در این بخش تمامی پرسش ها و پاسخ های سایت را مشاهده می کنید.
در این قسمت دسته های زیر قابل مطالعه است.
دراین قسمت پرسش ها و پاسخ های کلی در مورد قران مطرح می شود.
قرآن وحی نامه اعجاز آمیز الهی است که به زبان عربی، به عین الفاظ توسّط فرشته وحی ، جبرئیل امین، از جانب خداوند و از لوح محفوظ، بر قلب و زبان پیامبر اسلام(ص) نازل شده است . این نزول هم اجمالاً یکباره و هم تفصیلاً در مدّت بیست و سه سال صورت گرفته است و حضرت محمد (ص) آن را بر گروهی از اصحاب خود خوانده و کاتبان وحی (از میان اصحاب) آن را با نظارت مستقیم و مستمر حضرت(ص) نوشته اند و حافظان بسیار هم از میان اصحاب آن را حفظ و به تواتر نقل کردهاند".
قرآن کتاب انسان سازی است که به منظور هدایت، تأمین سعادت دنیا و آخرت و فراخوانی انسان ها به عبودیت و بندگی خدا نازل شده است. در این کتاب همه چیزهایی که مورد نیاز انسان در هدایت وی می باشد، بیان شده است: "ولا رطب و لا یابس إلاّ فی کتاب مبین". از سوی دیگر قرآن اختصاص به زمان و مکان نداشته و برای همه زمان ها و انسان ها آمده است. امام صادق(ع) فرمود: "خدا قرآن را برای یک زمان و یک مردم قرار نداد، بلکه در هر زمانی جدید و نزد هر ملّتی تا روز قیامت تازه است".
قرآن به دلیل این که کتاب جامعی است،به مباحث دنیا و آخرت پرداخته است؛ زیرا در آموزه های دینی، دنیا و آخرت از هم جدا نبوده، بلکه مکمّل یکدیگرند. از سوی دیگر انسان ها برای شناخت عالم آخرت نیاز به راهنما دارند. و قرآن بهترین راهنما است که در خصوص معادشناسی انسان ها را راهنمایی نموده و سیمایی از آخرت و آینده جهان و انسان را بیان کرده است. قرآن به تنها راهنمای انسان ها در معادشناسی است که بهترین راهنما و راهبر در مسایل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی می باشد؛ از این رو امام علی(ع) همگان را به بهره گیری از دستورهای قرآن فرا خواند و پیامبر اسلام(ص) نیز همگان را سفارش نمودکه هرگاه در مسایل سیاسی و اجتماعی و ... دچار مشکل شدند، به قرآن رجوع کنند:
"فإذا التبست علیکم الفتن کقطع اللّیل المظلم علیکم بالقرآن فإنّه شافع مشفّع و ماحلّ مصدّق و من جعله أمامه قاده إلی الجنة و من جعله خلفه ساقه إلی النّار و هو الدّلیل یدلّ علی خیر سبیل و هو کتاب فیه تفصیل و بیان و تحصیل و هو الفصل لیس بالهزل و له ظهرٌ و بطنٌ فظاهره حکم و باطنه علم. ظاهره أنیق و باطنه عمیق؛
هر گاه آشوب ها چون شب تار شما را فرا گرفت، به قرآن رو آورید [و بدان چنگ زنید] زیرا شفیعی است که شفاعتش پذیرفته است [دربارةکسی که بدان عمل کند] و گزارش دهنده ای است از بدیها که گفته اش [دربارة آن کس که بدان عمل نکرده] تصدیق شده است. هر کس آن را پیشوای خود قرار دهد، به بهشت رهبری کند و هر که [از آن پیش افتد] و آن را پشت سر خود قرار دهد، به دوزخش کشاند. قرآن راهنمایی است که به بهترین راهها راهنمایی کند، و کتابی است که در آن تفصیل و بیان تحصیل [=به دست آوردن حقایق] می باشد و جدا کننده [میان حق و باطل] است. شوخی و سرسری نیست. برای آن ظاهر است و باطن، پس ظاهرش حکم و دستور است و باطنش علم و دانش. ظاهرش جلوه و زیبایی دارد و باطنش ژرف و عمیق است".(1)
متأسفانه به رغم آن که قرآن نقش بنیادی در تأمین سعادت دنیا و آخرت انسان ها دارد، ولی هنوز به تمام دستورها و قوانین حیات بخش آن عمل نشده و قرآن مهجور است، چنان که در قرآن تصریح شده است:
"قال الرّسول یا ربّ إنّ قومی اتخذوا هذا القرآن مهجوراً؛ رسول خدا [در پیشگاه خداوند] عرضه داشت: بار الها! تو آگاهی که امت من این قرآن را رها کردند".(2)
گرایش انسان ها به قرآن بدان جهت است که قرآن کلام خداوند است و دستورهای آن ریشه در فطرت انسان داشته و از عوامل تحریف مصون مانده است.
از سوی دیگر قرآن از نظر فصاحت و بلاغت در حد بالایی قرار دارد، چنان که در صدر اسلام، مشرکان به رغم آن که با پیامبر مخالف بودند و حتی پنبه در گوش خویش می نمودند تا قرآن را نشنوند، سخت تحت تأثیر آیات قرار می گرفتند و اشک می ریختند.
معجزه بودن قرآن موجب شد که هم در عصر نزول قران و هم بعد از آن کسی نتواند با قرآن مقابله کند: " از میان معجزات و خارق عاداتی که از پیامبر اسلام(ص) صادر شده است، قرآن برترین سند زندة حقانیت او است... قرآن کتابی است فوق افکار بشر. کسی تا کنون نتوانسته کتابی همانند آن را بیاورد. این کتاب یک معجزة بزرگ آسمانی است... قرآن یک معجزه گویا است. نیازی به معرفی ندارد. خودش به سوی خود دعوت می کند. مخالفان را به مبارزه می خواند، محکوم می سازد و از میدان مبارزه پیروز بیرون می آید. پس از گذشت قرنها از وفات پیامبر(ص) همانند زمان حیات او، به دعوت خود ادامه می دهد. هم دین است و هم معجزه، هم قانون است و هم سند قانون".
جامعیت و اعجاز قرآن از یک سو و نقش آن در هدایت انسان ها و گسترش تمدن بشری از جانب دیگر موجب شده است که انسان های حق گرا روز به روز به قرآن بیش تر رو آوردند.
پی نوشت ها :
1- اصول کافی ، ج2، ص 596( کتاب فضل القرآن ) .
2- سوره فرقان ،آیه 30 .
یکی از چیزهایی که باعث میشود تا شور و اشتیاق قرآنی در انسان زیاد شده و بیشتر به سمت این کتاب الهی کشیده شود، شناخت و معرفت پیدا کردن به این کتاب الهی است، زیرإ هر چه شناخت و معرفت انسان نسبت به قرآن بیشتر گاهمهای بیشتری را به سمت آن خواهد برداشت. وقتی انسان با این کتاب الهی مأنوس و آن را تلاوت نماید جاذبه فوق ، فوق العاده آن او را جذب کرده و در جنگ درون، یعنی جهاد اکبر،به او کمک میکند. قرآن برای تقویت اراده انسان و رفع همها و غمها و اضطراب و نگرانیها بسیار عالی و مفید است و باعث میشود که صفات رذیله در انسان از بین برود، چرا که "شفاء لها فی الصّدور" (1) میباشد.
قرآن نور است: "قد جائکم من اللَّه نور و کتاب مبین؛ (2) وقتی قرآن خواندی دلت نورانی میشود. غم و غصه، نگرانی و اضطراب خاطرات از بین میرود، به تو نیرو میدهد و اراده ات را قوی میکند اگر چه معنای آن را ندانی. مهمتر از همه این که قرآن مجید بهترین راه را برای انسان نشان داده. و بالاترین هدایتها را در خود دارد؛ زیرا میفرماید: "انّ هذا القرآن یهدی للّتی هی أقوم" (3) در نتیجه وقتی انسان این معانی را بفهمد، به سوی قرآن کشیده میشود، لذا توصیه ما به شما این است که: اولاّ شناخت و معرفت لازم و مفیدی نسبت به این معجزه جاودان پیامبر(ص) پیدا نمایید. ثانیاً زندگانی معصومین (ع) و توصیه و سفارشهای آن بزرگوار را نسبت به قرآن مجید مطالعه فرمایید تا به عظمت و ارزش این کتاب بیشتر پی ببرید. ثالثاً نوارهای قرآنی قاریان بزرگ و مشهور را تهیه و یا گوش فرا دهید تا لذت شنیدن قرآن را از طریق شنیدن و تلاوت کردن به دست آورده و بیشتر به سمت قرآن کشیده شوید. رابعاً؛ جزوات و یا قرآنی که به سی جزء تقسیم شده و به صورت جیبی و یا کیفی در آمده را تهیه نموده و هر روز یکی از آن جزوهها را همراه داشته و از آن تلاوت نمایید و کم کم یک جزء را در هر روز مرور بفرمایید با این روشها حتی میتوانید در هر ماه یک ختم قرآن نمایید. انشاء اللَّه .
پاورقی ها:
1 - نمل (16)، آیه 69.
2 - حدید (57)، آیه 16.
3 - اسراء (17) آیه 9.
حفظ قرآن آمادگی و مقدماتی را نیاز دارد که به برخی اشاره می شود:
1- قصد و اراده: تصمیم اولین محرّک هر شخص برای دستیابی به مقامات بالا است.
نیّت هر فردی در زمینة حفظ قرآن ابتدا فقط باید خدا باشد و با استمداد از عنایت الهی وارد حفظ قرآن شود.
2- پشتکار قوی: اراده و تصمیم جدی وقتی با همت و پشتکار همراه گشت، زمینه ساز پیشرفت و تکامل می گردد.
3- توکّل به خدا: "من یتوکّل علی اللّه فهم حسبه؛ هر کس به خدا توکل کرد، خدا او را کفایت می کند".
بعد از قصد و نیت خدا جویانه، و تلاش و پشتکار مهمترین عامل موفقیت، توکل به خدا است.
4- دعا:برای کسب موفقیت بیشتر در زمینه حفظ قرآن و هر امر دیگری انسان نیازمند به ارتباط با خدا و راز و نیاز با او است.
عواملی که در سهولت حفظ قرآن مؤثرند:
اموری که حفظ قرآن را آسان می سازند و موجب می شوند که انسان زودتر به مقصد برسد، عبارتند از:
1- قرآن انتخابی: انتخاب یک نوع قرآن معیّ با چاپ مرغوب، عامل مؤثری در سهولت و افزایش سرعت حفظ است.
2- برنامه ریزی دقیق و منظم: عالم چون نظم دارد، هستی و بقا دارد. خداوند نظم آفرین، اهمیت نظم را در دستگاه آفرینش با تعبیرات مختلفی بیان کرده است و از این طریق انسان را به داشتن نظم و رعایت میزان و عدالت (که به معنی نظم و قرار دادن هر چیزی در جایش می باشد) دعوت کرده است.
اگر در همة امور زندگی، مخصوصاً در فعالیت های علمی وحفظ قرآن و برنامة روزمرة دقیق و حساب شده و منظمی وجود داشته باشد، زودتر و آسان تر می توان به هدف رسید و شاهین پیروزی را به پرواز در آورد.
وقت و شرایط مناسب را خود انسان باید به وجود آورد، نه این که در انتظار پیش آمدن فرصت ها بنشیند.
در برنامه ریزی نکاتی را باید مدنظر قرار دارد، از جمله:
1- مبنای برنامه ریزی صفحات قرآن باشد، نه آیات، چون طول آیات یکسان نیست.
2- حفظ قرآن در برنامة هر روز باید قرار گیرد و هیچ وقت از آن تخلّف نشود.
3- برای این که برنامه ریزی با واقعیت های زندگی هماهنگ باشد لازم است در برنامه، حداقل فاصله زمانی برای حفظ در نظر گرفته شود، ولی حداکثر آن مشخص نباشد تا برنامه قابل انعطاف گردد.
4- برای این که حفظ از عمق بیشتری برخوردار باشد و دیرتر از خاطر انسان برود بهتر است برنامة حفظ را در چهار مرحله در هر شبانه روز تنظیم نماید:
مرحلة اوّل، با دقت و تمرکز به آیات نگاه می کنیم.
مرحلة دوّم: با دقت بیشتر و با توجه به ترجمه و معنای آیاتی که باید حفظ کنیم، می نگریم.
مرحله سوم: شروع می کنیم به حفظ کردن.
مرحلة چهارم: خود آزمایی. بهترین زمان برای خود آزمایی پیش از خوابیدن است آن چه را که در روز حفظ کرده ایم. شب پیش از خواب از خود امتحان می گیریم.
3- زمان مناسب: مسئلة زمان را از دو جهت باید در نظر داشت:
اوّلاً : در ساعات ثابت و معیّنی باشد. همان گونه که هنگام فرا رسیدن شام یا ناهار به علت ترشحات معده، احساس گرسنگی می کنیم، یعنی معدة خود را برای دریافت غذا آماده ساخته است، اگر حفظ مطالب نیز در زمان و ساعت مشخصی انجام گیرد، حافظة انسان به تدریج خود را آمادة پذیرش آیات جدید می نماید.
ثانیاً: ساعات معیّن برای حفظ و مطالعه را چه زمانی انتخاب کنیم؟
بی گمان یکی از مناسب ترین وقت ها برای حفظ و مطالعه، ساعات شروع روز است که ذهن بعد از استراحت شبانه، آمادگی بیشتری برای فعالیت دارد. تجربه ثابت کرده است که سحرگان و صبحگاهان بهترین زمان برای فعالیت های علمی و حفظ است. مشکل بیداری با مقاومت چند روزه حل می گردد و بعد از چند روز لذّت و شیرینی سحر خیزی را تحصیل خواهد نمود.
بعد از صبح و سحر، هر زمانی که انسان آمادگی و شرایط لازم را برای حفظ داشته باشد، مناسب ترین زمان است.
4- مکان مناسب: برخی از ویژگی های مکان مناسب برای مطالعه و حفظ کردن عبارتند از:
1- خلوت ، ساکت، ساده و بی پیرایه: هر مکانی که در تمرکز حواس اختلاف ایجاد کند، مکان مناسبی نیست.
2- محیط هایی که دارای هواس سالم و آزاد و لطیف باشند و گرایش به برودت و سردی داشته باشد، زیرا های گرم علاوه بر این که کسالت آور و خسته کننده و همراه با خواب آلودگی است، توان حافظه را کاهش می دهد و تمرکز حواس را از بین می برد.
3- نور و رنگ، کافی و متعادل باشد.
4- تمرکز حواس و تقویت اراده: با تقویت اراده، حواس خود را متمرکز کنید، و از نفوذ افکار خارجی و خاطره های تلخ و شیرین که ذهن را به خود مشغول می کند، جلوگیری نمایید.
کلیة عواملی را که می توانندباعث پراکندگی افکار شوند، مثل گرسنگی، تشنگی، خستگی، اضطراب، نگه داشتن ادرار یا به کسی قول دادن یا انتظار کشیدن از بین ببرد.
5- دوست گیری در حفظ: حافظ قرآن، فردی را که از جهات اخلاقی و رعایت نظم و قول و وعده، اهل رعایت و تقوا است، به عنوان دوست حفظ قرآن برگزیند، و هماهنگ قرآن را حفظ کنند و زمانی را برای تمرین و پرسش هم دیگر تعیین نمایند.
6- تکرار: هر آیه ای را تا به خوبی حفظ نکرده ایم، برای حفظ آیه بعدی اقدام نکنیم. پس از حفظ کردن، اقلاً پنج بار تکرار کنیم. پس از حفظ پنج آیه، مجدداً هر پنج آیه را با هم تکرار کنید.
هر هفته یک بار آن چه را که در طول هفته حفظ کرده اید، تکرار نمایید و برای این که آیات در ذهنتان استقرار پیدا کنند و هیچ گاه فراموش نشود. هر ماه یک بار آن چره که حفظ کرده اید، تکرار کنید.
پاسخ نامه را با ذکر دو حدیث به پایان می بریم:
امام صادق(ع) فرمود: "الحافظ القرآن، العامل به، مع السفره الکرام البرره؛ کسی که قرآن را حفظ کند و به آن عمل نماید، در قیامت رفیق فرشتگان و سفرای الهی خواهد بود".[1]
کسی که قرآن را با زحمت و بسیار خواندن حفظ کند، خداوند دو برابر پاداش حفظ قرآن را به وی می دهد.[2]
پاورقی:
1)محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ج 4، چاپ سوم، ترجمة باقر کمرئی، ص 413، باب فضل حامل القرآن، حدیث 2.
2) همان، ص 414، حدیث 4.
برای حفظ کردن آیات قرآن، روش و راهکارهای مختلفی وجود دارند که این شیوه ها، با توجه به وضع، استعداد و سلیقة افراد تفاوت دارد؛ از این رو نمی توان یکی از روش ها را به عنوان شیوة ایده آل مطرح کرد.
به نظر می رسد یکی از بهترین روش های حفظ آیات قرآن، روشی باشد که ارائه می شود: برای حفظ یک سوره، مخصوصاً طولانی لازم است ابتدا آن سوره به چند دسته از آیات تقسیم شده و هر دسته جداگانه حفظ و به دسته آیات قبلی متصل شود. لازم است آیات مربوط به یک دسته، در یک جلسه حفظ شود. مهم این است که در ذهن حافظ، آن ها در یک دسته ومجموعه قرار گیرد، زیرا با این کارحجم سوره کم تر به نظر می رسد و حافظ تسلط و احاطة کامل تری بر آن سوره خواهد داشت. سعی شود آن دسته آیاتی که برای حفظ کردن انتخاب شده به هم مرتبط باشند؛ به عنوان مثال برای حفظ کردن سورة "نبأ" می توان آن را به سه گروه از آیات تقسیم کرد. بدین ترتیب که آیات اوّل تا شانزدهم که غالباً بیان پدیده های طبیعی است، در دستة اوّل، آیات هفدهم تا سی ام که در وصف قیامت و وضع اهل عذاب است، در دستة دوم و بالاخره تا آخر سوره در دستة سوم قرار گیرند.
حال فرض کنیم برادر یا خواهری طبق یک برنامة تنظیمی ودقیق مقرّر کرده در هر روز نیم صفحه از قرآن را حفظ کند، وی ابتدا باید آیات تعیین شده را چندین بار با دقت تمام و آرام تلاوت کند ـ خصوصاً افرادی که قادر به قرائت قرآن با رعایت تجوید و لحن زیبا هستند، می توانند آیات را به صورت تحقق و با دقت روی کلمات و نیر حرکات، تلاوت نمایندـ زیرا این کار علاوه بر این که بعداً مانع از اشتباه حفظ کردن کلمات و حرکات می گردد، باعث آشنایی اجمالی با آیات نیز می شود که عامل مهمی در تسهیل حفظ آن ها است.
البته دفعات تکرار با توجه به قدرت حافظة هر شخص و نیز سخت یا آسان بودن آیات فرق می کند، برخی شاید با سه بار خواندن یک آیة نه چندان طولانی آن را به خاطر بسپارند، ولی برخی دیگر احتیاج به تمرین بیشتری دارند. طبیعتاً با چندین بار خواندن آیه ـ که البته به قصد حفظ کردن و همراه با توجه و تأمل کافی است ـ مقدار زیادی از کملات آن در ذهن جای می گیرد، لیکن هنوز آیة مزبور کاملاً جای خود را در ذهن نیافته است، بنابراین باید آیه را بدون استفاده از قرآن و با کمک گرفتن از حافظه بخواند. احتمالاً در این هنگام حافظ به اشکالاتی برخورد خواهد کرد و تعدادی از کلمات و حروف را به یاد نخواهد آورد، زیرا هنوز احاطة کامل بر تمامی کلمات پیدا نکرده است. از این رو باید در هر قسمت که متوقف شد و نتوانست کلمة مورد نظر را در ذهن خود بیابید، به قرآن رجوع و آن کلمه را جست و جو کرده، به ذهن بسپارد و به همین ترتیب در مورد بقیة آیات عمل کند تا بتواند آن ها را به طور کامل و به راحتی از حفظ بخواند. پس از آن هر آیه را حداقل پنج بار از حفظ تلاوت کند تا مطمئن شود که آن را خوب به خاطر سپرده است.
آن چه در این قسمت اهمیت دارد این است که حافظ قادر باشد آیة محفوظ را روان و راحت قرائت کند، نه با دشواری و اشکالات مجدد.
توصیة بسیار مهم ما برای حفظ این است که تا آیه ای را به صورت کاملاً متقن و مستحکم حفظ نکرده، هیچ گاه سراغ آیة بعدی نرود. عدم رعایت این نکته حتماً مشکلاتی را ایجاد خواهد کرد. حال بعد از حفظ آیة اوّلی و اطمینان از صحت و استواری حفظ می تواند سراغ آیة بعد برودو آنر ا به طریقی که ذکر شد، حفظ کند. پس از به خاطر سپردن کامل آیه، اکنون بر می گردد به آیة قبل و آن را از حفظ می خواند تا ببیند آیا می توان آن را هم چنان خوب و روان بخواند یا این که در این فاصله اشکالاتی ایجاد شده است؟ در صورت برخورد با اشکال، آن مورد را برطرف کرده، سپس آیه اوّل و دوّم را با هم از حفظ تلاوت می کند. بعد از این مرحله، حفظ آیه سوم را شروع کرده و پس از اتمام آن همان گونه که در بالا ذکر شده، آیه دوم و سوم را با یک دیگر خوانده، به خاطر می سپارد. همین طریق را در باقی ماندة آیات به کار می برد تا این که تعداد آیات تعیین شده به طور کامل حفظ شود.
حال لازم است حافظ چندین بار همة آیات حفظ شده را از حفظ بخواند و اگر به اشکالاتی برخورد، با مراجعة به قرآن آن موارد را اصلاح کرده، به ذهن بسپارد. تأکید می شود حافظ علاوه بر حفظ کردن هر آیه به تنهایی باید ترتیب آیات را نیز با کمال دقت به خاطر بسپرد، زیرا در غیر این صورت ممکن است تک تک آیات را حافظ باشد، ولی نتواند آن ها را به ترتیب و پشت سر هم بخواند. توضیح این که در حفظ کردن آیات متوسط و یا طولانی باید هر چند کلمه از آیه را مثلاً هر سه یا چهار کلمه را جدا از قسمت های دیگر حفظ کرد و سپس هر قسمت را به قسمت های قبل از آن وصل کرد تا آیه تمام شود. برای روشن شدن این مطلب، یک آیة متوسط (از نظر طول آیه) را به عنوان مثال مطرح کرده، روش فوق را دربارة آن به کار می بندیم. آیه 23 از سوره مبارکه جاثیه: "افرایت من اتخذ الهه هویه..." ابتدا قسمت اوّل را تکرار، همراه با دقت و تمرکز کافی حفظ می کنیم: "افرأیت من اتخذ الهه هویه..." (تکرار) تا به خوبی حفظ شود. حال به قسمت بعدی می رسیم: "و اضلّه الله علی علم..."(تکرار) تا این که حفظ شود.
در مورد بخش اول پرسش شما باید گفت:
قرآن سخن خداوند با انسان و دوای درد بشریت است و اگرانسانی بخواهد بداند که سخن خدا با او چیست ،به قرآن مراجعه می کند و آن را می خواند.
در عین حال قرائت قرآن ، اهمیت دادن به آیات الهی ، انس با قرآن و آشنائی با آن ،محفوظ ماندن قرآن از خطر تحریف ، یافتن درسهای زندگی در قرآن و بکارگیری آن است.
تلاوت واقعی قرآن آن است که انسان ، معبود رادر آن مشاهده نماید. مرحله نازله مشاهده معبود آن است که در صفحه ضمیر و قلب عابد، چیزی جز علاقه به معبود نباشد. و انسان می تواند به خوبی تشخیص دهد که آیا در قلبش چیزی جز خدا هست یا نه؟
امام سجاد(ع) فرمود "لَو مات مَن بَین المَشرق و المَغرب لَما استَوحشت بَعد أَن یَکون القرآن مَعی" (1) "اگر همه مردمی که بین مشرق و مغرب عالم وجود دارند از بین بروند و کسی روی زمین نباشد و من تنها باشم، چنانچه قرآن با من باشد هرگز احساس وحشت نمی کنم."
یااگر همه کافر شوند ، احساس ترس نمی کند ، زیرا مرگ حقیقی همان مرگ روح است و انسان کافر حقیقتاً مرده است. از نظر قرآن کسانی زنده اند که دین خدا را قبول کنند "لِیُنذر مَن کان حَیّاً و یَحق القَول علی الکافرین" (2)
تلاوت قرآن نیز عبادت است و حکمت عبادت آن است که انسان عابد،معبود را در ضمیر خود مشاهده کند. طی این راه نیز محال نیست بلکه شرایط، آداب و احکامی دارد. برای این که به مرحله مشاهده معبود راه یابیم باید تا می توانیم بر چشم و گوش خود کنترل داشته باشیم، هر کس باید مواظب باشد که جز وظیفه شرعی چیزی انجام ندهد محیط کار و محیط منزل را با غفلت از خدا آلوده نسازد.
وقتی انسان قرآن تلاوت می کند، آن گاه که صاحب کلمات آن را با چشم دل مشاهده کرد، به حکمت تلاوت قرآن رسیده است.
در مورد بخش دوم سوال متذکر می شویم:
عواملی که در حال حاضر موجب گشته که قرآن آن گونه که باید مورد توجه نباشد به شرح زیر است:
1- نشناختن جایگاه قرآن؛ بسیاری از مردم قرآن را کتابی مقدس میدانند و آن را برای مراسم و قسمخوردن به کارمیبرند ، ولی از نقش اصلی قرآن که نقش هدایتی و کاربردی در زندگی و زوایای مختلف آن است غافلند.
2- سیاستها و تبلیغات استعماری؛ از جمله عوامل غفلت مردم از کتاب خدا ، مشغول شدن ذهن آنها به القائات وبرنامههایی است که دنیاپرستان در سراسر جهان تولید کرده و به مغزها وارد میکنند از قبیل فیلمها، نوشتهها و دیگرمشغولیتهای ذهنی.
3- بیان نشدن بسیاری از حقایق و معارف قرآن از سوی برخی از مبلغان؛ از همینرو انگیزه کافی برای توجه مردم به قرآن ایجاد نمیشود.
4- تفاوت زبان و مشکل فهم آیات قرآن؛ نوع مردم خواهان آن هستند که متن خوانده شده را بفهمند و اگر متنی رابخواند که از آن چیزی درنمییابد کمتر به آن رغبت نشان میدهد. در مورد قرآن مجید برای کسانی که آشنا به ادبیات عرب نیستند این مشکل وجود دارد.
5- گنجانده نشدن قرائت و فهم قرآن به صورت جدی و با روشهای جذاب در برنامههای درسی.
6- تحریف حقیقت شفاعت اهل بیت در میان مردم عامی شیعه ، با این خیال که شفاعت اهل بیت ما را کفایت می کند ، از برنامه عملی اسلام و قرآن در زندگی فاصله گرفته و غافل شدند.
حال باید چه کار کرد که قرآن وارد متن زندگی ما شود و آمال و کردار ما مطابق با آموزه های قرآنی باشد؟
با توجه به شواهد و دلائل عقلی و نقلی، انسان در زندگی خود یک مسافر است وقرآن راهنمای انسان در این سفر است. هر یک از آیات قرآن دربر دارنده پیامی است که در حکم علائم راهنما وهشداردهنده در این راه است.
بدیهی است کسی که راه نیفتاده و قصد حرکت ندارد، علائم راهنمایی برای او بیمعنا و نامفهوم است، نظیر کسی که هیچ گاه در عمر خود رانندگی نکرده و از علائم راهنمایی و رانندگی هیچ برداشت صحیحی ندارد.
انسانی که با حقیقت اصلی خود انس ندارد و نیازهای وجودی عالی خود را به خوبی نیافته است، انسانی که اهل خلوت و اندیشه و تفکر نیست ، هیچ گاه مسافر بودن خویش و ضرورت راهنما و راهبر را درک نخواهد نمود.
میزان بهرهگیری انسان از قرآن متناسب با ظرفیت وجودی اوست و این ظرفیت به اختیار خود انسان قابل توسعه وگسترش است.
با توجه به نکات بالا برای بهرهمندی هر چه بیشتر از برکات و انوار قرآن موارد زیر میتواند مؤثر باشد:
1- در گام نخست انس هر چه بیشتر با آیات قرآن لازم است و برای رسیدن به این مقصود تلاوت روزانه حداقل 50 آیه از سوی ائمه اطهار(ع)سفارش شده است.
