سوالات اعتقادی در دسته های زیر قابل مطالعه هستند:
در این قسمت پرسش و پاسخ های کلی اعتقادی به عنوان مقدمه و ورود در بحث های اعتقادی مطرح می شود و ممکن است پرسش هایی که در رده های دیگر قرار نمی گیرد در این جا مطرح شود.
پاسخ را در سه محور بیان می کنیم:
1- مفهوم پرستش: مفهوم پرستش در زبان فارسی ، معادل مفهوم عبادت در زبان عربی است. برای این لفظ تعریف های متعدد شده است. نقطه مشترک در این تعریف ها : خضوع در مقابل موجودی که آن را برتر می دانیم. در برخی تعریف ها آمده خضوع در مقابل موجودی که مالک شأنی از شئون وجود و حیات می باشد. در برخی تعریف ها تصریح شده که این خضوع در صورتی که همراه با تقدیس باشد ، عبادت و پرستش محسوب می شود.
2- چرایی اصل پرستش: روان شناسان معتقدند که در وجود انسان گرایش هایی به صورت فطری قرار دارد که یکی از آنها گرایش به پرستش است. گرایش های دیگر ، حقیقت جویی ، زیبا طلبی و کمال خواهی است.
با این بیان روشن است که پرستش نه یک تکلیف ، بلکه یک نیاز ، بلکه یک حس و گرایش درونی است.
انسان موجودی است کمال طلب و نیازمند ، پس چون خود را در برابر منبعی بزرگ از قدرت ، عظمت، قداست ، کمال ببیند ، در برابر آن خضوع نموده و دست نیاز به سوی او دراز می کند. انسان در حال پرستش از وجود محدود خویش می خواهد پرواز کند و به حقیقتی پیوند یابد که در آنجا نقص و کاستی و فنا و محدودیت وجود ندارد. و عبادت و پرستش نشان دهندة یک "امکان" و یک "میل" در انسان است، امکان بیرون رفتن از امور مادّی و میل به پیوستن به افق بالاتر و وسیع تر.
3- با روشن شدن محور 1و2 روشن است که تنها موجودی که می تواند نیاز پرستش و حس پرستش انسان را پاسخگو باشد ، خدا است. زیرا پرستش خضوع به همراه تقدیس است و قدوس تنها او است. اوست که منبع بی پایان فیض و عظمت و قدرت و کمال و زیبایی است و پرستش انسان ، اتصال به این منبع بی پایان و ازلی فیض است و نیاز و گرایشی در درون است و چنانچه در ادیان توحیدی و دین اسلام به آن تکلیف شده ، برای رسیدن به آن منبع فیض است ، نه جلب سود و منفعت و نفعی برای خدا که او بی نیاز مطلق است.
در واقع تمام موجودات جهان دارای این حس هستند و انسان در این وادی و نیاز و حس تنها نیست. . قرآن میفرماید: «کلّ قد علم صلوته و تسبیحه؛(1) تمامی موجودات نماز و تسبیح خدا را می دانند». در جای دیگر میفرماید: «إنْ مِن شیء إلاّ یسبّح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم؛(2) هر موجودی با حمد، خدا را تسبیح و ستایش میگوید، لیکن شما تسبیح آنان را نمی فهمید ».
جمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان وشبان
ماسمیعیم و بصیریم وهشیم
با شما نامحرمان ما خا موشیم
گر شما سوی جمادی می روید
محرم جان جمادان کی شوید.
بنابراین ، همه عالم به صورت ناخودآگاه دارای حس پرستش هستند و خدا را ستایش و پرستش می کنند ، اما آنچه انسان را از سایر موجودات متمایز می کند پرستش اختیاری است که در سایه آگاهی ، ایمان و... تحقق می یابد.
شهید مطهرى (قده) در زمینه پرستش فطرى [3] سخنانى دارد که خلاصه آن این است: انسان دو نوع پرستش دارد، پرستش آگاهانه و پرستش ناآگاهانه (همانگونه که دو نوع خداشناسى دارد، خداشناسى آگاهانه و خداشناسى ناآگاهانه). عبادت ناآگاهانه مربوط به ضمیر ناخودآگاه انسان است. ایشان با بیان این شعر:
همچو میل کودکان با مادران
سر میل خود نداند در لبان
توضیح می دهد: بچهاى که تازه متولد مىشود همان روزهاى اول و دوم که هنوز چشمهایش را نمىتواند باز کند و قطعا از مادر آگاهانه اطلاع ندارد، یعنى هنوز در ضمیرش از مادر تصویرى ندارد و نمىداند مادرى هم دارد، گرسنهاش که مىشود سرش و لبهایش را به این طرف و آن طرف حرکت مىدهد؛ این لبها ناآگاهانه در جستجوى سینه مادر است. یعنى اگر از این کودک کسى توضیح بخواهد که دنبال چه چیز مىگردى؟ وى قادر به توضیح نیست، زیرا هنوز ذهنش از تصویرها و نقشها مزین نشده است. حتى اگر بتواند حرف بزند باز هم نمىتواند این مطلب را بیان کند، اما ناآگاهانه به سوى چیزى که وجود دارد مىرود. [4]
انسان به حسب فطرت، کارهاى اخلاقى را شریف و شرافتمندانه مىداند و در این کارها یک نوع شرافت و عظمتى را تشخیص مىدهد و حس مىکند با انجام این کارها خودش را بزرگوار مىکند. بنابراین، عمق روح انسان، فطرت انسان، عمق قلب انسان، با یک شامه مخصوص، ناآگاهانه همین طور که خدا را مىشناسد، این قوانین خدا و رضاى خدا را نیز مىشناسد و کار را بالفطره در راه رضاى خدا انجام مىدهد، ولى خودش نمىداند که در راه رضاى خدا قدم بردارد. [5] البته «عبادت آگاهانه» نیز از فطرت انسان سرچشمه مىگیرد، فطرتى که به سطح ضمیر خودآگاه رسیده است. قرآن مىفرماید: «آیا با شما عهد نکردم اى فرزندان آدم که شیطان را نپرستید، که او دشمن آشکار است و اینکه مرا بپرستید، که این راه راست است». [6]
نکته دیگر اینکه، کمال نمایى انسان تنها به وسیله عبادت آگاهانه بدست مىآید. عبادت ناآگاهانه، فقط برخى کمالات را نصیب انسان مىکند.
پى نوشتها:
1- نور (24) آیه 41.
2- اسراء (17) آیة 44
3- مقصود از عبادت فطرى در اینجا عبادتى است که انسان از روى سرشت و غریزه انسانى (هر چند ناآگاه) انجام مىدهد.
4- طهارت روح، 30 و 31 ( نقل از فلسفه اخلاق، ص 166).
5- همان، 31 تا 34 (نقل از فلسفه اخلاق،، ص 116، 127).
[103].6- یس، آیه 60 و 61.
بشر آفریده شده تا به کمال برسد، و چون به تنهایی و با تکیه بر عقل خود نمی تواند راه سعادت را تشخیص دهد و نیاز مند پیام و راهنمایی الهی است، خداوند پیامبران را به عنوان راهنمای راه سعادت برانگیخت. در این را ادیان الهی از ادیان غیر الهی جدا می شود و اصولاً در قدم اول ضرورت آمدن پیامبران از طرف خداوند ثابت می شود که طبعاً ادیان غیر الهی مانند بودا و هندو (اگر غیر الهی باشند) جدا می شوند. اما در مورد ادیان الهی که بحث اصلی و بلکه تمام بحث این نوشتار است، انسان در تعلیمات انبیا مانند یک دانش آموز بوده که او را از کلاس اوّل تا آخرین کلاس بالا برند. از این رو بشر در هر دوره ای طبق مقتضیات زمان و پیشرفتی که پیدا می کرد، نیازمند پیام نو و پیام آور نو بوده است که بدین لحاظ ظهور پیامبران، تجدید دائمی شرایع نزول کتاب های آسمانی انجام می گرفت. با تکامل انسان، دین هم متکامل می شد، تا این که بشریت به حدی رسید که بتواند برنامه کامل سعادت را دریافت نماید. در این زمان که دورة خاتمیت است، توسط حضرت محمد(ص) که آخرین پیامبر الهی است، دین اسلام به صورت کامل عرضه شد و با آمدن اسلام همة ادیان گذشته منسوخ گردید و همة بشر مکلف شدند از اسلام پیروی نمایند.[1] پس از آن جا که اسلام آخرین دین آسمانی و کامل ترین ادیان است و با آمدن این دین، ادیان قبلی نسخ شده است، (زیرا با وجود کامل، نیازی به ناقص نمی باشد)[2]و تنها دین حق، اسلام است.
به بیانی دیگر: دین حق در هر زمانی، یکی بیش نیست و بر همه کس لازم است از آن پیروی کند. البته میان پیامبران اختلاف و نزاعی وجود ندارد. پیامبران خدا همگی به سوی یک هدف و یک خدا دعوت می کنند. آنان نیامده اند که میان بشر گروه های متناقضی به وجود آورند، ولی این سخن به آن معنی نیست که در هر زمانی چندین دین حق وجود دارد و انسان می تواند در هر زمانی، هر دینی را که می خواهد بپذیرد. بر عکس معنای سخن این است که انسان باید همة پیامبران را قبول داشته باشد و بداند که پیامبران سابق مبشّر پیامبران لاحق خصوصاً خاتم و افضل شان بوده اند و پیامبران بعدی مصدّق پیامبران سابق بوده اند، پس لازمة ایمان به همه پیامبران این است که در هر زمانی تسلیم شریعت همان پیامبری باشیم که دورة او است و قهراً لازم است در دورة ختمیه به آخرین دستورهایی که از جانب خدا به وسیلة آخرین پیامبر رسیده عمل کنیم.
قرآن کریم می فرماید: " هر کس غیر از اسلام دینی بجوید، هرگز از او پذیرفته نیست و او در جهان دیگر از جمله زیانکاران خواهد بود".[3]
ممکن است گفته شود مراد از اسلام، خصوص دین اسلام نیست، بلکه منظور تسلیم خدا شدن است. پاسخ این است که البته اسلام همان تسلیم است و دین اسلام، دین تسلیم است، ولی حقیقت تسلیم در هر زمانی شکلی داشته و دراین زمان شکل آن، دین گران مایهای است که به دست حضرت خاتم الأنبیا ظهور یافته است و قهراً کلمه اسلام فقط بر آن منطبق می گردد. به عبارت دیگر: لازمة تسلیم خدا شدن پذیرفتن دستورهای او است، و روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید عمل کرد و آخرین دستور خدا همان است که آخرین رسول آورده است.[4]پس بعد از بعثت رسول اکرم(ص) تنها دین حق، اسلام است و ادیان دیگر منسوخ شده و باطل اعلام گردیده است. چنان که پیامبر اسلام(ص) رسالت خود را جهانی اعلام نمود و یهود و نصارا و همه پیروان ادیان دیگر را دعوت به اسلام کرد. قرآن خطاب به پیامبر(ص) می گوید: "بگو ای مردم، من فرستادة خدا برای همة شما هستم".[5] "ای محمد، ما تو را برای همة مردم بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم".[6]
" او است که پیامبر خود را با هدایت و دین حق و پایداری فرستاد، تا پیامبر خود و آیین او را بر تمام دین ها غالب سازد، اگر چه مشرکان نخواهند".[7]
بنابراین از نظر یک فرد مسلمان با دلایل عقلی مسئلة قطعی است که تنها دین حق، اسلام است.
افزون بر این می توان گفت: پس از ظهور اسلام، غیر از اسلام، دین واقعی که بتوان گفت دین خدا است، وجود ندارد، زیرا کتاب های آسمانی پیامبران صاحب شریعت که در بردارندة قوانین الهی بودند و محتوای دین محسوب می شدند، به مرور زمان به کلی محو شد و یا دستخوش تحریف قرار گرفت. چنان که تورات موسی(ع) مورد تحریف های فراوان قرار گرفت، و چیزی به نام انجیل عیسی(ع) باقی نماند، بلکه از دست نویس های افرادی که از پیروان حضرت شمرده می شدند، مجموعه هایی تهیه شد و به نام کتاب مقدس معرفی گردید. هر شخص بی غرضی که نظری بر عهدین (تورات و انجیل فعلی) بیفکند، خواهد دانست که هیچ کدام از آن ها کتابی که بر موسی(ع) یا عیسی(ع) نازل شده نیست.
تورات خدا را به صورت انسانی ترسیم می کند که نسبت به بسیاری از امور آگاهی ندارد.[8] و بارها از کار خود پشیمان می شود،[9] با حضرت یعقوب کشتی می گیرد و نمی تواند بر او غالب شود و سرانجام التماس می کند که از او دست بردارد تا مردم خدا را در چنین حالی نبینند.[10]
وضع انجیل از تورات هم رسواتر است، زیرا اوّلاً چیزی به نام کتابی که بر حضرت عیسی(ع) نازل شده، در دست نیست و مسیحیان چنین ادعایی ندارند که انجیل فعلی کتابی است که خدا بر حضرت عیسی(ع) نازل کرده، بلکه محتوای آن گزارش هایی است منسوب به چند تن از پیروان آن حضرت، و علاوه بر تجویز شرب خمر، ساختن آن را به عنوان معجزة عیسی قلمداد می کند.[11] در یک جمله: وحی های نازل شده بر این دو پیامبر بزرگوار تحریف شده و نمی تواند نقش خود در هدایت مردم را ایفا کند و نمی تواند به عنوان دین و وحی الهی تلقی شود، ولی وحی نازل شده بر پیامبر اسلام(ص) بدون هیچ تحریف موجود است و برای همیشه از تحریف مصون باقی خواهد ماند، چرا که خدا مصونیت قرآن کریم از هر گونه تحریف را ضمانت کرده و فرمود: "ما قرآن را نازل کردیم و ما به طور قطع نگهدار آنیم".[12]
افزون بر آن چه گفته شد، با اثبات نبوت و رسالت حضرت محمد(ص) حق بودن اسلام و بطلان ادیان دیگر ثابت می شود، زیرا همه قبول دارند که آن حضرت که آورندة اسلام است، همة ادیان گذشته را منسوخ اعلام نمود و پیروان آن ادیان را دعوت به پذیرش اسلام نمود.
نبوت پیامبران از سه طریق اثبات می شود:
1- قرائن و شواهدی که به صدق دعوی او گواهی دهند.
2- تصدیق پیامبر پیشین.
3- معجزه ای که همراه با ادعای نبوت آورده شود.
نبوت پیامبر اسلام(ص) از هر سه راه اثبات می شود:
الف) وارستگی حضرت از آلودگی های محیط، محتوای دعوت او، شخصت و خصال گروندگان به مکتب او، تأثیر مثبت در محیط و پی ریزی یک تمدن عظیم و با شکوه و سوابق زندگی آن حضرت، همه گواه بر صدق دعوای او است.
مردم مکه چهل سال زندگی پر افتخار آن حضرت را از نزدیک دیده بودند که کوچک ترین نقطة تاریکی در آن یافت نمی شد و آن چنان او را به راستگویی و درست کرداری شناخته بودند که لقب امین به حضرت داده بودند. طبعاً در مورد چنین شخصی احتمال دروغ و ادعای کذب داده نمی شد.
ب) پیامبران پیشین، بشارت بعثت آن حضرت را داده بودند و گروهی از اهل کتاب، انتظار ظهور او را می کشیدند و نشانه های روشن و گویایی از وی در دست داشتند. حتی به مشرکان عرب می گفتند که از میان فرزندان حضرت اسماعیل کسی مبعوث به رسالت خواهد شد که پیامبران پیشین و ادیان توحیدی را تصدیق خواهد کرد. بعضی از دانشمندان یهود و نصارا، با استناد به پیشگویی ها به حضرت ایمان آوردند. عجیب این است که در همین تورات و انجیل تحریف شده، با همة تلاش و کوششی که برای محو کردن این گونه بشارت ها آمده، نکته هایی یافت می شود که حجت را بر حق جویان تمام می کند، چنان که بسیاری از علمای یهود و نصارا که طالب حق و حقیقت بودند، با استفاده از همین نکات و بشارت ها هدایت شدند و به دین مقدس اسلام ایمان آوردند. از جمله می توان از "میرزا محمد رضا" از دانشمندان بزرگ یهود تهران، صاحب کتاب "اقامه الشهود فی ردّ الیهود" و پروفسور "عبدالأحد داود" اسقف سابق مسیحی، صاحب کتاب "محمد در تورات و انجیل" یاد کرد.[13]
ج) رسول اکرم(ص) معجزه های گوناگون برای صدق نبوت خود داشته، ولی قرآن کریم معجزة جاوید خاتم الأنبیا است که در تمام ادوار می درخشد و در هر عصر و نسلی، بُرهانی قاطع بر نوبت حضرت است. از بدو نزول قرآن در مکه که با سوره های کوچک آغاز شد، رسول اکرم(ص) رسماً بر آن تحدّی کرد، یعنی مدعی شد که قرآن کار خدا است و از من و هیچ بشر دیگر ساخته نیست که مانند آن را بیاورد. اگر باور ندارید، آزمایش کنید و از هر کسی می خواهید کمک بگیرید، ولی بدانید اگر همه آدمیان و جنّیان با یکدیگر همکاری کنند، قدرت چنین کاری را نخواهند داشت. نه تنها قدرت برآوردن کتاب کاملی مثل قرآن را ندارند، بلکه ده سوره، حتی یک سوره و یا یک سطری مانند سورة توحید و سورة کوثر را نخواهند داشت.[14]
پس جای شکی نیست که قرآن ادعای معجزه بودن خودش را دارد و آورندة این کتاب آن را به عنوان معجزة جاودانی و دلیلی محکم بر پیامبری خود بر همة جهانیان و برای همیشه عرضه داشته است. اکنون بعد از گذشتن بیش از چهارده قرن، این ندای الهی هر صبح و شام به وسیلة فرستنده های دوست و دشمن به گوش جهانیان می رسد و حجت را برایشان تمام می کند.
می دانیم که پیامبر اسلام(ص) از نخستین روز اظهار دعوتش با دشمنان سر سخت و کینه توزی مواجه شد که از هیچ گونه کوششی برای مبارزه با این آیین الهی کوتاهی نکردند و پس از نومید شدن از تأثیر تهدیدها و تطمیع ها، کمر به قتل حضرت بستند که با تدبیر الهی خنثی شد و حضرت به مدینه هجرت کرد و بعد از هجرت هم بقیة عمر شریفش را در جنگ های متعدد با مشرکان سپری کرد، و از هنگام رحلتش تا امروز هم همواره منافقین داخلی و دشمنان خارجی در صدد خاموش کردن این نور الهی بوده و هستند و از هیچ کاری در این راه فروگذار نکرده و نمی کنند. اگر آوردن کتابی مانند قرآن کریم امکان می داشت، هرگز از آن صرف نظر نمی کردند. دراین عصر هم که همة دولت های بزرگ دنیا اسلام را بزرگ ترین دشمن برای سلطة ظالمانه خودشان شناخته و کمر مبارزة جدّی با آن را بسته اند و همه گونه امکانات مالی و عملی و سیاسی و تبلیغاتی را در اختیار دارند، اگر می توانستند اقدام به تهیه یک سطر مشابه یکی از سوره های کوچک قرآن می کردندو آن را به وسیلة رسانه های گروهی و وسایل تبلیغات جهانی عرضه می داشتند، زیرا این کار ساده ترین و کم هزینه ترین و مؤثرترین راه برای مبارزه با اسلام و جلوگیری از گسترش آن است.
قرآن از جهات مختلف اعجاز دارد، از جمله:
1- اعجاز از نظر فصاحت.
2- از نظر معارف.
3- از نظر طرح مسایل تاریخی.
4- از نظر قوانین.
5- از نظر علوم روز.
6- از نظر اخبار غیبی.
7- از نظر عدم اختلاف میان آیات.
قرآن با این که از حروف الفبایی تشکیل شده، ولی از لحاظ فصاحت و بلاغت و زیبایی و چینش الفاظ معجزه است. حتی سخن فصیح ترین مردم و مأنوس ترین آنان با قرآن یعنی پیامبر اسلام(ص) و حضرت علی(ع) از نظر زیبایی و فصاحت، کاملاً با قرآن متفاوت است.
سبک قرآن نه شعر است و نه نثر. شعر نیست برای این که وزن و قافیه ندارد. به علاوه شعر معمولاً با تخیّل شاعرانه همراه است. قوام شعر به مبالغه واغراق است که نوعی کذب است.
در قرآن تخیّلات شعری و تشبیه های خیالی وجود ندارد. در عین حال نثر معمولی هم نیست. زیرا از نوعی انسجام و آهنگ و موسیقی برخوردار است که در هیچ سخن نثری تا کنون دیده نشده است. مسلمانان همواره قرآن را با آهنگ های مخصوص تلاوت کرده و می کنند که مخصوص قرآن است.
هیچ سخن نثری مانند قرآن آهنگ پذیر نیست؛ آن هم آهنگ های مخصوصی که متناسب با عوالم روحانی است، نه آهنگی مناسب مجالس لهو. پس از اختراع رادیو هیچ سخن روحانی نتوانست با قرآن از نظر زیبایی و تحمل آهنگ های روحانی برابری کند. علاوه بر کشورهای اسلامی، کشورهای غیر اسلامی نیز از نظر زیبایی و آهنگ، قرآن را در برنامه های رادیویی گنجانیدند. هر کس از شنیدن قرآن لذتی می برد که از هیچ شعر و نثر دیگر عربی آن لذت حاصل نمی شود. از این رو با آن که تورات و انجیل به عربی ترجمه شده است و پیروان آن ها بسیار مایلند که به جای قرآن، آن ها با آهنگ خوانده شود، ولی این کار را نمی کنند، چون می دانند که موجب تمسخر خواهد بود.
عجیب این است که زیبایی قرآن، زمان و مکان را در نوردیده و پشت سرگذاشته است. بسیاری از سخنان زیبا مخصوص یک عصر است و با ذائقة عصر دیگر جور در نمی آید و یا حداقل مخصوص و سلیقه یک ملت است که از فرهنگی ویژه برخوردار می باشند، ولی زیبایی قرآن نه زمان می شناسد و نه نژاد و نه فرهنگ مخصوص همة مردمی که با زبان قرآن آشنا شدند، آن را با ذائقة خود مناسب یافتند. هر چه زمان می گذرد و به هراندازه ملت های مختلف با قرآن آشنا می شوند، بیش از پیش مجذوب زیبایی قرآن می شوند.[15] در زمینه اعجاز قرآن به پیام قرآن، ج 8 از آیت الله مکارم شیرازی مراجعه شود.
نتیجه: هر فرد عاقلی که جویای حقیقت باشد، با توجه به این نکات یقین خواهد کرد که قرآن کریم کتاب استثنایی و معجزه است. از بزرگترین نعمت های الهی بر جامعه همین است که این کتاب شریف را به گونه ای نازل فرمود که همواره به صورت معجزه ای جاویدان باقی بماند و دلیل صدق و صحتش را با خودش داشته باشد.
از این رو بهترین دلیل قاطع بر صدق دعوت پیامبر اسلام(ص) و حقانیت اسلام است. چون قرآن و پیامبر آشکار را اعلام کرده اند دینی جز اسلام پذیرفته نیست،[16] باطل بودن ادیان دیگر روشن می شود.
ضمناً می توان با مقایسة احکام و قوانین اسلام با مسایل طرح شده در سایر ادیان هم به حقانیت اسلام پی برد.
[1] مرتضی مطهری، مجموعة آثار، ج 2، ص 181 و ج 3، ص 154.
[2] علامه طباطبایی، خلاصه تعالیم اسلام، ص 22.
[3] آل عمران (3) آیة 85.
[4] مرتضی مطهری، عدل الهی، ص 333.
[5] اعراف (7) آیة 158.
[6] سبا (34) آیة 28.
[7] توبه (9) آیة 33.
[8] ر.ک: تورات، سفر پیدایش، باب سوم، شمارة 8 _ 12.
[9] همان، باب 6، شمارة 6.
[10] همان، باب 32، شمارة 24 - 32.
[11] انجیل یوحنا، باب دوم.
[12] حجر(15) آیة 9.
[13] محمد تقی مصباح یزدی، آموزش عقاید، ص 303. برای اطلاع بیشتر به پیام قرآن، ج 8، ص 386 به بعد نوشته آیت الله مکارم شیرازی مراجعه شود.
[14] اسراء (17) آیة 88؛ هود (11) آیة 13؛ یونس (10) آیة 38؛ بقره (2) آیة 23 - 24.
[15] مرتضی مطهری، مجموعة آثار، ج 2، ص 214 (وحی و نبوت).
[16] آل عمران (3) آیة 85.
با تحقیق در آیات قرآن وبهره گیری از برخی فرهنگ های قرانی ، در مجموع آیات مربوط به ارتداد بر هشت دسته تقسیم می شود که در ذیل به ارائه آن می پردازیم:
دسته اول آیات:
«...ومن یرتدد منکم عن دینه فیمت وهو کافر فاولئک حبط اعمالهم فی الدنیا والآخره واولئک اصحاب النار هم فیها خالدون»(1)
یعنی« کسانی از شما که از دین خود بر گردند ودر حال کفر بمیرند آنان کردارهایشان در دنیا وآخرت تباه می شود وایشان اهل آتشند ودر آن ماندگار خواهند بود.
در این آیه نکات ذیل قابل توجه است:
الف) گرچه در این آیه جاودانگی در آتش جهنم ونابودی اعمال را در دنیا وآخرت از آثار ارتداد اعلام کرده است اما عبارت «فیمت وهو کافر» ظاهر در این است که این آثار در صورتی بار می شود که مرتد در ارتداد وکفر خود از دنیا برود، این تعبیر می تواند اشاره به باز بودن راه توبه برای او باشد.
ب) برخی از مفسران ،حبط اعمال در دنیا را که در عبارت«حبطت اعمالهم فی الدنیا» آمده است به اجرای احکام ومجازات های مرتد تفسیر کرده اند.
این گروه بر این باورند که حبط اعمال مرتد در دنیا همان کشتن وقطع حیات اوست. (2)
اگر چنین تفسیری را بپذیریم در حقیقت ا این ادعا که در قرآن ،احکام مرتد و مجازات قتل او نیامده دست برداشته ایم ،اما آیه شریفه در این معنا ظهوری ندارد زیرا کلمه حبط در لغت به معنای باطل گشتن واز بازدهی افتادن آمده است وبطلان اعمال وبی اثرگشتن ان به هر معنایی که باشد (3) هیچ ملازمه غقلی یا عرفی با چنین مجازاتی برای صاحب آن اعمال ندارد.
ج)تعبیر به «الفتنه اکبر من القتل» اگر چه می تواند اشاره به شان نزولی باشد که برای آیه گفته اند (4) اما با توجه به قرار گرفتن آن در سیاق مووضع ارتداد وتلاش کفار برای مرتد کردن مسلمانان ،محتمل است اشاره ای به مصلحت مجازات قتل برای مرتد باشد.
این احتمال وقتی آشکار می شود که با اعتماد به برخی از متون تاریخی «افتتان»(5) مومنان را توسط کفار در عصر نزول آیه،اصطلاحی بدانیم برای باز گرداندن مومنان تازه مسلمان از دین خود.
بنا بر این احتمال که ظاهرا مرحوم طبرسی در مجمع البیان نیز آن را پذیرفته است از نظر قرآن کافر شدن ودست از این برداشتن مهم تر از قتل است.
اما حتی اگر این احتمال را هم بپذیریم نمی توانیم به استناد این آیه ،مجازات قتل را برای هر مرتدی ثابت کنیم زیرا در این صورت تنا در صورتی که قتل سبب شود از سرایت ارتداد که از ان به فتنه تعبیر شده است جلوگیری کند ،تجویز می شود اما در صورتی که قتل مرتد چنین اثری را نداشته باشد .یا برعکس خود مصداقی از فتنه باشد نمی توان به آیه در جواز یا وجوب قتل مرتد استفاده کرد.
یکی دیگر از آیات دسته اول آیه بیست و پنج سوره محمد است.
در این آیه ،فریفتگی مرتد از سوی شیطان ذکر شده است ودر آیات پس از ان ،ضمن تلیل علتارتداد ،چگونگی عذاب آنان هم امده است.
«ان الذین ارتدوا علی ادبارهم من بعد ما تبیٌن لهم الهدی الشیطان سوٌل لهم» (6)«کسانی که بعد از روشن شدن حق ،مرتد شدندشیطان،اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده وآن ها را با آرزوهای طولانی فریفته است.»
ویژگی مهم در این آیه این است که سرزنش مرتدان را همراه با قید«من بعد ما تبیٌن لهم الهدی» آورده است،تبیٌن هدایت به این است که حقانیت ودرستی راه اسلام برای شخص محرز وروشن شده باشد،گرچه این قید در مقام بیان حکم قانونی وفقهی مرتد ذکر نشده است اما همین که در قرآن سرزنش مرتد با فرض این قید آمده است ،می تواند راهنمای مجتهد باشد که در صدد فهم واستنباط احکام مرتد از منابع اسلامی است،حتی اگر فرض کنیم در سایر متون هم مجازات مرتد نسبت به این قید مطلق باشد ،همین تقیید در این جا،هر چند در مقام سرزنش و بیان ریشه های گرایش به ارتداد است ،می تواند دایره موضوع را تنگ کند یا لااقل برداشت اطلاق از برخی متون دیگر را خدشه دار سازد.
آیات دیگری که می تواند در دسته نخست قرار گیرد ،آیات 85 و88 و91و106 سوره آل عمران ،آیه71 سوره انعام ،109 سوره نحل و65 سوره زمر می باشد ،برای پرهیز از طولانی شدن بحث از توضیح در مورد این آیات خودداری می کنیم.
دسته دوم آیات
2- دومین دسته از آیات مربوط به ارتداد آیاتی است که می فرماید: هر که غیر از اسلام را بخواهد ،خداوند از او نمی پذیردمانند «ومن یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل الله منه وهوفی الآخره من الخاسرین»(7)«هر که جز اسلام دینی جوید هرگز از وی پذیرفته نشود ووی در آخرت از زیان کاران است».
شیخ طوسی در کتاب مبسوط این آیه را یکی از ادله مجازات قتل برای مرتد ذکر می کند(8)گرچه ایشان ،تقریر وتوجیهی در چگونگی دلالت این آیه بر مجازات مذکور ارائه نمی دهد.
برخی از اندیشمندان در توجیه دلالت این آیه بر مجازات مرتد گفته اند:وقتی غیر از اسلام از کسی پذیرفته نمی شود لابد از نظر حقوقی نمی توان وجود اورا د رجامعه اسلامی پذیرفت واین به معنای مجازات قتل برای اوست.(9)
سپس خود ایشان در مقام نقد این یادداشت می نویسد:چنین معنایی از آیه شریفه نمی توان استفاده کرد زیرا نه خود آیه این مطلب را می رساند ونه در آیات قبل وبعد می توان چنین مطلبی را فهمید حتی اگر فرضا روایتی هم باشد که مفاد آیه را این چنین بیان کند مثبت حکم،روایت است ونه ظهور عرفی آیه.
اما این که خود آیه این مطلب را نمی رساند زیرا عدم قبول غیر از اسلام به عنوان دین،هیچ گونه ملازم عقلی یا عرفی با وجوب قتل یا حتی جواز آن ندارد،جال توجه این که حتٌی خود مرحوم شیخ طوسی در «التبیان» که کتاب تفسیری اوست در آیه مورد بحث اصلا به چنین معنایی اشلره ای نکرده است.(10)
دسته سوم
3- دسته سوم از آیات مربوط به مساله ارتدادآیاتی است که می توان ازآن،قبول توبه مرتد را به دست آورد.
قبلا در دسته اول آیه 217 سوره بقره را ذکر کردیم که دلالت بر باز بودن راه توبه برای مرتد بود به جز این آیه ،آیه 89 آل عمران نیز می تواند دلالت بر قبولی توبه مرتد داشته باشد .
ویژگی مهم این آیات که بر قبول توبه مرتد،تصریح دارد این است که موضوع قبول توبه را ،کسانی قرار داده که با وجود اتمام حجت بر آنان باز هم کفر ورزیده اند.
آیه دیگری که ظهور در قبول توبه مرتد دارد آیه 110 سوره نحل است.
دسته چهارم
دسته چهارم از آیات ،مربوط به ارتداد،آیاتی است که دلالت می کند که اگر ارتداد به صورت کفر پس از ایمانی باشد که همراه کفرورزیدن زیاد باشد،در این صورت،توبه او هرگزپذیرفته نیست،آیات 90 سوره آل عمران وآیه 137 سوره نساء از این دسته محسوب می شود.
دسته پنجم
دسته پنجم از آیات مربوط به ارتداد دسته ای است که ظاهرا جاری کردن کلماتی بر زبان که دلالت بر کفر می کند در حالت اکراه بلامانع دانسته است،این معنا را می توان در آیه106 سور نحل ملاحظه کرد.
دسته ششم
دسته ششم ،آیاتی است که به علل تکوینی ارتداد پرداخته است،برگزیدن حب دنیا بر آخرت،مهرزدن بر دل وچشم وگوش،اطاعت یا طرح دوستی ریختن با اهل کتاب یا مطلق کفاروفریب شیطان از جمله این امور است که از آیات 107و108 سوره نحل،100آل عمران،89 نساء،51 مائده ،25 و26 سوره محمد ممکن است برداشت گردد.
دسته هفتم
دسته هفتم از آیات مربوط به ارتداد آیاتی است که در سیاق مذمت از ارتداد به این نکته اشاره می کند که ارتداد هیچ ضرری به خدا نمی زند واوبا قدرت مطلقه خود می تواند ناسپاسی مرتدان را با داشتن مومنان پاک سرشت ومخلص جبران کند،آیات 144و177 سوره آل عمران و54 از سوره مائده در این دسته می باشد.
این دسته از آیات نیز در برسی های علمی از پدیده ارتداد هم چون یک واقعیت خارجی،بسیار هدایتگر وراهنماست.
دسته هشتم آیات
هشتمین دسته از آیات مربوط به ارتداد آیاتی است که ارتداد را عامل نفاق می داند ،آیه سه سوره منافقون از همین دسته می باشد واز مجموعه آیات 65 تا 80 سوره توبه نیز ممکن است همین معنا به دست آید(11)
از مجموع هشت دسته آیات مربوط به ارتداد ،دلالت هیچ یک از آن ها بر مجازات دنیوی وحقوقی برای مرتد ظاهر نیست،والبته این به معنای این نیست که قرآن با مجازات مرتد مخالف است زیرا قرآن ئر خصوص مجازات دنیوی مرتد سکوت کرده است نه این که آن را تجویز نکرده باشد زیرا در آیات ارتداد هیچ گونه ادات حصری مانند انما وجود ندارد تا بر این مساله دلالت نماید که مجازات اخروی مذکور در این آیات انحصاری است و هیچ مجازات اخروی ودنیوی دیگر از جمله (مجازات مقرر بر اساس سنت ) جایز نیست.
از این رو آیات قرآن در مورد مجازات دنیوی ارتداد ساکت است نه این که حکم معارض با سنت را بیان کرده باشد.
با تمام این ها بر فرض که در قرآن ،حکم مطلق یا عامی هم در این باره صادر شده باشد هم چنان که در علم اصول ثابت شده است این حکم مطلق یا عام قرآن به وسیله روایات ارتدادکه همراه با قراین قطعی هستند مورد تقیید یا تخصیص واقع شده است.
وبر فرض هم که این روایات ،محفوف به قراین قطعی هم نباشد از دیدگاه بسیاری از اصولیین، حتی با خبر واحدی که همراه با قراین قطعی هم نباشد می توان آیات قرآن را تخصیص داد.(12)
پی نوشت ها:
1) سوره بقره آیه 217
2)رک روح المعانی،بیروت دارالحیاء 1405-1980،ج1ص335،فخررازی،تفسیرکبیر،بیروت دارالحیاء بی تا ج6ص38ومصطفی المراغی،تفسیرالمراغی،بیروت،دارالحیاء،بیتا،ج2ص136
3) المیزان ج2ص235 ذیل همین آیه
4) طبرسی،مجمع البیان طبیروت ج2ص74
5) مانند ابن هشام ،السیره النبویه ج1ص339وج2ص259
6) سوره محمد آیه 25
7) سوره آل عمران آیه 85
8) سلسله الینابیع ج31 ص179.
9) احکام مرتد از دیدگاه اسلام و حقوق بشر ،سیفالله صارمی،ص237
10) التبیان،بیروت،دارالاحیاء،بیتا ج2ص520
11) احکام مرتد از دیدگاه اسلام و حقوق بشر،سیف الله صارمی ص248
12) از جمله فقهایی که این دیدگاه را پذیرفته اند عبارتند از: نجفی،شیخ محمدحسن ،جواهرالکلام ج17ص25،وج33ص354،زین الدین جبعی عاملی(شهیدثانی)، مسالک الافهام فی شرح شرایع الاسلام ج7ص291،شیخ انصاری،مرتضی،فرایدالاصول ج2ص820،اصفهانی،محمدحسین،الفصول الغرویهداراحیاء العلوم الاسلامیه،قم،1404ق،ص214،خویی،سیدابوالقاسم،محاضرات فی الاصول،انصاریان،قم،چاپ چهارم،1417ق،ج5ص309،ابن قدامه المقدسی، عبدالرحمان ،المغنی ج2ص313،آخوند خراسانی،محمدکاظم،کفایه الاصول،موسسه آل البیت لاحیاء التراث ص235
ابتدا ببینیم عبادت هدف است یا وسیله ؟
عبادت هم هدف است و هم وسیله، به این معنى که خود عبادت هدف زندگى است قُلْ إِنَّ صَلاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیایَ وَ مَماتِی لِلَّهِ رَبِّ اَلْعالَمِینَ بگو نماز و عبادات و زندگى و مرگم همه از آن خداى پرورنده جهانیان است»،(1).
مضمون این آیه شریفه به طور اختصار این است که تمام «من» از آن خداى سبحان است و این هدف زندگى انسان در دنیا است که خداوند آن را عبادت و بندگى نامیده و فرموده است: وَ ما خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ،(2).
و از طرفى عبادت وسیله است، وسیله رسیدن به یقین و کمال وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ اَلْیَقِینُ،(3) و کمال هر موجود و از جمله انسان در عینیت یافتن و به ظهور رسیدن تمام استعدادهاى نهفته آن موجود است. و بىشک در میان استعداد انسان تحقق یافتن خواستهاى مادى و حیوانى را نباید در شمار کمالهاى انسانى به شمار آورد، زیرا این خواستها بین انسان و حیوان مشترک است و در این مرحله انسانیت انسان بالقوه است وحیوانیت او بالفعل شده است، انسانیت انسان زمانى به فعلیت مىرسد که استعدادهاى جان و روانش شکوفا شود و به کمال و لذت بىپایان و بدون محدود و مزاحم دست یابد بنابراین مقاصدى را که یک انسان در فرایند زندگى دنبال میکند همه یکسان نیستند، برخى از این هدفها، هدفهاى مقدماتى، عالى و زمینهساز براى نیل به هدفهاى بالاترند و برخى هدف نهایى و اصیل به شمار مىروند.
در این میان عبادات همان طور که هدف زندگى است، از طرفى همین عبادات هدف مقدماتى است، به تعبیر دیگر وسیله است براى رسیدن به هدف برتر و آن هدف برتر کمال انسان و شکوفا شدن استعدادهاى جان آدمى است که اوج آن رسیدن به قرب پروردگار مىباشد و آن مقامى است که انسان به ذات اقدس الهى رهنمون مىشود و در جوار رحمت الهى استقرار مىیابد. «إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ. فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ؛ به راستى که پرهیزکاران در باغها و جویبار در جایگاهى راستین نزد پادشاهى مقتدرند»،(4).
خلاصه سخن آن که هدف نهایى انسان کمال است و کمال انسان به معرفتالله مىباشد و معرفت هر شخص به میزان قرب او به خداست و تقرب با سیر الى الله ممکن است وعبادت (بندگى و سرسپردگى محض در برابر خدا) طریقه سیر الى الله است.
عبادت کردن هیچگونه منافاتی با اصل آزادی انسان ندارد زیرا انسان هایی که مشغول عبادت خدا می شوند با اختیار حود این کار را انجام می دهند وانسان به مرحله ای می رسد که با شوق و اشتیاق خدا را عبادت می کند.
وخداوند در انتظار عبادت کسى نیست و عبادت و طغیان بندگان نفع و ضررى براى خداوند ندارد. قرآن مجید در این باره مىفرماید: «وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اَللَّهَ شَیْئاً؛
هر کس به جاهلیت و گمراهى پسروى کند هرگز خدا را زیان نمىرساند»،(5).
به عنوان نمونه پیرامون قربانى در حج مىفرماید: «لَنْ یَنالَ اَللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها؛ چنان نیست که گوشت و خون آن به خدا برسد»،(6).
بنابراین عبادت فلسفههاى دیگرى دارد که به اختصار به برخى از فلسفههاى آن اشاره مىشود:
1- نقش تربیتى و سازندگى عبادت و ارتباط با خدا در رشد کمالات انسانى، پرورش فضائل و مکارم اخلاقى و تنظیم مناسبات انسانى و اجتماعى نقش فوق العادهاى دارد.
2- آرامش روحى و روانى از دیدگاه روانشناختى ارتباط با خدا، انس با خالق هستى و گفتگو با آفرینشگر عالم و آدم از بهترین عوامل آرامش روانى و مقابله با اضطرابات درونى است.
3- ایجاد روح امید و نشاط، یکى از دیگر کارکردهاى روانشناختى عبادت، احساس امیدوارى است، زیرا کسى که با خدا در ارتباط است، خود را در زندگى تنها و بىپناه نمىیابد. از اینرو روانشناسان معتقدند که دین و عقاید و مناسک دینى باعث کاهش رنجهاى انسان و بویژه غم و رنج تنهایى در کویر خشک زندگى و در برخورد با ناملایمات و دشوارىها است. آرى عبادت آدمى شور و نشاط، امید و قدرت بردبارى و مقاومت در برابر سختیها عطا مىکند.
4- اعمال انسان داراى اثر تکوینى و حقیقى در حیات جاودان آدمى است. به عبارت دیگر بهشت و دوزخ یک امر قراردادى و وضعى نیست، بلکه حضور و تجسم خود عمل انسان است.
اگر آدمى نخواهد بنده کسى باشد تنها از یک راه ممکن است و آن بندگى خدا کردن، در این صورت است که آدمى از قید همه تعلقات و زنجیرهاى بندگى و بردگى رها مىشود و با بىنهایت هم آوا و هم سخن مىشود، لیکن آنکه از طرق بندگى خدا سر برتافت گرفتار بندگى نفس و شیطان و بردگى در برابر دریوزگان مىشود:
آنکه گریزد ز خراجات شاه بار کش غول بیابان شود
این که انسان آزاد و مختار آفریده شده است، یعنى آزاد از بندگى و بردگى خلایق، که آنان نیز مثل ما، همه بندگانى تهیدست و فقیران درگاه الهىاند، اما اختیار آن گونه که از دایره قدرت خدا نیز رها باشیم نه مطلوب است و نه ممکن.
براى آگاهى بیشتر در این زمینه ر. ک: فلسفه و هدف زندگى، استاد محمد تقى جعفرى. ور. ک:
1- کلیاتى پیرامون عبادات اسلامى، شهید سید محمدباقر صدر؛
2- اسرار عبادات، آیه الله جوادى آملى.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشت:
1. (انعام، آیه 162)
2. (الذاریات، آیه 56)
3. (حجر، آیه 99)
4. (قمر، آیه 54 و 55)
5. (آل عمران 144)
6. (حج، آیه 37)
پاسخ:
خیر؛ زیرا این بزرگان در مقابل خداوند متعال، از خود هیچگونه استقلالى ندارند و همه عظمت خود را از این گرفتهاند كه بندگان شایستهاى براى خدا هستند و در رضاى الهى محو شدهاند. پس چنین انسانهاى بزرگى به خاطر رابطهاى كه با خدا دارند ، سزاوار احتراماند و احترام به ایشان ، ارزش نهادن به آثار و نشانه های الهی و از برترین عبادتهاى الهى است. همان گونه که بوسیدن سنگ حجرالاسود و دست کشیدن بر روی آن ، عبادت آن سنگ یا خانه خدا نیست ، بلکه به جهت انتساب آن به خداوند و اطاعت از دستور الهی مورد احترام است.
حتی در مرتبه بالاتر از این می بینیم که خداوند به فرشتگان خود که موجودات پاک و مقدس اند و جز خدا را عبادت و اطاعت نمی کنند ، فرمان سجده (که بالاتر از رکوع و خم شدن است) به آدم می دهد، حال اگر تعظیم به امامان به خاطر مقام بندگی شان به خداوند ، با عبادت خدا منافات داشته باشد ، آیا سجده بر آدم منافات با مقام بندگی ندارد؟
آری همان گونه که سجده بر آدم اطاعت از فرمان خدا است ، تعظیم بزرگان دین و شعائر دین ،اطاعت از دستور الهی است و اشکالی ندارد ، اما افراد باید بدانند که امامان از خود هیچ استقلالی ندارند و به خاطر مقام بندگی شان آنان را مورد احترام قرار داده و تعظیم می کنیم.
اسلام، شکل ظاهرى دارد و هر کس شهادتین را بر زبان جارى کند، در زمره مسلمانان است اما ایمان یک امر واقعى و باطنى است و جایگاه آن قلب آدمى است، نه زبان و ظاهر او. بنابراین ایمان بالاتر و برتر از مسلمانى است. در آیات قرآن آمده است: «اعراب گفتند که ما ایمان آوردهایم، اى پیامبر! به آنها بگو که اسلام آورده (تسلیم شدهاید) و هنور ایمان در دلهاى شما وارد نشده است».(1)
اسلام ممکن است انگیزههاى مختلفى داشته باشد، حتى انگیزههاى مادى و منافع شخصى، ولى ایمان حتماً از انگیزههاى معنوى سرچشمه مىگیرد. امام باقر(ع) مىفرماید: «ایمان اقرار است و عمل، و اسلام اقرار بدون عمل است».(2)
امام صادق(ع) مىفرماید: «ایمان شریک اسلام مىشود، ولى اسلام شریک ایمان نیست».(3)
در روایتى دیگر امام باقر(ع) فرمود: «ایمان آن است که در دل مستقر شود و بنده را به سوى خدا کشاند و اطاعت خدا و گردن نهادن به فرمانش مصدّق آن باشد، ولى اسلام گفتار و کردار ظاهرى است».(4)
مؤمن واقعى کسى است که به همه دستورهاى اسلام عمل نماید؛ واجبات را انجام دهد و محرّمات را ترک نماید یعنى ایمان واقعى همراه عمل است و عملش باید مطابق با ایمانش باشد.
در بعضى آیات آمده است: «مومنان کسانى اند که چون یاد خدا شود، دلهاشان ترسان مىشود و چون آیات الهى برایشان خوانده شود، ایمانشان افزون مىشود و بر پروردگار خود توکّل مىکنند. آنان که نماز را بر پا مىدارند و از آنچه روزیشان دادهایم، انفاق مىکنند. آنان مؤمنان واقعى هستند».(5)
خداوند در این آیات وصف مؤمنان واقعى را بیان کرده، در آیات دیگر مانند آیات اوّل سوره مؤمنون نیز اوصاف مؤمنان واقعى را بیان فرموده است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. اصول کافى، ج 3، ص 39.
2. همان، ص 42.
3. همان، ص 41.
4. حجرات (49) آیه 14.
5. انفال (8) آیات 2 - 4.
پاسخ:قدر: یعنی اندازه و اندازه گیری و تعیین حدّ و حدود چیزی و در اصطلاح به این معنا است که خداوند برای هر چیزی اندازه ای قرار داده و آن را بر اساس اندازه گیری و محاسبه و سنجش آفریده است.
قضا: یعنی حکم و قطع و حتمیت. در نظام آفرینش،موجودات مادی از چندین راه ممکن است به وجود بیایند، (مثلاً اگر به خانه شما از چند کوچه راه باشد، ورود به خانه شما از چند راه ممکن است. حال اگر از میان چندین راه ممکن، علل و اسباب پیدایش یکی از آنها فراهم شد و تنها همان یکی تحقق یافت، این مرحله از تحقق را قضا می نامند.
تردیدی نیست که خداوند برای هر چیزی علت ها و اسباب هایی قرار داده که هستی و مشخصات آن بستگی به آنها دارد. این طور نیست که هر چه در جهان پدید می آید، بدون رابطه با قبل و بعد و صرفاً اتفاقی و بی حساب باشد. همان گونه که در بارش برف و باران و ... علل و عواملی دخالت دارد و هرگز چنین کاری بی علل و اسباب انجام نمی پذیرد، همچنین کارهای بشر از روی تصادف و اتفاق از او سر نمی زند، بلکه نخست چیزی را تصور می کند، سپس به آن می اندیشد و پس از آن که فایده واقعی یا پنداری آن را پذیرفت، به انجام آن می کوشد. پس انجام هر حادثه ای در جهان علت و سببی دارد و این نظامی است تخلف ناپذیر و خداوند نیز این چنین مقرّر کرده است.
بدیهی است این مسئله با اصل آزادی و اختیار انسان منافات ندارد،زیرا اختیار و آزادی یکی از اسباب و علل جهان است؛ یعنی خداوند خواسته و مقدّر نموده که بشر کارهای خود را به اراده خود انجام دهد، و سرنوشت خویش را رقم زند. این که می گوییم کارهای انسان هم به اختیار خود او است و هم قضا و قدر الهی دخالت دارد، به همین معنی است که خدا اراده فرموده و مقدّر کرده که بشر سرنوشت خود را تعیین کنند. بشر مختار و آزاد آفریده شده، یعنی به او عقل و فکر و اراده داده شده است. بشر در کارهای ارادی خود مانند سنگ نیست که او را از بالا به پایین رها کرده باشند و تحت تأثیر عامل جاذبه زمین خواه نا خواه به طرف زمین سقوط کند. نیز مانند گیاه نیست که تنها یک راه محدود در جلوی او هست و همین که در شرایط معیّن رشد و نمو قرار گرفت، خواه ناخواه مواد غذایی را جذب و راه رشد و نمو را طی میکند. هم چنین مانند حیوان نیست که به حکم غریزه کارهایی انجام دهد. بشر همیشه خود را در سر چهار راه هایی می بیند و هیچ گونه اجباری که فقط یکی از آنها را انتخاب کند ندارد و سایر راه ها بر او بسته نیست. انتخاب یکی از آنها به نظر و فکر و اراده او مربوط است؛ یعنی طرز فکر و انتخاب او است که یک راه خاص را معیّن میکند.
این جا است که پای شخصیت و صفات اخلاقی و روحی و سوابق تربیتی و موروثی و میزان عقل و دور اندیشی بشر به میان می آید و معلوم میشود که آینده سعادت بخش یا شقاوت بار هر کس تا چه اندازه مربوط به شخصیت و صفات روحی و ملکات اخلاقی و قدرت عقلی و علمی او است، و بالاخره به راهی که برای خود انتخاب میکند. تفاوتی که میان بشر و آتش که می سوزاند وآب که غرق میکند و گیاه که می روید و حتی حیوان که راه می رود وجود دارد، این است که هیچ یک از آنها کار و خاصیت خود را از چند کار و چند خاصیت برای خود انتخاب نمی کنند، ولی انسان انتخاب میکند. او همیشه در برابر چند کار و چند راه قرار گرفته است، و قطعیت یافتن یک راه و یک کار فقط به خواست شخصی او مربوط است.
