهدا و سایر معصومین علیهم السلام , تعظیم شعایر و اعلان برائت از اعدای آل محمد ص و تجلیل ازایثار, فداكاری , شهادت در راه خدا و عناوین راجحه دیگر است . به طور یقین این برنامه ها و سیاه پوشیدن وسیاهپوش كردن در و دیوار خانه و حسینیه ها, تكایا و مجالس , كه متضمن درس های بسیار آموزنده و موجب تعالی افكار و اهداف و تبلور شعور مذهبی و انسانی است همه راجح و سبب احیا و بسط امر مذهب و تحكیم علایق وروابط با خاندان رسالت است .(1)
فقها پوشیدن لباس سیاه جهت عزاداری را راجح می دانند. پس از شهادت امام حسین 7و یاران آن حضرت ,كسی از زنان بنی هاشم و طایفه قریش نبود مگر آن كه برای امام حسین 7لباس سیاه پوشیده بود.(2)
فقط در دوران حاكمیت بنی عباس , چون لباس سیاه به عنوان لباس رسمی آنان محسوب می شده پوشیدن لباس سیاه به عنوان یكی از مصادیق تلبس به لباس ظلمه و تشبه به آن ها محسوب می شد كه با نابودی آنان این عنوان منتفی شده امروزه سیاه پوشی از ویژگی های مهم شیعه است , شیعه در عزاداری ها همانند ایام محرم و صفر نه تنهاسیاه می پوشد, بلكه در و دیوار و كوی و برزن را نیز سیاهپوش می كند. لباس سیاه , نشانهء عشق و دوستی به ساحت مقدس امامان معصوم : است و اعلام جانبداری از سرور آزادگان در جبههء ستیز حق و باطل كه سراسر تاریخ را فراگرفته است . شیعه با سیاهپوشی خویش در عاشورا اعلام می دارد كه در منطق وی , بی حسین , جامعه تاریك , جهان بی فروغ است .(3) امروزه پوشیدن لباس سیاه از شعایر شیعه محسوب می شود.
پی نوشت ها :
1.حسین رجبی , پاسخ به شبهات عزاداری , ص 105
2.بحارالانوار, ج 45 ص 196
3.همان , ص 106
فلسفه و حکمت عزادارى را مىتوان در امور ذیل، رهیابى کرد:
الف. محبت و دوستى:قرآن و روایات، دوستى خاندان رسول اکرم(ص) و اهلبیت(ع) را بر مسلمانان واجب کرده است.(1) روشن است که دوستى لوازمى دارد و محبّ صادق، کسى است که شرط دوستى را - چنان که باید و شاید - به جا آورد. یکى از مهمترین لوازم دوستى، هم دردى و هم دلى با دوستان در مواقع سوگ یا شادى آنان است(2)از این رو در احادیث، بر برپایى جشن و سرور در ایام شادى اهلبیت(ع) و ابراز حزن و اندوه در مواقع سوگ آنان، تأکید فراوان شده است.
حضرت على(ع) در روایتى مىفرماید: «شیعه و پیروان ما در شادى و حزن ما شریکند». «یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا»؛ (3) امام صادق(ع) نیز فرمودند: «شیعتنا جزء منا خلقوا من فضل طینتنا یسوؤهم ما یسؤنا و یسرّهم ما یسرّنا»؛(4).«شیعیان ما پارهاى از خود ما بوده واز زیادى گل ما خلق شدهاند؛ آن چه که ما را بدحال یا خوشحال مىسازد، آنان را بدحال و خوشحال مىگرداند».
این وظیفه عقلانى و شرعى، ایجاب مىکند که در ایام عزادارى اهلبیت(ع)، حزن و اندوه خود را به «زبان حال»؛ یعنى، با اشک، آه و ناله و زارى، از نظر خوراک، با کم خوردن و کم آشامیدن مانند افراد غمزدهطبق فرموده امام صادق(ع) به معاویة بن وهب، «عزاداران سیدالشهدا در روز عاشورا از آب و غذا دورى جویند تا آن که یک ساعت از وقت فضیلت نماز عصر بگذرد، و در حد لزوم به غذاى معمول صاحبان مصیبت، سدّ جوع و عطش کنند (5) و از نظر پوشاک، با پوشیدن لباسى که از حیث جنس و رنگ و نحوه پوشش در عرف، حکایتگر اندوه و ناراحتى است، آشکار سازیم.
ب. انسانسازى:از آنجا که در فرهنگ شیعى، عزادارى باید از سر معرفت و شناخت باشد؛ همدردى با آن عزیزان، در واقع یادآورى فضایل، مناقب و آرمانهاى آنان بوده و بدین شکل، آدمى را به سمت الگوگیرى و الگوپذیرى از آنان سوق مىدهد.
فردى که با معرفت در مجالس عزادارى، شرکت مىکند؛ شعور و شور، شناخت و عاطفه را درهم مىآمیزد و در پرتو آن، انگیزهاى قوى در او پدیدار گشته و هنگام خروج از مراسم عزادارى، مانند محبى مىشود که فعّال و شتابان، به دنبال پیاده کردن اوصاف محبوب در وجود خویشتن است.
ج. جامعهسازى:هنگامى که مجلس عزادارى، موجب انسانسازى گشت؛ تغییر درونى انسان به عرصه جامعه نیز کشیده مىشود و آدمى مىکوشد تا آرمانهاى اهلبیت(ع) را در جامعه حکمفرما کند.
به بیان دیگر، عزادارى بر اهلبیت(ع)؛ در واقع با یک واسطه زمینه را براى حفظ آرمانهاى آنان و پیاده کردن آنها فراهم مىسازد. به همین دلیل مىتوان گفت: یکى از حکمتهاى عزادارى، ساختن جامعه براساس الگوى ارائه شده از سوى اسلام است.
د. انتقالدهنده فرهنگ شیعى به نسل بعد:کسى نمىتواند منکر این حقیقت شود که نسل جدید در سنین کودکى، در مجالس عزادارى با فرهنگ اهلبیت(ع) آشنا مىشوند. به راستى عزادارى و مجالس تعزیه، یکى از عناصر و عوامل برجستهاى است تا آموزههاى نظرى و عملى امامان راستین، به نسلهاى آینده منتقل شود. مراسم عزادارى، به دلیل قالب و محتوا، بهترین راه براى تعلیم و تربیت نسل جدید و آشنایى آنان با گفتار و کردار اهلبیت(ع) است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- شورى (42)، آیه 23؛ هود (11)؛ آیه 29؛ میزانالحکمه، ج 2، ص 236.
2- المحبة فى الکتاب والسنة، صص 169 - 170 و 181 - 182.
3- بحارالانوار، ج 44، ص 287.
4- صدوق ، امالى، ص 305.
5- تاریخ النیاحة الامام الشهید الحسین بن على، ج 1، صص 157-159.
در پاسخ این سؤال باید توجه کرد که: «تسع» در عربی به معنای نٌه و تاسع و تاسوعا به معنای نهم می باشد. چنانکه «عشر» به معنای ده و عاشورا به معنای دهم می باشد.