2- مطلب مهمی که در روایات مورد تأکید واقع شده، تدبر و تفکر در معانی آیات است و قرائت بدون تدبر فاقد آثار وبرکات در مرتبه عالی و مورد انتظار است.
3- در تلاوت قرآن، به بایدها و نبایدها و دستوراتی برمیخوریم، یکی از راههای عملی استفاده از نور قرآن آن است که انسان در هر روز با خود قرار گذارد که به این بایدها و نبایدها و دستوراتی که در حین قرائت با آن برخورد کرده عملی نموده و پایبند باشد تا تدریجا به زیور زیبای آیات الهی آراسته شود.
4- ائمه اطهار(ع) و علمای بزرگوار همواره توصیه نمودهاند که حرکت را باید با عمل به آنچه میدانیم شروع کنیم وهمین عمل به دانستهها ، باعث پیدایش آگاهی و معرفت تازه و رشد و ترقی آدمی خواهد شد.
--------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . اصول کافی،ج2،ص602.
2 . سوره یس،آیه70.
با مراجعة به تفاسیر درباره فضیلت سورة یاسین آمد است: هر کس سوره یاسین را بخواند و خدا را به وسیله آن اراده کند، مورد آمرزش خداوند قرار می گیرد و در برابر این قرائت، اجر کسی که دوازده مرتبه قرآن را خوانده باشد، به او اعطا می شود، و چه بسا اگر مریضی نزد او سوره یاسین قرائت شود، به عدد هر حرفی از این سوره، ده ملک از ملائکه الهی جلوی روی او صف می کشند و برای او از درگاه خدا استغفار می کنند و هنگام قبض روح او حاضر می شوند و او را تشییع جنازه می کنند و بر بدن او نماز میّت اقامه می کنند و هنگام دفن او حاضر می شوند. چه بسا مریضی در حالی که در سکرات موت باشد و این سوره را قرائت کند یا این که این سوره نزد وی قرائت شود، رضوان خازن بهشت با شربتی از بهشت نزد وی می آید و به او از آن شربت می نوشاند و با نوشیدن این شراب بهشتی می میرد، در حالی که سیراب هست و سیراب برانگیخته می شود.[1] نیز در روایتی از پیامبر(ص) نقل شده است که سوره یس، خواننده آن را خیر دنیا و آخرت عنایت می فرماید و از او بلاهای دنیا و ترس های آخرت را دفع می کند و از صاحبش هر شرّی را دفع می کند... .[2]
دربارة تأثیر و فضیلت سورة صافات، اُبی بن کعب از پیامبر اکرم(ص) نقل می کند :"هر کس سوره صافات را قرائت کند، به عدد هر جنّ و شیطان به او ده حسنه پاداش اعطا خواند شد و از تردیدها و وسوسه های شیاطین دور خواهد شد. علاوه بر این که از شرک مبرّا خواهد گشت. نیز دو ملک محافظ وی که از او حفاظت می کنند، در روز قیامت شهادت خواهند داد که شخص قاری نسبت به مرسلین و رسولان الهی مؤمن بوده است".
در روایتی حسین بن علا از امام صادق(ع) نقل می کند: "هر کس سوره صافات را در هر روز جمع قرائت کند، محفوظ از هر آفتی خواهد بود و در حیات دنیوی هر بلایی از او دفع خواهد شد. نیز رزق و روزی او در دنیا وسیع تر از حال حاضر او خواهد شد". تا جایی که امام (ع) فرمود: "هر کس در روز جمعه یا شب آن بمیرد در حالی که در روز جمعه آن را قرائت می کرد، خدا او را شهید مبعوث خواهد کرد و او را شهید از دنیا خواهد بُرد و او را به همراه شهدا در درجه ای از درجات داخل بهشت خواهد کرد".[3]
پاورقی:
[1]تفسیر مجمع البیان، ج 7 _8، ذیل سورة یس چاپ شرکت معارف اسلامی،تاریخ چاپ 1339 ش .
[2]همان، ذیل سورة یس،ص 413.
[3]تفسیر مجمع البیان، ج 7 _ 8، ص 436، اوّل سورة صافات، چاپ شرکت معارفالاسلامیه، 1339 ش.
در آموزه های دینی هم به تلاوت قرآن اهمیت داده شده و هم برای تلاوت قرآن شرایط خاصی بیان شده است. پیامبر اسلام(ص) در خصوص اهمیت تلاوت قرآن فرمود: "أعبد النّاس أکثرهم تلاوه للقرآن؛(1) عابد ترین مردم کسی است که بیشتر تلاوت قرآن کرده باشد".
یکی از شرایط قرآن خواندن آن است که با توجّه و تدبر و تفکر به معانی، قرآن خوانده شود؛ زیرا کلام خداوند است و خواندن آن نوعی صحبت کردن با خدا بوده و لازمة آن این است که به معنای کلمات قرآن و آیات توجه شود؛ از سوی دیگر فهم معانی قرآن نقش بنیادی در زندگی انسان دارد. هرگاه انسان معانی بلند قرآن را بفهمد، زندگی خویش را بر اساس آن نظام مند نموده و مسیر پر فراز و نشیب زندگی را با موفقیّت طی می کند؛ از این رو در دستورهای دینی سفارش شده است که به معانی آیات توجّه شود. اسلام تدبر در آیات را تشویق کرده و وعدة ثواب و پاداش داده است. پیامبر (ص) فرمود: "هر کس برای تحصیل رضای خدا و فهم دین قرائت قرآن کند پاداش و ثواب وی همانند پاداش و ثواب همة فرشتگان است".(2)
با توجه به مطالب مذکور، باید تلاوت قرآن بر اساس تدبر باشد، ولی اگر با تدبر نباشد، و ثواب آن را به کسی هدیه کند، ثواب به روح آن شخص می رسد، زیرا صرف تلاوت نمودن آیات قرآن نیز از ارزش و ثواب برخوردار است.
پاورقی:
1- متقی هندی، کنزالعمال؛ ج 1، ص 510.
2- اعلام الدین، ص 426 ، به نقل از آثار الصادقین، ج17، ص 291.
شکی نیست که قرآن کلام خدا و دارای عظمت و قابل تکریم و تمجید واحترام است. بر انسان ها لازم است آن را احترام کنند و به دستورهای آن عمل کنند و اهانت به قران حرام است. امّا باید دید اهانت به قرآن چیست؟ آیا اهانت به قرآن آثار و عقوبت ها و مجازات های دنیوی دارد؟ روایات زیادی دربارة تکریم و احترام به قرآن وارد شده و به تلاوت و خواندن آن تشویق کرده است.
در کتاب محجه البیضا آمده که: در تورات چنین نوشته شده است: "ای بنده من، آیا حیا نمی کنی وقتی که نامه ای از دوستت به دست ما رسید؛ اگر در مسیر جاده در حال راه رفتن باشی، به احترام آن می نشینی و آن را باز می کنی و با دقت فراوان در تمامی حروف و کلمات آن دقت می کنی و آن را می خوانی، ولی این قرآن (تورات) کتاب و نامه ای از جانب من است که به تو رسیده،ولی از آن اعراض می کنی و در آن دقت نمی کنی! آیا من کمتر از بعضی دوستانت هستم؟!".[1]
سپس در آن کتاب بابی در آداب ظاهری تلاوت ذکر شده و آمده است.
1ـ قاری قرآن با وضو باشد.
2ـ ایستاده و بر هیئت ادب و آرامش باشد و یا نشسته رو به قبله باشد.
3ـ سرش را پایین انداخته باشد.
4ـ چهار زانو ننشیند و تکیه نکند و بر هیئت و شکل متکبران ننشسته باشد و نشستن او مانند نشستن شاگردی در برابر استادش باشد.
فیض کاشانی(ره) در تفسیر الصافی فرموده: برای تلاوت قرآن آدابی دیگری است که برخی از آن ها ظاهری است، مانند طهارت و گفتن "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" و تعظیم و احترام به قرآن و خواندن دعا در اوّل و آخر تلاوت. برخی از آداب باطنی است مانند حضور قلب و تدبر و فهمیدن و خالی کردن ذهن از چیزهایی که مانع فهم قرآن می شود و خود را مخاطب قرآن قرار دادن مثل این که کلام را مستقیماً از خدا میشنود و خدا با او حرف می زند.[2]
البته خوب است انسان در هر حال به یاد خدا باشد، یا ذکر خدا کند و این ذکر میتواند با خواندن سوره ای از قرآن باشد، به خصوص این که در بعضی موارد خواندن سوره حمد در حال حرکت آمده، مثلاً در حال حرکت انسان می تواند نماز مستحبی بخواند، یا هنگامی که در وسیلهای مانند ماشین سوار است، که در نماز مستحبی سوره حمد نیز هست.
پاورقی :
[1] محجه البیضاء، ج 2، ص 219.
[2] تفسیر الصافی، ج 1، ص 73؛ تفسیر المیزان؛ تفسیر فخر رازی.
پیامبران برای این که ثابت کننده از طرف خدا مأموریت دارد وحرفشان حرف خدا است، نه حرف بشر ، کاری میکنند که هیچکسی غیر از آنان که از طرف خداوند قدرت مییابند، نتوانند آن کار را بکنند و نام این کار معجزه است. پیامبر اسلام ? افزون بر معجزههای دیگر مانند"شق القمر" ، "دو نیم شدن ماه" و تسبیح گفتن سنگ ریزهها در دست مبارک حضرت ، معجزه ای دارد جاویدان که تا قیامت باقی است و آن عبارت از قرآن است که با اعجازش هم پیامبری حضرت محمد (ص) را ثابت میکند و هم معجزه بودن خود را به اثبات رسانده است .
قران با تمام صراحت بیان کرده است که هر کس ادعا دارد قرآن ساخته و پرداختة بشر است ، لااقل یک سوره گر چه سوره ای یک سطری مانند سورة کوثر با بیاورد.1
دشمنان از صدر اسلام تاکنون نتوانستند به مبارزه طلبی قرآن پاسخ دهند و تا ابد هم نخواهندتوانست . الان سرسخت ترین دشمن اسلام ، یهودیان صهیونیست هستند که از تمام امکاناتشان برای نابودی اسلام استفاده می کنند، لیکن تاکنون نتوانستهاند حتی یک سطر مثل قرآن را بنویسند.
قرآن مجید از جهات گوناگون معجزه است. دو نمونه را ذکر میکنیم : یکی جنبة فصاحت و بلاغت است. قرآن از فصاحت و بلاغتی برخوردار است که از عهدة بشر خارج است. از این رو عرب زمانی رسول خدا (ص) که در فصاحت و بلاغت و در شعر و ادب تخصص بلکه نبوغ داشت، وقتی در برابر قرآن قرار گرفت و در فصاحت آن دقت کرد، به معجزه بودن آن پی برد و اظهار عجز و ناتوانی نمود. روی همین اعجاز فصاحتی قرآن ، عدهای از آنان وحی بودن قرآن را پذیرفته و نبوت پیامبر اسلام را تصدیق نمودند ، و این خود بزرگترین دلیل بر اعجاز قرآن است و ثابت میکند که آوردن کتابی مثل قرآن از دایرة قدرت بشر بیرون است .
دیگری این که همه قبول دارند رسول خدا (ص) امی یعنی درس نخوانده بود ، ولی با وجود این، کتابی آورد به نام قرآن که پر است از معارف عقلی و دقایق علمی و فلسفی ، به طوری که این کتاب افکار فلسفه و دانشمندان را به خود جلب کرده و متفکران شرق و غرب عالم را مبهوت و متحیر ساخته و این خود از جنبههای اعجاز کتاب الهی است.2
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1 بقره (2) ، آیة 23 و 24.
2 سیدابوالقاسم خویی، البیان (ترجمه)، ج 1 ، ص 73 و 82.
اعراب در زمان ظهور اسلام به مرحله ای از فصاحت و بلاغت در کلام و شیوایی گفتار دست یافته بودند که تاریخ برایش هماوردی سراغ نداشت. مجامع بزرگ ادبی در عصر جاهلی یکی از پایه های علمی جزیره العرب را تشکیل می داد و شعرا و ادبا به بحث های عمیق علمی می پرداختند. در چنین فضایی وحی بر پیامبر نازل گردید و پیامبر آیات الهی را بر مردم عرضه می داشت و هماورد طلبی می کرد و مردم را تحریک می نمود که: اگر می توانند، آیه ای همانند قرآن بیاورند، ولی هیچ کس توانایی مقابله با قرآن را نداشت. همه با نهایت خضوع در محضر قرآن، سر تعظیم فرود می آوردند و به عجز و ناتوانی خود اعتراف می کردند. این جهت اعجاز قرآن "اعجاز بیانی" نامیده می شود. حال اگر ظنی الدلاله بودن قرآن، نقصی بر اعجاز بیانی قرآن محسوب می شد، فصحای عرب به آن اشاره کرده و آن را به عنوان عیب به رخ می کشیدند، ولی آیات قرآن چنان در جان و دل آن ها رسوخ کرده بود که شیدای آیات نورانی وحی شدند. ولید بن مغیره مخذومی که در ماین عرب به حسن تدبیر، مشهور است، پس از نزول آیات سورة غافر گفت: به خدا سوگند از محمد سخنی شنیدم که نه به گفتار انسان ها شباهت دارد و نه به سخن جنّیان. گفتار او حلاوت خاصی دارد و بس زیبا است... گفتاری که بر همه چیز پیروز می شود و چیزی بر آن پیروز نخواهد شد.(1)
اگر در قرآن کوچک ترین مخالفتی با فصاحت و بلاغت دیده می شد، روی آن انگشت می گذاشتند و از آن علیه قرآن استفاده می کردند، در حالی که تاریخ کوچکترین مطلبی در این گونه موارد به یاد ندارد.
ظنی الدلاله بودن به این معنا است که عبارات و الفاظ، معانی مختلفی را پذیرا باشد و این امر خود می تواند با نگاهی دقیق سبب پیدا شدن فصاحت و بلاغت باشد. اصولاً مسئله ظنی الدلاله بودن مربوط به بحث حجیت است و فصاحت و بلاغت امری دیگر است.
------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. مجمع البیان، ج 10، ص 584.
دربارة قرآن و فضیلت و عظمت آن، سخنان فراوانی در آیات و سخنان نبیّ مکرّم اسلام(ص) و ائمه معصومین وجود دارد. در سوره یونس می فرماید: "ای مردم! اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده، و درمنی برای آنچه در سینه ها است، (درمانی برای دل های شما) و هدایت و رحمتی است برای مؤمنان".(1)
رسول خدا(ص) فرمود: "قرآن راهنمای گمراهی است و بینایی از هر کوری است، و سبب گذشت از لغزش ها است، و روشنی در هر تاریکی است، و در پیش آمد ها و بدعت ها پرتو است، و نگاهدارنده از هر هلاکتی است و ره جویی در هر گمراهی است. قرآن بیان کننده هر فتنه و اشتباهی می باشد و انسانی را از دنیای پست به سعادت آخرت رساند. در آن کمال دین شما است. هیچ کس از قرآن رو گردان نمی شود جز این که به سوی دوزخ رود".(2)
امام صادق(ع) فرمود: "امیر المؤمنین علی(ع) فرمود: خانه ای که در آن قرآن خوانده شود و ذکر خدا در آن بشود، برکتش بسیار گردد، و فرشتگان درآن بیایند و شیاطین از آن دور شوند و برای اهل آسمان می درخشند، چنان که ستارگان برای اهل زمین می درخشند. خانه ای که در آن قرآن خوانده نشود و ذکر خدا در آن نگردد، برکتش کم شود، و فرشتگان از آن دور شوند و شیاطین در آن حاضر گردند".(3)
پاورقی:
1- زمر (39) آیة 42.
2- نهج البلاغه (فیض الاسلام)، ص 1131، ص 114.
3- ذاریات (51) آیه 56.
پرسش: آیا امکان دارد حکم صریح قرآن را با توجه به زمان و مکان تغییر داد؟ برای نمونه احکامی که در قرآن در مورد غلام و کنیز آمده , دیگر امروزه کاربردی ندارد, اگر قبول کنیم که قرآن متعلق به تمام اعصار و دوران ها است , این مسئله چگونه توجیه می شود؟
پاسخ:
گرچه در قرآن مجید مسئلهء برده داری به عنوان یک دستور حتمی در مورد اسیران جنگی نیآمده , ولی نمی توان انکار کرد که احکامی در قرآن برای بردگان ذکر شده است , که اصل وجود بردگی را حتّی در زمان پیامبر6و صدر اسلام اثبات می کند, مانند احکامی که در مورد ازدواج با بردگان یا احکام محرمیّت یا مسئلهء مکاتبه (قرارداد برای آزادی بردگان ) هست . این جابعضی بر اسلام خرده می گیرند که چرا این آیین الهی با آن همه محتوا و ارزش های والای انسانی , بردگی را الغا نکرده و طی یک حکم قطعی و عمومی , آزادی همهء بردگان را اعلام ننموده است ؟بایدگفت که اسلام برنامهء دقیق و زمان بندی شده برای آزادی بردگان دارد که بالاخره همهء آن ها تدریجاً آزادمی شوند, بی آن که این آزادی عکس العمل نامطلوبی در جامعه به وجود آورد. اسلام هرگزابداع کنندهء بردگی نبوده است , بلکه در حالی ظهور کرد که بردگی سراسر جهان را گرفته بود و با تار و پود جوامع بشری آمیخته بود. حتی بعد از اسلام در تمام جوامع , بردگی ادامه یافت . تا حدودیک صد سال قبل که نهضت آزادی بردگان شروع شد, چرا که به خاطر دگرگون شدن نظام زندگی بشر, مسئلهء بردگان به شکل قدیمی قابل قبول نبود.اگر اسلام طبق یک فرمان عمومی دستور می دادهمهء بردگان را آزاد کنند, چه بسا بسیاری از آنان تلف می شدند, زیرا نه کسب و کار مستقلی داشتن دو نه خانه و وسیله ای برای ادامهء زندگی . از این رو باید تدریجاً آزاد می شدند و جذب جامعه می گردیدند که نه جان خودشان به خطر بیافتد و نه امنیت جامعه را به خطر اندازند. اسلام این برنامهء حساب شده را تعقیب کرد. برنامهء اسلام در مورد بردگی , فقط در مورد اسیران جنگی که از کفارگرفته می شد, بود. احکام خاص بردگان مربوط به این اسیران جنگی است . در جنگ ها گاهی افراد از کافران و مشرکان اسیر می شدند که اگر می خواستند آنان را زندانی کنند, بودجه و هزینهء هنگفتی بر دوش جامعهء اسلامی تحمیل می شد. اگر می خواستند همه را یکدفعه آزاد کنند, غیر عاقلانه بود, چون اینان کسانی بودند که با مسلمانان جنگیده اند و حتی تعدادی از مسلمانان را کشته اند.بنابراین راه عاقلانه این بود که حاکم اسلامی , اسیران را به افراد توانمندِ مسلمان بفروشد و از این طریق بیت المال تأمین شود. از طرفی این بردگان و اسیران کم کم در جامعهء اسلامی , هدایت شوند.
اسیران برای مولای خود کار اقتصادی انجام می دادند و هیچ باری بر دوش جامعه و حکومت اسلامی اضافه نمی شد. بنابراین دربارهء اسیران جنگی و کنترل و هدایت آنان به اسلام , این طرح خوبی است . البته این طرح الزامی نیست و حاکم اسلامی می تواند اسیران را بدون دریافت وجه آزاد کند.
نیز می تواند به صورت اسیر و برده نزد مسلمانان بگذارد. در صورت آخر در برنامه های اسلامی تشویق بر آزاد کردن بنده ها فراوان است , مثلاً کفارهء افطار عمدی روزهء ماه مبارک رمضان و کفاره ءقتل عمدی و استحباب آزاد کردن عبید (عتق ) از برنامه های اسلامی است . این ها همه مواردی برای آزاد کردن بردگان بوده است .
از طرفی در اسلام دستورهای زیادی دربارهء رفق و مدارا با بردگان وارد شده است تا آن جا که آن ها را در زندگی صاحبان خود شریک و سهیم کرده اند. علی 7به غلام خود قنبر می فرمود: (1)
در کتاب می گوید: .(2)
پس می توان گفت اسلام اصالتاً با برده داری موافق نیست و دلیل آن تشویق و ترغیب اسلام و بزرگان اسلام بر آزاد سازی آنان است . این که گفته اید آیا این حکم تغییر کرده است ؟ مگر اسلام برای همهء دوان ها نیست ؟ جوابش این است که قرآن برای همهء اعصار و دوران ها است و احکام قرآن دربارهء اسیران جنگی و عبید و اِماء و عتق و آزادی آنان و مسائل فراوانی که در کتاب های فقهی مطرح شده , به حکم خود باقی است و در زمان ما نیز قابل اجرا است . اما نحوهء برخورد با اسیران جنگی که آن ها را به صورت عبد و کنیز بفروشند یا زندانی کنند یا آزاد کنند یا با اسرا مبادله بنمایند,به تشخیص حاکم اسلامی و بر عهدهء ولایت امر است .(3) در زمان ما چون برده داری به آن شکل , مستهجن و مورد تمسخر دنیا است , گرچه به نحو بدتر و زشت تری توسط کشورهای استعمارگر رواج دارد, حاکم اسلامی (فقیه ) برده داری را به مصلحت نمی داند و این از اختیارات حاکم است , همان طوری که در زمان پیامبر از اختیارات حضرت بود.
پـاورقی:
1.بحارالانوار, ج 74 ص 144 منقول از تفسیر نمونه , ج 21 ص 421
2.تفسیر نمونه , ج 21 ص 422 به نقل از تاریخ تمدن , ج 4 ص 54
3.در سورهء محمد6آیهء 4می فرماید: .از این آیه تخییر حاکم در مورد اسیرا استفاده می شود.
ابتدا باید هدف از نزول قرآن را دانسته، سپس به پاسخ بپردازیم.
قرآن، کتاب انسان سازی است که هدف آن راهنمایی بشر به راه راست و هدایت وی در مسیر تکامل میباشد. قرآن راه خیر و شر را به بشر مینماید و طریقه وصول به آن را روشن میگرداند تا بشر با به کار بستن این برنامه زندگانی به خدا تقرب جوید و به سعادت و کمال نائل شود.
قرآن کتابی است که حتی در زمینه مسائل شرعی به ذکر کلیات بسنده نموده است؛ به طور مثال فقط حکم وجوب نماز و روزه بیان شده و کیفیت آن در روایات آمده است.
این کتاب آسمانی، کتاب فیزیک، گیاهشناسی، زیستشناسی و یا روانشناسی نیست اما در عین حال سعادت و کمال انسانها هماهنگ با حقایق جهان هستی است و برنامهای که برای خوشبختی از طرف خداوند ترسیم شده، بی ارتباط با حقایق عالم هستی نبوده، بلکه جزئی از آن است ؛ بنابراین لازمه برنامه الهی که در قرآن آمده، آن است که انسان حقیقت عالم را بشناسد. در قرآن، این حقایق بیان میشود تا انسان به عظمت خدا و علم و قدرت بیکران الهی دست یابد. این مسئله در راستای دست یابی انسان به سعادت و کمال است، به همین جهت از آنها تعبیر به نشانههای الهی میشود که انسان با درک آنها پی به حقیقتی که در پس این آیات و نشانهها قرار دارد نائل شود؛ بنابراین، اهداف را در آیاتی که مربوط به عالم هستی و جهان طبیعت است می توان جستجو نمود:
1 - پی بردن به عظمت و قدرت الهی
2 - شکر گزاری نعمتهای الهی
3 - انسان با دیدن این عظمتها و توجه به آن، معرفت فطری پیدا کرده و شناختش شکوفا شده و با ایمانی راسختر فرامین الهی را به جا میآورد.
بنابراین قرآن یک کتاب تربیت و انسان ساز است که برای تکامل فرد و جامعه در هر جنبههای معنوی و مادی نازل شده است. قرآن یک دائرةالمعارف بزرگ نیست که تمام جزئیات علوم ریاضی، جغرافیا، شیمی، فیزیک، گیاهشناسی و مانند آن در آن آمده باشد، هر چند در برخی مواقع به (تناسب بحثهای توحیدی و تربیتی) پرده از روی قسمتهای حساس از دانشها برداشته است، ولی آن چه قرآن به خاطر آن نازل شده و هدف اصلی و نهایی قرآن را تشکیل می دهد، انسان سازی است که در این زمینه چیزی را فرو گذار نکرده است.
پس نباید ضرورتاً در جستجوی تمام قوانین و تئوریهای فیزیک و شیمی و زیستشناسی و در قرآن بود، یا درصدد تطبیق نظریهها و تئوریهای جدید با آیات بود.
در قرآن بخشی از حقایق علمی در مورد عالم طبیعت به صورت کلی و مطلق، بی آنکه صراحت در یک قانون یا نظریه علمی داشته باشد، بیان شده است؛ یعنی در بخشی که خداوند در مورد عالم طبیعت و جهان هستی سخن میگوید، نباید در جستجوی تطبیق با برخی از نظریههای علمی بود، زیرا چه بسا این قوانین و نظریهها پس از گذشت مدت زمانی، بطلان آنها اثبات شود، نتیجه آن خواهد بود آیهای را که با تئوری علمی تطبیق دادهایم باطل شود، مگر آنکه قانون مسلّم علمی باشد، مانند کروی بودن زمین و حرکت آن که برخی آیات با این قوانین تطبیق میکند.
جهت آگاهی بیشتر به کتاب معارف قرآن، آیت الله مصباح یزدی مراجعه فرمایید.
در حدیثی از امام باقر(ع) در فضیلت قرائت سوره قدر آمده است: "من قرأ إنّا أنزلناه بجهر کان کشاهر سیفه فی سبیل اللّه و من قرأها سِرّاً کان کالمتشحّط بدمه فی سبیل اللّه؛(1) کسی که سوره انا انزلناه را بلند بخواند، مانند کسی است که در راه خدا شمشیر کشیده و جهاد میکند. کسی که به طور پنهان بخواند مانند کسی است که در راه خدا به خون خود آغشته است".
درباره فضیلتهای سورهها باید گفته شود: شاید برای تشویق و اهمیّت دادن به آنها این قدر سفارش کردهاند و چون سوره قدر از منزلت خاصی برخوردار است، بر خواندن آن تشویق بیشتری شده است.
ثانیاً این همه فضیلت از آنِ کسی نیست که آن را بخواند و حقیقتش را درک نکند، بلکه از آنِ کسی است که میخواند و میفهمد و به محتوایش عمل میکند و قرآن را بزرگ میشمارد و آیاتش را در زندگی پیاده میکند.(2).
پاورقی:
1 -تفسیر نمونه، ج 27، ص 178.
2- همان، ص 179.
پرسش:آیا درست است که قرآن، تمام سوره ها، آیات و کلمات و حروفش طبق نظم و ترتیب خاصی و از روی تفکر عمیق بوده و حتی جابجایی کوچک بین کلمات باعث تغییر در معنای آن می گردد؟ در این صورت چرا همیشه کلمة مؤمنون اؤگل آمده و بعد کلمة مؤمنات، خصوصاً در آیاتی که خدا می خواهد بشارتی به بندگان دهد در جایی که بخواهد بیم دهد اوّل به زنان و سپس به مردان اشاره می کند؟ علت تفاوت چیست؟
پاسخ:
خواهر بزرگوار، ضمت تقدیر و تشکر از مکاتبة شما و در میان گذاشتن سؤالات خود این مسأله مربوط به شناخت قرآن می باشد، که شناخت آن برای مؤمن ضروری می باشد، چرا که منبع اصلی ایمان و اندیشة مسلمان و آنچه به زندگی او حرارت و معنا و روح می دهد، قرآن است.
اوّلاً: باید باور داشته باشیم این کتاب توسط خدا بر قلب منوّر پیامبر گرامی(ص) نازل و از زبان حضرت(ص) جاری شده است.
ثانیاً: شناخت تحلیلی از قرآن داشته باشیم یعنی تشخیص دهیم مشتمل بر چه مطالبی است و چه هدفی را تعقیب می کند و دید این کتاب نسبت به جهان و انسان و حیات و مرگ چیست؟
ثالثاً: بدانیم مطالب قرآن از خدا می باشد.
در این صورت قرآن را باور داریم و برای آن احترام قائل می شویم و کوچکترین تردیدی نسبت به سوره ها و آیات به خود راه نخواهیم داد و برای ما از جاذبة خاصی برخوردار خواهد بود.