انسان، عملی را که با غریزه طبیعی و حیوانی او موافق است و هیچ مانعی خارجی برای آن وجود ندارد، به حکم تشخیص و مصلت اندیشی قادر است ترک کند (مانند ترک گناهان) هم چنین کاری را که مخالف خواسته های نفسانی او است و هیچ گونه عامل اجبار کننده خارجی وجود ندارد، به حکم مصلحت اندیشی و نیروی خرد میتواند انجام دهد مانند خوردن دارو و حاضر شدن برای عمل جراحی.
این که از یک طرف مسئله تقدیر الهی مطرح است و از طرف دیگر اختیار انسان، به این معنا است که خداوند مقرّر کرده است که انسان با اختیار و اراده خود، یکی از راه ها را انتخاب کند و آن راهی که انسان با اراده خود انتخاب کرده، همان است که مقدّر است. به عبارت دیگر:خداوند به قضا و قدر مقرّر کرده که انسان با اختیار خود، آن راهی که خداوند از ازل می داند، انتخاب کند.
پس تقدیر خداوندی این است که بشر افعال خود را از روی اختیار انجام دهد، نه این که تقدیر او را به انجام یک طرف مجبور سازد. انسان به هر سو که رو آورد، همان قضا و قدر او است که با دست خود آن را انتخاب میکند.
انسان فقط یک نوع سرنوشت ندارد، بلکه سرنوشت های گوناگونی در پیش دارد که ممکن است هر کدام از آنها جانشین دیگری گردد، مثلاً اگر کسی بیمار شود و معالجه کند و نجات پیدا کند، به موجب سرنوشت و قضا و قدر است.
نیز اگر معالجه نکند و رنجور بماند و یا بمیرد، آن نیز به موجب سرنوشت و قضا و قدر است.
همان گونه که گفتهاید دین برنامة زندگی است و این برنامه در سه محور است:
1ـ باورها و بینشها: اولین چیزی که زندگی انسان را جهت و معنا میدهد یا بی جهت و بی معنا میگرداند، باورها و بینشهای او نسبت به جهان است. اگر کسی برای جهان خدایی نشناسد یا خدایی که میشناسد، همیشه حاضر و ناظر و قادر و شنوا و بینا و... نباشد یا خدایان متعدد برای جهان بشناسد یا به آخرت باور نداشته باشد و زندگی را به جهان مادی خلاصه کند و...، چنین کسی جهت و معنای ارزشمندی برای زندگی نمییابد و به پوچی و سردرگمی و خودکشی می¬رسد.، اما اگر برای جهان، خدای یگانه، قادر سمیع، علیم و رحیم بشناسد و به معاد باور داشته باشد و... برای زندگیاش هدف عالی خواهد داشت و برنامه و انگیزه و شور و...
به این جهت اولین مهمی که دین بدان همت گمارده، تصحیح بینشها و باورهاست. کتب اعتقادات، بینشهای دینی در زمینههای مختلف را تبیین میکند.
2ـ دومین وظیفة مهم دین، آراسته گرداندن انسانها به اخلاق پاک و متعالی است. انسان یک سری روحیات و خلقیات پایدار دارد که بعضی مثل صبر، تحمّل، عفو، جود، خوردن خشم، خدمتگذاری و... ارزشمند و متعالی هستند اما بعضی مثل بُخل، جزع، ستمگری، اسراف و... خبث و ناپاک هستند و انسانها از آن متنفّر میباشند. دومین همت دین آراسته ساختن انسانها به اخلاق پاک و پیراسته ساختن آنها از اخلاق خبیث است. کتب اخلاق نیز در این زمینه میباشند.
3ـ احکام و دستور عملها مثل نماز، روزه، حج، خمس، زکات، امر به معروف، نهی از منکر، دوست داشتن و دشمن داشتن برای خدا که مربوط به اعمال و رفتار است و کتب فقهی و رسالهها در این زمینه میباشد.
از این سه، اهمیت عقاید و باورها بیش از همه و اهمیت اعمال در مرتبة سوم است. لازم است ابتدا باورهای پاک و عمیق را در خود استوار سازید و اخلاق متعالی را شکوفا کنید و در ضمن به برنامههای عملی همت گمارید. کتاب شریف چهل حدیث امام در سه زمینة فوق ارزشمند و سازنده میباشد.
مباهله در لغت عرب به معنی درخواست عذاب بر مخالف در اعتقاد است و برای اولین بار پیامبر آماده شد تا با سران مسیحی منطقه نجران به مباهله برخیزد و حتی دست حسن و حسین را گرفت و با دختر و داماد خود در گوشه بیابان حاضر شد، و منتظر آن گشت که سران مسیحی نجران از اسقف و کشیش برای مباهله حاضر شوند ولی آنان با مشاهده آیات صدق پیامبر عقب نشینی کردند و پرداخت جزیه را بر مباهله برگزیدند.
این معجزه یعنی مباهله برای اثبات صدق دعوی در قلمرو و عقائد باقی و پایدار است و هم اکنون نیز این دعوت باقی است و لازم است به سمع مخالفان اسلام برسد. آنان از هر فرقه و گروهی باشند اگر به خدا ایمان دارند، در سرزمین دور از اجتماع آماده مباهله باشند و طرفین بر علیه یکدیگر از خدا عذاب بطلبد، آنگاه ببینند عذاب خدا فرود میآید یا نه و اگر فرود میآید کدام یک از دو طرف را طعمه خود قرار میدهد؟
مرحوم علامه طباطبائی در مورد مباهله چنین میگوید:
هر فرد با ایمان با تأسی به نخستین پیشوای اسلام میتواند در راه اثبات حقیقتی از حقائق اسلام با مخالف خود به مباهله بپردازد و از خداوند برای او درخواست عذاب کند.
و هر فردی از مسیحیان و کلیمیان که بخواهند این معجزه الهی را از نزدیک مشاهده کنند. میتوانند با فردی از افراد با ایمان اسلام در مورد حقانیت اسلام به مباهله بر خیزند و نتیجه آن را با دیدگان خود مشاهده نمایند.
امام صادق (ع) به یاران خود همین دستور را میداد که مخالفان را به مباهله دعوت کنند یکی از یاران آن حضرت به نام ابو مسروق به حضرتش گفت: من با مخالفان با آیه «وَاُولِی الأمْرِ مِنْکُمْ» نساء/59. بر فضیلت و پیشوائی شما استدلال میکنم آنان میگویند این آیه مربوط به فرماندهان سپاه است و وقتی با آیه «اِنَّما وَلِیُّکُم اللهُ وَرَسُولُهُ...» مائده/55. بر امامت علی(ع) احتجاج میکنم میگویند: این آیه مربوط به افراد با ایمان است نه شخص خاصی و هر موقع با آیه «اِلّا المَوَدَّةَ فِی القُرْبی» شوری/23. استدلال میکنم، مخالفان میگویند: این آیه مربوط به تمام بستگان پیامبر است.
امام صادق (ع) در پاسخ سائل فرمود: در چنین صورت آنان را به مباهله دعوت کن آنگاه نحوه مباهله را بیان کرد و فرمود: چیزی نمیگذرد مگر اینکه آثار مباهله ( نزول عذاب) را مشاهده میکنی. (کافی، 2/ کتاب دعا، باب مباهله).
کسى که اقرار به یگانگى خدا و به پیامبرى پیامبر اسلام حضرت محمد(ص) داشته باشد مسلمان است.
گرچه نماز نخواند یا روزه نگیرد یا مرتکب گناهان بشود. البته این اسلام، ظاهرى است، واحکام اسلام در مورد او جاری شده و در جامعه با او به عنوان یک مسلمان رفتار می شود.
این در صورتی است که نماز و روزه نگرفتن به جهت انکار نباشد.
اسلام هر شخص در سه مرحله مشخص مىشود:
1- در مرحله عقیده و اعتقاد.
2- عمل.
3- تسلیم واطاعت.
در مرحله عقیده هر فردى که عقیده به وحدانیت خدا (توحید) و نبوت (پیامبر پیامبر اسلام) و معاد (زنده شدن پس از مرگ) داشته باشد مسلمان است.
در مرحله عمل باید به دستورهاى عملى اسلامى مانند نماز و روزه و... عمل کند.
در مرحله تسلیم و اطاعت باید از پیامبر و امام و پیشواى عادل تبعیّت کند.
برخى از مسلمانان فقط در مرحله عقیده مسلمان هستند و برخى در مرحله عقیده و عمل برخى دستورها مسلمان هستند و نسبت به برخى دیگر از دستورها اهل عمل نیستند. بعضى از مسلمانان در مرحله عقیده و عمل پاى بند اسلام هستند، ولى در مرحله اطاعت از پیامبر (در زمان پیامبر) یا اطاعت از امام (در زمان ائمه) یا اطاعت از اولى الامر، (صاحب امر، رهبر و فقیه عادل) پاى بند نیستند.
مسلمان واقعى (کسى که در تمامى مراحل پاى بند باشد) مخصوصاً در مرحله عمل و ایمان جز این نمىباشد، البته ایمان داراى مراتب است و ممکن است ایمان فردى ضعیف و در مرتبه پایین باشد امّا ایمان کسى قوىتر و در مرحله بالاتر باشد.دستور العمل های بسیاری برای یک مسلمان در زندگی فردی و اجتماعی در روایات بیان شده است.
رعایت حق الناس و حق بندگی و عبادت خدا و وظایف فردی و اجتماعی مهم ترین محور های است که بر آنها تاکید شده است.
ویژگی های بسیار زیادی برای یک مسلمان ذکر شده که به برخی از آنها اشاره می شود.
پیامبر(ص) فرمود: "المسلم من سلم المسلمون مِن لسانه و یده؛(1) مسلمان(واقعى) کسى است که مسلمانان دیگر از زبان و دست او در امان باشند".
باز فرمود: "مسلمان برادر مسلمان است. نه به او ظلم مىکند و نه دشنام مىدهد. چنان که به او خیانت نمىکنند و دروغ نمىگوید".(2)
در برخى از روایات آمده است: "اساس اسلام حُبّ اهل بیت پیامبر(ص) است".(3)
امام علی (ع) می فرماید: مسلمان کسی است که در برابر خدا تسلیم باشد.(4)
یکی از ویژگی های مهم مسلمان هم دردی با دیگران است. رسول اکرم (ص) می فر ماید: کسی که صبح کند در حالی که نسبت به امور مسلمانان اهتمام نورزد مسلمان نیست.(5)
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. میزان الحکمة، عنوان 1868، حدیثهاى 8778 و 8779 و 8780.
2. همان.
3. همان، عنوان 1874، حدیثهاى 8804 و 8805.
4.همان عنوان 1876
5.همان عنوان 1881.
انسان موجودى داراى عقل و فکر است و بدینوسیله بایستى راه حق را بشناسد و به آن ملتزم گردد. در این مسیر،گروهى از مردم صرفا مقلداند؛ یعنى آن که در عقاید خود چون و چندى ندارند و به راحتى مسلکى را بر مىگزینند؛حال حق باشد یا باطل! گروهى دیگر اهل فکر و تحقیقاند. این گروه نیز برخى با پىگیرىِ راه دستیابى به حقیقت، به آن واصل مىگردند و گروهى نیز به دلایل مختلف، سرگردان و متحیّر در راه مىمانند؛ حال یا به انکار حقیقت و غیر قابل هدایت تبدیل مىشوند و یا آن که دست و پایى زده و راهى براى خویش پیدا مىکنند.
مسلما ارزش این گروه (اهل فکر)، با گروه اول برابر نیست. البته انحراف اینان نیز با آنان قابل مقایسه نیست. درمسیر دست یابى به حقیقت و واقعیت، باید چند نکته را مد نظر قرار داد:
الف) ایمان و معرفت، متاع کمبهایى نیست که بتوان آن را به هر قیمتى به دست آورد؛ بلکه متاعى است که قیمت آن، تمام هستى و موجودیت آدمى است. بنابراین نباید تصور کرد که بدون زحمت، این گوهر گران بها صید مىگردد وبه طور اتفاقى به دست مىآید.
امام هشتم(ع) فرمود: «خیرى در میان مردم، کمتر از یقین توزیع نشده است»،(1). امام صادق(ع) نیزفرمود: «خداوند آسایش و دلخوشى را در یقین و رضا قرار داده است و غم و اندوه را در شک و غضب»، (2).
حال چگونه باید این متاع را به چنگ آورد و از دغدغهها رهایى یافت؟ مسلم است که نیاز به تلاش علمى و فکرى منظم و روشمند دارد تا فرد بتواند براى خود جهانى معنادار بسازد و در آن به «حیات طیّبه» دسترسى پیدا کند. در این مسیر، رهزنان بسیاراند و داعیهها فراوان.
از نخستین روزهاى تاریخ بشر، این دغدغهها وجود داشته و دارد؛ ولى باید دید در این وادى پر حیرت، که به فرموده قرآن: «همانند سرابى است در بیابان که تشنه، آن را آب مىپندارد، ولى وقتى به آن مىرسد چیزى نیست»(3) چه باید کرد؟
در دنیایى که هر روز ندایى از گوشهاى به گوش مىرسد و آدمى را به سوى خویش دعوت مىکند، چگونه باید راه را از چاه شناخت؟ روشن است که در این عرصه هر چه تلاش صورت گیرد کم است و این تلاش بهایى است که هر کس بایستى براى کسب معرفت بپردازد.
براى این منظور، باید گام به گام به تحکیم مبانى عقیدتى پرداخت و آن را استحکام بخشید تا دستگاه فکرى وسازمان آن، از ارتعاشات در امان بماند و دچار آسیب و صدمه نگردد.
اولین نقطه این حرکت، تفکر درباره «هستى جهان و هستى انسان» است. انسان کیست و جهان چیست؟ آیا حقیقت است یا خیال؟ اگر حقیقت است خالقى دارد یا نه؟ اگر دارد او چه صفات و خصوصیاتى باید داشته باشد؟ اگرآفریدگار جهان، خدایى عالم و حکیم است، چه فلسفهاى در کار او نهفته است؟ آیا جهان باطل و پوچ است یاهدفمند و با شعور؟ موقعیت انسان در این عرصه چیست؟ گرایشهاى بشر چه مىباشد؟ گرایش عظیم بشر به سوىموجودى مقتدر (خدا) به چه جهت است؟ سلسله پیامبران - که جملگى مدعى پیامآورى از خدا هستند - چه گفتهاند؟ محتواى تعالیم آنان چیست؟
این عرصهها نیازمند تفکر، تعمق، مطالعه و نتیجهگیرى است و مسلما راهى وجود دارد که آدمى، از تحیّر وسرگردانى نجات یابد و اندیشه او ثبت گردد؛ چنان که قرآن فرموده است: «خداوند مؤمنان را با گفتارى (عقیده) ثابت، در دنیاتثبیت خواهد کرد».(4)
برادر عزیز! هیچ راه روشنى جز راه پیامبران وجود ندارد و همه مدعیان این راه، طفلى بیش نیستند که با یافتن چندلفظ، هم خود را به بیراهه مىافکنند و هم دیگران را به تباهى مىکشانند.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
برادر عزیز! سر و صدا بسیار است و داعیهها فراوان؛ روشنترین توصیهاى که مىتوانیم به شما داشته باشیم، همان است که رسول خدا(ص) فرمود: «وقتى فتنهها همانند پارههاى تاریک شب، شما را فرا گرفت بر شما باد به قرآن... همانا قرآن برترین راهنما براى ارائه بهترین راه است».(5)
بنابراین در گام اول پرسشهایتان را در نظر داشته باشید وانگهى با تدبّر در قرآن، به سیر بپردازید. اگر فهم متن قرآن براى شما دشوار شد، از ترجمههاى خوب آن بهره ببرید و اگر در جایى، از ترجمه نیز چیزى عاید شما شد، به کتابهاى تفسیر مراجعه کنید.
نکته دیگر آن است که برای دینداری لازم نیست انسان تمام دید گاههای متفکران را بررسی نماید.چه بسا در این راه انسان بیش تر دچار تحیر می شود . بررسی نظریات کانت وراسل وغیره از فیلسوفان غرب برای همة افراد ضرورتی ندارد.زیرا تحقیق ویژه ای است که نیاز به مقدمات و استاد دارد. از این رو در حوزه و در دانشگاه این مسایل به صورت تخصصی به عنوان کلام جدید مطرح می شود .
نکته دیگر آنکه اصولا با توجه به وضعیتی که در آن قرار دارید ، باید قدری بین نظریات و آراء صرفا نظری با آنچه در مقام عمل و کردار و رفتارها انجام می دهید ، فاصله بیندازید. واقعیت های زندگی که با آنها روبرو هستیم با آنچه در دیدگاههای فیلسوفان بیان شده ، بعضا بسیار متفاوت است . تحیر و سرگردانی نظری و فکری را در حیطه رفتارها و عمل وارد نکنید. بحث های نظری را آن قدر جدی تلقی نکنید که آرامش فکری و روانی و رفتاری تان را مورد تهدید و آسیب قرار دهد؛ زیرا آراء و نظرات فلسفی هیچ گاه حد پایان نداشته و بسیار گسترده است و شما هیچ گاه به انتهای آن نخواهید رسید ، پس وابسته کردن آرامش روح و روان و ایمان و باور به بحث ها و آراء فلسفی و نظری و به نتیجه قطعی در آن رسیدن ، خردمندانه نیست.
چه بسیار کسانی که از آنها نام برده اید مانند راسل و... در مقام عمل یا اصلا موفق نبودند یا به گونه ای دیگر عمل می کردند.
مانند آنچه از زندگی نیچه نقل شده است.
در ضمن توجه داشته باشید که نقد بسیاری از این متفکران متوجه فلسفه مدرسی غرب یا نوع نگرش مسیحیت به موضوع خداشناسی بوده است که با روش های فلسفی در جهان اسلام بعضا متفاوت بوده است . بخشی از این مسئله در علل گرایش به مادیگرایی استاد مطهری بیان شده است.
نگاه به اهداف و نتیجه هایی که در سخنان اندیشمندان مادی و الهی نیز وجود دارد ، می تواند در این برهه به شما کمک نماید. واقعیت آن است که نوشته های اندیشمندان مادی هیچ افق روشنی و نتیجه رضایت بخش برای انسان و معنا داری زندگی ترسیم نمی کنند و چیزی به جز حیرت و سرگردانی و یا احیانا پوچی و بی هدفی و سرگشتی برای انسان به ارمغان نمی آورند.
البته در حا ل حاضر برای مدتی به خود استراحت دهید تا به آرامش برسید. چیزی که اکنون به آن احتیاج دارید ، یک نوع ثبات روانی و درونی است تا در سایه آن بتوانید به ثبات فکری و معرفتی نیز دست یابید.
در صورت تصمیم برای مطالعه علمی و فلسفی، این مرکز می تواند راهنمایی هایی در اختیار تان قرار دهد تا با مطالعه روشمند و منسجم و با یاری الهی بتوانید موفق باشید .
نگران دینداری خود نباشید و ارتباط خویش را با ما ادامه دهید. امیدواریم موفق و کامیاب باشید.
پی نوشت ها:
1- بحارالانوار 7 ج 2، ص 51
2- همان، ج 2، ص 57
3- نور آیه 39
4- ابراهیم آیه 27
5- بحار الانوار ج 74 ص 179
پیش از پاسخ به پرسش نخست بنگریم بدعت به چه معنا است و بدعت گزار چه کسی است؟
معنای لغوی بدعت، چیزی است که بدون پیشینه و الگوی قبلی ایجاد گردد، یا گفتاری که بدون پیشینه بر زبان جاری گردد، از این رو خداوند بدیع آسمان ها و زمین است (بدیع السماوات و الارض) (1) بدیع از ماده "بدع" است، به معنای نوآور. اما از لحاظ اصطلاحی ؛ یعنی چیز تازه ای که در قرآن و سنت ریشه ندارد؛ (2) یعنی کم و زیاد کردن دین، با نام دین و هر کاری که با قصد دینداری انجام شود، در حالی که دین آن را نگفته است. بدعت گذار کسی است که فرمان خدا را نادیده گیرد و به دلخواه خود و با نام دین آن را پدید آورد. (3)
اما از جهت مصداق که چه عملی بدعت است؟
از قرن اول به بعد به تناسب فرایند پیدایش فرقه ها و مذاهب با توجه به نادرست دانستن همگان به بدعت در دین، هر یک دیگری را به بدعت در دین هر یک دیگری را به بدعت در دین متهم می کرد. حنبلی ها و وهابی ها بیش از همه از اتهام بدعت برای نامشروع قلمداد کردن باورها و آیین های دیگر فرقه ها استفاده کرده اند و "ابن تیمیه" از سردمداران این جریان فکری است.
از نظر وی همه متکلمان شیعی، معتزلی ، جهمی، اشعری و خوارج بدعت گذارند ، نیز همه فلاسفه از جمله فارابی و ابن سینا در دام بدعت گرفتار شده اند. او حتی از برگزاری جشن ها و آیین های دینی انتقاد می کند و آن ها را نوعی بدعت می داند.
بر این مبنا "قرطبی" ترجمه کتاب های یونانی و آوردن فرهنگ فلسفی را میان مسلمانان بدعت می خواند و مأمون عباسی را که سر منشأ این کار بود، بدعت گزار می داند.
برخی از متکلمان فیلسوفان را بدعت گذار و متکلمان اشعری همه فرقه ها جز خود را اهل بدعت بر می شمرند و معتزله مرجئه و اشاعره را اهل بدعت می دانند.
اهل سنت نیز همه فرقه ها جز خود را اهل بدعت می داندو شیعة امامیه ، اهل سنت و غلات و معتزله و خوارج و صوفیه را .
حال با وجود این نگاه های گوناگون و متضاد در مورد مصادیق بدعت، توجه خواهید داشت که نمی توان به صورت کلی بیان داشت که چه کارهایی بدعت است.
می توان بدعت ها را از نگاه و زاویه خاص مذهبی بیان نمود و توضیح داد، مثلا در نگاه وهابی ها بسیاری از کارهای مسلمانان از جمله شیعیان بدعت و حرام است. آنان می گویند: مهر در نماز، رفتن به زیارت قبور پیشوایان اسلام و زیارت حرم امامان و امام زاده ها و اولیاء الله، توسل، برپایی مجالس عزا و گریستن برای مظلومان کربلا، برپایی مجالس جشن و سرور به مناسبت میلاد پیامبر و امامان (ع) و حتی گذاشتن سنگ روی قبر و برپایی مجالس فاتحه و ترحیم همه بدعت و حرام است.
آنان می گویند: این گونه امور ریشه دینی ندارد، بنابراین بدعت است . اما بزرگان شیعه در پاسخ به این اتهام می گویند: این مراسم ریشه دینی دارد و پیامبر (ص) و اهل سنت این کارها را امضا نموده اند.
برای آگاهی بیشتر به کتاب آیین وهابیت نوشته جعفر سبحانی مراجعه نمایید.
اما از دیدگاه شیعه امامیه: شیعه می گوید برخی از اموری که اهل سنت در عبادتشان دارند، بدعت است از جمله گفتن آمین بعد از پایان سوره حمد در نماز، دست بسته نماز خواندن، حذف "حی علی خیر العمل" در اذان، افزودن جمله "الصلاة خیر من النوم" در اذان صبح، نماز تراویح و حرام دانستن ازدواج موقت. این باورها از بدعت های است که توسط خلفا بر دین تحمیل شده است.
گرچه شیعه معتقد است: اگر کسی در اذان و اقامه "اشهد أن علیا ولی الله" را به عنوان اذان و اقامه ( نه به عنوان قصد تیمم و تبرک) بگوید، بدعت است ، یا ممکن است برخی از ما در روز عید قربان و عید فطر روزه بگیرند و ندانند که روزه در این روز اشکال دارد، یا مسافری که باید نمازش را در هنگام سفر شکسته بخواند ، اما تمام بخواند، و یا در هنگام وضو بیش از دو بار دست ها و صورت را بشوید با قصد این که دین چنین گفته ، نیز زنی که در ایام عادت نباید نماز بخواند ، نماز بخواند، یا به درختی دخیل ببندد و این کارها را جزء دین بداند. این گونه امور بدعت و حرام است. اما اگر نا آگاهانه آنها را انجام دهد و نمی داند که جزء دین نیست ، بدعت محسوب نمی شود.
برخی از امور در افکار عامه مردم یا در سخن برخی از سخنرانان وجود دارد که در دین نیامده و یا به صورت ناقص و منحرف شده میان مردم جریان دارد که آنها نیز جزء بدعت های دینی محسوب می شود، مانند مواردی که استاد مطهری در کتاب حماسه حسینی در مورد بدعت های عاشورا توضیح می دهند.
گروه دیگر که به اصطلاح روشنفکران شناخته می شوند، نیز در برخی موارد دچار برخی بدعت ها در دین می شوند و به اسم نوشدن و به روز بودن دین، برخی از احکام و دستورهای دینی را از مذهب پاک نموده و یا بر آن اضافه می کنند، که اینها نیز نوعی بدعت محسوب می شود. در این باره می توانید از کتاب اسلام و مقتضیات زمان استاد مطهری استفاده کنید.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 - بقره (2) ایه 117.
2 - مجمع البحرین، طریحی، ج1، ص 164.
3 - محمد محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج1، ص 107.
با ترسیم و تعریفى که از سوى پیشوایان دینى براى مرگ شده، درمىیابیم که مرگ براى مؤمن چیزى نیست که از آن بترسد، بلکه ترس از مرگ باید براى کسانى باشد که در زندگى آنان جز اعمال ناشایست دیده نمىشود. خطاکار هر لحظه تصوّر مىکند ممکن است مأموران قانون براى مجازات به تعقیب او بیایند. وى پیش از تسلیم شدن به قانون آرامش ندارد و پس از آن که بازداشت شد، هر قدم که به دادگاه نزدیکتر مىشود، دلهره او بیشتر مىشود، چون که مىداند رسیدن به دادگاه و سپس بازداشتگاه یعنى آغاز تحمل مجازات خطاهاى گذشته، همینطور گناهکار به علّت خطاهایى که مرتکب شده مىداند با رسیدن مرگ، باید به کیفر گناهان خود برسد، از این رو از مرگ و مردن مىترسد.
اما مؤمنان و انسانهاى شایسته چون مرگ را تغییر منزل مىدانند و از رسیدگى به پرونده اعمال خود هراسى ندارند، از مرگ نمىترسند.
با نگاهى کوتاه روایاتى که در این موضوع از معصومان(ع) به دست ما رسیده بهتر مىتوانیم چهره مرگ را ترسیم کنیم:
1 - پیامبر اکرم(ص) فرمود: "مرگ هدیه مؤمن است".(1)
2 - امیرالمؤمنین(ع) فرمود: "میان ما و بهشت یا جهنّم چیزى جز مرگ نیست".(2)
3 - پیامبر(ص) فرمود: "مردم دو دسته هستند: گروهى (با مرگ خود جامعه را) راحت مىکنند. گروهى (با مرگ) راحت مىشوند.
مؤمن با مردن از گرفتارىهاى دنیا راحت مىشود و به دریاى رحمت خدا و ثواب الهى وارد مىشود، اما با مردن ستمکار، مردم، حیوانات و درختان از او آسوده مىشوند و براى (رسیدن به مجازات) اعمال گذشته خود فرستاده مىشود".(3)
4 - امام صادق(ع) فرمود: هر مؤمنى در هنگام مرگ پیامبر(ص) و على(ع) را مىبیند و خوشحال مىشود و هر مشرکى هم در آن هنگام آنان را مىبیند، اما سبب ناراحتى او خواهد شد.(4)
5 - به امام صادق(ع) گفته شد: مرگ را براى ما توصیف کنید، حضرت فرمود: "(مرگ) براى مؤمن همانند بوییدن خوشبوترین بوییدنىها است که بوى آن او را به خواب ببرد و از همه رنجها و ناراحتىها راحت شود امإ؛ حح براى کافر همانند نیش مار و عقرب یا شدیدتر از آن است".(5)
از مجموعه سخنان پیشوایان دینى به این نتیجه مىرسیم که:
مرگ هدیه براى مؤمن و فاصله تا بهشت و سبب راحتى از گرفتاریهاى دنیا و همانند بوییدن خوشبوترین بوییدنىها است. مؤمن در حال مرگ پیامبر(ص) و على(ع) را مىبیند و خوشحال مىشود، بنابراین عامل ترس نیست تا مؤمن از آن بترسد؛ اما مرگ براى کافران و گناهکاران همچون گزیدن مار و عقرب و فاصله رسیدن به عذاب و کیفر گناهان است و از این رو از آن مىترسد.
پاسخ این سؤال را از زاویه دیگر نیز مىتوان بررسى نمود و عوامل مختلف و متعدد را در مورد آن مىتوان مورد ارزیابى قرار داد.
بسیارى از اندیشوران، چه مسلمان و چه غیر مسلمان کوشیدهاند تا پاسخى معقول و موجه به این پرسش اساسى دهند که فرصت طرح و بررسى آن در این جا نیست. ما تنها به نظر ابن سینا در این باب اشاره کرده و به تحلیل آیات و روایات در پاسخ به این سؤال مىپردازیم.
در دیدگاه ابن سینا موجبات ترس از مرگ یکى از امور ذیل ست:
1 - با مرگ، حقیقت و زندگى ظاهرى و دنیوى برچیده مىشود.
2 - این که نمىدانیم چه وقت مىمیریم.
3 - مرگ پدیدهاى ناشناخته است و از آن تجربه نداریم و برایمان امرى مبهم است
4 - تجربه مرگ انفرادى و فردى است، نه جمعى.
5 - مرگ موجب جدایى انسان از متعلقات دوستان و خویشاوندان مىشود
6 - با رسیدن مرگ، هه آرزوها و آمال بشرى برباد مىرود.(6)
ترس از مرگ در فرهنگ قرآنى و روایى به اعتبار و از جهت تفاوت انسانها علتهاى گوناگونى دارد. در یک منظر کلى مىتوان انسانها را از این جهت به سه گروه ناقصان، متوسطان و کاملان تقسیم کرد.
اما دلیل وحشت از مرگ در انسانهاى ناقص این است که انسان به حکم فطرت خود حُبّ به بقا و میل به جاودانگى داشته و از فنا، زوال و نیستى متنفر مىباشد. از این رو به عالمى که عالم حیات تلقى مىشود، عشق ورزیده و از عالمى که به پندار خود عالم نیستى است، تنفر دارد.
بنابراین چنین افرادى به دلیل این که ایمان به عالم آخرت نداشته و قلوبشان به حیات ازلى و بقاى سرمدى اطمینان نیافته است، به دنیا علاقهمند و به حسب فطرت از مرگ هراسان و گریزانند.
خدا عقیده این گروه از انسانها را چنین بیان مىکند.
"ان هى الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما نحن بمبعوثین؛ زندگانى دنیایى ما چیزى نیست. مىمیریم و زندگى مىکنیم و دیگر برانگیخته نخواهیم شد".(7)
عامل ترس از مرگ در انسانهاى متوسط چیز دیگرى است. متوسطان که ایمانشان به عالم آخرت و حیات قیامت کامل نیست، به دلیل غفلت از آخرت و عالم بالاتر و برترى و توجه به امور دنیوى و تلاش در آبادانى آن از مرگ مىترسند.
ریشه این غفلت متابعت از خواستههاى نفسانى و مخالفت با خدا یا آرزوهاى دراز است.
اما گروه سوم که انسانهاى کامل و مؤمنان مطمئن هستند،از مرگ کراهت ندارند، ولى از آن وحشت و خوف دارند اما ترس آنها مثبت و ارزشمند است، چرا که خوف آنها از حضور در مقابل عظمت خداوند بوده و مانند ترس وابستگان به دنیاى مادى نیست. خداوند در قلب اولیاى الهى تجلى کرده و مرگ را چون زندگى، امتحان بزرگ الهى مىدانند. شوق دیدار خداوند دارند و از این جهت از مرگ هراسان نیستند، بلکه از آن استقبال مىکنند.
بنابراین هر ترس و وحشت از مرگ بد و منفى یا خوب و مثبت نیست. اگر ترس از مرگ بر اثر غفلت و محدودیت نظر و اندیشه به دنیاى مادى باشد، وحشتى منفى و نابخردانه است. اما اگر وحشت از مرگ براساس خوف از عظمت حق تعالى و ترس از چگونگى رویارویى با خدا باشد، در عین حال که شوق وصال به پروردگار و راحتى از زندگى سخت مادى نیز در آن باشد، ترس مثبت است. ثانیاً با تفاوت انسانها و نوع نگرشها عوامل ترس از مرگ متفاوت و گوناگون خواهد بود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1 - بحارالأنوار، ج 79، ص 171، به نقل از دعوات راوندى،
2 - همان.
3 - امالى الشیخ الطوسى، منشورات مکتبةالداورى، قم ص 184؛ معانىالأخبار، ابن بابویه، مؤسسة اعلمى، بیروت، ص 143؛ با کمى تفاوت روایت از امام صادق(ع) نقل شده است.
4 - بحارالأنوار، همان، ص 174، ح 8.
5 - معانىالأخبار، همان، ص 287.
6 - ابن سینا، رسائل، انتشارات قم، بىنا، رسالة الشفاء من خوف الموت، ص 346 - 360.
7 - مؤمنون(23) آیه 37.
براى پى بردن به فلسفه این حکم الهى باید خاستگاه وضع این حکم از دیدگاه قرآن بررسى شود. قرآن نقل مى نماید:
«جمعى از اهل کتاب (یهود) گفتند (بروید ظاهراً) به آنچه بر مؤمنان نازل شده در آغاز روز ایمان بیاورید، و در پایان روز کافر شوید و (باز گردید) شاید آنها (از دین خود) باز گردند».(1)
دوازده نفر از دانشمندان یهود خیبر و نقاط دیگر، نقشهاى ماهرانه براى متزلزل ساختن باور و ایمان بعضى از مؤمنان طرح نموده و با یکدیگر تبانى کردند که صبحگاهان خدمت پیامبر اسلام(ص) برسند و ظاهراً ایمان بیاورند، ولى در آخر روز از آیین برگردند. هنگامى که از علت کارشان سؤال شد بگویند: ما صفات محمّد(ص) را از نزدیک مشاهده کردیم و هنگامى که به کتب دینى خود مراجعه نموده یا با دانشمندان دینى خود مشورت کردیم، دیدیم صفات و روش او با آنچه در کتب ما است، تطبیق نمى کند و از این رو برگشتیم. این موضوع سبب مى شود که عدهاى بگویند اینها که به کتب آسمانى از ما آگاه ترند، لابد آنچه را گفتهاند راست مى گویند و به این وسیله ایمان مسلمانان متزلزل مى گردد.(2)
مکر و نیرنگ کفار به وسیله خداوند آشکار گردید و خدا حدّ ارتداد را وضع نمود. باید توجه داشت که این ترفند مختص زمان رسول خدا(ص) نمى باشد، بلکه در همه زمانها امکان اجراى آن وجود دارد.
اسلام با وضع چنین حکمى جلوى مفاسد احتمالى (که برخى نیز به وقوع پیوسته) را گرفته است که در ذیل به نمونه هایى از این مفاسد اشاره مى کنیم:
1- همه مسلمانان از نظر اعتقاد و ایمان درونى در سطح بالا نیستند، بلکه برخى افراد در ایمانشان سست هستند. این گونه تبلیغات افراد سست ایمان را تحت تأثیر قرار مى دهد و آنها را از مسیر حق باز مى دارد. حدّ و حکم شرعى ارتداد مى تواند افراد را از انحراف باز دارد.
2- اگر اسلام جلوى این روند را نمى گرفت، نوعى جنگ روانى علیه دین صورت مى گرفت و کفار با تبلیغات شدید علیه اسلام، علاوه بر این که مسلمانان را دلسرد مى کردند، باعث دلسرد شدن افرادى که گرایش به اسلام داشتند مى شدند.
3- مهمترین مسئله ارتداد، پیامدهاى سیاسى، اجتماعى و فرهنگى آن است.
در جامعه اسلامى که اسلام و احکام و قوانین آن پایه براى رفتارهاى فردى و اجتماعى و روابط خانوادگى و تعیین کننده رفتار انسانها با یکدیگر و ارزشهاى اخلاقى جامعه است، هر گونه اختلالى در ایمان و اعتقاد انسانها با توجه به همسنگ نبودن آگاهىها، در رفتارها تأثیر گذاشته و التزام به احکام و قوانین دینى واجتماعى را سست مى کند و ارکان جامعه را مورد تهدید جدّى قرار مى دهد.
همچنین گسترش افکار انحرافى در جامعه که از طرف افراد مرتد ایجاد مى شود، نیروى مسلمانان را از جهت کمّى و کیفى مورد تهدید قرار مى دهد، از این جهت هر گونه برنامه ریزى بر اساس نیروهاى اسلامى در جامعه، غیر ممکن خواهد بود.
با توجه به موارد فوق کاملاً مشخّص مى شود که حکم ارتداد، یک حکم اجتماعى و سیاسى است، هم چنین آنچه در روایات در مورد حکم ارتداد بیان شده، در زمانى است که انکار دین اسلام جاحدانه باشد، یعنى شخصى به رغم حقانیّت دین اسلام به جهت انگیزههاى نادرست از دین اسلام خارج شده و در مقابل آن موضعگیرى نماید؛ بنابراین اگر کسى دین دیگرى غیر از اسلام را (آن هم پس از بررّسى و به دور از هر گونه حُبّ و بُغض و مشکلات دیگر) انتخاب نماید، این عقیده براى او محترم است، تا زمانى که به صورت موضعگیرى در مقابل اسلام و تهدید آن در نیاید. به همین خاطر، ارتداد تضادى با آزادى عقیده (که در اسلام محترم شمرده شده است) ندارد. البته احترام به آن به معناى حقانیّت و درستى هر عقیدهاى نمى باشد.
حکم ارتداد در ادیان آسمانى دیگر نیز بیان شده و طبیعى است که هر دینى براى محافظت از کیان خود، راهکارهایى را براى وحدت پیروان اندیشیده باشد.
در مورد ادیان دیگر و از جمله مسیحیت باید توجه داشت که اوّلاً این دین دقیقاً آن نیست که حضرت مسیح آورده باشد. آنچه به نام انجیل امروزه در دست مسیحیان قرار دارد، کتاب آسمانى حضرت مسیح نیست. این مطلب را مسیحیان نیز اذعان دارد. ثانیاً در انجیل موجود، جملاتى وجود دارد که به آمدن پیامبرى پس از مسیح بشارت داده و به پیروى از او فرمان داده است. اگر کسى پس از تحقیق و بررسى به این نتیجه برسد که پیامبر پس از مسیح، حضرت محمد(ص) است و به او ایمان آورد، به پیام انجیل و حضرت مسیح گوش فرا داده است و حتى از جهت دین آنها نباید مرتد محسوب شود.
ثالثاً اگر به فرض بپذیریم که هیچ گونه تحریفى در این دین صورت نگرفته باشد، اما از آن جا که دین اسلام خود را تکمیل کننده دین مسیحیت مى شناسد و به آن به عنوان دینى که در زمان خود صحیح بوده اما اکنون نسخ شده است، نگرسته مى شود، هم چنین چون دین اسلام آخرین پیام الهى است شخص مؤمن به خداوند باید به آخرین پیام الهى گوش فرا دهد. مسیحى اگر به خدا ایمان داشته باشد، کاملاً معقول و منطقى است که به دین اسلام و کاملترین پیام آسمانى اعتقاد داشته باشد. با وجود پیام کامل الهى، تبعیت از پیامى که زمان آن سپرى شده و نسبت به آخرین پیام، کامل نیست، غیر منطقى است.
در موردحکم ارتداد و آزادی عقیده اضافه می کنیم که دین اسلام فطرى است. اگر فردى به اصول و فروع اسلام آشنا باشد و حالت انکار نداشته باشد، به صورت طبیعى و معمولى به آن ایمان مىآورد. قرآن مىگوید: «لا اکراه فى الدین؛ در پذیرش عقیده اکراه نیست». اصولاً عقیده با اکراه سازگار نیست. این سخن درستى است اما قرآن به دنبال سخن مذکور مىگوید: «قد تبیین الرشد من الغى؛ راه راست از راههاى انحرافى و نادرست روشن است».(3) یعنى وقتى راه رشد و حقیقت آشکار است، دلیلى براى اکراه و اجبار وجود ندارد، زیرا عقل سلیم بدون داشتن انکار و عناد آن را پذیرا است.
اما انسان حق ندارد از آزادى سوءاستفاده کند و به بهانه آزادى، اعتقادات جامعه را به باد مسخره بگیرد و امنیت فکرى و فرهنگى اجتماع را متزلزل و مختل نماید.و حکم ارتداد نیز برای چنین موردی است.
این سخن نیز مورد پذیرش عقل و عرف است.
حال اگر فردى در خانواده مسلمان تشخیص داد که دین اسلام بر حق نیست، مىتواند دین دیگر را انتخاب کند، اما در جامعهاى که براساس اعتقادات و باورهاى دینى، قوانین، رفتارهاى اجتماعى و فردى، امیال و آرزوهاى انسانها ارزشهاى اخلاقى شکل گرفته که هر یک از این موارد کارکردهاى بسیارى در زندگى فردى و اجتماعى دارد، حق ندارد در برابر دین و اعتقادات موضعگیرى نموده و درصدد تخریب آنها باشد، زیرا آثار نامطلوب در زندگى فردى و ا جتماعى ایجاد خواهد کرد و باعث تزلزل ارکان اجتماعى خواهد شد، بنابراین ارتداد از این جهت که افکار عمومى و ایمان مردم را متزلزل مىکند، اظهار آن روا و شایسته نیست، و با وجود یک سرى شرایط اسلام با مرتد برخورد مىکند. اما اگر باور خود را رواج نداد و به امنیت فکرى و فرهنگى جامعه آسیبى وارد نکرد، به او کارى ندارند و حکم ارتداد نداشته و عقیدهاش نزد خودش محترم است.
این که خدا با او چگونه برخورد مىکند، تنها خدا مىداند که وى صداقت دارد یا از روى عناد و لجاجت به این عقیده روى آورده است. خداوند فرداى قیامت بر پایه عدل و حکمت، با او رفتار خواهد کرد. همو فرموده است: «اگر حجت بر کسى تمام نشده باشد، مؤاخذهاش نمىکند. مىگوید: هر قدر که عقلش خوبىها را که درک کرده، به آن عمل کرده است، ثواب و پاداش دریافت مىکند و به هر اندازه، در عمل، کوتاهى و یا ضد باورش را انجام داده است، جزا و کیفر مىبیند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی :
1)آل عمران (3) آیه 73.
2)تفسیر نمونه، ج 2، ص 466.
3)بقره (2) آیه 256.
قبل از پاسخ باید به دو نوع امنیت جانى و امنیت عقیده اشاره کنیم. امنیت جانى در قرآن بسیار مورد توجه قرار گرفته است.
برخى از احکام جزایى قرآن با هدف تأمین امنیت جانى فرود آمده است. براى نمونه بعضى آیات از خودکشى و دیگر کشى و صدمه رساندن به دیگران منع مىکند.
این آیات براى آنان که دیگران را مصدوم مىسازند و به قتل مىرسانند، مجازات سنگین قرار مىدهد و این مجازاتها را عامل مهم تأمین امنیت دیگران مىخواند.(1)
امنیت شناسان، امنیت جانى را بسیار درخور اهمیت مىدانند و ناامنى جانى و احساس ناامنى را زمینه آسیب پذیرى اجتماعى مىدانند. در قرآن امنیت جانى بسیار اهمیت دارد و کشتن یک فرد مانند کشتن تمام انسانها دانسته شده است. (2)
هر چند امنیت جانى در قرآن بسیار پر اهمیت گفته شده است اما این امنیت مطلق نیست.
امنیت جانى تا زمانى حق هر شهروند است که امنیت دیگران را محترم شمارد و از تجاوز به حقوق دیگران خوددارى کند.
در مورد امنیت عقیده باید گفت که تمامى انسانها از جهت باورها و اندیشهها داراى امنیت هستند و نمىتوان ایشان را به سبب باورهایى که دارند، تهدید کرد و در ناامنى قرار داد، چه این که باورها و اندیشهها خاستگاه زندگى اجتماعى است و بیشترین نقش را در بروز رفتارهاى فردى و اجتماعى دارد.
براین اساس در اسلام باورها و عقاید بسیار با ارزش است و نمىتوان ایشان را به پذیرش باورى جدید و وانهادن عقیده خود وادار ساخت.
قرآن، تهدید و ارعاب صاحبان عقیده را برنمىتابد و با هر شکل تهدید مخالفت مىکند، چه این که اولاً از انسان رهایى از تقلید (به عنوان یک عامل درونى بر اکراه) را مىطلبد و تقلید کنندگان را نکوهش مىکند.(3)
دوم: انسان را به بهرهگیرى از عقل فرا مىخواند و از ایشان تأمل و تدبر در آفرینش و آفریدگار را خواسته است.
سوم: عقیده را امرى درونى و اختیارى و جبرناپذیر معرفى مىکند.(4)
چهارم: ناسازگارىهاى عقیدتى و دینى را خواست خداوند مىداند: «و لو شاء ربک لامن من فى الارض کلّهم؛ اگر پروردگار تو مىخواست همه کسانى که روى زمین هستند، (به اجبار) ایمان مىآوردند».(5)
پنجم: وظیفه پیامبران را تبلیغ، بیم و بشارت مىشناسد و اجبار مردم بر پذیرش دین را وظیفه ایشان نمىخواند.(6)
ششم: مسلمانان را به مدارا با مخالفان دعوت مىکند و ایشان را از درگیرى با کافران باز مىدارد و مخالفان را (به شرط عدم تعرض به مسلمانان و اعلام بى طرفى) در امنیت مىداند.(7)
بنابراین بر طبق آیات قرآن هیچ کس را نمىتوان بر پذیرش عقیدهاى اجبار کرد و یا فردى را از باورهایش جدا نمود، زیرا عقیده (مذهبى، سیاسى و...) امرى اختیارى و قلبى است و به هیچ روى اجبار و اکراه نمىپذیرد.
بعد از این مقدمه به پاسخ مىپردازیم:. دین اسلام فطرى است. اگر فردى به اصول و فروع اسلام آشنا باشد و حالت انکار نداشته باشد، به صورت طبیعى و معمولى به آن ایمان مىآورد.
قرآن مىگوید: «لا اکراه فى الدین؛ در پذیرش عقیده اکراه نیست». اصولاً عقیده با اکراه سازگار نیست. این سخن درستى است، ولى نباید از این گزاره، تفسیر ناروا نمود و گفت: هر که هرگونه دلش بخواهد، آزاد است تا عقاید دیگران را به بازى بگیرد، بلکه قرآن به دنبال سخن مذکور مىگوید: «قد تبیین الرشد من الغى؛ راه راست از راههاى انحرافى و نادرست روشن است».(8) یعنى وقتى راه رشد و حقیقت آشکار است، دلیلى براى اکراه و اجبار وجود ندارد، زیرا عقل سلیم بدون داشتن انکار و عناد آن را پذیرا است. بنابراین، انسان حق ندارد از آزادى سوءاستفاده کند و به بهانه آزادى، اعتقادات جامعه را به باد مسخره بگیرد و امنیت فکرى و فرهنگى اجتماع را متزلزل و مختل نماید.
این سخن نیز مورد پذیرش عقل و عرف است.
حال اگر فردى در خانواده مسلمان تشخیص داد که دین اسلام بر حق نیست، مىتواند دین دیگر را انتخاب کند، اما انتخاب یک دین غیر از تخریب و تمسخر باورهای دین دیگر و ضربه زدن به آن است وحکم ارتداد مربوط به دومی است نه اولی . بنابراین یک انسان در جامعهاى که براساس اعتقادات و باورهاى دینى، قوانین، رفتارهاى اجتماعى و فردى، امیال و آرزوهاى انسانها ارزشهاى اخلاقى شکل گرفته که هر یک از این موارد کارکردهاى بسیارى در زندگى فردى و اجتماعى دارد، حق ندارد در برابر دین و اعتقادات موضعگیرى نموده و درصدد تخریب آنها باشد، زیرا آثار نامطلوب در زندگى فردى و ا جتماعى ایجاد خواهد کرد و باعث تزلزل ارکان اجتماعى خواهد شد، بنابراین ارتداد از این جهت که افکار عمومى و ایمان مردم را متزلزل مىکند، اظهار آن روا و شایسته نیست، و با وجود یک سرى شرایط اسلام با مرتد برخورد مىکند. اما اگر باور خود را رواج نداد و به امنیت فکرى و فرهنگى جامعه آسیبى وارد نکرد، به او کارى ندارند و حکم ارتداد نداشته و عقیدهاش نزد خودش محترم است.
این که خدا با او چگونه برخورد مىکند، تنها خدا مىداند که وى صداقت دارد یا از روى عناد و لجاجت به این عقیده روى آورده است. خداوند فرداى قیامت بر پایه عدل و حکمت، با او رفتار خواهد کرد.
با توجه به توضیحات فوق به دست می آید که حکم ار تداد یک حکم سیاسی و اجتماعی است ، نه اعتقادی و آن نیز برای کسانی است که در صدد نا امنی جامعه دینی و تمسخر باورها و اعتقادات مردم هستند.
اما این که آیا این موضوع به شکل روشن و صریح در قانون جمهوری اسلامی ایران وجود داشته باشد ، ظاهرا پاسخ منفی است و شاید به صورت اشاره و به طور ضمنی بیان شده باشد
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی :
1) سوره نساء، آیه 29 و سوره بقره، آیه 195.
2) سوره مائده، آیه 32.
3) سوره بقره، آیه 170
4) سوره بقره، آیه 256 و یوسف، آیه 108 نیز سوره انسان، آیه 3 و کهف، آیه 29.
5) یوسف، آیه 99 و انعام، آیه 149 و 35.
6) آل عمران، 20 و مائده، آیه 92، یونس، آیه 41 .
7) انفال، آیه 61، آیه 61
8) بقره (2) آیه 256.
پرسش: تو زندگیم هیچ هدفی ندارم یعنی نمیدونم هدفم از زندگی چیه؟ قرار تو این دنیا چی کار کنم؟ اصلا برای چی به دنیا اومدم ؟.
پاسخ:
پوچ انگاری زندگی (نهیلیسم) بیش از هر چیز ریشه روانی و پسیكولوژیك دارد نه ریشه منطقی. زیرا نه تنها انسان بلكه هر موجود زندهای ذاتا دارای حبّ نفس، حبّ بقا و حبّ كمالات لایق مرتبه وجودی خود میباشد و حركت در جهت خلاف آن به معنای مقابله با غریزه ذاتی است. بنابراین در مرحله نخستین باید دید چرا و چگونه ما گرفتار چنین اندیشهای شدهایم؟ به نظر میرسد چند عامل در این رابطه مؤثر باشد:
1) مشكلات زندگی و فشارهای روحی و احیانا بیصبری در برابر ناملایمات.
2) نشناختن فلسفه صحیح زندگی.
3) نداشتن مفهوم درستی از «كمال».
4 ) در سر نداشتن مفهوم نادرست نسبت به تكلیف و آن را امری دشوار و فوق توان به حساب آوردن.
5) ندانستن كرامتها و فضایل انسان و جایگاه بلند و مقام خلیفةاللّهی او در هستی.