اطلاق کلمه «عاشورا» بر دهم ماه محرم، پس از به شهادت رسیدن حضرت امام حسین و یاران آن حضرت، صورت پذیرفته است و در دوره پیش از اسلام بر دهم ماه محرم عاشورانمیگفتند.کاروان اباعبدالله الحسین علیه السلام در روز دوم محرم به سرزمین مقدس کربلا فرود آمد و تا روز عاشورا در آن سرزمین بودند به لحاظ آن که حوادث مهم کربلا در روز نهم و دهم ماه محرم الحرام اتفاق افتاد این دو روز را برجسته تر نموده و به نام تاسوعا و عاشورا یعنی روز نهم و دهم محرم الحرام نامیدند.
ابن اثیر در کتاب «نهایه» میگوید: «عاشورا یک اسم اسلامی است» و ابن درید میگوید: «عاشورا یک اسم اسلامی» است و در دوره جاهلیت به این نام معروف نبود، (1).
در «مجمع البحرین» نیز آمده است: «عاشورا یک اسم اسلامی است» آنچه پیش از به شهادت رسیدن حضرت امام حسین علیه السلام بود این بود که هم پیامبر اسلام(ص) و هم حضرت علی علیه السلام شهادت امام حسین علیه السلام را در کربلا پیشگویی کرده بودند و حتی امام حسین علیه السلام نیز شهادت خود را پیشگویی کرده بود و به برخی از پیامبران پیشین هم شهادت آن حضرت وحی شده بود، (2). ولی پیش از اسلام دهم محرم را عاشورا نمیگفتند. ولی پس از آنکه حضرت امام حسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسید، آن روز در میان مردم به روز عاشورا معروف گردید و شیعیان علی علیه السلام آن روز را روز عزا و عزاداری قرار دادند و در مقابل آنان بنی امیه و پیروانشان آن روز را روز جشن و سرور قرار دادند و به تدریج دشمنان شیعه درباره عاشورا احادیثی ساختند تا آن روز را با فضیلت نشان بدهند در حالی که آن روز، روز غم و اندوه است و روز مصیبت و نکبت است، روزی است که بهترین انسان را کشتهاند، جگر رسول خدا را پاره کردهاند و زنان و کودکان پیامبر را به اسارت بردهاند، آیا اینگونه روز میتواند روز مبارکی باشد؟!
شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان میگوید: روز دهم ماه محرم روز شهادت امام حسین است، روز مصیبت و حزن ائمه اطهار و شیعیان آنان است و شایسته است که شیعیان در این روز مشغول کارهای دنیوی نگردند و مشغول گریه و نوحه باشند و زیارت عاشورا بخوانند.
شیخ عباس قمی به نقل از نویسنده «شفاء الصدور» میگوید: بنی امیه روز عاشورا را مبارک میدانستند: در این روز برای خود خرید میکردند و خرید را در آن روز سنّت خود کرده بودند، آنان در این روز مراسم عید بر پا میکردند، آن روز را روزه میگرفتند و در آن روز طلب حوائج را مستحب میدانستند و برای همین درباره روز عاشورا فضایل و مناقبی ساختهاند و حتی دعائی هم درباره آن درست کردهاند که اولش این است: یا قابل توبة آدم یوم عاشورا، یا رافع ادریس الی السماء یوم عاشورا، یا مسکّن السفینة یوم عاشورا یا غیاث ابراهیم من النار یوم عاشورا. اینها را ساختهاند. تا امر، مشتبه شود. آنان در سخنرانیهای خود میگویند: هر نبیّ وسیله و شرفی دارد و در روز عاشورا، این شرف زیاد میشود مانند خاموش کردن آتش نمرود برای ابراهیم، قرار گرفتن سفینه نوح به کوه جودی، غرق ساختن فرعون در دریا و نجات حضرت موسی از دست فرعون، نجات حضرت عیسی از دست یهودیان.
شیخ عباس قمی در ادامه میگوید: شیخ صدوق از میثم تمار نقل کرده که میثم تمّار گفت: این امت پیامبر، فرزند پیغمبر خود را میکشند و روز عاشورا را که فرزند پیغمبر را کشتهاند، روز مبارک قرار میدهند و این کار شدنی است و خواهد شد. راوی میگوید: به میثم گفتم: چگونه آن روز را روز مبارک قرار میدهند؟ گفت: آنان در فضیلت آن حدیث وضع میکنند و میگویند: روز عاشورا روزی است که خداوند توبه آدم را پذیرفته است با اینکه توبه آدم در ذی حجه پذیرفته شده است، آنان میگویند: در عاشورا، یونس از شکم ماهی نجات یافته است، در حالی که در ذی قعده از شکم ماهی نجات یافته است، میگویند: روز عاشورا روزی است که سفینه نوح در کوه جودی قرار گرفت در حالی که روز هیجدهم ذی حجه در کوه قرار گرفت و آنان میگویند: روز عاشورا دریا برای موسی شکافته شد در حالی که در ربیع الاول شکافته شده بود، (3).
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1- الصحیح من سیرة النبی، ج 3، ص 106، چاپ جامعه مدرسین.
2- بحارالانوار، ج 44، ص 223 و ص 250.
3- مفاتیح الجنان، ص 476، اعمال روز عاشورا، چاپ اول، انتشارات فاطمه زهرا.
مسأله عاشورا دو جنبه و دو چهره دارد:
1- چهره زیبایىها یعنى، عظمتى که حضرت ابا عبداللَّه (ع) و یاران ایشان در ابعاد مختلف آفریده و عالىترین جلوههاى کمال انسانى را با عمل خویش ترسیم نموده و بزرگ ترین درس را به کل تاریخ بشریت آموختند. این بعد از حادثه عاشورا بسیار غرورانگیز و افتخارآفرین است و به راستى باید به خود بالید که در چنین مکتب درخشانى پا به عرصه وجود نهاده و در آن رشد یافته و با آن مىمیریم و حاضریم همه هستى خود را در این راه نثار کنیم.
2-چهره دیگر عاشورا جنبه تراژدیک، غمبار و اسفبار آن است. اسف از این که چرا امت حق امام (ع) را پاس نداشته و ناجوانمردانهترین حرکات را نسبت به محبوبترین خلق خدا و شریفترین انسانها روا داشتند. آرى ظلمى که بر امام (ع) و اهل بیت و یاران ایشان تحمیل شد، دل هر انسان نیکوسیرتى را به درد مىآورد و روح آدمى را سخت مىآزارد. از طرف دیگر اشک گاهى از سوز است و گاه از سر شوق. گریه بر ابا عبداللَّه (ع) از هر دو نوع است. یعنى هم مصائب ایشان سیلاب اشک از دیدگان فرو مىریزد و هم عظمت و شگفتآفرینىهاى آن حضرت و یاران ایشان.
کیست که بشنود در آن صحراى سوزان با وجود عطش جانکاه، در میان صدها یا هزاران مأمور دشمن حضرت ابوالفضل العباس (ع) خود را به شریعه رساند و چون در رودى عظیم و آب گوارا قرار گرفت و آب را تا دهان برآورد، ولى همین که به یاد تشنگى حضرت اباعبداللَّه (ع) و فرزندانشان افتاد به خود اجازه نوشیدن نداد و لب تشنه با مشک پر از آب برگشت. آیا این مردانگى و شرافت آدمى را به ریختن اشک شوق وادار نمىسازد؟ از سوى دیگر گریه و عزادارى به حضرت سید الشهدا در نصوص دینى سخت مورد تأکید و توجه واقع شده و از افضل قربات دانسته شده است.