یکی از چیزهایی که باعث جاذبة حُسن پذیرش قرآن میان مردم گردید، جنبة ادبی و هنری فوق العاده قوی است که از آن به فصاحت و بلاغت تعبیر می شود. جاذبة ادبی شدید قرآن باعث شد مردم توجّه شان به آن جلب شود و آن را به سرعت فرا گیرند، بر خلاف کتاب های ادبی دیگر همانند دیوان حافظ و اشعار مولوی که علاقه مندان در آن ها دست می برند تا آن را کامل تر کنند.
احدی به خود اجازة دست بردن در قرآن را نخواهد داد، زیرا این آیات او را از این امر منصرف می کند:" کلامی است که از سوی پروردگار عالمیان نازل شده است. اگر پیامبر سخنی دروغ بر ما می بست، او را با قدرت می گرفتیم، سپس رگ قلبش را قطع می کردیم و هیچ کس از شما نمی توانست از (مجازات) او مانع شود. مسلّماً قرآن تذکری برای پرهیزگاران است".(1)
در این آیات نشان می دهد که اوّلاً کسی حتی پیامبر(ص) جرأت تغییر و تحریف قرآن را ندارد. ثانیاً اگر جابجایی کوچک حتی در اِعراب کلمات انجام شود، تغییر در معنای کلمات پیش خواهد آمد. این بینش مربوط به علم ادبیّات عرب می باشد که اگر از آن اطلاع داشته باشید، این مسأله را تأیید می کنید.
قسمت دوم سؤال،صحّت ندارد که هر جا خدا بخواهد بیم وترس دهد، اوّل به زنان خطاب نموده، و هر جا بخواهد بشارتی به بندگان دهد، اوّل مردان را مورد خطاب قرار داده است.
اگر کلمة مؤمنون اوّل آمده،به جهت این که در مسائل فردی و اجتماعی، مردان بیشتر طرف خطاب هستند.
پاورقی:
1 -لهوف ،ص 111؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 135.
محققان دربارة اولین نویسندة وحی در مکّه نام عبدالله بن سعد و راجع به نخستین نویسندة وحی در مدینه نام ابیّ بن کعب را به میان می آوردند و نوشته اند: نخستین کسی که از قریش در مکّه برای رسول خدا (ص) نوشت، عبدالله بن ابی سرح بوده که مرتد شد و در ایّام فتح مکّه به اسلام بازگشت و اولین کسی که در مدینه نگارش وحی را به عهده گرفت، ابی ابن کعب بود که پیش از زیدبن ثابت مطرح بود، ولی بر اساس روایات آن که بیش از همه به نگارش وحی موفق بود، در مرحلة اوّل علی بن ابی طالب(ع) و سپس زید بن ثابت می باشد، چون این دو بیش از دیگران ملازم پیغمبر(ص) بودند.
دکتر عبدالصبور شاهین می نویسد: علی بن ابی طالب(ع) پسر عم رسول خدا(ص) که در نوجوانی اسلام آورد، در اکثر وقایع و غزوات ملازم و رفیق پیامبر و کاتب وحی بود.
علی بن ابی طالب و زید بن ثابت و ابیّ ابن کعب به خاطر ملازمت مداوم با رسول خدا دارای مقامی برجسته در امز نگارش وحی و احاطه بر آیات قرآن بودند.
نویسندگان وحی قرآن را به خط نسخ یا کوفی می نوشتند و معمولاً از خط نسخ در زمان پیامبر برای نگارش قرآن استفاده می کردند و آن را استخوان کتف و پوست و چوب می نوشتند و نوشته ها را در جایی جمع می کردند.
جمع قرآن به معنای نگارش آن به صورت یک کتاب بعد از رسول خدا صورت گرفت، گرچه عده ای از مورخان گفته اند که در زمان رسول خدا قرآن جمع آوری شد. البته نظم و ترتیب آیات و سوره ها با راهنمایی پیامبر صورت گرفته است.
سید مرتضی(ره) که یکی از دانشمندان بزرگ شیعی است معتقد بود قرآن همزمان با حیات رسول خدا(ص) به ترتیب که اکنون در اختیار ما است، جمع آوری و مرتب گردید. به این دلیل که قرآن را در زمان حضرت تدریس می کردند و به مردم تعلیم می دادند و عده ای از اصحاب پیامبر (ص) آن را حفظ کردند.[1]
مرحوم خویی می نویسد: با مطالعة احوال پیامبر اسلام(ص) و یاران او به این نتیجه می رسیم که قرآن در عصر آن حضرت جمع آوری و منظم گردید و آنچه گفته شده که قرآن در زمان عثمان جمع آوری شده، درست نیست، زیرا در زمان او از میان بردن اختلاف قرآن بود. عثمان دستور داد مصاحف دگرگون و پریشان را از بین ببرند و مردم از مصحفی استفاده نمایند که دارای قرائت واحد و یکنواختی گردیده اند.[2]
حارث محاسبی می گوید: مشهور است اقدام عثمان به جمع آوری و تنظیم قرآن می باشد، ولی حقیقت جز این است، چون عثمان پس از تبادل رأی با مسلمانان و با قرآن شناسان آن زمان سعی نمود مردم را بر کیفیتی خاص در قرائت قرآن متّحد سازد، چون اختلافات قرآن رو به فزونی نهاده بود و بیم آن می رفت که نزاع و درگیری بین مسلمانان واقع شود.
برای نظریة دوم که قرآن بعد از وفات رسول خدا(ص) جمع آوری شد، شواهدی در دست است. می دانیم امیرالمؤمنین(ع) پس از وفات رسول خدا(ص) اهتمام و فرصت خود را مصروف جمع و تدوین قرآن نمود. این قضیه که شیعه و سنّی آن را نقل کرده اند، دلیل روشنی است که قرآن در زمان رسول خدا(ص) جمع آوری نشده بود و اقدام علی(ع) لزومی نداشت و در حقیقت حضرت کار تازه ای را آغاز کرده بود که خود را ملزم به آن میدید و می خواست با این کار به سفارش و وصیت پیامبر (ص) در مورد قرآن عمل نماید. مگر این که جمع آوری قرآن را توسط حضرت به معنای دیگری حمل کنیم مثلاً بگوییم حضرت می خواست قرآن را طبق نزول قرآن جمع آوری کند.
خطابی می نویسد: چون رسول خدا(ص) همواره در انتظار نزول وحی به سر می برد و این احتمال وجود داشت که آیاتی نازل شود، با وجود چنین اوضاع و احوالی که وحی استمرار داشت، چگونه ممکن بود در زمان حضرت به جمع و ترتیب قرآن اقدام گردد. از این رو پس از رحلت رسول خدا(ص) هر یک از صحابه به نوبة خود به این کار اقدام نمودند.
سپس وی می گوید: تمام قرآن در زمان پیغمبر اکرم نگارش یافت، ولی یکجا جمع آوری نشد و سوره های آن مرتب نگردید.
محدث نوری که از محدّثان شیعی است می نویسد: از مجموع اخبار و احادیث مربوط به جمع قرآن بر می آید که قرآن با ترتیب موجود در زمان پیامبر نبود و حتّی کسی آن را با چنین ترتیب حفظ و از بر نکرده بود، بلکه قرآن که به تدریج نازل می گردید، در دو جا نگه داری می شد: یکی نزد رسول خدا(ص) که پراکنده و نامنظم بود و نویسندگان وحی که از میان آن ها سه نفر انتخاب شدند وحی را روی حریر و کاغذ و استخوان شانة شتر و گوسفند می نوشتند. بعد از رحلت پیامبر(ص) این نوشته ها در اختیار امیرالمؤمنین (ع) قرار گرفت.
جای دیگر که قرآن محافظت می شد، خزینة ذهن و حافظة مردم و نوشته های صحابه و یاران حضرت بود که هر کس در خور نیاز و استعداد خویش آیات و یا سوره هایی از قرآن را حفظ می نمود یا آن را می نوشت.
از این اخبار نمی توان نتیجه گرفت که تمام قرآن به صورت نوشته ای نزد کسی موجود بود تا چه برسد به آن که قائل شویم قرآن با ترتیب موجود در زمان پیامبر اسلام(ص) مرتب و مدوّن گردید.[3]
----------------------------------------------------------------------------------
[1] دکتر سید محمد باقر حجتی، تاریخ قرآن کری، ص 218 به بعد، با تلخیص.
[2] همان، ص 224، به نقل از البیان، ص 376.
[3] همان، ص 230 ، با تلخیص.
تلاوت قرآن و دعا و راز و نیاز با خدا از وظائف مؤمنان است و در روایات بدان تأکید شده است. از پیامبر (ص) نقل شده: "از قرائت قرآن غافل مشو، زیرا قرآن قلب را زنده میکند و انسان را از فحشا و منکر و ظلم باز می دارد".[1]
امام صادق(ع) فرمود: "هر کس سوره ای از قرآن را فراموش کند، آن سوره به صورت بسیار زیبا و در درجهای بلند در بهشت برای او ممثل گردد. چون آن را ببیند گوید: توکیستی؟ چقدر زیبایی! ای کاش از آنِ من بودی؟ آن صورت زیبا میگوید: مرا نمی شناسی؟ من فلان سوره ام. اگر مرا فراموش نمی کردی، تو را به این جا بالا می کشیدم".[2]
پیامبر(ص) فرمود: "لا یعذّب الله قلباً وعی القرآن؛ خدا قلبی را که ظرف حفظ قرآن باشد، عذاب نمی کند".[3]
امام صادق(ع) فرمود: "قرآن عهد و پیمان خدا با خلق است و سزاوار است که مسلمان به عهد نامة خداب نگرد و در هر روز پنجاه آیه از آن را قرائت کند".[4]
در مورد دعا نیز بسیار تأکید شده، رسول الله(ص) فرمود: "الدعا سلاح المؤمن و عماد الدین و نور السمواات و الارض؛ دعا اسلحه مؤمن و ستون دین و نور آسمان ها و زمین است".[5]
بنابراین تلاوت قرآن و دعا و راز و نیاز با خدا پسندیده و مطلوب است، امّا از طرفی چون قرآن کتاب هدایت، موعظه، تذکّر، تبیان و بیان، بشارت، انذار، حُکم، رحمت، برهان و نور است، این مفاهیم و معانی بدون تدبّر و فهم معنای قرآن حاصل نمی شود و خواندن سرسری و صوری قرآن انسان را به این اهداف بلند نمی کشاند. مقصود از خواندن و قرائت قرآن رسیدن به این اهداف عالیه است، گرچه قرائت قرآن، حتی صوری و بدون فهم معنای آن دارای ثواب است. امّا ثوابش کمتر از کسی است که با فهم و تدبر قرآن بخواند.
از سوی دیگر خواندن قرآن باید همراه با عمل کردن به احکام و دستورهای آن باشد و عمل کردن به قرآن و بدون فهم معانی آن مقدور نیست. دربارة کسی که قرآن بخواند، ولی به آن عمل نکند، مذمّت شده است. اصولاً قرآن برای فهم معنای آن و عمل به دستورهای آن آمده و قرائت و خواندن مقدمه است.
پیامبر(ص) فرمود: "کم مِن قاریءٍ القرآن و القرآن یلعنه؛6 بسیار خواننده قرآن است که قرآن او را لعنت میکند".
پی نوشت ها :
1 - صادق احسان بخش، آثار الصادقین، ج17، ص 246، به نقل از کنزالعمال، ج2، ص 291.
2 - همان، به نقل از وسائل الشیعه، ج4، ص 845.
3 - همان، ص 247، به نقل از سفینه البحار، ج2، ص 415.
4 - همان، ص 250، به نقل از نورالثقلین، ج4، ص 14.
5 - همان، ج6، ص 89، به نقل از اصول کافی، ج4، ص 230.
6 - همان، ج17، ص 321، به نقل از بحارالانوار،ج89، ص 185.
قرآن کتاب زندگی و دستورالعمل هر انسان و قانون در تمام مراحل زندگی است. باید با این کتاب خوب آشنا باشیم و در برنامههای زندگیمان آن را به کار بندیم. بنابراین دو مرحله را باید بپیماییم: آشنایی با قرآن، عمل کردن به آن.
برای آشنایی به قرآن باید با نحوه خواندن و قرائت آن و با معانی و تفسیر آن آشنا بشویم.
در سوره بقره آیه 121 آمده: "الذین آتیناهم الکتاب یتلونه حق تلاوته اولئک یؤمنون به و من یکفر فأولئک هم الخاسرون". امام صادق(ع) درباره حق تلاوت قرآن فرمود: "حق تلاوت قرآن این است که آیات را زیبا بخوانیم و معانی آنها را بفهمیم و به احکام آن عمل نماییم. از قصهها و مثلهای قرآن پند بگیریم و به دستورهای قرآن عمل کنیم و از نواهی آن پرهیز کنیم".(1)
در این آیه شریفه و با تفسیری که از امام صادق(ع) درباره آن آمده، به هر دو مرحله اشاره دارد. ترجمه آیه چنین است: "کسانی که کتاب را به حق تلاوت میکنند، به آن ایمان دارند و هر کس بدان معتقد نباشد، یعنی به قرآن عمل نکند، از زیانکاران خواهد بود".
علی(ع) فرمود: "به زودی زمانی خواهد آمد که هیچ چیز مخفی تر از حق نخواهد بود و هیچ چیز ظاهرتر و علنی تر از باطل نخواهد بود (باطل در جامعه علنی و ظاهر و حق در جامعه مخفی خواهد بود). در آن زمان تلاوت قرآن، متاعی کم ارزش خواهد بود پس قرآن و اهل قرآن مطرود و منفور خواهند بود".(2)
در بُعد اجتماعی و سیاسی نیز عمل به قرآن کارساز است. مسلمانان هیچ چارهای ندارند غیر از آن که به قرآن بازگردند. قرائت آن را منحصر به ماه رمضان نکنند. درس و تفسیر قرآن جزو برنامههای لازم بلکه از واجبترین آنها باشد. همان طور که مردم الجزائر با رجوع به قرآن و عمل به آن، خود را از زیر چکمههای استعمار فرانسه نجات دادند.
"محمد عبدُه" پیرو مکتب سید جمال الدین اسدآبادی که شعارش بازگشت همه مسلمانان به قرآن بود، به شمال آفریقا آمد و همه علمای اسلامی را گرد آورد و آنها را دعوت کرد به جای غرق شدن در علوم بیهوده و موشکافی های افراطی در جزئیات بدون فائده، به سراغ قرآن روند. از آن هنگام به بعد قرآن دوباره میان مردم الجزائر مطرح شد. یکی از درسهای قرآن آن است که مسلمانان نباید تحت سیطره کفار باشند قرآن میفرماید: "لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً؛(1) خداوند هرگز اجازه نمی دهد که کافران بر مؤمنان مسلط شوند". خدا به مسلمانان اجازه نداده که با سهلانگاری و بیتوجهی به مسائل ارزشمند اسلام زیر بار استعمار کفار بروند و استقلال خود را از دست بدهند. باید مسلمانان با جهاد و مبارزه، حق خویش را از ظالمان و ستمگران بستانند. اگر مسلمانان به قرآن عمل میکردند، هرگز اسرائیل و صهیونیستها نمیتوانستند به بیش از یک میلیارد مسلمان زور بگویند. مشکلاتی که امروز پیش روی مسلمانان قرار دارد، ناشی از دور شدن از حقیقت قرآن و عمل نکردن به آیات روشنگر آن است.
پی نوشتها:
1 - میزان الحکمة، عنوان 3307، حدیث 16217.
2 - میزان الحکمة، عنوان 3307، حدیث 16516.
3 - نساء (4)، آیه 141. برای اطلاع بیشتر ر.ک: سید محمد حسین حسینی طباطبایی، نور ملکوت قرآن، ج 3، ص 108.
روایتی که در آن ثواب سه بار خواندن سوره توحید معادل یک ختم قرآن ذکر شده در فهرست مفاتیح الجنان در اعمال وقت خواب آمده است. در این روایت که از حضرت فاطمه"سلام ا...علیها" نقل شده ایشان می فرمایند که حضرت رسول"ص" بر من وارد شدند در وقتیکه رختخواب خود را پهن کرده بودم و میخواستم بخوابم، فرمود: ای فاطمه جان مخواب مگر آنکه چهار عمل بجا آوری ختم قرآن کنی و پیغمبران را شفیعان خود گردانی و مومنین را از خود خوشنود گردانی و حج و عمره بکنی گفتم یا رسول الله امر فرمودی به چهار چیز که من قدرت ندارم در این وقت آنها را بجا آورم. آنحضرت تبسم کرد و فرمود: هرگاه بخوانی قل هو الله احد را سه مرتبه پس گو یا ختم قرآن کرده ای، ...
از این روایت فهمیده می شود که این دستور برای وقت کم و برای رسیدن به ثواب ختم قرآن می باشد. اما خود تلاوت و ختم قرآن دارای فضیلت و آثار بسیار مطلوبی است که در وصایای پیامبر اکرم و ائمه معصومین"علیهم السلام" ( نیز آمده است بطوریکه روایاتی که در فضیلت تلاوت قرآن از ائمه علیهم السلام آمده آنقدر زیاد است که نشان دهنده اهمیت و بزرگی مطلب می باشد.
کافی باسناده عن ابی عبدالله، علیه السلام قال: "قرآن عهد خداوند است به سوی بندگان، همانا سزاوار است که هر مرد مسلمانی در هر روز به آن عهد نظر کند و از آن پنجاه آیه قرائت کند".خداوند متعال می فرماید "وتنزل القرآن ما هوشفاءورحمة للمؤمنین" ما از قرآن آنچه مایه بهبود و رحمت است برای مؤمنان فرو می فرستیم.
و چون این کتاب شریف برای سعادت جمیع طبقات و همة سلسله بشر است و انسانها در حالات و روحیات و عادات و اخلاق و از لحاظ زمان و مکان مختلف هستند همه را نمی توان به یک صورت دعوت کرد چه بسیار انسانهایی که برای دریافت هدایت و تعلیم از قرآن به صراحت لهجه و به طور ساده حاضر نباشند و از آن متاثر نمی شوند خداوند در قرآن متناسب با روحیات آنها آیاتی آورده و مقصد را به آنها فهمانده است و بسا انسانهایی که با قصه ها و حکایتها و تواریخ سروکار ندارند و علاقمند به لبّ مطالبند اینها را نمی شود با دسته اول در یک ترازو گذاشت از این جهت است که این کتاب شریف به اقسام مختلفه و فنون متعدده مردم را دعوت کرده است.
ای بسا انسانی که دچار امراض روحی و گره های اخلاقی فراوانی باشد و خود نیز از آن غافل است و با مراجعه به قرآن و تلاوت آیات آن ناخواسته آیه ای را که شفاء امراض روحی و باز کننده گره های اخلاقی اوست ، بعنوان مرحمی برای دردهای خود قرار دهد و شفاء بیابد از اینجهت توصیه به تلاوت قرآن و ختم قرآن بسیار شده است و در سیره ائمه علیهم السلام و بزرگان دین این عمل بسیار دیده شده است.
در نقل معتبری وارد شده است که حضرات معصومین علیهم السلام هر سه روز یکبار ختم قرآن داشته اند و سیره علماء سلف و صالح بر تلاوت بطور دائم است و قرآن شریف را انیس و مونس خود قرار می دهند و انس زمانی حاصل می شود که قرآن کریم را مرتب بخوانیم و بر خود تطبیق دهیم.
پرسش:از سویی می گوییم مطالب قرآن هیچ گاه کهنه نمی شود و مربوط به همة دوران است؛ از سویی می بینیم در قرآن مطالبی است مانند احکام غلام و کنیز که امروزه کاربردی ندارد. نیز در اسلام احکامی است مانند حق حبوه در ارث، کشیدن آب از چاه، تطهیر در خزینه، مکروه بودن عکاسی صورت و ... که امروزه کاربردی ندارد. چگونه می توان این ها را پاسخ داد؟
پاسخ:
قرآن از دیدگاه قرآن شناسان کتابی بی نظیر است. این کتاب ساختة دست بشر نیست. قانون زندگی بشریت است. در مطالب خود اختصاص به امّتی مانند امت عرب یا طایفه ای از طوایف مانند مسلمانان ندارد بلکه با طوایف خارج از اسلام سخن می گوید چنان که با مسلمانان می گوید. هم چنین قرآن با هر یک از طوایف به احتجاج و دعوت می پردازد و هرگز خطاب خود را مقیّد به عرب بودن نمی کند.
قرآن مشتمل بر هدف کامل انسانیت است زیرا هدف انسانیت که با واقع بینی سرشته شده جهان بینی کامل و به کار بستن اصول اخلاقی و قوانین عملی است که مناسب و لازمة همان جهان بینی باشد: "یهدی إلی الحقّ و إلی طریق مستقیم؛[1] قرآن مجید به سوی حق و راهی راست هدایت می کند". قرآن بیان خود را تام و کامل می داند: "إنّه لقول فصل ما هو بالهزل؛[2] قرآن سخنی است برنده و جدا کنندة حق از باطل و هزل و یاوه سرایی نیست".
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: "قرآن نوری است که باید به آن اقتدا کنند. آن را به سخن آرید اگر چه هرگز با زبان عادی سخن نمی گوید. اما بدانید در قرآن علوم آینده و اخبار گذشته و داروی بیماری ها و نظم حیات اجتماعی شما هست".[3]
قوانین مدوّن در قرآن برای همة زمان ها است. از جمله قانون برده داری.
برده داری که قبل از اسلام رواج داشته و بعد از ظهور اسلام به کلی ملغی نشد چون در مجموع طرحی مفید در نگهداری اسیران جنگی که از کفار گرفته می شد، بود. گرچه برده داری و رقیّت الزامی نیست و حاکم اسلامی می تواند بر اساس مصلحت اسلام و مسلمانان آنان را آزاد یا مبادله کند.
مسائل ارث در زمان ما نیز قابل اجرا است و مسائلی از قبیل کشیدن آب از چاه و عکس برداری و تطهیر در خزینه در جایی از قرآن نیآمده است. در کتاب های قانون غالباً قوانین به صورت کلّی بیان می شود مثلاً در قرآن عبادتی به نام نماز یا حج با ذکر بعضی جزئیاتش بیان شده و تمامی جزئیات آن بیان نشده است. جزئیات توسط پیامبر(ص) و ائمه(ع) بیان شده است.[4]
جامع بودن قرآن به معنای این است که تمامی دستورهایی که برای زندگانی پاک و شرافتمندانه انسان ها لازم است در آن وجود دارد. در مقایسة قرآن با دیگر کتاب های آسمانی و غیر آسمانی به خوبی معلوم است که قرآن جامع تر و بهتر و فصیح تر و شیواتر است.
پاورقی:
[1] احقاف (46) آیة30.
[2] طارق(86) آیة 14.
[3] نهج البلاغه، خطبة 158.
[4] قرآن در اسلام، علامة طباطبائی؛ تفسیر المیزان، ج 1، ص 58 به بعد.
خواندن آیات الهی و تفکر در معانی و تفاسیر آن، نیز پند گرفتن از راهنماییها و عبرت گرفتن از وقایعی که بر سر پیشینیان آمده، بهترین راه ارتباط با قرآن است.
قرآن معجزه جاویدان اسلام و بهترین آموزگار هدایت بشریت است. خداوند در قرآن می فرماید: "کتاب پربرکتی است که بر تو نازل کردهایم تا در آیاتش تدبّر کنند".(1)
امیر مؤمنان در مورد صفات پرهیزکاران فرمود: "آنها شب هنگام بر پا ایستاده، قرآن را شمرده و باتدبر تلاوت می کنند و جان خود را با آن محزون می سازند. داروی درد خود را از آن می گیرند. هرگاه به آیهای برسند که در آن تشویق است، با علاقه فراوان به آن روی می آورند و چشم جانشان با شوق بسیار در آن خیره می شود و آن را همواره نصب العین خود قرار می دهند و هرگاه به آیهای برسند که در آن بیم و انذار است، گوش و دل را برای شنیدنش باز کرده، فکر می کنند! صدای ناله آتش سوزان دوزخ و به هم خوردن زبانه هایش در گوش جانشان طنین انداز است".(2)
آیات روح بخش قرآن آن چنان با جان و روان و سرشت انسانها مأنوس است که گویا هیچ سخنی دل نشینتر و جامعتر از شنیدن آیات وجود ندارد و این از معجزه بودن آن حکایت دارد؛ حتی اقوامی که عرب زبان نیستند، حظّ و بهره کافی را از آن می برند و به طور فطری هدایت می شوند.
خواندن حدّاقل چند آیه در شبانه روز و مطالعه در معنا و تفسیر آن از راههای ارتباط با قرآن است.
پی نوشتها:
1. سوره ص (38) آیه 29.
2. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 604، خطبه 184.
فضیلت و عظمت کتاب مقدّس، فوق درک محدود انسان خاکی است. فضیلت آن را باید از پیامبر اکرم(ص) و ائمة معصومین(ع) شنید. در روایتی پیامبر(ص) می فرماید: " اعبد النّاس اکثرهم تلاوه للقرآن؛ عابد ترین مردم کسی است که بیشتر تلاوت قرآن کرده باشد".(1) در روایت دیگری حضرت (ص) فرمود: "هر کس برای تحصیل رضای خدا و فهم دین، قرائت قرآن کریم کند، پاداش و ثواب وی همانند پاداش و ثواب همه فرشتگان و پیغمبران می باشد".(2)
امیرالمؤمنین علی(ع) می فرماید: " لقاح الایمان تلاوه القرآن؛(3) تلاوت قرآن کریم موجب باروری ایمان است". نیز فرمود: "هر کس به تلاوت قرآن کریم انس گیرد، جدایی و مفارقت برادران، او را (درقبر) به وحشت نیفکند".(4)
امام صادق(ع) فرمود: "هر کس قرائت قرآن کند در حالی که جوان باشد، قرآن با گوش و خونش آمیخته گردد و قرآن در روز قیامت از طرف او با فرشتگان خدا احتجاج کند".(5)
پیامبر گرامی به سلمان فارسی فرمود: "بر تو باد که قرائت قرآن کریم کنی، زیرا قرائت قرآن کفاره گناهان و پوششی در آتش و ایمنی از عذاب است... مؤمن چون قرائت قرآن کند، خدا به وی نظر رحمت فرماید. فضیلت قرآن بر سائر کلام همانند فضیلت و برتری خدا بر خلقش می باشد".(6)
پاورقی :
1 کنز العمال،ج1، ص 510.
2 جواد محدثی، فرهنگ عاشورا، ص 293.
3 علی بن حسین مسعودی، مروج الذّهب، ج 2، ص 290.
4 محمد باقر مجلسی، بحارالأنوار، ج 22،ص 194.
5 ابن سعد، طبقات الکبری، ج 8، ص 52 به بعد.
6 همان.
درباره جمع آوری قرآن مجید به صورت مکتوب فعلی برخی نظرشان این است که در زمان حیات رسول خدا(ص) زیر نظر آن حضرت قرآن جمع آوری و به صورت مکتوب ومدوّن درآمد،[1] ولی عدهای بر این نظرند که قرآن در زمان رسول خدا(ص) و به دستور آن حضرت نگارش و کتابت یافت، اما مدون نبود، بلکه به صورت پراکنده؛ یعنی صحیفه ـ صحیفه بود که بر روی چیزهایی نظیر چرم، چوب درخت خرما؛ سنگ های صاف، قطعات حریر نوشته شده بود. پس از پیامبر اسلام(ص) امیرمؤمنان علی(ع) قرآن را جمع آوری فرمودو شأن نزول و تأویلات را هم آورده بود. این قرآن به عنوان سپردة امامت در نزد امام زمان (عج) می باشد.
در زمان ابوبکر مسیلمه کذّاب در یمامه ادعای پیامبری نمود، ابوبکر برای سرکوب مسیلمه سپاهی را روانة یمامه نمود . در این جنگ مسلمانان پیروز شدند و مسیلمه کشته شد، ولی حدود هفتار نفر از حافظان قرآن کریم کشته شدند که همگی از صحابة رسول خدا(ص) بودند. ابوبکر پس از این ماجرا دستور داد قرآن جمع و تدوین گردد و برای این کار زیدبن ثابت را که از پرکارترین و جوان ترین کاتبان وحی و حافظ قرآن و دارای مصحف اختصاصی بود انتخاب شد و زیدبن ثابت نوشته های پراکندة قرآنی را جمع کرد. این نسخه جمع آوری شده که گردآوری آن حدود 14 ماه طول کشیده بود ، پس از ابوبکر به عمر داده شد و پس از عمر به دخترش حفصه همسر رسول خدا(ص) سپرده شد.