6) نداشتن آشنایی دقیق با الطاف بیكران الهی نسبت به انسان و او را موجودی رها و سرگردان در كویر خشك زندگی دیدن. اكنون اگر در هر یك از موارد فوق با سیر مطالعاتی منظم دیدگاه خود را تصحیح نمایید ریشه این اندیشه خشكانده میشود.
کسی که احساس پوچی در زندگی کند، چند اصل برای خود فرض كرده است آنگاه بنایی را بر آن ساخته است: بنای پوچی و بیهدفی و بیمعنا بودن زندگی؛ ولی منطق ایجاب میكند كه در مبانی خود، تجدید نظر كرده و آنها را به دقت مورد ارزیابی قرار دهید.
اولین مبنایی كه در ساختمان فكری شما وجود دارد این اصل است كه: «آدمی در این جهان بایستی آسوده و راحت باشد»، وقتی این چنین نیست پس زندگی مفهومی ندارد.
ولی ! اگر قدری عمیقتر به حیات انسان بنگریم، خواهیم دید كه رشد و سازندگی و تكامل مادی و معنوی انسان در زمینه سختیها و رنجها شكل گرفته و میگیرد. تمدنها در نقاطی به وجود آمدهاند كه شرایط زندگی دشوار بوده و انسان مجبور به مبارزه با طبیعت شده است.
رشد علمی مرهون درگیر شدن بشر با مشكلات است. اگر بشر، جهانی همواره روشن داشت، هیچگاه به فكر كشف الكتریسته نمیافتاد و اگر بیماریها وجود نداشتند، هیچگاه اندام خود و عوامل مؤثر بر سلامت و یا بیماری آن را نمیشناخت.
این بنای كار جهان و متناسب با روندی است كه برای بشر در نظر گرفته شده است:« لقد خلقنا الانسان فی كبد ؛ما آدمی را در رنج و فشار آفریدیم» (البلد، آیه 4). پس كمال انسان در سختیها است چه در عرصه مادی و چه در عرصه معنوی. اگر جهانی بدون مشكل در برابر انسان بود، آدمی به جهت خصوصیاتش آن را بر هم میزد تا مشكلی پدید آورد و آن را حل كند.
برداشتن رنج و مشكلات از زندگی بشر، مساوی با ركود و سكون او است؛ پس وجود مشكل، زمینهساز رشد و پیشرفت بشر است.
دومین اصلی كه ظاهرا اندیشه خود را بر آن بنا نهادهاید آن است كه: «انسان با مرگ فاصلهای ندارد و بالاخره با آن درگیر خواهد شد»، پس معنای زندگی چیست؟!
آری اگر مرگ فنا باشد نظر شما كاملاً منطقی است؛ ولی آیا مرگ پایان كار انسان است یا مرگ مرحلهای است برای عبور انسان به حیاتی برتر؟ آیا دنیا همه چیز است یا دنیا مزرعه آخرت است؟
آیا انسان زندانی در این دنیا است یا مرغ باغ ملكوت است و پس از مرگ با جهانی بزرگتر روبهرو است؟!
خرم آن روز كزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وزپی جانان بروم
گرچه دانم كه به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
پس مرگ اگر انتقال به حیات دیگر است، از مردن چه باك؟!
از جمادی مردم وتا میشدم
وزنما مردم به حیوان بر زدم
مردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم كی زمردن كم شدم
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایك پرّ و سر
بار دیگر از ملك قربان شوم
آنچه را در وهم ناید آن شوم
آری مرگ برای كسی كه معاد را نبیند جز تباهی چیز دیگری نیست؛ ولی آن كس كه مرگ را پلی میداند كه او را به حیات برتر انتقال خواهد داد، برای او مرگ نه تنها تباهی و موجب یأس نیست؛ بلكه عاملی است برای تحرّك بیشتر و ثمر فزونتر بردن از زندگی دنیوی.
البته مقصود از «ثمر» خانه و ماشین و... نیست؛ بلكه آن متاعی است كه آدمی با آن ارزش واقعی پیدا میكند؛ یعنی، معرفت و عمل نیك. (شناخت این جهان و خودی واحد واحد آن، وانگهی عمل كردن در مسیر او).
«قسم به عصر كه انسان در زیان است، مگر كسانی كه ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند»، (سوره والعصر).
آری برادر عزیز! اگر آدمی گوهر حیات را نیابد زندگیاش چیزی جز پوچی نخواهد بود. گوهر حیات نیز همان رشد كمالات نفسانی و كرامتهای انسانی است. اینها هستند كه به انسان بها میدهند و به زندگی او معنا میبخشند.
تو به قیمت ورای دو جهانی
چه كنم قدر خود نمیدانی
توصیه میكنیم برای درك معنای واقعی حیات و ارزشمندی آن بیشتر تفكر كنید. تلاوت و تدبر در آیات قرآن، خواندن آثار بزرگان اندیشه (همانند ملای رومی «مثنوی معنوی» و آثار دیگری كه درباره هدف حیات و فلسفه آن نوشته شده است) و... رهتوشه خوبی برای شما است.
برای اینكه از زندگی لذت ببرید هدف خود را از زندگی مشخص كنید مثلا رشد علمی و معنوی و مادی و حد آن را هم در نظر بگیرید و برای رسیدن به آن اهداف برنامه ریزی كنید و با نشاط و جد و كوشش و اراده به سمت آن اهداف حركت نمایید و هیچ گاه از شكست و مشكلات نهراسید در ضمن به ورزش و تفریحات سالم مانند كوه نوردی، شنا و شركت در اردوهای نیز بپردازید.
. انسان در طول حیات خود، همواره از خود میپرسد: از كجا آمده است؟ به كجا میرود؟ در كجا هست؟ چگونه باید باشد؟ چه باید بكند؟ دلیل این سؤالات نیز روشن است. انسان فطرتا به دنبال كشف راز وجود و هستی خود است و همواره درجست و جوی یافتن پاسخ این سؤالات است كه مبدأ من كیست و كجا است؟ مقصود من چیست؟ مقصد من كیست و كجا است؟ به راستی چه ضرری، بیشتر از فراموشی خود است؟! آنانی كه چنین دردی ندارند، همانند كسانی اند كه از بویایی محروماند و نمیتوانند بوی خوش عطر وگلاب را استشمام كنند. شما حتما افرادی را دیدهاید كه چیز كوچكی را گم میكنند و ساعتها به دنبال آن میگردند؛ اما خودشان را گم كردهاند و هرگز به فكر این نیستند كه به دنبال گم شده اصلی و حقیقی خود بگردند.
به عنوان مقدّمه گفتنی است كه انسان تشنه حقیقت و كمال است و تا زمانی كه به آن نائل نشود، به آرامش حقیقی نمیرسد و حقیقت مطلق نیز خدا است: ذلك بان الله هو الحق این چنین است كه خداوند حق است» این آیه شریفه در سه جای قرآن آمده است، (حج، آیات 6 و 62؛ لقمان، آیه 30).
1. فذلكم الله ربكم الحق آن خداوند، پروردگار شما است كه حق است»، (یونس، آیه 32).
2. ردّوا الی الله مولهم الحق: همگی به سوی الله مولا و سرپرست حقیقی خود - بازگردانده میشوند»، (همان، آیه 32،انعام، آیه 62).
3. هنا لك الولایة لله الحق: ثابت شد - در آن جا كه - ولایت از آن خداوند بر حق است»، (كهف، آیه 44).
4. یعلمون ان الله هو الحق المبین: و میدانند كه خداوند حق آشكار است»، (نور، آیه 25). در این آیه در كنار لفظ «الحق» واژه «مبین» به معنایآشكار هم آمده است كه تاكید میكند. حق روشن و كاملاً واضح، فقط خداوند است.
5. حتی یتبین لهم انه الحق:تا برای آنان آشكار شود كه او (الله) حق است»، (فصلت، آیه 53). آیات و نشانهها برای انسان این نكته را روشن میكنند كه «حق» و «حقیقت مطلق» فقط او است.
پس روشن شد كه حقیقت مطلق فقط خداوند است و غیر از او، باطل محض است: و ان ما یدعون من دونه هو الباطل: و آنچه را غیر از او میخوانند باطل است»، (حج، آیه 62؛ لقمان، آیه 30).
در نتیجه آرامش نیز فقط در سایه یاد و ذكر خداوند حاصل میشود: الذین امنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله : آنان كسانی هستند كه ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن و آرام است»، (رعد، آیه 28). ذیل آیه شریفه تاكید میكند كه فقط ذكر خداوند، مایه آرامش دلها است و دل آدمی تنها با یاد خدا آرامش مییابد: الا بذكر الله تطمئن القلوب : آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد». انسان به هر مطلوبی كه برسد، باز مضطرب و ناراحت است؛ زیرا آنها نه تنها مطلوب با لذات نیستند؛ بلكه جلوی حقیقت را نیز میگیرند. وروشن است منظور از یاد خدا، فقط ذكر زبانی نیست؛ بلكه كشف قلبی و معرفت شهودی است كه به دلها مینشیند و انسان را صاحب دل میكند، ر.ك: نبوت، شهید مطهری، ص 283. پس محور تمام معارف و اصل و ریشه تمام علوم «الله» است؛ به عبارت دیگر «الله» ریشه معارف است و دیگر معارف، شاخهها و تنه و برگهای آن هستند. معرفت الله و شناخت خدا، همچون رودخانهای است كه تمام معارف از آن منشعب میشوند و ما آن را «خدا محوری» یا «خدا مركزی» مینامیم كه تمام مباحث و معارف دینی، فلسفی، عرفانی و حتی علمی - به معنای درست و سنتی آن - زیرمجموعه آن است.
انسانشناسی، نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ زیرا در هر بحثی باید از نقطهای شروع كرد و به نقطهای ختم نمود. ابتدا و انتهای انسانشناسی نیز «الله» تبارك و تعالی است. هو الاول و الاخر او - الله تبارك تعالی- اول و آخر است»، حدید، آیه 3. با بیان این مقدمه سؤالات سه گانه به شرح زیر پاسخ داده میشود:
1. از كجا آمدهایم؟ قرآن كریم به این پرسش پاسخ میدهد: انا لله : ما از آن خداییم» بقره، آیه 156. ما از آن خداییم به چه معنا است؟ معنای درست آیه شریفه، این است كه ما حقیقتا ملك خدا هستیم و خداوند مالك حقیقی ما است و تمام هستی ما از خدا نشأت میگیرد، المیزان، ذیل آیه 156 سوره بقره.
توضیح این كه مبدأ هر موجودی - از جمله انسان - خداوند است. این بدان معنا است كه انسان مخلوق او است و از عالم الهی آمده و وطن او عالم بالا است. در بعضی از آیات آمده كه نیمی از او خاك است:انی خالق بشرا من طین : من بشر را از گل میآفرینم»، (ص، آیه 71) و هو الذی خلقكم من طین : او است آن كه شما را ازگل آفرید»، (انعام، آیه 2). در این رابطه گفتنی است كه حقیقت انسان جنبه خاكی بودن او نیست. آیات بسیاری بر این نكته دلالت دارند كه تمام حقیقت انسان، جنبه روحانی او است و انسان از آن جهت كه صاحب روح و نفس است، انسان است؛ و گرنه از جهت جسمانی بودن، تفاوتی با حیوانات دیگر ندارد. پس تمام حقیقت انسان و ملاك انسانیت وی، روح او است، (المیزان، ج 7، ص 184 و 185؛ ج 17، ص 402 و403).
این روح از جانب خدا به انسان داده شده است: فاذا سویته و نفخت فیه من روحی هنگامی كه او را نظام بخشیدم و از روح خود در او دمیدم»،(حجر، آیه 29؛ ص، آیه 72).
قرآن كریم در جایی دیگر تصریح میفرماید: قل الروح من امر ربی:بگو روح كار پروردگار من است»، (اسراء، آیه 85). منظور از «امر ربی» «كارپروردگار و خدا» است. در آیات دیگر تصریح شده است كه روح منسوب به خدا است: من روحی ، (حجر، آیه 29). و من روحنا ، (انبیاء، آیه 91) و من روحه ، (سجده، آیه 9). میدانیم كه از نظر ادبی در این سه مورد، روح به ضمیرهای «ی» به معنای «من»، «نا» به معنای «ما» و «ه» به معنای «او» اضافه شده است.
مسلما منظور این نیست كه چیزی از خدا جدا شده است؛ زیرا خدا بسیط است و جزء ندارد تا جزئی از آن جدا شود؛ بلكه منظور این است كه این روح به خداوند تعلّق دارد؛ یعنی، هم بدن مخلوق خدا است و هم روح. اما این انتساب برابر نیست و روح انسان از شرافت بیشتری برخوردار است. پس تاكنون چند مطلب ثابت شد:
1. حقیقت انسان به روح او است نه جسم او؛
2. خداوند خالق و آفریننده انسان (هر دو جنبه مادی و روحانی او)است، اما در این میان روح را به خود منسوب كرده است؛
3. روح از عالم الهی است و تعلّق خاص به خدا دارد كه نشان از شرافت او است.
بنابر نظر برخی، انسان در میان دو پرانتز قرار دارد: تولد و مرگ و در ورای آنها تاریكی است. اما انسان از نظر قرآن در میان پرانتز یاد شده نیست. انسان از جهان دیگر (عالم امر) آمده است و «من واقعی» او نیز، بدن و جهازات بدنی و توابع آنها نیست؛ بلكه «من واقعی» اونفس و روح او است كه ملاك شخصیت واقعی او میباشد، (شرح مبسوط منظومه (شهید مطهری)، ج 3، ص 20 و 21 و 189 و 190؛الهیات شفا، ج 1، ص95).
نتیجه بحث این كه در پاسخ به سؤال «ما از كجا آمدهایم» قرآن میفرماید: «انا لله» و معنای این جمله این است كه ما هنر خداییم و از عالم امر، به این جهان هبوط كردهایم. پس مبدأ انسان خدا است.
فلسفه اسلامی به طرز بدیعی این بحث را به تصویر كشیده است. بنابر نظر حكمت متعالیه ملاصدرا، موجودات ما سوی الله (موجوداتی كه هستیشان از خودشان نیست، بلكه در هستی وامدار خدا هستند) عین ربط و تعلق به خدایند؛ یعنی، با اراده الهی موجود شدهاند و با اراده او باقی هستند و زندگی؛ مرگ و تمامی شؤون و حالات آنها، به دست خداوند است و آنها - از جمله انسان - هیچ استقلالی از خود ندارند. به عبارت دیگر آنها معلول و كار خدا هستند، و تمام هستیشان - در پیدایش و بقا - از خدا است،(همان).
پس انسان موجودی است كه تمام هستی (تمام هویت و شخصیتش) از خدا است و بستگی كامل به او دارد و مبدأ، مقصد و مقصود او نیز خداوند است. او سراسر نیاز و احتیاج به جانب بینیاز مطلق است كه در پیدایش و بقا، فریاد الفقر فخری میزند. فلاسفه ما از این مطلب، به امكان فقری تعبیر كردهاند، (ر.ك: حركت و زمان در فلسفه اسلامی (شهید مطهری)، ح 1، صص 2 - 6؛ شرح مبسوط منظومه، ج 3،صص 196 - 203).
در پایان تذكر این نكته ضروری است كه فلاسفه متكلمان، از بحث «از كجا آمدهایم؟» به عنوان خداشناسی و توحید تعبیر كرده و دلایل متعددی نیز برای اثبات وجود خدا اقامه نمودهاند.
برای اطلاع از نظرهای آنان ر.ك:
1. توحید، شهید مطهری، ص 223 - 29
2. فطرت استاد شهید مطهری، ص 110 - 87 و 200 - 187
از نظر فقهى بچههاى پدر و مادر مسلمان به تبعیت از والدینشان مسلمان هستند و از نظر حقوقى مسلمان محسوب مىشوند و از مزایاى اجتماعى در جامعه به عنوان یک مسلمان (در صورت تفاوت داشتن) برخوردار هستند.
این مسئله غیر از اعتقاد به اسلام است. اعتقاد به اسلام، نمىتواند سنتى و تقلیدى و اجباری باشد؛ بنابراین وقتى انسان ها به مرحله رشد عقلى و تکلیف رسیدند، پذیرش اسلامشان باید به سبب دلیل باشد، نه از روى تبعیت و تقلید . از این رو است که مراجع معظم تقلید در اول توضیحالمسائل مىنویسند: تقلید در اصول دین جایز نیست.
بنابراین فرزندان مسلمانان، دین را خود انتخاب مىکنند. دین و ایمان به دلیل آن که یک اعتقاد قلبى و درونى است ممکن نیست تحمیلى باشد.
از این رو قرآن مىفرماید: «لا اکراه فى الدین؛ در قبول دین اکراه و اجباری نیست».
از نظر جهان بینى اسلامى همه انسانها از آزادى، اختیار و قدرت بر تصمیمگیرى برخوردارند و خودشان سرنوشت خویش را رقم مىزنند.
اسلام از راههاى گوناگون مىکوشد اندیشه بشریت را از اسارت باطل برهاند و آدمى با دید باز و وسعت نظر بیندیشد و داورى کند و دین و آیین حق را برگزیند. این سخن قرآن است که مىگوید:
«به آن بندگانى مژده باد که همه سخنان را مىشنوند و بهترین را برمىگزینند».
«و چون به ایشان گفته شود که از آن چه از سوى خدا فرود آمده است، پیروى کنید، گویند: نه، ما به همان راهى مىرویم که پدران ما مىرفتند. حتى اگر پدرانشان بىخرد و گمراه بودهاند!».
نیز اسلام مىگوید: اعتقادات و پذیرش دین نمىتواند تحمیلى باشد (لا اکراه فى الدین) سپس مىافزاید: راه راست، اندیشه راستین و آیین درست و نجات بخش، از اندیشه دروغین و آیین باطل واضح و روشن است (قد تبین الرشد من النهى)
آرى آدمى با دقت و خردورزى مىتواند راه و آیین حق (که آیین اسلام است) را باور کند و آن را برگزیند.
اما موضوع ارتداد که شاید بخشی از سوال ناظر به آن باشد ، در پاسخ بعدی اشاره می شود.
پاسخ:در پاسخ به این پرسش ابتدا باید به چند نكته توجه كرد:
اول آنكه، معنای هدف باید مشخص شود. «هدف برای هر امر و هر راه، نقطهای است كه آن راه و امر، به آن ختم میشود».
دقّت كافی در این نكته، ما را از خطاهای بسیاری ایمنی میبخشد. در طول تاریخ بشر، این خطاها بر سر راه كسانی قرار گرفته است كه به معنای صحیح «هدف» نیندیشیده و یا آن را نیافتهاند. از این رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگی و یا از اجزاء حیات دنیوی بشر بوده و در مواردی ایدهآل برای بخشی از زندگی به حساب میآمده، هدف برای كل حیات تلقّی نمودهاند؛ و با توجه به چگونگی این تلقی و انتخاب، دچار زیان در زندگی یا شكستهای روحی شدهاند. در این باب، میتوان به كسانی اشاره كرد كه بهرهمندی از لذتها و شهوتها را هدف دانستهاند؛ در حالی كه این تصور غلطی است؛ چرا كه آنچه جزء زندگی است نمیتواند هدف زندگی باشد. برای چنین افرادی پس از پایان زندگی، یعنی حیات دنیوی، رسیدن به هدف، هیچ تصویری ندارد. یا كسانی كه رسیدن به مدارج عالی علمی را هدف زندگی خود دانستهاند، علاوه بر آنكه ممكن است در رسیدن به این مطلوب ناكام مانده و به دلیل احساس شكست، دید منفی و مأیوسانهای نسبت به زندگی بیابند؛ در صورت موفقیت نیز، پس از پایان زندگی دنیوی، نیل به هدف دیگر برای آنان معنا نخواهد داشت. بنابراین، باید «زندگی» و «هدف از زندگی» از یكدیگر متمایز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگی است، هدف زندگی تلقی نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگی، باید مافوق حیات طبیعی قرار گیریم؛ تا سراغ آن را در حیات طبیعی محض و شئون آن نگیریم.1
دوم: باید هدف را به درستی بشناسیم. روشن است كه متفكران و اندیشمندان بسیاری در همه جوامع با توجه به مكاتب گوناگون در طول تاریخ، هدفهای متفاوتی برای زندگی ترسیم و ارائه كردهاند. امّا این بدان معنا نیست كه همه این نظرها درست و همه این هدفها صحیح شناخته و به دیگران شناسانده شده باشد. ضدیّت و یا تناقض بسیاری از این هدفها، نشانگر صحت این مدعا است.
بیان یك مثال قدری از اهمیت این نكته پرده بر میدارد.
فرض كنید بیماری دارید كه نیاز فوری به دارویی خاص دارد. از طرفی، شما میدانید كه این دارو تنها در یك داروخانه عرضه میشود؛ امّا شما این داروخانه را نمیشناسید. اكنون درمییابید كه دانستن نام یا مشخصات این داروخانه از طرفی و یافتن آدرس آن از طرف دیگر؛ تا چه حد ضروری و جدی است. یعنی، همان قدر كه دانستن نام و مشخصات داروخانه برای یافتن دارو مهم است، این كه شما از كدام خیابان و به چه شكلی بروید تا به آن داروخانه برسید، اهمیت خواهد داشت. بدون شك اگر نام و آدرس و چگونگی رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختیار شما قرار گیرد، لطمهای جانسوز و جبرانناپذیر برای شما در پی خواهد آورد.
در اولین قدم از جستجو، برای یافتن هدف زندگی و راه رسیدن به آن، پای ما به زنگ خطری برخورد میكند كه هر چند تكاندهنده است، برای هوشیاری و دقت بیشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنین میگوید: «تنها یك بار این راه را خواهی رفت و یك بار زندگی را تجربه خواهی كرد» این اخطار و گوش زد مهم و جدّی، ما را بر آن میدارد كه با دقتی متناسب با اهمیت موضوع و موشكافی بسیار، به كاوش بپردازیم و ضریب اطمینان بالایی برای یافته خود دست و پا كنیم.
با توجه به نكات مذكور متوجه خواهیم شد كه شناخت هدف زندگی، كار آسانی نیست تا در توان ما یا امثال ما كه خود برای اولین و آخرین بار از این راه میگذریم، بگنجد. گویی باید دستی از آستین غیب برآید و با انگشت اشارهای، هدف و سمت و سوی آن را به ما بنماید.
خوشبختانه و با كمال شعف باید بگوییم این دست برآمده و در تعیین هدف و چگونگی رسیدن به آن، كاری كارستان كرده است. خداوند مهربان كه دوست دارد ما سعادتمند و نیك فرجام باشیم و برناتوانی ما در این باب، علیم است؛ حكیمانه و مشفقانه در حالی كه به همه جهان هستی احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام میداند؛ هدف زندگی و راه رسیدن به آن را به خوبی و پله پله به ما میآموزد؛ و ما كه این را كاملترین و مطمئنترین تعلیم میدانیم، با استفاده از آیات قرآنی یعنی سخن خداوند آن را برای شما باز میگوییم.
خداوند متعال در آیات گوناگون این حقیقت را برای ما بازگفته است كه همه جهان هستی و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامی امور و پایان زندگی به سوی خداوند و از آنِ اوست:
«وَ إِلَی اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام كارها به سوی اوست»، (لقمان / 22).
«وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ؛ و فرجام همه كارها از آنِ خداست»، (حج / 41).
«وَ إِلَی اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ؛ و [همه] كارها به سوی خدا بازگردانده میشود»، (آل عمران / 109).
«اللّهُ یَبْدَوءُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛ خدای متعال خلق را آغاز میكند و سپس خلق را برگشت میدهد، سپس [شما انسانها ]به سوی خدای متعال برگشت داده میشوید»، (روم / 11).
بر این اساس هدف، غایت، فرجام و آرمانی كه اسلام برای بشر تصویر كرده است، فقط خداست و بس. آدمی با جدا شدن از اصل و حقیقت خویش كه همان «روح خدا» است، دوباره به سوی خداوند در حركت است و در واقع تمامی جهان به سوی آن هدف در سیلان و جریانند و ما چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه بدانیم و چه ندانیم رو به سوی آن هدف و غایت داریم. هدفی كه ماوراء زندگی و عالم مادی بلكه محیط بر عوالم بالاتر، برتر و دیگر است. «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، (بقره/ 156). بنابراین، هدف از زیستن آدمی در این دنیا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خویش؛ و این عبارت است از حركت و صعود و بازگشت به سوی خداوند.
به بیان دیگر، انسان باید تلاش كند تا به حقیقت اصلی خود نائل شده، در موطن حقیقی یعنی قرب حضرت حق فایز گردد.
اما چگونگی رسیدن به این هدف و كیفیت این بازگشت را نیز خداوند متعال خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبیین این چگونگی را بر دوش برترین انسانها یعنی انبیاء قرار داده است و در واقع در پرتو پیروی از ایشان و عمل به هدایتها، ارشادات و تعالیم آنان است كه آدمی میتواند به اصل خود یعنی حقیقت انسانیت و روح خدا كه هدف اصلی، اصیل و اساسی زندگی اوست، دست یازد. به بخشی از آیات خدا در این باب توجه فرمایید: «...فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْكُمْ ذِكْراً * رسُولاً یَتْلُوا عَلَیْكُمْ آیاتِ اللّهِ مُبَیِّناتٍ لِیُخْرِجَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ...؛ پس ای خردمندانی كه ایمان آوردهاید! از خدا بترسید. راستی كه خدا سوی شما تذكاری فرو فرستاده است: پیامبری كه آیات روشنگر خدا را بر شما تلاوت میكند، تا كسانی را كه ایمان آورده و كارهای شایسته كردهاند، از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون برد»، (طلاق / 10 ـ 11).
این آیات با لحن خاصی این حقیقت را مطرح میكنند كه پیامبران آمدهاند تا با دستگیری انسان، او را از تاریكیهایی كه به واسطه تنزلش از موطن اصلی خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوی نور كه همان حقیقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند.
«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً * وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً؛ ای پیامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستادیم؛ و دعوتكننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی تابناك»، (احزاب / 45 ـ 46).
این عبارات نیز بخوبی حكایتگر این حقیقت است كه بعثت انبیا برای دعوت به سوی حضرت حق است و آنان همچون چراغی تابناك، روشنگر راه آدمی در رسیدن به مقصود و هدف زندگیاند.
چون رسید اندر سبا این نور شرق غلغلی افتاد در بلقیس و خلق
روح های مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدند
یكدگر را مژده میدادند، هان نك ندایی میرسد از آسمان
زان ندا دینها همی گردند گبز شاخ و برگ دل همی گردند سبز
از سلیمان آن نفس چون نفخ صور مردگان را وا رهانید از قبور
(مثنوی / 4/839 ـ 843)
ناگفته نماند كه قرآن كریم، ایمان و عمل صالح را دو ركن اساسی و دو ره توشه مهم برای رسیدن به هدف حقیقی و اصلی انسان در زندگی تلقی كرده است. از میان آیات بسیار، تنها به چند نمونه اشاره میكنیم: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ؛ براستی انسان را در نیكوترین اعتدال آفریدیم. سپس او را به پستترین [مراتب ]پستی بازگردانیدیم، مگر كسانی را كه ایمان آورده و كارهای شایسته كردهاند كه پاداشی بیمنت خواهند داشت»، (تین / 4 ـ 6).
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ...؛ واقعا انسان دستخوش زیان است، مگر كسانی كه ایمان آورده و كارهای شایسته كردهاند»،(عصر / 2 ـ 3).
بنابراین، بر اساس آیات قرآن چند امر روشن گشت:
اول: هدف زندگی خارج از آن و در پایان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.
دوم:هدف زندگی رسیدن و بازگشت به حقیقت اصلی خود یعنی «حقیقت انسان» و «روح خدا» است.
سوم:خداوند چگونگی و كیفیت رسیدن به این هدف را توسط انبیاء الهی برای ما روشن ساخته است. خداوند در كنار عقل كه حجت درونی است و در راه رسیدن به هدف زندگی ما را به كلیاتی رهنمون میكند انبیا و كتب آسمانی را به منظور راهنمایی و معرفی جزئیات این راه و مسیر، فرستاده است.
چهارم:ایمان و عمل صالح دو ركن اصلی و مهم برای نیل به هدف حقیقی زندگی تلقی شده است.
از همه آنچه به طور فشرده و اجمالی گفتیم، روشن میشود هدف زندگی برای نوجوان، جوان، دانشجو، كارگر، كارمند، پزشك، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در یك كلمه «انسان»، یكسان است و البته هر كس به اندازه ایمان و عمل صالح خود كه دارد و یا كسب میكند، میتواند به هدف حقیقی زندگی دست یابد. معنی این سخن این است كه عارف بودن یا مذهبی بودن، لزوما از هنرمند بودن، یا جوان بودن یا تلاشگر و ساعی بودن یا پزشك و كارگر و ... بودن جدا نیست؛ بلكه صاحبان هر شغل و هر حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعی، میتوانند با شناخت صحیح هدف زندگی و چگونگی رسیدن به آن و به كار بستن اعمال، عقاید، اوصاف و اخلاق بخصوصی و در یك كلام «ایمان و عمل صالح» در سیر به سوی خداوند و بازگشت به حقیقت انسانی شركت جویند.
در پایان دردمندانه باید بگوییم كه ما در اثر غفلت و مهجور بودن از این كه در چه مقام و منزلتی، منزل داشتهایم و اكنون چه گشتهایم، رنج نبرده و آسوده خاطریم. اما اهل معرفت و جان سوختگانی هستند كه از این غربت بسیار در رنجند و روحشان در آرزوی بازگشت به عالم بالا، بیآرام و قرار؛ در انتظار پرواز و خالی كردن قالب بدن است. این افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمن جامی در شرح این دو بیت از مولانا جلال الدین رومی:
بشنو از نی چون حكایت میكند و زجداییها شكایت میكند
كز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
این گونه میسراید:
حبذا روزی كه پیش از روز و شب
فارغ از اندوه و آزاد از طرب
متحد بودیم با شاه وجود
حكم غیریت به كلّی محو بود
بود اعیانِ جهان بیچند و چون
ز امتیاز علمی و عینی مصون
نی به لوح علمشان نقش ثبوت
نی ز فیض خوان هستی خورده قوت
نی ز حق ممتاز و نی از یكدگر
غرقه دریای وحدت سربهسر
ناگهان در جنبش آمد بحر جود
جمله را در خود ز خود بیخود نمود
امتیاز علمی آمد در میان
بینشان را نشانها شد عیان
واجب و ممكن ز هم ممتاز شد
رسم و آئین دویی آغاز شد
بعد از آن، یك موج دیگر زد محیط
سوی ساحل آمد ارواح بسیط
موج دیگر زد پدید آمد از آن
برزخ جامع میان جسم و جان
پیش آن كز زمره اهل حق است
نام آن برزخ مثال مطلق است
موج دیگر نیز در كار آمده
جسم و جسمانی پدیدار آمده
جسم هم گردید طورا بعد طور
تا به نوع آخرش افتاده دور
نوع آخر آدم است و آدمی
گشته محروم از مقام محرمی
بر مراتب سرنگون كرده عبور
پایه پایه ز اصل خویش افتاده دور
گر نگردد باز مسكین زین سفر
نیست از وی هیچكس مهجورتر
نی كه آغاز حكایت میكند
زین جداییها شكایت میكند
به امید آنكه خداوند همه ماو انسانهای حقیقتجو را در شناخت هدف زندگی و رسیدن به آن، یاری دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند.
برای آشنایی بیشتر با مباحث پیش گفته، دو كتاب ذیل واقعا خواندنی است:
1. انسان از آغاز تا انجام، علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، ترجمه، تحقیق و تعلیقه از صادق لاریجانی، الزهراء، تهران.
2. مقالات، استاد محمد شجاعی، سروش، تهران، ج اول.
از منابع زیر نیز میتوانید استفاده نمایید:
1. فلسفه و هدف زندگی، محمد تقی جعفری.
2. زندگی ایدهآل و ایدهآل زندگی، محمد تقی جعفری.
3. انسان از دیدگاه اسلام، عبدالله نصری.
4. فلسفه و هدف زندگی، زین العابدین قربانی.
5. هدف زندگی، شهید مرتضی مطهری.
6.عبدالله نصری، تكاپوگر اندیشهها (زندگی، آثار و اندیشههای استاد محمد تقی جعفری)، ص 220.
پرسش:آیا فقط بهشت ایده آل انسان ها است؟ آیا جهنم فقط به خاطر ترساندن انسانهاست ؟ یا در ورای آن حقیقتی نیز وجود دارد ؟
پاسخ:بهشت ایده آل انسان است ؛زیرا همه انسان ها خواهان رسیدن به آرامش کامل و نعمت هایی هستند که فنا پذیر نبوده و ابدی باشد و تکرار در آن نیاشد . همه این صفات و ویژگی ها در بهشت فراهم است و آیات قرآن نیز بر آن تأکید دارد . اما ایده آل بودن آن، برای انسان، به معنای واقعیت نبودن ( ایده آلیسم بودن ) آن نیست ، بلکه اینها واقعیاتی (رئالیست)هستند که در جهان آخرت که جهان حقیقی و واقعی است ، وجود دارد و همان گونه که در قرآن آمده است ، شکی در آن نیست : «لا ریب فیه» جهان آخرت و بهشت و دوزخ نه تنها واقعیت داشته و وجود حقیقی دارد ، بلکه در قرآن آمده که زندگی و حیات حقیقی ، همان حیات آخرت است : « وَمَا هَذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ كَانُوا یَعْلَمُونَ » این زندگى دنیا جز سرگرمى و بازیچه نیست و زندگى حقیقى همانا [در] سراى آخرت است اى كاش مىدانستند. (1)
حیات و زندگی اصلی و حقیقی در آخرت است و این دنیا در قیاس با آخرت ، همانند خواب است . در روایات نیز آمده که انسان ها چون به جهان آخرت در آیند ، گویا خواب بودند و بیدار می شوند.
بنابراین بهشت ، حقیقتی است که همه انسان ها بدنبال آن هستند. حقیقتی که در دنیا آن را نمی یابند ، اگر چه انسان های بسیاری از آن غافلند و در دنیا در جستجوی سعادت ابدی و جاودانه و فنا ناپذیرند.
ایده آل بودن بهشت نه تنها وجود آن را نفی نمی کند ، بلکه می تواند دلیلی برای واقعیت داشتن آن باشد ؛زیرا هر نیازفطری و غریزی که خداوند در وجود انسان قرار داده است ، پاسخ مناسب آن را فراهم آورده است. برای رفع تشنگی آب قرار داده و برای رفع گرسنگی ، غذا فراهم آورده و... بنابراین رسیدن به زندگی ابدی و جاودانه همراه با آرامش کامل و سعادت ابدی که مطلوب تمام انسان ها ، پاسخ مناسب و حقیقی دارد. این پاسخ در عالم دنیا نخواهد بود ؛ پس جهان آخرت و بهشت حتما وجود دارد.
وجود عالم آخرت و بهشت ، هم چنین زندگی را از عبث و بیهوده بودن خارج می کند و به انسان می فهماند که زندگی تنها محصور در این مدت محدود دنیا خلاصه نمی شود و آمد و شد انسان ها بیهوده نیست.
این موضوع در مورد دوزخ نیز صادق است . دوزخ اگر چه موجب ترساندن انسان و پرهیز از گناهان می شود ، اما این نتیجه آن است نه هدف آن. بیان وجود دوزخ در آیات قرآن ، صرفا با هدف ترساندن و دور شدن انسان نیست ، اگر چه این نتجه را خواهد بخشید ، بلکه اشاره به حقایقی است که در جهان پس از مرگ وجود دارد و شکی در آن نیست.
با صرف نظر از صریح آیات قرآن ، دلایل عقلی نیز بر وجود آن همانند بهشت وجود دارد.
دلیل عدالت الهی یکی از آن دلایل است.
« آیا آنانکه که بدی و گناه می کنند ، تصور می کنند که آنان را همانند مومنان و نیکوکاران قرار می دهیم که زندگی و مرگ آنان با هم یکسان است! بد قضاوتی است که دارند (2).»
پی نوشت:
1- عنکبوت ، آیه 64
پاسخ:
قوانین اسلامی از یک نگاه یا ثابت است یا متغیر.
علامهطباطبایی(ره) و شهید مطهری(ره) بر این باورند که ما در اسلام دو نوع حکم داریم: یک نوع احکام ثابت و نوع دیگر احکام متغیر.
از سویی دین دارای احکام ثابتی است و بدین لحاظ دچار دگرگونی نمی شود. از طرف دیگر احکام متغییری با توجه به زمان و مکان تدارک دیده شده که پویایی دین اسلام و امکان انطباق آن بر هر زمان و مکانی را اثبات می کند. باب اجتهاد باز است و مجتهد با عنایت به احکام ثابت و راهبردهای کلی شرع می تواند احکام و مصادیق و مسائل هر جامعه را با توجه به نقش زمان و مکان تدارک ببیند.
پس از یک سو میتوان ثابت کرد که دین اسلام دچار تحوّل بنیادین نمی شود و اصول آن همواره به یک شکل باقی می ماند و از سوی دیگر پویایی فقه و اجتهاد با توجه به تأثیر زمان و مکان کارایی تفکر دینی را در شرایط مختلف اثبات می کند.(1)
آیت الله جوادی آملی می گوید: قوانین که مربوط به پرورش فطرت آدمی است، همان قوانین تشریع است که در هیچ حالت، توسط هیچ کس قابل تغییر و تبدیل نمیباشد: "حلال محمد حلال، ابداً الی یوم القیامه" امّا آن قوانین که عهده دار ادارة کیفیت ارتباط انسان با طبیعت است، به چگونگی اجرای احکام ثابت و دائمی بر میگردد.(2)
همان طور که احکام ثابت حتماً بر اساس مصالح و مفاسدی پی ریزی شده، احکام متغیر نیز بر اساس مصالح و مفاسدی است که در زمانی یا مکانی حادث می شود.
مصالح در احکام ثابت به نحو مطلق و همیشگی است، مانند وجوب نماز و روزه و حج و حرمت زنا و ربا و سرقت و ... زیرا مصالح و مفاسد آن ها همیشگی است و هرگز تغییر نمی کند، مثلاً "حرّم الله الربا" هرگز تغییر نمی کند.
عالم دینی و فقیه درباره احکام متغیر بر اساس مصلحت یا مفسده هایی که در نظر دارد، می تواند حکم قبلی را عوض کند، مثلاً اگر شطرنج یا پوشیدن برخی لباس ها در زمان پیامبر یا ائمه تحریم شده، بر اساس مفاسدی بوده است. حالا که آن مفسده نیست، آن حکم نیز برداشته می شود. تشخیص این موضوع ها و تغییر و تحوّل ها به دست فقیه آگاه به زمان و مکان است.
در صورت نیاز به توضیح بیشتر ی در نامه بعدی در خدمت شما خواهیم بود.
پی نوشت ها:
1. اجتهاد زمان و مکان، ج 2، ص 43، به نقل از اسلام و مقتضیات زمان، ج 2، ص 77.
2. همان، به نقل از ولایت فقیه، ایت الله جوادی، ج 2، ص 91 به بعد.
با توجه به نارسایى دانش بشرى براى دستیابى به همه معلوماتى که نقش اساسى را در سعادت دنیا و آخرت دارد، مقتضاى حکمت الهى این است که آموزههاى وحیانى را توسط پیامبر یا پیامبرانى به بشر ابلاغ نماید. اما از آنجا که: اولاً: عمر هر انسانى و از جمله پیامبران محدود است و مقتضاى حکمت آفرینش این نبوده که نخستین پیامبر تا پایان جهان زنده بماند و همه انسانها را شخصاً راهنمایى کند.
ثانیاً: شرایط و اوضاع و احوال زندگى انسانها در زمانها و مکانهاى مختلف یکسان نیست و این اختلاف در کیفیت و کمیت احکام و قوانین و مقررات اجتماعى مؤثر است و در پارهاى موارد تشریع قوانین جدیدى طلبیده مىشود.
ثالثاً: شرایط زمانى و مکانى به گونهاى نبوده که یک پیامبر بتواند پیامهاى خودرا به همه جهانیان ابلاغ نماید.
رابعاً: تعالیم یک پیامبر در میان همان مردمى که آنها را دریافت مىداشتند به مرور زمان و تحت تأثیر عوامل مختلفى دستخوش تحریف و تفسیرهاى نادرست قرار مىگرفت و پس از چندى تبدیل به یک آیین انحرافى مىشد.
خداوندمتعال در عین یگانگى، پیامبران متعدد را به بشر ارزانى داشت تا نکات چهارگانه فوق رعایت گردد، ازاینرو حکمت تعدد انبیاء و ادیان روشن مىشود. براى تکمیل سخن در این باب توجه به چند نکته حائز اهمیت است: 1- اصول عقاید و مبانى اخلاق تمام ادیان یکسان بوده ودر پارهاى از کلیات احکام فردى و اجتماعى همچون نماز و زکات و انفاق هماهنگى داشتهاند. لذا در نگاه اسلام تعدد در پیامآوران و پارهاى از مضامین فرعى پیام است، اما اساس دین الهى یکى بیش نیست و آن همان اسلام است که از حضرت آدم تا خاتم استمرار دارد.
2- ایمان به همه پیامبران و فرق نگذاشتن میان آنها از نظر تصدیق نبوت و نیز پذیرفتن همه پیامها و معارفى که بر آنان نازل شده و عدم تبعیض میان آنها بر هر انسانى لازم بوده و تکذیب هیچ یک از پیامبران و تکذیب هیچ حکمى از احکام آنان روا نیست بلکه تکذیب یک پیامبر به منزله تکذیب همه آنها و انکار یک حکم الهى به مثابه انکار همه احکام خدا است.
3- هرگاه شرایط زندگى بشر به گونهاى باشد که دعوت پیامبر به همه جهانیان برسد و پیامهاى او براى آیندگان محفوظ و مصون بماند و دگرگونى شرایط اجتماعى، مستلزم تشریفات اساسى جدید و تغییر احکام و قوانین موجود نباشد ارسال پیامبر دیگرى ضرورت نخواهد داشت و به اعتقاد ما دین اسلام با ادامه امامت از چنین ویژگى برخوردار بوده و ازاینرو دین خاتم و جاودانه است.(1)
1- در این باب نگا: آموزش عقاید، استاد محمد تقى مصباح یزدى، سازمان تبلیغات اسلامى، تهران، چاپ ششم، بهار 1370، ج 1 و 2، صص 280- 278 و درس چهارم و سى و پنجم از همین مجلد
پرسش: آیا کلام خداوند و سنت پیامبر دربارة علوم انسانی و فطرت انسانها و روان شناسی و اخلاق، مطلق و همیشگی و برای همة انسان ها صادق است؟
پاسخ :
کلام خداوند و سنت پیامبر(ص) که مشتمل بر قوانین و مقررات در حوزههای مختلف است، در قالب مکتب اسلام ظهور کرده است و قرآن مجید تنها آن را دین جاویدان و مورد قبول می داند: "إنّ الدّین عندالله الاسلام".(1) و در جای دیگر از اسلام به عنوان دین قیم و پا برجا یاد کرده است: "ذلک الدین القیّم".(2) بدیهی است دینی می تواند قیّم باشد که خود قبل از هر چیز قائم و استوار باشد و با گذشت زمان کهنه و فرسوده نگردد. دو دلیل برای ثبات و دوام و همیشگی بودن احکام و قوانین اساسی اسلامی و کلام وَحْیانی می توان ارائه کرد:
"1- اسلام نزد خداوند است و آن چه در نزد خداوند است، باقی است، پس اسلام باقی است.
2- برهان دوم مبتنی بر فطرت انسانی است، یعنی اسلام برای پرورش فطرت انسانی نازل شده است و فطرت انسان امری ثابت و تغییر ناپذیر است، چنان که فطرت اصیل همة انسان ها متحد است. آن چه در زندگی انسان محل تغییر و تحوّل است، آداب، عادات و رسوم (و بعضاً روابط حقوقی) است که متعلق به طبیعت و زندگی مادی او است، اما ساختار درونی و روحی انسان که امری خدا خواه و خدا طلب است، ثابت و مشترک بین همگان است".(3)
یعنی دروغ گویی، خیانت، ظلم و تعدی به حقوق دیگران، در درون و روح انسان های امروزی همان می کند که در درون و روج گذشته ها اثر می گذاشت.
قرآن در جریان خود همانند خورشید و ماه است و معارف آن در گذر زمان همواره تابان است. آن چه تغییر می یابد، حوادث روزگار و امور و مسایلی می باشد که در عالَم مادی و جسمانی است، یعنی مفاهیم و معانی مربوط به دین ثابت است و تنها مصادیق آن ها است که تبدیل و تغییر می کند. مخاطب کلام الهی "ناس" یا توده مردم هستند و همه انسان ها را شامل می شود. قرآن مجید هدایت خود را شامل همه انسانها (الناس و العالمین) دانسته و مأموریت پیامبران را راهنمایی همه افراد جامعه بر می شمارد: "و ما ارسلناک إلا کافةً للناس؛ تو را نفرستادیم مگر برای همة مردم".(4)
پی نوشتها :
1- آل عمران (3) آیة 19.
2- روم (30) آیة 30.
3- جوادی آملی، شریعت در آینة معرفت، ص 115 و 116.
4- سبا (34) آیة 28.
اگر چه آثار و آفات «بی ایمانی» روشن است، ولی به برخی از آثار آن اشاره میشود:
1 – پوچی گرایی:
کسی که خدا را باور ندارد و زندگی انسان را در ارتباط با نظام هستی پوچ و بی هدف میداند و معتقد نیست که جهان بر اساس طرح و نقشۀ قبلی توسط طراح حکیم و هدفدار، لباس هستی به تن کرده تا هدف و مقصدی از پیش تعیین شده داشته باشد.
چنین دیدگاهی زندگی را فاقد هدف و معنی و جهت میسازد.
2 – فقدان آرامش روحی:
کسی که به خدا ایمان ندارد، توجه او تنها به دنیا است و جز دنیا و لذات آن هدف و خواسته دیگری ندارد. نتیجه طبیعی این بینش آن است که نگران از دست دادن چیزی است که دارد، و حسرت چیزی که ندارد میخورد، از این رو هرگز روی آرامش نمیبیند. خدا در مورد کسانی که از یاد او فاصله گرفتهاند میفرماید: «کسی که از یاد من رو گرداند، زندگانی او تنگ میشود» نیز میفرماید: « آگاه باشید که تنها با یاد خدا و ارتباط به او دلها آرام میگیرد».(2)
آلوین تافلر، نویسنده مشهور آمریکایی در توصیف جامعۀ غربیِ جدا شده از دین مینویسد: « افسردگی روانی همه گیر شده است، تقریباً هیچ خانوادهای بدون نوعی ناهنجاری روانی وجود ندارد. زندگی روزمره به طرز افتضاحآمیزی کیفیت خود را از دست داده است. اعصاب همه خرد است».(3)
3 – فرار از مسئولیت:
کسی که خدا را باور دارد، معتقد است که همۀ کارهای او در نامۀ اعمالش ثبت میشود، از این رو خود را در برابر حق تعالی مسئول میشناسد. اما کسی که خود را در برابر خدا مسئول نمیداند، در عمل بنده و بردۀ هوی و هوس است.
اساساً یکی از علل گرایش به مادیگری و انکار مبدأ و معاد، گریز از مسئولیتها و کسب آزادی برای هر گونه هوسرانی و ظلم و بیدادگری و گناه و شکستن هر گونه قانون الهی است.(4) چنان که قرآن میفرماید: «بل یرید الانسان لیفجر امانه؛(5) انسان میخواهد جلو او برای گناه باز باشد».
4 – احساس تنهایی:
دوری از خدا آن چنان مردم را گرفتار بحران عاطفی کرده و زندگیشان را به حیات بیروح و سرد و فاقد روابط انسانی تبدیل ساخته که هر کس تنها به فکر خویش است.
پناه بردن به حیوانات و همدم و همراه شدن با آنها تلاشی است برای پر کردن خلأ و بحران عاطفی موجود.
«تافلر» بحران عاطفی پدید آمده در غرب را (که نتیجه بی ایمانی و دوری از آموزههای دینی است) به «طاعون رو به گسترش» تعبیر میکند.
وی ضمن بر شمردن آثار این بحران در جوامع غربی مینویسد: تنهایی امروز چنان همه جا گیر شده، که به طرز باور نکردنی به صورت یک تجربۀ مشترک درآمده است. امروزه افراد کمی پیدا میشوند که به چیزی مهمتر و بهتر از خودشان احساس تعلق کنند.(6)
5 – دگرگونی ارزشها و انقلاب در معیارها:
یکی از آثار بی ایمانی، دگرگونی ارزشهای اخلاقی و فضایل انسانی است.
در جامعۀ جدا شده از دین،اخلاق و افکار و رفتارهای زشت، زیبا معرفی میشود.(7)پستی ها و خودفروشیها که در شأن و شخصیت انسان نیست، نشانه افتخار و تمدن و روشنفکری شمرده میشود. نیز بدبختیها و سیهروزیها، خوشبختی تلقی میگردد.
انقلاب در معیارها باعث شده که «معروف» را جای «منکر» و منکر را جای معروف نشانده و آن چنان مورد استقبال قرار گیرد که نویسندۀ معروف آمریکایی مینویسد. بربریت و جنایت در جامعه آمریکائی مُد شده است.(8)
6 – حیرت و سرگردانی:
قرآن کریم در این زمینه میفرماید: «کسانی که ایمان به آخرت ندارند... در طریق زندگی «حیران و سرگردان» میشوند.»(9)
چرا امروز با وجود پیشرفتهای شگفت انگیز علوم و فنون و صنعت شاهد گسترده تر شدن افسردگیهای روحی، اضطراب و استرسها هستیم؟ چرا هر چه به دانش و پیشرفتهای علمیِ بشر افزوده میشود، حیرت و سرگردانی آنان نیز فزونی میگیرد و چه کنم، چه نکنم، بلای رو به گسترش و فراگیر شده است؟
7 – عدم پایبندی به اصول اخلاقی:
از آن جا که مذهب پشتوانۀ اخلاق است، کسی که ایمان ندارد، خود را متعهد به رعایت موازین اخلاقی نمیداند و هر جا با منافع مادی او در تزاحم بود، به راحتی آنها را کار میگذارد.
وی با شعار «هدف وسیله را توجیه میکند» از زشتترین رفتارها برای رسیدن به اهداف غیر انسانی خود بهرهمیگیرد.
تذکر:
1 - آن چه به عنوان پیامدهای بیایمانی ذکر شده قسمتی از واقعیتها است. در این جا مجال ذکر و بیان همه آنها نظیر پیدایش سوء ظن و بدبینی و عدم اعتماد میان انسانها و عافیت طلبی و ظهور انواع بیماریها جسمی و روحی نیست.
2 – هرگاه خواستید حقیقتی یا آثار وجودی چیزی را دریابید، لازم است آثار عدم وجود آن یا آثار و پیامدهای وجودی نقطه مقابل آن را نیز بشناسید.
شناخت آثار و نتایج ایمان در زندگی فردی و اجتماعی بشر را مورد مطالعه قرار میدهید.
پی نوشت:
1 – طه (20)، آیه124.
2 – رعد (13)، آیه 28.
3 – موج سوم، ص 288.
4 – تفسیر نمونه، ج 25، ص 279.
5 – قیامت (75)، آیه 5.
6 – موج سوم، ص 9 – 507.
7 – زیّن سم الشیطان اعمالهم / نمل (27)، آیه 24.