این مسأله فلسفههاى سازنده و تربیتى مهمى دارد، از جمله:
1- زنده داشتن یاد و تاریخ پرشکوه نهضت حسینى،
2- الهام بخش روح انقلابى و ستم ستیزى،
3- پیوند عمیق عاطفى بین امت و الگوهاى راستین،
4- اقامه مجالس دینى در سطح وسیع و آشنا شدن تودهها با معارف دینى،
5- پالایش روح و تزکیه نفس،
6- اعلام وفادارى نسبت به مظلوم و مخالفت با ظالم
7- نکته دیگر این که وجود مراسم عزادارى در هر کوى و برزن بزرگترین ابزار گسترش فرهنگ حسینى (ع) است..
براى آگاهى بیشتر ر. ک: «حماسه حسینى» شهید مطهرى
با توجه به اوضاع و واقعیت ها چند همسر گزینی مردان از ضرورت های اجتماعی آن زمان بود و اسلام به گونه ای آن را مشروع شمرد. امام حسین(ع) در همین چارچوب عمل کرد. هیچ کدام از امامان(ع) در یک زمان بیش از چهار همسر نداشتند. و برخی از امامان(ع) با در نظر داشتن همین ضرورت ها و مصلحت ها چهار همسر داشتند، مانند امام علی(ع) البته بعد از رحلت حضرت زهرا(س) . در زمان حضرت زهرا(س) حضرت علی(ع) همسر دیگری اختیار نکرد، و برخی امامان، کمتر از چهار همسر داشتند ، ازدواج های امامان(ع) گاهی به جهت فشار و اجبار از طرف حکومت بود، مانند ازدواج امام هشتم(ع) با «ام حبیبه» دختر مأمون عباسی، نیز ازدواج امام جواد(ع) با «ام فضل» دختر مأمون عباسی.(1)
گاهی علت ازدواج های امامان(ع) روش تربیتی و بها دادن به زیردستان و طرد امتیازات جاهلی بود، مانند ازدواج امام سجاد(ع) با کنیزی که اوّل او را آزاد کرد، سپس به عقد خود در آورد که «عبدالملک مروان» به حضرت خرده گرفت که چرا فردی از بزرگ خاندان قریش با یک کنیز آزاده شده ازدواج نموده است. حضرت فرمود: «اسلام تفاخرات جاهلی را لغو نموده است.
در همین راستا امام حسین(ع) چهار زن داشت , به نام هاى :
1ـ لیلی دختر ابی مره بن عروه بن مسعود ثقفی، مادر حضرت علی اکبر، شهید کربلا،
2ـ شهر بانو(شاه زنان) دختر کسری یزدگرد سوم، پادشاه ایران، مادر امام سجاد(ع)،
3ـ رباب دختر امریء القیس بن عدی، مادر حضرت سکینه و عبدالله رضیع،
4ـ ام اسحاق دختر طلحه بن عبدالله، مادر فاطمه بنت الحسین.
اوّلی از قبیلة ثقیف (طایفه ای در طائف)، دومی ایرانی، سومی از قبیله کلبیه و چهارمی از تیم.(2)
اصولا در مورد این که شهربانو جزء همسران امام حسین(ع) بوده، اختلاف است .
و در صورت قبول این مسئله در مورد این که در کربلا بودند، یا نه نیز اختلاف وجود دارد . برخی از مورخان نوشته اند: از زنان امام حسین(ع) تنها رباب در کربلا حضور داشت. او به همراه دیگر زنان و فرزندان به کوفه و سپس به شام به عنوان اسیر برده شد و بعداً به همراه کاروان به مدینه بازگشتند.
او بعد از شهادت امام حسین(ع) یک سال عزاداری کرد و در این مدت روزها زیر سقفی قرار نمی گرفت و مدام در مظلومیت حسین(ع) می گریست تا جان به جان آفرین تسلیم نمود.(3)
در مورد شهربانو برخی گفته اند: در حادثه کربلا حاضر بود و پس از شهادت امام حسین(ع) سوار بر ذوالجناح شد و یک سره به ایران تاخت و در نزدیکی ری به کوهی که اکنون به کوه بی بی شهربانو مشهور است رسید. دشمن در پی او بود. او خواست بگوید: یا هو مرا دریاب، به جایش گفت: یا کوه مرا دریاب؛ کوه شکافته شد و او در دل کوه رفت.
اما محققان گفته اند که این سخن نادرست است و افسانهای بیش نیست.(4)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1-کلینی ،کافی،ج5،ص،345
2- سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 2، ص 389.
3- ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 88؛ ابن جوزی، المنتظم، ج 6، ص 9.
4- زندگانی علی بن الحسین، سید جعفر شهیدی، ص 11.
1 ـ یکی از بزرگترین نتایج قیام سیدالشهداء علیه السلام , ثمرات قرب و ارتقاء درجة آن حضرت در نزد خداوند متعال است.
2- نجات اسلام:
مهمترین نتیجة قیام حسین, نجات اسلام از چنگال نقشههای بنیامیّه است، برای اینکه تأثیر نهضت حسینی معلوم شود و بدانیم که چگونه حیات اسلام و بقای شریعت و قرآن رهین فداکاری حسین است، توجه به خطراتی که از ناحیة بنیامیّه, اسلام را صریحاً تهدید میکرد و مطالعة اجمالی سوابق پروندة بنیامیّه لازم است. بنیامیه پس از شهادت حسین علیه السلام , از اینکه بتوانند از پشت به اسلام خنجر بزنند و اسلام را از پا درآوردند محروم شدند و در نظر جامعة مسلمین و در افکار عموم، گروهی ستمگر و مستبد معرفی شدند که به زور سر نیزه و شمشیر بر مردم مسلّط شده و غاصب حقوق ملّت وخائن به اسلام هستند. مظلومیت حسین آن چنان احساسات را بر ضدّ آنها به هیجان آورد که مردم, علی رغم سیاست آنها, التزامشان به سنن و احکام اسلام بیشتر شد, لذا هیچ گزاف نیست که ما او را بمانند «معین الدین اچمیری», شاعر هندی, دومین بنا کنندة کاخ اسلام، بعد از جدش و مجدد بنای توحید بخوانیم.
3 ـ بیداری شعور دینی،
در اثر تبلیغات معاویه و همدستانش و دوری مردم از عهد رسالت و تعطیل اجرای برنامههای اسلام و توسعة ممالک اسلامی و ممنوع شدن تبلیغات صحیح دینی و خانه نشین شدن شایستگان و دانشوران، شعور دینی مردم ضعیف شد و افکار آنها انحطاط بافت. اکثر مردم در برابر وضع موجود خود باخته و شکسته خاطر و سرد شده بودند. شهادت امام و یارانش احساسات را بیدار و خصال انسانی را زنده ساخت و به مسلمانان درس مردانگی و استقامت داد که هر چه در شورشهایی که علیه بنیامیه میکردند، آنها را سرکوب مینمودند و شکست میدادند و کشته میشدند روحیة آنان شکست نمیخورد و کشته شدن در راه هدف و مقصد را افتخار میشمردند.