در زمان عثمان با توجه به رفتن قرآن به سرزمین های اسلامی فتح شده اختلا ف در قرائت کلمات قرآن پیدا شد و برای جلوگیری از اختلاف عثمان دستور داد تمام نوشته های زمان رسول خدا(ص) را گرد آوری کردند و نسخة کتابت زید در زمان ابوبکر را که نزد حفصه بود به امانت گرفتند و بر اساس قرائت واحد قرآن را تدوین نمودند و از روی آن پنج یا شش نسخه استنساخ شد . یک نسخه در مدینه و یک نسخه در مکه و چهار نسخة دیگری را همراه با یک حافظ قرآن که نقش معلم و راهنمای درست خوانی را داشت به مراکز مهم جهان اسلام ، یعنی بصره ، کوفه، شام و بحرین ارسال کردند و بقیة قرآن ها که با این قرائت مخالف بود از بین بردند و عثمان به تمام بلاد نوشت قرآن های دیگری را از بین ببرند. و بدین وسیله از اختلاف قرائات قرآن جلوگیری شد.[2]
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
[1] آیت الله سید ابوالقاسم خویی، بیات، ج 1، ص 407.
[2] بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامة قرآن، ج 2، ص 1634، مادة جمع قرآن و سید محمد باقر حجتی، تاریخ قرآن کریم، ص 234، 385، 419 و 429.
تلاوت قرآن فضیلت بی شماری دارد و سفارشهای زیادی درباره خواندن قرآن مجید در روایات معصومین(ع) وارد شده است. سفارش شده است هر کس در شبانه روز حداقل پنجاه آیه تلاوت نماید.(1) این سفارشها بیشتر به تلاوت قرآن کریم توجه دارد، منتهی در کنار تلاوت، سفارشهای زیاد دیگری درباره تفهم و تأمل در قرآن مجید وجود دارد، که انسان در موقع خواندن، هر آیهای را که تلاوت می نماید، در معانی آن خوب تأمل کند و مراد آن را دریابد و به آنها عمل نماید. این از آداب باطنی تلاوت قرآن می باشد. برای تلاوت، آدابی ذکر شده، که به آداب ظاهری و باطنی تقسیم شده است. از آداب ظاهری تلاوت، می توان به وضو گرفتن در جای پاکیزه همانند مساجد، دندانها را مسواک کردن قبل از خواندن، پیش از شروع قرآن "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" گفتن، نیز ترک کردن خوردنی ها و نوشیدنی ها، کشیدن به هنگام تلاوت، نیز خواندن از روی قرآن اشاره نمود.
از آداب باطنی قرآن: فهم اصل کلام الهی، بزرگداشت متکلم (خدا)، حضور قلب، تدبر و اندیشیدن در قرآن (که از حضور قلب بالاتر است)، رفع موانع فهم قرآن همانند وسواس و غیره، تأثیرپذیری از قرآن، ترقی به این معنا که خواننده به مرحلهای ارتقا یابد که گویا کلام را از خداوند می شنود.
سفارشهای خود قرآن و ائمه معصومین(ع) شامل حال هم تلاوت قرآن و هم تدبر و تأمل می شود که هر کدام تکمیل کننده یکدیگر، برای رشد معنوی و روحانی انسان است.(2)
آنچه مهم تر است، تأمل و تدبر و عمل به آیات الهی می باشد.
پی نوشتها:
1 - مرحوم کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 609.
2 - بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن، ج اول، ص 21 - 20، چاپ گلشن، 1377 ه' ش، با تلخیص و تصرف.
آموزش قرآن یکی از حقوق مسلّم فرزندان است که متوجه والدین به خصوص پدران است. پیامبر اکرم(ص) می فرماید: "حق فرزند بر پدر آن است که به او قرآن بیاموزد".(1) بر این عمل، پاداش فراوانی است. رسول خدا(ص) می فرماید: "هیچ مردی فرزند خود را قرآن نیاموزد مگر این که خداوند پدر و مادر کودک را در روز قیامت تاج پادشاهی عطا کند و دو لباس بهشتی به آنان بپوشاند که هرگز مردم مانند آن را ندیده باشند".(2)
یکی از روشهای تربیت فرزندان، تشویق به قرائت قرآن است.
پیامبر اکرم(ص) می فرماید: "فرزندانتان را بر سه ویژگی تربیت کنید: محبت پیامبرتان، محبت اهل بیت و قرآن".(3) برای این که فرزندتان با قرآن آشنا شود:
1ـ از شیوه همانند سازی استفاده کنید، یعنی در عمل به قرآن اهمیت قائل شوید و تلاوت قرآن را در برنامه خود قرار دهید و با آهنگ آن را بخوانید. اگر ممکن است از طریق رادیو قرآن، آهنگ دلنشین و جذاب قرآن را در منزل طنین اندازید تا گوش فرزندتان با آهنگ قران انس پیدا کند و فضای خانه از بوی عطر قرآن، معطر گردد.
2- نوارهای ترتیل و تکرار آیات قران و برنامه صبا را که به صورت سی دی ارائه است، تهیه نمایید.
3- ایشان را پس از رسیدن به سنین بالاتر به مراکز آموزش قرآن مانند دارالقرآن و دارالتحفیظ و غیره معرفی نمایید تا با روش صحیح و منطقی فرزندتان را تعلیم دهند.
4- در مراحل مختلف از تشویق دریغ نورزید.
اگر منظورتان از سرباز امام زمان(ع) شدن فرزندتان، طلبه و روحانی شدن است، باید بگوییم این موضوع بیستگی به علاقه ایشان و شرایط دیگر دارد، ولی خواست و تمایل خانواده در این جهت بی تأثیر نیست. از طرفی تربیت اخلاقی و محیط مذهبی و رفاقت با دوستان مذهبی و انس با روحانیوت و آشنایی با مساجد و رفتن به نماز جماعت و جلسات قرائت قرآن تأثیر به سزایی دارد.
5ـ کتابهایی را که در رابطه با روش آموزش قرآن و حفظ آن چاپ شده مطالعه فرمایید که به بعضی از آن ها اشاره می کنیم.
1ـ کتاب جرعه ملکوت،
2ـ حفظ قرآن در پنج مرحله،
3ـ بهترین روش حفظ قرآن،
حافظان نور (که جامعه القرآن الکریم آن ها را منتشر نموده است).
پی نوشتها:
1. کنز العمال، ج 16، ص 417.
2. وسائل الشیعه، ج 4، ص 825.
3. کنز العمال، ج 16، ص 456.
در این قسمت پرسش و پاسخ های مربوط به علوم قرآنی مطرح می شود.
قرآن مجید در زمینههای مختلفی، از اعجاز یا مانندناپذیری برخوردار است و نمیتوان بزرگترین اعجاز آن را فقط در مقوله هنری خلاصه کرد، زیرا اعجاز به معنای هر امر خارقالعادهای است که غیر پیامبران و غیر معصومان مانند آن را نمیتوانند بیاورند؛ آن هم کتابی مانند قرآن، که هزاران معجزه در آن نهفته است، که به بعضی اشاره میکنیم:
1 - معجزه و اعجاز در بُعد فصاحت و بلاغت.
2 - اعجاز از جهت هماهنگی و عدم اختلاف و نظم و روش ویژه موجود در قرآن.
3 - اعجاز از حیث قانونگذاری و تشریع، که از مصادیق آن میتوان تبدیل بتپرستی به یکتاپرستی را نام برد.
4 - اعجاز از جهت وجود معارف و اطلاعات حیرتانگیز در باب جامعه، تاریخ و حکمت و غیره
5 - اعجاز قرآن از حیث خبرهای غیبی: (خبرهای پیروزی مسلمانان و پیروزی دین اسلام و وعده حفاظت از تحریف).
6 - اعجاز از جهت علوم جدید که یا به اشاره و یا تصریحاً در قرآن بیان شده است، همانند کرویت زمین، حرکت زمین، نظریه خورشید مرکزی، گرده افشانی گیاهان، بیان اسرار آفرینش و...
7 - اعجاز هنری قرآن، که یکی دیگر از رازهای جاذبه قرآن میباشد که جنبه خیال انگیزی و صحنهپردازی و به تصویر کشیدن معانی گوناگون را در بردارد. این هنر چه در بیان صحنههای طبیعت، تبیین ارزشها و ضد ارزشها، پاکیها و ناپاکیها، قصهها و داستان سراییها و چه در طرح مثلها و به تصویر کشیدن مراحلی از معاد و قیامت و حساب و کتاب، چنان مؤثر و کارآمد است که بعضی از آن به سحر و افسون قرآن یاد میکنند.
8 - اعجاز عددی قرآن، که این بُعد اختصاص به نظم اعجازگونه ریاضی قرآن دارد.
9 - اعجاز از حیث بیان شخصیت پیامبر گرامی اسلام(ص).
حال با توجه به این اعجازها، نیز با مراجعه به کتب علوم قرآنی که خواهید داشت، تأیید خواهید کرد که به هر بُعد از اعجاز آن بپردازیم، بزرگترین و بهترین و کاملترین خواهد بود و این بستگی به انسان دارد که با چه جنبهای از آن همه اعجاز ارتباط برقرار کند، یعنی چه چیزی قابل فهم تر و جالب تر و عمیق تر از ابعاد دیگر است. شاید برای یک هنرمند، جنبه زیبایی و هنری قرآن از همه جنبهها عالی تر و با عظمت تر باشد و این بدان جهت است که او هنر و زیبایی را بهتر درک میکند، نه آن که برای همه انسانها جنبه هنر و زیبایی اسلوب و معانی آن، برتر و عالیتر باشد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - آیة الله محمد تقی مصباح یزدی، قرآنشناسی، ص 185 - 168؛ حسینی جوان آراسته درسنامه علوم قرآنی، ص 262 - 244، با تلخیص بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن، ج1، ص 258 - 250؛.
ذوالقرنین دی یکی از سفرهای خود به جمعیتی برخورد کرد که از نظر تمدن در سطح بسیار پایینی بودند. آنها که از ناحیه دشمنان خونخوار و سرسختی به نام "یأجوج و مأجوج" در عذاب بودند، مقدم ذوالقرنین را که دارای قدرت و امکانات عظیمی بود، غنیمت شمردند و دست به دامن او زدند و گفتند: یأجوج و مأجوج دراین سرزمین فساد میکنند. آیا ممکن است هزینهای در اختیار تو بگذاریم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ ذوالقرنین پاسخ مثبت داد و بدون آن که کمک مالی از آنها دریافت کند، سدی را که مانع تجاوز یأجوج و مأجوج باشد ساخت. در ساخت آن از آهن و مس ذوب شده استفاده نمود.
ماجرای سد ذوالقرنین در سوره کهف آمده است که در این جا ترجمه آیات را ذکر میکنیم: دو (ذوالقرنین باز) از اسباب مهمی (که در اختیار داشت، استفاده کرد (و همچنان به راه خود ادامه داد) تا به میان دو کوه رسید، و در آن جا گروهی غیر از آن دو را یافت که هیچ سخنی را نمیفهمیدند. (آن گروه به او) گفتهد: ای ذوالقرنین! یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکند. آیا ممکن است ما هزینهای برای تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ (ذوالقرینین) گفت: آن چه را خدا در اختیار میگذارد، بهتر است (از آن چه شما پیشنهاد میکنید). مرا با نیرویی یاری کنید، تا میان شما و آنها سد محکمی ایجاد کنم یا قطعات بزرگ آهن برای من بیاورید (و آنها را بر روی هم چید) تا کاملاً میان دو کوه را پوشانید. سپس گفت: (آتش در اطراف آن بیفروزید و) در آتش بدمید (آنها دمیدند) تا قطعهها را آهن را سرخ و گداخته کرد. گفت: (اکنون) مس ذوب شده برای من بیاورید تا به روی آن بریزم، (سرانجام آن چنان سد نیرومندی ساخت) که آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمیتوانستند رخنهای در آن ایجاد کنند. گفت: این از رحمت پروردگار من است، اما هنگامی که وعده پروردگارم فرا رسد، آن را درهم میکوبد و وعده پروردگارم حق است". (1)
سد ذوالقرنین کجا است است؟ طبق گواهی دانشمندان این سد در سرزمین قفقاز است. در این سرزمین میان دریای خزر و دریای سیاه سلسله کوههایی است، همچون یک دیوار که شمال را از جنوب جدا میکند. تنها تنگهای که میان این کوههای دیوار مانند وجود دارد، تنگه "داریال" معروف است که در همان جا دیوار آهنین باستانی به چشم میخورد. به همین جهت بسیاری معتقدند که سد ذوالقرنین همین است. (2)
--------------------------------------------------------------------------
1)کهف، (18) آیات 92 تا 98.
2)تفسیر نمونه، ج 12، ص 550؛ صدر بلاغی، قصص قرآن، ص 374.
در مورد پرسش شما دو رویکرد وجود دارد. اندیشمندان اسلامی بر این عقیدهاند که قرآن وحی الهی است و اندیشه و فرهنگ و الفاظ بشری در پدید آمدن آن دخالتی نداشته است.
در دنیای غرب اکثر متفکران غربی برخلاف متفکران اسلامی معتقدند که کتب مقدس مسیحیان و یهودیان یعنی تورات و انجیل الفاظ خداوند نبوده، حتی الفاظ پیامبران یعنی حضرت موسی و حضرت عیسی نمیباشند، بلکه پیروان این دو پیامبر، این کتب رانوشتهاند.
توماس میشل در این مورد میگوید:
"مسیحیان معتقدند که خداوند کتابهای مقدس را به وسیله مؤلفان بشری نوشته است این افراد مانند دیگر انسانها با محدودیتهای زبان و تنگناهای علمی دست به گریبان بودهاند. اصولاً مسیحیان نمیگویند که خدا کتابهای مقدس را بر مؤلفان بشری املا کرده، بلکه معتقدند که او به ایشان قدرت بیان پیام الهی به شیوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبک نویسندگی ویژه هر یک را داده است. اقلیتی بسیار ناچیز از مسیحیان گمان میکنند کتابهای مقدس با همین الفاظ، از طرف خدا بر پیامبر نازل شدهاند".(1)
اعتقاد "توماس میشل" مختص به وی نبوده و اکثر متفکران غربی به این امر اذعان دارند، به عنوان مثال "جان بی. ناس" به این مسئله معتقد بوده و آن را در کتاب خود مطرح مینماید.(2)
صرف پذیرفتن این امر که کتب مقدس مسیحیت الفاظ بشری است، مستلزم آن نیست که کتب دینی همه ادیان، الفاظی بشری باشند. به دیگر سخن: وجود چند کتاب مقدس مانند تورات و انجیل که الفاظی بشری هستند، موجب آن نمیشود که با تعمیم نا به جا و مغالطهآمیز نتیجه گرفته شود که هر کتاب مقدسی، الفاظ بشری است.
تمام پیامبران اولوالعزم و از جمله حضرت موسی و عیسی دارای کتاب آسمانی بودند که وحی و الفاظ الهی بود اما پس از ایشان این کتب و شریعتشان مورد تحریف واقع شده.
افراد زیادی سبب تحریف در دین مسیحیت شدهاند و یکی از شخصیتهای برجسته مسیحیت که به اعتراف نویسندگان مسیحی سبب تحریف دین مسیحیت شده است "پولس" میباشد.(3)
در مورد قرآن هیچ مانع برون دینی در پذیرش ادعای این که قرآن، الفاظ الهی بوده و پیامبر اسلام و دیگر انسانها در تکوین آن دخالتی نداشتهاند، وجود ندارد.
از جهت درون دینی قرآن و روایات پیامبر اکرم و ائمه هدی(ع) به صورت صریح و آشکار بشری بودن قرآن را با تأکیدهای بسیار و به صورتهای گوناگون نفی نموده و بیان کردهاند که قرآن وحی الهی و الفاظ غیر بشری است.
در ذیل به برخی از این آیات اشاره میکنیم:
خداوند در آیات متعددی منکران الهی بودن قرآن را به مبارزه دعوت میکند، یعنی از آنها میخواهد اگر قرآن را از ناحیه بشر میدانند، آنان نیز چنین قرآنی و دست کم یک سوره مثل سورههای قرآن را بیاورند.
خداوند میفرماید: "اگر تمام انسانها و جنها را جمع نموده و آنها را به یاری طلبند، نمیتوانند همانند قرآن را بیاورند."(4) از این طریق، غیر بشری بودن قرآن را ثابت مینماید.
در سوره مبارکه هود، تحدی به ده سوره از سورههای قرآن شده است و میفرماید:
"اگر راست میگویید (که قرآن ساخته دست بشر است) شما هم ده سوره همانند این قرآن را بیاورید".(5)
در سوره مبارکه یونس تحدی به یک سوره از قرآن شده میفرماید: "اگر راست میگویید، یک سوره همانند آن را بیاورید".(6)
در آیات متعدد بر این نکته اشاره شده که پیامبر در تکوین قرآن و الفاظ آن دخالتی نداشته است:
أ) در بعضی از آیات خداوند برای اثبات این که پیامبر در تکوین قرآن دخالتی نداشته و الفاظ قرآن الهی است، به سابقه پیامبر(ص) و شخصیت حضرت میان مردم همان عصر اشاره میکند و میفرماید: "تو نوشتن و نیز خواندن را نمیدانستی، پس چگونه میتوانستی این آیات را بیاوری؟!".(7)
از نظر تاریخی ثابت شده است که پیامبر پیش از آوردن قرآن و قبل از وحی الهی، خواندن و نوشتن نمیدانست و هیچ نوشته یا سخنی که همانند قرآن باشد، از او وجود ندارد، سپس به یکباره (از زمان نزول وحی) سخنانی فوق درک بشری با همه حقایق معنوی و اعجاز لفظی و بیانی توسط او ابلاغ میشود.
ب) خداوند دسته دیگری از آیات وحی و قرآن را مستقل از تجربه و تلاش و حتی اراده رسول خدا معرفی نموده و به خودش مستند میسازد و میفرماید:
"ای رسول! به هنگام دریافت وحی زبان خویش را حرکت مده تا بر خواندن آن شتاب کنی.
جمع کردن آن و خواندنش بر ما است. پس از آن که ما خواندیم، تو خواندن آن را دنبال کن".(8)
اگر محتوای قرآن محصول تراوشهای فکری و تجدید و تلاشهای سیاسی اجتماعی پیامبر بود، آیا توصیه در آیات فوق معنا میداد؟ آیا پیامبر به خودش میگوید قبل از این که قرآن تمام شود (خواندن تمام شود) زبانت را حرکت مده و قبل از این که وحی قرآن تمام شود، عجله نکن. صریح این آیات، چنین برداشت را باطل میشمارد.
قرآن معجزه جاوید پیامبر اسلام و دلیل نبوت و راستگویی پیامبر اسلام است، یعنی دلیل اعتبار اسلام است و اعجاز آن از جهات گوناگون قابل اثبات است. از نظر اعجاز لفظی، سبک بیان، اسلوب و آهنگ که این مورد بیشتر برای عرب زبانان قابل فهم است. از نظر غنای معنایی و مفهومی و اعجاز آن. در قرآن علوم مختلف بیان شده است که در این میان علوم انسانی به جهت هدف قرآنی که رساندن انسانها به سعادت و کمال است، چشمگیرتر است. ارزشهای اخلاقی ارزشمند و متعالی، حقوق، سیاست، اقتصاد، تاریخ، اعتقادات و... در عین حال که قرآن کتابی نوشته شده در یک علم خاص نیست، بسیاری از حقایق و اصول مربوط به علوم بشری را دارا میباشد. برای فهم چنین مواردی به خصوص بیان آنها برای پیروان سایر ادیان کافی است مقایسهای بین قرآن و دیگر کتابهای آسمانی در زمینههای مختلف به عمل آید. توحید و یکتاپرستی در آیات در بالاترین مرتبه خود بیان شده است.
در آیات قرآنی، عالیترین معانی و مفاهیم برای رسیدن به مقام کشف و شهود بیان شده. خدایی که در همه جا حضور دارد. از رگ گردن به انسان نزدیکتر است. از تمام اسرار درون انسان آگاهی دارد. به هر جا بنگریم او را مشاهده میکنیم که آیات فراوان در این زمینه وجود دارد گسترش مکاتب عرفانی در جهان اسلام و معانی بسیار دقیق و عمیقی که از عرفان اسلامی در این زمینه به دست ما رسیده الهام گرفته از همین آیات است.
اعجاز علمی قرآن در قرنهای اخیر بین مفسران جایگاه ویژهای یافته است. چون علوم تجربی تکامل یافت و رشد سریع نمود، رازهای علمی قرآن را آشکار کرد. این درحالی بود که کتاب مقدس "تورات و انجیل" هر روز با پیشرفت علوم، عقب نشینی کرد و تحریفات آن آشکار شد. از این رو مفسران در موارد متعدد به اعجاز علمی قرآن (آیاتی که از قوانین و یافتههای علمی بشر در چندین قرن بعد خبر میدهد) اشاره کردهاند(9)، حتی دانشمندان اروپایی به ابعاد علمی قرآن اعتراف دارند، برای مثال "لوراواکیسا واگلیوی" استاد دانشگاه ناپل میگوید "ما در این کتاب گنجیهها و ذخایری از علوم میبینیم که فوق استعداد و ظرفیت باهوشترین اشخاص و بزرگترین فیلسوفان، قویترین رجال سیاست و قانون است و به دلیل این جهات است که قرآن نمیتواند کار یک مرد تحصیل کرده و دانشمند باشد".(10)
مقصود از معجزه علمی بودن قرآن آیاتی است که بدین صورت باشد:
1 - رازگویی علمی باشد، یعنی مطلب علمی را که قبل از نزول آیه کسی از آن اطلاع نداشته، بیان کند، به طوری که مدتها بعد از نزول آیه مطلب علمی کشف شود و این مسأله علمی طوری باشد که با وسایل عادی که در اختیار بشر عصر نزول بود، قابل کشف نباشد.
2 - اخبار غیبی در مورد وقوع حوادث طبیعی و جریانات تاریخی باشد که در هنگام نزول آیه کسی از آن اطلاع نداشته و پس از خبر دادن قرآن، همان خبر واقع شود و این خبر طوری باشد که به وسیله وسایل عادی قابل پیش بینی نباشد.
پس اگر مطلبی را قرآن خبر داده که قبلاً در کتابهای آسمانی گذشته به آن اشاره شده و یا در مراکز علمی یونان و ایران و... در لا به لای کتابهای علمی و آرای دانشمندان آمده، و یا مطلبی باشد که طبیعتاً و به صورت غریزی قابل فهم است، این امور معجزه علمی محسوب نمیشود.(11)
قرآن کشفیات مهم علوم جدید از قبیل کرویت زمین، نظریه خورشید مرکزی، حرکت زمین،(12) گرده افشان گیاهان(13) و... را تأیید کرده است.
اگر بخواهیم درباره تمام آیاتی که مربوط به اعجاز علمی قرآن است بحث کنیم، سخن طولانی خواهد شد. در قرآن آیاتی است که منطبق با فرضیههای علوم کیهان شناس، زیستشناسی، ریاضی و پزشکی است.
برای نمونه آیه 19 سوره حجر، ترکیب خاص نباتات؛ آیه 23 همین سوره، تلقیح میان نباتات؛ آیه 3 سوره رعد، قانون ازدواج و تعمیم آن به عالم نباتات؛ آیه 53 سوره طه، موضوع حرکت وضعی و انتقالی زمین؛ آیه 17 سوره رحمن، وجود یک قاره دیگر؛ آیه 4 سوره معارج، اصل کروی بودن زمین را بیان میکند.
در ذیل به توضیح اجمالی برخی از آیات اشاره میکنیم.
1 - "والشمس تجری لمستقر لها ذلک تقدیر العزیز العلیم؛خورشید که پیوسته به سوی قرارگاهش در حرکت است. این تقدیر خداوند است".(14)
این آیه به وضوح حرکت مستمر خورشید را بیان میکند اما در این که منظور از حرکت چیست، مفسران بحثهای فراوانی دارند. آخرین و جدیدترین تفسیر برای آیه همان است که اخیراً دانشمندان کشف کردهاند که خورشید با مجموعه منظومه شمسی در وسط کهکشان به سوی ستاره دوردست "دوگا" در حرکت است. عبارت "تجری" تمام این حرکتها و حرکتهای دیگر را که در آینده کشف خواهد شد بیان میکند.(15)
2 - "و لا الشمس نبغی لها أن تدرک القمر و لا اللیل سابق النهار و کل فی فلک یسبحون؛ نه برای خورشید سزاوار است که به ماه رسد و نه شب به روز پیش میگیرد و هر کدام از آنها در مسیر خود شناورند".(16) در آیات 38 و 40 سوره یس برای خورشید هم حرکت جریانی قائل شده و هم دورانی. یک جا میگوید "والشمس تجری" و در جای دیگر از شناور بودن خورشید در فلک سخن میگوید: "کل فی فلک یسبحون"
آن روز که این آیات نازل شد، هیئت بطلمیوس با قدرت هر چه تمامتر بر محافل علمی حاکم بود. طبق این فرضیه، اجرام آسمانی به خودی خود گردشی نداشتند، بلکه در دل افلاک (که اجسامی بلورین و متراکم و در هم همچون طبقات پوست پیاز بودند) میخکوب شده بودند و حرکت آنها تابع حرکت افلاکشان بود. در آن روزگار نه ستاره بودن خورشید مفهومی داشت و نه حرکت طولی و جریانی خورشید، اما بعد از فرو ریختن پایههای فرضیه بطلمیوس در پرتو کشفیات قرون اخیر و آزاد شدن اجرام آسمانی از قید و بند افلاک بلورین این نظریه قوت گرفت که خورشید در مرکز منظومه شمسی ثابت و بی حرکت است و تمام منظومه شمسی پروانه وار به گرد او میچرخند.
در این زمان نیز هنوز مفهوم آیات فوق که حرکت طولی و دورانی را به خورشید نسبت میداد، روشن نبود تااین که با پیشرفت علوم امروزه چند نوع حرکت برای خورشید ثابت شد.
حرکت وضعی آن به دور خورشید و حرکت طولی آن همراه با منظومه شمسی به سوی نقطه مشخصی از آسمان، حرکت دورانی آن همراه مجموعه کهکشانی که جزئی از آن است و به این ترتیب یک معجزه دیگر علمی برای آن به ثبوت رسید.(17)
3 - "اذا السماء النشقت؛در آن هنگام که آسمان شکافته شود".(18)
در حدیثی از امیرمؤمنان در تفسیر این آیه آمده که منظور از شکافتن آسمان این است که آسمانها از کهکشانها جدا میشود. این حدیث که از معجزات علمی محسوب میشود، از حقیقتی پرده بر میدارد که در آن زمان هیچ یک از دانشمندان به آن نرسیده بودند. دانشمندان فلکی امروز با مشاهدات نجومی خود و به وسیله تلسکوپهای عظیم و نیرومند ثابت کردند که عالَم مجموعهای از کهکشانها است و هر کهشکان مجموعهای از منظومهها و ستارگان است. به همین دلیل آنها را شهرهای ستارگان مینامند، کهکشان راه شیری معروف که با چشم قابل مشاهد است، مجموعه عظیم و دایره مانندی از همین منظومهها و ستارگان است.
حضرت امام علی(ع) میفرمایند: "در آستانه قیامت این کواکب را که مشاهده میکنیم، از کهشکان جدا میشود و نظام همگی به هم میخورد".(19)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، نشر مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، چاپ اول، 1377، ص 26.
2 - جان. بی. ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نهم، 1377، ص 623 - 627.
3 - محمد قطب، سکولارها چه میگویند؟ ترجمه جواد محدثی، نشر مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، چاپ اول، بهار 1379، ص 14 - 15.
4 - اسراء (17) آیه 88.
5 - هود (11) آیه 13.
6 - یونس (10) آیه 38.
7 - هود، آیه 13 و یونس، آیه 38.
8 - قیامت (75) آیه 19 - 16.
9 - تفسیر نمونه، ج5، ص 435 و ج8، ص227 و ج 10، ص 119 و ج 11، ص 183 و ج 15، ص 586 و...
10 - تفسیرنمونه، ج1، ص 138.
11 - پژوهش در اعجاز علمی قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی، ص 85.
12 - طه (20) آیه 53.
13 - حجر (15) آیه 22.