8- موج سوم، ص 504.
9 – نمل، آیه 4.
پیامبران الهی ، همانند دیگران ، انسان های عادی بودند که در سایه تهذیب نفس و طهارت و پاکی به مقامی رسیده اند که بتوانند به مقام بلند و رفیع دریافت وحی الهی دست یابند ، اما رسیدن به این مقام اختصاص به پیامبران نداشته، بلکه هر انسانی در این میدان مسابقه می تواند به رتبه ای که پیامبران دست یافته اند، دست یابند.
کاملا روشن است که راه ارتباط و اتصال معنوی با پروردگار و رسیدن به درجات بالای انسانی ، مخصوص پیامبران نیست.
در ایات قرآن از افرادی سخن به میان آمده که از زندگی معنوی نیرومندی برخوردار بوده، با فرشتگان هم سخن بوده و امور خارق العاده از آنان سر می زند، بی آن که پیامبر باشند. بهترین مثال حضرت مریم، دختر عمران است که قرآن داستان های شگفت انگیزی از او نقل کرده است(1).
قرآن کریم در آیاتی چند راه الهام و رسیدن به مدارج عالی انسانی و مقامات معنوی را بر همه کسانی که باطن خویش را پاک کنند باز گذاشته است، از جمله می فرماید:
"آنان که در راه ما کوشش کنند، راه های خود را به آنان می نمایاینم".(2)
در روایاتی از پیشوایان دین (ع) این مسئله را به خوبی می یابیم. پیامبر (ص) فرمود: "خداوند بندگانی دارد که پیامبر نیستند، اما پیامبر بر آنان رشک می برد".(3)
در روایت معروف از پیامبر (ص) به نحو صریح آمده است: "دانشمندان امت من همانند پیامبران بنی اسرائیل هستند".
حضرت امیر (ع) می فرماید: "همواره چنین بوده و هست که خداوند در هر برهه ای از زمان و در زمان هایی که پیامبری نبوده ، بندگانی داشته و دارد که در سر ضمیرشان با آنان راز می گوید و از راه عقل شان با آن ها سخن می گوید".(5)
صدرالمتألهین شیرازی می گوید: "وحی یعنی نزول فرشته بر گوش و بر دل به منظور مأموریت پیامبر، هر چند بریده شده است و دیگر فرشته ای بر کسی نازل نمی شود، ولی باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد و ممکن نیست این راه مسدود شود".(6)
در عین حال باید توجه داشت که بعضی از مقام و مراتب به جهت مقام رسالت و نبوت و ابلاغ پیام الهی (بی کم و کاست) اختصاص به پیامبران دارد؛ مصونیت و عصمت خاص که عصمت از سهو و اشتباه و خطا در ابلاغ پیام الهی است، اختصاص به پیامبران دارد، اگر چه مراتب دیگر عصمت مانند عصمت از گناه می تواند برای دیگران دست یافتنی باشد.
پی نوشت ها :
1- استاد مطهری ،مجموعه آثار ، ج 3، ص (170 - 169).
2 - عنکبوت (29)آیه 69.
3 - مجموعه آثار ، ج3، ص 171.
4 - مستدرک حاجی نوری، ج17، ص 320.
5 - نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه 222، ص 342.
6 - مجموعه آثار، همان ص 172.
قضاوت بر این که کامل ترین اندیشه ها و عالی ترین اخلاق، کدام است آن هم نه تنها نسبت به آن چه موجود است بلکه آن چه می تواند موجود شود مانند این است که انسانی در آغاز چند راه بسیار طولانی قرار گرفته باشد و در حالی که هنوز به هیچ یک از این راه ها قدم نگذاشته و نیز در حالی که انتهای هیچ کدام از این راه ها را نمی بیند بخواهد قضاوت کند که کدام یک طولانی تر از دیگری و کدام یک کوتاه تر و محدود تر نسبت به سایرین می باشد. کمال اخلاقی و فکری و حتی کمال رفتارهای ظاهری مانند مسیر سیر کمالی در این راه های طولانی هستند و آن کس که از این کمالات هنوز چندان بهره ای ندارد مانند کسی که در آغاز چندین راه ایستاده و انتهای هیچ کدام را نمی بیند و نمی تواند بگوید کدام یک عالی ترین و برترین و کامل ترین است تنها کسی که قادر است از چنین حقیقتی به انسان خبر دهد کمال مطلق، وجود حق تعالی است. از این رو با ایمان به وجود خدای عالم و پیامبران او و کتب آسمانی که سخن الهی است تنها اطلاع یافتن بر این حقیقت ممکن می شود پس او خود باید بگوید که از میان انسان ها کدام انسان و از میان ادیان کدام دین را کامل ترین قرار داده است "الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا" " ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین".
"خاتمیت و کمال دو امر متلازمند، یعنی ممکن نیست دین و آئینی خود را خاتم ادیان بداند و داعیة کمال نداشته باشد و یا آن که داعیة کمال نهائی داشته باشد و خود را به عنوان دین خاتم معرفی ننماید. البته منظور از کمال در این مسأله همانا کمال نفسی است که مبری از تمام نقائص است و گرنه کمال نسبی به دلیل آن که با برخی از نقائص همراه است دلیل بر خاتمیت نبوده و ملازم با آن نمی باشد."(1)
"تنها آن کس می تواند ادعای کامل بودن و خاتمیت دین خود را بنماید که از نشئة ناسوت و طبیعت گذر کرده و به قلمرو ملکوت و از آنجا به جبروت بار یافته باشد و از لوح محفوظ و ام الکتاب و کتاب مبین بهره برده و به خزائن الهی وارد و دو قوس نزول و صعود وجود را طی کرده و در مقام" اَو اَدنی" به لقاء الله نائل گردید باشد، زیرا هر اسوه ای به مقدار راهی که پیموده متأسیان خود را راه می نماید او اسوه ای است که با عروج به جایگاه قدس ربوبی اشراف شهودی بر عوالم وجودی پیدا کرده، و از این طریق کامل ترین قوانین را برای سلوک بندگان خدا، به آن ها ابلاغ می نماید.
با توجه به این مقام است که امیر بیان علی علیه السلام در نهج البلاغه از آگاهی خود بر حقایق جهان هستی اطلاع داده و به این آیة از قرآن کریم نیز استشهاد می نماید " ما فرطنا فی الکتاب من شیی" (2) یعنی ما در آن کتاب چیزی را فروگذار ننمودیم."(3)
پی نوشت :
1- جوادی آملی ، شریعت در آیینه معرفت ، ص 208.
2 – انعام، آیه 38.
3- آیت الله جوادی آملی ، شریعت در آیینه معرفت ، ص 209.
پاسخ را مى توان از دو زاویه تبیین نمود: یکى از منظر درون دینى و با نگاه به معارف اسلامی، دیگرى از منظر برون دینی و بدون نگاه به معارف اسلامی.
منظر درون دینی:
یک مسلمان با توجه به آموزه هاى دینی، حکم مى کند اسلام بر دیگر ادیان برترى دارد، با این توضیح که مسلمان در اندیشه برون دینی، ایمان به تمامى پیامبران الهى پیشین جزء ضرورى دین است. « آمن الرسول والمؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله... »(1).لیکن شریعت یا دین برتر، اسلام است. در این خصوص قرآن مى گوید: «و من یبتغ غیر الاءسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرین؛ هر که دینى جز اسلام اختیار کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران خواهد بود ».(2)
از منظر درون دینی، اسلام، دین تکامل یافته آدم، نوح، ابراهیم، موسى و عیسی(ع) است، که با تکمیل رهنمودهاى وحیانی، این دین مورد رضاى خداوندى است.
دینی که خداوند آن را دین کامل و مورد رضاى خداوندى معرفى کرده است. (الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دیناً).(3) نیز فرمود: «و تمّت کلمة ربک صدقاً و عدلاً؛ پیام راستین خدا کامل گشت (4).
به همین جهت پیام آور این شریعت را خاتم انبیا معرفى کرده است(5) . خاتم مایه زینت و گُل سرسبد پیامبران است. آیات بر شمرده، برترى پیامبر اسلام و شریعتش را بر پیامبران پیشین و شرایعشان دلالت دارد.
در منظر درون دینی، پیامبران جملگى در یک مسیر در حرکتند و آخرین آنان، بهترین و پیامش بهترین پیام ها است، که از آن به دین حق، در برابر ادیان باطل، یا دین برتر در برابر شرایع پیشین آسمانی، یاد مى شود.
ادیان الهى هر کدام براى تکامل بشر آمده اند، بنابراین ادیان بعدى باید کامل تر از ادیان قبلى باشند. چون دین حق در هر زمانی، یکى بیش نیست، در این زمان، دین اسلام که آخرین و کامل ترین دین است، باید پیروى شود.
استاد شهید مرتضى مطهرى با استناد به آیه «و من یبتغ غیرالاسلام دیناً فلن یقبل منه» مى فرماید که: دین تسلیم است، ولى حقیقت تسلیم در هر زمان، شکلى دارد و در این زمان، شکل آن، دین گران مایه اى است که به دست حضرت خاتم الانبیا ظهور یافته است. لازمه تسلیم خدا بودن، پذیرفتن دستورهاى او است.
روشن است که همواره به آخرین دستور خدا باید عمل کرد و آخرین دستور همان است که آخرین رسول آورده است .(6)
منظر برون دینی:
در این منظر نمى توان براى برترى دین اسلام به آیات قرآنى و روایات اسلامى تمسک نمود، چون که غیر مسلمان این ها را قبول ندارد، بلکه باید نخست حقانیت اسلام را ثابت نمود.
در قدم بعدى نوبت به این مى رسد که دین بر حق تنها یک دین است، نه بیشتر. نمى شود پذیرفت هم اسلام بر حق است و هم ادیان دیگر پلورالیسم دینى و تکثر گرایی در دنیا مردود است.
اگر در پى اثبات حقانیت دین اسلام بر آییم، بحث به درازا مى کشد که در این فرصت اندک نمى توان به طور مبسوط و کافى آن را بیان نمود از این رو به صورت مختصر به آن پرداخته میشود.
برای پى بردن به حقانیت اسلام و برترى آن بر سایر ادیان، راه هایى وجود دارد که یکى از آن ها بررسى ویژگى هاى اسلام در بُعد شناخت شناسی، جهان بینی، انسان شناسی، عقیده و مسائل اخلاقى و ارزشى است، سپس با معیار عقل و خِرَد ـ که اولین داور و معیار پذیرفته شده است ـ اگر در این زمینه خواهان بررسى هستید، توجه شما را جلب میکنیم به کتاب هاى شهید مطهرى و کتاب هاى شهید محمد باقر صدر (به ویژه کتاب فلسفتنا که در فارسى به نام هاى «فلسفه ما»، جهان بینى ما» و «شناخت ما» ترجمه شده است). به عنوان نمونه شهید مطهرى درباره ویژگى هاى اسلام مى نویسد: دیدگاه اسلام از نظر شناخت شناسى چنین است:
1ـ بشر میتواند جهان و حقایق آن را بشناسد و خود مشوق آن است... .
2ـ شناخت حقایق جهان از این راه ها ممکن است: طبیعت یا آیات آفاقی، انسان یا آیات انفسی، تاریخ یا سرگذشت اجتماعى اقوام و ملل و عقل... .
3ـ ابزار شناخت عبارتند از: حواس، قوه تفکر و استدلال، تزکیه و تصفیة نفس و مطالعه آثار علمى دیگران.
4ـ موضوعات شناخت عبارتند از: خدا، جهان طبیعت، انسان با جامعه و زمان.
از نظر جهان بینى و انسان شناسى عبارت است از:
1ـ جهان واقعیتش از خدا است. یعنى تمام واقعیتش انتساب به حق است.
2ـ واقعیتش و نسبتش به حق یکى است.
3ـ این واقعیت متغیر و متحرک است.
4ـ واقعیت هاى این جهان درجة تنزل یافته و مرتبة نازلة واقعیات جهانى دیگر است که جهان غیب نامیده میشود.
ـ این جهان ماهیت «به سوى اویی» دارد؛ یعنى همان طور که از اوست به سوى او هم هست... .
6ـ جهان داراى نظام متقن علّى و معلولى و سببى و مسببى است. فیض الهى و قضا و قدر او به هر موجودى تنها از مسیر علل و اسباب خاص خود او جریان مى یابد... .
7ـ جهان یک واقعیت هدایت شده است. تمام ذرات جهان در هر مرتبه اى که هستند از نور هدایت برخوردارند.
8ـ بعد از این جهان جهانى دیگر است... .
9ـ روح انسان حقیقتى جاودانه است.
10ـ انسان ها به حسب خلقت مساوى آفریده شده اند، تنها ملاک فضیلت، علم، جهاد و تقوا است.
11ـ انسان ها به حسب اصل خلقت از یک سلسله استعدادهاى فطرى از جمله فطرت دینى و اخلاقی برخوردارند.
12ـ به حکم این که هر فردى بالفطره انسان متولد میشود. در هر انسانى استعداد توبه و بازگشت و پند پذیرى هست... .
13ـ انسان ها همواره در عمق جانشان یک تضاد درونى (تضاد بین عقل و هواى نفس) دارند و مختار و آزادند، لذا مسئولیت دارند.
14ـ جهان زیر چتر اراده خداوند واحد است... .
از نظر ایدئولوژی:
ایدئولوژی اسلام همه جانبه،جامع و فراگیر است، در آن اجتهاد راه دارد، از سماحت و سهولت برخوردار است. زندگى گرا است(نه زندگى گریز)، اجتماعى است و مقررات اجتماعى دارد. در عین اجتماعى بودن، حقوق و آزادى فردى را محترم مى شمارد...(7) .
با نگاه به این خصائصى که از اسلام بیان شد. مى گوییم: این معارف را مى توان با معارف دیگر مکاتب و مذاهب مقایسه کرد. زیرا مقایسه یکى از مهمترین معیارهاى ارزیابى است. مى توان در وهلة نخست مکاتب را بر دو قسم تقسیم نمود، مادى و الهى با بطلان مکاتب عادی، اعم از مکتب مادى میکانیک و دیالک تیک،(8) بحث در مکاتب الهى متمرکز میشود.
مکاتب الهى هم بر دو قسم است: توحیدى و غیر توحیدى (شرک)، عقل سلیم توحید را مى پذیرد، بنابراین بحث در ادیان توحیدى متمرکز میشود. در بین ادیان و مکاتب الهى و توحیدى سه دین مطرح است، اسلام، مسیحیت و یهود. تبلور اسلام در قرآن، مسیحیت در انجیل و یهود در تورات است. با تأمّل در این سه کتاب به راحتى حقانیت و برترى قرآن بر دو گتاب دیگر را مى توان دریافت نمود(9) .
کوتاه سخن این که: با نگاه مقایسه اى بین اسلام و سایر ادیان و مکاتب مى گوییم: دین اسلام برترى دارد،
اوّل: دین هاى امروز، توحیدشان و تصویرى که از خدا ارائه مى کنند، قابل خدشه است، بر خلاف اسلام.
دوم: حقوق فردى انسان ها در دین هاى دیگر به صورتى که در اسلام شمولیت دارد، لحاظ نشده و گاه نادیده گرفته شده است.
سوم: در دیگر ادیان تعادل میان زندگى دنیوى و اخروى رعایت نشده است، بر خلاف اسلام.
چهارم: رهنمود هاى دین هاى دیگر به جهاتى ایدئالیستى اند، مثلاً عدم خشونت بودایى ها و مسیحیان، در حالى که دنیا پر است از خیر و شر و نیک و بد. از این رو جا به جا باید خشن یا نرم بود. این دستور اسلام است. هم قانون دارد و هم اخلاق؛ یعنى رهنمودش با واقعیت ها همخوان است.
پنجم: اکثر دین ها عهده دار زندگى اجتماعى انسان ها نیستند، یا اگر هستند، تعادلى در آن ها دیده نمى شود و قوانین اجتماعى آنان سبب پایمال شدن حقوق انسانها مى شود. این وضع در اسلام بهتر است.
ششم: اکثر مذاهب با پیروان دیگر ادیان با خشونت برخورد مى کنند، در اسلام این امر تعدیل شده است. تاریخ هم نشان داد. که در همزیستى مسالمت آمیز، مسلمانان گوى سبقت را از همه ربوده اند.
هفتم: تحریف در ادیان آسمانى تعالیم آنان را دچار خدشه کرده است، ولى در اسلام(قرآن) تحریفى وجود ندارد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------پاورقی :
1) بقره (2) آیه 285.
2) آل عمران (3) آیه 85.
3) مائده (5) آیه 3.
4) آل عمران (3) آیه67.
5) احزاب (33) آیه 40.
6) ر.ک: مرتضى مطهری، عدل الهی، ص 329 تا334.
7) مرتضى مطهری، مجموعه آثار، ج 2، ص 229 تا250.
8) حال چگونه دو مکتب مادى میکانیک و دینامیک باطل است، رجوع شود: محمد تقى مصباح یزدی، پاسدارى از سنگرهاى ایدئولوژىتطبیقی.
9) رجوع شود به: دکتر بوکای، مقایسه اى میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ذبیح الله دبیر.
در برخورد با جوانان نباید همه کارهایی را که از آنان سرمیزند و بزرگترها نمیپسندند، زشت بدانیمو با آنان مانند جنایتکاران و گناهکاران برخورد کنیم و آنان را بیدین بدانیم، چون بسیارى از کارهاى آنها نشانه بیدینى نیست ، ولی ما تصور صحیحی از آنها نداریم. اگر کارهاى خلافى از آنان سر میزند، می توانیم با روشى صحیح و منطقى و با اخلاقى نیکو برخوردى صحیح و عاقلانه داشته باشیم تا از دین و معنویت زده نشوند. نقش خانوادهها در گرایشهای مذهبى و غیر مذهبى جوانان بسیار است، بلکه اساس و زیربنایساختار رفتارى فرزندان، در خانوادهها شکل میگیرد. از این جهت در آیات و روایات نسبت به فرزندان و تربیتآنان سفارشهاى فراوانى به پدران و مادران شده و بر تربیت صحیح آنان تأکید شده است. رفتارها و اخلاقپدران و مادران تأثیر مثبت یا منفى بر فرزندان دارد. اگر پدر و مادرى گرایش مذهبى نداشته باشند، در این که بافرزندان آنان چگونه باید برخورد شود تا عشق به مذهب در دل آنان شعلهور شود و به سوى حق و عدل تمایلپیدا کنند، شاید کارى بسیار مشکل باشد و ظرافت خاصى لازم دارد.
برای جذب جوانان به عنوان پدر و مادر لازم است:
1 ـ اخلاق و رفتار شما عاقلانه و صحیح باشد. کج فکری، کوتاه بینى و کج خُلقى بازدارندگى دارد و ازتاثیر گفتارها و نصایح شما میکاهد.
2 ـ شما باید برای جوان جذابیت داشته باشید تا سخنان و رفتار شما براى او مؤثر و الگو باشد.
3 ـ استفاده از آیات قرآن و احادیث مناسب و نقل روش و سیره پیامبر (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و بزرگان اگر بهطور صحیح انجام شود، تأثیر بسیارى در جذب آنان دارد. امام رضا(ع) فرمود: انّ الناس لو علموا محاسن کلامنا لإتتبعونا؛(1) اگر مردم زیباییهاى کلام ما را بدانند، از ما پیروى میکنند.»
شخصى به نام خیثمه میگوید: بر امام باقر(ع) وارد شدم. حضرت فرمود: «اى خیثمه! شیعیان ما محبّت دردلشان افکنده میشود و آنان ما را دوست دارند، در حالى که ما را ندیده و کلام ما را نشنیدهاند. اگر آنان ما راببینند و کلام ما را بشنوند، بر هدایت آنان افزوده میشود». (2)
از امام رضا(ع) نقل شده است: «تقوا و ورع را مراعات کنید. امانتدار و راستگو باشید. نسبت به همسایههاخوشرفتار باشید. اینها چیزهایى است که محمد(ص) بدانها سفارش کرده است. در بین مردم نماز را برپا کنیدو به دیدار خویشان خود بروید و به عیادت مریضان بروید. در تشییع جنازهها شرکت کنید. زینت ما باشید وباعث زشتی و وهن ما نباشید. ما را پیش چشم مردم، بد جلوه ندهید و باعث نشوید که مردم به ما بدبینشوند».(3)
حُسن خلق و رفتار زیبا نقش مؤثرى در جذب دیگران مخصوصاً جوانان دارد و آنان را به اسلام و رفتاراسلامى جذب میکند.
معاشرت با خانوادههاى مذهبى به خصوص معاشرت با خوبان بسیار مؤثر است.
در صورتی که نوع برخورد با جوانان را برای جذب به باورهای دینی و واجبات و تکالیف ، از زاویه فریضه دینی امر به معروف نگاه کنیم، در پاسخ می گوییم:
امر به معروف و نهى از منکر مسئولیت بزرگى است که باید با ظرافت خاص انجام گیرد. طبیعى است که اگر این فریضة الهى به طور شایسته عملى نگردد، چه بسا اثر معکوس خواهد داشت. از این رو اسلام آداب خاصى را براى امر به معروف و نهى از منکر در نظر گرفته است که مهم ترین آن ها عبارتند از:
1_ حُسن برخورد:
قرآن مجید خطاب به پیامبر اکرم(ص) مى فرماید: «اى پیغمبر! به بندگانم بگو که با مردم با نیکوترین وجه صحبت نمایند».(4) خداوند از حضرت موسى (ع) مى خواهد با فرعونى که ادعاى خدایى دارد با نرمى و ملاطفت تکلم کند و به ایشان بگوید: آیا میل دارى که پاکیزه شوی؟ آیا مى خواهى تو را به راه خداوند هدایت کنم تا به درگاه او خاشع شوی؟(5)
هرگز نمى توان با خشم و خشونت، جوانى را از گناه باز داشت. روح جوان بسیار آسیب پذیر است و در برابر برخورد قهر آمیز و اکنش نشان مى دهد، از این رو باید مواظب بود تا لطمه اى به شخصیت افراد وارد نشود. استفاده از جملاتى مانند «این عمل در شأن شما نیست» و «شأن شما بالاتر از این ها است»، «شما سرمایه هاى این مملکت هستید و جامعه و تاریخ به شما امید دارد» بسیار مؤثر است. امام خمینى در این باره مى گوید: سزاوار است آمر به معروف و ناهى از منکر، در امر و نهى خود و مراتب انکارش، چون طبیبى دلسوز و پدرى مهربان که مصلحت مرتکب را رعایت مى کند باشد و انکارش بر او خصوصاً و بر امت عموماً لطف و رحمت باشد.(6)
2_ جلب اعتماد:
امر به معروف و نهى از منکر در صورتى با موفقیت انجام مى گیرد که اعتماد طرف مقابل جلب شود. بدون جلب اعتماد نمى توان در شخصى نفوذ کرد، از این رو امام علی(ع) مى فرماید: «دل هاى مردم وحشى است، پس هر کسى بتواند با آن ها الفت برقرار کند، به او روى خواهند آورد». (7) براى این کار باید به خطاکار شخصیت داد و از به کار بردن الفاظ تحقیر آمیز خوددارى کرد.
3_ در نظر گرفتن وضع روحى و روانی:
در اجراى صحیح امر به معروف و نهى از منکر باید شرایط مخاطب را در نظر گرفت. اگر عصبانى است نمى توان نصیحت کرد. امام علی(ع) مى فرماید:«براى دل هاى آدمیان، علاقه و اقبال و گاهى تنفر و ادبار است. هنگامى که مى خواهید کارى را انجام دهید از طریق علاقةاشخاص وارد شوید زیرا هنگامى که کسى را مجبور بر کارى کنید نابینا مى شود».(8) یعنى خود را به کورى و کرى مى زند.
4_ محترم شمردن عقاید افراد:
دختر خانمى که لباس مبتذل پوشیده و یا جوانى که سر و وضع خاصى دارد، این ها را ارزش تلقى مى کند و نشانة شخصیت مى داند. اگر چه از دید ما این نظریه باطل است اما باید توجه داشت که توهین کردن به عقیده و نظر آن ها توهین به همة وجودشان خواهد بود. از این رو اسلام به مسلمانان دستور مى دهد که از توهین کردن به بت پرست ها خوددارى کنند.(9)
پی نوشت ها :
1 . بحارالانوار، ج 2، ص 30.
2 . همان، ج 24 ، ص 151.
3 . همان، ج 78، ص 348.
4 . اسراء (17) آیة53.
5 . نازعات، آیة 18 و 19.
6 . تحریر الوسیله، ج1، ص 481.
7 . نهج البلاغه، قصار 47.
8 . نهج البلاغه، قصار 193.
9 . انعام( 6) آیة 108.
پرسش: با توجه به این که پیامبر و ائمه عرب بودند و هر جامعه ای رسوم خاصی دارد، آیا با توجه به این نکته اکنون هم می توان از سنت های نبوی در جوامع امروزی استفاده کرد؟ برخی از آن ها با عرف مغایرت دارد و عده ای عقیده دارند این ها هنجارند و اکنون از لحاظ مکانی و زمانی نمی شود آن را استفاه کرد. آیا این دیدگاه درست است؟
پاسخ :
سؤال مذکور از ابهام برخوردار است. اگر مراد این است که آیا قوانین اسلام با پیشرفت زمان تناسب دارد یا این که اسلام متعلق به هزار و چند صد سال پیش، آن هم مربوط به فرهنگ عربستان است، در این صورت می گوییم:
قوانین اسلامی پس از گذشت 1400 سال پاسخگوی نیازهای اساسی جوامع بشری است، چون قوانین آن توسط خداوند حکیم و خبیر پایه ریزی شده ، خدا به تمامی نیازهای بشر علم و احاطه دارد و با توجه به آن، قوانینی وضع کرده است که برآورنده نیازهای اساسی او باشد.
همان گونه که قوانین طبیعی مانند قانون جاذبه زمین کهنه نمی شود و با گذشت زمان خاصیت خود را از دست نمی دهد، دستورهای اخلاقی و فقهی اسلامی نیز رنگ کهنگی به خود نمی گیرد و مشمول مرور زمان نمی گردد، مانند این که در قرآن کریم آمده است:"ان الله یأمر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشا و المنکر و البغی؛(1) همانا خداوند به دادگری و نیکوکاری و دستگیری از خویشان تهیدست فرمان داده و از کارهای زشت و رفتارهای ناهنجار و ستمگری نهی کرده است."
کارشناسان اسلامی به کمک رهنمودها و ساز و کارهایی که در متن دین وجود دارد، می توانند با توجه به موقعیت ها و شرایط زمان، قوانین اسلامی را تبیین کنند و آن را برای اداره کردن امور فردی و اجتماعی روز کارآمد نمایند.
در توضیح ، سخن را در چند محور پی می گیریم:
1 - خاتمیت در اسلام: دین اسلام دین خاتم است و قرآن برای هدایت بشر تا پایان دنیا است. امام صادق(ع) فرمود: "خداوند قرآن را برای زمان خاصی و مردم خاص نفرستاد. قرآن تا روز قیامت در هر زمانی و برای هر قومی تازه است و جذابیت دارد و هادی امت ها است".(2)
لازمة خاتمیت این است که کتاب و پیامش تحریف نشود؛ از این پیام هدایت بخش همواره نسل های بعدی بهره مند باشند و پیامش همگانی و جاوداته باشد. نیز بتواند به در هر دوره ای پاسخگوی نیازهای مردم زمان خود در بعد هدایتی باشد.
2 - نظریه امامت در اسلام: در اسلام امامت وجود دارد: امام در دو بعد ، یکی بعد هدایتی (به عنوان هادی امت) و دیگری بعد حکومتی (به عنوان حاکم و زمامدار) .
وقتی مسئله جانشینی پیامبر و تئوری امامت تبیین شد، دین اسلام کامل شد.
خدا فرمود: "امروز دشمنان از دین شما مأیوس شدند و دین کامل و نعمت تمام شده است".(3)
امامت رمز جاودانگی اسلام است و با وجود امام و وظایف و اختیاراتش ، قوانین اسلامی مشمول کهنگی نمی گردد.
امام به عنوان هادی امت و استمرار نقش پیامبر در هدایت امت سه وظیفه دارد: یکی تبیین و تفسیر دین،
دوم : آموزش روش فهم قرآن و سنت و استنباط احکام به امت.
سوم: معرفی افراد لایقی که بتوانند در آینده نقش هدایت مردم را بر عهده بگیرند.
امام صادق (ع) فرمود: "هر کس از فقیهان امت که نفس خود را مواظبت نمایید، از دینش پاسدار کند، با هواهای نفسانی بستیزد و مطیع خدا باشد، سزاوار است مردم دین خود را از او فراگیرند".(4)
بنابراین در دورة غیبت امام زمان (عج) فقیه مکتب اهل بیت وظیفه دارد احکام و قوانین اسلامی را با توجه به مقتضیات زمان، روز آمد کند. البته فراموش نشود که یکسری از نیازهای بشر ثابت است.
همان گونه که جسم انسان و نیازهای آن ، از صدر اسلام تاکنون تغییر نکرده است و در آینده نیز دگرگون نخواهد شد، روان و فطرت و احساسات و تمایلات او نیز تغییر نمی کند.
انسان همواره خوراک و پوشاک و مسکن و ازدواج و حس نوعدوستی را نیازمند است .
هر چند شکل آن در زمان ها و مکان ها تفاوت داشته باشد. بنابراین بخش از نیازهای انسان ثابت است و دگرگونی در آن راه ندارد. بخش دیگر که تحول پذیر است، با ویژگی هایی که در قوانین اسلامی وجود دارد، روز آمد و منطبق با نیازهای روز می شود.
3 - ویژگی های قوانین اسلامی: احکام اسلامی از ویژگی هایی بهره مند است ، مثلاً می توان به آن خصلت انعطاف پذیری داد، تا برای همة زمان ها قابل اجرا باشد.
1 - 3 - خردپذیری:
در اسلام عقل یکی از منابع اجتهاد و استنباط احکام است و احکام اسلامی خردپذیر است. به گفته شهید مطهری "حجیت عقل از نظر شیعه به این معنا است که اگر در موردی عقل حکم قطعی داشت، از آن رو که حکم یقینی است، حجت است"،(5) مانند نیکوکاری این دستور کلی و خردپسند است و در همه زمان ها ارزش خود را حفظ می کند.
2 - 3 - مصلحت محوری:
در اسلام احکام بر پایه مصالح و مفاسد است. در این جا که حکم به وجوب کار شده حتماً مصلحت است و در کارهای حرام، مفسده می باشد. امام هشتم (ع) فرمود: "خدا چیزهایی را حلال کرده است که مردم در زندگی و ادامه اش به آن نیازمندند و برای آنان مصلحت و فایده ای دارد اما چیزهایی را حرام کرده که علاوه بر این که مورد نیاز بشر نیست، موجب فساد و تباهی است".(6)
با توجه به مصلحت محوری گاهی ممکن است پوسته ظاهری با توجه به مقتضیات زمان دگرگون شود. شهید مطهری می گوید: اسلام هرگز به شکل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است. تعالیم اسلام همه متوجه روح و معنا و راهی است که بشر را به آن هدف ها و معانی می رساند. اسلام هدف ها را در قلمرو خود می گیرد اما بشر را در غیر این امر آزاد گذشته است.(7)
3 - 3 - برخورداری از روش عقلایی اهم و مهم در تزاحم احکام:
گاهی برخی از احکام ثابت اسلام با حکم دیگری در عمل تزاحم پیدا می کند، مانند این که وجوب حفظ سلامتی و وجوب پوشش بدن زن در برابر اجنبی، که دو حکم ثابت دین اسلام است، در هنگامی که خانمی بیمار می شود و درمان او بسته به نگاه و لمس پزشک اجنبی باشد، با هم تزاحم می کند. اسلام به عنوان یک قاعده کلی ثابت به مکلف اجازه داده است که : حکم "اهم " (مهم تر) را حفظ کن و حکم دیگر را به دلیل تزاحم با حکم مهم تر موقتاً ترک کن. تشخیص حکم "اهم" از "مهم" در مواردی که آثار اجتماعی ندارد، به عهدة مکلفان است، زیرا اختلاف آنان در انتخاب "اهم" باعث هرج و مرج نمی شود، ولی در مواردی که تشخیص آن ، اثر اجتماعی داشته باشد، به گونه ای که اگر تشخیص "حکم مهم تر" به عهدة مردم گذاشته شود، جامعه به هرج و مرج کشیده می شود، اسلام تشخیص آن را به عهده حاکم اسلامی گذاشته است. او می تواند با تشخیص "اهم" از "مهم" در میان احکام ثابت متزاحم ، جامعه را اداره کند، مانند این که اگر در جامعة اسلامی، بقای حکومت اسلامی منوط بر بانک باشد، به گونه ای که اگر بانک ها تعطیل گردد، نظام حکومت از هم می پاشد، اما از سوی دیگر نظام بانکی موجود، نظام ربوی باشد، حاکم اسلامی (ولی فقیه) میان دو حکم الزامی وجوب حفظ حکومت اسلامی و حرمت ربا تزاحم می بیند، حال اگر حفظ حکومت را "اهم" بداند، به طورموقت حکم جواز ربای بانکی می دهد تا در کنار آن بتواند سیستم بانکداری بدون ربا را تأسیس کند، پس از این طریق هم حکومت اسلامی را حفظ کند و هم ربا را در آینده از سیستم بانکی خارج کند.
4 - عرفی بودن موضوعات ثابت: موضوع برخی از احکام ثابت ، عرفی است، بدین معنا که عرف مصداق موضوع را تعیین می کند ، مثلاً در اسلام آمده: معامله ابزار قمار حرام است. تشخیص این که چه چیزی ابزار قمار است، عرف می باشد .
اگر زمانی شطرنج از آلات قمار بود ، بدین جهت دیروز حرام بود ما امروز به جهت این که از حالت قمار خارج شده (و تشخیص آن با عرف است) حرام نیست.
5 - احکام حکومتی : حاکم اسلامی اختیار دارد که در حیطه غیر الزامی احکام شرعی، بنابر مصالحی که تشخیص می دهد، حکم الزامی صادر کند، مثلاً عملی را که حکم ثابت آن در اسلام استحباب ، کراهت یا اباحه است، به دلیل مصالحی که شرایط زمان اقتضا می کند، به طور موقت واجب یا حرام کند مانند عبور از یک مکان عمومی (خیابان) که حکم ثابت آن در اسلام جواز است، ولی حاکم اسلامی می تواند براساس مصالح، شروطی بر آن مقرر کند و بگوید: خیابان یک طرفه است و عبور از طرف دیگر جایز نیست.
6 - بهره مندی از قواعد کلی و عام و اجتهاد:
در اسلام یک سری قوانین کلی و فراگیر وجود دارد که بر دیگر قوانین نظارت دارد، مانند قانون "لا ضرر" و "لا حرج" فقیه و حاکم اسلامی با بهره گیری از این گونه قوانین می تواند با فرایند تغییرات اجتماعی، قوانینی متناسب با آن تدوین کند.
7 - جامعیت آیین اسلام: وقتی آیین از جامعیت بهره مند شد، یعنی در تمامی حوزه های فعالیت بشر راهکار داشته باشد، در تحولات اجتماعی و پیشرفت زمان راهکار مناسب خود را ارائه می دهد.
امام صادق(ع) فرمود: "خداوند بیان هر چیز را در قرآن فرو فرستاده است تا آن جا که به خدا سوگند! چیزی از نیازهای مردم را فروگذار نکرده است تا کسی نتواند بگوید: کاش این در قرآن آمده بود، مگر این که همان را در قرآن بیان فرموده است".(8)
در پایان سخنی از استاد شهید مطهری را که جمع بندی و خلاصه ای از موارد فوق است، ذکر
می کنیم:
"بعضی جمود به خرج می دهند و خیال می کنند که چون دین اسلام، دین جامعی است، پس باید در جزئیات هم تکلیف معینی روش کرده باشد! نه؛ این طور نیست. یک حساب دیگری در اسلام است. اتفاقاً جامعیت اسلام ایجاب می کند که اساساً در بسیاری از این امور دستور نداشته باشد، نه این که هیچ دستوری نداشته باشد. بلکه دستورش این است که مردم آزاد باشند."(9)
نتیجه: با توجه به اختیارات حاکم اسلامی و انعطاف پذیری احکام، قوانین اسلام ، قابل انطباق با تحولاّت اجتماعی است.
پی نوشت ها :
1 - نحل (16) آیه 90.
2 - بحار،ج2، ص 280.
3 - مائده (5) آیه 3.
4 - بحار، ج2، ص 88.
5 - آشنایی با علوم اسلامی، ج3، ص16.
6 - بحار، ج6، ص 93.
7 - مجموعه آثار، ج3، ص 191 ، با تلخیص.
8 - اصول کافی ، ج1، ص 77.
9 - اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص 265.
پاسخ:آخرین منزلگاه بشر در سیر عالم وجود، بهشت یا جهنم است. آنان که وارد بهشت می شود، همیشه و جاودان در آن جا زندگی می کنند و در ناز و نعمت به سر می برند اما آنان که به جهنم می روند، دو دسته هستند:
یک دسته مدتی در آن جا مجازات می شوند و وقتی حسابشان پاک شد، از جهنم بیرون می آیند و وارد بهشت می شوند.
دستة دیگر از جهنمیان برای همیشه در آن جا می مانند و جایگاه ابدی آنان دوزخ است.
از منابع اسلامی استفاده می شود که عموم افراد پاک و با ایمان، در بهشت جاودانه خواهند بود و برخی از گناهکاران (که وجود آن ها غرق در کفر و انکار و گناه و تجاوز شده است) برای همیشه در مجازات و عذاب دوزخ می مانند.
به تعبیر قرآن کریم "بلی من کسب سیئةً و احاطتْ به خطیئتُه فإولئک اصحاب النّارهم فیها خالدون؛(1) آری کسی که مرتکب گناهی گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه کند، چنین کسی اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند".
بنابر این زندگی اخروی بی نهایت است و آن را حد و نهایتی نیست تا سؤال شود بعد از آن چه خواهد شد ویا پایان آن کجاست؟
سخن از "بَعد" زمانی روا است که حد و محدودیتی در کار باشد ، اما در بی حدی و عدم نهایت، بَعد معنا ندارد. مثل آن است که گفته شود: بعد از بی نهایت چیست؟
طبیعی است که در این جا سؤال اشتباه و متناقض است، زیرا فرض بی نهایت، سازگار با تصور بعد نیست . اما آیا این موجب بی معنا بودن زندگی خواهد بود؟ هرگز! بلکه بی معنایی را در طرف مقابل آن می توان ادعا کرد، زیرا اگر برای جهان آخرت نیز بعدی فرض شود، باز همین سؤال درباره جهان سوم تکرار خواهد شد و همین طور... هر عالم مفروض دیگری بنابر سؤال از "بعد" همیشه باقی است و دیگر برای هستی هیچ نهایتی (که در آن هر چیز به کمال نهایی خود برسد) وجود نخواهد داشت و همیشه و همه چیز در یک حالت انتظار و مقدماتی قرار خواهد داشت. هر چه بپرسیم: بعد چه خواهد شد، باز پرسش باقی است.
علت آن که در دنیا از پایان عالم و بعد از بهشت و دوزخ سؤال می کنیم، آن است که تصور ما در این عالم محدود است. در این جهان، با امور مادی و محدود سر و کار داریم و به همین خاطر، ابتدا آن عالم را مقایسه با این عالم نموده و سپس از کیفیت آن سؤال می کنیم و به دنبال حد و محدودیت برای آن می گردیم. در حالی که نظام آخرت کاملاً متفاوت با نظام دنیا است.
جاودانگی در بهشت، چیزی است که خواستة فطری و درونی انسان است که همیشه آن را می خواهد و عالم آخرت و بهشت، پاسخ به خواستة انسانی است.
نعمت های بهشت که به صورت مادی بیان گردیده است، با نعمت های دنیوی تفاوت کلی دارد، چرا که آن نعمت ها در وصف نمی گنجد. در مجموعة شرایطی که در آخرت وجود دارد، آن نعمت ها بسیار ارزشمند و لذّت بخش است، گذشته از آن که نعمت های معنوی و روحانی در بهشت وجود دارد و همه چیز به صورت خالص هست، بر خلاف دنیا که لذت ها و غم ها و مشکلات هیچ کدام خالص و همیشگی نیست.
پی نوشت ها:
1. بقره (2) آیة 81.
حکم اعدام مرتد از جهت تحقق موضوع و اجرای آن بسیار محدود و تحت شرایط خاصی است و این نکته نیز فراموش نشود که مرتد به صرف شک و تردید اعدام نمی شود،مرتدی به دار مجازات آویخته می شود که راه عناد و کج روی را آگاهانه بر داشته ودر صدد تضعیف آیین حق اسلام- که نجات دهنده انسان ها است بر آید.
با تامل و دقت در این جهت فلسفه تشریع حکم مرتد در اسلام روشن می شود ، با وجود این برای واضح شدن بیشتر پاسخ به سوال، به صورت تحلیلی بحث ذیل ارائه می شود:
1) پایه و اساس جامعه اسلامى، دین است و تمام فعالیتهاى اجتماعى و فردى بر محور دین انجاممىشود. دین مانند روح زندگى بخش در همه زوایاى جامعه اسلامى حضور دارد. هر صدمهاى که بهجایگاه رفیع دین وارد شود، اساس جامعه را به خطر مىاندازد. اگر انکار، تکذیب و استهزاى دین، بهویژه توسط مسلمانان صورت گیرد، شبهه و تردید و عدم پایبندى نسبت به دین در میان جامعه اسلامىرخنه و رشد مىکند، دشمنان اسلام که همواره به دنبال نفوذ و ضربه زدن به دین هستند اگر این راه را بازببینند، با به کار گرفتن و جذب افراد سست ایمان و کشاندن آنها به کفر، براى خارج کردن دین از جایگاهخود و بى اهمیت نمودن آن، اقدام خواهند کرد و جامعه اسلامى با از دست دادن این سرمایه عظیم بهنابودى کشیده خواهد شد. اسلام که دین جامع و کامل است با تشخیص درست این نقطه آسیبپذیر، باوضع حکم ارتداد به مقابله با کسانى که در صدد ضربه زدن به دین هستند پرداخته، ایمان و باورهاى حقمردم را در حصار امن قرار داده و با حفاظت از سلامت جامعه زمینه را براى رشد و سعادت افراد آنفراهم کرده است.(1)
2) اثر روانى و اجتماعى این حکم، بالا بردن اهمیت و ارزش دین است. دین براى انجام رسالتخود باید در جامعه، جایگاهى رفیع داشته باشد، همانند حکم قصاص و مجازات سارق که حالتى براىافراد جامعه فراهم مىکند که نه تنها به قتل و سرقت دست نمىزنند بلکه جان و مال دیگران براى آناناحترام پیدا مىکند و در جهت حفظ آن مىکوشند، حکم ارتداد کمک مىکند تا دین در نظر مردمى که ازمنزلت و ارزش نظرى و عملى آن آگاه نیستند جایگاه و ارزش واقعى خود را بیابد، و فوائد بسیارى از اینطریق حاصل مىشود. اگر دین در نظر مردم، مهم و ارزشمند شد، توجه خاصى به آن مبذول مىدارند؛آن را آسان از دست نمىدهند، به دنبال آگاهى و اطلاع صحیح از آن بر مىآیند و با طرح نظرات پخته وسنجیده به رشد عملى و آگاهى مىرسند و این چراغ هدایت را از تیرگى و خاموشى حفظ مىکنند.(2))
- 3) اسلام پیش از آن که کسى را به عنوان پیرو بپذیرد، هشدار مىدهد که چشم و گوش خود را باز کنید وبا دلائل منطقى و به صورت آزادانه در مورد دین تحقیق کنید. حال اگر کسى با تحقیق و بررسى کاملمسلمان شد و جزء پیروان اسلام درآمد و سپس خواست از اسلام دست بکشد و در زمره مذاهب دیگردرآید، جاى شک نیست که چنین عملى در اذهان عمومى اثرى قوى در بى اعتبارى و نادرستى اسلامجلوه مىدهد، زیرا عقل مردم در چشم آنها است، وقتى که مىبینند: مسلمانى از دین خود خارج شده وبه آئین دیگر گرویده است، پیش خود فکر مىکنند چنانچه این آئین اسلام بهترین و صحیحترین ادیانآسمانى بوده، پس چرا پیروانش یکى پس از دیگرى از آن خارج شده و به دشمنان آن مىپیوندند؟ آنگاهنتیجه مىگیرند که اصول اسلام یک آئین درستى نیست که بتواند مردم را راضى نگهدارد و نیازمندىهاىآنان را رفع نماید و گرنه معنى ندارد که پیروانش از آن رو بگردانند.(3))
- 4) اگر مردم در تغییر عقیده مجاز باشند، افراد مغرض و سودجو از این راه مىتوانند بزرگترین وکوبندهترین ضربات بر پیکر اسلام، وارد سازند، زیرا آنها آگاه شوند، آنگاه مذهب داده در زمره دشمنانشروع به فعالیت نمایند، آیا در این صورت، اسلام، با آزاد گذاشتن باب ارتداد و تغییر مذهب اساس خودرا متزلزل نمىکرد؟ آیا عاقلانه است، آئینى که خود را تنها ضامن سلامت ملتهاى مىداند، گور خود رابا تجویز تغییر مذهب بکند و براى دشمنان خود، پناهگاه قانونى و محکمى پدید آورد، آیا با تجویز»آزادى تغییر مذهب« دست افراد مغرض و سود جو که به خاطر مطامع دنیوى و مظاهر زود گذر زندگى،هر لحظه به شکلى در مىآیند و از ارتکاب هر گونه فساد و تباهى باکى ندارند، بازتر نخواهد شد ومعتقدات میلیونها نفر مسلمان، بازیچه امیال و هوسهاى شوم مشتى افراد ناپاک و آلوده قرار نخواهدگرفت.(4))
- 5) در یک جامعه دینى، به ویژه زمانى که حکومت نیز مانند مردم خود را به احکام دین پاىبند بداند،تبلیغ بر ضد دین نوعاً به بر هم زدن نظم و اخلاق عمومى منجر خواهد شد، به همین جهت حکومتاسلامى نیز مانند مردم، خود را موظف به حفظ کیان دین مىداند(5)،
حقوقدانان در تعریف نظم عمومی مىگویند: نظم عمومى فرمول مقرراتى است که در آن ذات، حیثیت و منافع مادى و معنوى جامعه بایدمورد حمایت جدى قرار گیرد. در صورت بر هم زدن نظم عمومى وجدان جامعه جریحهدار مىشود.بنابر این براى حفظ آن هرگونه اقدام الزام کننده یا بازدارنده بجا و شایسته خواهد بود.(6)
- 6) از دیدگاه برخى از دانشمندان اسلامى، راههاى دستیابى به اهداف شریعت، دفاع از اصول پنجگانه:دین، جان، عقل، نسب و مال انسان مىباشد و اسلام براى حفظ هر یک از این اصول راهکار مشخصىمقرر نموده که حفظ »دین« از طریق »جهاد« و »مجازات ارتداد« حاصل مىشود.(7))
- 7) کسانى که در شدت مجازات مرتد، تردید مىنمایند، نوعاً، افرادى هستند که به تمایلات مذهبىهمچون سایر تمایلات نفسانى مىنگرند و مىپندارند «همانطور که بشر در پیروى از تمایلات خویش وترک آنها آزاد است. نسبت به مذهب و مردم نیز، آزادى دارد که آن را در زمانى بپذیرد و در زمانى دیگرترک کند». ولى برخورد اسلام با دین، جز این است و در فرهنگ اسلامى، دین از اهمیت والائى برخوردا است. ایناهمیت از نقشى که دین در سعادت دنیا و آخرت انسان دارد، نشأت مىگیرد. در فرهنگ اسلام، دین تنهاچیزى است که خداوند بر اعطاى آن بر انسانها منّت گذاشته است، یا هدایتِ انسانى به سوى دین،ارزشش بر تمامى آنچه خورشید بر آن مىتابد برترى دارد. و یا گمراه نمودن فردى از دین برابر است باکشتن همه انسانها.
در چنین منطقى، اگر حفظ دین در رأس همه واجبات قرار گیرد و براى آن فرمان جهاد و مبارزه داده شودامرى طبیعى و نشأت گرفته از جایگاهى که دین در این منطق دارد، از این روى پیامبر اسلام)ص(مىفرماید: »هرگاه حادثه ناگوارى بر شما وارد شد، جانهایتان را فداى دینتان کنید و بدانید که هلاکشونده کسى است که دینش از بین برود«.(8))
8) افزون بر جنگ روانى، ارتداد سبب درگیرىهاى مذهبى هم مىشود، زیرا انسانها نسبت به عقایدخویش تعصب مىورزند و به طور طبیعى، در برابر تحقیر و اهانت عکسالعمل نشان مىدهند، در اینحالت پشت پا زدن به دین و عقاید، عکسالعمل سایر همکیشان را به دنبال خواهد داشت و ادامه اینجریان به درگیرىهاى قومى و مذهبى خواهد انجامید. لذا برخورد با ارتداد و جلوگیرى از آن، در رفعاختلافها و تشنجات مذهبى بسیار مؤثر است.(9))
پی نوشت ها:
1.مصباح یزدى، محمدتقى، دین و آزادى، ص 106.1
2.همان، ص 107.2
3.قربانى، زینالعابدین، اسلام و حقوق بشر، ص 482 - 481 )با اندک تصرف.3
4.همان، ص 483 - 482.4
5.هاشمى، سید حسین، ارتداد و آزادى، ص 132.5
6.همان، ص 130.6
7.همان، ص 61.7
8.مجله حوزه، آزادى بیان. ارتداد، ش 42، ص 60.8
9.همان، ص 62 - 61.10
ارتداد در تمام ادیان و آیین هایی که در گذشته وجودداشته ودارد با توجه به خواسته ها و ادله هایی مورد پذیرش بوده ودر برخی مواقع نیز اجرا شده می شده است.
در دین یهود و مسیحیت وآیین زرتشتی این حکم اعمال می شده وهرکدام از آن ها برای این حکم ، دلایلی را بیان کرده اند مثلا خالص بودن نژاد یهودیان از دلایلی است که یهودیان در خصوص این قانون داشته اند.
در این مبحث اشاره ای گذرابه حکم ارتداد در ادیان یهود،مسیحیت وزرتشت می کنیم.
ارتداد در آیین یهود
آیین یهود بر این باور است که«در زمانی که حضرت موسی(ع)برای نزول تورات در کوه طور معتکف شد و مدت غیبت او به طول انجامید، بنی اسرائیل به هارون مراجعه کردند و از او خواستند خدای مجسّمی برای آنان قرار دهد، و لذا هارون از آنان خواست هر چه جواهر آلات به همراه خویش دارند بیاورند و آنها چنین کردند و سپس هارون، جواهرات را به شکل گوساله ای در آورد و بنی اسرائیل آن را پرستیدند، و هنگامی که موسی(ع)از این انحراف اطلاع یافت، سخت بر آشفت و از جانب خداوند فرمان رسید که کاهنان، یعنی فرزندان (لاوى)، همه کسانی را که بر غیر خدا سجده کرده اند بکشند و چنین شد و در آن روز، سه هزار نفر از بنی اسرائیل کشته شدند. (1)
بخشی از این حکایت در قرآن کریم نیز انعکاس یافته است، از جمله :
(وَاِذْقِالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ اَنْفُسَکُمْ بِاتّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا اِلی بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا اَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْر لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیمُ.).(2)
«وآن هنگام را که موسی به قوم خود گفت: ای قوم من ،شما بدان سبب که گوساله را پرستیدید بر خود ستم روا داشتید،اینک به درگاه آفریدگارتان توبه کنید و یک دیگر را بکشید ،که چنین کاری در نزد آفریدگار ستوده تر است،پس خدا توبه شما را پذیرفت زیرا توبه پذیر ومهربان است»
با این تفاوت که در تورات، سازنده گوساله شخص هارون، برادر موسی(ع)معرفی شده، ولی در قرآن از سامری یاد شده، و هارون در این انحراف بی گناه قلمداد شده و حتی به تلاشهای او در جلوگیری از انحراف اشاره رفته و از عدد مبالغه آمیز سه هزار نفر نیز یاد نشده است.