4 ـ محبوبیّت اهل بیت و عزت بازماندگان
«اِنَّ الَذَّینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً» مریم/ 96
[همانا آنان که به خدا ایمان آوردند و اعمال شایسته بجا آوردند، خدای رحمان آنها را (در نظر خلق و حق) محبوب میگرداند.]
محبت و دوستی اهل بیت جزء مزاج ایمانی و اسلامی هر مسلمان است واحدی نیست که مسلمان باشد و پیامبر را دوست بدارد و با این حال،فاطمة الزهرا و دو ریحانهاش حسن و حسین، و برادر و پسر عمش علی ـ علیهم السلام ـ را دوست نداشته باشد. همانطور که امام سجاد در خطبة مسجد شام فرمود: یکی از خصائص این خاندان محبّتی است که خداوند از آنها در دلهای مؤمنین قرار داده است. یکی از آثار شهادت حسین این بود که این محبت, در دلها زیاد شد و موجب جلب عواطف و جذب احساسات عموم به خاندان نبوت گشت.
5 ـ تأسیس مکتب عالی و همگانی تعلیم و تربیت
نتیجه دیگر شهادت امام، برنامههایی است که به عنوان عزاداری و سوگواری و ذکر مصائب آن حضرت در عرض سال اجرا میشود. شاید کسانی باشند که اهتمام شیعه را به برگزاری این مراسم و صرف میلیونها اموال را همه ساله بیفائده و اسراف بشمارند ولی اگر فوائد معنوی این مراسم و تأثیر آن را در تربیت جامعه و تهذیب اخلاق در نظر بگیرند, تأیید میکنند که این برنامهها از بهترین وسایل اصلاح مکتبهای تربیت است.
مجالس ذکر مصیبت آن حضرت بهترین مجالس تبلیغی و دعوت به اسلام است، در این مجالس، معارف قرآن، اصول و فروع دین، تفسیر و حدیث، تاریخ و سیرة پیامبر و ائمه ـ علیهم السلام ـ و صحابه، نصایح و راهنمائیهای اخلاقی و اجتماعی و آئین زندگی, از خانهداری تا کشورداری به مردم آموخته میشود و جاذبة نام حسین، مردم را ساده و بی ریا در این مجالس تعلیم و هدایت و تربیت، حاضر میسازد.
6 ـ محکومیت بنیامیّه در افکار مسلمین و سایر ملل
بنیامیّه با کشتن حسین علیه السلام گور خود را کندند و پرده از روی شنایع اعمال و مقاصد شوم خود برداشته و خشم و غضب ملل اسلام را خریداری کردند.
همه, عمل بنیامّه را تقبیح کردند، همه, آنها را سرزنش نمودند و خطاکارشان شناختند. مستشرق آلمانی «ماربین» میگوید: بزرگترین غلطهای سیاسی امویین که اسم و رسم آنها را از صفحة عالم محو ساخت, کشتن حسین بود. این حقیقی است که هر مورخ و هر کس تاریخ اسلام را مطالعه کند به آن اعتراف مینماید. محکومیت بنیامیّه در افکار مسلمین برای آیندة اسلام بسیار مفید شد؛ زیرا بنی امیّه از اینکه بتواند منافقانه و زیر پردة اسلام ضربت بزنند مأیوس شدند و مردم آنها را شناختند و قتل حسین علیه السلام و اسیر کردن خاندان پیامبر بنیامیّه را رسوا ساخت.
7 ـ گرفتاری بنیامیّه به شورش و انقلاب
یکی از عکس العملها و نتایج شهادت و مظلومیت حسین علیه السلام شورشها و انقلاباتی بود که برای برانداختن حکومت امویین در جهان اسلام برپا شد. در این شورشها عاملی که بیش از هر چیز مردم را تهییج و تحریک میکرد, شهادت حسین و دعوت به قیام برای خونخواهی آن حضرت و گرفتن انتقام از بنیامیّه بود.
8 ـ تحوّل فکری
یکی از بیماریهای خطرناک فکری که پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) اجتماع مسلمانان به آن گرفتار شد, این بود که بسیاری از مردم در برابر عمل انجام شده، هر چند موافق با خیر و مصلحت و نظامات و تعالیم شرعیه نبود تسلیم میشدند و هر حکومتی را که روی کار میآمد, واجب الاطاعه و بیعت با آن را لازم الوفا میدانستند. حسین, با این فکر غلط و خطرناک نیز مبارزه کرد و مردم را از این اشتباه که حکومتهایی مانند حکومت بنیامیّه و یزید، واجب الاطاعه هستند، بیرون آورد و فهماند که نه فقط اطاعت از آنها واجب نیست بلکه کوشش برای برانداختن آنها و تأسیس حکومت تمام اسلامی, لازم و واجب است.
9 ـ عکس العمل جاودان و پایدار
اثر جهاد حسین علیه السلام در صفحة تاریخ جاویدان ماند و همواره نیروبخش اصلاح طلبان و مجاهدان راه حق و حامیان خیر و عدالت است. قیام آن حضرت، مبارزه با ظلم و کفر و باطل بود که در آن زمان از گریبان یزید سر بیرون کرده بود. مبارزه با افکار و نقشهها و آراء و مفاسدی که از جانب او حیات اسلام را تهدید میکرد. ازجمله درسهای عالی و سودمند که هر شیعه و آزادیخواه حق پرست و هر آرزومند تحقق رسالت جهانی اسلام، از واقعة کربلا باید بیاموزد, این است که بداند: نبردی که میان حسین و یزیدیان واقع شد هنوز پایان نیافته و تا هنگامی که از شرک و جهل و باطل و ستم و استبداد و استعباد و غصب حقوق انسانها اثری باقی است، این نبرد, با مظاهر و نمایشهای گوناگون ادامه خواهد داشت.
بسیار واضح و روشن است . انقلاب و قیامى که دم از آزادى و عدالت بزند و چگونگى امتناع از قبول ظلم و جور را نشان بدهد و غیرت و شجاعت و فداکارى و پایدارى در برابر مصایب و ثبات قدم بر طریق حق را به دیگران تعلیم دهد و حرمت سکوت را دربرابر باطل و فساد ثابت سازد و بالاخره قیامى که ثابت مى کند حق وفضیلت و عدل و ایمان در هر وضعى مى تواند بر خودسرى و مکر و حیله و ستم و کفر غلبه نماید, در افکار و عمل کرد و ایدئولوژى دیگران حتّى غیر مسلمانان اثر فوق العاده اى مى گذارد. به عنوان نمونه گفتار چند نفر از رهبران واندیشمندان غیر اسلامى و اسلامى را به نظرتان مى رسانیم :
1ـ مهاتما گاندى , رهبر استقلال هند مى گوید: اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد, بایستى از امام حسین پیروى کند.
2ـ محمد على جناح , قائد اعظم پاکستان مى گوید: به عقیدهء من تمام مسلمانان باید از شهیدى که خود را درسرزمین عراق قربانى کرد, پیروى نمایند.