14 - یس (36) آیه 38.
15 - تفسیر نمونه، ج18، ص 381 - 382.
16 - یس، آیه 40.
17 - تفسیر نمونه، ج 18، ص 388 و 389.
18 - انشقاق (84) آیه 1.
19 - روح المعانی، ج30، ص 87 ؛ در المنثور، ج6، ص 329، به نقل از تفسیر نمونه، ج 26، ص 303 و 304.
باید توجه داشته باشید که این کتاب(قرآن) با آن همه عظمت و اعجاز که در مورد آن گفته شده، توسط پیامبری آورده شد که سواد خواندن و نوشتن نمی دانست ، نیز تا بدان زمان هیچ سخنی مانند آن نگفته و به مکتب نیز نرفت.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
شاید بدیهی ترین دلیل بر اعجاز قرآن این باشد که معاصران پیامبر(ص) و حتی اقوامی که تا به امروز روی کار آمدند با تمام کوشش ها و تلاش هایی که به کار بستند, از آوردن آیه ای نظیر قرآن عاجز ماندند ونتوانستند اقدامی علیه آیات قرآن انجام دهند, زیرا چنین کاری اصولاً از دست بشر ساخته نیست .
قرآن نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت , یعنی شیرینی و جذابیت عبارات و رسایی مفاهیم , بلکه از نظر محتواو علومی که آن زمان دور از دسترس انسان ها بود, قوانین و مقرراتی که ضامن سعادت و نجات بشریت است ,خالی از هر گونه تناقض و پراکنده گویی است با توجه به این که معلومات انسان محدود است مخصوصاً با توجه به این که پیامبر اسلام (ص) در محیطی پرورش یافته بود که از همان علم و دانش محدود بشری آن زمان نیز درآن محیط خبری نبود, آیا وجود این همه محتوای متنوع در زمینه های مختلف توحیدی , اخلاقی , اجتماعی ,سیاسی و نظامی دلیل بر این نیست که کلمات قرآن از مغز انسان تراوش نکرده بلکه از ناحیهء خداوند است ؟بی گمان چنین است .
نظری به تاریخ اسلام , روشن می سازد که کسی نتوانسته مشابه قرآن را بیاورد; زیرا در داخل کشورهای اسلامی در زمان پیامبر(ص) و پس از او حتی در خود مکه و مدینه , مسیحیان و یهودیان سرسخت و متعصبی می زیستند که برای تضعیف مسلمانان از هر فرصتی استفاده می کردند, به علاوه این که افراد مسیحی و یهودی ونیز منافقین در میان مسلمانان زندگی می کرندند و مسلماً این عده به دقت مراقب اوضاع مسلمین بودند و از هربرنامه ای که به زیان مسلمانان تمام می شد, استقبال می کردند. اگر به کتاب دسترسی پیدا می کردند که بتواند به مقابله با قرآن برخیزد تا آن جا که می توانستند آن را نشر می دادند و یا لااقل در حفظ آن می کوشیدند. از این رومی بینیم حتی افرادی که به احتمال ضعیفی به معارضه با قرآن برخاسته اند, تاریخ نام آنان را ضبط کرده است .یکی از این افراد "مسیلمه کذاب " اهل یمامه است که به مبارزه با قرآن برخاست و حتی از او جملاتی که بر وزن بعضی از آیات بوده ثبت شده است , ولی از نظر محتوا و معنا خنده دار می باشد و همانند لطیفه ای نقل مجالس بوده است ; به عنوان مثال هم وزن آیات سوره "والذاریات" چنین گفته است : "والمبذرات بذرا و الحاصدات حصدا و الذاریات قمحا و الطاحنات طحنا و العاجنات عجنا و الخابزات خبزا و الثاردات ثردا و اللاقمات لقما اهالة و سمنا؛ یعنی قسم به دهقانان و کشاورزان , قسم به درو کنندگان ,قسم به جدا کنندگان کاه از گندم , قسم به جدا کنندگان گندم از کاه , قسم به خمیر کنندگان , قسم به نان پزندگان ,قسم به ثرید کنندگان و قسم به آن کسانی که لقمه های چرب و نرم بر می دارند."
و در جای دیگر می گوید:
"یا ضفدع بنت ضفدع نقی ما تنقین نصفک فی الماء و نصفک فی الطین لا الماء تکدرین و لا الشارب تمنعین ;یعنی ای قورباغه دختر قورباغه آن چه می خواهی قور قور کن , نیمی از تو در آب نیمی دیگر در گِل است ; نه آب را گل آلود می کنی و نه کسی را از آب خوردن جلوگیری می کنی .
اگر تاریخ بهتر از این جملاتی را پیدا می کرد ثبت می کرد, ولی مشاهده می کنید که این جملات چه قدر بی محتوا است و نمی تواند با قرآن برابری کند."
اعجاز قرآن از منظر دیگران
تاریخ پر است از تعریف و تمجید موافقان و مخالفان قرآن , که در این جا به نمونه هایی از آن اشاره می شود:
ـ ابوالعلای معری , شاعر معروف عرب که میانه خوبی با اسلام نداشت , می گوید: این سخن مورد اتفاق همه است که کتاب محمد(ص) عقل ها را در برابر خود مغلوب ساخت و تا کنون کسی نتوانسته است مانند آن رابیاورد. سبک این کتاب با هیچ یک از سبک های معمول میان عرب اعم از خطابه , رجز, شعر و سجع شباهت ندارد. امتیاز و جاذبهء این کتاب به قدی است که اگر یک آیه از آن در میان کلمات دیگران قرار گیرد, چون ستاره ای فروزان در شب تاریک می درخشد!
ـ ولیدبن مغیره مخزومی ـ مردی که به حسن تدبیر در میان عرب شهرت داشت و برای حل مشکلات اجتماعی از فکر و تدبیر او در زمان جاهلیت استفاده می کردند و به همین جهت او را گل سر سبد قریش می نامیدند ـ پس از این که چند آیه از اوّل سوره غافر را از پیغمبر شنید در محفلی از طایفه بنی مخزوم حاضرشد و چنین گفت : به خدا سوگند, از محمد سخنی شنیدم که نه شباهت به گفتار انسان ها دارد و نه پریان ; گفتاراو شیرینی خاص و زیبایی مخصوصی دارد. گفتاری است که بر همه چیز پیروز می شود و چیزی بر آن پیروزنخواهد شد.
ـ کارلایل , مورخ و دانشمند معروف انگلیسی دربارهء قرآن می گوید: اگر یک بار به این کتاب مقدس نظرافکنیم , حقایق برجسته و خصایص اسرار وجود طوری در مضامین جوهرهء آن پرورش یافته که عظمت وحقیقت قرآن به خوبی از آن ها نمایان می گردد و این خود مزیّت بزرگی است که فقط به قرآن اختصاص یافته ودر هیچ کتاب علمی و سیاسی و اقتصادی دیگر دیده نمی شود. بلی , خواندن برخی از کتاب ها تأثیرات عمیقی در ذهن انسان می گذارد ولی هرگز با تأثیر قرآن قابل مقایسه نیست ,(1) از این جهت بایستی گفت : مزایای اولیه قرآن و ارکان اساسی آن مربوط به حقیقت و احساسات پاک و عناوین برجسته مسائل و مضامین مهم آن است که هیچ گونه شک و تردید در آن راه نیافته و پایان تمام فضایل را که موجد تکامل و سعادت بشری است در برداشته و آن را به خوبی نشان می دهد.
ـ جان دیون پورت , مؤلف کتاب "عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن " می نویسد: قرآن به اندازه ای از نقایص مبرا و منزه است که نیازمند کوچک ترین تصحیح و اصلاحی نیست و ممکن است از اول تا به آخر آن خوانده شود بدون آن که انسان کم ترین ملالتی از آن احساس کند... و همه این معنا را قبول دارند که قرآن با بلیغ ترین وفصیح ترین لسان و به لهجهء قبیله قریش که نجیب ترین و مؤدّب ترین عرب ها هستند ، نازل شده است ... (2)
ـ گوته , شاعر و دانشمند آلمانی می گوید: سالیان درازی کشیشان بی خبر از خدا ما را از پی بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن محمد(ص) دور نگاه داشته بودند, اما هر قدر که ما قدم در جاده علم ودانش گذارده ایم پرده های جهل و تعصب نا به جا از بین می رود و به زودی این کتاب توصیف ناپذیر عالم را به خود جلب نموده و تأثیر عمیقی در علم و دانش جهان کرده , سرانجام محور افکار مردم جهان می گردد... ما درابتدا از قرآن رو گردان بودیم , اما طولی نکشید که این کتاب توجه ما را به خود جلب کرد و ما را دچار حیرت ساخت تا آن جا که در برابر اصول و قوانین علمی و بزرگ آن سر تسلیم فرود آوردیم .(3)
ـ ویل دورانت مورخ معروف می گوید: قرآن در مسلمانان آن چنان عزت نفس و عدالت و تقوایی به وجودآورده که در هیچ یک از مناطق جهان , شبیه و نظیر نداشته است .
ـ ژول لابوم اندیشمند و نویسندهء فرانسوی در کتاب تفصیل الایات می گوید: دانش و علم برای جهانیان ازسوی مسلمانان به دست آمد و مسلمین علوم را از قرآنی که دریای دانش است گرفتند و نهر از آن برای بشریت در جهان جاری ساختند.(4)
ـ دینورت , مستشرق دیگری می نویسد: واجب است اعتراف کنیم که علوم طبیعی و فلکی و فلسفه وریاضیات که در اروپا اوج گرفت , عموماً از برکت تعلیمات قرآنی است و ما مدیون مسلمانانیم ; بلکه اروپا از این جهت شهری از اسلام است .(5)
ـ دکتر بانو لورا واکسیا واگلبری ، استاد دانشگاه ناپل در کتاب پیشرفت سریع اسلام می نویسد: کتاب آسمانی اسلام نمونه از اعجاز است ... قرآن کتابی است که نمی توان از آن تقلید کرد. نمونهء سبک و اسلوب قرآن درادبیات سابقه ندارد. تأثیری که این سبک در روح انسان ایجاد می کند ناشی از امتیازات و برتری های آن است .
این شبهه که قرآن ممکن است معادل داشته باشد ولی جلوه ای نکند, درست نیست , زیرا اگر چیزی جلوه داشته باشد, بروز می کند.
] نور خورشید حتی در زیر ابرها روشن گری و نورافشانی می کند. قطعاً اگر قرآن معادلی داشت , شناخته می شد و مخفی نمی ماند.(6)
و شاید گفته شود عادت مردم مانع پذیرش این معادل ها بوده , اما این حرف نیز نادرست است ; زیرا همیشه افرادی بوده و هستند که دنبال چنین مسائلی هستند؛ اگر چیزی وجود داشت , طبیعتاً آن را سینه به سینه و نسل به نسل به ارث می گذاشتند و امروز در دسترس بود.
اگر کسی بگوید آیاتی که پیش گویی کرده اند, معجزه هستند و بقیهء آیات , معجزه نیستند, باید بگوییم که اعجاز آیات قرآنی فقط به خاطر پیش گویی نیست , بلکه سبک و روش خاص قرآن نشان دهندهء این است که کلام انسان نیست و کلام خداست و همهء آیات به هم پیوسته و وابسته اند و در یک نظم خاص قرار دارند؛ اگرکسی بپذیرد که بعضی از آیات اعجاز است , گویا پذیرفته است که همهء قرآن اعجاز است .
اما شک در درس نخوانده بودن پیامبر مثل شک در امور بدیهی است , وقتی همه می گویند و سراسر تاریخ شاهد است اگر در این مسئله شک کنیم و بگوییم تاریخ قابل اعتماد نیست , پس چه چیز قابل قبول است ؟مسائلی را که عقلای قوم می پذیرند باید پذیرفت وگرنه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد.
پیامبر(ص) خطبه هایی دارد, ولی هیچ یک مشابهتی با سیاق و نظم خاص قرآن ندارد. اعراب معمولاً درسخنوری و سرودن شعر مهارت داشته اند; پیامبر هم می توانسته سخنرانی کند, ولی سخنرانی با متن قرآن فرق دارد. گفته ها و کلمات پیامبر(ص) موجود است و شاید از نظر حجم بیش تر از قرآن باشد. مسئله این است که مطالب قرآن و سبک آن هیچ شباهتی با سخنان پیامبر(ص) ندارد.
خلاصه این که درک همه این مسائل برای علما قابل فهم است ولی افرادی در میان تودهء مردم وجود دارندکه اجمالاً قدرت تشخیص دارند. وقتی عربی تا به حال آن چه شنیده اشعار جاهلی بوده , به تمام مفاهیم ومضامین آن وارد است ؛ از قبیل جنگ , خون ریزی , زن , عشق و... وقتی قرآن آمد برای او تازگی داشت و چیزی غیر از آن چه از انسان ها شنیده بود به گوشش خورد و این جا بود که واکنش نشان داد, شیفتهء آن شد و دل در گروآن بست و آن را معجزه دانست .(7)
اعجاز به معنای عاجز ساختن است و در اصطلاح دینی، انجام کار و اظهار امری است به وسیله انبیای الهی برای اثبات صدق نبوّتشان که هیچکس قادر به آوردن مثلش نباشد، به گونه ای که مردم عدم قدرت و عجزشان را ادراک کنند.
همچنانکه بشر نمی تواند موجودی (هرچند بسیار پست و کوچک) را خلق کند، قطعاً هیچ انسانی نخواهد توانست مانند معجزات پیامبران بیاورد. به این مسئله در آیه هفتاد و دوم سوره حجّ اشاره می کند.
از زمان نزول قرآن همواره شعرا و نویسندگانی وجود داشته اند که در مقام مبارزه با آن بر آمده، غزلها نیز آیه ها و سوره هایی ساختند، که هیچکدام نشانی از اعجاز ندارند، بلکه دارای چیزهای خارق العاده و امتیازند، نه اعجاز و آیه، که مربوط به عالم غیب باشد. معجزات انبیا نشان از جهان دیگری دارند. خصوصاً قرآن. اهمّیّت و عظمت معجزة آن به حدّی است که هر قطعه از عباراتش که گاهی فقط یک کلمه است، "آیه" نامیده می شود. بنا به اعتراف فیلسوف بزرگ "کارلیل"، قرآن صدایی است که از دل هستی و قلب و جود برخاسته است. اما برخی از دلایلی را که می توان به آن ها درباره معجزه الهی (قرآن) صدق ادعای پیامبر(ص) اسلام استناد جُست، به صورت مختصر اشاره می کنیم:
1ـ نفوذ و جاذبه بی نظیر قرآن. همانند داستان "ابن ابی العوجاء" مادّی گرا و دوستانش، حتّی جاذبه قرآن میان دانشمندان بیگانه.
2ـ اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت. در آیه سی و هشمتم سوره یونس به آن اشاره شده است.
3ـ اعجاز قرآن از نظر معارف الهی همانند آیات بیست و یکم سوره ذاریات.
4ـ اعجاز قرآن از نظر علوم روز و اکتشافات علمی همانند جاذبه عمومی زمین و توازن قوه جاذبه و دافعه که در سوره های رعد و ذاریات از آن سخن به میان آمده است.
5ـ نگاه قرآن به آفرینش و گسترش جهان که در آیات یازدهم سوره فصلت و چهل و هفت سوره ذاریات و سی ام سوره انبیا از آن سخن گفته شده است.
6ـ قرآن و زندگی در کرات دیگر که در آیه 29 سوره شوری به آن می پردازد.
7ـ قرآن و آفرینش کوه ها که در آیات اوّل سوره نحل و ششم و هفتم سوره نبأ و بیست و هفتم سوره مرسلات و دهم سوره لقمان و ... سخن گفته شده است.
8ـ قرآن و زوجیّت عمومی و زوجیّت گیاهان که در سوره های لقمان و حجّ و طه و ذاریات و یس و مرسلات و مؤمنون از آن سخن به میان آورده است.
9ـ قرآن و مسأله أثرات مهم جوّ زمین که در آیه سی و دوم سوره انبیا و هفتاد و نهم سوره نحل... به آن پرداخته شده است.
10ـ قرآن و علل نزول باران و تگرگ که در آیه سی و چهارم سوره نور از آن سخن گفته شده است.
11ـ قرآن و رابطه رعد و برق و باران که در آیات بیست و چهارم سوره روم و دوازدهم سوره رعد از آن سخن به میان آورده است.
12ـ قرآن و راه تشخیص هویّت انسان که در آیات سوم و چهارم سوره قیامت از آن سخن گفته است.
13ـ قرآن و عظمت آفرینش آسمان ها که در سوره مؤمن از آن سخن گفته است.
14ـ اعجاز قرآن از نظر تاریخ و وضع قوانین و اخبارغیبی و هزاران آیه و نشانه دیگر که همه از معجزه الهی حکایت دارد. می توانید در این خصوص به کتاب های پیام قرآن جلد هشتم تألیف آیت الله مکارم شیرازی، تفسیر بیان ج اول تألیف آیت الله العظمی آقای خوئی، تفسیر نوین جزء سیام، تألیف مرحوم محمد تقی شریعتی مراجعه فرمایید.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1.معارف اسلامی جمعی از نویسندگان , سمت , ص 175
2.جان دیون پورت , عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن , ص 111
3. معارف اسلامی , همان , ص 176
4 . پـاورقی 2
5 . پـاورقی 3 .
6 . پیشرفت سریع اسلام , ترجمهء سعیدی , ص 49
7 . اقتباس از تفسیر نمونه , ج 1 ص 133ـ 138.
پرسش:چگونه باید بین دو آیه جمع کرد ، از یک طرف میفرماید «قرآن مبین» است ، از طرفی هم در قرآن آیات متشابه وجود دارد و در آخر میفرماید فقط «راسخون در علم» آن را می فهمند ؟
پاسخ:
قرآن به کتاب «مبین»(1) و آشکار کننده حقایق برای فهم و هدایت عموم مردم آمده است امّا چرا آیات متشابه وجود دارد و چرا محتوای برخی آیات پیچیده است که موجب تأویل و توجیههای گوناگون و مورد سوء استفاده افراد مغرض میگردد؟ دانشمندان علوم قرآن برای پاسخ چند دلیل آوردهاند که در ذیل به آن اشاره میشود:
1ـ الفاظ و عباراتی که در گفتگوهای انسانها به کار میرود، تنها برای نیازمندیهای روزمره به وجود آمده، به همین دلیل، به محض اینکه از دائره زندگی محدود مادی بشر خارج شویم و مثلاً سخن درباره آفریدگار (که نامحدود از هر جهت است) به میان آید، به روشنی میبینیم الفاظ ما قالب آن معانی نیست و ناچاریم کلماتی را به کار ببریم که از جهات مختلفی نارسایی دارد؛ همین نارساییهای کلمات، سرچشمه قسمت قابل توجهی از متشابهات قرآن است. آیات «ید الله فوق أیدهم» یا «الرحمن علی العرش استوی» یا «إلی ربّها ناظره» از این نمونه است؛ نیز تعبیراتی همچون «سمیع» و«بصیر» که با مراجعه به آیات محکم، تفسیر به خوبی روشن میشود.
2ـ بسیاری از حقایق مربوط به جهان دیگر، یا جهان ماورای طبیعت است که از افق فکر ما دور است و ما به حکم محدود بودن در زندان زمان و مکان، قادر به درک عمق آنها نیستیم. نارسایی افکار ما و بلند بودن افق آن معانی، سبب دیگری برای تشابه قسمتی از آیات است، مانند بعضی از آیات مربوط به قیامت.
این پدیده درست به این مینامند که کسی بخواهد برای کودکی که در عالم جنین زندگی میکند، مسائل این جهان را تشریح کند. اگر سخنی نگوید، کوتاهی کرده و اگر هم بگوید، ناچار است مطالب را به صورت سربسته ادا کند، زیرا شنونده در آن اوضاع، توانایی و استعداد بیشتر از این را ندارد.
3ـ یکی دیگر از اسرار وجود متشابه در قرآن به کار انداختن افکار و اندیشهها و به جود آوردن جنبش و نهضت فکری در مردم است، و این فرایند درست به مسائل فکری پیچیدهای میماند که برای تقویت افکار اندیشمندان، طرح میشود تا بیشتر به تفکر و اندیشه و دقت و بررسی در مسائل بپردازند.
4ـ نکته دیگری که در ذکر متشابه در قرآن وجود دارد و روایات امامان معصوم آن را تأیید میکند این است که وجود این آیات نیاز شدید مردم را به پیامبران و اوصیای آنها روشن میسازد که در روایات از آنان به «راسخون فی العلم» تفسیر شده، سبب میشود مردم به حکم نیاز علمی به سراغ آنها بروند و رهبری آنها را به رسمیت بشناسند و از علوم مختلف آنان استفاده کنند.
گفتنی است اگر از پیامبران به خصوص پیامبر اسلام(ص) و جانشینان وی به «راسخون فی العلم» تعبیر شده، به خاطر آن است که برخی آیات سخت و پیچیده را (که از آنها به آیات متشابه تعبیر شده) برای مردم تفسیر و تبیین کنند، تا حداقل ظواهر قرآن برای مردم معلوم باشد و آن را بفهمند، این وضع درست به آن میماند که در پارهای از کتب درسی، شرح بعضی از مسائل به عهده معلم و استاد گذارده میشود تا شاگردان رابطه خود را با استاد قطع نکنند و بر اثر این نیاز در همه چیز از افکار او الهام بگیرند که در واقع به وصیّت معروف پیامبر(ص) عمل کرده باشند که فرمود: «من دو چیز گرانمایه را میان شما به یادگار میگذارم: کتاب خدا و خاندانم و این دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا در قیامت در کنار کوثر به من برسند»(2).
از مجموع آنچه گفته شد، چنین استفاده میشود که آیات بر دو دسته هستند: مفهوم قسمتی از آیات روشن است که جای هیچ گونه ابهامی نیست که آنها را «محکمات» میگویند. قسمتی از آیات به خاطر بالا بودن سطح مطلب مانند بحث از قیامت و صفات خدا، نیاز به سرمایه علمی دارد، آنها را «متشابهات» گویند این قبیل آیات به وسیله «راسخون فی العلم» تفسیر و تبیین میشود(3). بنابر این اگر به قرآن «کتاب مبین» گفته شده، حرف درستی است و هیچ گونه منافاتی بین کلمات مطرح شده در سؤال نیست.
برای اطلاع بیشتر به تفاسیر، ذیل آیه 7 سوره آل عمران مراجعه کنید.
پینوشتها:
1ـ تفسیر نمونه، ج 15، ص 395.
2ـ تفسیر نمونه، ج 2، ص 324.
3ـ همان، ص 328.
از اعتمادتان به این مرکز و مکاتبه با ما سپاس گزاریم.
: برای حفظ و نگهداری قرآن از زمان رسول خدا(ص) اقداماتی صورت گرفت، به این شرح:
1 – حفظ کردن و به خاطر سپردن آیات قرآن (حافظان وحی)،
2 – نگارش قرآن که از زمان رسول خدا(ص) آغاز شد وعدهای با عنوان «کاتبان وحی» به محض نزول سوره یا آیهای، به دستور پیامبر اکرم(ص) آن را مینوشتند.(1)
بنابراین چنین نبود که آیات توسط یاران پیامبر نوشته نشود و در این مورد برنامهای وجود نداشته باشد.
اگر مقصود این باشد که به صورت یک کتاب کامل و مثلاً مجلد نوشته نشد و به صورت پراکنده در دست اصحاب وجود داشت، شاید علت این بود که یکی از ملاکهای نقل قرآن، محفوظات قارئان و حافظان قرآن بوده است، و پیش از جمع آوری قرآن به وسیلة امیرالمؤمنین علی(ع) و ابی بکر و عثمان، برای آموزش قرآن و قرائت و حفظ آن،از حافظه در کنار نوشتهها نیز استمداد و استفاده میشد.
علاوه بر این همزمان با حیات رسول اکرم(ص) هنوز وحی الهی حضرت به پایان نرسیده و لازم بود پس از پایان گرفتن وحی و یا به عبارت دیگر پس از رحلت حضرت، به جمع و تدوین قرآن در مصحف اقدام گردد، زیرا تا زمان زنده بودن پیامبر (ص) هنوز وحی می آمد، پس هر لحظه امکان داشت آیاتی نازل شود؛ بنابراین نمیتوانست این کتاب به طور کامل بسته شود.
پینوشتها:
1. پژوهشی در تاریخ قرآن کریم، دکتر سید محمد باقر حجتی، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص 235.
از دیدگاه اسلام، سوگند یاد کردن عملی ناپسند بوده و اجتناب از آن بسیار مطلوب و پسندیده میباشد، اما متفاوت بودن حالات انسان به هنگام سوگند یاد کردن از یک سو و انگیزههای مختلف جهت قسم خوردن از سوی دیگر، موجب برخورد متفاوت قرآن کریم با انواع سوگندها شده است به بیانی واضحتر، خداوند متعال در قرآن کریم آیه 224 از سوره بقره مسلمین را از هر نوع سوگندی حتی به منظور نیکی و تقوی و اصلاح بین مردم برحذر داشته و سپس در آیه 225 از همان سوره با تقسیم سوگندها به سوگند لغو و سوگند جدّی، سوگند لغو را فاقد اثر جزایی و فقهی و سوگند جدی را موضوع احکام فقهی و اثرات وضعی قرار داده است. به عنوان مثال، قسمهایی که معمولاً از روی عادت برای امور عادی و کمارزش، بر زبان جاری میگردند، در عین حال که نامطلوب و شایستة پرهیز هستند لغو و بیاعتبار شمرده شده و اسلام هیچگونه عقوبتی را چه دنیوی و چه اخروی بر آن مترتب نمیسازد. اما سوگندهایی که با عزم و اراده و تصمیم جدی و به منظور رسیدن به اهدافی خاص، از انسان صادر میشود، دارای اهمیت بوده و به همین لحاظ دارای اثرات گوناگون وضعی و فقهی هستند.(1) البته لازم به ذکر است که ممنوع بودن سوگند و نامطلوب بودن آن حکمی کلی است; ولی استنأبردار است. زیرا قسم خوردن نزد حاکم شرع، نه تنها ممنوع و یا مکروه نیست، بلکه در برخی موارد واجب و تنها راه حل خصومتها است. از آن جمله هنگامی که مرد، همسر خود را متهم به زنا کرده و نتواند برای اثبات مدعای خود، چهار شاهد عادل بیاورد، به دستور قرآن کریم باید به ترتیبی خاص، سوگند یاد کند و همسر او نیز، میتواند در دفاع از خود به شیوهای که قرآن کریم تعلیم داده، قسم بخورد.(2) (در کتب فقهی، مواضع لزوم سوگند در حضور قاضی به تفصیل بیان شده است.)
و اما دربارة سوگندهایی که خداوند متعال در قرآن کریم یاد فرموده، باید گفت: که آن سوگندها دارای دو پیام و یک نتیجه هستند.
پیام اول: توجه به موضوعی است که دربارة آن قسم یاد شده تا شنوندگاه با پی بردن به عظمت موضوع، در مفاد آن بیشتر دقت کنند.
پیام دوم: توجه به اهمیت چیزی است که قسم به آن تعلق گرفته. خورشید، ماه، ستارگان، شب و روز، نفس انسان و کیفیت هدایت و اضلال و سایر چیزهایی که قرآن به آنها قسم یاد کرده; اموری بسیار مهم و دارای نکات برجسته، تأمل برانگیز و دقیق هستند.
حاصل و نتیجه این دو پیام، تحرک فکری انسان و تلاش برای علم و فهم بیشتر است. واضح است که این نوع سوگندها به دلیل اثرات مفید و سازنده با سوگندهای لغو و بی پایه که معمولاً همراه با نوعی توهین به مقام شامخ ربوبی و یا سایر مقدسات میباشد، نسبتی ندارد و در حقیقت این دو نوع قسم، از دو مقوله جدا و بیارتباط با یکدیگر هستند.
پی نوشت :
1- جهت اطلاع بیشتر در این خصوص، به تفسیر نمونه، ج 2، ذیل آیات یاد شده از سوره بقره (224 ـ 225)و همچنین تفسیر آیه 89 از سوره مائده مراجعه نمایید.
2- آیات 6 ـ 9 سورة نور.
خداوند متعال یگانه است، ولی آوردن ضمیر جمع به چند جهت ممکن است باشد:
1_ گاهی آوردن ضمیر جمع به جهت اهمیت دادن به موضوع مهمی بوده که باید به آن اهمیّت ویژه ای داده می شد، مانند حفظ و نگه داری قرآن از تحریف. خداوند می فرماید: "انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون؛(1) ما قرآن را نازل کردیم و خود آن را حفظ می کنیم".