همچنین در تورات از رفع عقوبت ارتداد به وسیله توبه، سخنی به میان نیامده است؛ بدین معنا که کیفر مرتد از نظر تورات قتل است، چه توبه کند و چه نکند، ولی در قرآن کریمْ جمله (فَتابَ عَلَیْکُمْ) می تواند ناظر به رفع کیفر مرتد در صورت توبه باشد، و فقهای اسلام همگی معتقدند که باید به مرتد ملّی فرصت داد که توبه کند و در صورت بازگشت، مجازات اعدام از او برداشته می شود.
همچنین در تورات، از نظر مجازات، تفاوتی بین زن و مرد مرتد وجود ندارد، ولی فقهای اسلام معمولاً مجازات زن مرتد را اعدام ندانسته اند.
ارتداد در آیین مسیحیت
مسأله ارتداد و مجازات مرتد، از طریق تورات در میان مسیحیان نیز راه یافته و همه دانشمندان مسیحی تا قبل از پیدایش مذهب پروتستان، مجازات مرتد را اعدام می دانسته اند، هر چند که بعضی از رهبران مذهبی مسیحیّت - شاید تحت تأثیر مکتب اسلام - پذیرفته اند که توبه مرتد مجازات اعدام او را رفع می کند.
به عنوان نمونه، «آلبرماله» (3) می نویسد: بسط قلمرو امت نصارا در اروپا، در قرون وسطی تحقق یافت و در نتیجه مسلمانان نیز از اسپانیا رانده شدند.
در این زمان، دو گروه به نام سالکان (لیون) و مرتدان (آلبی ها) به وجود آمدند و مرتدان آلبى، مانند ایرانیان قدیم معتقد به مبدأ خیر و شر بودند و مسیح را فرشته ای که مبدأ خیر فرستاده می شناختند و نیز معتقد به تناسخ بودند و به همین جهت از خوردن گوشت حیوانات اجتناب می کردند.
این عقیده در (لانگدوک) به سرعت انتشار یافت و روحانیان کاتولیک را از اعتبار خود ساقط ساخت و به همین جهت، روحانیان به این مرتدان و قوم ترک (غیر مسیحى) به یک چشم می نگریست. سرانجام به دستور پاپ، جنگ صلیب بر ضد مرتدان آغاز شد و (آلبی ها) قتل عام شدند.
به دنبال جنگ صلیب، دادگاههای تفتیش عقاید به وجود آمد. در این دادگاهها برای اعتراف، از شکنجه استفاده می شد و آنها که اعتراف به گناه می کردند، عقوبت سهلتری داشتند، ولی آنان که اعتراف نمی کردند یا قبلاً یک بار دیگر توبه کرده و توبه خود را شکسته بودند(4)، حکمشان این بود که زنده، طعمه حریق شوند.
دادگاههای تفتیش عقاید در فرانسه و ایتالیا مدتها ادامه داشت، ولی در آلمان گاه گاه تشکیل می شد. برخی از روحانیان و به خصوص فرقه (فرانسوا) با تفتیش عقاید مخالف بودند؛ و لذا یکی از این روحانیان می نویسد: اگر پطرس و پولس مقدس نیز به این دیوان احضار می شدند، برائت ذمه حاصل نمی کردند.).
در دائرة المعارف دینی (میرچاالیاده)، ذیل ماده Apostasis آمده است:
ارتداد در آیین زذتشت
مجازات مرتد در آیین مجوس نیز اعدام بود - اعم از این که مرتد، ایرانی باشد یا غیر ایرانی - و برای این مطلب که مجازات مرتد در آیین مجوس اعدام بوده، ادله و شواهد فراوانی وجود دارد و از آن جمله، متن نامه (تنسر)، موبد موبدان در دوران اردشیر بابکان می باشد که در تاریخ طبرستان موجود است و به صورت مستقل نیز به وسیله مجتبی مینوى، در سال 1311 منتشر شده است.
پی نوشت ها:
1) سفر خروج تورات (باب 32)
2) سوره بقره آیه 54
3) تاریخ قرون وسطی،اثر آلبرماله ص286
4) یعنی دوباره مرتد شده بودند.
قرآن شریف از رستگارى به «فلاح» تعبیر مىنماید. واژه فلاح یا رستگارى به معناى رستن از گرفتاریها، رنجها و موانع و رسیدن به هدف و مطلوب است. انسان در راه رسیدن به هدف و مقصود خود، پیوسته با موانع و گرفتاریها روبرو و درگیر بوده و با تلاش و مجاهده مىتواند گرفتاریها یا موانع را کنار زده و به هدف خود نایل شود. وقتى به هدف رسید مىگویند رَست یا رها شد یا در اصطلاح رستگار شد.
عوامل رستگاری:
1 – خود سازی:
قرآن مجید می فرماید: قد افلح من زکّیها یقینا هر کس تزکیه نفس نمود و پاک شد، به رستگارى رسیده است(1):
2- ایمان:
قد افلح المؤمنون به تحقیق این مؤمنانند که رستگار مىشوند.(2) پس تزکیه نفس راه منحصر به فرد رسیدن انسان به فلاح و رستگارى است.
3- یاد خدا:
در بعضى آیات رستگارى بعنوان نتیجه عبادات و غایت کارهاى شایسته انسان مطرح شده است: و اذکروا الله کثیرا لعلّکم تُفلحون خدا را زیاد یاد کنید تا به رستگاری برسید.(3)
4- تقوا:
تقوا در قرآن بعنوان عامل سعادت و رستگارى انسان معرفى شده و رعایت آن مورد تأکید فراوان قرار گرفته است. براى مثال خداوند در ابتداى قرآن کریم مىفرماید: ذلک الکتابُ لاریب فیه هدىً للمتّقین این کتاب بدون تردید راهنماى پرهیزگاران است سپس در ادامه، صفات برجسته متقین مثل ایمان، نماز، انفاق و یقین را یکى پس از دیگرى آورده و در آخر هم خبر مىدهد که فقط پرهیزگاران رستگار هستند و اولئک هُم المفلحون.(4)
5- امر به معروف و نهی از منکر:
کسانی که امر به معروف و نهی از منکر می کنند رستگارند.(5)
6- توبه:
قرآن مجید می فرماید:توبه کنید تا به رستگاری برسید.(6)
7- نیکو کاری:
قرآن کریم می فرماید:خدا را عبادت کنید و کار خوب انجام دهید تا رستگار شوید.(7)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1-شمس آیه9.
2-مؤمنون آیه .1
3-حج آیه77.
4- بقره آیه5.
5-آل عمران آیه104.
6-نور آیه 31.
7-حج آیه77.
اهل لغت عبودیت را به معناى خضوع و تذلل گرفته اند:
راغب در مفردات مى نویسد: «عبودیت اظهار تذلل و عبادت نهایت تذلل است.»(1)
عنوان بصرى از امام صادق(ع) در مورد حقیقت عبودیت پرسش: کرد ایشان فرمود: «حقیقت بندگى درسه چیز است: اول این که بنده، خودش را مالک چیزهایى که خدا به وى عطا کرده نداند،زیرا بندگان مالک چیزى نمى شوند، بلکه مال را مالِ خدا میدانند و در همان طریق که فرموده به مصرف مى رسانند.
دوم این که بنده خودش را در تدبیر امور ناتوان بداند. سوم این که خودش را در انجام اوامر و ترک نواهى خدا مشغول بدارد.»(2)
کسی که عبودیت و بندگى خدا را برگزیده است، در تمام مراحل زندگى و حتى در جزئیات اعمال و رفتار نیز طبق رضاى پروردگار عمل میکند؛ یعنى واجبات را انجام میدهد و محرمات را ترک میکند.
عمل به واجبات و پرهیز از محرمات حداقل مرتبه بندگی و عبودیت است. مراتب بعدى آن انقطاع از خلق و توجه محض به پروردگار میباشد. امام باقر(ع) میفرماید: «هیچ بنده اى آن طور که شایسته و سزاوار است خدا را عبادت نکرده تا آن که از همه مرد منقطع شود در این حال خداوند میفرماید: این بنده خود را براى من خالص کرده پس اورا به کرمش میپذیرد».(3)
امام علی(ع) براى عبادت پروردگار سه درجه و مرتبه ذکر میکند و میفرماید: «گروهى خدا را به انگیزة پاداش مى پرستند این عبادت تجارت پیشگان است و گروهى او را از ترس میپرستند این عبادت برده صفتان است و گروهى او را براى آن که او را سپاس گزارى کرده باشند مى پرستند این عبادت آزادگان است».(4)
رسول اکرم(ص) برترین عبادت را عبادت عاشقانه میداند و میفرماید: «برترین مردم کسى است که نسبت به عبادت عشق ورزد».(5)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1.المفردات، ص 319.
2.بحارالانوار، ج 1، ص 224.
3.بحارالانوار، ج 67، ص 111.
4.نهج البلاغه، قصار 237.
5.بحارالانوار، ج 67، ص 253.
سوالات خداشناسی
همه شرایع آسمانی براساس توحید و یکتاپرستی استوار بوده و بارزترین اصل مشترک در میان آن ها, اعتقاد به توحید است و همه متفکران الهی هم نیز به بیش از یک واجب بالذات معتقد نیستند. در مسئله خلقت ،ربوبیت و عبودیت اقوالی شرک آلود هست , ولی در اصل واجب , قولی که برای ذات واجب الوجود, ثانی و شریکی باشد نقل نشده است .
بعضی هم که شبهه ای مطرح کرده اند خودش و سایرین آن شبهه را ابطال کرده اند. (1) با توجه به این که اصل مسئله شما مربوط به توحید حق تعالی است , در ابتدا مطلبی را که مرحوم علامه طباطبایی در اثبات واجب الوجود دارند هم می آوریم که این مطلب علاوه بر اثبات واجب , یگانگی و غیر متناهی بودن او را نیز ثابت می کند, علاوه بر این , طبق این بیان اصل وجود واجب و وحدت وی بدیهی است نه نظری و می رساند وجود حق تعالی قابل شک نیست .
علامه می نویسد: ما اصل واقعیت را که نقطه مقابل سفسطه است می پذیریم ; زیرا سفسطه انکار اصل واقعیت است و فلسفه اثبات اصل واقعیت . ما هر ذی شعوری را ناچار از پذیرش اصل واقعیت می یابیم و اصل واقعیت را نمی توان اثبات کرد, زیرا این اصل , بدیهی با لذات است و به هیچ وجه قابل اثبات نیست , چون اگربخواهیم این اصل را اثبات کنیم پیش از آن اعتراف کرده ایم که گوینده و شنونده ای هست و استدلال هست ورابطه ای بین دلیل و نتیجه هست , که همه این ها یک سلسله واقعیت هایی هستند که مفروض واقع شده اند, پس قهرااصل واقعیت فی الجمله بدیهی است و قابل اثبات نیست و می دانیم که این واقعیت هستی که در ثبوت وی هیچ شک نداریم هرگز زوال پذیر نیست و ذاتا از قبول رفع و بطلان امتناع دارد; زیرا اگر این واقعیت تحت قید و شرطی و یاحالی و یا زمانی زوال پذیر ولاواقعیت شود, در این صورت یک زمانی هست و یا مقطعی هست و یا حالت و شرطی هست که این واقعیت در آن مقطع زایل شده است پس در کنار سلب واقعیت چندین واقعیت را ناچار اثبات کرده ایم و حتی اگر این قیود را هم طرح کنیم و بگوییم این واقعیت قابل زوال است و لا واقعیت می شود باز ناچار حکم به وجود واقعیت کرده ایم ; زیرا اگر این واقعیت واقعا و حقیقتا زایل شده است پس باز یک واقعیت و حقیقتی هست ;زیرا اگر آن واقعیت حقیقتا زایل نشود و ما توهم زوال کنیم پس اصل واقعیت محفوظ است و اما اگر واقعا زایل شده است پس زوال آن یک واقعیتی است .
بنابراین , اصل واقعیت هستی زوال پذیر نیست ; زیرا از فرض زوالش ثبوتش لازم می آید و چیزی که از فرض زوالش ثبوتش لازم آید قهرا زوالش مستحیل بالذات است , و اگر زوالش مستحیل بالذات باشد پس ثبوت و تحققش ضروری بالذات خواهد بود. پس در اصل واقعیت یک واجب بالذات داریم که به نحو ضرورت ازلی واقعیت است .آن گاه که به سراغ هر یک از موجودات می رویم می بینیم هر یک از این یا سابقه زوال داشته اند ; لاحقه زوال دارند ومی فهمیم که هیچ یک از این ها واجب بالذات و واقعیت مطلق نیستند, بلکه به آن واقعیت مطلق تکیه می کنند که آن همان واجب ازلی است .
بنابراین , مسئله اثبات واجب نیاز به هیچ مبدأ تصدیقی از مسائل فلسفی ندارد, لذا اصل تحقق و وجود واجب بالذات برای هر انسانی بدیهی است و براهینی که برای اثبات واجب اقامه می شود به منظور احیای فطرت او است ودر حقیقت به منزله تنبیه است نه استدلال , حتی همین تقریر تنبیه است نه استدلال ; زیرا اگر واجب همان واقعیت زوال ناپذیر است و برای انسان اصل واقعیت زوال ناپذیر ضروری است , پس با این بیان انسان متنبه می شود که آن اصل و واقعیت زوال ناپذیر واجب تعالی است و دیگر واقعیت های زوال ناپذیر به او متکی است , و اصل هستی وواقعیت زوال ناپذیر گذشته از این که واجب بالذات است یکی است و شریک و مثیل هم نخواهد داشت ; زیراضرورت ازلی واقعیت و چیزی که با هیچ قید و شرطی لاواقعیت نمی شود با اطلاق ذاتی و عدم تناهی او همراه است و اطلاق ذاتی و عدم تناهی مجالی برای فرض شریک و ضد و مانند آن نمی گذارد, لذا دو فرض ندارد. این هم چنان که وجود واجب را ثابت می کند توحید واجب را نیز به اثبات می رساند و مثبت غیر متناهی بودن واجب هم می باشد.(2)
بعد از بیان مرحوم علامه به یکی از ادله غیر متناهی بودن خداوند اشاره می کنیم :
1ـ واجب الوجود عین هستی و وجود است ;
2ـ غیر از هستی نیستی است , یعنی نقیض هستی نیستی است ;
3ـ بود و نبود, هستی و نیستی با هم جمع نمی شود (= اجتماع نقیضین محال است که ابده بدیهیات است و پایه همه استدلالها است ) یعنی در یک آن و زمان نمی شود هم بود باشد هم نبود, مثلا نمی شود فلانی در روز شنبه هم زنده باشد هم نباشد, فلان درخت الان هم سیب داشته باشد هم نداشته باشد.
پس محال و ممتنع است که نقیض مقابل خود را پذیرا باشد,
4وجودی که ذاتا مقتض هستی است (= واجب الوجود) ممتنع است که ذاتا اقتضای عدم داشته باشد,
5ـ محدودیت وجود, یعنی آلوده بودن به عدم , چرا که اگر پای عدم و نیستی در میان نباشد محدودیت مفهومی نخواهد داشت , معیار این کوه البرز و یا سبلان با آن بزرگی محدودیت این است که در اندازه گیری خود به نقطه ای می رسیم که در آن جا اثری از این دو کوه نیست .
هرگاه انسانی گستردگی عمر نوح را داشته باشد و یا جسمی از نظر حجم با بزرگترین سحابی ها رقابت کند از آن جا محدود است که با نوار و مرز زمان و مکان احاطه شده و در خارج از نوار مرزی از وجود آن خبری نیست . پس محدود بودن ملازم است با آمیختگی با عدم و نیستی .
با توجه به مطالب گذشته روشن می شود اگر محدودیتی در ذات واجب الوجود حاصل شود باید از بیروت وجوداو باشد, چرا که محدودیت طبق مقدمات فوق معنای آلودگی به عدم است و چیزی که ذاتش اقتضای هستی دارد ;یعنی عین هستی است هرگز مقتضی عدم و نیستی نخواهد بود, پس اگر محدودیتی در او باشد باید یک عامل بیرونی داشته باشد و لازمه این سخن آن است که او واجب الوجود نباشد, چرا که از نظر حد وجودی خود مخلوق دیگر ومعلول ذات دیگری است . پس لازمه محدودیت واجب این است که واجب , واجب نباشد به عبارت دیگر بدون شک واجب الوجودی داریم (زیرا که سخن از توحید بعد از اثبات واجب الوجود است . البته برای کسانی که با ثبوت اصل واجب یگانگی او ثابت نشده باشد) حال اگر واجب الوجود نامحدود باشد مدعا ثابت است واگر محدود باشداین محدودیت هرگز مقتضای ذات او نیست , چون ذات او مقتضی وجود است و عین هستی است نه آلودگی به عدم ,پس باید از بیرون بر آن تحمیل شده باشد و مفهوم این سخن آن است که علتی در بیرون او وجود دارد و او معلول آن علت است , در این صورت واجب الوجود نخواهد بود, لذا اگر ما تصور درستی از واجب الوجود داشته باشیم قاطعانه می یابیم که واجب الوجود ضرورتا غیر متناهی است و ممتنع است نا محدود بنا شد ; زیرا حقیقت و واقع محدودیت معلولیت است و وقتی خدا نامحدود و غیر متناهی شد تعدد فرض ندارد ; زیرا تعدد و دوتیت فقط در صورتی است که چیزی با قیدی مانند قید مکان یا زمان یا کمیت یا کیفیت و یا قید دیگری محدود باشد, ولی وقتی توجه داشته باشیم که واجب الوجود مقید به مکان , زمان و سایر حدود و قیود نیست و وجود پاک او عین هستی و هستی محض و مطلق است , هرگز نمی توانیم تعددی برای او تصور کنیم , مثلا وجود خانه های متعدد در کره زمین در صورتی است که هر یک از خانه ها محدود باشد مقداری از سطح زمین را یک خانه فراگرفته , دیوار آن که تمام شد خانه دیگرشروع می شود, لذا در سندخانه ها هم می نویسند فلان خانه از چهار طرف محدود است به ... اما اگر فرضا تمام کرده زمین را یک خانه فراگرفته باشد مسلما جایی برای خانه دوم باقی نمی ماند.
پس غیر متناهی بودن واجب الوجود مساوی است با یگانگی و وحدانیت او.(3)
از بیان گذشته روشن شد که اطلاق و نامحدودی ذاتی است برای واجب ; یعنی مقتضای واجب الوجود بودن نامتناهی بودن است چنان که محدود بودن چیزی حاکی از ممکن الوجود بودن او است که محدود بودن از ناحیه غیرخودش برای او تحمیل شده است , لذا این که گفته اید محدودیت مقتضای ذات واجب باشد ناشی از درست تصورنکردن معنای واجب الوجود است و از این که گفته شد اجتماع نقیضین محال است و این پایه همه مسائل واستدلال ها است , معلوم می شود که چگونه چیزی مستلزم عدم خود نمی شود.
درست تصور کردن هر مسئله کمک زیاد برای حل آن مسئله می کند, گاهی اگر موضوع درست درک شودضرورت ثبوت محمول برایش روشن می شود و یکی از موضوعات مفهوم و معنای ممکن و واجب است .
شما که در مسائل خداشناسی کنجکاو شده اید همه روزه در اطراف خود صدها موجود به نام انسان , ماه ,خورشید, ستاره , و... می بینید, چرا اصلا به فکرتان خطور نکرد که یکی از این ها ممکن است خدا باشد مگر این هایی که در بیرون می بینید موجود نیستند؟ علتش این است که اجمالا می دانید همه این هایی که در منظر من و شماهستند فاقد صلاحیت خدایی هستند, حالا هم چنانکه با تقسیم موجود به واجب و ممکن ضرورة می رسیم , به واجب الوجود با در نظر گرفتن خواص واجب الوجود به یگانگی او پی می بریم , یعنی اگر موجودی دارای این خواص نباشد نمی تواند واجب الوجود باشد, بکله ممکن الوجود است . واجب الوجودی که ذاتش مقتضی وجوداست دارای پنج ویژگی است :
1- نمی تواند وجوب وجودش هم مقتضی ذاتش باشد هم مقتضی غیر از خودش , زیرا در این صورت با فرض ارتفاع آن غیر وجود واجب هم مرتفع می شود .
2ـ وجوب و وجودش زاید بر ذاتش نباشد و الا ذاتش محتاج می شود و هر محتاج ممکن است , به عبارت دیگروجود و وجوب عین ذاتش باشد,
3ـ واجب الوجود نباید مرکب باشد, یعنی باید ترکیب بر او ممتنع باشد; زیرا اگر مرکب شد احتیاج به اجزا دارد ونیاز مستلزم امکان است ;
4- واجب نباید جزء غیر از خودش باشد و الا منفعل از این غیر خواهد بود و سر از امکان در می آورد ;
5- واجب موجودی است که دومی برایش ممتنع باشد و موجودی که دومی برایش قابل فرض نباشد نمی تواندواجب الوجود لذاته باشد و رمزش هم این است که لازمهء دوگانگی ترکیب است ; زیرا اگر دو واجب از تمام جهات مانند هم باشند و هیچ گونه تفاوتی نداشته باشند, معنا ندارد که دو تا باشد, حتما یکی خواهد بود.
دو چیز حتما باید در یک قسمت با هم اختلاف داشته باشند, مثلا شما می توانید یک انسانی مانند خودتان تصورکنید که شکل و قیافه و رنگ و ساختمان درونی و... همه چیز حتی پدر و مادر او و شما یکی باشد, ولی بالاخره جایی که او ایستاده مسلما غیر از مکانی است که شما الآن ایستاده اید و اگر مکان او عیناً همین مکانی است که الآن شما هستید مسلما او شخص دیگر نیست خود شما هستید.
خلاصه دو چیز متعدد باید لااقل در یک قسمت با هم اختلاف داشته باشند (= ما به الامتیاز.
از طرفی حتما یک جهت اشتراکی هم دارند (و لو در اصل هستی و وجود) بنابراین , هر کدام از آن ها به حکم ضرورت باید از دو قسمت ترکیب شده باشد یکی جهت مشترک میان هر دو, دیگر جهت اختلاف , وقتی مرکب شدند ممکن می شود, چون چیزی که مرکب است ضرورتاً و قطعاً ممکن الوجود است .
پس لازمهء دوگانگی ترکیب است و ترکیب فقط در ممکنات امکان دارد, لذا واجب الوجود ممتنع است دو تاباشد(4)
بنابراین , با در نظر گرفتن خواص واجب الوجود یگانگی او ثابت می شود.
اما این که گفته اید دو واجب عین هم باشند فقط مکانشان جدا باشد, اشکالش با بیان گذشته روشن شد مضافاً براین که مکان دار شدن از خواص اجسام است و خداوند جسم نیست .
در مورد علم و سایر صفات الهی , مانند حیات , قدرت , و... هم مطلب از این قرار است که خداوند واجد همه کمالات است , زیرا او سرچشمه همه کمالات است و ممکنات هر چه دارند از او گرفته اند و اگر خداوند فاقد یکی ازکمالات , مانند علم باشد, لازمه اش این است که معطی شی , فاقد شی باشد و این هم محال است .
شما می توانید کتاب هایی از قبیل آموزش عقاید, و آموزش فلسفه آیت اله مصباح یزدی و پیام قرآن , ج 2و 3وکتاب خدا را چگونه بشناسیم از آیت اله ناصر مکارم شیرازی , منشورعقاید امامیه , و منشورجاوید جلد 2اثر آیت اله جعفر سبحانی و فلسفه آزاد از آیت اله سید رضا صدر و کتاب های شهید مطهری , مخصوصاً علل گرایش به مادی گری و مجموعه آثار و بخش اصول عقاید مراجعه فرمایید
پاورقی:
1) عبدالله جوادی آملی , شرح اسفار, ج 6 بخش 2 ص 31 .
2) محمد حسین طباطبایی , اصول فلسفه و روش رآلیسم , ج 5 ص 116ـ 127و ص 147و عبداله جوادی آملی , شرح اسفار اربعه ,ج 6 بخش 1 ص 177ـ 181 .
3) ناصر مکارم شیرازی , پیام قرآن , ج 3 ص 189ـ 191; با خدا را چگونه بشناسیم , ص 40ـ 42و جعفر سبحانی , منشورجاوید, ج 2 ص 191 .
4) باب حادی عشر, ص 8و ناصر مکارم شیرازی , خدا را چگونه بشناسیم , ص 43
قدر: یعنی اندازه و اندازه گیری و تعیین حدّ و حدود چیزی و در اصطلاح به این معنا است که خداوند برای هر چیزی اندازه ای قرار داده و آن را بر اساس اندازه گیری و محاسبه و سنجش آفریده است.
قضا: یعنی حکم و قطع و حتمیت. در نظام آفرینش،موجودات مادی از چندین راه ممکن است به وجود بیایند، (مثلاً اگر به خانه شما از چند کوچه راه باشد، ورود به خانه شما از چند راه ممکن است. حال اگر از میان چندین راه ممکن، علل و اسباب پیدایش یکی از آنها فراهم شد و تنها همان یکی تحقق یافت، این مرحله از تحقق را قضا می نامند.
تردیدی نیست که خداوند برای هر چیزی علت ها و اسباب هایی قرار داده که هستی و مشخصات آن بستگی به آنها دارد. این طور نیست که هر چه در جهان پدید می آید، بدون رابطه با قبل و بعد و صرفاً اتفاقی و بی حساب باشد. همان گونه که در بارش برف و باران و ... علل و عواملی دخالت دارد و هرگز چنین کاری بی علل و اسباب انجام نمی پذیرد، همچنین کارهای بشر از روی تصادف و اتفاق از او سر نمی زند، بلکه نخست چیزی را تصور می کند، سپس به آن می اندیشد و پس از آن که فایده واقعی یا پنداری آن را پذیرفت، به انجام آن می کوشد. پس انجام هر حادثه ای در جهان علت و سببی دارد و این نظامی است تخلف ناپذیر و خداوند نیز این چنین مقرّر کرده است.
بدیهی است این مسئله با اصل آزادی و اختیار انسان منافات ندارد،زیرا اختیار و آزادی یکی از اسباب و علل جهان است؛ یعنی خداوند خواسته و مقدّر نموده که بشر کارهای خود را به اراده خود انجام دهد، و سرنوشت خویش را رقم زند. این که می گوییم کارهای انسان هم به اختیار خود او است و هم قضا و قدر الهی دخالت دارد، به همین معنی است که خدا اراده فرموده و مقدّر کرده که بشر سرنوشت خود را تعیین کنند. بشر مختار و آزاد آفریده شده، یعنی به او عقل و فکر و اراده داده شده است. بشر در کارهای ارادی خود مانند سنگ نیست که او را از بالا به پایین رها کرده باشند و تحت تأثیر عامل جاذبه زمین خواه نا خواه به طرف زمین سقوط کند. نیز مانند گیاه نیست که تنها یک راه محدود در جلوی او هست و همین که در شرایط معیّن رشد و نمو قرار گرفت، خواه ناخواه مواد غذایی را جذب و راه رشد و نمو را طی میکند. هم چنین مانند حیوان نیست که به حکم غریزه کارهایی انجام دهد. بشر همیشه خود را در سر چهار راه هایی می بیند و هیچ گونه اجباری که فقط یکی از آنها را انتخاب کند ندارد و سایر راه ها بر او بسته نیست. انتخاب یکی از آنها به نظر و فکر و اراده او مربوط است؛ یعنی طرز فکر و انتخاب او است که یک راه خاص را معیّن میکند.
این جا است که پای شخصیت و صفات اخلاقی و روحی و سوابق تربیتی و موروثی و میزان عقل و دور اندیشی بشر به میان می آید و معلوم میشود که آینده سعادت بخش یا شقاوت بار هر کس تا چه اندازه مربوط به شخصیت و صفات روحی و ملکات اخلاقی و قدرت عقلی و علمی او است، و بالاخره به راهی که برای خود انتخاب میکند. تفاوتی که میان بشر و آتش که می سوزاند وآب که غرق میکند و گیاه که می روید و حتی حیوان که راه می رود وجود دارد، این است که هیچ یک از آنها کار و خاصیت خود را از چند کار و چند خاصیت برای خود انتخاب نمی کنند، ولی انسان انتخاب میکند. او همیشه در برابر چند کار و چند راه قرار گرفته است، و قطعیت یافتن یک راه و یک کار فقط به خواست شخصی او مربوط است.
انسان، عملی را که با غریزه طبیعی و حیوانی او موافق است و هیچ مانعی خارجی برای آن وجود ندارد، به حکم تشخیص و مصلت اندیشی قادر است ترک کند (مانند ترک گناهان) هم چنین کاری را که مخالف خواسته های نفسانی او است و هیچ گونه عامل اجبار کننده خارجی وجود ندارد، به حکم مصلحت اندیشی و نیروی خرد میتواند انجام دهد مانند خوردن دارو و حاضر شدن برای عمل جراحی.
این که از یک طرف مسئله تقدیر الهی مطرح است و از طرف دیگر اختیار انسان، به این معنا است که خداوند مقرّر کرده است که انسان با اختیار و اراده خود، یکی از راه ها را انتخاب کند و آن راهی که انسان با اراده خود انتخاب کرده، همان است که مقدّر است. به عبارت دیگر:خداوند به قضا و قدر مقرّر کرده که انسان با اختیار خود، آن راهی که خداوند از ازل می داند، انتخاب کند.
پس تقدیر خداوندی این است که بشر افعال خود را از روی اختیار انجام دهد، نه این که تقدیر او را به انجام یک طرف مجبور سازد. انسان به هر سو که رو آورد، همان قضا و قدر او است که با دست خود آن را انتخاب میکند.
انسان فقط یک نوع سرنوشت ندارد، بلکه سرنوشت های گوناگونی در پیش دارد که ممکن است هر کدام از آنها جانشین دیگری گردد، مثلاً اگر کسی بیمار شود و معالجه کند و نجات پیدا کند، به موجب سرنوشت و قضا و قدر است. نیز اگر معالجه نکند و رنجور بماند و یا بمیرد، آن نیز به موجب سرنوشت و قضا و قدر است.
پاسخ را در سه محور بیان می کنیم:
1- مفهوم پرستش: مفهوم پرستش در زبان فارسی ، معادل مفهوم عبادت در زبان عربی است. برای این لفظ تعریف های متعدد شده است. نقطه مشترک در این تعریف ها : خضوع در مقابل موجودی که آن را برتر می دانیم. در برخی تعریف ها آمده خضوع در مقابل موجودی که مالک شأنی از شئون وجود و حیات می باشد. در برخی تعریف ها تصریح شده که این خضوع در صورتی که همراه با تقدیس باشد ، عبادت و پرستش محسوب می شود.
2- چرایی اصل پرستش: روان شناسان معتقدند که در وجود انسان گرایش هایی به صورت فطری قرار دارد که یکی از آنها گرایش به پرستش است. گرایش های دیگر ، حقیقت جویی ، زیبا طلبی و کمال خواهی است.
با این بیان روشن است که پرستش نه یک تکلیف ، بلکه یک نیاز ، بلکه یک حس و گرایش درونی است.
انسان موجودی است کمال طلب و نیازمند ، پس چون خود را در برابر منبعی بزرگ از قدرت ، عظمت، قداست ، کمال ببیند ، در برابر آن خضوع نموده و دست نیاز به سوی او دراز می کند. انسان در حال پرستش از وجود محدود خویش می خواهد پرواز کند و به حقیقتی پیوند یابد که در آنجا نقص و کاستی و فنا و محدودیت وجود ندارد. و عبادت و پرستش نشان دهندة یک "امکان" و یک "میل" در انسان است، امکان بیرون رفتن از امور مادّی و میل به پیوستن به افق بالاتر و وسیع تر.
3- با روشن شدن محور 1و2 روشن است که تنها موجودی که می تواند نیاز پرستش و حس پرستش انسان را پاسخگو باشد ، خدا است. زیرا پرستش خضوع به همراه تقدیس است و قدوس تنها او است. اوست که منبع بی پایان فیض و عظمت و قدرت و کمال و زیبایی است و پرستش انسان ، اتصال به این منبع بی پایان و ازلی فیض است و نیاز و گرایشی در درون است و چنانچه در ادیان توحیدی و دین اسلام به آن تکلیف شده ، برای رسیدن به آن منبع فیض است ، نه جلب سود و منفعت و نفعی برای خدا که او بی نیاز مطلق است.
در واقع تمام موجودات جهان دارای این حس هستند و انسان در این وادی و نیاز و حس تنها نیست. . قرآن میفرماید: «کلّ قد علم صلوته و تسبیحه؛(1) تمامی موجودات نماز و تسبیح خدا را می دانند». در جای دیگر میفرماید: «إنْ مِن شیء إلاّ یسبّح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم؛(2) هر موجودی با حمد، خدا را تسبیح و ستایش میگوید، لیکن شما تسبیح آنان را نمی فهمید ».
جمله ذرات عالم در نهان
با تو می گویند روزان وشبان
ماسمیعیم و بصیریم وهشیم
با شما نامحرمان ما خا موشیم
گر شما سوی جمادی می روید
محرم جان جمادان کی شوید.
بنابراین ، همه عالم به صورت ناخودآگاه دارای حس پرستش هستند و خدا را ستایش و پرستش می کنند ، اما آنچه انسان را از سایر موجودات متمایز می کند پرستش اختیاری است که در سایه آگاهی ، ایمان و... تحقق می یابد.
شهید مطهرى (قده) در زمینه پرستش فطرى [3] سخنانى دارد که خلاصه آن این است: انسان دو نوع پرستش دارد، پرستش آگاهانه و پرستش ناآگاهانه (همانگونه که دو نوع خداشناسى دارد، خداشناسى آگاهانه و خداشناسى ناآگاهانه). عبادت ناآگاهانه مربوط به ضمیر ناخودآگاه انسان است. ایشان با بیان این شعر::
همچو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان
توضیح می دهد: بچهاى که تازه متولد مىشود همان روزهاى اول و دوم که هنوز چشمهایش را نمىتواند باز کند و قطعا از مادر آگاهانه اطلاع ندارد، یعنى هنوز در ضمیرش از مادر تصویرى ندارد و نمىداند مادرى هم دارد، گرسنهاش که مىشود سرش و لبهایش را به این طرف و آن طرف حرکت مىدهد؛ این لبها ناآگاهانه در جستجوى سینه مادر است. یعنى اگر از این کودک کسى توضیح بخواهد که دنبال چه چیز مىگردى؟ وى قادر به توضیح نیست، زیرا هنوز ذهنش از تصویرها و نقشها مزین نشده است. حتى اگر بتواند حرف بزند باز هم نمىتواند این مطلب را بیان کند، اما ناآگاهانه به سوى چیزى که وجود دارد مىرود. [4]
انسان به حسب فطرت، کارهاى اخلاقى را شریف و شرافتمندانه مىداند و در این کارها یک نوع شرافت و عظمتى را تشخیص مىدهد و حس مىکند با انجام این کارها خودش را بزرگوار مىکند. بنابراین، عمق روح انسان، فطرت انسان، عمق قلب انسان، با یک شامه مخصوص، ناآگاهانه همین طور که خدا را مىشناسد، این قوانین خدا و رضاى خدا را نیز مىشناسد و کار را بالفطره در راه رضاى خدا انجام مىدهد، ولى خودش نمىداند که در راه رضاى خدا قدم بردارد. [5] البته «عبادت آگاهانه» نیز از فطرت انسان سرچشمه مىگیرد، فطرتى که به سطح ضمیر خودآگاه رسیده است. قرآن مىفرماید: «آیا با شما عهد نکردم اى فرزندان آدم که شیطان را نپرستید، که او دشمن آشکار است و اینکه مرا بپرستید، که این راه راست است». [6] نکته دیگر اینکه، کمال نمایى انسان تنها به وسیله عبادت آگاهانه بدست مىآید. عبادت ناآگاهانه، فقط برخى کمالات را نصیب انسان مىکند.
جهت آگاهی بیشتر مراجعه بفرمایید به : http://www.balagh.net/persian/akhlaq/maqalat/001/241.htm
پى نوشتها:
1- نور (24) آیه 41.
2- اسراء (17) آیة 44
3- مقصود از عبادت فطرى در اینجا عبادتى است که انسان از روى سرشت و غریزه انسانى (هر چند ناآگاه) انجام مىدهد.
4- طهارت روح، 30 و 31 ( نقل از فلسفه اخلاق، ص 166).
5- همان، 31 تا 34 (نقل از فلسفه اخلاق،، ص 116، 127).
[103].6- یس، آیه 60 و 61.
برای پاسخ به آن ذکر چند مقدمه ضروری به نظر میرسد:
اولاً: پیش از پرداختن به پاسخ اصلی باید بدانیم انسان محدودیتهای خاصی دارد، از جمله این که هر موضوعی را با قرینه میشناسد، مثلاً عدالت را در مقایسه با ظلم میشناسد و روشنایی یا تاریکی. اگر شب و سایهای نبود و همه جا به یک اندازه روشن بود نمیتوانستیم مفهوم نور را درک کنیم و چون خدا همیشه هست، درک او برای ذهن اندکی دشوار به نظر میرسد. اگر خداوند مانند نور بود، با فرا رسیدن شب میدانستیم آن وقت خدا نیست. البته روشن است که این غیر ممکن است و فقط برای فهم ذهن و نقص ادراکی انسان بیان شد.
دوم: تبیینی که به آن اشاره کردهاید، مراتبی دارد و مانند یک نقطه ثابت نیست. برخی از اندیشمندان اسلامی آن را به سه درجه تقسیم کردهاند: علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین.
علم الیقین مانند این که دودی را از دوردست میبینید و یقین میکنید آنجا آتش است. عین الیقین این است که خود را به آتش میرسانید و آن را میبینید و حق الیقین آن است که دست یا بدن شما با آتش میسوزد.
بنابر این باید روشن شود کدام یک از یقینها مورد نظر شماست؟ نقش دلایل و برهانهای خداشناسی، نقش راهنما است و برای رساندن انسان به یقین، شرط لازماند، اما کافی نیستند.علاوه بر آن چیزهایی دیگر را نیز باید فراهم کرد.
برای اثبات خداوند شیوههای گوناگونی توسط فلاسفه و متکلمان صورت رتبه است به فهم برخی از آنها احتیاج به مقدمات دارد، مثلاً برای کسی که اصلاً آمار نمیداند نمیشود شیوه به دست آوردن "واریانس" آموزش داد، ولی برخی از آنها بسیار ساده است. مثل برهان نظم و اینکه هر نظمی، ناظمی دارد و این جهان منظّم هم بی شک دارای ناظمی است، این استدلال و استدلالات مشایه آن میتواند شما را به علم الیقین برساند. انسان با برهان و دلیل به اقناع عقلی دست مییابد، اما برای رسیدن به خدا و عظمت الهی باید علاوه بر آن، طلب و تشنگی باشد. به عبارت دیگر برای رسیدن به عین الیقین و حق الیقین و اینکه پیببریم وجود خداوند در همه جا ساری و جاری است، خواه در وجود ما یا حتی در محیط اطرافمان، احتیاج به ابزاری به نام "دل" داریم که الحمد لله این ابزار در همه موجودات است، دلی در برخی به خاطر غفلت و پرداختن به گناهان، این ابزار خاموش شده است.
وجود خداوند را میتوان همچون امواج رادیویی تصور کرد که در همه جا وجود دارد، ولی تنها کسانی میتوانند به این امواج دسترسی پیدا کنند یک ابزار آن را داشته باشند و هم مانعی برای دریافت امواج بر سر راه آنها وجود نداشته باشد. با این حال در مواقعی پرده از روی دل کنار میرود و انسان ارتباط خود را با خداوند با تمام وجود احساس میکند و آن لحظهای است که فطرت خداجوی انسانی خود را نشان میدهد. در پایان به طور نسبتاً مفصّل به بیان فطری بودن خداشناسی میپردازیم:
برهان فطرت
فطرت زبان مشترک تمامی آدمیان و زبان بین المللی بشر است و نیازی به تعلیم و تعلم ندارد. زبان فطرت در آدمیان، همانند جگر تشنه است که آب میخواهد و هیچ کس به آن نیاموخته که اگر تشنه شد، آب بنوشد (بلکه خود سراغ آب میرود). بنابراین فطرت، دروغپذیر وخطاپذیر نیست و اگر قلب انسان (به جهت گناهان) منحرف نشود، فطرت انسان را به سمت خدا هدایت میکند.
نکته مهم دیگر این که راه فطرت، تنها مربوط به مسائل عملی نیست؛ بلکه مسائل و معارف توحیدی نیز بر اساس راه فطرت روشن میشود، (1).
بنابراین یکی از متقنترین و روشنترین برهانها برای اثبات وجود خداوند، برهان فطرت است که از جان آدمیان برخاسته است.
فطرت؛ به معنای خلقت بدیع و بیسابقه است. بر اساس نظر قرآن، حسّ دینی و توحید، در سرشت بشر نهاده شده است و پیامبران نیز آمدهاند تا این فطرت را شکوفا کند.
بیان برهان:
1. انسان با تمام وجود، در مییابد که موجودی نیازمند است. این اصلی بدیهی و روشن است که نیاز به استدلال ندارد. کنکاشی مختصر در درون خودمان، روشن میکند که موجودی نیازمند هستیم.
2. انسان با تمام تلاش خود یا با تکیه بر دیگری، سعی میکند که نیاز خود را برطرف کند.
3. در این تلاش کمکم در مییابد که کسی نمیتواند نیازهای او را برطرف کند؛ مگر این که خود او بینیاز محض باشد؛ زیرا آن که خود نیازمند است، گرفتار حل مشکل خود است. پس تنها کسی میتواند نیاز نیازمندان را برطرف کند که خود، بی نیاز مطلق باشد و این موجود بینیاز خدا است که انسان با جان ودل خود، خویشتن را محتاج و نیازمند به او مییابد و برای رفع نیاز و فقر خود، دست نیاز به سمت او دراز میکند.
4. در مرحله بالاتر، انسان در مییابد که نیازهای او تنها محدود به نیازهای مادی نیست؛ بلکه نیازهای فوق مادی (معنوی) نیز او را احاطه کردهاند. به عبارت دیگر، نیازهای آدمی تنها آب، نان، مسکن و... نیست؛ بلکه در علم، شناخت، عدل و دیگر امور معنوی نیز همواره نیازمند است.
5. کمالات علمی و عملی - که انسان در جان خود آنها را احساس میکند.برطرف نمیشود؛ مگر این که به خدا تکیه کند خدایی که کمال محض است و همه کمالات را به صورت ناب دارا میباشد.
6. انسانی که به این مرحله رسیده، تشنه میشود که او را ببیند و برای رفع نیاز با جان خود، از خدا طلب میکند. او در این تلاش، در مییابد که خداوند با چشم دیده نمیشود؛ زیرا جسم دلیل نقص و نیاز است؛ بلکه با شناخت حضوری و شهودی، او را طلب میکند. انسان دراین مرحله، در مییابد که با جان میتوان خدا را مشاهده کرد (نه با چشم سر).
بنابراین فطرت انسان، سه مرحله را طی میکند، که هر سه مرحله در جان و سرشت او به ودیعه گذاشته شده است:
مرحله اول: انسان نیاز خودر را در مییابد؛ اما آن را محدود به مال، مسکن و وسایل مادی میبیند. او در این مرحله، همانند دیگران، عرض نیاز به پیشگاه بینیاز میبرد.
مرحله دوم: در مییابد که نیازهای او محدود به مادیات نیست ؛ بلکه شامل کمالات علمی و عملی نیز است. در این مرحله، نیاز خودر را به بینیاز محض عرضه میکند.
مرحله سوم: عطش او به بینیاز مطلق، فزونی میگیرد. آن گاه تشنگی او را به سمت معبود حقیقی میکشاند. او در این سه مرحله، نیازی به معلم ندارد و در درون خود همه اینها را در مییابد.
هنر پیامبران این است که فطرت انسانها را - که همانند معدنهای طلا و نقره هستند - کشف میکنند و به او نشان میدهند که "به چه چیز و به چه کسی محتاجی و چه باید بکنی".
پس انسان در اصل محتاج به بی نیاز مطلق است که فقط او الوهیت دارد و دیگران همه محتاج اویند. پس مقصود واقعی انسان، خدا است و پیامبران این فطرت را بیدار میکنند.
خلاصه این که انسان برای حل مشکلات و نیازهای خود، راه حلهای گوناگونی را پیشبینی میکند، اما اگر از تمام راهحلها ناامید شد، آن گاه به دستاویزی توجه میکنند که هیچ گونه محدودیت و ناتوانی در آن راه ندارد؛ زیرا دلیل روی گردانی او از راه حلهای مختلف،ناتوانی آنان برای حل مشکلات او است ؛ اما در عین حال که آنها را ناتوان مییابد و ناامید میشود؛ در دل امیدوار است و این امید، به جایگاهی است که هیچ گونه ضعف و ناتوانی در او راه ندارد.
واقعیت این است که ما انسانها به دلیل دلمشغولیهای دنیوی و عادت به دستیازی به علتهای طبیعی و مادی، از وجود این منبع بیپایان غافلیم و به گونهای رفتار میکنیم که گویا خاستگاه و ملجأ واقعی خود را گم کردهایم و به این دلیل به این طرف و آن طرف میرویم. به همین جهت در دین، به عبادت و پرستش بسیار توجه شده است؛ زیرا عبادت حس خداجویی ما را تقویت میکند، (2)
بنابراین از راه دل و در درون خود می توانیم به خدا و حتی عظمت الهی دست یابیم، اما باید در این راه، در طلب و کوشش بسیار بود و راه را درست پیمود.
گرچه راهی است پر از بیمزما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
فطرت و برهان فطرت، با بیانهای مختلفی تبیین شده است که برای نمونه میتوانید به منابع معرفی شده مراجعه کنید:
أ) معنای فطرت و فطری بودن دین و نفسیات فطریات: فطرت، استاد شهیدمطهری، انتشارات صدا.
ب) برهان فطرت.
1. مقالات، محمد شجاعی، انتشارات سروش (ج 3، ص 253 - 223). در این کتاب از برهان فطرت، تحت عنوان "فکر در خود" بحث شده است. البته این برهان در حدود اثبات وحدانیت خدا از طریق فکر در خود است.
2) معارف قرآن، استاد مصباح یزدی، انتشارات در راه حق، ج اول، ص 47 - 26.
ج) فطرت حس دینی و خداجویی و خداشناسی از دیدگاه دانشمندان، ر.ک:
1. امدادهای غیبی، استاد شهید مطهری (ص 30 و 31)
2. آشنایی با قرآن، همو (ج 1 و 2، ص 38 - 37، پاورقی)
3. علم و ایمان در گفتگو با دانشمندان، جواد محقق، انتشارات مدرسه.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. فطرت شهیدمطهری، ص 98 - 74
2. توحید، همو، ص 74 - 98
پا سخ:
دلایلی که برای اثبات وجود خداوند اقامه شده است، متعدد و متنوع است. اما اصل کلی در تمامی این دلایل این است که آنها به منزله تابلوهای راهنمایی و فلشهایی هستند که انسان را از جهتهای گوناگون متوجه یک امر فطری و روشن و بدیهی میکنند، زیرا وجود خداوندمتعال از روشنترین و واضحترین مفاهیم برای بشر است.
شاید یکی از سادهترین این دلایل برهان نظم باشد که دانشمندان مسلمان و غیر مسلمان به بیانهای مختلف بدان تمسک جستهاند.
برای نمونه میتوانید به کتاب «توحید استاد شهید مطهری»، ص 55 ـ 98 و کتاب «اثبات وجود خدا» ویرایش «جان کلوور مونسما» ترجمه احمد آرام و دیگران از سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی که به قلم برخی از دانشمندان علوم طبیعی نگارش یافته است و کتاب کم حجم و پرفایده «علم و ایمان در گفتگو با دانشمندان» تدوین جواد محقق از انتشارات مدرسه مراجعه کنید.
اما یکی از بهترین دلایل برای اثبات وجود خداوند متعال، دلیل فطرت است که به بیانهای گوناگون تبیین شده است. و ما به اختصار به یکی از آنها اشاره میکنیم:
1. ما برای حل مشکلات و نیازهای خود به دنبال راهحلهای گوناگون میرویم. اما بزودی در مییابیم که تمام آنها نیز چون ما نیازمند و محتاجند و نمیتوانند نیاز ما را برآورده کنند.
2. نیازهای ما محدود به احتیاجات مادی نیست. بلکه نیازهای معنوی و علمی را نیز شامل میشود. در این جهت نیز در مییابیم که دیگران نمیتوانند ما را یاری دهند.
3. آنگاه که از همه موجودات ناامید شدیم و دلیل این ناامیدی هم این بود که آنها نیز چون ما نیازمند هستند، روی به بینیاز مطلق میکنیم. زیرا هنوز نیاز را در خود احساس میکنیم و این نیازها نیز توسط کسی یا چیزی برطرف نشده است. از طرفی امید به برطرف شدن نیازخود داریم. چنین است که رو به حق مطلق میآوریم. این راهی است که حضرت ابراهیم(ع) در مواجه با مشرکان زمان خود رفت و فرمود که من آنهایی که افول میکنند، دوست ندارم و با تمام وجود روی به سوی کسی میآورم که آفرینده آسمانها و زمین است، (الانعام:73 ـ 79) طی این مراحل هیچ نیازی به معلم ندارد، منتها دلمشغولیهای دنیوی و عادت به توجه به علتهای مادی و طبیعی برخی از ما را از وجود خداوند متعال دور کرده است. این فطرت سرمایه اصلی و اولیه انسان است که نیاز به تقویت دارد. شرط لازم فهم معارف بلند الهی است اما شرط کافی نیست و در سایه تعالیم الهی و انبیاء و اولیاء الهی و تزکیه و عبادت شکوفا میشود و با تأسف فراوان به دلیل گناهان زیر خروارها خاک دفن میگردد.
برای آگاهی بیشتر ر.ک:
1. تفسیر المیزان، ج 6، ص 238 به بعد ذیل آیه 105 سوره مبارکه مائده و ج 14، ص 193 به بعد ذیل آیه 12 سوره مبارکه طه
2. معارف قرآن استاد مصباح یزدی، ج 1 ـ 3، ص 26 ـ 37 انتشارات در راه حق
أدیان آسمانی و پیشوایان دینی و علمای اخلاق، تأکید زیادی به خودشناسی و لزوم پرداختن به خویش دارند، البته اصرار و توصیه آن ها ارشادی است به یک حقیقت فطری و عقلی.