3ـ موریس دوکبرى مى گوید: در مجالس عزادارى حسین گفته مى شود: که او براى حفظ شرف و ناموس وبزرگى مقام و مرتبهء اسلام , از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویى یزید نرفت .
پس بیایید ما هم شیوهء او را سرمشق قرار داده و از زیر یوغ استعمار بیرون بیاییم و مرگ با عزّت را بر زندگى باذلّت ترجیح دهیم .
4ـ بالاخره عباس محمود عقّاد, نویسندهء و ادیب مصرى مى گوید: جنبش حسین یکى از بى نطیرترین جنبش هاى تاریخى است که تاکنون در زمینهء دعوت هاى دینى و یا نهضت هاى سیاسى پدیدار گشته است .(1)
همان طور که ملاحظه شد, حادثهء کربلا و قیام اباعبدالله 7در افکار دیگران اثر فوق العاده اى داشته است .
------------------------------------------------------------------------------------------------------
1.شهید هاشمى نژاد, درسى که حسین به انسان ها آموخت , ص 447 طبق نقل فرهنگ عاشورا, ص 283
در خصوص واقعة کربلا کتاب های صحیح و معتبر متعددی وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می شود:
1. مقتل ابی مخنف؛ لوط ابی مخنف
2. الامام الحسین بن علی(ع) باقر شریف القرشی
3. مقتل الحسین(ع)، عبدالرزاق الموسوی المقرم
4. موسوعه کلمات الامام الحسین، مرکز تحقیقات سازمان تبلیغات اسلامی(باقر العلوم)
5. ثوره الحسین(ع)، مهدی شمس الدین
6. لهوف ابن طاووس، ترجمه عقیقی بخشایشی
7. ارشاد مفید، شیخ مفید
8. سیره معصومان، سید محسن امین، ج 5
9. حسین کیست، فضل الله کمپانی
10. درسی که حسین(ع) به انسان ها آموخت، عبدالکریم هاشمی نژاد
11. زندگانی امام حسین(ع)، هاشم محلاتی
12. پرتوی از عظمت حسین(ع) لطف الله صافی
13. حسین بن علی(ع) را بهتر بشناسیم، محمد یزدی
14. سخنان حسین بن علی(ع)، محمد صادق نجمی
15. فرهنگ سخنان امام حسین(ع)، محمد دشتی
16. از مدینه تا مدینه، محمد جواد ذهنی و تهرانی
17. تاریخ امام حسین(ع)، وزارت آموزش و پرورش (مجموعة چند جلدی)
18. قیام حسین بن علی(ع)، جعفر شهیدی
19. انقلاب عاشورا، عطاءالله مهاجرانی
20. پیام آور عاشورا، عطاءالله مهاجرانی
21. فرهنگ عاشورا، جواد محدثی
22. زندگانی امام حسین بن علی(ع)، زین العابدین راهنما
23. ویژگی های امام حسین(ع) (ترجمه الخصائص الحسینیه) جعفربن حسین، مترجم علی کرمی
24. ارزیابی انقلاب امام حسین، محمد مهدی شمس الدین
25. حماسه حسینی، مرتضی مطهری.
به جز قرآن مطالب هیچ کتابی را نمی توان به طور مطلق صحیح و معتبر دانست. در کتاب های مذکور نیز کم و بیش مطالب غیر معتبر و نادرست وجود دارد. بنابراین اگر کتاب هایی را در راستای پرسش شما بیان نموده ایم، تنها بیانگر اعتبار و برتری نسبی این کتاب ها نسبت به دیگر کتاب ها است.
یکى از اهداف مهمّ حضرت اباعبدالله 7این بود که مقررات و قوانین اسلامى از جمله نماز را زنده کرده و اقامه نمایند. در زیارت مى خوانیم : <و اشهد انک قد اقمت الصلاة و اتیت الزکوة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر; گواهى مى دهم نماز را برپاداشتن و زکات را اتیان کردى و امر به معروف و نهى از منکر نمودى >.(1)
بى توجهى و کم اهمیتى مردم به نماز و... عوامل مختلف و گوناگونى دارد, از جمله :
1ـ تحریف اهداف قیام حضرت اباعبدالله
استاد شهید مهطرى مى گوید: شهادت حضرت اباعبدالله سه مرحله دارد:
الف ) شهادت تن به دست یزیدیان ;
ب ) شهادت شهرت و نام نیک به دست افراد دیگر, به خصوص متوکل عباسى ;
ج ) شهادت هدف به دست روضه خوان ها و منبرى ها
مرحله سوّم : بزرگ ترین مرحلهء شهادت است و بیان حضرت زینت 3که به یزید فرمود: <تمام مکرهاى خود وتلاش خویش را محو خاندان نبوّت و اسلام واقعى به کار بگیر> شامل مراحلى سه گانهء شهادت مى شود. منبرى هاى جاهلى یا مغرض بین مردم ترویج کردند که امام براى محو گناهان ما شهید شد. اگر نمام نخواندید, روزه نگرفتید,حج نرفتید و هر گناهى مرتکب شدید, ناراحت نباشید با یک قطهره اشک ریختن براى امام حسین 7همه چیزدرست مى شود. به شخصى گفتند: چرا نماز نمى خوانى , روزه نمى گیرى و مشروب مى خورى ؟ گفت : مگر شب هاى جمعه در هیأت سینه زنى سه ضربه مرا ندیده اى ؟!(2)
2ـ عدم شناخت روحى حقیق نماز و آثار آن
نمى دانند که در روایات آمده است : نماز ستون , خیمهء دین است . اگر مورد پذیرش حق قرار بگیرد, سایر اعمال قبول خواهند شد و اگر مردود شد, اعمال دیگر نیز رد خواهند شد.
و در روایت دیگر آمده است : نماز وسیلهء تقرّب هر انسان متقى (3) به خداوند متعال است
3ـ عمل منافى پدران و مادران و مربیان با نماز;
وقتى جوانان مى بینند اولیایشان نماز مى خوانند, ولى بداخلاقند, از نماز و عبادات دلزده مى شوند.
---------------------------------------------------------------------------------------
1)مفاتیح الجنان , زیارت امام در شب هاى عید فطر و قربان .
2)مجموعه آثار, ج 17 ص 587
3)احسان بخش , آثارالصادقین .
تعزیه خوانى نمایشى است که در یک محوّطه با حضور مردم توسط چند نفر انجام مى گیرد که در یک طرف نقش قهرمانان کربلا و اسراى آل الله و در طرف دیگر ، نقش دشمنان اهل بیت را با لباس هاى مخصوص و ابزار جنگى همراه با شیپور نیزه , شمشیر ایفا مى کنند.صحنه و نمایش بر مبنای حوادث کربلا و مقتل ها تنظیم مى شود.
تأثیر گذارى عاطفى و نیز روحیهء ضد ظلم که در پى دیدن نمایش تعزیه در افراد ایجاد مى شود, از نقاط قوت ومثبت این نمایش است .
تعزیه اگر با حفظ موازین و شئون معصومان انجام شود, در بینندگان تأثیر مهمى مى گذارد و وسیله انتقال فرهنگ شهادت به نسل هاى آینده است .