این تعبیر مشحون از اعجاز و متضمّن پنج ضمیر جمع به جهت اهمیت دادن به قرآن است. بنابراین جمع آوردن ضمیر گاهی به جهت اهمیت موضوع است.
2_ برخی از کارهای الهی به واسطه ملائکه که جنود و کارگزاران الهی هستند انجام می شود. در این گونه موارد جهت تفخیم و تعظیم ضمیر جمع آورده می شود مانند: "إنّا کلّ شی خلقناه بقدر؛(2) ما هر چیزی را به اندازه خلق کردیم".
3_ گاهی جمع آوردن ضمیر فقط برای تفخیم و تعظیم است، مانند: "انّا هدیناه السبیل؛(3) ما راه را به شما نشان دادیم".(4) گاه ضمیر متکلم وحده بیان می شود که عنایت خاص به چیزی و به خلق بلاواسطة چیزی معلوم شود و احتمال مداخلة غیر و وسائط دفع شود، مثل: "یا موسی انّنی أنا الله" در این مورد آوردن ضمیر جمع منافی با مقصود است.(5)
مرحوم آیت الله طالقانی در تفسیرپرتوی از قرآن فرمود: "در آیة "انّا انزلناه فی لیلة القدر" ضمیر جمع به کار برده با آن که او یکتا و یگانه است تا بر عظمت نازل کننده (خدا) دلالت کند. بدیهی است آن چه را که بخشنده ای بزرگ می بخشد و می فرستد، قطعاً با اهمیّت و عظیم است و نظیرش را در لفظ "الم نشرح لک صدرک" می توان یافت".(6)
----------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. حجر (15) آیه 9.
2. قمر(54) آیه 49.
3. انسان (76) آیه 3.
4. آیت الله صافی، معارف دین، ج 1، ص 178.
5. همان.
6. آیت الله طالقانی، تفسیر پرتوی از قرآن ، ص 274؛ تفسیر نمونه، ج 27، ص 181.
قرآن مجید امّی بودن پیامبر (ص) را یکی از نشانه های روشن حقانیت دعوت حضرت می داند و می فرماید : "تو قبل از نزول قرآن هرگز کتابی را نمی خواندی و هرگز با دست چیزی نمی نوشتی، مبادا دشمنانی که درصدد ابطال دعوت تو هستند، گرفتار شک و تردید شوند. (1) (و بگویند آن چه را آورده، نتیجة مطالعه کتب پیشین و نسخه برداری از آن ها است".
امی بودن پیامبر یکی از گونه های اعجازی قرآن مجید است، چون قرآن را کسی آورده که قادر به خواندن و نوشتن نبود. این امر نشان می دهد که قرآن کتابی است که از طرف خدا نازل شده است. چگونه می توان باور کرد شخص درس نخوانده بانیروی خود کتابی بیاورد که از آوردن مثل آن عاجزند ؟ "پس هر چند خواندن و نوشتن برای هر انسانی کمال محسوب می شود، ولی گاهی شرایطی پیش می آید نخواندن و ننوشتن کمال است. این در مورد پیامبران مخصوصا خاتم انبیا کاملا صدق می کند، زیرا اگر دانشمندی درس خواند و فیلسوفی ادعای نبوت کند و کتابی را ارائه دهد، چه بسا ممکن است در گفتة او تردید شود و کتاب را زاییده اندیشه های او بدانند اما اگر ببیینیم از میان یک قدم عقب افتاده ، انسانی که هرگز کتابی نخوانده ، کتابی به عظمت عالم هستی با محتوایی بسیار بلند و عالی ارائه داد، می توان درک کرد که تراوش مغز او نیست، بلکه وحی آسمانی و تعلیم الهی است".(3)
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
البته این مسئله مربوط به قبل رسالت و بعثت پیامبر اسلام است، اما بعد از بعثت پیامبر و نزول آیات قرآن ، بسیاری از مفسران و تاریخ نویسان بر این اعتقادند که پیامبر خواندن و نوشتن را فرا گرفت، اگر چه شاید خود چیزی ننگاشته است تا شبهة آوردن قرآن به وسیله خود پیامبر یا اضافه کردن آن تقویت نشود.
پی نوشت ها :
1 - عنکبوت (29) آیه 48.
2 - تفسیر نمونه، ج16، ص 306.
قرآن می تواند پاسخ گوی تمام سوالات دینی باشد ، البته برای فهم آیات و یافتن پاسخ ها باید علوم و دانش های خاصی را کسب کرد و به آگاهی های خاصی دست یافت و در آنجا که انسان از فهم عاجز است ، از آگاهان و علوم ائمه معصومین باید بهره گرفت ، اما این که قرآن کتابی باشد که همه علوم و دانش های بشری در آن وجود داشته باشد و تمام سوالات غیر دینی را نیز در آن یافت ، عقیده صحیح به نظر نمی رسد ؛ زیرا قرآن کتاب هدایت و رستگاری انسان ها است و برای رسیدن انسان ها به کمال نازل شده است و طبعا باید از آیات آن همین انتظار را داشت و انتظار بودن تمام علوم و دانش های بشری که در جهت آن اهداف نیست ، انتظاری شایسته نیست ؛ اما چون این نظریه طرفدارانی دارد ، آن را به صورت تفصیلی مورد بررسی قرار داده ایم.
برخى گمان می کنند که قرآن مشتمل بر تمامى اصول و مبانى علومطبیعى و ریاضى و فلکى و حتى رشتههاى صنعتى و اکتشافات علمى و غیرهمىباشد و چیزى از علوم و دانستنىها را فرو گذار نکرده است.
خلاصه قرآن علاوهبر یک کتاب تشریعى ، کتاب علمى نیز به شمار مىرود.براى اثبات این ادعای خود ،خواستهاند دلایلى از خود قرآن ارائه دهند،از جمله آیه و نزلنا علیکالکتاب تبیانا لکل شیء (1) ،قرآن را بر تو فرستادیم تا بیانگر همه چیز باشد». ما فرطنا فیالکتاب من شیء (2) ،در کتاب-قرآن-چیزى فرو گذار نکردیم». و لا رطب و لا یابس الافی کتاب مبین (3) ،هیچ خشک و ترى نیست مگر آن که در کتابى آشکار[ثبت]است».
در حدیثى از عبد الله بن مسعود آمده:<من اراد علم الاولین و الآخرین فلیتدبرالقرآن (4) ،هر که علوم گذشتگان و آیندگان را خواهان باشد،همانا در قرآن تعمقنماید».
اولین سؤال که متوجه صاحبان این عقیده مىشود آن است که از کجا و چگونهاین همه علوم و صنایع و اکتشافات روز افزون از قرآن استنباط شده،چرا پیشینیان بهآن پى نبرده و متاخرین نیز به آن توجهى ندارند؟!
دیگر آن که آیات مورد استناد با مطلب مورد ادعا بى گانه است.زیرا آیه سورهنحل در رابطه با بیان فراگیر احکام شریعت است.آیه در صدد اتمام حجتبرکافران است که روز رستاخیز هر پیامبرى با عنوان شاهد بر رفتار امتهاى خودبر انگیخته مىشود و پیامبر اسلام نیز شاهد بر این امت مىباشد،زیرا کتاب وشریعتى که بر دست او فرستاده شده کامل بوده و همه چیز در آن بیان شده است وجئنا بک شهیدا على هؤلاء.و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء و هدى و رحمة و بشرىللمسلمین (6) .یعنى جاى نقص و کاستى در بیان وظایف و تکالیف شرعى باقىنگذاردیم،تا هدایت و رحمت و بشارتى باشد براى مسلمانان.لذا با ملاحظه شاننزول و مخاطبین مورد نظر آیه و نیز صدر و ذیل آیه،به خوبى روشن است کهمقصود از<تبیانا لکل شىء»همان فراگیرى و جامعیت احکام شرع است.
اصولا شعاع دائره مفهوم هر کلام،با ملاحظه جایگاهى که گوینده در آن قرارگرفته،مشخص مىگردد.مثلا محمد بن زکریا که کتاب<من لا یحضره الطبیب»رانگاشت و یاد آور شد که تمامى آن چه مورد نیاز است در این کتاب فراهم ساختهاست،از جاى گاه یک پزشک عالى مقام سخن گفته است،لذا مقصود وى از تمامىنیازها،در چار چوب نیازهاى پزشکى است.
بر همین شیوه مرحوم صدوق کتاب<من لا یحضره الفقیه»را تالیف نمود،تا مجموع نیازهاى در محدوده فقاهت راعرضه کند.
هم چنین است آن گاه که خداوند بر کرسى تشریع نشسته،در رابطه باکتب و شرایع نازل شده بر پیامبران،چنین تعبیرى ایفا کند که صرفا به جامعیتجنبههاى تشریعى نظر دارد!
همین گونه است آیه ما فرطنا فی الکتاب من شیء (7) اگر مقصود از<کتاب»قرآنباشد.در صورتى که ظاهر آیه چیز دیگر است و مقصود از کتاب،کتاب تکوین و دررابطه با علم ازلى الهى است.
آیه چنین است: و ما من دابة فی الارض و لا طائر یطیربجناحیه الا امم امثالکم.ما فرطنا فی الکتاب من شیء ثم الى ربهم یحشرون (8) .یعنى ماهمه موجودات و آفریدهها را زیر نظر داریم و هیچ چیز بیرون از علم ازلى ما نیست و سرانجام همه موجودات به سوى خدا است.
آیه و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو و یعلم ما فی البر و البحر و ما تسقط من ورقة الا یعلمها و لا حبة فی ظلمات الارض و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین (9) ،در اینجهت روشنتر است،که همه موجودات و رفتار و کردارشان در علم ازلى الهى ثبتو ضبط است و حضور بالفعل دارد.
و اما حدیث ابن مسعود،صرفا در رابطه با علومى است که وى با آن آشنایىداشته و آن،علوم و معارف دینى است و مقصود از اولین و آخرین،سابقین ولا حقین انبیا و شرایع آنان مىباشد،که تمام آن چه در آنها آمده در قرآن فراهماست.
گذشته از آن که به کارگیرى ابزار علمى براى فهم معانى قرآنى،کارى بسدشوار و ظریف است،زیرا علم حالت ثبات ندارد و با پیش رفت زمان گسترش ودگرگونى پیدا مىکند و چه بسا یک نظریه علمى-چه رسد به فرضیه-که روزگارىحالت قطعیت به خود گرفته باشد،روز دیگر هم چون سرابى نقش بر آب،محو ونابود گردد.
لذا اگر مفاهیم قرآنى را با ابزار ناپایدار علمى تفسیر و توجیه کنیم،بهمعانى قرآن که حالت ثبات و واقعیتى استوار دارند،تزلزل بخشیده و آن را نااستوارمىسازیم.خلاصه،گره زدن فرآوردههاى دانش با قرآن،کار صحیحى به نظرنمىرسد.
آرى اگر دانشمندی با ابزار علمى که در اختیار دارد و قطعیت آن برایش روشناست،توانست از برخى ابهامات قرآنى-که در همین اشارهها نمودار است-پردهبردارد،کارى پسندیده است.مشروط بر آن که با کلمه<شاید»نظر خود را آغاز کند وبگوید:شاید-یا به احتمال قوى-مقصود آیه چنین باشد،تا اگر در آن نظریه علمىتحولى ایجاد گردد،به قرآن صدمهاى وارد نشود،صرفا گفته شود که تفسیر او اشتباهبوده است.
اما به این نکته باید توجه داشت که هرگز نباید میان دیدگاههاى استوار دین وفراوردههاى ناپایدار علم،پیوند ناگسستنى ایجاد نمود.
در قرآن اشارات علمى بسیار است.
برخى از این اشارات از دیرزمان و برخى در سالیان اخیر با ابزار علم روشن شده و شاید بسیارى دیگر را گذشتزمان آشکار سازد
.دانشمندان -به ویژه در عصر حاضر-در این باره بسیارکوشیدهاند،گرچه افرادى به خطا رفته ولى بسیارى نیز موفق گردیدهاند. ،
---------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1- انعام 6:38.
2- انعام 6:59.
3- غزالى،احیاء العلوم باب 4،آداب تلاوة قرآن،ج 1،ص 296.
4- مانند ابو الفضل مرسمى(متوفاى 655).و ابو بکر معروف به ابن العربى معافرى(متوفاى 544).و شایدظاهر کلام ابو حامد غزالى و زرکشى و سیوطى نیز همین باشد،البته قابل تاویل نیز مىباشد.که در مقدمه ج 6 التمهید آوردهایم.
5- نحل 16:89.
6- انعام 6:38.
7- همان.
8- انعام 6:59.
9- ر.ک:دکتر احمد ابو حجر،التفسیر العلمی للقرآن فی المیزان،ص 131. بخدف>
پرسش : آیا وحى با فکر فرق دارد، یعنى آنچه که به قلب پیامبر به عنوان وحى نازل مىشد، چطور با فکر پیامبر(ص) قابل شناسایى بود؟ آیا پیامبران روحى برتر از انسانهاى معمولى دارند و مىتوانند تشخیص دهند که آنچه اکنون از ذهن آنها مىگذرد فکر است یا وحى خداوند؟
پاسخ :
وحى و فکر، دو مقوله بوده و باهم تفاوت دارند. براى توضیح باید مقوله وحى را بررّسى نمود.
معناى لغوى اصطلاحى وحى
وحى در لغت "تعلیم به صورت پنهان است"(1) یا "وحى اشاره سریع است و به خاطر سرعتى که در واژه وحى نهفته است، گاهى به مطالب رمزى و سریع مىگویند".(2)
"وحى اشاره، نوشتن، الهام، سخن پنهانى و آن چه که به دیگرى القا مىگردد مىباشد".(3)
با توجه به این سخنان مىتوان گفت: وحى، القاى به غیر است که در آن سه عنصر وجود داشته باشد:
یکى: خفا و پنهانى، دوم: سرعت و تندى و سوم که مهمترین وجه است، از طرف دیگرى به انسان یا هر موجود زنده است.
اگر به ارتباطى که پیامبران با خدا برقرار مىکنند و تعالیم و احکام الهى را دریافت مىنمایند وحى مىگویند، از این نظر است که این نوع آموزش، غیر عادى و پنهان از فهم و دیده دیگران است و به وسیله خداوند صورت مىگیرد.
وحى در اصطلاح، در معناى مختلفى به کار رفته است. جامعترین سخن، کلام امیرالمؤمنین در پاسخ به سؤال از وحى است که حضرت وحى را هفت قسم تقسیم نموده است.(4)
امام قسمى که مورد نظر ما است و در بحث ما باید بررّسى شود، همان وحى رسالت و نبوّت یا وحى تشریعى است:
"جبرئیل آن را بر قلب تو نازل کرد تا از فرستادگان باشى (افرادى که براى هدایت انسانها مبعوث مىشوند)".(5)
نیز: "ما به تو به وحى فرستادیم، همان گونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحى فرستادیم و به ابراهیم و اسماعیل واسحاق و یعقوب و... وحى نمودیم".(6)
تفاوت وحى با فکر و عقل
وحى در معناى خاص آن (وحى رسالى) چون از ویژگیهاى پیامبران است و افراد دیگر از این ابزار محروم مىباشند، تبیین آن براى انسانهاى محروم از آن، کارى دشوار است، ولى مىتوان از طریق آشنایى با آثار و علائم، به گونهاى آن را شناخت.
ابزار شناخت انسان در زندگى، حس و عقل است. دیدنىها را به وسیله چشم، شنیدنىها را به وسیله گوش و دیگر محسوسات را از طریق حواس ویژه آنها درک مىکند و مسائل عقلانى و علمى را با به کار گرفتن استدلال و برهان، که نتیجه کار فکر و عقل است، به دست مىآورد. نوع دیگرى از ادراک نیز وجود دارد که فطریات یا وجدانیات نامیده مىشود. این نحوه ادراکات (حسى، عقلى و وجدانى) میان تمام انسانها مشترک است، ولى گاهى برخى واجد ادراک خاصى مىشوند که در دیگر انسانها موجود نیست، و آن این است که انسانى بدون به کار گرفتن ابزار شناخت حسى و یا به کار انداختن فکر و خرد، یک رشته معانى و مفاهیم و یا تکالیف و دستورها را در خود مىیابد و نسبت به آنها جزم و یقین پیدا مىکند، در حالى که این ادراکات محصول تلاش حسى و فکرى او نبوده، بلکه همگى مربوط به عالم بالا است که به امر الهى بر روح و روان آنان فرود مىآید. حتى کیفیّت وحى کاملاً متمایز از سایر ادراکات مىباشد، به طورى که پیامبر خدا کاملاً مىیافت که این وحى الهى است که بر او الهام شده است.(7)
در این جا انسان (پیامبر) گیرنده پیام و منفعل است و پیام از دیگرى (خداوند) به پیامبر رسیده است، در حالى که در فکر کردن، انسان فعّال است و فعّالیّت فکرى انجام مىدهد تا به حقیقتى دست مىیابد.
در سخنى که از پیامبر(ص) نقل شده، کیفیّت نزول وحى به تفصیل بیان شده که از یکى از سه طریق زیر صورت مىپذیرفته:
1- تمثل به صورت صلصله الجرس: حضرت جبرئیل(ع) به صورت بانگ جرس بر پیامبر(ص) نازل مىشد. پیامبر مىفرمایند: "گاهى اوقات مانند بانگ جرس نزد من مىآمد که آن مشکلترین حالت دریافت وحى از سوى من بود".
2- تمثل حضرت جبرئیل به صورت بشر. طبق احادیث به صورت دحیه کلبى یا چهرههاى دیگر نازل مىشد.
3- ظاهر شدن جبرئیل در هیأت راستین و حقیقى خویش.(8)
با توجه به این سخنان در مورد حقیقت وحى و راههاى ارسال وحى، کاملاً روشن مىگردد که وحى الهى امرى ذهنى نبوده، بلکه واقعیتى خارجى دارد و در اثر تفکر حاصل نمىشود و اساساً هیچ ربطى به فکر ندارد، بلکه پیامى است از سوى خدا که به پیامبر مىرسد. پیامبر در هنگام دریافت وحى، فرشته الهى را در صورت اصلى خویش یا به صورتهاى دیگر مىبیند و کاملاً در مىیابد که فرشته الهى بر او نازل شده است.
با وجود این معیارها و ملاک مشخص که بین وحى و فکر تفاوت ایجاد مىکند، جاى هیچ گونه اشتباه نیست. این تبیین آشکار از وحى با توجه به قرآن و سخنان رسول خدا(ص) راه هر گونه شبهه را مىبندد و انسان را نسبت به وحى مطمئن مىگرداند. از این رو آدمى در مىیابد که شبهات برخى افراد، بافتهاى در مقابل حق است و شبههاى بى اساس است، و پیامبر هیچ نقشى در وحى الهى ندارد و کوچکترین دخل و تصرّفى هر چند بدون اختیار (با توجه به مقام عصمت و مصونیّت الهى) از جانب پیامبر(ص) صورت نمىگیرد و وحى را بدون کم و کاست به مردم ابلاغ مىنماید.
بنابراین با وجود معیارهاى مشخص در تمایز بین وحى و نیروى فکر و خیال پیامبر، براى فهم این تمایز، پیامبر نیاز به مقامات معنوى خاص ندارد. در عین حال چون گاهى شیطان سعى در وارد شدن از طریق وحى و القا آن به پیامبر مىکند، خداوند پیامبر را با تأیید مقام عصمت خاص از شر وسوسه شیطانى در امان نگه مىدارد. براى رسیدن و دست یافتن به این مقام خاص و دریافت وحى الهى نیاز به مقامات معنوى و روحى برتر از روح انسانهاى عادى مىباشد.
پى نوشتها:
1. معجم مقاییس اللغه، ج 6، ص 93.
2. مفردات، ص 515.
3. لسان العرب، ج 15، ص 379.
4. بحارالأنوار، ج 18، ص 254، به نقل از تفسیر نمونه، ج 20، ص 489.
5. شعرا ( ) آیه 193 - 194.
6. نساء (4) آیه 163.
7. براى اطلاع بیشتر به کتاب "منشور جاوید" اثر آیت اللَّه سبحانى، ج 10، ص 79 به بعد و 217 به بعد مراجعه نمایید. سخنان فوق از این کتاب اخذ شده است.
8. دانشنامه قرآن، ج 2، ماده وحى.
آنچه از تفاسیر در ذیل آیه: "اَمْ حسبتَ اَنَّ اصحابَ الکهف و الرّقیم کانوا من آیاتنا عجباً ؛ آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند". برداشت میشود این است که اصحاب رقیم اصحاب کهف میباشند. "رقیم" از "رقم" است که به معنای نوشتن و خطّ است. پس رقیم در اصل "مرقوم" بوده است. از ظاهر این داستان در ذیل این آیه و آیات بعد برمی آید که اصحاب کهف و رقیم جماعتی بودهاند که هم اصحاب کهف نامیده شدهاند، و هم اصحاب رقیم. اصحاب کهف نامیده شدند، به خاطر این که در کهف (غار) منزل کردند و اصحاب رقیمشان نامیدند. برای این که داستان آنها در سنگ نوشته ای در آن ناحیه پیدا شده است، به همین جهت اصحاب رقیم یعنی اصحاب نوشته شدگان. اقوال دیگری وجود دارد که اکثر مفسران خصوصاً مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان نمیپذیرند. بنابر این "اصحاب رقیم" نام دیگری است برای اصحاب کهف (یاران غار)، که نام آنها را بر لوحهای نوشته و بر در غار نصب کردند، آنها گروهی از جوانان باهوش و با ایمان بودند که در زندگی پرزرق و برق، میان انواع ناز و نعمت به سر میبردند، اما برای حفظ عقیدة خود و مبارزه با طاغوت به همة اینها پشت پازدند، و به غاری که از همه چیز تهی بود پناه بردند، و از این راه استقامت و پایمردی خود را در راه ایمان نشان دادند. جهت مطالعه و اطلاعات بیشتر میتوانید به داستان اصحاب کهف به کتابهای معتبر و ترجمه تفسیر المیزان، جلد سیزدهم، ذیل آیه مراجعه فرمایید.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1 - کهف (18) ، آیه 9.
2 - ترجمه تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ج13، ص 410 - 415 ، با اقتباس و تلخیص.
3 - آیت الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج12، ص 352 - 358، با تلخیص و اقتباس.
قرآن کریم معجزه جاویدان، و سند رسالت نبی خاتم حضرت محمد(ص) است.
این کتاب آسمانی ویژگیها و امتیازاتی دارد، از جمله این که از آغاز نزول تا کنون از تحریف مصون مانده است و قرآن فعلی دقیقاً و بدون کم و زیاد همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم(ص) نازل شده، حتی کلمه و حرفی از آن کم و زیاد نگردیده است، چرا که حافظ و پاسدار قرآن، خدای قادر و توانا است.
خداوند فرمود: "إنّا نحن نزّلنا الذکر و إنّا له لحافظون؛ ما قرآن را نازل کردیم و ما خود نگهدار آن خواهیم بود".(1)
در این آیه خدا خویشتن را ضامن نگهداری قرآن معرفی کرده است. از این جا معلوم می شود که اگر جن و انس و تمام قدرتها بر ایجاد خلل در قرآن متحد شوند، هیچ کاری از پیش نخواهند برد. از این رو خدا فرمود: "در قرآن هیچ گونه خللی از هیچ جهت وارد نمی شود، و از جانب خداوند فرزانه و ستوده نازل گشته است".(2)
برخی از دلایل عدم تحریف قرآن:
1ـ عقل انسان حکم می کند که احتمال هر گونه تغییر و تبدیل از قرآن کریم به دور است، زیرا قرآن کتابی است که از روز اوّل مورد عنایت و اهتمام مسلمانان بوده است. قرآن برای مسلمانان همه چیز بوده است: قانون اساسی، دستور عمل زندگی، برنامه حکومت، کتاب مقدس آسمانی و رمز عبادت و بندگی.
با دقت در این موضوع روشن می شود که اصولاً کم و زیاد در آن امکان نداشته است.
قران کتابی بود که مسلمانانِ نخستین همواره در نمازها، در مسجد، در خانه، در میدان جنگ، به هنگام رو به رو شدن با دشمنان و به عنوان استدلال بر حقانیت مکتب از آن استفاده می کردند.
از تواریخ اسلامی استفاده می شود که تعلیم قرآن را مِهر زنان قرار می دادند. اصولاً تنها کتابی که در همه محافل مطرح بوده و هر کودکی را از آغاز عمر با آن آشنا می کردند و هر کس می خواست درسی از اسلام بخواند، آن را به او تعلیم می دادند، قرآن مجید بود.
آیا با چنین وضعی کسی احتمال می دهد که دگرگونی در این کتاب آسمانی رخ دهد؟ به خصوص با توجه به این که قرآن به صورت یک مجموع با همین شکل فعلی در عصر خود پیامبر جمع آوری شده بود،(3) و مسلمانان سخت به یادگرفتن و حفظ آن اهمیت می دادند. اصولاً شخصیت افراد در آن عصر تا حد زیادی به این شناخته می شد که چه اندازه از آیات را حفظ کرده باشد. شمار حافظان قرآن به اندازه ای زیاد بود که در تواریخ می خوانیم در یکی از جنگها که زمان ابوبکر واقع شد، چهارصد نفر از قاریان قرآن به قتل رسیدند. در داستان "بئر معونه" (یکی از آبادی های نزدیک مدینه) و جنگی که در آن منطقه در زمان حیات پیامبر(ص) اتفاق افتاد می خوانیم که جمع کثیری از قاریان در حدود هفتاد نفر شربت شهادت نوشیدند.
از این مطالب روشن می شود که حافظان و قاریان و معلّمان قرآن آن قدر زیاد بودند که تنها در یک میدان جنگ این تعداد شربت شهادت نوشیدند.
باید چنین باشد، چرا که گفتیم قرآن فقط قانون اساسی برای مسلمانان نبود، بلکه همه چیز آنها را تشکیل می داد، مخصوصاً در آغاز اسلام که هیچ کتابی جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعلیم و تعلّم مخصوص قرآن بود.
قرآن یک کتاب متروک در گوشه خانه و یا مسجد که گرد و غبار فراموشی روی آن نشسته باشد نبود تا کسی از آن کم کند یا بر آن بیفزاید.
مسئله حفظ قرآن به عنوان یک سنت و یک عبادت بزرگ همیشه در میان مسلمانان بوده و هست، حتی پس از آن که قرآن به صورت کتاب تکثیر شد و در همه جا پخش گردید و حتی بعد از پیدا شدن صنعت چاپ که سبب شد این کتاب به عنوان پر نسخهترین کتاب در کشورهای اسلامی چاپ و نشر گردد، باز مسئله حفظ قرآن به عنوان یک سنت دیرینه و افتخار بزرگ، موقعیت خود را حفظ کرد، به طوری که در هر شهر و دیار همیشه جمعی حافظ قرآن بوده و هستند. اکنون در بعضی کشورهای اسلامی مدرسه هایی وجود دارد که برنامه شاگردان آن در درجة اوّل حفظ قرآن است. اکنون در کشور پاکستان بیش از یک میلیون و نیم حافظ قرآن وجود دارد. سنت حفظ قرآن از عصر پیامبر(ص) و به دستور و تأکید آن حضرت در تمام قرون ادامه داشته است. هم چنین سنت قرائت قرآن در شبها و روزهای متعدد و ثواب بسیاری که بر قرائت ذکر شده است. آیا با چنین وضعی هیچ گونه احتمالی در مورد تحریف قرآن امکان پذیر است؟! مسلّماً نه.
2ـ علاوه بر همه این مسأله نویسندگان وحی است، یعنی کسانی که بعد از نزول آیات بر پیامبر، آن را یادداشت می کردند که شمار آنها را از چهارده تا چهل و سه نفر نوشته اند.
ابوعبدالله زنجانی در کتاب "تاریخ قرآن" می گوید: "پیامبر(ص) نویسندگان متعددی داشت که وحی را یادداشت می کردند و آنها چهل و سه نفر بودند که از همه مشهورتر خلفای چهارگانه نخستین بودند، ولی بیش از همه "زیدبن ثابت" و امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) ملازم پیامبر در این رابطه بودند".(4) البته همه کاتبان وحی، همه آیات را نمی نوشتند، بلکه در مجموع آیات را می نوشتند.