قرآن کریم و روایات معصومین(ع) توجّه خاصی به خودشناسی دارند و برای نفس انسان حساب جداگانه ای را باز کرده اند. در سورة مائده آمده است: "علیکم أنفسکم لا یضرّ کم من ضلّ إذا اهتدیتم؛ به خویشتن بپردازید. کسی که گمراه شد، به شما زیان نمی زند، اگر هدایت یافتید".(1)
مرحوم آمدی در کتاب شریف غررالحکم و دررالکلم، در این زمینه، قریب به سی روایت را با مضامین گوناگون از مولای متّقیان علی(ع)، جمع آوری نموده است. معروف ترین روایت در این زمینه، از پیامبر گرامی(ص) می باشد که خودشناسی را راه خداشناسی معرّفی فرموده اند: "من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر کس نفس خویش را شناخت، خدای خویش را شناخت".(2)
تا انسان از شناخت صفات و ملکات خود غافل باشد، نمی تواند به اصلاح خویش بپردازد، تا با این شناخت بتواند خدا را بشناسد. خویشتن شناسی مراتب مختلفی دارد: یک مرتبه آن خویشتن شناسی نوعی است که در آن مباحث مربوط می شود به شناخت خویش از نظر استعداد ها و سرمایه های خاصّی که در هر یک از زن و مرد وجود دارد. نوع دیگر خویشتن شناسی اخلاقی است، که شناخت خویشتن در این مرتبه مربوط می شود به شناخت صفات، استعداد ها و ملکات اخلاقی.
از دیدگاه دینی خودسازی منوط به خدا شناسی است و خداشناسی در پرتو خودشناسی قابل تبیین است: خودشناسی ، خداشناسی ،خودسازی.
شناخت انسان از ابعاد شخصیتی اش، منجر به کسب اطلاع از اموری می شود که به نحوی خارج ازوجود او در عین حال مرتبط با او است. برای انسان (در خودشناسی)، سه وضعیّت متصوّر است:
1ـ سرآغاز و این که از کجا آمده است.
2ـ وضعیت کنونی و این که چه باید بکند.
3ـ سرانجام و این که به کجا خواهد رفت.(3)
منظور از این که انسان باید خود را بشناسد، این است که: باید وضعیّت های حاکم بر وجودش را بررسی کند. البته وضعیت های مذکور خارج از وجود انسان و در مقابل آن نیست، بلکه در واقع سیر رو به تحول وجود خود انسان است. اگر بخواهد و موضع وجودی خویش را در این عالم مشخّص کند، ناچار است ابتدا تا انتهای سیر وجود خویش را بشناسد. شناخت مراحل سه گانة حاکم بر سیر و جودی انسان دو فایده دارد:
1ـ شناخت کلّ وجود خویش.
2- تأثیر هریک از مراحل در شناخت مراحل دیگر.
در دیدگاه و آموزه های دینی، شناخت مراحل تکوینی بُعد مادی انسان، دیدگاه او را نسبت به خود متحوّل می کند. تعابیری که قرآن مجید برای بیان جنبة مادّی انسان به کار برده است، عبارتند از: خاک،(4) گل،(5) گل چسبنده،(6) لجن متعفّن،(7) نطفه،(8) آب جهنده(9) و لخته خون.(10)
آگاهی انسان از وضعیت ابتدایی اش او را واقع بین و دیدگاه او را معقول می کند و وی را از غرور و تکبّر و خود بزرگ بینی باز می دارد. از نظر قرآن یکی از عوامل کفر، شرک و انحراف، بی اطّلاعی از سر آغاز خلقت و قدرت خداوند در آفرینش موجودات است.(11)
به این جهت قرآن ما را به تفکر در وضعیت آفرینش انسان ترغیب می کند.(12) تا خود را بشناسیم و برای انجام تکالیف محوّل در دنیا آماده شویم.
با توجه به این که بعضی آیات دلالت بر عظمت انسان دارد و او را برگزیده و خلیفه خداوند و مسجود فرشتگان بر می شمرد، اما آیاتی دیگر آدمی را ضعیف، عجول و حریص توصیف می کند، آگاهی و شناخت انسان از چگونگی خلقت و جایگاه خویش که هم استعداد ترقی و رشد در او وجود دارد و هم امکان انحراف و طغیان، باعث می شود دست به انتخاب صحیح بزند. این خودشناسی، شناخت استعداد و توانایی یا خودشناسی خلقتی است. خودشناسی خلقتی مقدّم بر خداشناسی و خداشناسی مقدّم بر خودسازی است.
پس از آگاهی از سرآغاز و مرحله اولیه سیر وجودی خود می توانیم به معرفت آفرینندة خود دست یابیم، زیرا انسان وقتی خود را موجودی ضعیف و حقیر دانست و وابستگی خویش را به قدرتی لایزال احساس کرد، راهی به سوی معرفت خدا فراروی او باز می شود. بنابراین خودشناسی از این جهت (از جنبة ارتباط با مبدأ و شناخت آن)، مقدمه و زمینه ای برای خداشناسی است. این دو پشتوانه اطلاعاتی (شناخت خود و خدا)، توشة راه انسان در وضعیّت کنونی است و او را برای خودسازی آماده می کند. بنابراین خودسازی به طور مستقیم بر شناخت وضعیّت موجود و اطلاع از انگیزه ها، حالات و رفتار انسان در این وضعیّت موقوف است. اما زمانی خودشناسی ضامن خودسازی خواهد بود که با شناخت مرحلة سوم سیر وجودی یعنی معاد و سرانجام زندگی، کامل شود.
در این صورت، هیچ نقطه ابهام و ضعفی در فراهم کردن زمینه برای خودسازی و بنای شخصیت معنوی وجود نخواهد داشت و چنانچه ضعفی وجود داشته باشد، از ناحیه گرایش ها و دل بستگی ها است، نه از ناحیة شناخت ها.(13)
نتیجه:
1ـ خود شناسی صرفاً در بُعد اخلاقی مطرح نمی شود، بلکه شامل تمام ابعاد وجودی (اعم از مادی و معنوی) است، اگر چه نتیجه آن صرفاً اخلاقی و معنوی است، چرا که انسان برای گزینش مناسب در بُعد روح و روان، ناچار است خود را به طور کامل بشناسد.
2- خودشناسی امری درونی نیست، بلکه کسب اطلاعاتی برای شناخت هر چه بیشتر خود می باشد که دارای سه مرحله است:
الف) خودشناسی خلقتی،یعنی شناخت استعدادهای به کار رفته در آفرینش انسان و کیفیّت تکوین او.
ب) خودشناسی دنیوی، یعنی شناخت موقعیّت و جایگاه خود در دنیا.
ج) خودشناسی اخروی یعنی شناخت سرانجام حیات خود.
3- خودشناسی خلقتی مقدّم بر خداشناسی و خداشناسی مقدّم بر خود سازی است.
4- ثمرة خودشناسی و خداشناسی در خود سازی و تربیت خویش ظاهر می شود. بنابراین بدون شناخت انسان به موضوع های تربیتی، امکان گذشتن از وضعیّت موجود (در انسان) و رسیدن به وضعیت مطلوب امکان نخواهد داشت.
نکته: انسان ها در وجدان ناخودآگاه خویش، از این معرفت (خودشناسی) کم و بیش بی بهره نیستند، چنان که آیة سی ام سورة روم به آن اشاره شده است، ولی اکثر مردم در وجدان خود آگاه خویش از آن غافل اند. به عبارتی: بیشتر مردم، آگاهی به وجدان و احساس فطری خویش ندارند و به اصطلاح علم به علم ندارند.
یکی از موضوعاتی که در خودشناسی و شناخت انسان مهم است، کمال خواهی است چرا که انسان طالب کمال است و عامل فطرت نیز او را به سوی کمال دعوت میکند، چرا که تا انسان کمال خویش را نشناسد، از تهذیب نفس و خودسازی باز میماند.
یکی دیگر از موضوعات مهمی که در خودشناسی و ارتباط و تقرّب به خداوند نقش دارد، جاودانگی است، یعنی انسان دوست دارد که به حیات جاودان برسد، چرا که انسان از مرگ ترس دارد، زیرا خیال می کند که با مرگ، زندگی اش به پایان می رسد. برای او زندگی از هر چیزی عزیزتر است و بالاتر از این آرزوی رسیدن به حیات ابدی است و این مهمّ در اطاعت خداوند (و با خودشناسی و خداشناسی - خودسازی) رقم می خورد.
موانعی را می توان بر سر راه خودشناسی، در درون خویش یافت و آنها را برطرف کرد، چرا که نخستین گام برای درمان بیماری های روحی و جسمی، شناخت بیماری ها است. مرحوم فیض کاشانی برای پی بردن به عیوب خویش چهار راه ذکر می کند:
اوّل این که انسان به سراغ استادی برود که آگاه به عیوب نفس و خفایا و آفات اخلاقی باشد.
دوم: دوست راستگویی را پیدا نموده و او را مراقب خویش کند تا احوال و افعال او را مورد بررسی دقیق قرار دهد.
سوم: انسان عیوب خویش را از زبان دشمنانش بشنود، چرا که دشمنان با دقّت مراقب عیوب و لغزش های انسان هستند.
چهارم: انسان با مردم معاشرت نموده و صفات نکوهیده ای را که می بیند، در مورد خودش نیز بررسی کند و ببیند که آیا این صفات نکوهیده در او هست؟(14)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
(1) مائده (5) آیة105 و سوره های فضلت (41) آیة 53 و ذاریات (51) آیة21 و حشر (59) آیة 19.
(2) بحارالانوار، ج 2، ص 32، حدیث 22.
(3) علی(ع) فرمود: "رحم الله امرءً عرف من أین و فی أین و إلی أین؛ خدا رحمت کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا قرار گرفته است و به سوی کجا می رود".ر.ک: درآمدی بر تعلیم و تربیت، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، ص 110، چاپ تهران.
(4) حج (22) آیة 5.
(5) انعام(6) آیة 2.
(6) صافات (37) آیة 11.
(7) حجر (15) آیة 26.
(8) فاطر(35) آیة 11.
(9) طارق (86) آیة 5 و 6.
(10) علقه (96) آیة 1 و 2.
(11) انفطار (82) آیة 6 و 7.
(12) یس (36) آیة 77.
(13) دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، اهداف تربیت از دیدگاه اسلام، ص 139 - 110، با اقتباس و تخلیص.
(14) محجه البیضاء، ج 5، ص 112 - 114
منابع مطالب:
اخلاق عملی: ص 57- 49؛ ملا احمد نراقی، معراج السعاده؛، ص 10 _ 7؛ اهداف تربیت از دیدگاه اسلام، از دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، ص 129 - 106؛ آیت الله مصباح یزدی، به سوی خودسازی، ص 29 - 13 و 188 و 178؛ محمد باقر حجتی، روان شناسی اسلامی، ص 435 - 420؛ میزان الحکمه، ج 3، ص 1883 - 1876؛ محمد علی سادات، اخلاقی اسلامی، ص 135- 127.
آن چه را انسان میتواند با مراجعه به فطرت و وجدان و برهانهای عقلی درک کند اصل وجود خدا و صفات کمال اوست یعنی هر انسان باشعور وقتی که این جهان وسیع را با این نظم دقیق و اسرار شگفتانگیز دید، به حکم فطرت و عقل میباید که آفریدگاری عالم و توانا و حکیم این جهان را خلق کرده است و همین مقدار برای اصل اعتقاد به خدا کافیست .
البته هر چه بیشتر به آثار علم و قدرت و حکمت خدا برخورد کند، یقین او محکمتر و خلل ناپذیرتر میشود.
به علاوه هر چه در راه عمل به وظیفه انجام دستورات الهی بیشتر کوشا باشد ، معرفت و شناسایی او نسبت به خدا زیادتر و محکمتر میشود ؛ تا آنجا که امام علی(ع) میفرماید: "ما رأیت شیئاً الا وقد رأیت الله معه" یعنی هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه خدا را هم با او دیدم . یکی از معانیش این است که یک یک موجودات دلیل بر وجود خدای متعال است.
بنابراین، اینکه میگویند خدا را با دلیل و برهان بشناسید، معنایش این نیست که به کنه ذات یا صفات او پی ببریم ، بلکه همین مقدار که به اصل وجود و صفات و کمال او پی ببریم، کافیست و سعادت دنیا و آخرت ما را تأمین میکند و اصولاً خدا و صفات او که عین ذات اوست نامحدود است و برای آن حد و انتهایی فرض نمیشود . ولی جز او همهی موجودات محدود هستند از این جهت هیچکس نمیتواند کنه ذات و صفات او را درک کند؛ زیرا محدود نمیتواند نامحدود را درک کند ، فی المثل همانطور که یک کاسه گنجایش آب دریا را ندارد بشر محدود هم نمیتواند به کنه ذات نامحدود خدای جهان پی ببرد.
همین برهان در کلمات پیشوایان دین هم وارد شده است که فرمودهاند: "کلّما میّزتموه باوهامکم فی ادقّ معانیه فهو مخلوق مثلکم مردود الیکم" (1) یعنی هر چه در ذهن شما بیاید و آن را تصور کنید در باریکترین جلوهها و مفهومهایش آن خدا نیست بلکه او هم مخلوقی مثل شماست که در وجودش احتیاج دارد و برگشت وجود او به شما است.
اکنون که با این برهان واضح فهمیدیم که درک ذات خدای تعالی نامحدود برای بشر محدود ممکن نیست معنای روایاتی که از پیامبر و ائمه(علیهم السلام) در این باره رسیده است به خوبی روشن میشود که فرمودهاند: دربارهی ذات خدا فکر نکنید (که به جایی نمیرسید بلکه از این راه ممکن است شیطان سوء استفاده کرده و شما را منحرف سازد). اما دربارهی نعمتها و آثار عظمت او فکر کنید (تا هر ساعت به معرفت و ایمان شما افزوده گردد). (2)
ولی معنای این قبیل روایات این نیست که در بحث خداشناسی وارد نشوید، بلکه همان طوری که توضیح داده شد، بحث دربارهی خدا وجود او و صفات او در حد خود لازم است اما کسی نباید توقع داشته باشد که بر کنه ذات خدای جهان پی ببرد.
بر همین اساس پیشوایان دینی مردم را از تفکر در ذات الهی منع کرده اند ؛ به این علت که پی بردن به کنه ذات الهی، امری محال و غیر ممکن است. از این رو تلاش در این راه، چیزی جز حیرت و سرگردانی در پی نخواهد داشت. این امر همانند این است که بخواهیم، تمام ابعاد یک اقیانوس بی کران را، از ساحل آن با دو چشم خود مشاهده کنیم. در واقع رسیدن به ذات نامحدود الهی و درک حقیقت آن برای ما که موجودات محدود هستیم ، امری محال و ناممکن است. برای درک یک حقیقت باید احاطه به آن یافت و احاطه موجود محدود (انسان) بر ذات نامحدود (خداوند ) محال و ناشدنی است.
خلاصه سخن: با توجّه به این که درک کنه ذات خداوند محال و غیر ممکن است و تلاش در این زمینه چیزی جز حیرت و سرگردانی در پی ندارد، بزرگان دین ما را از این امر باز داشته و به جای آن ما را به تفکر در آثار وجودی خداوند و مطالعه نظام حاکم بر هستی دعوت کردهاند.
بنا بر این، اندیشه آزاد است؛ ولی اندیشیدن پیرامون موضوعاتی که هیچ نتیجهای عاید انسان نمیکند، کاری منطقی نیست وجز تحیّرو سرگردانی نتیجه ایندارد؛
تفکر درباره ذات خداوند و چگونگی آن نیز از همین مقوله است؛ چنانکه تفکر درباره ذات هستی نیز چنین میباشد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. بحارالانوار ج66 ص292
2.اصول کافی، ج 1، ص 93.
خداوند متعال قابل رویت نیست. این صفت, یکى از بحث انگیزترین صفات سلبى است و درباره آن اختلاف شدیدى وجود دارد.
متکلمان امامیه و معتزله معتقدند که خداوند, نه در دنیا و نه در آخرت, قابل رویت حسى نیست. در مقابل, مجسمه, که خداوند سبحان را جسم و داراى جهت مى شمارند, رویت حسى او را, به طور مطلق (چه در دنیا و چه در آخرت) ممکن مى دانند.
اهل حدیث و اشاعره نیز راى میانه اى را برگزیده, و بر این باورند که در آخرت مومنان مى توانند خداوند را با چشمان خود مشاهده کنند. اشعرى در این باره مى گوید: ما معتقدیم که خداوند در آخرت با چشم دیده مى شد, آن چنان که قرص کامل ماه در شب بدر دیده مى شود و مومنان او را مى بینند.(1)
با توجه به اینکه هر یک از فرق یاد شده کوشیده اند, علاوه بر اقامه ادله عقلى و نقلى بر مدعاى خود, به نقد ادله گروه مخالفت بپردازند, بحث ((رویت)) به مبحثى مفصل و گسترده تبدیل شده است.
البته, یادآروى این نکته لازم است که محل نزاع در این بحث, خصوص رویت حسى خداوند به مدد قوه باصره و عضو حسى آن, یعنى چشم است.
اما اگر مقصود از رویت, نوعى شهود قلبى و ادراک باطنى باشد, هیچ بحث و گفتگویى در امکان آن نیست و وقوع چنین رویت و مشاهده اى که از آن به ((رویت قلبى)) در مقابل ((رویت حسى)) تعبیر مى کنیم هم در دنیا و هم در آخرت, ممکن خواهد بود.
البته, با مراجعه به سخنان اشعریان متاخر, روشن مى شود که آنان, با توجه به وضوح امتناع نظریه رو یت حسى, تلاش کرده اند که معانى دیگرى براى رویت پیدا کنند. فى المثل گفته اند که محل بحث, رویتى حسى است که نیازى به رودرویى (مقابله) ندارد و مسلتزم قرار گرفته مرئى (یعنى خداوند) در جهت و مکان نیست .
برخى نیز مدعى شده اند که خداوند, در روز رستاخر, همان حالتى را که براى عقول مومنان در ارتباط با مشاهده باطنى نور وجود الهى حاصل است, براى چشمان آنان نیز ایجاد مى کند! (2)
به هر تقدیر, تفاسیر متاخر اشعریان از رویت خداوند یا در نهایت به رویت قلبى مى گردد یا به مفهومى مى انجامد که نامعقول و غیر قابل تصور است.(3)
ادله عقلى گوناگونى بر امتنان رویت اقامه شده است که در اینجا به دو دلیل اشاره مى کنیم :
1ـ رویت حسى یک شى مستلزم آن است که شى مزبور در مقابل چشمان ما قرار گیرد و لازمه چنین مقابله و مواجهه اى قرار گرفتن آن شى در جهت خاصى است . بنابراین ,مرئى بودن مستلزم جهت داشتن است, حال آنکه خداوند متعال, همانگونه که گفتیم ,از داشتن جهت و مکان منزه است . بنابراین , رویت حسى خداوند ممکن نیست .
2ـ اگر خداوند قابل دیدن باشد, یا تمام ذات اویک جا دیده مى شود و یا آنکه رویت ما به بخشى از ذات تعلق مى پذیرد . فرض دوم آشکارا باطل است, زیرا مقتضى ترکیب در ذات است, اما فرض اول نیز معقول نیست, زیرا لازمه آن محدود بودن ذات الهى است , در حالى که , ذات خداوند نامحدود و غیر متناهى است .
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1ـ براى مطالعه تفاسیر دیگر بنگرید به: سبحانى, محاضرات فى الالهیات, صص 206 ـ 204.
2ـ ((تظن ان یفعل بها فاقره)).
3ـ در حدیثى از امام رضا (ع) آمده است که در تفسیر آیات 22 و 23 سوره قیامت فرمود: یعنى مشرفه تنتظر ثواب ربها. (یعنى, چهره هاى آنان نورافشانى مى کند در حالى که در انتظار پاداش پروردگارشان به سر مى برند) شیخ صدوق, التوحید, باب 8, حدیث 19.
پاسخ:
همین سئوال را مردی از امام باقر(ع) پرسید امام(ع) در پاسخ فرمود: "به قلبت رجوع كن و ببین كه آیا دوستان خدا را در دل دوست داری یا خیر؟ اگر چنین محبّتی را در خویش یافتی بدان كه پروردگار نیز تو را دوست میدارد.".
اصول كافی، ج 2، ص 126، باب حُبّ الله.
سؤال شما از دوستی خداوند به دو صورت قابل فهم است: یكی آن كه علامت محبّت الهی به بندگان و آفریدهگان خود چیست؟ و دیگر آن كه نشانههای محبت او نسبت به یك بنده خاص چه چیزی است؟ در مورد مسئله اول نشانههای بسیاری از حضور محبت خدا نسبت به بندگان میتوان به دست داد. حالات روحی، روانی ما میتواند نشان دهنده آن باشد. حقیقت این است كه ما تا به كسی ارادت و محبّتی نداشته باشیم، به دیدارش نمیرویم، او را به مهمانی دعوت نمیكنیم، از سخن گفتن با او اكراه داریم، نامهای برایش نمیفرستیم و تلفنی برای جویا شدن از احوالش نمینماییم. وجود هر یك از این اعمال نزد ما گویای محبتی درونی به طرف مقابلمان است. بنابراین با همین قیاس كوچك میتوانیم پی به رابطه محبتآمیز خداوند با خویش بریم. قرآن این نامه بزرگ الهی، آیا برای كسی جز انسان فرستاده شده؟ آیا دعوت به عبادت به ویژه نماز و روزه آن هم در مواقع خاص، مفهومی جز محبت پروردگار دارد؟ آیا این خدا نیست كه از رگ گردن به ما نزدیكتر و بین قلب ما و خود ما قرار دارد؟
دوست نزدیكتر از من به من است
وین عجبتر كه من از وی دورم (سعدی)
امام سجاد(ع) در دعای ابوحمزه ثمالی درباره این محبّت خداوندی كه تمامی عالم را فراگرفته، بسیار سخنان نغز آورده است. در جایی از این دعا میفرماید:
"الحمد لله الذی أنادیه كلما شئتُ لحاجتی و أخلوا به حیث شئت لسرّی بغیر شفیع فیقضی لی حاجتی... و الحمد لله الذی تحبّب الی و هو غنی عنّی"
امام(ع)، خدا را شكر كرده و میگویند: سپاس خدایی را كه هر وقت خواستم او را برای رسیدن به حاجتی مخاطب ساختم و هر میل داشتم، بدون واسطه شفاعت كسی با او خلوت كردم و او حاجت را به جا آورد. سپاس خدایی را كه به من محبّت و نیكویی كرد، در حالی كه كمتر نیازی به من نداشت.
در مورد مسئله دوم: بهترین راهی كه میتوان فهمید كه آیا خداوند مرا دوست دارد، این است كه به قلب خود رجوع كرده و ببینم: آیا من او را دوست دارم و به آنچه برای من پسندیده و از من خواسته، راضی بوده و عشق میورزم؟ با او بودن و راز و نیاز با او را بهتر میپسندم و بر كارهای دیگر ترجیح میدهم؟ آیا دوستان او و نشانههای وی را دوست دارم؟
علامه طباطباییرحمه الله با استفاده از دو آیه شریفه «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ»؛(1) و آیه «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛(2) استفاده میفرمایند كه در استجابت دعا دو چیز معتبر است::
یكم) دعوت، خواستن و طلب باشد، آن هم به راستی و صداقت؛ نه كه این لقلقه زبان باشد كه لفظ «ادعو» آن را میرساند.
دوم) فقط از خداوند بخواهد كه لفظ «عنّی» همین را میفهماند. بنابراین اگر به یك سبب از هزاران اسباب خارجی اعتماد كند، از خدا نخواسته و در این جا «عنّی» محقق نشده است»(3) و خداوند قول نداده كه اگر از دیگران چیزی خواستید، آن را مستجاب كند.
حال در هر دعایی این دو شرط مهم تحقق داشته باشد، اجابت حتمی است و اگر هر یك از این دو شرط نباشند در حقیقت دعایی نیست لاجرم خداوند استجابت آن را تضمین نفرموده است؛ بلكه اگر كسی از غیر خدا چیزی بخواهد، خداوند او را به غیر خود واگذار میفرماید..
1-. موانع استجابت دعا
اهل بیت عصمت و طهارت - كه مفسّران قرآن كریم هستند - برای استجابت دعا موانعی را ذكر نمودهاند كه به بعضی از آنها اشاره میكنیم:.
1-1.غفلت قلب
دعا یعنی درخواست از خدای متعال برای برآورده ساختن حاجتی میباشد و طبیعی است كه این ارتباط در صورتی مؤثر است كه فقط ظاهر دعا مورد توجه نباشد، بلكه در باطن انسان توجه به خدا و تضرع به پیشگاه او شكل بگیرد و انسان فقط خدا را مؤثر در امور بداند. رسول اكرمصلی الله علیه وآله میفرماید: «اعلموا ان الله لا یقبل دعاءً عن قلب غافل»؛ «بدانید كه خداوند دعائی كه از قلب غافل برخاسته باشد قبول نمیكند».(4)
در واقع خدای متعال این گونه بندگان خود را تأدیب و تربیت میكند تا از راه خطا بازگشته و مسیر صحیح هدایت الهی را در زندگی خود انتخاب كنند.
2-1.منافات داشتن با حكمت الهی
خدای متعال بر اساس حكمت خود، این عالم را طبق قوانین خاص اداره میكند و هیچگاه، این قوانین را نقض نمیكند. بنابراین استجابت دعا باید از مسیر قوانین و سنن الهی جریان یابد و اگر دعایی نقض كننده این مطلب باشد، مستجاب نمیشود؛ زیرا خدای متعال فقط كریم نیست؛ بلكه حكیم نیز هست و هیچ صفتی از صفات او، صفت دیگرش را نقض نمیكند.
امام علی (ع)میفرماید: «ان الله سبحانه لا ینقض حكمته فلذلك لا یقع الاجابة فی كل دعوة»؛ «خداوند سبحان حكمت خویش را نقض نمیكند بنابراین هر دعایی را مستجاب نمیسازد».(5)
3-1.عدم مصلحت
در ضمن شمارش علل گوناگونی كه باعث میشود حاجات انسان سریعاً اجابت نشود، یكی از مهمترین آنها این است كه گاهی انسان از خداوند چیزهایی را درخواست مینماید و فكر میكند اجابت آن به نفع او میباشد؛ حال آنكه در واقع اجابت آن درخواست؛ به ضرر او است. این حرف، اشاره به آیه 216 سوره «بقره» دارد كه میفرماید: «عَسی أَنْ تَكْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَكُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ...»؛ «چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنكه خیر شما در آن است و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنكه شرّ شما در آن است...». و همه اینها به خاطر جهل و یا محدودیتهایی است كه در انسان وجود دارد.
4-1.گناهان اجتماعی
گناهان اجتماعی - مثل ترك امر به معروف و نهی از منكر - باعث عدم اجابت دعا است. پیامبر اكرمصلی الله علیه وآله فرمودند: «اگر امر به معروف و نهی از منكر را ترك كنید، بدترین شما بر شما چیره خواهند شد، آن گاه نیكان شما دست به دعا برمیدارند، ولی اجابت نمیشود».
2-آداب دعا
در روایات نورانی معصومین (ع) اموری به عنوان آداب دعا بیان شده كه رعایت آنها میتواند در استجابت دعا مؤثر باشد.
. 1-2. اصرار در دعا
یكی از عواملی كه سبب استجابت دعا میگردد، اصرار در دعا است خدای متعال بنا به دلایلی گاهی اوقات دعای بنده خویش را سریعاً ا جابت نمیكند؛ حال یا به علت گناهی كه انجام داده و باید توبه كند و یا به علت عدم وجود شرایط لازم و نیاز به فرصت برای استجابت دعا از مجرای طبیعی و یا به جهت اینكه خدای متعال میخواهد بندهاش، ارتباط خود را با او بیشتر كند و به درگاه او توجه زیادتر داشته باشد. بنابراین اصرار در دعا خود میتواند عاملی در استجابت دعا محسوب شود و خود اصرار ورزیدن در دعا، موجب خشنودی خداوند متعال است..
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «ان الله عزوجل كره الحاح الناس بعضهم علی بعض فی المسأله و أحب ذلك لنفسه»؛ «بدرستی كه خداوند متعال كراهت دارد از اصرار مردم نسبت به یكدیگر برای ادای حاجات، در حالی كه آن را برای خود دوست دارد».(6)
و نیز میفرماید: «والله لایلحّ عبد مؤمن علی الله عزوجل فی حاجة الا قضاها له»؛ «به خدا قسم اصرار نمیورزد بنده مؤمن بر خداوند متعال برای حاجتی مگر این كه آن را برآورده میسازد».(7)
رسول اكرمصلی الله علیه وآله میفرماید: «ان الله یحب السائل»؛ «خدای متعال درخواستكننده را دوست دارد»،(8)
بنابراین اصرار در دعا به پیشگاه الهی، گذشته از اینكه موجب برآورده شدن حاجت میشود. فی نفسه امری مطلوب و مورد عنایت خداوند متعال است بدین جهت هیچگاه نباید از تأخیر در استجابت دعا دلگیر و نا امید شد.
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: «رحم الله عبداً طلب من الله عزوجل حاجة فالّح فی الدعاء استجیب له او لم یستجیب»؛ «خدا رحمت كند بندهای را كه از خداوند متعال حاجتی را درخواست كند و بر آن اصرار بورزد. چه حاجتش برآورده شود و چه برآورده نگردد»(9))
2-2.انجام كار نیك
همانطور كه گناه مانع استجابت دعا و سبب محرومیت از لطف الهی است. انجام دادن كار نیك سبب استجابت دعا میگردد و طبیعی است كه هر قدر اعمال نیك انسان زیادتر باشد، لطف الهی به او بیشتر است، به خصوص بعضی از اعمال كه بسیار در این زمینه مؤثر بوده و عامل ایجاد ارتباط انسان با خدا است؛ مانند نماز كه دریچه ملكوت را بر روی انسان باز میكند و زمینهساز استجابت دعا میگردد. بنابراین بعد از هر نمازی، میتوان به استجابت دعایی امیدوار بود.
پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله میفرماید: «من ادّی فریضة فله عندالله دعوة مستجابة»؛ «هر كس نماز واجبی را بجا آورد نزد خدا دعایی مستجاب خواهد داشت».(10
3-2.عجله نداشتن در اجابت دعا
انسان وقتی خواستهای دارد، میخواهد هر چه زودتر به آن برسد؛ اما گاهی صلاح او در آن نیست و یا شرایطش فراهم نشده است و با مدتی صبر و تأمل به خواسته خود خواهد رسید. اما بی تابی و عدم شكیبایی، گاهی سبب ناامیدی میشود و مانعی برای رسیدن به خواستههای مورد نظر است. بدین جهت بهتر است همراه با اصرار در دعا، عجله بیش از حد نداشته باشیم. آنچه كه وظیفه انسان است دعا كردن و امیدوار بودن است و آنچه كه بر عهده خداوند است، اجابت است. بنابراین در آنچه كه به خداوند مربوط میشود، مداخله نكنیم كه در غیر این صورت به زیان ما تمام شده و مانعی برای وصول رحمت الهی خواهد گشت. امام صادقعلیه السلام فرمود: «همیشه مؤمن در خیر و آسایش است تا هنگامی كه عجله نكند. در غیر این صورت ناامید میشود و دعا را ترك میكند. از امامعلیه السلام پرسیده شد: چگونه عجله میكند! امام میفرماید: میگوید از فلان زمان دعا كردم اما اجابت نشده است.(11)
بنابراین باید امید فراوان داشت و اصرار در دعا نیز ورزید؛ اما عجله نباید داشت كه خود مانع تحقق استجابت دعا است..
امام صادق (ع)میفرماید: «ان العبد اذا دعا لم یزل الله تبارك و تعالی فی حاجته ما لم یستعجل»؛ «به درستی كه بنده هنگامی كه دعا میكند خداوند متعال در صدد برآورده ساختن حاجت او است تا زمانی كه او عجله نكند».
4-2.واسطه قرار دادن معصوم (ع):
خداوند متعال میفرماید: «وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ»؛ «به سوی خداوند واسطه بجویید»(12) و نیز میفرماید: «وقتی مردم به خود ستم نموده و نزد تو میآمدند و طلب مغفرت میكردند، پیامبر نیز برای آنان استغفار مینمود، خدا را مهربان و توبهپذیر مییافتند»(13
5-2.دعا در مكانهای مقدس
دعا در مساجد، حرم اهل بیت(ع)، تربت شهیدان و... زمان هایی كه در مظان استجابت دعا هستند (مانند شب قدر، روز عرفه و میلاد و شهادت ائمه اطهار و سحرها)، در سرعت استجابت آن بسیار مؤثر است.
اگر به زندگی گذشته خود توجه كنیم همه جا و در همه مراحل لطف و رحمت خداوند را آشكارا میبینیم و توجه به نعمتهای بیپایان خداوند انسان را شكرگزار خدا میكند؛ مثلا یكی از نعمتهای خدا امكان تحصیل در مراكز آموزش عالی است. در سال هزاران نفر در كنكور شركت میكنند و عده زیادی از آنان به هر دلیل در این آزمایش ناموفق هستند. استعداد و امكاناتی كه خداوند به شما عطا كرده است دلیل موفقیت شما بوده است و لذا عقل سلیم حكم میكند كه انسانی چون شما شكرگزار خدا باشد. سعدی در دیباچه گلستان چه زیبا گفته است: باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همه جا كشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منكر نبرد.
ای كریمی كه از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری!
دوستان را كجا كنی محروم
تو كه با دشمنان نظر داری
قطعا در وجود شما، نقاط مثبت و خوبیهایی وجود دارد كه اگر به آنها توجه داشته باشید و به شكوفایی آنها بپردازید، از بدیها و نقاط منفی خود گریزان خواهید شد و سعی خواهید كرد كه آنها را از وجود خود، ریشهكن سازید.
: برای راهنمایی شما میتوان گفت
الف) آینده نگر باشید و برای چند سال آینده برنامهریزی كنید.
ب ) با افراد شاد، خوشبین و امیدوار مجالست داشته باشید و از روحیه آنان الهام بگیرید.(مهم)
ج ) به شدت از منفی گرایی بر حذر باشید و افكار منفی را از خود دور كنید.
د ) با هستههای مشاوره در این زمینه ارتباط داشته باشید.
ه ) از اساتید دلسوز و متعهد كمك بگیرید.
و ) منزوی نباشید و با افراد با تجربه و متعهد ارتباط صمیمانه برقرار كنید.
ز ) كتابهایی را كه در زمینه شادكامی، رمز موفقیت، راز موفقیت مردان بزرگ و... نوشته شده، با دقت بخوانید و به دستورات آنها عمل كنید.
ح ) ورزش كنید؛ زیرا ورزش در شادی روح و سلامت جسم مؤثر است.
ط ) در محیطهای شاد و سالم، به استراحت و تفریح بپردازید.
ی ) از افراد منفیگرا بر حذر باشید.
ك ) از بحثهای رنجآور با این و آن اجتناب كنید.
ل ) توجه داشته باشید كه مشكلات و رنجها، همیشگی نیست و روزگار در تحوّل و تغییر است و چه بسا حوادث پیشبینی نشدهای نیز در حل مشكلات به یاری انسان بشتابد.
م ) سفرهای شاد و سیر و سیاحتهای علمی برای شما لازم و مؤثر است.
ن ) خاطرات تلخ را به دست فراموشی بسپارید و از بازگو كردن آن برای دیگران، پرهیز كنید.
س ) اگر ذوق هنری دارید، به كارهای هنری از قبیل كاریكاتور، گرافیك، نقاشی، خط، نویسندگی و... بپردازید. ضمنا نیایش و دعا مؤثر و نافذ است.
پی نوشت ها:
1-بقره (2)، آیه 186؛ «هرگاه بندگانم از من سؤال كردند، به درستی كه من نزدیك هستم دعای دعا كننده را هرگاه مرا بخواند اجابت میكنم.».
غافر (40)، آیه 60؛ «بخوانید مرا استجابت میكنم شما را.».2-
3-المیزان، 2، صص 30 - 33.
4-میزان الحكمه،ج 2، ص 875.
5-میزان الحكمة، ج 2، ص 876.
6-میزان الحكمه، ج 2، ص 880.
7-همان
8-همان
9-همان، ص 880.
10-همان
11-همان
12-مائده، آیه 35.
13- نساء، آیه
تفکر در وجود خدا کفر نیست و کسی هم نگفته فکر کننده درباره خداوند کافر میشود. بوسیله فکر و عقل است که انسان به وجود خدا پی میبرد. در روایت آمده که در ذات خدا (نه در وجود خدا) زیاد فکر نکنید،(1) زیرا ذات اقدس احدیت وجودی است بی نهایت و با هیچ ذاتی شباهت ندارد و هیچ یک از موجوداتی که تاکنون دیدهایم و شنیدهایم، نظیر و همانند او نیست. افرادی که از فکر ورزیده و معلومات سطح عالی برخوردار نباشند، هر چه فکر کنند که خداوند چگونه وجودی است، او را شبیه یکی از مخلوقات خیال خواهند نمود.
در بعضی از کلمات پیشواین بزرگ اسلام آمده است: "مورچه گمان میکند خداوند مانند او دو شاخک دارد".(2) این تعبیر جالب اشاره به این حقیقت است که افکار ناقص و کوتاه در صورت تفکر زیاد در ذات و چگونگی ذات خداوند (اوصاف الهی) در دره هولناک تشبیه سقوط میکنند؛ یعنی خدای ازلی و ابدی و فوق زمان و مکان و غیر متناهی را با یکی از مخلوقات مقایسه کرده و همانند یکی از مخلوقات تصور میکنند. با این که شناسایی ذات خدا برای ما مشکل و یا غیر ممکن است، پی بردن به اصل وجود خداوند و این که عالم خدایی دارد، بسیار سهل و آسان است، زیرا ما به تعداد ستارگان آسمان، برگهای درختان، انواع جانداران، بلکه به تعداد سلولهای هر گیاه و جانور به تعداد اتمهای اجسام، و خلاصه به شماره تمام موجودات جهان هستی، دلیل و نشانه برای پی بردن به اصل وجود خدا داریم، زیرا که نیاز معلول به علت و مخلوق به خالق را حتی بچهها درک میکنند.
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
هیچ پدیدهای خود به خود و بدون علت به وجود نمیآید، مثلا اگر ساختمان جدیدی را ببینیم، یقین پیدا میکنیم دارای مهندس و بنا و کارگرانی بوده و در اثر کار آنان ساختمان درست شده است و هرگز احتمال نمیدهیم که خود به خود و بدون علت به وجود آمده باشد.
امروزه مصنوعات و اختراعات بشر همه جا را پر کرده است. آیا کسی احتمال میدهد یکی از این مصنوعات بدون مخترع و سازنده به وجود آمده است؟ آیا کسی به خود اجازه میدهد بگوید: کامپیوتر، تلویزیون، رادیو، جاروبرقی، ماشین لباسشویی و همین طور خود به خود و بدون مخترع ساخته شدهاند؟
همان گونه که امکان ندارد این مصنوعات بدون سازنده باشد، امکان ندارد جهان پهناور هستی خود به خود و بدون خالق پیدا شده باشد. پس چون هر پدیده، پدید آورده لازم دارد، جهان هستی نیازمند پدید آورنده و خالق است. بهتر است کتاب "همه باید بدانند" اثر آقای ابراهیم امینی و کتاب "در جستجوی خدا" و "خدا را چگونه بشناسیم" نوشته ناصر مکارم شیرازی را مطالعه بفرمائید.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1 . اصول کافی (ترجمه)، ج 1، ص 124، حدیث 1.
2 . ناصر مکارم شیرازی، خدا را چگونه بشناسیم، ص 23.
پاسخ:درباب توحید ذاتی و وحدت حقیقی خداوند، بیان شده است که: تنها هستی مستقل، وجود بینهایت خداست و غیر خداوند، همه، موجوداتی در طول هستی او، فقر محض و عین ربط به او هستند و هیچ موجودی در عرض وجود خداوند و مستقل از او نیست؛ لذا هر چه در هستی موجود شود، اعمّ از ذوات و شؤون آنها و حتی افعال اختیاری انسان، همه در حقیقت از خداوند و عین احتیاج به او هستند. بر این اساس، در فلسفه گفته میشود: «لا مؤثّر فی الوجود الاّ الله» و خداوند، فاعل حقیقی تمام افعال شمرده میشود.
بنا بر این چون انسان موجودی ممکن الوجود است و در جای خود ثابت شده است که وجود ممکن عین فقر است نه موجودی است که فقر و نیاز باری او ثابت باشد نیاز به موجودی به نام واجب الوجود دارد که ما از ان تعبیر به خدا می کنیم.
شکی نیست که خداوند به عمل ما نیازی ندارد. قرآن مجید میفرماید «انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید؛ شما به خدا نیازمندید و خدا بی نیاز ستودنی است». (1) امام علی میفرماید: «خداوند مخلوقات را آفرید، در حالی که از اطاعتشان بینیاز و از پیامد سوء نافرمانی آنها در امان بود».(2)
آن چه برای رضای خدا انجام میدهیم، سود و نفع آن برای خودمان است.
پس ما به خدا نیاز داریم، چون تکامل مادر قرب و نزدیکی به او است.
البته قرب و بُعد مکانی و زمانی در مورد خدا بیمعنی است. خداوند هیچ نسبتی با زمان ومکان ندارد، بلکه منظور قرب معنوی است. راه رسیدن به قرب پروردگار، بندگی و عبادت است قرآن مجید فلسفۀ آفرینش را عبودیت میداند: «ما خلقتُ الجنّ و الانس الاّ لیعبدون؛ جن و انس را نیافریدم جز برای آن که مرا عبادت کنند».(3)
از آیه استفاده میشود تنها راه رسیدن به هدفی که خداوند ازخلقت ما منظور داشته، عبادت و پرستش است. عبادت یعنی انسان همه کارها و رفتارهای خود را به انگیزۀ اطاعت خداوند برای رضای او و قربه الی الله انجام دهد.
اصولاً هیچ کار اختیاری انسان بدون نیت و انگیزه انجام نمی گیرد. البته انگیزههای فاعل، متنوع و گوناگون است. اگر کاری برای خدا نباشد، برای انجام آن، انگیزۀ دیگری باید داشته باشد که میتوان به چند نوع تقسیم کرد: بعضی از انگیزهها برای تأمین نیازمندیهای مادی و بعضی برای ارضای عواطف اجتماعی است، حتی عوامل مختلفی در ایثار و از خود گذشتگی انسان مؤثر است، مانند ارضای عواطف، کمال جویی، شهوت طلبی و غیره.(4) اگر عمل با انگیزۀ الهی صورت نگیرد، هر چند به انگیزه انسان دوستی و عاطفی انجام شود، آدمی را به کمال نهایی نخواهد رساند.
نکته دیگر آن است که عمل با انگیزۀ الهی، رنگ جاودانگی به خود میگیرد. قرآن مجید میفرماید: «ما عندکم یَنْفَد و ما عند الله باقٍ؛ هر چه نزد شما است، در معرض نابودی است و آن چه نزد خدا است، باقی و ماندگار است.»(5)
عقل و منطق حکم میکند انسان کارش را به گونهای انجام دهد که ماندگار و زوال ناپذیر باشد.
نکته دیگر: کسی که کارش برای خدا انجام میدهد، خود را از پیرامون محور «خویش» آزاد میکند، در نتیجه از خودخواهی که ریشۀ مفاسد است، در امان میماند و پرتو دید او گسترش مییابد و قدرت فکر و عقل و تدبیر و درک و تشخیص او تقویت میگردد.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1 – فاطر (35)، آیه 15.
2 – نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 184.
3 – ذاریات (51)، آیه 56.
4 – محمد تقی مصباح، اخلاق در قرآن، ج 1 ، ص 115، با تلخیص.
5 – نحل (16)، آیه 96.
برای تبیین لزوم شناخت خدا دوگونه دلیل میتوان ارائه داد: دلایل نظری و عملی.
دلایل نظری لزوم شناخت خدا :
دست کم دو عامل درونی انسان را به سوی شناخت خدا و معرفت به او سوق می دهد.
1 - عامل عقلانی: انسان در مسایل گوناگون به فکر خود متوسل میشود.پیرامون موضوعی، از ابعاد گوناگون میاندیشد. وجود این استعداد تحلیلی و منطق عقلانی، میطلبد دربار? خدا نیز بر اساس عقل و منطق بیندیشد.
انسان بر آن است به نیروی عقل و منطق خود، علت اصلی وجود جهان شگفت را دریابد و خدایی را که آفریننده هستی و سازنده جهان است شناسد.(1)
"متکلمان و اندیشمندان اسلامی، از دیر زمان برای اثبات لزوم گام نهادن در طریق خداشناسی بردو اصل تکیه کردهاند:
أ ) دفع ضرر محتمل: هر خردمندی این احتمال را میِپذیرد که در صورت عدم پیروی از دین دچار کیفر و عذاب میشود. از آن جا که عقل جلوگیری از زیان ناشی از کیفر حتی احتمالی را لازم میشمارد، واجب است آدمی در مورد وجود خدا و اوصاف او جست و جو کند تا در صورتی که واقعاً خدایی وجود داشته و دعوت پیامبران راست باشد، بتواند با پیروی از آنان،خویش را از عذاب الهی برهاند.
ب) وجوب شکر منعم: شکی نیست نعمتهای فراوانی که از آن بهرهمندیم، از سوی منعمی یه ما اعطا شده است و از سوی دیگر عقل، سپاسگذاری از بخشنده نعمت را لازم میشمارد. از آن جا که سپاسگذاری از یک موجود بدون شناخت او ممکن نیست، عقل حکم میکند باید در مسیر شناخت نعمت دهنده حقیقی (خداوند) گام بردارد."(2)
2 - عامل روانی: آدمی به گونه ای آفریده شده که به طور طبیعی به وجود خدا توجه دارد. احساس وجود آفریننده جهان انسان را برای جستجوی خالق و شناخت اوصاف او سوق میدهد. از سوی دیگر، انسان موجودی است که از دو حقیقت ترکیب یافته است: روح و جسم.انسان به واسطه جنبه جسمی به مادیات گرایش دارد و به دنبال آن میرود، ولی جنبه روحی را، گرایش به مادیات نمیتواند اقناع کند.
سِرّ این که هر چه انسان هر گونه لوازم مادی را برای خویش آماده میسازد، باز عطش افزون طلبی در او تسکین نمییابد، به همین دلیل است.(3 ) روح مجرد و غیرمادی انسان تنها با شناخت خداوند که مجرد مطلق است و گرایش و ارتباط با او آرامش مییابد.
به دیگر بیان: جهان منهای خدا، کالبدی است بی روح و بیشعور و بیهدف.
کسانی که خدا را نمیشناسند وجهان بینی مادی دارند، هستی را پوچ، بی معنی و فاقد هدف میپندارند، در نتیجه میگویند. انسان و زندگی او و همه عملکردهایش فاقد مفهوم و بیمعنی و بیهدف است.
لزوم شناخت خدا از بُعد عملی
شناخت خدا برای شناخت راه صحیح زندگی، ضروری است، زیرا شناخت خدا و ایمان و ارتباط با او، تمامی زندگی انسان را تحت تأثیر قرار میدهد و راه مشخصی را پیش پای او میگذارد. نیز آثار فردی و اجتماعی بزرگی را در زندگی به وجود میآورد.
برخی آثار شناخت و اعتقاد به خدا عبارتند از:
1 - شناخت خود:
انسان اگر خدا را بشناسد، خود را نیز خواهد شناخت. در واقع خودشناسی واقعی آن است که بداند: از کجا آمده، برای چه آمده، به کجا و به سوی چه کسی خواهد رفت. زمانی به پاسخ این سؤالات دست خواهد یافت که خدا یعنی مبدأ آفرینش و آن را که بازگشت همه به سوی او است، شناخته باشد.
2 - رهایی از احساس پوچی و پوچی گرایی :
آنان که معتقد به خدا هستند، چون خداوند را "حکیم" میدانند، نه تنها زندگی را هدفتمند و آفرینش را برای رسیدن به هدفی مشخص می دانند، بلکه معتقدند آفرینش هرچیز در ارتباط با نظام هستی هدفمند است.
کسانی که به دلیل فقدان شناخت خدا، از او دور شدهاند، به جای آن که "هدف زندگی" را کشف کنند و فلسف? حیات را بیابند، ناگزیرند هدفی برای آن "جَعْل" کنند، روشن است چنین هدفی نمیتواند واقعی باشد وریشه در نظام هستی داشته باشد.
3 - آرامش روحی:
کسی که خدا را به عنوان مبدأ هستی نمیشناسد، معاد را نیز باور ندارد. نتیجه طبیعی این بینش آن است که از یک سو نگران از دست دادن چیزهایی است که دارد؛ از دیگر سو، در حسرت چیزهایی است که ندارد. به دیگر سخن از یک طرف تمام آرزوها و آرمان آدمی را در دنیا میداند و از طرف دیگر، دنیا را امری پایان پذیر و موقت میشناسد.
از این رو گفته اند "هیچ شربتی تلختر از تفکر مادی و خدا ناباوری در کام انسان ریخته نشده است".
هم چنین زندگی برای او بی معنا خواهد بود. با خود میگوید: یعنی چه که انسان به دنیا آید و بمیرد و نابود شود! در ضمن آینده برای او مبهم و تاریک است و دین موجب ترس و وحشت در وجود آدمی میشود.
اما کسی که خدا را میشناسد و ایمان به مبدأ و معاد دارد،
اوّلاً : چون خدا خواست? فطرت او است و در عمق دل و جانش نهفته است، از طریق ارتباط روحی با او به آرامش عمیق توأم با رضایت و خشنودی نایل میگردد.
ثانیاً دنیا معبود او نیست و تمام امیدو آرزویش در آن قرار داده نشده تا برای از دست رفتن آن در اضطراب و تشویش باشد. او با توکل به خدا و دل بستن به عنایان و تقدیراتش، آرامش روحی مییابد. میزان آرامش روحی افراد معتقد به متناسب با میزان شناخت و معرفت وایمان و پیوند قلبیاش با خدا است. اگر میبینیم بسیاری از خداپرستان فاقد آرامش روحی هستند، به دلیل ضعف معرفت و کم سو بودن چرا ایمان و توکل آنها است.
3 - شکوفایی احساس تعهد و مسئولیت:
کسی که باورش به خدا ریشه در معرفت و شناخت دارد، میداند که همه کارهای ریز و درشتش در محضر و منظر خدا و تحت نظارت او است.
هر قصد و نیتی که در دارد و هر نیکی و بدی که انجام میدهد، در دفتر هستی ثبت میشود و بابت هم? آنها باید در پیشگاه خدا حساب پس دهد. بدیهی است که چنین شناخت و برداشتی، احساس مسئولیت را به طرز عمیقی در وجودش بر میانگیزاند.
هر چه شناخت و ایمان و پیوند قلبی با خدا افزونتر باشد، احساس تعهد و مسئولیت وی در قبال نفس خویش و جامعه انسانی به عنوان "فعل و خلق خدا" و آیت و اثر تجلِّی نور معبودش بیشتر میشود.
4 - پرورش و فعلیت یافتن عواطف انسانی:
بحران عاطفی موجود در غرب که یکی از نویسندگان (4) آمریکایی آن را "طاعون رو به گسترش" می نامد، ثمر? عدم شناخت خدا و دوری از او و معنویت است.
روابط سرد و بیروح و ماشینی که باعث شده نه دلی در محبت دوستی بتپد و نه کسی است که پاسخگوی محبتهای او باشد. هر کسی تنها به فکر خویش و بس، چه دلیلی جز در حاشیه قرار دادن معنویت و خدا در زندگی دارد؟!