به همین دلیل پس از انقلاب اسلامى در ایران تعزیه خوانى رواج و توسعهء بیش ترى یافته است و همراه این توسعه , تحولاّتى در نحوه اجرا و محتواى اشعار و جهت گیرى سیاسى اجتماعى پدید آمده است . (1)
------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقى:
1.جواد محدثى , فرهنگ عاشورا, ص 115ـ 117 با تلخیص .
«ثار» از ریشه «ثَأر» و «ثُؤرة» به معناى انتقام و خونخواهى و نیز به معناى خون آمده است.(1)
براى «ثارالله» بودن امام حسین معانى و وجوه مختلفى ذکر شده که هر یک تفسیر خاص خود را مىطلبد. در مجموع به این معنا است که: خداوند، ولىّ دم آن حضرت است و خود او خون آن بزرگوار را از دشمنانش طلب مىکند؛ چرا که ریختن خون سیدالشهدا در کربلا، تجاوز به حریم و حرمت الهى و طرف شدن با خداوند است. به طور کلى از آن جهت که اهل بیت(ع) «آل الله» هستند، شهادت این امامان، ریخته شدن خونِ متعلق به خداوند است.(2)توضیح این که :ثار به معنای مطلق دم و خون نیست ، بلکه به آن خونی گفته می شود که قابل قصاص باشد و مورد خون خواهی قرار گیرد و اضافه شدن آن به خدا (ثارالله ) بر این اساس است که ولی حقیقی امام حسین خدا است و مطالبه خون حسین ،مخصوص اوست( که توسط اولیای خدا محقق می شود).(3)
اگر چه این واژه در قرآن نیامده است؛ لیکن مىتوان آن را با آیات قرآنى این گونه توجیه نمود. خداوند مىفرماید: «من قتل مظلومًا فقد جعلنا لولیهسلطَنًا(3)«آن کس که مظلوم کشته شده، براى ولىاش سلطه (و حق قصاص) قرار دادیم».
هر کسى (صرف نظر از مسلک و مذهبش)، اگر مظلومانه کشته شود، اولیاى دم او، حق خونخواهى دارند و از آن جا که اهل بیت(ع) - به ویژه امام حسین(ع) - مظلومانه و در راه ایمان و حق و خداوند کشته شدهاند و جان به جان آفرین تسلیم کردهاند، در واقع «ولىّ دم» و خون خواه آنان، خود خداوند است.
بنابراین «ثارالله» به این معنا است که خون بهاى امام حسین(ع)، متعلق به خدا است و او کسى است که خون بهاى امام حسین(ع) را خواهد گرفت. این واژه حاکى از شدت همبستگى و پیوند سیدالشهدا(ع) با خداوند است که شهادتش همچون ریخته شدن خونى از قبیله خدا مىماند که جز با انتقامگیرى و خونخواهى خدا، تقاص نخواهد شد.(4)
اگر «ثار» به معناى خون باشد، قطعاً مراد از «ثارالله» معناى حقیقى نیست؛ بلکه یک نوع تشبیه، کنایه و مجاز است. چون مسلّم است که خدا موجودى مادى نیست تا داراى جسم و خون باشد؛ پس این تعبیر از باب تشبیه معقول به محسوس است؛ یعنى، همان گونه که نقش خون در بدن آدمى نقش حیاتى است، وجود مقدس امام حسین(ع) نسبت به دین خدا چنین نقشى دارد و احیاى اسلام با نهضت عاشورا بوده است.
شاید بتوان در این باره با نگاه عرفانى مستند به روایات نیز به نتیجهاى نورانى دست یافت. از امام على(ع) نیز به «اسدالله الغالب» و «یدالله» تعبیر شده است و در حدیث «قرب نوافل» از پیامبر(ص) روایت شده است که خداوند فرمود:
«ما تحبب الى عبدى بشىء احب الىّ مما افترضته علیه و انه لیتحبب الىّ بالنافله حتى احبه فاذا احببته کنت سمعه الذى یسمع به و بصره الذى یبصر به و لسانه الذى ینطق به و یده التى یبطش بها و رجله التى یمشى بها اذا دعانى احببته و اذا سألتنى اعطیته»؛(5)
«بنده من به چیزى دوست داشتنى تر از واجبات، نزد من اظهار دوستى نمىکند و همانا او با نوافل نیز به سوى من اظهار دوستى مىکند. آن گاه که او را دوست بدارم گوش او مىشوم که با آن مىشنود و دیده او مىشوم که با آن مىبیند و زبان او مىشوم که با آن سخن مىگوید و دست او مىشوم که با آن ضربه مىزند و پاى او مىشوم که با آن راه مىرود. اگر به درگاه من دعا کند، او را دوست خواهم داشت و اگر از من درخواست کند به او عطا مى کنم».
از این روایت به خوبى آشکار مىشود که اولیاى خداوند، «خلیفه» او بر روى زمین و مظهر افعال الهىاند. خداوند جسم نیست، اما آن چه را که اراده مىکند انجام بدهد، از طریق دست اولیاى خود به ظهور مىرساند و کمکى را که مىخواهد به سوى بندهاى بفرستد، با پاى اولیاى خود مىرساند. و خونى را که مىخواهد از سوى خود براى احیاى دین خودش ریخته شود، از طریق شهادت اولیاى خودش ظاهر مىسازد. از این رو همان طور که دست امام على(ع) دست قدرت خدا و «یدالله» است؛ خون امام حسین(ع) نیز خون خدا و «ثارالله» است.
از این رو در زیارت عاشورا مىخوانیم: «السلام علیک یا ثار الله و ابن ثاره والو تر الموتور»؛ «سلام بر تو اى خون خدا و فرزند خون او! سلام بر تو اى یگانه دوران!» نیز در زیارتی دیگر می خوانیم : «و انک ثار الله فى الأرض و الدم الذى لا یدرک ثاره أحد من أهل الأرض و لا یدرکه الا الله وحده».(6)
همان گونه که نقش خون در بدن آدمى نقش حیاتى است و بود و نبودش، مرگ و زندگى او را رقم مىزند، وجود مقدّس امام على و امام حسین(ع) نزد خدا و در دین او چنین نقشى دارند که اگر آن حضرت نبود، اسلام نبود و اگر حسین(ع) نبود، اسلام و تشیّع نبود.
آرى! تا یاد و نام سیّدالشّهدا(ع) زنده و بر سر زبانها است، تا عشق حسین(ع) در دلها مىتپد، تا آتش محبت و ولایت او در قلوب انسانها مشتعل است، تا فریاد «یا حسین» بر بلنداى آسمانها و زمین طنین انداز است؛ نام و یاد خدا زنده و پایدار است؛ چون او همه هستى خود را در راه خدا انفاق و ایثار کرد، سیماى ننگین ریاکاران و تحریفگران زمان را آشکار نمود و نقاب از چهره زشت آنان برداشت و اسلام ناب نبوى و علوى را بر مردم نمایاند. خون او شرافت «ثارالله» را گرفت.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
.ر.ک: الطریحى، مجمع البحرین، ج 1، ص 237، معین، محمد، فرهنگ فارسى، ج 1، ص 1185، مفردات راغب، ص 81.