آنها در برخی موارد آن چه را که نوشته بودند بر پیامبر عرضه کرده و یا می خواندند تا هر گونه اشتباه احتمالی رفع شود.
کتابی که این همه نویسنده داشته، چگونه ممکن است دست تحریف کنندگان به سوی آن دراز شود؟
3ـ دعوت همه پیشوایان اسلام به قرآن موجود: بررسی کلمات پیشوایان بزرگ اسلام نشان می دهد که از آغاز اسلام، همه یک زبان مردم را به تلاوت و عمل به قرآن موجود دعوت می کردند، و این نشان می دهد که کتاب آسمانی به صورت یک مجموعه دست نخورده در همة قرون، از جمله قرون نخستین اسلام بوده است.
مولای متقیان علی(ع) بعد از رسیدن به خلافت هیچ گونه اشاره ای به کم یا زیاد شدن قرآن نفرمود. نه تنها این کار را نکرد، بلکه بارها مردم را به عمل و چنگ زدن به قرآن موجود دعوت نمود. اگر کم و زیادی در قرآن پیش آمده بود،مسلّماً حضرت قرآن اصلی را بر مردم عرضه می نمود. حضرت فرمود: "کتاب خدا میان شما است. سخنگویی است که هرگز زبانش به کندی نمی گراید، و خانه ای است که هیچگاه ستون هایش فرو نمی ریزد. وسیله عزت است، آن چنان که یارانش هرگز مغلوب نمی شود".(5)
نیز فرمود: "کتاب خدا نوری است خاموش نشدنی و چراغ پرفروغی است که به تاریکی نمی گراید".(6)
اگر دست تحریف به دامن این کتاب آسمانی دراز شده بود، امکان نداشت امام علی(ع) این گونه به آن دعوت کند و به عنوان چراغی که به خاموشی نمی گراید، معرفی کند. مانند این تعبیرها در سخنان علی(ع) و سایر پیشوایان دین، گواه و دلیل روشنی است بر عدم تحریف قرآن کریم.
4ـ اصولاً پس از قبول خاتمیت پیامبر(ص) و این که اسلام آخرین آیین الهی است، و رسالت قرآن تا پایان جهان برقرار خواهد بود، چگونه می توان باور کرد که خدا این یگانه سند اسلام و پیامبر خاتم را پاسداری نکند؟ آیا تحریف قرآن با جاودانگی اسلام طیّ هزاران سال و تا پایان جهان مفهومی می تواند داشته باشد؟!(7)
چون یکی از دلایل تجدید نبوت ها، تحریف کتاب آسمانی بوده است و اگر این تحریف در قرآن صورت گرفته بود، باید پیامبری از طرف خداوند برای اصلاح می آمد، در حالی پیامبر اسلام، خاتم پیامبران شناخته شده و خود نیز آن را بیان کرده است.
با توجه به این دلایل و دلایل فراوان دیگر که در کتاب هایی که در زمینه عدم تحریف قرآن نوشته شده و لا به لای کتاب های دیگر موجود است،(8) علما و دانشمندان و مفسران اسلامی، با قاطعیت تمام، مسئله تحریف قرآن را ردّ کرده و معتقد شده اند که قرآن مجید به هیچ وجه تحریف نشده و تحریف نخواهد شد، زیرا امکان تحریف دراین کتاب آسمانی راه ندارد.
مرحوم علامه طباطبایی می فرماید: "یکی از ضروریات تاریخ اسلام این معنا است که تقریباً در 14 قرن قبل، پیغمبر از نژاد عرب به نام محمد(ص) مبعوث به نبوت شده و ادعای نبوت کرده است، و نیز کتابی آورده که آن را به نام قرآن نامیده، و در طول حیاتش مردم را به آن شریعت دعوت می کرده. و نیز از مسلّمات تاریخ است که آن جناب با همین قرآن تحدّی کرده و آن را معجزه نبوت خود خوانده، و نیز هیچ حرفی نیست در این که قرآن موجود در این عصر همان قرآنی است که او آورده و برای بیشتر مردم معاصر خودش قرائت کرده است".(9)
امام خمینی(ره) می فرماید: "هر کس از اهتمام مسلمانان به جمع آوری قرآن و حفظ و ضبط قرائت و کتابت آن با خبر باشد، به سستی و بطلان پندار تحریف پی می برد، و اخباری که اهل تحریف به آن تمسک جسته اند، یا چنان ضعیف است که نمی توان بدان استدلال نمود و یا اخباری جعلی بوده که نشانه های جعل از سر و روی آن می بارد، و یا مفهوم آن به قدری بیگانه و دور از واقعیت است که نمی توان به آن اعتنا کرد".(10)
تحریف قرآن به زیاده، به معنای افزودن چیزی بر قرآن، میان مسلمانان هیچ قائلی ندارد،(11) و اما تحریف به نقیصه یعنی کاستن از آیات، تنها برخی از علما بدان معتقد بودند. این را هم علمای شیعه و سنی جواب قاطع داده اند، تا جایی که مرحوم شیخ صدوق عقیده بر مصونیت قرآن از تحریف را از اصول شیعه دانسته و می فرماید: "اعتقاد ما این است: قرآنی که خداوند متعال بر پیامبرش حضرت محمد(ص) نازل فرمود، همان است که در یک مجلد و در دسترس همه مردم قرار دارد و هرگز بیش از آن نبوده است، و هر کس به ما نسبت دهد که ما می گوییم قرآن بیش از این است، مسلّماً دروغگو می باشد".(12)
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1.حجر (7) آیه 9.
2.فصلت (41) آیه 42.
3.ر.ک: تفسیر نمونه، ج1، ص 8 - 10؛ قرآن هرگز تحریف نشده، آیت الله حسن زاده، آملی، ص 28.
4.ابوعبدالله زنجانی، تاریخ قرآن، ص 24.
5. نهج البلاغه (فیض الاسلام)، ص 403، خطبه133.
6.همان، ص 632، خطبه 189.
7. تفسیر نمونه، ج 11، ص 21 - 26.
8.ر.ک: حسن زاده آملی، قرآن هرگز تحریف شده؛ آیت الله خویی، بیان، ج 1، ص 305.
9.علامه طباطبایی، تفسیر المیزان (ترجمه) ج 12، ص 150.
10. محمد هادی معرفت، مصونیت قرآن از تحریف، ص 69 (حاشیه حضرت امام بر کفایه الاصول، بحث حجت ظواهر.
11. آیت الله جوادی آملی، تسنیم، ج1، ص 99.
12. باب حادی عشر (اعتقادات صدوق)، ص 93.
وحى در معناى اصطلاحى و خاص، کلام پوشیده و سرّى از طرف خداوند به انسان است.
پى بردن به حقیقت وحى و دریافتن تمامى زوایاى آن، براى غیر پیامبران ممکن نیست زیرا، هر پدیدهاى که انسان نتواند آن را تجربه نماید، قابل فهم دقیق نیست، به طور مثال شخصى که فاقد حس بینایى است، هر مقدار که در مورد خصوصیات این حس و خواص و آثار آن توضیح دهید، باز نابینا نمىتواند به حقیقت آن راه یابد مگر این که نابینایى او از بین برود. درمورد وحى نیز چنین است. حقیقت وحى براى پیامبران آشکار است و در قرآن و سنت به کیفیت آن اشارت رفته است. تنها راه بشر براى پى بردن به حقیقت آن، رجوع به کتاب و سنت است. البته در باب وحى، دانشمندان اسلامى (فلاسفه، متکلمین و...) نظریات گوناگونى دادهاند .(1)
مولوى در مورد عدم امکان دست یافتن به حقیقت وحى مىگوید:
روح وحى از عقل پنهانتر بُود زآنکه او غیب است، او زان سر بود
عقل احمد از کسى پنهان نشد روح وحیش مُدرک هر جان نشد(2)
طبق آیه شریفه، راه ارتباط پیامبران با خدا از سه طریق است:
1 - القاى به قلب: وحى الهى به قلب پیامبر الهام مىشود مثلاً: «ما به نوح وحى کردیم که کشتى را در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز»(3).
2 - از وراى حجاب: آن طور که خداوند در کوه طور باموسى(ع) سخن گفت.(4)
3 - از طریق فرستادن فرشتگان (رُسُل): آن گونه که در مورد پیامبر وارد شده است: «بگو کسى که دشمن جبرئیل باشد و دشمن خدا است» چرا که او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل کرد».(5)
نتیجه اینکه: نزول وحى بر پیامبر(ص) غالباً از طریق فرشته وحى صورت مىگرفت.
اولاً: وحى امرى، ماوراى عقل و فهم بشر است و هیچ گونه تجربهاى در مورد آن ندارد.
ثانیاً: تنها راه رجوع به قرآن و حدیث است.
براى حُسن ختام چند حدیث در مورد وحى ذکر مىکنیم
1 - پیامبر در مورد طریقههاى وحى که بر ایشان نازل شده، سه طریق ذکر کردهاند:
أ) گاه فرشته به صورت انسانى در مىآید و پیامبر را مخاطب مىساخت و مطالب را به او مىگفت گاهى به صورت «دحیه کلبى» به حضور پیامبر شرفیاب مىشد. این شخص برادر رضاعى پیامبر بود و از زیباترین مردم بود.(6)
ب) گاهى همچون زنگ در گوش صدا مىکرد و این سختترین نوع وحى بر پیامبر بود، به گونهاى که حتى در روزهاى سرد صورت پیامبر غرق عرق مىشد. اگر بر مرکب سوار بود، مرکب چنان سنگین مىشد که به زمین مىنشست.
ج) گاهى جبرئیل به صورت اصلیش بر یامبر ظاهر مىشد که تنها دو بار چنین بود.(7)
2 - هنگامى که وحى از طریق فرشته بر پیامبر نازل مىشد، حال پیامبر عادى بود، اما هنگامى که ارتباط مستقیم و بدون واسطه برقرار مىگشت، پیامبر سنگینى فوقالعادهاى احساس مىکرد، تا آن جا که گاه مدهوش مىشد.(8)
براى اطلاع از حقیقت وحى به منابع زیر رجوع شود:
1 - تحلیل وحى از دیدگاه اسلام و مسیحیت، محمد باقر سعیدى روشن،
2 - وحى و تجربه دینى، حسن یوسفیان، احمد حسینى شریفى، نشریه وارش، ش 6 و 7، مهر و دى 1377.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی :
1- براى اطلاع بیشتر در این مورد به تفسیرنمونه، ج20، ص 485 به بعد مراجعه نمایید.
2- مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابیات 3258 - 3260.
3 - مؤمنون (23) آیه 27.
4 - نساء (4)، آیه 164.
5- بقره (2) آیه 97.
6 - مجمع البحرین، ماده وحى
7- تفسیر نمونه، ج20، ص 488.
8- توحید صدوق، طبق نقل بحارالانوار، ج18، ص 256.
این حروف رموزی هستند بین خدا و پیامبر بزرگوارش. رموزی که از ما پنهان شده و فهم ما راهی برای درک آن ها ندارد، مگر به همین مقدار که حدس بزنیم بین این حروف و مضامینی که در سوره ها آمده، ارتباط هست.[1]
اگر بعضی ار مفسران معناهایی را برای بعضی حروف مقطعه ذکر کرده اند، حدس و گمان است، وگرنه به طور قطع نمی توان گفت که حتماً معنای مثلاً آیة یکم سورة ق، قدّوس و بعضی دیگر از اسمای خداوند باشد.
مفسران بزرگ در تفسیر حروف مقطّعه اختلاف کرده اند، که مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان یازده قول را به نقل از تفسیر مجمع البیان نقل می فرماید:
1- حروف مقطّعه از متشابهات قرآن بوده که خدای سبحان علم آن را به خود اختصاص داده، چنان که در ذیل آیة هفتم آل عمران به آن اشاره فرموده است.
2- هر یک از این حروف نام سوره ای است که در آغاز آن سوره قرار دارد.
3- اسمایی هستند برای مجموع قرآن.
4- بر اسمای خدا دلالت دارند. حروفی که از اسمای خدا گرفته شده، طرز گرفته شدنش مختلف است؛ بعضی حروف از اوّل نام خدا گرفته شده، مانند کاف که کافی است، و بعضی از اخر گرفته شده، مانند میم که از علم گرفته شده است.
5- این حروف اسمایی از خدا است، امّا مقطّعه و بریده، که اگر از مردم کسی بتواند آن ها را آن طور که باید، ترکیب کند، به اسم اعطم خدا دست یافته است. این معنا از روایات استفاده می شود، لکن ما قادر بر ترکیب آن ها نیستیم.
6- سوگند هایی است که خدا خورده است بر این که قرآن کلام او است.
7- اشاراتی است به نعمت های خدا و بلاهای او و مدّت زندگی اقوام و اجل شان.
8- مراد به حروف مقطعه این است که امت اسلام تا آخر دهر باقی می ماند منقرض نمی شود.
9- خواسته است بفرماید: این قرآن از الفبا ترکیب شده است.
10- به منظور ساکتکردن کفار در ابتدای سوره ها قرار گرفته است، چون مشکران به یکدیگر سفارش می کردند مبادا به قرآن گوش دهید، و هر جا کسی قرآن می خواند، سر و صدا بلند کنید تا صوت قرآن در بین صوت ها گم شود. بسا می شد کف می زدند و صداهای دسته جمعی در می آوردند، تا رسول خدا(ص) را در خواندن ان دچار اشتباه سازند. به همین جهت خدا این حروف را نازل فرمود تا کفار را ساکت کند و با گوش دادن و فکر کردن دربارة آن، آن ها را از جار و جنجال باز دارد، در نتیجه صدای قرآن به گوش کفار رسد.
11- از قبیل شمردن حروف القبا می باشد که می خواهد بفهماند: قرآنی که تمامی شما مردم عرب را از آوردن مثلش عاجز کرده،از جنس حروفی است که روزمره با آن گفتگو می کنید و در خطبه ها و کلمات خود به کار می بندید. در نهایت از این که نمی توانید مثل قرآن را بیاورید، بفهمید که این کلام از ناحیة خدا است. اگر در چند جا و چند سوره این حروف تکرار شده،برای این است که همه جا محکمب برهان خود را به رخ کفار بکشد.
حال با این اختلاف در تفسیر حروف مقطعه خواهید دانست نمی توان معانی و ترجمة قطعی و دقیقی را برای آنان قائل شد. حروف مقطعه در ابتدای 29 سوره آمده است و این از مختصّات قرآن می باشد که در هیچ کتاب آسمانی دیگر دیده نمی شود.[2]
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
[1] ترجمة تفسیر المیزان، ج 18، ص 10.
[2] ترجمة تفسیر المیزان، ج 18، ص 5 - 9؛ بهاء الدین خرمشاهی، دانش نامةقرآن، ج اول، ص 925 -926؛ با اقتباس و تلخیص.
برخی از سوره ها باحروفی آغاز می شود که چون ناپیوسته قرائت می شود، به حروف مقطعه نام گذاری شده است. تبیین این حروف از آغاز تاریخ تفسیرتاکنون همواره توجه مفسران و قرآن پژوهان را به خود معطوف داشته و در تحلیل آن دو راه پیموده اند:
1 - برخی این حروف را راز و رمزی میان خدا و رسول اکرم (ص) دانسته، از این رو آن را غیر قابل تفسیرمی دانند
2 - گروه دیگری (که بیشتر آنها مفسران و قرآن شناسان هستند) برآنند که این حروف مانند سایر آیات اگر چه معرفت کنه آن میسور نیست، لیکن تفسیر پذیر است.(1)
ابتدا برخی از ویژگی های حروف مقطعه را ذکر می کنیم، سپس به برداشت ها و تحلیل های مفسرانی از حروف مقطعه می پردازیم.
برخی از ویژگی های حروف مقطعه عبارت است از :
1 - حروف مقطعه از مختصات قرآن است و در سایر کتاب های آسمانی مانند تورات و انجیل سابقه ندارد.
2 - این حروف اختصاص به سوره های مکی یا مدنی ندارد، زیرا در 27 سوره مکی و در دو سوره مدنی آمده است.
3 - حروف مقطعه اوایل سوره ها ، برخی یک حرفی است ، مانند : "ن" و "ق" و برخی دو حرفی مانند : "طس" ، "یس" ، "طه" و "حم" و برخی سه حرفی، مانند : "الم"، "الر" و "طسم" و برخی چهار حرفی مانند : "المص" و برخی پنج حرفی، مانند: "کهیعص" و "حم عسق".
4 - برخی از این حروف اصلا تکرار نشده است، مانند "ن" و "ق" ؛ بعضی دوبار تکرار شده ، مانند "ص" که در سوره "ص" به طور مستقل ذکر شده و در سوره اعراف جزو "المص" قرار گرفته ؛ برخی از آنها شش بار تکرار شده، مانند "الم" و بعضی از آنها هفت بار تکرار شده، مانند "حم" و آن سوره های هفتگانه به "حوا میم سبعه" موسوم است.
5 - حروف مقطعه پس از حذف مکررات آن ها چهارده حرف است.(2)
6 - در 29 سوره ای که حروف مقطعه دارد، در آغاز یا متن آنها سخنی از وحی، نبوت و قرآن است و این یک مطلب مشترک بین این سوره ها می باشد.
7 - بین حروف مقطعه هر سوره با محتوای آن سوره ارتباط خاصی است. بر این اساس ، همه سوره هایی که با حروف مقطعه همگون آغاز می شود، در خطوط کلی مضامین نیز همگون است. اما این که حروف مقطعه بر چه معنا و مفهومی دلالت دارد، آرا و احتمال های گوناگون ابراز شده که برخی از آنها عبارت است از : (3)
أ) حروف مقطعه از متشابهاتی است که علم آن مخصوص خدا است و درک آن میسور غیر خدا نیست.
ب) حروف مقطعه هر سوره نام همان سوره است، چنان که سوره های "یس" و "طه" و "ص" و "ق" هر کدام به نام حروف مقطعه خود نام گذاری شده اند.
پ) حروف مقطعه نام های قرآن کریم است.
ت) هر یک از حروف مقطعه، علامت اختصاری و اشاره به اسمی از حسنای الهی و برخی نیز رمز و اشاره به نام پیامبر اکرم (ص) است.
ث) حروف مقطعه اجزای اسم اعظم الهی است و اگر به درستی و از روی بصیرت ترکیب شود، اسم اعظم ظهور می کند. اسم اعظم نامی است که با آن می توان در جهان هستی، تصرف کرد و انسان های عادی به معرفت آن دسترسی ندارند.
ج) حروف مقطعه سوگندهایی است که خداوند یاد کرده بر این که قرآن، کلام و کتاب اوست. سر سوگند به این حروف آن است که حروف الفبا دارای شرافت و حرمت است.
چ) این حروف براساس حساب ابجد اشاراتی است به مدت بقای اقوام و امت ها و اجل آنها و نعمت ها و بلاها ، چنان که در روایات آمده است که "المص" ناظر به انقراض دولت اموی است.
خ) حروف مقطعه برای مرز بندی بین سوره ها و نشانه انقضای سوره قبلی و شروع سوره بعدی است.
خ) این حروف به منزله خلاصه و پیام اجمالی محتوای سوره است. (4)
د) حروف مقطعه مقدمه و کلید سوره ها است.
ذ) سوره های دارای حروف مقطعه مشترک ، در مضامین و سیاق نیز با یکدیگر مشابه و متناسب است و این تشابه ویژه میان سوره های مزبور با سایر سوره ها وجود ندارد.
ر) حروف مقطعه رمز و سری بین خدا و رسول اکرم (ص) است و مقصد از آن افهام دیگران نیست.
ز) خداوند می خواهد بگوید که قرآن از جنس همین حروف الفبا است که روزمره با آن سر و کار دارید اما از آوردن مثل آن ناتوان هستید و نمی توانید مثل قرآن بیاورید، پس بفهمید که این کلام از ناحیه خداوند است.
در بسیاری از سوره ها ، پس از حروف مقطعه ، آیه بعدی در مورد قرآن و نزول وحی است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1. آیت الله عبدالله جوادی آملی، تسنیم، ج2 ، ص 63 و.63
2. همان ، ص 65 و 66.
3 . بهاءالدین خرمشاهی، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی، ج1، ص 925.
4. تسنیم، ج2، ص 80 تا 95، با تلخیص.
پاسخ:مسأله اعجاز قرآن دارای ابعاد مختلف است:
الف) در بعد هنری فصاحت و بلاغت.
ب) در بعد پیشگویی اخبار و حوادث آینده.
ج) در بعد محتوای عالی و ارزشمند.
د) در بعد هم سطح و هماهنگ بودن مجموعه قرآن. بدین معنا که با وصف اینکه در سنین مختلف، در حالاتگوناگون و نقط جغرافیایی متفاوت نازل شده است، ولی شما نمیتوانید تناقضی در مطالب و یا نقصانی در فصاحت وبلاغت آن بیابید. در حالی که گفتار هیچ انسانی چنین نیست: و لو کان من عند غیر اللّه لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً اگر قرآن از ناحیه غیر خدا میبود هر آینه در آن اختلاف فراوانی مییافتند{ (نساء، آیه 82).
ه) این حقیقت را اضافه کنید که نبی اکرم(ص) اصولاً یک نفر دانشمند و هنرمند نبوده؛ بلکه فردی درس ناخوانده وامّی بود. حال آن حضرت چنان قوانین و محتوایی، با آن فصاحت و بلاغت و شیوایی سخن آورد که از یک فرد درسناخوانده دور از انتظار بود.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
و) بُعد دیگر اعجاز قرآن بیان حوادث گذشته است؛ یعنی، در قرآن مجید حوادثی را مییابیم که ثبت و ضبط آن ازطریق عادی ممکن نبوده است؛ مثلاً چه کسی هنگام غرق شدن فرعون و لشکریانش در کنار او بود تا ببیند فرعون درآن لحظات چه میگفت تا آن را ثبت و ضبط نماید؟ ولی قرآن مجید این گونه نکات را بیان میکند که خود از اعجازقرآن است. بعد دیگر اعجاز قرآن، اعجاز علمی آن است که دامنهای بسیار گسترده و شیرین دارد. جهت تحقیق بیشتردر این زمینه ر . ک : «قرآن، تورات، انجیل و علم»، موریس بوکای، ترجمه مهندس ذبیح اللّه دبیر. حال با بیان آنچهگذشت دقت کنید که اگر کسی بخواهد حتی یک سوره از قرآن را بیاورد باید نکات عدیدهای لااقل در آن جمعباشد.
1- از بعد فصاحت و بلاغتی در حد قرآن برخوردار باشد.
2- در عین حال محتوای آن عالی و هم طراز با قرآن باشد.
3- در بین مطالب آن هماهنگی بوده و تناقض وجود نداشته باشد. تازه به نظر میرسد که قرآن مجید در مقام تحدّی از بعضی جهات صرف نظرکرده است؛ یعنی، درس ناخواندگی نبی اکرم(ص) را نادیده فرض کرده و خطاب به همه کس ـ اعم از درس خوانده و ناخوانده ـ میفرماید کهنظیر قرآن را بیاورید.
حال بعد از گذشت چهار قرن، هنوز هماوردی برای قران یافت نشده است و کسانی هم که به خود جرأت داده و درصدد این کار برآمدهاند جز تعبیراتی موهن و نادرست از آنها نقل نشده است.
برای مطالعه بیشتر ر.ک:
1ـ مباحی در وحی و قرآن علامه طباطبایی
2ـ اعجاز قرآن، تحلیل آماری حروف مقطعه رشاد خلیفه ترجمه آیت اللهی
3ـ پژوهشی در شیوههای اعجاز قرآن حسن عرفان
4ـ قرآن پدیدهای شگفتآورترجمه نسرین حکمی
قرآن در بیان حقایق علمی ومعرفتی، روش خاص و متفاوت با کتاب های علمی و تاریخی دارد، مثلاً مباحث مربوط به معارف و احکام را با موعظه و حکمت به هم آمیخته و مسائل نظری را با عملی پیوند زده است،تا همزمان از مطالعة یک موضوع استفاده های گوناگون بشود.
به دیگر سخن: دانش های رایج علمی و فلسفی دربارة پدیده های معیّن جهان مانند ستارگان و کوه ها و ... بحث می کنند که چه هستند و چه اثری دارند اما دیگر کاری ندارند که مبدأ فاعلی آن ها چیست و هدف نهایی از خلقت آن ها کدام است. ولی قرآن ضمن بیان حقایق جهان،به ابعاد هدایتی آن ها نیز می پردازد. از این رو در بیان وقایع تاریخی، صحنه های درس آموز را انتخاب و نقل می کند و بخش هایی از آن را بیان می کند که با هدف اصلی که هدایت مردم است، مرتبط باشد و مطالب مربوط به یک موضوع را به تناسب معنای مورد نظر در چند جا ذکر می کند که در هر مورد با زبانی خاص ادا می شود تا ویژگی موعظه و پند آموزی داشته باشد. در واقع این یکی از رموز اعجاز قرآن است که این کتاب را متمایز از سایر کتاب ها قرار داده است.
جهت توضیح بیشتر می توانید به کتاب هایی که دربارة معجزه بود ن قرآن نوشته شده است،مانند مقدمة تفسیر "تسنیم" حضرت آیه الله جوادی آملی مراجعه کنید.
در این قسمت ، پرسش ها و پاسخ های مرتبط با معارف قرآنی مطرح می شود.
حضرت مریم(س) خواهر هارون معروف - که برادر حضرت موسی بود - نیست زیرا وی برادر نداشت و میان حضرت مریم و هارون ده ها سال فاصله است . البته در قرآن آمده که بنی اسراییل حضرت مریم را با عنوان « یا اخت هارون » خطاب کردند .
اینکه آنها به مریم گفتند:" اى خواهر هارون" موجب تفسیرهاى مختلفى در میان مفسران شده است، اما آنچه صحیحتر به نظر مىرسد این است که هارون مرد پاک و صالحى بود، آن چنان که در میان بنى اسرائیل ضرب المثل شده بود، هر کس را مىخواستند به پاکى معرفى کنند مىگفتند: او برادر یا خواهر هارون است- مرحوم طبرسى در مجمع البیان این معنى را در حدیث کوتاهى از پیامبر ص نقل کرده است «1».
در حدیث دیگرى که در کتاب" سعد السعود" آمده چنین مىخوانیم:
پیامبر ص" مغیره" را به نجران (براى دعوت مسیحیان به اسلام) فرستاد، جمعى از مسیحیان به عنوان (خردهگیرى بر قرآن) گفتند مگر شما در کتاب خود نمىخوانید" یا أُخْتَ هارُونَ" در حالى که مىدانیم اگر منظور هارون برادر موسى است میان مریم و هارون فاصله زیادى بود؟
مغیره چون نتوانست پاسخى بدهد مطلب را از پیامبر ص سؤال کرد، پیامبر ص فرمود: چرا در پاسخ آنها نگفتى که در میان بنى اسرائیل معمول بوده که افراد نیک را به پیامبران و صالحان نسبت مىدادند 1
بعضی گفته اند:
مریم را خواهر هارون خطاب کردند. در واقع مریم خواهر هارون نبود، بلکه از خاندانى شریف و پاکیزه بود که هارون برادر موسى (ع) در رأس آن جاى داشت یعنى مریم از خاندان هارون بود و چون هارون به تقوى و پرهیزگارى معروف بود مریم را «اى خواهر هارون» خطاب کردند. در میان عربها رسم است که چون مردى را بخواهند به خاندانى نسبت دهند مىگویند «یا اخا فلان». اى برادر فلان.
قوم او گفتند که ما پدرت را مىشناسیم مردى عارى از محاسن اخلاق نبود و مادرت هم بد کاره نبود. پس این کودک از کجا آوردهاى؟
از این آیه مىتوان به مسئله وراثت و تأثیر آن در نسل آگاه شد. یعنى در خانوادهاى که مزایاى اخلاقى خانواده تو را داشته باشد چنین کارهاى زشت عجیب است.2
در تفسیر دیگری گوید :
اینکه چرا به مریم خواهر هارون گفتهاند، در مجمع البیان چهار قول نقل کرده است:
اول: هارون مرد نیکوکارى در بنى اسرائیل بود، اشخاص نیکوکار را به او نسبت مىدادند.
دوم: هارون برادر پدرى مریم بود و به حسن سلوک معروف بود،
سوم: منظور هارون برادر موسى علیه السّلام است که مریم از اولاد او بوده است،
چهارم: هارون در آن روزگار ، مردی بدکار مشهور به زنا و فساد بود که
مریم را به او نسبت داده و گفتهاند:« اى شبیه هارون ».