همنشینی و همبازی شدن با حیوانات و سرگرم شدن با سینما، تئاتر و انواع فیلمها و ... همه میو? دوری از خدا و برای پر کردم خلأ عاطفی و احساس تنهایی است.
شناخت و آشنایی با خدا سبب میشود انسان ها از روی مهر و محبت به هم نزدیک شوند و پیوند قلبی و عاطفی میان آنها ایجاد شود.
علاوه بر چهار مورد مذکور ظلم ستیزی، طاغوت شکنی، فرار از تملق و چاپلوسی، عزت نفس و دوری از تواضع و ذلت در برابر صاحبان زر و زور و تزویر، و غیر اینها، که همگی نشانه کمال و وارستگی انسان است، از فواید و نتایج خدا شناسی است. عقل حکم میکند برای نیل به مقام "انسانیت" باید خدا را شناخت.
پی نوشت ها:
1 - منطق خداشناسی، آیت الله حسین نوری، ص 11 - 10.
2 - جمعی از نویسندگان، معارف اسلامی، نشر معارف، ج 1، ص 40.
3 - در راه حق، پرسشهای پیرامون خدا و ایمان، کتاب ش 6، ص 127.
4 - آلوین تافلر، موج سوم، ص 9.
آری حضرات معصومین(ع) مردم را از تفکر در کُنْه وجود خداوند نهی فرموده اند. این را عقل نیز تأیید می کند، زیرا بشری که از هر جهت محدود است، قادر نیست به کُنْه موجودی که از هر جهت بی نهایت است، پی ببرد.
حضرت صادق(ع) فرمود: "بر حذر باشید از تفکر در کنه ذات خدا چون نتیجه ای غیر از سرگردانی و گمراهی ندارد".
ما در دل طبیعت پرورش یافته ایم و همواره با این دستگاه تماس داشته و با آن انس گرفته ایم. هر چه دیده ایم، پدیده های طبیعی بوده و علم و قدرت ما محدود است. با این حال و با این همه محدودیت چگونه می توانیم به کنه وجود خدای نامحدود دست یابیم؟! چگونه علم محدود ما می تواند از کنه وجود نامحدود خبر دهد؟ خدایی که مانند ندارد و هیچ شباهتی به مخلوقاتش ندارد، چگونه می توان از ذات او خبر داد؟ امامان معصوم(ع) که گفته اند در ذات خدا تعقل و تفکر نکنید، از یک واقعیت و حقیقت خبر داده اند، و آن این که رسیدن به کنه خدا برای بشر غیر ممکن است و شبیه این می باشد که بگوییم دریا را در کوزه جا بدهیم، که امری است نا ممکن، زیرا علم حقیقی و واقعی به کنه یک حقیقت، احاطه به آن است، یعنی شخص عالِم به معلوم خویش محیط است. از نظر عقل، احاطة وجود محدود به یک وجود نامحدود محال است، یعنی نامحدود نمی تواند در حیطة محدود قرار گیرد؛ پس انسان که وجود محدود است، نمی تواند احاطه به یک حقیقت نامحدود و نامتناهی داشته باشد، پس علم حقیقی به ذات نامحدود برای بشر ناممکن است.
بنابراین عقل انسان وی را از تفکر در ذات الهی نهی می کند و کلمات معصومین نیز به حکم عقل دلالت می کنند.
در این جا باید مفهوم فیاضیت را به درستى فهم کنیم.
براى فیاضیت لااقل دو معنا مىتوان بیان کرد:
الف) اعطاى وجود به هر چیزى که امکان وجود دارد. زیرا با توجه به این که وجود خیر است اگر چیزى امکان هست شدن داشته باشد و وجود به او افاضه نشود خارج از دو صورت نیست:
(1) یا فاعلى توانا وجود ندارد که بر آن هستى دهد.
(2) یا فاعل توانمندى هست که از افاضه وجود خوددارى کرده است و هر دو در مورد خداوند محال است. زیرا: اولا خداوند قدرت و توان افاضه وجود به هر ممکن الوجودى را دارد چون که داراى قدرت مطلقه است.
ثانیا خوددارى از افاضه وجود با توجه به خیربودن وجود بخل است و بخل برخلاف فیاضت مطلقه الهى است
ب) شرایط کمالات ممکنه برتر را براى امور موجود فراهم ساختن. این نیز چیزى است که خداوند در نظام هستى قرار داده و جریان هستى را به سمت کمال نهایى به جریان انداخته و تمام شرایط کمال را براى موجودات فراهم ساخته است. البته کمال در غیر انسان به نحو غیر اختیارى است و در مورد انسان اختیارى است و لوازم تکوینى و تشریعى خاص خود را دارد و خداوند همه لوازم آن را فراهم فرموده است
از دیدگاه فلاسفه اسلامى خداوند فیاض على الأطلاق است چنین صفتى وقتى بر موجودى صادق است که لحظهاى بى فیض نباشد.
در هیچ آموزهای دینی سراغ نداریم که خداوند از دیگران خواسته باشد به او توجه کنند تا با منفعت بی نیازی خداوند ناهمگون باشد، بلکه آن چه در قرآن یا در برخی از روایات وارد شده، آن است که انسان در تمامی حالات باید به یاد خدا باشد. یاد خدا بودن نه از جهت این است که نیاز دارد یاد او باشیم، بلکه ما برای این که بتوانیم زندگی با آرامش داشته باشیم و امید و توکل در قلبمان روشن باشد، نیز به دنبال گناه و کار ناپسند نرویم و به طور کلی برای رسیدن به سعادت و کمال، نیازمند یاد خدا هستیم:
"ألا بذکر الله تطمئن القلوب؛ (1) آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش پیدا میکند".
اگر در برخی از آیات ،تکالیف همچون نماز، روزه از مردم هواسته شده، نه به این جهت است که خداوند نیاز به عبادت دارد، بلکه اینانسانها هستند که نیاز به عبادت و بندگی خداوند دارند تا در سایه پرستش خدا، از عبودیت نفس اماره و شیطان درون و بیرون رهایی یافته، استعدادهای عالی انسانی شکوفا گشته و به سر منزل مقصود و سعادت ابدی نایل شوند.
جهت آگاهی بیشتر از فلسفه و اسرار عبادت و نماز و بی نیازی خداوند اضافه میکنیم:
خداوند غنی و بی نیاز از همه چیز است، چون غیر از خدا هر چه موجود است ، همه مخلوق خدا است و نیازمند به او. قرآن میفرماید : "ای مردم! شما همگی نیازمند به خدایید. تنها خداوند است که بی نیاز و شایسته هر گونه حمد و ستایش است"(2)
در آیة دیگر فرمود: " هر کسی کفر ورزد و حج را ترک کند، به خود زیان رسانده است . خداوند از همه جهانیان بی نیاز است".(3)
بنابر این خداوند بی نیاز مطلق است و مخلوقات همه محتاج اویند. او است که همة نیازهای مخلوقاتش را بر طرف میکند. ما انسانها که یکی از مخلوقات خداییم ، سراسر وجودمان را نیاز و احتیاج فرا گرفته است، مانند نیاز به آب و غذا و هوا و . . . که با نبود یکی از این ها قادر به ادامه حیات نیستیم . ما چند دقیقه یا چند ثانیه نمیتوانیم بدون هوا زنده بمانیم. همه این نیازمندیها به وسیله آب و هوا و غذا و . . . بر طرف میشود که خدای مهربان با خلق آن نیاز ما را برطرف کرده است .
آری این خدای حکیم ومهربان است که به هنگام تولد بچه، خون را تبدیل به شیر میکند و نوزاد آن را از پستان مادر تغذیه مینماید.
یکی از نیازهای ما نیازهای روحی است مثل احتیاج به محبت . از این رو بچههایی که در خانواده خود احساس کمبود محبت نسبت به خودشان کنند، دچار اختلالات روحی و روانی میگردند. یکی از نیازهای واقعی و اساسی روح بشر مسئله عبادت و پرستش است، چون خداوند انسان را برای تکامل آفریده است و تکامل او جز از راه عبادت و بندگی به دست نمی آید.
بنابر این خداوند نیاز به عبادت ما ندارد، بلکه ما محتاج به عبادت او هستیم که با بندگی او به نعمت های جاودان نایل شویم. قرآن میفرماید : "کسی که جهاد و تلاش کند ، برای خود جهاد می کند؛ چرا که خداوند از همه جهانیان بی نیاز است". (4) در جای دیگر میفرماید: " کسی که عمل صالحی به جا آورد ، به سود خود به جا آورده است، و کسی که کار بدی انجام دهد ، به زیان خود او است. سپس همه شما به سوی پروردگارتان باز میگردید".(5)
در آیه دیگر فرمود: "کسی که پاکی گزیند، به نفع خود او است".(6)
نتیجه این که انسان در پرتو اعمال صالح تکامل مییابد و به آسمان قرب خدا پرواز میکند وبه خوشبختی همیشگی میرسد. و بر اثر جرم و گناه سقوط میکند و بر بدبختی ابدی گرفتار میشود .
عبادت خداوند انجام هر عملی استکه انسان را به خدا نزدیک ساخته واز زشتی ها دور نماید .بنابر این عبادت خدا منحصر در نماز نیست.خدمت خالصانه به انسان ها و...نیز عبادت است. انجام هر عملی که در آیات و روایات به انجام آنها توصیه شده عبادت است.اما به نظر می رسد که مقصود از سوال نماز است: پی بردن به تمام آثار و فلسفه نماز و عبادت شاید در توان بشر عادی نباشد، در آیات قرآن و از طریق پیامبر و پیشوایان دینی نیز تنها بخشی از آثار و حکمتهای نماز و عبادت بیان شده است.
با توجه به آیات و روایات در این زمینه، برخی از آثار و حکمتها چنین است:
1 - قرب معنوی
یکی از آثار بسیار مهم نماز قرب به خداوند است. این اثر روح عبادت و نماز را تشکیل میدهد و یکی از آیات قرآن هدف آفرینش انسان عبادت بیان شده است (7) که حکایت گر بعد معنوی نماز و اهمیت آن است، امام علی(ع) فرمود: "الصلوة قربان لکل تقی (8) ، نماز وسیله تقرب هر پرهیز کاری به خداوند است". در برخی از روایات از نماز به عنوان معراج مؤمن یاد شده که اشاره به آثار معنوی آن میباشد.
2 - یاد خدا و آرامش روانی
در قرآن آمده است: "اقم الصلوة لذکری(9)، نماز را بر پا دار تا به یاد من باشی".
یکی از نویسندگان در تفسیر این آیه مینویسد: "روح واساس و هدف و پایه و مقدمه و نتیجه و بالاخره فلسفه نماز همان یاد خدا است. همان "ذکر اللَّه" است که در آیه فوق به عنوان برترین نتیجه بیان شده است" (10)ذکر و یاد خداوند نقش تعیین کننده در آرامش روانی دارد. نماز به عنوان ذکر خدا به انسانهای نماز گذار آرامش میدهد، "ألا بذکر اللَّه تطمئن القلوب(11)، آگاه باشید یاد خدا مایه اطمینان است".
3 - عامل باز دارنده از گناه
یکی از آثار مهم نماز جلوگیر از گناه است: "إنّ الصلوة تنهی عن الفحشا و المنکر"(12). طبیعت نماز از آن جا که انسان را به یاد خدا نیرومندترین عامل بازدارنده یعنی اعتقاد به مبدأ و معاد میاندازد، دارای اثر بازدارندگی از فحشا و منکر است. انسان که به نماز میایستد و تکبیر میگوید، خدا را از همه چیز بالاتر میشمرد... بدون شک در قلب و روح چنین انسانی، جنبشی به سوی حق و حرکت به سوی پاکی و جهشی به سوی تقوا پیدا میشود..."(13)
4 - گناه زدایی
یکی از آثار بسیار مهم نماز گناه زدایی است. نماز وسیله شستشو از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است(14). پیامبر(ص) از یاران خود سؤال کرد: اگر بر در خانه یکی از شما نهری از آب صاف و پاکیزه باشد و در هر روز پنج بار خود را در آن شستشو دهید، آیا چیزی از آلودگی و کثافت در بدن او میماند؟ در پاسخ عرض کردند،نه. حضرت فرمود: نماز درست هماننداین آب جاری است. هر زمان که انساننماز میخواند، گناهانی که در میان دو نماز انجام شده است، از بین میرود."(15)
5 - غفلت زدایی
بزرگترین مصیبت برای رهروان راه حق آن است که هدف آفرینش خود را فراموش کند. و غرق در زندگی مادی و لذائذ زودگذر گردند، اما نماز به حکم این که در فواصل مختلف در هر شبانه روز پنج بار انجام میشود، مرتباً به انسان اخطار میکند و هشدار میدهد و هدف آفرینش او را خاطر نشان میسازد... و این نعمت بزرگی است که انسان وسیلهای در اختیار داشته باشد که در هر شبانه روز چند مرتبه به او بیدار باش گوید.(16)
6 - تکبر زدایی
یکی از عوامل مهم تکبر زدایی نماز است، زیرا انسان در هر شبانه روز هفده رکعت و در هر رکعت دو بار پیشانی بر خاک در برابر خدا میگذارد و خود را ذره کوچکی در برابر عظمت او میبیند، از این رو پردههای غرور و خودخواهی را کنار میزند. از این رو علی(ع) بعد از بیان فلسفه عبادت، یکی از آثار نماز 1 - تکبر زدایی بیان نمود: "خداوند ایمان را برای پاکسازی انسان هااز شرک واجب کرده است و نماز را برای پاکسازی از کبر"(17).
7 - عامل پرورش فضائل اخلاقی
نماز روح اخلاص و خداباوری را در انسان افزایش میدهد و نتیجه آن پرورش فضایل اخلاقی است، انسان با نماز خواندن خود را از جهان محدود ماده و چهار دیوار طبیعت بیرون میبرد و به ملکوت آسمانها دعوت میکند و با فرشتگان هم صدا میشود و خدا را درهمه حال حاضر و ناظر میداند.
8 - همگرایی
علاوه بر آثار مذکور که معمولاً آثار خودی نماز محسوب میشودند، یکی از آثار مهم اجتماعی و سیاسی نماز، همگرایی است، برگزاری نماز جمعه و جماعت، وحدت مسلمانان را به نمایش میگذارد زیرا مسلمانان با صفوف فشرده در کنار هم قرار گرفته و با اوضاع سیاسی و اجتماعی جهان آگاهی پیدا میکنند. خطیب جمعه با بیان احکام و طرح مسایل سیاسی و اجتماعی به نمازگزاران رشد سیاسی میدهد شاید به خاطر آثار مهم نماز جمعه و جماعت است که در آموزههای دینی به این دو فریضه اهمیت خاصی داده شده است.(18) پیامبر اسلام(ص) فرمود: "خداوند نماز جمعه را بر شما واجب کرده است هر کس آن را در حیات من یا بعد از وفات من از روی استخفاف یا انکار ترک کند، خداوند او را پریشان میکند و به کار او برکت نمیدهد. بدانید نماز او قبول نمیشود، بدانید زکات او قبول نمیشود، بدانید حج او قبول نمیشود،..، تا از این کار توبه کند..."(19).
9 - نفی طاغوت و ایستاگی در مقابل ستم
انسانی که فقط خداوند را عبادت نماید در مقابل او سر تعظیم و تسلیم فرود آورد، هر چه غیر خداوند است، برای او حقیر و کوچک میشود و کسی نمیتواند با ظلم و ستم بر او چیره شود. و در مقابل گردنکشان و ظالمان سر تسلیم فرود نمیآورد و با طاغوت کنار نمیآید. خداوند این مسئله را یکی از اهداف بعثت پیامبر(ص) دانسته است: "و در میان هر امتی، پیامبری را مبعوث کردیم تا خداوند را عبادت نمایید و از طاغوت (هر چه در مقابل خدا است) پرهیز کنید.(20)
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . سؤره رعد، (13) آیه 28
2 . فاطر (35) آیه 15.
3 . آل عمران (3) آیه 97
4 . عنکبوت (28) آیه 6.
5 . فجر (89) آیه 27-30.
6 . ذاریات (51) آیه 56.
7 . ذاریات(51)، آیه 56.
8 . نهج البلاغه، کلمات قصار، جمله 136، با اقتباس از: تفسیر نمونه، ج 16، ص 292.
9 . طه(20)، آیه 14.
10 . تفسیر نمونه، ج 16، ص 289.
11 . رعد(13)، آیه 28.
12.عنکبوت (29)، آیه 45.
13 . تفسیر نمونه، ج 16، ص 284.
14 . همان، ص 290.
15 . وسایل الشیعه، ج 3، ص 7.
16 . تفسیر نمونه، ج 16، ص 290 - 291.
17 . نهج البلاغه، کلمات قصار 252.
18 . جمعه (62) آیهی 9، تفسیر نمونه، ج 24، ص 125 به بعد.
19 . وسایل الشیعه، ج 5، ص 7.
20 . نحل (16)، آیه 36.
پرسش:چرا خداوند برای خود ضمیر جمع به کار برده است ؟مثلا به جای اینکه بگوید: من خلق کردم؟می فرماید: ما خلق کردیم.
پاسخ:به كار بردن ضمیر جمع متكلم (ما) رمز عظمت و نشانه بزرگى گوینده است و خداوند براى این تعبیر از همه شایستهتر مىباشد. ادبا مىگویند علت این كه به كار بردن ضمیر جمع متكلم رمز عظمت شناخته مىشود این است كه افراد بزرگ معمولا تنها نیستند؛ یعنى خدمتگزاران و فرمانبردارانى همیشه در راه اهداف آنها كوشش مىكنند و به این ترتیب همواره اجتماعى را تشكیل مىدهند و همین معنى سبب شده كه به كار بردن این لفظ «كنایه از عظمت» باشد.
به این ترتیب، هر موقع ضمیر جمع در كلمات خدا به كار برده شود بار دیگر ما به یاد عظمت و بزرگى او و آن همه نیروهاى آشكار و پنهان عالم هستى كه همه سر بر فرمان او دارند مىافتیم و از این رو توحید ما كاملتر و توجه ما نسبت به آن ذات مقدس بیشتر مىشود.
گذشته از این آوردن ضمیر جمع در ایات قرآن ممکن است به جهات زیر نیز باشد:
1_ گاهى آوردن ضمیر جمع به جهت اهمیت دادن به موضوع مهمى بوده كه باید به آن اهمیّت ویژه اى داده مى شد، مانند حفظ و نگه دارى قرآن از تحریف. خداوند مى فرماید: «انّا نحن نزّلنا الذّكر و انّا له لحافظون؛(1) ما قرآن را نازل كردیم و خود آن را حفظ مى كنیم».
این تعبیر مشحون از اعجاز و متضمّن پنج ضمیر جمع به جهت اهمیت دادن به قرآن است. بنابراین جمع آوردن ضمیر گاهى به جهت اهمیت موضوع است.
2_ برخى از كارهاى الهى به واسطه ملائكه كه جنود و كارگزاران الهى هستند انجام مى شود. در این گونه موارد جهت تفخیم و تعظیم ضمیر جمع آورده مى شود مانند: «إنّا كلّ شى خلقناه بقدر؛(2) ما هر چیزى را به اندازه خلق كردیم».asfgsdfgsd
3_ گاهى جمع آوردن ضمیر فقط براى تفخیم و تعظیم است، مانند: «انّا هدیناه السبیل؛(3) ما راه را به شما نشان دادیم».(4) گاه ضمیر متكلم وحده بیان مى شود كه عنایت خاص به چیزى و به خلق بلاواسطة چیزى معلوم شود و احتمال مداخلة غیر و وسائط دفع شود، مثل: «یا موسى انّنى أنا الله» در این مورد آوردن ضمیر جمع منافى با مقصود است.(5)
مرحوم آیت الله طالقانى در تفسیرپرتوی از قرآن فرمود: «در آیة «انّا انزلناه فى لیلة القدر» ضمیر جمع به كار برده با آن كه او یكتا و یگانه است تا بر عظمت نازل كننده (خدا) دلالت كند. بدیهى است آن چه را كه بخشنده اى بزرگ مىبخشد و مى فرستد، قطعاً با اهمیّت و عظیم است و نظیرش را در لفظ «الم نشرح لك صدرك» مى توان یافت».(6)
1ـ حجر (15) آیة 9.
2ـ قمر(54) آیة 49.
3ـ انسان (76) آیة 3.
4ـ آیت الله صافی، معارف دین، ج 1، ص 178.
5ـ همان.
6ـ آیت الله طالقانی، تفسیر پرتوی از قرآن ، ص 274؛ تفسیر نمونه، ج 27، ص 181.
اختلاف مردم از نظر نعمتهاى ظاهرى، جهات مختلفى دارد:
1- بعضى از تفاوتها معلول ستم و تجاوز افراد نسبت به حقوق دیگران است.
این تفاوتها ظالمانه و غیر منطقى است و با از بین رفتن نظام طبقاتى و گسترش عدالت اجتماعى از میان خواهد رفت. هیچ گاه اسلام و قرآن این گونه تفاوتها را تأیید نکرده است، زیرا بر اساس استعمار و استثمار صورت گرفته و آنها را نمىتوان به حساب دستگاه آفرینش گذارد. حتى خداوند از آنها نهى نموده و براى تأمین برابرى و حقوق انسانها و توزیع عادلانه ثروتها، احکام و قوانین بسیارى را تشریع نموده است که متأسفانه بسیارى از انسانها از این تکالیف غفلت مىکنند. هم چنین نباید از نظام نا عادلانه اقتصادی و موارد دیگری که مربوط به خود بشر می شود غافل بود و آن ها را به حساب خداوند گذاشت.
این گونه اختلافات ربطى به عدالت خداوند ندارد.
2- تفاوت بهره مندی انسان ها در برخی موارد دیگر معلول کار و تلاش خود انسان ها است و قانون خلقت بر آن نهاده شده که هر کسی به اندازه سعی و تلاش خود بهره مند شود. مطمئنا کسی که به تنبلی خو کره باشد به دنبال کسب روزی حلال بر نیاید نمی تواند مانند دیگران از نعمت های دنیوی بر خوردار شود و کسی که کار و تلاش بیشتر می کند نیز بهره بیشتری نصیب ان خواهد بود.
3- قسمتى دیگر از تفاوتها، طبیعى و لازمه آفرینش انسان است، یعنى هر قدر اصول عدالت در جامعه انسانى رعایت شود، باز همه انسانها از نظر استعداد و هوش و انواع ذوق و سلیقهها یکسان نخواهند بود.
استاد مطهرى مىگوید: «معناى عدالت این نیست که همه مردم از هر نظر در یک حد و یک مرتبه و یک درجه باشند. جامعه خود به خود مقامات و درجات دارد و در این جهت مثل پیکر است.
وقتى که مقامات و درجات دارد، باید تقسیم بندى و درجه بندى شود. راه منحصر، آزاد گذاشتن افراد و زمینه مسابقه را فراهم کردن است. همین که پاى مسابقه به میان آمد، خود به خود به موجب این که استعدادها در همه یکسان نیست و به موجب این که مقدار فعالیتها و کوششها یکسان نیست، اختلاف و تفاوت به میان مىآید. یکى جلو مىافتد و یکى عقب مىماند».(1)
باید دانست معمولاً بخششهاى الهى و استعدادها آن چنان تقسیم شدهاند که هر کسى قسمتى از آنها را دارد، یعنى کمتر کسى پیدا مىشود که همه نعمتها را یک جا داشته باشد.
از این رو قرآن مجید مىفرماید: «ما معیشت آنها را در حیات دنیا میان آنان تقسیم کردیم و بعضى را بر بعضى برترى دادیم، تا آنها یکدیگر را به کار گیرند و به یکدیگر خدمت نمایند»(2).
میدان مسابقه و رقابت عادلانه باید براى همه باز باشد که این نیز مربوط به انسانها است.
«براى به وجود آمدن یک جامعه کامل، نیاز به استعدادها و ذوقها و ساختمانهاى مختلف بدنى و فکرى است، اما نه به این معنى که بعضى از اعضاى پیکر اجتماع در محرومیت به سر برند و یا خدمات آنها کوچک شمرده شود و یا تحقیر گردند، همان طور که سلولهاى بدن باتمام تفاوتى که دارند، همگى از غذا و هوا و سایر نیازمندىها به مقدار لازم بهره مىگیرند».(3)
ممکن است گفته شود چرا خداوند نظام خلقت را طورى بنا نکرد که بشر بدون این تفاوتها، به زندگى اجتماعى خود ادامه دهد. در پاسخ، قرآن مجید به یکى از اسرار مهم تفاوتها اشاره کرده و آن آزمایش الهى است.
خداوند مىفرماید: «او کسى است که شما را جانشینان در زمین قرار داد و بعضى را بر بعض دیگر درجاتى داد، تا شما را به آن چه در اختیارتان قرار داده بیازماید».(4)
تفاوتها براى این است که معلوم شود انسان چگونه از امکانات خدادادى بهره بردارى مىکند. اگر نابرابرىها نبود، زمینه امتحان از میان مىرفت.
بعضى افراد با نعمت و گروهى دیگر با نقمت و تنگدستى آزمایش مىشوند. مطمئناً آنان که بیشتر نعمت استعداد و توانایى دارند، بیشتر مورد سؤال و درخواست مىشوند و باید بیشتر پاسخگو باشند.
3- نکته سوم آن که خدا مصلحت بندگانش را بهتر از خود آنان مىداند. چه بسا کسانى که دوست دارند از نظر زندگى در رفاه باشند، ولى پروردگار صلاح آنان را در این امر نمىبیند، همان طورى که قرآن مجید مىفرماید: «چه بسا شما را چیزى خوش نیاید، در حالى که خیرتان در آن است و یا چیزى را دوست داشته باشید، در حالى که شرّتان در آن است و خدا مىداند و شما نمىدانید».(5)
پس اگر انسان نهایت تلاش خود را به کار گرفت، اما درها را به روى خود بسته دید باید بداند در این امر مصلحتى بوده است. چه بسا کسانى هنگامى که ثروتمند شدند، خدا را فراموش کردند. از این رو قرآن کریم مىفرماید: «اگر خداوند روزى را براى تمام بندگانش گسترش دهد، در زمین طغیان و ستم مىکنند»(6).
گاهى ثروت بى حساب و رفاه، یک مجازات الهى است. پس نه نعمت ظاهرى نشانه محبت الهى است و نه نقمت و بلا نشانه بى اعتنایى خدا به بنده است، بلکه این دو براى افراد مختلف، حکم متفاوتى دارد و عدالت با حکمت الهى همواره مقرون است و یکى فداى دیگرى نمىشود، بنابراین، نکته مهم در سرتاسر این موضوع آن است که نگاه خود را به زندگى در این جهان نباید محدود کنیم. این بخش از زندگى را باید در پیوست با بخش عظیمتر از زندگى و حیات جاودانه و عالم برتر و حقیقىتر نگاه کنیم. اگر نگاه ما به زندگى محدود به دنیا بود، اشکال از تفاوتها در این دنیا به جا بود، در حالى که هر چیزى در دنیا، آزمایشى براى انسان است که در عالم دیگر نتیجه آن را خواهیم دید و همان گونه که خداوند فرموده است: «خداوند زندگى و مرگ را آفرید تا شما را بیازماید که کدامین بهترین در عمل خواهید بود».(7)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی :
1) استاد مطهرى، بیست گفتار، ص 109.
2) زخرف (43) آیه 31.
3) تفسیر نمونه، ج 3، ص 366.
4) انعام (6) آیه 165.
5) بقره (2) آیه 216.
6) شورى (42) آیه 27.
7) ملک (67) آیه 2.
أدیان آسمانی و پیشوایان دینی و علمای اخلاق، تأکید زیادی به خودشناسی و لزوم پرداختن به خویش دارند، البته اصرار و توصیه آن ها ارشادی است به یک حقیقت فطری و عقلی.
قرآن کریم و روایات معصومین(ع) توجّه خاصی به خودشناسی دارند و برای نفس انسان حساب جداگانه ای را باز کرده اند. در سورة مائده آمده است: «علیکم أنفسکم لا یضرّ کم من ضلّ إذا اهتدیتم؛ به خویشتن بپردازید. کسی که گمراه شد، به شما زیان نمی زند، اگر هدایت یافتید».(1)
مرحوم آمدی در کتاب شریف غررالحکم و دررالکلم، در این زمینه، قریب به سی روایت را با مضامین گوناگون از مولای متّقیان علی(ع)، جمع آوری نموده است. معروف ترین روایت در این زمینه، از پیامبر گرامی(ص) می باشد که خودشناسی را راه خداشناسی معرّفی فرموده اند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر کس نفس خویش را شناخت، خدای خویش را شناخت».(2)
تا انسان از شناخت صفات و ملکات خود غافل باشد، نمی تواند به اصلاح خویش بپردازد، تا با این شناخت بتواند خدا را بشناسد. خویشتن شناسی مراتب مختلفی دارد: یک مرتبه آن خویشتن شناسی نوعی است که در آن مباحث مربوط می شود به شناخت خویش از نظر استعداد ها و سرمایه های خاصّی که در هر یک از زن و مرد وجود دارد. نوع دیگر خویشتن شناسی اخلاقی است، که شناخت خویشتن در این مرتبه مربوط می شود به شناخت صفات، استعداد ها و ملکات اخلاقی.
از دیدگاه دینی خودسازی منوط به خدا شناسی است و خداشناسی در پرتو خودشناسی قابل تبیین است: خودشناسی ، خداشناسی ، خودسازی.
شناخت انسان از ابعاد شخصیتی اش، منجر به کسب اطلاع از اموری می شود که به نحوی خارج ازوجود او در عین حال مرتبط با او است. برای انسان (در خودشناسی)، سه وضعیّت متصوّر است:
1ـ سرآغاز و این که از کجا آمده است.
2ـ وضعیت کنونی و این که چه باید بکند.
3ـ سرانجام و این که به کجا خواهد رفت.(3)
منظور از این که انسان باید خود را بشناسد، این است که: باید وضعیّت های حاکم بر وجودش را بررسی کند. البته وضعیت های مذکور خارج از وجود انسان و در مقابل آن نیست، بلکه در واقع سیر رو به تحول وجود خود انسان است. اگر بخواهد و موضع وجودی خویش را در این عالم مشخّص کند، ناچار است ابتدا تا انتهای سیر وجود خویش را بشناسد. شناخت مراحل سه گانه حاکم بر سیر و جودی انسان دو فایده دارد:
1ـ شناخت کلّ وجود خویش.
2- تأثیر هریک از مراحل در شناخت مراحل دیگر.
در دیدگاه و آموزه های دینی، شناخت مراحل تکوینی بُعد مادی انسان، دیدگاه او را نسبت به خود متحوّل می کند. تعابیری که قرآن مجید برای بیان جنبة مادّی انسان به کار برده است، عبارتند از: خاک،(4) گل،(5) گل چسبنده،(6) لجن متعفّن،(7) نطفه،(8) آب جهنده(9) و لخته خون.(10)
آگاهی انسان از وضعیت ابتدایی اش او را واقع بین و دیدگاه او را معقول می کند و وی را از غرور و تکبّر و خود بزرگ بینی باز می دارد. از نظر قرآن یکی از عوامل کفر، شرک و انحراف، بی اطّلاعی از سر آغاز خلقت و قدرت خداوند در آفرینش موجودات است.(11)
به این جهت قرآن ما را به تفکر در وضعیت آفرینش انسان ترغیب می کند.(12) تا خود را بشناسیم و برای انجام تکالیف محوّل در دنیا آماده شویم.
با توجه به این که بعضی آیات دلالت بر عظمت انسان دارد و او را برگزیده و خلیفه خداوند و مسجود فرشتگان بر می شمرد، اما آیاتی دیگر آدمی را ضعیف، عجول و حریص توصیف می کند، آگاهی و شناخت انسان از چگونگی خلقت و جایگاه خویش که هم استعداد ترقی و رشد در او وجود دارد و هم امکان انحراف و طغیان، باعث می شود دست به انتخاب صحیح بزند. این خودشناسی، شناخت استعداد و توانایی یا خودشناسی خلقتی است. خودشناسی خلقتی مقدّم بر خداشناسی و خداشناسی مقدّم بر خودسازی است.
پس از آگاهی از سرآغاز و مرحله اولیه سیر وجودی خود می توانیم به معرفت آفریننده خود دست یابیم، زیرا انسان وقتی خود را موجودی ضعیف و حقیر دانست و وابستگی خویش را به قدرتی لایزال احساس کرد، راهی به سوی معرفت خدا فراروی او باز می شود. بنابراین خودشناسی از این جهت (از جنبة ارتباط با مبدأ و شناخت آن)، مقدمه در زمینه ای برای خداشناسی است. این دو پشتوانه اطلاعاتی (شناخت خود و خدا)، توشه راه انسان در وضعیّت کنونی است و او را برای خودسازی آماده می کند. بنابراین خودسازی به طور مستقیم بر شناخت وضعیّت موجود و اطلاع از انگیزه ها، حالات و رفتار انسان در این وضعیّت موقوف است. اما زمانی خودشناسی ضامن خودسازی خواهد بود که با شناخت مرحلة سوم سیر وجودی یعنی معاد و سرانجام زندگی، کامل شود.
در این صورت، هیچ نقطه ابهام و ضعفی در فراهم کردن زمینه برای خودسازی و بنای شخصیت معنوی وجود نخواهد داشت و چنانچه ضعفی وجود داشته باشد، از ناحیه گرایش ها و دل بستگی ها است، نه از ناحیة شناخت ها.(13)
نتیجه:
1ـ خود شناسی صرفاً در بُعد اخلاقی مطرح نمی شود، بلکه شامل تمام ابعاد وجودی (اعم از مادی و معنوی) است، اگر چه نتیجه آن صرفاً اخلاقی و معنوی است، چرا که انسان برای گزینش مناسب در بُعد روح و روان، ناچار است خود را به طور کامل بشناسد.
2- خودشناسی امری درونی نیست، بلکه کسب اطلاعاتی برای شناخت هر چه بیشتر خود می باشد که دارای سه مرحله است:
الف) خودشناسی خلقتی،یعنی شناخت استعدادهای به کار رفته در آفرینش انسان و کیفیّت تکوین او.
ب) خودشناسی دنیوی، یعنی شناخت موقعیّت و جایگاه خود در دنیا.
ج) خودشناسی اخروی یعنی شناخت سرانجام حیات خود.
3- خودشناسی خلقتی مقدّم بر خداشناسی و خداشناسی مقدّم بر خود سازی است.
4- ثمرة خودشناسی و خداشناسی در خود سازی و تربیت خویش ظاهر می شود. بنابراین بدون شناخت انسان به موضوع های تربیتی، امکان گذشتن از وضعیّت موجود (در انسان) و رسیدن به وضعیت مطلوب امکان نخواهد داشت.
نکته: انسان ها در وجدان ناخودآگاه خویش، از این معرفت (خودشناسی) کم و بیش بی بهره نیستند، چنان که آیة سی ام سورة روم به آن اشاره شده است، ولی اکثر مردم در وجدان خود آگاه خویش از آن غافل اند. به عبارتی: بیشتر مردم، آگاهی به وجدان و احساس فطری خویش ندارند و به اصطلاح علم به علم ندارند.
یکی از موضوعاتی که در خودشناسی و شناخت انسان مهم است، کمال خواهی است چرا که انسان طالب کمال است و عامل فطرت نیز او را به سوی کمال دعوت میکند، چرا که تا انسان کمال خویش را نشناسد، از تهذیب نفس و خودسازی باز میماند.
یکی دیگر از موضوعات مهمی که در خودشناسی و ارتباط و تقرّب به خداوند نقش دارد، جاودانگی است، یعنی انسان دوست دارد که به حیات جاودان برسد، چرا که انسان از مرگ ترس دارد، زیرا خیال می کند که با مرگ، زندگی اش به پایان می رسد. برای او زندگی از هر چیزی عزیزتر است و بالاتر از این آرزوی رسیدن به حیات ابدی است و این مهمّ در اطاعت خداوند (و با خودشناسی و خداشناسی – خودسازی) رقم می خورد.
موانعی را می توان بر سر راه خودشناسی، در درون خویش یافت و آنها را برطرف کرد، چرا که نخستین گام برای درمان بیماری های روحی و جسمی، شناخت بیماری ها است. مرحوم فیض کاشانی برای پی بردن به عیوب خویش چهار راه ذکر می کند:
اوّل این که انسان به سراغ استادی برود که آگاه به عیوب نفس و خفایا و آفات اخلاقی باشد.
دوم: دوست راستگویی را پیدا نموده و او را مراقب خویش کند تا احوال و افعال او را مورد بررسی دقیق قرار دهد.
سوم: انسان عیوب خویش را از زبان دشمنانش بشنود، چرا که دشمنان با دقّت مراقب عیوب و لغزش های انسان هستند.
چهارم: انسان با مردم معاشرت نموده و صفات نکوهیده ای را که می بیند، در مورد خودش نیز بررسی کند و ببیند که آیا این صفات نکوهیده در او هست؟(14)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. مائده (5) آیه105 و سوره های فضلت (41) آیه 53 و ذاریات (51) آیة21 و حشر (59) آیة 19.
2. بحارالانوار، ج 2، ص 32، حدیث 22.
3. علی(ع) فرمود: «رحم الله امرءً عرف من أین و فی أین و إلی أین؛ خدا رحمت کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا قرار گرفته است و به سوی کجا می رود».ر.ک: درآمدی بر تعلیم و تربیت، دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، ص 110، چاپ تهران.
4. حج (22) آیه 5.
5. انعام(6) آیه 2.
6. صافات (37) آیه 11.
7. حجر (15) آیه 26.
8. فاطر(35) آیه 11.
9. طارق (86) آیه 5 و 6.
10. علقه (96) آیه 1 و 2.
11. انفطار (82) آیه 6 و 7.
12. یس (36) آیه 77.
13. دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، اهداف تربیت از دیدگاه اسلام، ص 139 – 110، با اقتباس و تخلیص.
14. محجه البیضاء، ج 5، ص 112 – 114
منابع مطالب:
اخلاق عملی: ص 57- 49؛ ملا احمد نراقی، معراج السعاده؛، ص 10 _ 7؛ اهداف تربیت از دیدگاه اسلام، از دفتر همکاری حوزه و دانشگاه، ص 129 – 106؛ آیت الله مصباح یزدی، به سوی خودسازی، ص 29 – 13 و 188 و 178؛ محمد باقر حجتی، روان شناسی اسلامی، ص 435 – 420؛ میزان الحکمه، ج 3، ص 1883 – 1876؛ محمد علی سادات، اخلاقی اسلامی، ص 135- 127.
در پاسخ به سوال شما از سه طریق مطلب را روشن می سازیم :
الف ) از راه عقلی و برهان
می دانیم که خداوند خود را به یگانگی ستوده و خود را تنها خالق هستی دانسته است و مردم را نیز به این مهم فراخوانده , لذا اگر بپذیریم که شرک بر توحید در آفرینش مقدم بوده است , لازم می آید که در کلام حکیم و عمل اوتناقض وجود داشته باشد; یعنی کسی که خود بینش توحیدی را پایه گذاری کرده , بنیان گذار شرک هم باشد که این از خداوند محال است سر بزند. بنابراین معلوم می شود که توحید مقدم بوده و شرک بعدها بر اثر اشتباه انسان در بینش توحیدی روی داده است .
ب ) از راه نقلی (آیات و روایات )
خداوند در قرآن می فرماید:
خداوند انسان ها را بر آن آفریده , دگرگونی در آفرینش خدا نیست , این است دین و آئین محکم و استوار, ولی اکثر مردم نمی دانند.
یکی از یاران نزدیک امام صادق (ع)دربارهء معنای این آیه پرسید, ایشان فرمودند: .(بحارالانوار, ج 3 ص 278 ح 8 ) از این کلام امام معلوم می شود که بینش توحیدی در انسانها مقدم بوده و از ابتدای خلقت با ایشان عجین بوده است . در این باره احادیث فراوانی وارد شده که در همان جلد آمده است , ولی ما به همین یک روایت بسنده کردیم .
ج ) راه تجربی
دوام اعتقاد مذهبی و ایمان به مبدأ هستی در طول تاریخ پر ماجرای بشر, نشانه ای از فطری بودن آن است , چراکه در طول تاریخ , همواره انسان ها به پرستش موجودی که ارادهء جهان و جهانیان در دست او بوده مشغول بوده اند;زیرا اگر این خصیصه یک بود, نه جنبهء عمومی و همگانی داشت و نه دائمی و همیشگی بود.
حال ممکن است این سؤال پیش آید که اگر عقیده به توحید فطری بوده , پس چرا در طول تاریخ , بشر به خدایان مختلف گرایش پیدا کرده و بت های گوناگونی می پرستیده است ؟ جواب این سؤال این است که نوعی خدای نامرئی و نادیدنی بود. مردمان گذشته بت های خود را واقعاً خدا نمی دانستند, بلکه آن ها را واسطه و رابطی با خدای بزرگ قرار می دادند. از این جهت , اگر آن خدای خانگی دررسانیدن پیام به خدای بزرگ کوتاهی می کرد و به هر صورت خواستهی او را برآورده نمی کرد, مورد ضرب و شتم قرارمی گرفت , شکسته می شد و اگر از خرما یا مواد غذایی دیگری ساخته شده بود, بر سفره ها قرار می گرفت و خورده می شد.
خدایان بزرگ تر این مردم در پرستشگاه بزرگ شهر نگهداری می شد و چه بسا یک خدا تنها در یک شهر قرارداشت و مردم برای عبادت آن از اطراف و اکناف می آمدند. با این حال تمامی مقدرات انسان ها در کف اختیار این خدایان نبود, بلکه هر کدام از این ها محسوب می شوند; یکی خدای صلح و آشتی , یکی خدای جنگ ,یکی خدای باران و برف , یکی خدای آفتاب و... بودند و مردم در مواقع مخصوص به آن ها رجوع می کردند. با این حال همواره خدایی وجود داشت که برتر از همهء این ها بود (چنان که یونانیان یا را خدای خدایان می دانستند و او را حاکم بر مقدرات می دانستند) منتها برای رب النوع ها نیز اختیاراتی قائل بودند و آن ها را شریک در کارهای هستی می پنداشتند.
تمامی این ها نشان می دهد که اعتقاد به خدای واحد در نفوس بشر وجود داشته , لیکن چون ایشان دارای افکارمحدودی بوده و به خرافات اعتقاد داشته اند و همان طور که گفتیم در پی خدای بزرگ بوده اند, به همین دلیل بت هایی می تراشیدند و هر یک را به گونه ای می آراستند و می پرستیدند. به همین دلیل , تمامی پیامبران در دعوت مردم به یگانه پرستی , آنان را به افول پذیری و عدم توانایی اصنام آگاه می نمودند و خدایی را به آنان مرعفی می کردند که بدون کمک دیگران و بدون مشارکت ایشان , مقدرات عالم را در دست دارد.
پایان بخش این سطور را کلامی از مستشرق معروف آلمانی قرار می دهیم : .
جامعه شناسان مرحله اول را دوران فطرت , مرحله دوم را دوران فلسفه , مرحله سوم را دوران علم و مرحله چهارم را دوران رجوع به فطرت نامیده اند.(به نقل از کتاب ارمغان به نسل جوان , متبحری تهرانی , ص 15و 16)
این سؤال ممکن است برای خیلی ها مطرح باشد که همه چیز را خدا آفریده، پس خدا را که آفرید؟
جواب این است که: خدا آفریننده ندارد، زیرا موجودی نیازمند به آفریننده است که ممکن الوجود و پدیده باشد، یعنی قبلاً وجود هستی نداشته و برای پدید آمدن نیاز به پدید آورنده داشته باشد، ولی خدا این گونه نیست، یعنی او ممکن الوجود و پدیده نیست، بلکه واجب الوجود و ازلی است و هستی را دارا است و نیاز به بخشنده هستی ندارد. پس هستی مخلوقات از خدا است، ولی هستی خدا از چیزی دیگر نیست، بلکه او خود دارای هستی و بلکه عین هستی است و موجودی که چیزی را داشته باشد، دیگر در داشتن آن نیاز به دیگری ندارد.
شوری هر چیز از نمک است، ولی شوری نمک ذاتی است، یعنی ذاتاً شور است. چربی همه غذاها از روغن است، ولی چربی روغن ذاتی است.
هستی همه مخلوقات از خدا است، ولی هستی خدا ذاتی است. به دیگر سخن: خدا عین هستی است و موجودی که عین هستی است و خودِ هستی است، خالی از هستی نیست تا نیازمند به هستی بخش باشد. چیزی نیازمند هستی بخش است که هستی نداشته باشد، اما خداوند ذاتش هستی است و ذاتش وجود است.(1)
از طرف دیگر اگر خدا مانند سایر موجودات نیاز به علت پدپد آورنده داشته باشد، لازم می آید جملگی جهان معلول بدون علت باشد. واضح است که معلول بدون علت امکان ندارد. پس برای این که همه آفریده ها بدون علت نباشند لازم است از خدایی سرچشمه گرفته باشند که معلولیت در او راه نداشته باشد.(2)
اگر قرار باشد که خدا نیز علتی داشته باشد و کسی او را به وجود آورده باشد، دیگر خدا نخواهد بود، بلکه موجودی که او را به وجود آورده، بالاتر از او است و او می تواند خدا باشد. در هر حال باید به موجودی برسیم که دیگر نیاز به هیچ کس و هیچ چیز نداشته باشد و همان خدا است وگرنه جهان هستی، معلول بدون علت خواهد شد.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1 . مرتضی مطهری، علل گرایش به مادی گری، ص 106 ـ 107.
2. مؤسسه در راه حق، بیست پاسخ، ص 7.
توحید دارای مراتب و درجاتی است:
1 - توحید ذاتی؛
2 - توحید صفاتی؛
3 - توحید افعالی؛
4 - توحید عبادی.
توحید در خالقیت و ربوبیت از شاخه های توحید افعالی هستند. توحید در خالقیت یعنی در جهان یک خالق و آفریننده بیشتر نداریم و کسی که به خالق های متعدد معتقد باشد، مشرک است. توحید در ربوبیت یعنی این که گرداننده و مدیر همة جهان، خالق واحد است.
مقابل توحید در ربوبیت، شرک است.
توحید افعالی در یک تفسیر ساده و روشن مفهومش این است که سراسر جهان فعل خدا است و تمام کارها، حرکت ها ، تأثیرو تأثیرها به ذات پاک او منتهی می شود و به او قائم است و در حقیقت "لا مؤثر فی الوجود الا الله، هیچ موجودی تأثیر مستقل ندارد جز خدا" . حتی اگر شمشیر می برد و آتش می سوزاند و آب گیاهان را می رویاند، همه به اراده و فرمان او است و خلاصه هر موجودی هر اثری دارد، از ناحیة خداوند است.
به تعبیر دیگر: همانگونه که موجودات در اصل وجود وابسته به ذات هو هستند، در تأثیر و فعل خود نیز چنین اند، ولی این معنی هرگز نفی عالم اسباب و حاکمیت قانون علیت را نمیکند، زیرا خداوند خودش خواسته که همة کارها از طریق علل و اسباب آن جاری گردد. موجودات عالم همان طوری که در ذات خود استقلال ندارند، استقلال در تأثیر هم ندارند. موجودند به وجود خدا و مؤثرند به تأثیر خداوند. شأنی از شئون او است. پس اگر به تأثیر و سببیت مخلوقات در نظام جهان معتقد باشیم، ولی بدین نحو که آن ها استقلال در تأثیر ندارند، بلکه همة نقش آن ها به اذن الله و به مؤثریت الله انجام می گیرد، منافات با توحید افعالی ندارد، چنان که حضرت عیسی می گوید: من از گل جشکل پرنده می سازم. سپس در آن می دمم و به فرمان خدا پرنده ای می گردد، و به اذن خدا کور مادر زاد و مبتلایان به برص (پیسی) را بهبودی می بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده می کنم.(1) قرآن کریم در مورد توحید در خالقیت می فرماید :"قل الله خالق کلی شی و هو الواحد القهار؛ بگو خدا خالق همه چیز است و او است یکتا و پیروز".(2)
در آیه دیگر می فرماید : "هل من خالق غیر الله یرزقکم من السماء و الارض لا اله الاهو فانی توفکون؛ آیا خالقی غیر از خدا وجود دارد که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟ هیچ معبودی جز او نیست. با این حال چگونه به سوی بناطل منحرف می شوید؟".(3)
قرآن مجید دربارة توحید ربوبیت به مسلمانان دستور می دهد همه روزه چندین بار این حقیقت را تکرار و اقرار کنند و بگویند : الحمد لله رب العالمین؛ ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.(4)
تعبیر به "رب العالمین" بیش از چهل بار در آیات مختلف قرآن به کار رفته است و می فرماید : "قل اغیر الله أبغی و هو رب کل شی؛ بگو آیا غیر از خدا پروردگاری بطلبم، در حالی که او پروردگار همه چیز است".(5)
پس شرکت در خالقیت و شرکت در ربوبیت مطلقا باطل و بی اساس است و به هیچ وجه قابل توجیه نمی باشد. رمز اصلی اش هم این است که معلول و با تمام تأثیراتش عین ربط به علت هستی بخشش است و لحظه ای بدون وابستگی به خدای جهان امکان بقا و تأثیر ندارد و همان گونه که در اصل هستی نیاز به علت دارد، در بقا و تأثیرهم انیاز به علت دارد . همان طوری که نور افشانی یک لامپ برق نیاز به وصل به شبکة برق دارد و لحظة قطع برق از شبکه، مساوی با ظلمت لامپ است. کار خدا مثلا کار صنعتگر نیست که مصنوعش پس از درست شدن نیاز به صنعتگر نداشته باشد.
مثلا اتومبیل پس از ساخته شدن بدون نیاز به زنده بودن مهندس سازنده طبث مکانیسم خود به کار ادامه می دهد. اگر چنین بیندیشیم که عوامل مؤثر در جهان مثل آب، باران، برق، حرارت، خاک، گیاه، حیوان، انسان و غیره نسبت شان به خدا مثل نسبت اتومبیل به سازنده است ، قطعا شرکت است، چون مخلوق در حدوث و بقا نیازمند خالق است. در بقا و تأثیر همان اندازه نیازمند است که در حدوث محتاج است. جهان عین فیض، عین تعلق و عین وابستگی ا ست. لذا تأثیر و سببیت اشیا عین خلاقیت خداوند و گسترش فاعلیت او است.
ونتیجه این که خالق همة هستی مربی و اداره کننده و گرداننده و نظام بخش عالم هستی تنها ذات پاک خدا است و خالقیت حقیقی و استقلال ، منحصر به خدای متعال است و همة موجودات در وجود و تأثیرات در همة احوال نیازمند وی می باشند و محال است که موجودی بی نیاز از وی گردد و بتواند باشد یا بتواند مستقلا و بدون تکیه بر او کاری را انجام بدهد. لذا عقیده به تأثیری و سببیت استقلال مخلوقات شرکت است.( 6 )
پی نوشت ها :
1 - آل عمران (3) آیه 49.
2 - رعد (13) آیه 16.
3 - فاطر (35) آیه 3.
4 - حمد (1) آیه 1.
5 - انعام (6) آیه 164.
6 - محمد تقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج2، ص 358؛ مرتضی مطهری ، مجموعه آثار، ج2، ص 127 128؛ ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج3، ص 306 و 322.