محدثى، جواد، درسهایى از زیارات عاشورا، ص 14، عزیزى تهرانى، اصغر؛ شرح زیارت عاشورا، ص 35.
»؛ اسراء (17)، آیه 33.
3- حاج میرزا ابوالفضل تهرانی ، شفاء الصدور فی شرح زیارةالعاشور،ج1،ص228-229.
.ر.ک. فرهنگ عاشورا، واژه «ثار».
محاسن برقى، ج 1، ص 291.
ترجمه کامل الزیارات، ص 683، زیارت 16.
نهضت ها و انقلاب ها را به یک اعتبار می توان به دو قسم،انقلاب های انفجاری نا آگاهانه و انقلاب های آگاهانه تقسیم نمود.
انقلاب های ناآگاهانه با بهره گیری از غفلت یاران و مردم به وجود می آید. رهبران این دسته از قیام ها سعی دارند که از غفلت مردم استفاده کنند و اجازة رشد سیاسی و بصیرت را به یاران نمی دهند. این دسته از قیام ها به دلیل عدم بصیرت یاران استمرار نداشته و نمی توانند الگوی مناسبی برای نهضت های دیگر باشند، از این رو جاودانه نیستند، زیرا جاودانگی در الگودهی ظهور می کند.
دستة دیگر از انقلاب های انتخابی و بر اساس بصیرت و آگاهی یاران و مردم به وجود می آید. نهضت های همة انبیا از این دسته نهضت ها است، زیرا آن ها برای پیروزی در برابر دشمن ، هیچگاه از غفلت مردم بهره نگرفتند.
از این رو یکی از ویژگی های فکری و عملی در نهضت عاشورا بصیرت و بینش بود. یاران امام با رشد فرهنگی و با شناخت عمیق از امام و حجت خدا و شناخت دشمنان دین و شناخت حق و باطل به امام حسین(ع) پیوستند و جهاد و قیام آنان مکتبی و عقیدتی بوده و بر اساس انجام تکلیف الهی به دور از هر گونه تعصبات قومی و جاهلی و یا تحریک دشمنان و فریبکاری جناح باطل صورت گرفت. چنانکه یاران علی(ع) نیز با بصیرت و آگاهی به حمایت از علی(ع) پرداختند. علی (ع) دربارة یاران خود فرمود : "حملوا بصائر هم علی اسیافهم؛[1] بصیرت های خویش را بر شمشیر هایشان سوار کردند". یعنی اگر در میدان نبرد تیغ می زدند از روی بصیر بود . بر اساس بصیرت یاران امام حسین(ع) بود که امام سجاد(ع) یکی از ویژگی های عمومی خود حضرت عباس (ع) را بصیرت و آگاهی او در صحنة کربلا داشت: "کان عمّنا العباس بن علیّ نافذ البصیره صلب الایمان".[2]
نافع بن هلال شب عاشوار پس از سخنان امام حسین(ع) برخاست و ضمن اعلام وفاداری گفت: "فانّا علی نیّاتنا و بصائرنا؛[3] همان انگیزه ها و بصیرت ها را داریم و از دست نداده ایم".
عباس بن شبیب، وقتی خدمت امام حسین(ع) رسید و خطاب به او گفت: سللام بر تو ای اباعبدالله! خدا
را گواه می گیریم که من بر آیین تو و آیین و خط مشی پدرت هستم.[4]
نکتة قابل دقت آن است که یاران امام نه تنها تحت تأثیر فریب کاری های دشمن قرار نگرفتند و جذب دشمن نشدند، بلکه دشمن شناسی را یکی از افتخارات خود دانستند. بریر در صحنة کربلا وقتی با چهره های خبیث از سپاه دشمن گفتگو می کرد گفت: الحمدالله الذی زادنی فیکم البصیره؛[5] سپاس خدایی را که بصیرت و شناخت مرا دربارة شما افزون ساخت.
در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست
دشمن اگر چه تشنه به خون گلوی ماست
گردیم دور یار، چون پروانه گیرد شمع
چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست
از جان گذشته ایم و به جانان رسیده ایم
در راه وصل، این تن خاکی عدوی ماست
خاموش گشته ایم و فراموش کی شویم
بس این قدر که در همه جا گفتگوی ماست
ما را طواف کعبه بجز دور یار نیست
کز هر طرف رویم، خدا رو بروی ماست[6]
وفاداری و بصیرت امام حسین(ع) سبب شد که آن حضرت از یاران خود به عنوان با وفاترین
و بهترین یاران یاد کند: "فانی لا اعلم اصحاباً اولی و لا اخیر من اصحابی ...".[7] در
زیارت ناحیة مقدسه می خوانیم: "السلام علیکم خیر انضار...".[8]
بصیرت در قیام امام حسین(ع) دو سویه است: یک سوی آن بصیرت رهبری قیامت است و یک سوی دیگر آن بصیرت یاران امام و نهضت سازان است. امام حسین(ع) به عنوان رهبر قیام اوضاع سیاسی و اجتماعی عصر خود و خباثت دشمن را می شناخت. او می دانست که در یک جنگ نابرابر شرکت نموده و آیندة جنگ - به حسب ظاهر بر نفع او نیست. امام حسین(ع) در موارد متعددی اهداف قیام خود را انجام تکلیف الهی، اصلاح امت اسلامی[9]، حفظ دین و ارزش های دینی[10] و انجام دو فریضه امر به معروف و نهی از منکر[11] و مبارزه علیه رهبر قانون شکن[12] دانست،که حالی از بصیرت رهبری آن است.
از سوی دیگر آن حضرت نهضت خود را از انقلاب های غیر مقدس - که بر اساس دنیا گرایی، نا آگاهی فساد و ... به وجود می آیند جدا کرد. او فرمود:"... این لم اخرج اشراً ولا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً ...".[13]
امام حسین(ع) با خطبه خواندن و بیان اهداف قیام خود به رشد فرهنگی و فرهنگ پروری پرداخت تا مردم با اهداف قیام او آشنا شده و دین ستیزی دشمنان را بشناسد. همچنین آن حضرت بارها یاران خود را به بصیرت و آگاهی فرا خواند و از آنان خواست که جنگ را رها کنند و آینده جنگ به نفع آنان نیست. امام حسین(ع) در شب عاشورا خطاب به یاران و اصحاب خود فرمود:" اینان (دشمنان) مرا و همه کسانی را که پیش روی من جهاد میکنند خواهند کشت. پس از غارت، خانوادة مرا به اسارت خواهند برد. بیم آن دارم که شما از این ها خبر نداشته باشید ... نیرنگ نزد ما حرام است. هر کس دوست ندارد با ما باشد باز گردد".[14]
بصیرت در نهضت حسینی سبب شد که از قیام امام حسین به عنوان نهضت آگاهانه یاد شود. شهید مطهری می نویسد: "... پس انقلاب امام حسین(ع)، در درجة اوّل باید بدانیم که انقلاب آگاهانه است،هم از ناحیة خودش و هم از ناحیة اهل بیت و یارانش. انفجار نیست...".[15]
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
[1] بحارالانوار، ج 45، ص 87.
[2] اعیان الشیعه، ج 7، ص 430.
[3] جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص 205، به نقل از عنصر شجاعت، ج 1، ص 316.
[4] وقعه الطّف، ص 237.
[5]جواد محدثی ، همان.
[6] جواد محدثی، همان، ص 53.
[7] مقتل خوارزمی، ج 1، ص 226 و لهوف، ص 79.
[8] مفاتیح الجنان، زیارت ناحیة مقدسه.
[9] بحارالأنوار، ج 44،ص 329؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4،ص 89 و العوالم 17، ص 179.
[10] ر.ک: حیاه الامام الحسین بن علی(ع) ، ج 2، ص 264.
[11] ر.ک: مقتل خوارزمی، ج 1، ص 186؛ عوالم، ج 17، ص 177 و بحارالأنوار، ج 44، ص 328.
[12] ر.ک: تاریخ طبری،ج 4، ص 304 و الکامل فی التاریخ؛ ج 3، ص 408.
[13] موسوعه کلمات الامام الحسین، ص 399.
[14] همان.
[15] مرتضی مطهری، حماسة حسینی، ج 2، ص 265.
اصل عزادارى براى ائمه : به ویژه براى سیدالشهدا(ع)موردتوجه اولیاى دین است ؛ زیرا عزادارى به صورت گریه و برپایى مجالس و ذکر وگریاندن و نوحه خوانى ، احیاى خط ائمه و تبیین مظلومیت آنان است . امام باقر(ع)در زمینهء برپایى عزا در خانه ها براى امام حسین (ع)مى فرماید: برحسین (ع)ندبه و گریه کند و به اهل خانه دستور دهد بر او بگریند و در خانه با اظهارگریه و ناله بر حسین (ع)مراسم عزادارى برپا کنند و یکدیگر را با گریه و تسلیت گویى در سوگ حسین (ع)در خانه هایشان ملاقات کنند .(1)
استاد مطهرى مى گوید: عزادارى حسین بن على (ع)یک حرکت است ؛ یک موج است ؛ یک مبارزهء اجتماعى است .(2)
این عزادارى به شیوه هاى مختلف مانند روضه هاى خانگى و دسته هاى عزادارى و هیأت هاى سینه زنى و زنجیر زنى و پوشیدن لباس مشکى انجام مى گیرد و از دیرباز مطرح بوده و جنبهء مردمى یافته است .
این گونه شیوه ها چون با روح و جان و عاطفهء شیعه آمیخته است ، عامل جذب و تشکل شیفتگان اهل بیت : مى گردد. از روایات بر مى آید شیوه ءمرسوم نزد مردم ، بیش تر مورد اهتمام ائمه : بوده است .
ابوهارون مى گوید: روزى خدمت امام صادق (ع)رسیدم . حضرت فرمود:برایم شعر بخوان . من نیز خواندم . حضرت فرمود: نه این طور، بلکه همان گونه که براى خودتان شعر خوانى مى کنید و همان گونه که نزد قبر حضرت سیدالشهدا مرثیه مى خوانى .(3)
حفظ این سنت ، ضامن تداوم خط اهل بیت است . امام خمینى همواره برحفظ عزادارى سنتى تأکید مى کرد؛ بنابراین دلیل اصل عزادارى ، در مورد سینه زنى و زنجیر زنى کفایت مى کند و دلیل جداگانه اى لازم ندارد. البته باید عزادارى از هر گونه خرافه و اعمال ناروا به دور باشد، تا قداست آن محفوظ گردد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1.جواد محدثى ، فرهنگ عاشورا، ص 312.
2.استاد مطهرى ، نهضت هاى اسلامى صد ساله اخیر، ص 89..
3.بحارالانوار، ج 44 ص 287.
قبل از آنکه تأثیر قیام امام حسین( را در اجتماع آنروز بررسی کنیم،لازم است گذری هر چند کوتاه به روحیه اجتماعی مردم در زمان پیامبر گرامی اسلام( داشته باشیم، زیرا امام حسین ( را احیاء کننده سیرة جدش پیامبر اکرم( می دانند.
استاد مطهری"ره" دراین رابطه می فرماید : "(ببینیم) پیامبر اکرم( به مردم عرب چه داد؟ و اساساً یک آدم فقیر و یتیم و کسی که تمام قوم و قبیله اش با او دشمن هستند چه داشت که به آنها بدهد و چطور شد که آنها را از حضیض پستی به اوج عزت رساند؟ ایمانی به آنها داد که آن ایمان به آنها شخصیت داد، یک مرتبه آن عرب سوسمارخور، شتر خور، عرب غارتگری که دخترش را زنده زنده به خاک می کرد، این احساس در او پیدا شد که من باید دنیا را از اسارت و از پرستش و اطاعت غیر خدا نجات دهم، و هیچ اهمیتی نمی داد که اعتراف کند که در گذشته چطور بوده است، حتی افتخار می کرد که بگوید ... هیچ سابقه درخشان ملی ندارم، ولی امروز اینطور فکر می کنم، از شما عالیتر فکر می کنم، این را می گویند شخصیت. آیا کلمه ای هست که از کلمه "لا اله الا الله" بیشتر به روح انسان حماسه و شخصیت ببخشد ... من در مقابل غیر خدا هر چه هست سر تعظیم فرود نمی آورم، من طرفدار عدالتم، طرفدار حق و احسانم، طرفدار فضیلتم ... به این می گویند شخصیت.
امویان کاری کردند که شخصیت اسلامی را در میان مسلمین میراندند. کوفه مرکز ارتش اسلام بود و اگر امام حسین( به کوفه نمی رفت، امروز تمام مورخین دنیا او را ملامت می کردند و می گفتند عراق که مرکز ارتش اسلامی بود از تو دعوت کرده بود و هجده هزار نفر نماینده با تو بیعت کردند و دوازده هزار نامه برای تو نوشتند، چرا به آنجا نرفتی؟ ... در عین حال همین مردمی که هجده هزار بیعت کننده داشتند، و دوازده هزار نامه هم نوشته بودند، به مجرد اینکه سر و کله پسر زیاد پیدا شد، همه فرار کردند چرا؟ چون زیادبن ابیه سالها در کوفه حکومت کرده بود، آنقدر چشم در آورده بود، آنقدر دست و پا بریده بود، آنقدر شکمها سفره کرده بود ... که اینها به کلی شخصیت خودشان را از دست داده بودند... چرا که امویها شخصیت ملت مسلمان را لِه کرده بودند و دیگر کسی از آن احساسهای اسلامی در خودش نمی دید."
استاد مطهری "ره" در ادامه در تأثیر قیام حسینی بر جامعه ای که شخصیت خود را از دست داده بود می فرمایند : "اما همین کوفه بعد از مدت سه سال، انقلاب کرد و پنج هزار تواب از همین کوفه پیدا شد و سرقبر حسین بی علی( رفتند و در آنجا عزاداری میگفتیم خدایا نکند از آسمان سنگ ببارد و ما به این شکل هلاک شویم، و نیز به شما بگوییم که ما از نزد کسی می آییم که کارش شرابخواری و سگ بازی و میمون بازی است، کارش نواختن تار و سنتور است، کارش زناست، حتی با محارم، دیگر حال، تکلیف خودتان را می دانید، این بود که مدین