برای رفع شبهه فوق ناگزیریم به بیان چند مطلب به عنوان مقدمه بپردازیم.
1- فلاسفه معتقدند هر چیزی که در ذهن و اندیشه ما قرار میگیرد از سه حالت خارج نیست: یا وجود برایش ضرورت دارد که به آن واجب الوجود میگویند، مثل زوجیت برای عدد چهار که عدد چهار در ذات خود مقتضی زوجیت است. یا از درون و ذاتش تقاضای عدم میکند و به اصطلاح ممتنع الوجود است، مثل فردیت برای عدد چهار که محال است از درون مقتضی فردیت باشد، یا نسبت آن به وجود و عدم یکسان است و از درون خود نه مقتضی وجود است و نه عدم که به آن ممکن الوجود میگویند، مثل اشیاء و پدیدههای جهان هستی.(1)
2- واجب الوجود بالذات (چیزی که وجود و هستی برایش ضرورت دارد) از هر نوع علّتی بی نیاز است؛ زیرا ملاک نیازمندی به علت، آن است که هستی برای شیء ضروری و لازم نباشد و فرض این است که واجب الوجود هستی برایش ضرورت دارد.
3- نیاز، علامت نقص است، و بی نیازی نشانه کمال، بر این اساس واجب الوجود، که بی نیاز است کمال مطلق است و هیچ گونه نقصی ندارد.
گفتنی است کمالات لازمه ذات واجب الوجود است واز جایی کسب نکرده است، مثل زوجیت که لازمه وجود عدد چهار است.
4- موجود بی نیاز و کمال مطلق بیش از یکی نمیتواند باشد؛ زیرا نامحدود است و در عالم هستی موجود نامحدود بیش از یکی نمیتواند وجود داشته باشد.
برای تقریب ذهن به این مثال توجه شود. اگر در اطاق 3*3 یک قطع سنگ 9 متری قرار بدهیم قهراً جایی برای سنگ دیگری باقی نمیماند و وجود سنگ دیگر در آن جا محال خواهد بود. در عالم هستی اگر به یک موجود نامحدودی معتقد شویم و او را کمال مطلق بدانیم تصور وجود فرد نامحدود دیگری محال میباشد.
5- به هیچ وجه مقایسه بین واجب الوجود و ممکن الوجود صحیح نیست و به اصطلاح بزرگان قیاس مع الفارق است، مثل قیاس بین جماد و نبات، حیوان و انسان، و مثل جاهل و عالم... برای این که واجب الوجود، بی نیاز از علت است و ممکن نبی نیاز نیست، آن کامل است، این ناقص. آن نامحدود است، این محدود، آن یکانه است این متعدّد و... .
با توجه به این مطالب در پاسخ شبهه مذکور میتوان گفت:
اوّلاً بین واجب الوجود (خدا) و ممکن الوجود (انسان) مقایسه کردید که اشتباهی است بس بزرگ.
ثانیاً اصلاً وجود خدا و واجب الوجود همراه با کمالات است. کمالات جزء ذات او است، این طور نیست که بعد از وجود، همه کمالات را به خود اختصاص داده باشد و هر چیزی به غیر داده به طور ناقص عنایت کرده باشد، تا گفته شود: این چه عدالتی است که همه خوبیها را خود داشته باشد و دیگران نداشته باشند، بلکه همان طور گفتیم اصلاً وجودش مساوی با کمالات است و نقص در او راه ندارد و نمی یتواند راه پیدا کند، مثل زوجیت برای عدد چهار، همان طور که نمیشود کسی بگوید: چرا زوجیت به چهار داده شده و فردیت به عدد سه؟ درباره واجب الوجود هم نمیشود گفت: که چرا همه کمالات را او دارد و دیگران به طور کامل ندارند.
پی نوشتها:
1. منشور جاوید، ج 2، از ص 115 به بعد.
شیطان به فرموده امام علی(ع) شش هزار سال عبادت کرد، که معلوم نیست سالهای دنیایی است یااخروی، که مساوی با پنجاه هزار سال است،(1) ولی تمام کارهای او عبادت بود، نه عبودیت؛ قالب بود، نه قلب؛ و روح او تسلیم خدا نبود. یک ساعت تکبر کرد و آن همه عبادت را به باد داد که رساترین نمونه بدعاقبت بودن است که در قرآن بیان شده است.
رحمت خداوند عام است و شامل تمام بندگان میشود، ولی به شرط این که ایشان نیز بخواهند از رحمت الهی استفاده کنند، اما شیطان با اراده خود از فرمان الهی سرپیچی کرده و از درگاه الهی رانده شد.
از جهت دیگر به کمیّت نافرمانی و گناه نباید نگاه کرد، بلکه باید دید نافرمانی در چه زمانی و محیطی صورت گرفته است؟
خداوند آدم را خلق کرد و برای این که برتری او بر تمام فرشتگان را به اثبات برساند، به تمام فرشتگان دستور سجده به آدم را داد. همه جز ابلیس فرمان الهی را اطاعت کردند. با این نافرمانی چنان پست و مطرود شد که به وی خطاب شد: «فاخرج فإنّک رجیم؛(2) برو بیرون، تو رانده شدهای».
آن چه در عالم اصل است، رحمت خداوند است و آفرینش و برنامههای آن جملگی جلوهای از رحمت او است.
شیطان با تکبر و نافرمانیاش بااراده و اختیار خود این راه خلاف راشروع کرد، که منافاتی با رحمت الهی ندارد.
شیطان با آن که به ظاهر در صف موحدان بود و شش هزار سال عبادت کرد، ولی از ابتدا موحد ناب و مخلص نبود، بلکه کفر درونی و مستور داشت. گر چه به ظاهر در صف بندگان بود، لیکن در باطن و سیرت در زمره کافران قرار داشت.
جریان ابلیس نشان میدهد که تکبر و استکبار در برابر خداوند بزرگترین گناه است، زیرا کفر را در پی دارد. ترک یک سجده یا یک نماز گر چه معصیت کبیره است، ولی کفر آور نیست. آن چه کافر بودن کسی را به خوبی نشان میدهد این است که وقتی از او پرسش: شد چرا اطاعت نکردی؟
بگوید: گر چه خداوند دستور داد اما به نظر من نباید اطاعت کرد. استکبار ابلیس موجب رانده شدن دائمی وی از درگاه الهی شد.(3)
شیطان از عملی که انجام داد، هیچ گاه توبه نکرد، بلکه بر کفر و عصیان خود افزود و از خداوند مهلت خواست که بر عصیان و کفر خود ادامه دهد و انسانها را از راه خدا باز دارد.
پس اگر چه در ظاهر یک گناه کرد، اما هم بر گناه اصرار ورزید و هم خود را از خدا دور کرد و هیچ گاه با توبه به خداوند بازنگشت. گناه او با آگاهی و علم به عصیانگری در مقابل خداوند و دور شدن از رحمت او صورت گرفت، نه از روی جهل، پس با این عمل، خود را از رحمت خداوند دور کرد، به علم و آگاهی که از خدا دور میشود، آن را پسندید!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1 – نهج البلاغه، خطبه 192، (قامعه).
2 – حجر (15) آیه 34.
3 – جوادی آملی، تسنیم، ج 3، ص 5 – 302.
دلایل بسیاری بر وجود خداوند می توان اقامه کرد ، اما مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیستشناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمهای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنشهای این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشنتر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوقالعاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازندهای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیدهتر و عجیبتر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1)
سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.
برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
اگر منظور از تصوّر خدا آن است که خداوند را به شکل موجودی تصور کنیم، تصور و تصویر خداوند محال است، چون خداوند دارای صورتی قابل تصویر نیست. هر چه تصویری از او تصور کنیم، ساخته و پرداختذهن ما خواهد بود. امّا خداوند که خالق هستی است، نمیتواند مخلوق ذهن بشر باشد.
اگر منظور از تصور، شناخت خداوند است، پاسخ مثبت است و ما انسانها به اندازه گستره وجودی و سطح دانش خود میتوانیم علم به وجود خدا پیدا کنیم.
بدیهی است که خداوند چون موجودی نامتناهی است و ما موجودی متناهی و محدود هستیم، هرگز متناهی و محدود، احاطه کامل به وجود غیر متناهی و نامحدود پیدا نخواهد کرد و همواره شناخت ما ناقص خواهد بود، ولی این امر موجب نمیشود که بگوییم ما نمیتوانیم هیچ گونه شناختی از خدا داشته باشیم، زیرا از نظر دین، برخی درجات معرفت و خدا شناسی ممکن است، هر چند معرفت تام و احاطه کامل ممکن نیست.
ذات خداوند مشهود هیچ عارف و معلوم هیچ فیلسوفی واقع نمیشود.
هم عارفانِ واصل معترف به عجزند و نه تنها به قصور عبادی اعتراف کردهاند (ما عبدناک حق معرفتک)(1) بلکه به عجز عرفانی نیز اقرار دارند. (ما عرفناک حق معرفتک )(2)
هر موجودی به اندازه هستی خود توان شناخت خداوند را دارا است، بلکه بالفعل به او آگاه است، گر چه علم به علم نداشته و یا در تطبیق خطا کند، "معروفٌ عند و کلِّ جاهلٍ"(3)
بنابر این ذات حق تعالی برای هیچ کس قابل درک و فهم نیست، همان گونه که در خطبه اوّل نهج البلاغه این مطلب به تفصیل بیان شده است، بدین ترتیب هر تصوری از ذات نامتناهی الهی، ساخته ذهن انسان و مخلوق او است، نه خالق انسان و تمام جهان.
اما در عین حال انسان از راه پدیدههای عالم و از راه تفکر عقلانی به اوصاف الهی مانند علم و قدرت میتواند راه یابد. خداوند برای انسان مجهول مطلق نیست، اگر چه معلوم مطلق هم نخواهد بود:" لم یطلع العقول علی تحدید صفته و لم یحجبها عن واجب معرفته؛ عقول را به تعیین نمودن صفات الهی (درک تمام حقیقت آن) راه نیست، اما از مقدار لازم از معرفت نیز بیبهره نیست و مانعی برای آن وجود ندارد".
-----------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . مرآت العقول ، ج 8، ص 149.
2 . همان.
3 . التوحید، باب التوحید و نفی التشبیه، حدیث 15.
این پرسش، قرنها فکر بشر را به خود مشغول ساخته و آرا و عقاید بیشماری را نسبت به علت و منشأ جهان هستی به وجود آورده است.
در دنباله تمام فرضیههایی را که راجع به منشأ جهان هستی قابل تصور است، ذکر میکنیم تا معلوم شود که جهان، نیاز به خالق و آفریننده دارد.
هفت راه برای حل معمای هستی، قابل تصور میباشد:
1ـ جهان هستی ازلی است و نیازمند به علت نیست.
این فرضیه صحیح نیست، زیرا ازلی بودن جهان دو تصویر دارد:
أ) جهان هستی با همین صورتی که مشاهده میکنیم، از ازل بوده تا ابد، پایدار است.
ب) صورت فعلی جهان حادث است، ولی عناصر و موادی که از نظام را پدید آوردهاند، ازلی و ابدی هستند.
فرض اوّل قابل پذیرش نیست، زیرا اوّلاً هیچگونه دلیلی بر اثبات این نظریه وجود ندارد؛ ثانیاً با پیشرفت علوم، بطلان قطعی آن ثابت گردیده است.(1)
فرضیه دوم نیز خالی از اشکال نیست، زیرا اگر فرضیه ازلیت ماده را به عنوان یک اصل مسلّم قبول کنیم، تازه نتیجه این میشود که برای جهان هستی با صورت فعلی، یک علت ازل به نام "ماده" که حقیقتی بیشعور و ادراک است، قائل شدهایم. قائلان به ازلیت ماده و عدم خالق روی مبنای خود باید بپذیرند که قائل به خدایی بیشعور و ادراک برای جهان هستند. بالاخره هر اشکالی که مادیین راجع به ازلیت خدا دارند، در مورد ازلیت ماده نیز وارد میگردد.
بنابر این برای حل معمای هستی دو راه پیدا میشود: امر دائر میگردد بین این که قائل بشویم به خدایی با شعور و درک، یا خدایی بیشعور و ادراک، مانند ماده و در این صورت بدون تردید عقل ما را وادار به اقرار به خدایی با شعور میکند.
2ـ دومین راه برای حل معمای هستی آن است که بگوییم جهان با تمام قوانین پیچیده حاکم بر ون خود به خود و بدون علت پدید آمده است.
این نظریه نیز قابل پذیرش نیست، زیرا اگر پیدایش چیزی بدون سبب و علت، صحیح باشد، در همه وقت و تحت هر شرایطی، پیدایش حادثهای را میتوان انتظار داشت، به این معنا که عقلاً امکان داشته شخص بیسوادی بدون هیچ جهت، از بزرگترین فیلسوفهای جهان گردد. انکار قانون علیت، مساوی با انکار تمام نظامها و قوانین جهان است.(1)
3ـ جهان هستی نیازمند به علت است، ولی سلسله علل نامتناهی است، بنابر این نیازی به علت نخستین نیست.
از این نظریه پاسخهای فلسفی دقیقی داده شده که به بیانی ساده و گذرا آن را توضیح میدهیم:
هر یک از این علل نامتناهی چون در سر بند ذات خود، محتاج به دیگری است، بدون علت فوق، هستی ندارد، بنابر این چگونه میشود از اجتماعی یک سلسله اموری که فاقد هستی هستند، جهان هستی به وجود آید؟! این باور مانند آن است که کسی بگوید: از اجتماع بینهایت یک صفر، بزرگترین عددها و از اجتماع بینهایت نیستی، بزرگترین هستیها به وجود میآید!
بنابر این چارهای نیست که سلسله علتها باید به یک علت نخستین که در هستی نیازمند به علت دیگری نباشد برسد که آن خالق و خداوند است.
4ـ نظریه چهارم معتقد است که علت پیدایش جهان، خود آن است.
این نظریه نیز صحیح نیست، زیرا لازمه این فرض آن است که جهان پیش از وجود خویش وجود داشته باشد تا بتواند به خود هستی دهد.(1)
5ـ گروهی دیگر معتقدند که انرژیهای ازلی، پدید آورنده جهان ماده است.
این نظریه نیز مردود است، زیرا اوّلاً هیچگونه دلیلی بر ازلیت انرژیها وجود ندارد و این ادعایی بدون دلیل است.
دوم: بر فرض تسلیم، باز قائل به خدا و وجودی که همیشه بوده شدهایم، با این تفاوت که قائل به خدایی بی شعور ادراک شدهایم.
سوم: آیا این انرژیها، علم و قدرت بر آفرینش جهان دارند؟ اگر بگویند دارند، قائل به اصل خدا هستند و فقط در صفات او اشتباه نمودهاند اما اگر بگویند که علم و قدرت بر آفرینش ندارند و با این وصف موجوداتی در نهایت دقت و عظمت ساختهاند، دروغ بودن این سخن نیاز به توضیح ندارد.
گذشته از این که انرژیهای بی شعور و ادراک چگونه موجودات با شعور ساختهاند؟!
6ـ گروهی دیگر معتقد شدهاند که طبیعت، سازنده جهان هستی است.
این نظریه نیز توصیه منطقی ندارد، زیرا طبیعت موجود است یا معدوم؟
اگر معدوم است، عدم منشأ و وجود نمیتواند باشد؛ اگر موجود است،آیا مراد از آن جهان ماده است یا چیزی ما فوق جهان ماده؟
اگر مراد از طبیعت همین جهان ماده است که گفتیم، معقول نیست جهان، پدید آورنده خوش باشد. اگر مراد ما فوق جهان ماده است، آیا علم و قدرت بر آفرینش دارد یا نه؟
اگر علم و قدرت ندارد و با این وصف، جهانی در نهایت دقت و نظم آفرید، بطلانش روشن است. اگر علم و قدرت دارد، شما اسمش را طبیعت بگذار و ما خدا. بحثی در نامگذاری نداریم.
7ـ آفریننده جهان خدا است.
همین مطالبی که راجع به بطلان احتمالهای شش گانه گذشته بیان شد، دلائلی برای اثبات واقعیت داشتن فرضیه هفتم "لزوم علة العلل" و این که آفریدگار جهان خدا است، ذکر گردید. در مورد دلایلی اثبات وجود خالق میتوان گفت:
---------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1ـ اثبات وجود خالق، ص 18 ـ 19.
1ـ اصول فلسفه، ج 3، ص 76.
1ـ بحار الانوار، ج 3، ص 50.
بهتر است سوال را این جور طرح کنیم که آیا خدا می تواند مثل خودرا خلق کندزیرا ساختن خود معنا ندارد بلکه باید سوال کرد که آیا خدا قادر به ساخت موجودی مثل خود هست یا نه؟
در جواب این سؤال، باید به چند نکته توجه داشت:
الف) قدرت الهى بىنهایت است و حدى براى آن نمىتوان فرض کرد.
ب) همیشه قدرت به امر ممکن تعلق مىگیرد یعنى، هرکارى که امکان انجام آن باشد متعلق قدرت است.
ج) وجود شریک براى خداى سبحان محال ذاتى است.
محال بر دو نوع است: عادى و ذاتى.
1) محال عادى، یعنى آن که ممکن است انجام بگیرد ولى به طور خارقالعاده و از عهده افراد عادى و علتهاى معمولى خارج است نظیر معجزههاى پیامبران مثلاً اژدها شدن عصا محال عادى است یعنى، از طریق علتهاى مأنوس امکان ندارد و نیز از عهده افراد عادى خارج است ولى کارى است ممکن که با علل غیرعادى (خارقالعاده) و توسط حضرت موسى (ع) انجام گرفت.
2) محال ذاتى، آن است که اصل فرض آن در ذهن دچار تناقض است مثلاً در جاى خود ثابت شده است که شریک براى خدا غیرممکن است و وقتى غیرممکن شد، فرض این که «آیا خداوند مىتواند براى خود شریک بیافریند» دچار تناقض است چون «شریک خدا» امکان وجود ندارد، درحالى که سؤال مىشود آیا مىتواند.؟ توجه داشته باشید که لفظ «مىتواند» در جایى به کار مىرود که امکان انجام آن کار محرز باشد. بنابراین با وصف این که «شریک بارى تعالى» غیرممکن است، لازم مىآید که ممکن باشد چون از یک طرف فرض، این است که شریک بارى غیر ممکن است. از طرف دیگر چون لفظ «مىتواند» را به کار بردهایم، باید ممکن باشد. سپس در عین امکان شریک عدم امکان آن و در عین عدم امکان شریک، امکان آن لازم مىآید و این تناقض است و با این بیان جایى براى طرح سؤال مذکور باقى نمىماند.
آری خداوند وجود دارد، زیرا همة ما میدانیم که جهان وجود دارد. پس جهان خدایی دارد که آن را آفریده است .
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
ولی ما در این جا به توضیح دلیلی که در بالا اشاره شد میپردازیم ، و آن عبارت از "اصل علیت" است.
اصل علیت مورد پذیرش همة متفکران جهان است و هیچکس یافت نمیشود که آن را منکر باشد و میگوید: هیچ پدیدهای خود به خود و بدون علت بهوجود نمیآید. از این رو در جهان هستی هر حادثهای که رخ دهد ، فورا از علت آن جستجو میکنیم . اگر ساختمان جدیدی را ببینیم، یقین پیدا میکنیم دارای مهندس و بنا و کارگردانی بوده و در اثر کار و کوشش آنان ساختمان درست شده است . هرگز احتمال نمیدهیم که خود به خود و بدون علت بهوجود آمده باشد . اگر قلم و کاغذ سفیدی روی میز مطالعه مان گذاشتیم و از اتاق بیرون رفتیم ، بعد از برگشتن دیدیم کاغذ سیاه شده و خط هایی در آن نوشته شده است، اطمینان پیدا میکنیم که در غیاب ما کسی رفته و با آن قلم آن خطها را نوشته است . اگر کسی بگوید: قلم خود به خود حرکت نموده و آن خطها را نوشته است ، به حرف ان میخندیم و گفته اش را غیر عاقلانه می شماریم.
اگر ساعت شما از کار افتاد ، شک ندارید که خراب شدن ساعت بی علت نیست . چنان که حرکت عقربه های آن بی علت نبود. میدانی که کار کردنش محتاج به علت است . اگر به هنگام باز شدن مدرسهها با کیف تازه وارد کلاس درس شوید و در زنگ تفریح از اتاق خارج شوید و موقع بازگشت به کلاس ببینید کیفتان پاره شده و کتابها و لوازم التحریر در کف اتاق پراکنده شده است ، آیا احتمال میدهید کیف خود به خود پاره شده باشد و کتابها و سای اشیا خود به خود در کف اتاق پراکنده شده باشد ؟ بلا فاصله با عجلة تمام دنبال کسی میگردید که این بلا را به سر شما آورده است . اگر پدر و مادر شما فرضا بی سواد هم باشند، وقتی به هنگام بازگشت شما کیفتان را پاره پاره دیدند ، فورا از علت حادثه سؤال نمیکنند؟
آیا اگر شما دیرتر از زمان مقرر وارد مدرسه شوید، از شما سؤال نمیکنند : چرا امروز دیر کردی؟ مسلما سؤال میکنند . شما که سالم هستید، یکدفعه ببینید عضوی از بدن درد میکند، آیا احتمال میدهید عضو سالم بدون علتی به درد آمده باشد؟ وقتی پاسخ ما به دست شما رسید ، احتمال میدهید این پاسخ خود به خود و بدون نویسنده نوشته شده و خود به خود به خانة شماارسال شده است؟
آیا شما تا به حال احتمال دادهاید لوازمی که در منزل دارید مانند: فرش، یخچال، تلویزیون، رادیو، استکان ، بشقاب و . . . بدون تولید کننده و سازنده بهوجود آمده باشند؟ به یقین هرگز چنین احتمال هایی ندادهاید و هیچ عاقلی چنین احتمال نمیدهد.
اکنون آیا احتمال میدهید جهان پهناور هستی ، خالق و آفریننده ای نداشده باشد و خود به خود پیدا شده باشد؟ نه، هر گز چنین امری امکان ندارد . این دنیای عظیم ، این زمین ، این دریاهای وسیع ، این همه ستارگان و خورشیدها ، این همه حیوانات شگفتانگیز ،این درختان و نباتان گوناگون و زیبا، خدا دارد که آن را آفریده و محال است که خود به خود بهوجود آمده باشد.1
همین دلیل ساده بود که ذهن کنجکاو دکتر "آیوی" را در کودکی به سوی خدا هدایت کرد.
دکتر "اندرو کانوی آیوی" میگوید:"من وقتی سه ساله بودم ، مانند تمام کودکان همسالم ، از پدر و مادر خود میپرسیدم که : آفریدگار من کیست؟ و این دنیا ، و گاوها و مرغان را که آفریده است؟ رفتهرفته مغزم توسعه یافت و حقایق زندگی و تجارب روزمره در مغزم ، فعل و انفعالاتی به عمل آوردند و سرانجام هوش و ذکای سادة من به این نتیجه رسید که : هیچ ماشینی نمیتواند بدون سازنده باشد . من از مشاهدة موجودیت خودم و مرغان و گاوها نتیجه رسید که : هیچ ماشینی نمیتواند بدون سازنده باشد. من از مشاهدة موجودیت خودم و مرغان و گاوها نتیجه گرفتم که من و مرغ و گاو نمیتوانیم بدون داشت علتی کافی و خالقی قادر بهوجود آمده باشیم".2
بنابر این انسان با مشاهدة هستی خود و وجود عالَم، بهوجود خدا ، به عنوان آفرینندة جهان پی میبرد .
ضمن آرزوی موفقیت برای شما برادر ارجمند توصیه میشود افزون بر دو کتابی که در پاورقی ذکر کردیم ، کتاب "در جستجوی خدا" اثر آیت الله ناصر مکارم شیرازی، وکتاب"جهان آفرین" نوشتة آیت الله حسین نوری را مطالعه فرمایید.
پاورقی:
1) ابراهیم امینی ، همه باید بدانند، ص 17.
2) محمد محمدی ری شهری ، بهترین راه شناخت خدا، ص 69.
ضرورت وجود خدا، چیزی نیست که تنها ادیان از آن سخن گویند، بلکه مسئلهای واقعی و حقیقی است که بشر به عقل و فطرت خود آن رادرک میکند. آنچه ادیان در این زمینه ارائه دادهاند، تأیید عقل و ارائه بینش حقیقی و کامل درباره مبدأ جهان و صفات والای او، نیز جلوگیری از انحراف انسانها از مسیری که در پیش دارند است. بینش انسانها در مورد جهان، هدف و مبدأ خلقت و مختلف بوده است. آنان که عقلانی فکر کرده و به تأمل و تعقل درباره خلقت پرداخته، یقین یافتهاند که جهان آفرینش بدون خالق آگاه و توانمند نبوده، خالق نیز جهان را به عبث و بیهوده نیافریده، بلکه غایتی ارزشمند دارد و آن هدف در دنیا محقق نمیشود، پس قطعاً معادی هم وجود دارد که غایت خلقت در آن است. با تأمل دریافتهاند که خالق جهان باید آگاه، توانمند، برتر از زمان و مکان باشد، همچنان که با فطرت خود نیز این حقایق را درک و تصدیق کردهاند.
ادیان تصحیح کنندة کجروی و انحرافات فکری بشر بوده، ضمن تأیید مطالب بالا اطلاعات دقیقتری از مبدأ و معاد ارائه داده، راه به سعادت رسیدن را به بشر نمایاندهاند.
در مقابل عاقلان و متدینان، جاهلان و سرکشان، از روی جهالت یا لجورزی خدا را انکار کرده، جهان را رها و بی مقصد و بی برنامه پنداشتهاند و بشر نیز به دنبال آن، آزاد و رها تصور شده است! اینان که مادّی و ملحد نام گرفتهاند، عقل و استدلال را کنار گذاردهاند و گر نه اثبات خدا و معتقد شدن به او اولین دستور عقل میباشد، از این رو در آخرت منکران خدا میگویند: "لو کنّا نعقل أو نسمع ما کنّا فی أصحاب السعیر(1)؛ اگر عقل میداشتیم و تعقل میکردیم یا به حرف پیامبران گوش میدادیم، از اصحاب آتش نبودیم". ضرورت وجود خدا با کمترین تأمل عقلی ثابت میشود اما بدون اعتقاد به خدا ما در گرداب خلایی عظیم گرفتار خواهیم شد. بی هدفی و سردرگمی آسایش ما را خواهد گرفت و پوچی، ما را به سوی خودکشی سوق میدهد.
بدون اعتقاد به خدا و معاد، زندگی معنایی ندارد و تمام سرعت انسان به پوچی میرسد، تا جایی که گاهی چاره کار و راه نجات خود از تنهایی، بی پناهی و سردر گمی را خودکشی خواهد یافت و خداوند فرموده است: "آن کسی که از یاد من غفلت کند، زندگی سختی خواهد داشت و در روز قیامت نیز کور محشور میگردد. میگوید: چرا مرا کور محشور کردی، در حالی که چشم داشتم؟! خطاب میآید که: آیات و نشانههای ما به سوی تو آمد (در جان و دل و نیز به وسیله پیامبران) و تو آنها را فراموش کرده و غفلت کردی، و امروز نیز فراموش شدهای(2) (همان حقیقت برایت تجسم یافت، تجسم کوری در دنیا)".
-----------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1ـ ملک (67) آیه 10.
2ـ طه (20) آیه 124.
در این جهت تردید نیست که خداوند متعال به تمام جهان هستی احاطه دارد. غیب و شهود نسبت به او یکسان است. این زمان و آن زمان، این مکان و آن مکان ندارد، چون وجودش غیر محدود و برتر از زمان و مکان است و چیزی از او غایب نیست. همان طور که به جهان شهود احاطه دارد، به جهان غیب نیز احاطه دارد. امّا باید دید آیا غیر از خدا کسی می تواند علم به غیب پیدا کند؟ آیا تنها خدا است که به جهان غیب احاطه دارد یا بشر هم می تواند با آن جهان نادیدنی تماس بگیرد؟
بعضی گفتهاند: علم به غیب مخصوص خدا است و از دیگری حتی پیامبران ساخته نیست و دلیل آنان آیه "و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الاّ هو".(1) و نظائر آن است.
این مطلب را قبول می کنیم که غیب مطلق و بالذات از مختصّات خدا است. او است که وجودش غیر محدود است و چیزی از او غایب نیست و بالذات بر جهان غیب احاطه دارد و در علومش احتیاجی به غیر ندارد. پیامبران گرچه از دیگران کامل ترند، لیکن به هر حال وجودشان محدود به زمان و مکان است.
بنابراین پیامبران به غیب مطلق دسترسی ندارند، لیکن چنان نیست که ارتباط با جهان غیب به طور کلّی برای بشر محال باشد، بلکه خدایی که مالک غیب و شهود است، می تواند بعض افراد لایق را با آن جهان ارتباط دهد و دری از غیب را برایشان بگشاید و حقایقی را بر آینه صاف وجودشان افاضه و اشراق کند. قرآن کریم نه تنها این گونه علم غیب را از پیغمبران نفی نکرده، بلکه اثبات کرده است: "عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه أحداً إلاّ من ارتضی من رسول فانّه یسلک من بین یدیه و من خلفه رصداً؛(2) دانای غیب خدا است. پس هیچ کس را از غیب خویش مطلع نخواهد کرد مگر فرد برگزیده را مانند پمیر در جلو رو و پشت سرش نگهبانها می آورد".
چنان که ملاحظه می فرمایید در آیه مذکور می فرماید خدا عالم به غیب است و هیچ کس را بر غیبش مطلع نمیکند مگر افراد برگزیده مانند رسول را، معلوم می شود رسول استثنا شده است. او می تواند با تأییدات الهی با جهان غیب مرتبط گردد.
در بعضی از آیات می فرماید: ما اخبار غیب را در اختیار پیغمبر قرار می دهیم، مثلاً فرموده: "ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک؛(3) این اخبار غیبی است که به تو وحی میکنیم".
از این قبیل آیات استفاده می شود خداوند متعال پارهای از حقایق و مطالب غیبی را به وسیله وحی بر پیغمبران نازل می کند. به طور کلّی باید گفت: در این جهت تردید نیست که بر پیغمبران وحی می شود. وحی عبارت است از یک نوع ارتباط مخصوص و تماس مرموز و خارق العاده به واسطه افاضات پروردگار حکیم. دری از غیب به روی پیغمبر باز می شود و پرتوی از عالم نورانی بر گوهر تابناک قلب او می تابد و به وسیله چشم باطن گوشهای از جهان را مشاهده می کند. ناگفته نماند که گرچه پیغمبران می توانند با جهان غیب تماس بگیرند، ولی به غیب مطلق و نامحدود دسترسی ندارند و بیش از ظرفیت محدودی وجودی خودشان نمیتوانند از آن عالم نامحدود استفاده کنند. به علاوه در این مقدار از علم غیب هم استقلال ندارند و علومشان بالذات نیست، بلکه به تأییدات و افاضات پروردگار جهان نیازمندند.
غیر از انبیاءو امامان ؛ اولیای خدا نیز به وسیله الهامات الهی از غیب بهرهمند می شوند و لیکن الهام آنان از سنخ وحی نیست. حقایقی ازجهان غیب در قلبش القا می شود و روز به روز بلکه ساعت به ساعت بر علمش اضافه می شود. امام باقر(ع) می فرماید: "مقدار علم پیامبر(ص) را از حضرت علی(ع) سؤال کردند. فرمود: پیامبر(ص) علم جمیع پیامبران را می دانست واز حوادث گذشته و آینده اطلاع داشت. به خدایی که جانم در دست او است سوگند! من همه علوم پیامبر را می دانم و از گذشته و آینده تا قیامت اطلاع دارم".(4)
امام صادق(ع) فرمود: "به خدا سوگند! من از موجودات آسمان و زمین و بهشت و دوزخ اطلاع دارم. حوادث گذشته و آینده را می دانم و همه اینها را از کتاب خدا فهمیدهام".(5)
ابوبکر حضرمی می گوید: حضرت صادق(ع) فرمود: ای ابابکر! چیزی از شهر شما بر من مخفی نیست.(6)
نمونه هایی از اخبار غیبی امیرالمؤمنین(ع) و دیگر ائمه(ع) در کتابهای معتبر و در زیارات آمده است که ذکر یک یک آنها از حوصله این مقاله بیرون است.(7)
پی نوشتها:
1. انعام (6) آیه 59.
2. جن (72) آیه .
3. آل عمران (3) آیه 44.
4. بحارالانوار، ج 26، ص 110.
5. همان، ص 111.
6. همان، ص 136.
7. ابراهیم امینی، بررسی مسائل کلّی امامت، ص 284، با تلخیص
این سؤال داراى ابعاد گوناگونى است که به شرح زیر به آنها اشاره مىشود:
1- معناى نور: «نور» عبارت است از آنچه که در ذات و کون و خود، ظاهر و روشن باشد، و از نظر اثر بیرونى هم، مظهر و روشن کننده غیر خود باشد. این مفهوم مصادیق گوناگونى دارد که در شدّت و ضعف صدق مفاد آن بر آنها، متفاوت مىشوند مثلاً مىتوان بر خورشید، اطلاق نور کرد و بر یک لامپ روشن نیز مىتوان اطلاق نور کرد زیرا هم خورشید و هم لامپ، در ذات و گوهر خود ظاهر و روشن بوده و هم روشنکننده غیر خود مىباشند ولى روشنى و روشنگرى خورشید کجا و روشنى و روشنگرى لامپ کوچک کجا؟ گفتنى است هر چه که در ذات خود، ظاهر و روشن است و هر چیزى را ظاهر و روشن مىسازد- ولو این که روشنگر یک مجهول، سؤال، راه معنوى و بازنمودن یک حقیقت باشد نور است و بر آن نور اطلاق مىشود. به همین دلیل گفته مىشود: علم نور است، زیرا هم در ذات خود ظاهر است و هم در پرتو علم است که مىتوان بسیارى از راهها را شناخت و مجهولات را کشف کرد، چرا که علم روشنگر نیز هست. بنابراین، نباید پنداشت که واژه «نور»، تنها بر امور حسّى و چیزى که داراى فوتونهاى به خصوصى است و در علم فیزیک از کم و کیف آن بحث مىشود، اطلاق مىگردد، بلکه این تنها یکى از مصادیق بارز و روشن این واژه است.
با توجه به این توضیح، مىتوان بر «وجود» نیز «نور» اطلاق کرد زیرا وجود در ذات خود امرى ظاهر و روشن بوده و با تعلق «وجود» به اشیا، آنها نیز ظاهرگرى و روشنگرى مىکنند.
به هر حال، نور هم بر نور حسّى، اطلاق مىشود و هم بر نور فراحسى و چه بسا که نور حسّى، از نور غیبى فروغ و نور مىگیرد.
نور حق بر نور حسّ راکب شود آن گهى جان سوى حق راغب شود
سوى حسى رو که نورش راکب است حس را آن نور نیکو صاحب است
نور حس را نور حق تزیین بود معنى نور على نور این بود
نور حسى مىکشد سوى ثرى نور حقش مىبرد سوى على
زآن که محسوسات دونتر عالمى است نور حق دریا و حس چون شبنمى است(1) 2.
حضرت حق عین نور مطلق است: «نور» یکى از اسماى حسناى الهى است(2) چرا که ظهور و روشنى هر چه در هستى است از او است،(3).
هستى که به ذات خود هویداست چو نور ذرات مکوّنات ازو یافت ظهور
هر چه که از فروغ او افتد دور در ظلمت نیستى بماند مستور
روشن است که اسما و صفات خداوند، صرف و خالِص هر کمال وجودى است و استعمال آن واژه در مورد خدا، به نحو حقیقت است نه مجاز، اما غیر خداوند، چون دات آنان به عرض وجود او موجود است، صفاتشان نیز همینگونه است. بنابراین همه صفات وجودى حقیقى و خالى از نقص، منحصراً از آن خداوند سبحان است و تمام اوصاف دیگران، بالعرض به آنها نسبت داده مىشود. از این رو، اطلاق واژه نور بر خداوند متعالى، اولى و اقدم است بر اطلاق آن بر غیر او زیرا جمیع انوار از اوست و قوام همه نورهاى دیگر به او است.(4)
همه عالم به نور اوست پیدا کجا او گردد از عالم هویدا
نگنجد نور ذات اندر مظاهر که سبحان جلالش هست قاهر
در آن موضع که نور حق دلیلست چه جاى گفت و گوى جبرئیلست
چه نور او ملک را پر بسوزد خود را جمله پا و سر بسوزد(5)
قرآن نیز خداوند متعال را به نور توصیف فرموده است: اَللَّهُ نُورُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ(6) و خالق نور ظاهرى و باطنى را او دانسته است(7). به گفته محىالدین ابن عربى، وجود مطلق (خداوند متعال) نور حقیقى است زیرا همه موجودات به هستى او هست شدهاند.(8)
اى همه هستى ز تو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده
هستى تو صورت پیوند نه تو به کس و کس به تو مانند نه
آنچه تغیّر نپذیرد تویى وآن که نمرده است و نمیرد تویى
ما همه فانى و بقا بس تو است ملک تعالى و تقدس توراست(9)
پس وجود نور مطلق (خداوند متعال) یک اصل و ضرورت است زیرا در پرتو وجود او است که ما هستیم و در ظلّ نور است که ما بقا و استمرار در وجود داریم. در عنایت نور او است که نور حسّى در عالم پرتوافکن گشته و براى زندگى مادى انسان، یک نیاز اساسى شده است. با تجلّى آن نور مطلق در هستى است که انسانهاى کامل، هدایتگر بشریت گشتهاند و.(10). باید توجه داشت که نور مطلق و حقیقى از دسترس اوهام و خیال بسیار دور است.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
(1) (مثنوى، دفتر 2، ابیات 1290 و 1292- 1295)
( 2) (التوحید، ابىجعفر، الصدوق، تصحیح، ص 194 و 195، باب اسماء الله تعالى، ح 8)
(3) (رسائل توحیدى، علامه سیدمحمدحسین طباطبایى، ص 65)
(4) (کشفالاسرار، میبدى، صص 542- 547 رسائل توحیدى، همان، صص 56- 61 ولایتنامه، علامه طباطبائى، صص 103- 104)
(5) (شیخ محمود شبسترى، گلشن راز)
(6) (نور، آیه 35)
(7) (نبأ، آیه 13 زمر، آیه 23 یونس، آیه 5 نوح، آیه 16 انعام، آیه 1)
(8) (به نقل از: رساله الانوار، شریفالدین محمد نیمدهى، ص 134)
(9) (حکیم نظامى گنجوى)
(10) (نک: نورالبراهین فى شرح توحیدالصدوق، سیدنعمةالله موسوى جزایرى، ج 1، صص 395- 397)
خدا جویی و خداشناسی یکی از مسایل فطری بشر است؛ یعنی کشش به سوی شناخت خداوند یکی از احساسات ذاتی و درونی است و نیاز به استدلال ندارد. همان گونه حس زیبایی نیاز به استدلال ندارد. هنگامی که یک منظرة بسیار زیبای طبیعی، یا یک گل بسیار خوش رنگ و خوش بو را می بینیم، جاذبة نیرومندی از درون خود نسبت به آن احساس می کنیم که نام آن را عشق به زیبایی می نهیم و هیچ گونه نیازی به استدلال در این جا نمی بینیم. خداشناسی نیز همین طور است و یک کشش و جاذبة فطری است. به همین دلیل هیچ قوم و ملتی را نه در امروز و نه در گذشتة تاریخ مشاهده نمی کنیم که نوعی از عقاید مذهبی بر فکر و روح آن ها حکم فرما نباشد. به همین خاطر است که قرآن روی بت پرستی و شرک تکیه کرده است،نه اثبات وجود خدا، چرا که این موضوع در اعماق سرشت هر کس نهفته است. معمولاً بچه ها با اندک توضیح والدین شان در مورد خداشناسی قانع می شوند، گرچه پدر و مادرشان بی سواد باشند و با زبان سادةخودشان توضیح داده باشند.
با این حال بچه ها از نظر سن و استعداد و محیط زندگی در یک سطح نیستند، از این رو لازم است والدین و مربیان با منظور داشتن این شرایط، پاسخ گوی کودکان خود در بارة خداشناسی باشند، با زبانی که آن ها را قانع کنند. شاید تبیین برهان علیت با بیان مثال، راه روشنی برای کودکان باشد. بدین صورت: این جهان خدایی دارد که آن را آفریده و اداره می کند، چون هیچ پدیده ای خود به خود و بدون علت به وجود نمی آید. مثلاً اگر ساختمان جدیدی را ببینیم، یقین پیدا می کنیم دارای مهندس و بنّا و کارگرانی بوده و در اثر کار و کوشش آنان ساختمان درست شده است. هرگز احتمال نمی دهیم وخود به خود و بدون علت به وجود آمده باشد.
کودکان وقتی حادثة جدیدی اتفاق بیفتد، از علت آن سؤال می کنند و برای هر چیز تازه ای دنبال چرایی هستند. در هر روز ده ها یا صدها "چرا" از زبانشان بیرون می آید. این نشان می دهد کودکان به خوبی قانون علیت را با فطرتشان دریافته اند.
اگر قلم و کاغذ سفیدی روی میز تحریرمان گذاشتیم و از اتاق بیرون رفتیم، بعد از برگشتن دیدیم کاغذ سیاه شده و خط هایی در آن نگاشته شده است، اطمینان پیدا می کنیم که درغیاب ما کسی سر میز رفته و با قلم، آن خط ها را نوشته است و اگر شخصی بگوید: قلم خود به خود حرکت نموده و آن خط ها را نوشته است، به حرف او می خندیم و گفته اش را غیر عاقلانه می شماریم.
اگر تابلویی را مشاهده کنیم که نقشه های زیبا وعکس ها و منظره های جالبش بینندگان را شیفته می کند، خواهم گفت که هنرمند خوش ذوق و با سلیقه ای در آن کار کرده و به واسطة هوشیاری و هنرمندی و بازوی توانای او است که یک صفحة بی ارزش به یک اثر گران مایه و ارزنده تبدیل شده است. اگر ساعت شما از کار افتاده شک ندارید که خراب شدن ساعت بی علت نیست، چنان که حرکت کردن عقربه های آن هم بی علت نبود، و می دانید که از کار افتادنش نیز بی علت نیست. اگر بچه ای از بیرون بیاید و در دوچرخه یا اسباب بازی خود تغییری ببیند، مسلّماً دنبال علتش می گردد. به کودک گفته می شود: همان گونه که هیچ پدیده ای بدون علت و آفریننده به وجود نمی آید، جهان آفرینش نیز نمی تواند بدون آفریننده باشد و آفرینندة آن خداوند است.(1)
برای توجیه کودکان می توان از مثال استفاده کرد، ضمن بیان این که خداوند شبیه هیچ چیز نیست و مثال فقط برای نزدیک کردن به ذهن است. بهتر است که در صورت امکان از شعرهایی که در مورد خداوند سروده شده بهره گرفت.(2)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 ابراهیم امینی، همه باید بدانند، ص 17.
2 احمد احمدی بیرجندی، شعر در زندگی، ص 160
اگر کسی خدا را از طریق غیر از اسلام بشناسد، کافر نمی شود، ولی بحث در صحیح بودن این فرض است که آیا می توان طبق آموزه های ادیان تحریف شده ، خدای واقعی را شناخت ؟
امروزه مهم ترین ادیان مطرح جهان مسیحیت و یهودیت است. این ادیان خدایی را در کتاب های مقدس ارائه داده اند که دست کمی از مخلوقات عاجز و ناتوان ندارد! عده ای خدا را در بالای آسمان ها و برفراز ابرها جستجو می کنند و به این ترتیب، مکان که از خواص جسم است، برای او قائلند!
یهودی ها و مسیحی ها او را از آسمان هم فرود آورده و گاهی او را در باغ "عدن" جای می دهند که همراه نسیم صبحگاهی درخیابان های ظریف و زیبا و با صفای این باغ تاریخی خرامان خرامان گردش می کند.(1)
گاهی هم او را در "بلوطستان ممری" ظاهر می سازند که به اتفاق دو نفر (یا خداوندان سه گانه) بر در خیمه ابراهیم حاضر می شود و بنا به تقاضای بنده اش ابراهیم فرود می آید.
ابراهیم قدری آب آورده و پایش را شستشو می دهد و غذای چرب و نرم و لذیذ و مفصلی که مرکّب از شیر و کره و گوشت گوساله و نان است، تناول می کند و زیر سایه درخت می آرمد.(2)
گاهی او را در سرزمین فنوئیل نازل کرده و به جنگ با یعقوب می فرستند. قابل توجه این که خداوند هر چه می کوشد بر یعقوب قهرمان پیروز شود، نمی تواند و با خواهش و تمنا و مهارت مخصوص ، خود را از چنگ یعقوب نجات می دهد.(3)
چنان که ملاحظه می کنید خداشناسی از دیدگاه یهودیت و مسیحیت تمام عوارض مادی و جسمانی را بدون استثنا از خورد و خوراک و خستگی و شست و شوی پا دارد! بدیهی است چنین خداشناسی نمی تواند شناخت کاملی از خدا باشد.
آموزه های این دو دین الهی بر اثر گذشت زمان و افتادن به دست افراد نادان و بی اطلاع آن چنان با موهومات و خرافات آمیخته شده که چهره واقعی آن را به کلی دگرگون ساخته و خدایی شبیه انسان درست شده است، با همه ضعف و نقص ها و نیازها.
بنابراین خدایی که این ادیان معرفی می کنند، هم جسم است، هم مکان دارد، دست و پا و چشم و گوش دارد و مانند ما می خورد و می خوابد و راه می رود ، نیز حسد و ترس و وحشت دارد، گاهی پیروز است و گاهی شکست می خورد، گاهی خوشحال به نظر می رسد و گاهی عصبانی است، گاهی خسته می شود و گاهی سرنشاط است ، گاهی غافلگیر می شود و تصمیم می گیرد برای آینده احتیاط های لازم را انجام دهد.!
در این زمینه می توانید تورات، سِفر پیدایش مراجعه کنید.
اما از نظر قرآن و آموزه های اسلام، خداوند مکان و محل ندارد، بلکه همه جا هست "و هو الله فی السموات و فی الارض"(4) و به هر طرف رو کنیم، خداوند در آن جا هست: "اینما تولّوا فثم وجه الله".(5) در همه جا با ما هست: "هو معکم اینما کنتم".(6) به ما از خود ما نزدیک تر است: "و نحن اقرب الیه من حبل الورید".(7) و این معبود حقیقی در همه جا است: "و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله".(8) با هیچ چشمی دیده نمی شود، ولی همه را می بیند: "لا تدرکه الأبصار و هو یدرک الابصار".(9) نه پدر دارد و نه فرزند: "لم یلد و لم یولد".(10) همه کار در برابر اراده و قدرت او آسان است (11) و هیچ موضوعی در سر تا سر سرزمین و آسمان ها بر او مخفی نیست.(12)
با این بیان معلوم شد که از طریق دینی غیر از اسلام نمی توان خدا را کاملاً شناخت، زیرا آن ادیان، تحریف شده هستند و با آموزه های بشری مخلوط شده اند و تصویری انسان گونه و بشری از خدا ارائه می دهند.
بدیهی است قبل از این که دین خاصی را پذیرا باشیم، باید اصل وجود خدا را با دلایل عقلی یا عرفانی بپذیریم ، آن گاه برای تقویت ادله خداشناسی می توان از آموزه های دین خاص کمک گرفت، ولی برخی از آموزه های ادیانی غیر از اسلام ، خدایی که ارائه می دهند، شرک آمیز و چه بسا موجب کفر معتقدان آن باشد، مثل اعتقاد به تتلیث و تجسیم که در آموزه های یهودیت و مسیحیت مطرح است.
پی نوشت ها:
1 - تورات، سفر پیدایش ، باب سوم، آیه 8 تا 11، ص 48، به نقل از مکارم شیرازی، خدا را چگونه بشناسیم ، ص 68 .
2 - همان ، باب هیجدهم ، آیه 1 تا 9 ، ص 22.
3 - باب سی و دوم، آیه 24 تا 32 ، ص 50 ، چاپ لندن ، 1932 م.
4 - انعام (6) ، آیه 3.
5 - بقره، (2) ایه 115.
6 - حدید (57) ایه 4.
7 - ق (50) ایه 16.
8 - زخرف (43) آیه 84.
9 - انعام (6) آیه 103.
10 - توحید (112) آیه 3.
11 - فاطر (35) آیه 44.
12 - یونس (10) آیه 61.
هر موجود با شعوری در کارهای ارادی خویش هدفی را دنبال می کند، مثلاً انسان غذا می خورد تا سیر شود، آب می نوشد تا سیراب گردد، از درماندگان دستگیری می کند تا نامش به نیکی یاد شود و یا به پاداش الهی نایل گردد و... .
هدف خداوند از خلقت جهان آفرینش، به ویژه انسان چیست؟
آیا خدا مانند ما به خاطر سود خویش و یا به جهت گریز از زیان و خطر، کاری را انجام می دهد؟
قبل از پاسخ به این امر می پردازیم که هدف در کارهای ارادی موجود با شعور به چه معنا است؟
هدف داشتن به یکی از این سه معنا است:
1. سودطلبی و جلوگیری از زیان: انسان در خود نیازها و کمبودهایی می بیند که انگیزه می شوند تا فعالیت کند و نقیصهها و خواستهها را برطرف نماید.
2. سود رساندن به دیگران: بدین گونه که انسان در انجام کاری نخست هدفش سود رساندن به دیگران باشد، ولی در حقیقت هدف از آن کار تکامل معنوی و آرامش درونی خودش است، مثلاً پدری که برای پرورش و آموزش فرزندش، خود را در رنج و زحمت قرار می دهد و می گوید که هدفی جز نفع فرزند ندارم. در حقیقت هدفش این است که فرزندی نمونه داشته باشد. وی به خوبی می داند که داشتن فرزند خوب، از بزرگترین افتخارات و عالیترین کمالات است. در این گونه اهداف نیز انسان هدفش تکامل خویشتن است، ولی برای رسیدن به هدف خود به تکامل دیگری می پردازد.
3. انجام دهنده کار منافع خودش را در نظر نگیرد، بلکه تنها به خاطر نفع رساندن به دیگری، کاری را انجام دهد، شبیه مادری که خود را فراموش می کند و به فرزند خویش عشق می ورزد و همانند پروانه می سوزد و پرواز می کند. وی به مصلحت خویش نمیپردازد. نمونه دیگری که شبیه این مورد است، انسان شیفتهای است که در بندگی وعبادت خدا از یاد خود غافل می شود، به گونهای که حضرت علی(ع) فرمود: "الهی ما عبدتک خوفاً من نارک ولا طمعاً فی جنتک و لکن وجدتک اهلاً للعبادة فعبدتک؛ خداوندا! عبادت من نه به جهت ترس از آتش تو است و نه طمع در بهشتت، بلکه به جهت این است که تو را شایسته عبادت یافتم". در این هدف خود و نفع شخصی منظور نیست، بلکه خویش را فراموش می کند.
حال با توجه به این سه نوع هدف بنگریم که خداوند در آفرینش انسان و جهان کدام یک از این سه نوع هدف را دنبال می کند؟. قطعاً از نوع اوّل و دوّم نیست، چون خداوند بی نیاز است. وقتی خدا را آن چنان شناختیم ودانستیم از اینکه خداوند وجودی است که از هر جهت بی نهایت و غنی است و هیچ گونه نقص و ن