پاورقیها :
1- تفسیر نمونه، ج13، ص: 51
2- تفسیر هدایت، ج7، ص: 35
3- تفسیر أحسن الحدیث، ج6،
قرآن کریم می فرماید: "و نزّلنا علیک الکتاب تبیاناً لکلّ شیء؛ ما این کتاب آسمانی (قرآن) را بر تو نازل کردیم که بیان همه چیز در آن است" (1)
از تعبیر "تبیان" که به معنی بیان کردن است و با توجه به وسعت مفهوم "کلّ شیء" معلوم می شود که در قرآن، بیان همه چیز هست، ولی با توجه به این نکته که قرآن یک کتاب تربیتی و انسان ساز و یک کتاب هدایت برای عموم مردم است، که برای تکامل فرد و جامعه در همه جنبه های معنوی و مادی نازل شده است. روشن می شود که منظور از "همه چیز" تمام اموری است که برای پیمودن این راه لازم است،نه این که قرآن یک دائرة المعارف بزرگ باشد که تمام جزئیات علوم ریاضی و جغرافیایی و شیمی و فیزیک و گیاه شناسی، و پزشکی در آن آمده است. .هر چند قرآن یک دعوت کلی به کسب همه علوم و معارف و دانشها کرده که تمام دانش های یاد شده و غیر آن ، در این دعوت کلی جمع است. (2)
البته در قرآن آیاتی که مربوط به علوم و دانش های مختلف باشد ،وجود دارد و گاهگاهی از برخی از اسرار و رموز آفرینش به مناسبت بحث های توحیدی پرده بر می دارد.
همانند آیات در مورد خلقت آسمان و زمین و نظام اسبابی که در این جهان بر قرار است و برخی از عوامل طبیعی چون باد و باران و کوهها و درختان و گیاهان و جانوران مختلف و دریاها و این مسئله در عین حال که ما را با عظمت پروردگار آشنا می سازد ، هدایت و کمال انسانی را نیز منطبق بر نظام آفرینش و آشنایی و آگاهی بر آنها قرار می دهد.
پس این که قرآن بیان همه چیز است، مراد این است که قرآن برای رساندن انسان به سعادت همیشگی نازل گردیده و در این راستا کلیات هر آن چه برای رسیدن به این هدف لازم بوده، بیان نموده است. به عبارت دیگر: قرآن به عنوان قانون اساسی اسلام دربر گیرنده مجموعه ای از اصول و ضوابط هماهنگ با خطرات انسانی است که همواره بر تارک اندیشه ها چون خورشیدی می درخشد، و سعادت و عظمت را در گرو آشنایی وعمل به قوانین خود می داند. اصل عدالت و امانت،(3) اصل کلی امر به معروف و نهی از منکر،(4) اصل مقابله به مثل در برابر متجاوزان،(5) اصل مساوات مردم و تعیین معیار امتیاز از قبیل: تقوا، علم و جهاد،(6) اصل نفی استبداد،(7) اصل عدم سلطه کافران بر مؤمنان،(8) اصل صلح و اخوت،(9) اصل بهره برداری از نعمت های الهی،(10) اصل وفای به عقود،(11) اصل توحید به وحدت،(12) اصل عدم حرج،(13) و اصل پذیرش اختیاری دین،(14) از جمله اصول کلی است که قرآن بیان فرموده است.
هم چنین مقصود از این که قرآن کتابی برای همه زمانها و همه دورها است ، این است که قواعد و قوانین و احکام و ارزش های اخلاقی و معارفی که در آن بیان شده ، اختصاص به زمان و مکان و دوره خاصی از زندگی بشریت ندارد ، بلکه آنها جاودانه بوده و برای ملتی خاص یا دوره و زمانی به خصوص نمی باشد.نه آنکه در قرآن بیان شود که انسان ها در یک زمان با باد بزن خود را خنک کنند و در دوره دیگر با پنکه بعد با کولر و بعد با .... یا این که ازابزارهای ارتباط جمعی انسان ها سخن به میان آمده باشد که در یک زمانی این وسایل اینترنت و ماهواره خواهد شد. اما این که چگونه از این ابزارها مورد استفاده قرار گیرد و حق و حقوق و ارزش ها و به کمال رساندن انسان ها در آنها مورد لحاظ قرار گیرد ، در راستای همان اصول کلی موجود در آیات قرآن قرار دارد.
البته با توجه به این که قرآن دارای بطن بلکه بطونی است، ممکن است در این کتاب الهی اشارات و اموری باشد که از اسرار و نهفته هایی کشف کند که فهم عادی و متعارف نتواند آن را درک کند و علم این گونه مسائل برای امامان معصوم(ع) و راسخون درعلم است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . نحل (16)آیه89.
2 . تفسیر المیزان (ترجمه)، ج 12، ص 495؛ تفسیر نمونه، ج 11، ص 361.
3 . نساء (4) آیه 58.
4 . نحل (16) آیه9.
5 . بقره (2) آیه 194.
6 . حجرات (49) آیه 13.
7 . اعراف (7) آیه157.
8 . نساء (14) آیه 141.
9 . حجرات (49) آیه 10.
10 . اعراف (7) آیه 32.
11 . مائده،(5) آیه 1.
12 . آل عمران (3) آیه 103.
13 . حج (22) آیه 78.
14 . بقره (2) آیه 256.
پرسش: فلسفه وجودى و تاریخى ماههاى حرام چیست؟ در تاریخ آمده است که اعراب جاهلى در این ماهها جنگ را ترک مىکردند و با آسودگى بتهاى خود را پرستش مىکردند. آیا این ماهها سنتى ابراهیمى بود که منحرف گشته، یا این که واضع آن اعراب جاهلى بودند؟ با توجه به عملکرد اعراب جاهلى در این ماهها چرا قرآن این ماهها را حرمت نهاده است؟
پاسخ:
سؤال شما به دو بخش تقسیم مىشود:
بخش نخست: فلسفه وجودى ماههاى حرام.
فلسفه وجودى ماههاى حرام از سوى خدا و به خاطر دست کشیدن از قتل و خون ریزى وجدال است، تا دامنه آرامش و امنیّت فراگیر شود و آدمیان در این مدّت با آسایش خاطر بتوانند در سایه عبادت و بندگى خدا سعادت خویش را تأمین نمایند.(1)
انسانى که مدتى نسبتاً طولانى سختىها و گرفتارىهاى جنگ را پشت سر گذاشته، با خاموش شدن صداى چکاچک شمشیرها در ماههاى حرام فرصت پیدا مىکند به گذشته خود بیندیشد. اى بسا ترک جنگ دراین مدت عاملى براى برقرارى صلح و آرامش باشد؛(2) تأیید آن در دین اسلام نشانه روح صلحطلبى است. ناگفته نماند که اگر دشمن بخواهد از این قانون اسلامى سوء استفاده کند و حریم ماههاى حرام را بشکند، اجازه مقابله به مثل داده شده است.(3)
بخش دوم: آغاز پیدایش حرمت ماههاى حرام
کلمات برخى از مفسّران حاکى از این است که اعراب جاهلى حرمت این ماهها را رعایت کردهاند، به گونهاى که اگر قاتل پدر خود را در این فاصله زمانى مشاهده مىکردند، به او کارى نداشتند.(4)
امّا حرمت این چهار ماه از چه زمانى آغاز شده است، برخى گفتهاند:
حرمت این ماهها از شریعت حضرت ابراهیم(ع) است.(5)
از برخى روایات استفاده مىشود سرآغاز حرمت ماههاى حرام، آغاز آفرینش آسمانها و زمین است؛ در روایتى از امام باقر(ع) آمده است:
"به احترام کعبه، خدا حرمت ماههاى حرام را در کتاب خود، همان روزى که آسمان و زمین را آفرید، وضع کرد که سه ماه آن پشت سر هم و یک ماه آن جداگانه است".(6) دراین باره قرآن مىگوید:
"تعداد ماهها نزد خداوند در کتاب (آفرینش) الهى از آن روز که آسمان و زمین را آفرید، دوازده ماه است که از آن چهار ماه، ماه حرام است".(7)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. تفسیر المیزان، علامه طباطبائى، ج 9، ص 280.
2. تفسیر مجمع البیان، طبرسى، مؤسسه اعلمى، بیروت، ج 5، ص 50.
3. تفسیر نمونه، ح 7، ص 409 - 408.
4.تفسیر مجمع البیان، همان؛ التبیان فى تفسیر القرآن، محمد بن الحسن الطوسى، داراحیاء التراث العربى، بیروت، ج 5، ص 214.
5. تفسیر المیزان، همان، ص 281.
6. کافى، کلینى، دار صعب، بیروت، ج 4، ص 241 - 240.
7. توبه (9) آیه 36.
اجل در اصل به معناى "مدت معین" است و قضاى اجل به معناى تعیین مدت و یا به آخر رساندن مدت است. به فرا رسیدن مرگ نیز اجل مىگویند. اجل را بر دو قسم بسیارى از موجودات از نظر ساختمان طبیعى و ذاتى، استعداد و قابلیت بقا براى مدتى را دارند، ولى در اثناى این مدت ممکن است موانعى ایجاد شود که آنها را از رسیدن به عمر طبیعى باز دارد یا این که حتى موجب افزایش آن شود، مثلاً یک چراغ نفت سوز با توجه به مخزن نفت آن ممکن است بیست ساعت استعداد روشنایى داشته باشد اما وزش باد و ریزش باران یا عدم مراقبت از آن سبب شود عمر آن کوتاه گردد، یا مىتوان با اندیشیدن راهکارهاى دیگر و افزایش مخزن نفت، بر این مدت افزوده شود. در مورد انسان نیز چنین است. انسان از جهت ساختمان طبیعى، استعداد مدت معینى از عمر را دارد که در لوح اثبات الهى ثبت شده است و پس از پایان یافتن استعداد طبیعى و ذاتى، عمر او به پایان رسیده و اجل فرا مىرسد. این اجل غیر حتمى یا معلق نامیده مىشود. حال شاید شرایطى به وجود آید یا موانعى ایجاد شود که اجل این انسان زودتر از موعد طبیعى یا دیرتر از آن واقع شده و یا در همان موعد طبیعى خود از دنیا رود. این اجل، اجل حتمى و مسمى نامیده شده و در لوح محفوظ الهى ثبت و ضبط مىباشد. در روایات ما برخى از عواملى که موجب افزایش یا کاهش عمر (تغییر در اجل معلق) مىشود، ذکر شده است، مثلاً صدقه و صله رحم باعث طولانى شدن عمر و قطع رحم به عنوان کم شدن عمر و فرا رسیدن زودتر اجل معرفى شدهاند، یعنى اجل معلق را تغییر مىدهند. به تعبیر دیگر: اجل حتمى و مسمى در صورتى است که ما به مجموعه علل تامه یعنى مقتضیات و موانع و شرایط نگاه کنیم، اما اجل معلق در صورتى است که تنها به مقتضیات نگاه کنیم. در هر حال اجلى که انسان با آن از دنیا مىرود، اجل حتمى و مسمى است اما گاهى اجل حتمى مطابق با اجل معلق و غیر حتمى مىشود و گاهى زودتر یا دیرتر واقع مىشود.
امام صادق(ع) در مورد آیات مربوط به جهالت فرموده: "گناهی است که بنده خدا آن را انجام میدهد، اگر چه از حکم آن آگاه باشد، ولی آن گاه که تصمیم میگیرد عمل خلافی را انجام دهد، در واقع جاهل است"
حضرت به جریان یوسف(ع) و برادرانش اشاره میکند که وی به برادرانش گفت: "آیا به خاطر دارید ستمی که بر یوسف و برادرش روا داشتید، درحالی که همگان جاهل بودید".(1) برادران یوسف همگی قبح و زشتی ظلم را درک میکردند، ولی به دلیل خودخواهی یا حسادت یا هوس چنان برخورد کردند که گویی نسبت به زشتی کار خود ناآگاه بودند.(2) با این بیان معلوم میشود که مراد از جهل در آیه توبه،(3) جهل در مقابل علم نیست، بلکه جهل در مقابل عناد و لجاجت و تکبر است، یعنی عملی که از روی هوس انجام گرفته باشد، پس از ندامت و تحقق توبه، قابل بخشش است.
"غالباً کلمه جاهل و جهالت در موردی به کار میرود که انسان آگاه و دانا است اما آگاهی او نسبت به زشتی کار تأثیری در او نمیگذارد، بلکه بسان افراد ناآگاه از زشتی، کارهای بد را انجام میدهد، گویی اساساً این فرد، از زشتی کردار خود آگاه نیست و آن را یک کار زیبا و پسندیده میاندیشد".(4)
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - یوسف (12) آیه 89.
2 - بحارالانوار، ج6، ص 32.
3 - نساء (4) آیه 17.
4 - جعفر سبحانی، منشور جاوید، ج8، ص 237.
پرسش:
قرآن می فرماید: اگر دیدید نمی توانید عدالت را رعایت کنید, بیش از یک زن نگیرید و کنیزبگیرید. مگر کنیز انسان نیست که عدالت در مورد او رعایت نشود؟! چرا مجازات جرم کنیزکان نصف آزادگان می باشد؟
پاسخ:
دربارهء کنیز و غلام که در صدر اسلام احکامی در مورد آنان در قرآن و روایات آمده و حتی در کتب فقهیه کتابی دراین زمینه وجود دارد و احکام مربوط به آن ها در آن جا بحث شده , همه مربوط به اسیران جنگی بوده است که توسط پیامبر یا امام و یا نائب او در جنگ با کفار, اسیر شده اند و از آنان اموال و مردان و زنانی رابه عنوان غنیمت جنگی می گرفتند و اموال را بین رزمندگان که شرک در جهاد داشتند, تقسیم می کردند. اما با افرادی که اسیر می شدند, اعم از مردان و زنان کافر چکار کنند؟ آیا آنان را زندانی کنند؟ آزاد کنند و یا به خود کفّار برگردانندو از آنان امتیازاتی بگیرند, یا آنان را بکشند, یا از آنان مخصوصاً از افرادی که کارایی خوبی دارند استفاده کنند؟این ها همه احتمالات و راه هایی است که اختیار هر یک به دست پیامبر و یا امام و یا نائب او با مشورت با مسلمانان بوده است . یکی از مهم ترین احتمالات این است که این اسیران را به طور ضمنی با هدایت و تربیت اسلامی آشنا کنندو بعد آنان را آزاد کنند, چون هدف از جنگ با کفار این بوده است که آنان را هدایت کنند. بنابراین در اختیار داشتن این اسیران توسط مسلمانان , برای دولت اسلامی منفعت دارد و برای اسیران مناسبت تر است . آن ها در بین جامعه پخش هستند و تحت تأثیر جوّ اجتماعی قرار می گیرند و نیازی به زندان کردن و خرجی دادن به آنان نیست , از این رو حاکم اسلامی از بین اسیران آنان را که صلاح می داند, به افراد متموّل مسلمان می فروشد و از این بابت پول هنگفتی به بیت المال واریز می شود و آن اسیر وظیفه دارد برای مولای مسلمان خود کار کند و اگر اسیر زن است , برمسلمان , آمیزش با وی حلال است و می تواند در داخل خانه یا خارج خانه کار کند و درآمد وی در اختیار صاحبش باشد. بنابراین توضیحات احکام و حقوق فراوانی در این باب وجود خواهد داشت که همهء آن ها در فقه اسلامی بیان شده است . یکی از احکامی که در مورد اسیران وجود دارد, این است که سخت گیری هایی که بر زنان و مردان مسلمان است , برای آنان وجود ندارد و از تخفیف های ویژه ای برخوردارند. از طرفی با توجه به اسیر بودن آنان طبیعی است در جامعه از نظر احترام و حرمت هم عرض مسلمانان نباشند. درست است که آنان انسان هستند, اماانسان ها در دید جوامع مختلف از حیث اعتقادات (ایمان و کفر), علم و دانش , فضائل و رذائل با هم مساوی نیستند.
آیا یک قاتل جانی یا متجاوز با یک انسان بی گناه و عالم و فاضل مساوی است ؟ درست است که همه انسان هستند,اما از نظر حقوق اجتماعی در دید اجتماع همه را به یک چشم نگاه نمی کنند. بنابراین احکامی که در اسلام برای کنیزکان یا بندگان وضع شده , با توجه به نکات ریز جامعه شناسی و روان شناسی است که باید مورد توجه قرار گیرد.
تذکر مهم : اسلام با بردگی و برده داری و جنگ و اسیر گرفتن و قتل و خونریزی موافق نیست , اما با هدایت کردن و تعالی بخشیدن به روح و روان افراد و مجازات متجاوزان و گرفتن حق مظلومان از ظالمان و جلوگیری از فساد وفحشا موافق است .
تذکر دوم : حاکم اسلامی (پیامبر و امام و نائب او) می تواند با توجه به مصالح دربارهء اسیران جنگی از راه های دیگر غیر از کنیز و عبد بودن استفاده کند, مثلاً اسیران را زندان کند یا آنان را با امتیاز گرفتن از دشمن آزاد کند یابدون چشمداشتی آزاد یا مبادله کند.
باید دانشمندترین آنها نسبت به قلمرو مأموریتش یعنى نظام تشریع باشد، و موسى چنین بود اما قلمرو مأموریت دوست عالمش (حضرت خضر) قلمرو جداگانهاى بود که ارتباطى به عالم تشریع نداشت. به بیان دیگر: حضرت خضر عالِم و آگاه از اسرارى بود که دعوت نبوّت بر آن متکى نبود. آن چه حضرت خضر مىدانست، ارتباطى به مقام نبوّت نداشت تا لازمه چنین علمى این باشد که از پیامبران اولوالعزم باشد، چون پیامبر اولوالعزم بودن مستلزم آوردن شریعت جدید است، اما ایشان فقط یک سرى علوم باطنى داشتهاند.(3)
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. کهف (18)، آیه 65.
2. اصول کافى، ج 1، باب انّ الائمة بمن یشبهون فى من مضى.
3. برگرفته از تفسیر نمونه، ج 12، ذیل آیات 65 به بعد سوره کهف.
پاسخ : قرآن کریم در این آیه شریفه مى فرماید: " نساءکم حرث لکم فاتوا حرثکم افّى شئتم و قدّموا لانفسکم؛ واتقوالله ..(1) زنان شما، محل بذر افشانى شما هستند، پس هر زمان که بخواهید، مى توانید با آن ها آمیزش کنید. (سعى نمایید از این فرصت بهره گرفته، با پرورش فرزندان صالح) اثر نیکى براى خود، از پیش بفرستید! وتقوا داشته باشید.".
"حرث" مصدر و به معناى زراعت و به زمینى که در آن کشت و زرع مى شود، گفته مى شود. از مقدم داشتن جملة "نساء کم حرث لکم" بر امر به آمیزش و مجدداً تعبیر به حرث معلوم مى شود منظور توسعه در موضوع آمیزش از نظر زمان یا مکان است، نه از نظر اعضا و اندام زنان. بر اساس این آیه جامعه انسانى براى دوام نوع و بقاى نسل محتاج زنان است ، زیرا خدا شگل گیرى انسان را در طبیعت رحم قرار داده، طبیعت مردان را راغب به زنان فرموده و میان مردان و زنان دوستى و مهربانى بر قرار کرده است. از این رو غرض تکوینى این است که وسیله اى براى بقاى نوع فراهم شود. (2).
بنابراین این آیه در اصطلاح مفسران از آیات الاحکام است . یعنی در صدد بیان یک حکم فقهی و در ادامه آیه حکم اخلاقی را بیان کرده وخطاب به مردان می فرماید : از خدا بترسید و تقوا داشته باشید.
این آیه نمی خواهد شأن و مقام زنان را ناچیز نماید ، بلکه به مردان توصیه می کند که تداوم نسل انسان در وجود زن است ، پس کیفیت زناشویی و مراقبت از زنان باید چگونه باشد تا نسلی سالم و مفید تقدیم جامعه بشری شود ، همان گونه که برای به دست آوردن محصول سالم از زمین مراقبت می کنید.
در روایتى ابوبصیر از امام صادق(ع) نقل مى کند : "معنای" فأتوا حرثکم انّى شئتم" این است که هر ساعتى خواستید، با عیال خود نزدیکى کنید". (3) که این نیز حکم فقهی است ، البته این موضوع با برخی از روایات تخصیص می خورد ، مثلا آمیزش در هنگام روزه دار بودن منع شده است و در روایات بسیاری از موارد نیزمکروه دانسته شده است. بعضی از فقها نیز از این آیه استنباط کرده اند که عمل مقاربت تنها از جلو می تواند درست باشد ، زیرا فرزند تنها از این طریق به عمل می آید. هم چنین خداوند پس ازآیه فرمان به تقوا و پرهیزکاری می دهد که می فهماند باید حقوق زن هم در نظر گرفته شود و از مرز عدالت و تقوا تجاوز نکنند.
خداوند پس از آزاد گذاشتن نسبی مردان در زمان آمیزش با زنان، آنان را از هر گونه تجاوز از این حریم به بیرون از خانه با شدت باز می دارد وبا در اختیار گذاشتن زن در آمیزش نسبی و تأمین نیاز غریزی او و تعیین حقوق و قوانین خاص ، راه هر گونه آزدای جنسی وبی حد و حصر و بی بند و باری نیزگرفته است.
براى اطلاع بیشتر مى توانید به تفاسیرى هم چون المیزان و نمونه مراجعه فرمایید.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :
1.بقره (2) آیه 223.
2. علامه طباطبایی، تفسیر المیزان ، ج 2، ص 301 ـ 303 ، با تلخیص .
3.همان، ج 2، ص 309.
همان گونه که سؤال دو قسمت دارد پاسخ را نیز در دو قسمت خواهیم داد.
الف) منشأ و مشروعیت دعا:
"مشروعیت دعا از نظر شرع مقدس یکی از قطعیترین امور دینی و از جمله ضروریات اسلام است؛ یعنی قرآن شریف و روایات پیغمبر و ائمه معصومین علیهم السلام این مطلب را به مردم آموختهاند که مسلمانان و پیروان قرآن باید حوائج مقاصد خود را و حل مشکلات و گرفتاریهای خویش را در پیشگاه خدا عرضه کنند و از ذات اقدس او بخواهند که آن مشکلات را حل نماید و آن گرفتاریها را بر طرف سازد، بنابر این اصل مشروعیت دعا در اسلام قطعی و مسلم است". (1)
آیات زیاد و روایات کثیرهای ما را به دعا کردن و راز و نیاز و مناجات با خدا دعوت میکند، سیره و روش زندگی همه انبیا و اولیای الهی "دعا کردن" بوده است. خداوند میفرماید: "و اذا سئلک عبادی عنّی فانّی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان"(2).
آیات 285 و 286 سوره بقره در بیان اوصاف و ویژگیهای مؤمنان میفرماید: "مؤمنان کسانی هستند که به خدا و فرشتگان و همه کتابهای آسمانی و به همه سفیران و رسولان الهی ایمان آورده باشند و مطیع امر پروردگار و تسلیم محض فرمان او باشند و در اشتغال شان به دعا و مناجات میگویند: "غفر انک ربّنا و الیک المصیر... ربّنا لا تؤخدنا ان نسینا او اخطأ ربّنا..." در قسمت پایانی سوره آل عمران میفرماید: "صاحبان خرد و فرزانگی و عقل و اندیشه کسانی هستند که پیوسته (ایستاده و نشسته خوابیده و بیدار) به یاد خدا هستند و با خدا ارتباط دارند و در حکمت و عظمت آفرینش آسمانها و زمین تفکر میکنند و (چون به سرچشمه حقیقت دست مییابند، بی درنگ خدا را میخوانند و در حال راز و نیایش خویش، به زبان حال و قال میگویند: رّنا ما خلقت هذا باطلاً، سبحانک فقنا عذاب النّار... و اتنا ما وعدتنا علی رسلک و لا تخرنا یوم القیامه (3)". دعا و توجه به خدا، با سرشت و فطرت آدمی آمیخته گشته شقیترین افراد در مواقع گرفتاری و ابتلا به خدا التجا میبرد. این یک میل فطری و طبیعی در وجود انسان است، که پرده گناه و شقاوت گاهی روی آن را میگیرد، در سختیها که پرده بر داشته میشود، این میل تحریک میشود و به هیجان میآید (4).
ب) بنابر این پاسخ قسمت دوم مشخص شد که چرا برخی دعا را قبول ندارند؟ وقتی غبار غفلت و گناه و هوی پرستی و قدرت مداری و زر اندوزی و شهرتطلبی بر سرشت و فطرت نشست و نگذاشت آیینه حقیقت نمای فطرت، حقیقت را بنمایاند و تجلّی بخشد. از مسیر اعتدال بیرون میرود و راه طغیان را در پیش میگیرد و دعا را قبول نمیکند: "کلاّ انّ الانسان لیطغی ان راه استغنی (5)"
ممکن است گاهی چهل و بی خبری از عمق احکام عبادی و اخلاقی اسلام و شناخت و برداشت یک بعدی و غلط و ناصحیح از دعا و روایاتی که در این مورد وارد شده است. شخص را در موضع انکار دعا و مردود دانستن آن قرار دهد. تذکر این نکته لازم است که "روش کسانی که تمام اسلام را در دعا جست و جو میکنند، غلط بوده، روش کسانی هم که به کلی از دعا و عبادات و نافله و فریضه استعفا داده و فقط میخواهند در مسائل اجتماعی اسلام بیندیشند غلط است" (6). جهت تحقیق بیشتر به کتابهای: گفتارهای معنوی و بیست گفتار شهید مطهری (ره) و شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق، آقای محمد تقی فلسفی مراجعه کنید.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقیها:
1 - محمد تقی فلسفی، شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق، ص 2.
2 - بقره (2) آیه 186.
3 - آل عمران (3) آیه 188 - 193.
4 - مرتضی مطهری (ره) بیست گفتار، ص 287، با تلخیص.
5 - علق (96) آیه 6.
6 - مرتضی مطهری (ره) گفتارهای معنوی، ص 65 - 66.
توبه در لغت به معناى رجوع است.(1) توبه کار از گناه نادم گشته و به سوى خدا بر مى گردد. »تاب مِن ذنبه« یعنى از گناهش برگشت. از آن جا که خدا با پذیرفتن توبه، با رحمت بیکران خود به سوى نادم رو مى آورد، گفته مى شود »تاب علیه« یعنى با رحمت وسیع به او توجه کرد.(2)
علامه طباطبایى توبه را به دو قسم تقسیم کردهاند:
1- توبه خدا که عبارت است از برگشتن خدا به سوى عبد به رحمت.
2- توبه عبد که عبارت است از برگشتن بنده به سوى خدا به استغفار و دست برداشتن از معصیت.(3)
توّاب آن گاه که صفت خدا باشد، به معنى زیاد توبهپذیر است. علامه طباطبایى توبه انسان را احاطه شده به دو توبه خدا مى داند: توبه نخست، توفیق دادن به انسان و فراهم کردن اسباب آن است.
توبه دوم آن است که (بعد از توبه انسان) خدا با رجوع دیگر به بندهاش، با رحمت و لطف و عفو، دل او را از لوث گناه پاک مى کند.(4) یعنى روآورى خداوند به گناه کار با دادن توفیق به او براى توبه کردن.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. مقاییس اللغه، ج 1، ص 357.
2. جعفر سبحانى، منشور جاوید، ج 8، ص 211.
3. ترجمه المیزان، ج 1، ص 204.
4. همان، ج 4، ص 376.
البته پیداست طبیعی ترین صورت زناشویی که با فطرت اولیه ءانسان هماهنگ است , تک همسری است ; زیرا روح اختصاص و احساس مالکیت فردی راکه از خصایص ذاتی بشر است , ارضا می کند و در تک همسری , هر یک از زن و مرد, طرف مقابل را از آن خود می داند و قلب او راکانون محبت خویش می شناسد; بنابراین تک همسری بهتر است و هماهنگ بافطرت انسان . اما این که چند همسری در هر وضعی مخالف فطرت باشد,پذیرفته نیست ; زیرا به مقدار نیاز غریزی و حوائج زندگی گزینش همسر لازم است و گاهی نیز ضرورت های اجتماعی , به ویژه فزونی زنان نیازمند به ازدواج مجدد پیدا می شود, البته برای کسانی که تمکن مالی دارند و می توانند دو منزل برای دو همسر داشته باشند. در غیر این صورت با تک همسری باید نیاز فطری را ارضا نمود, ولی اگر عدالت و تمکن مالی باشد و زن ها در جامعه زیاد باشند,در این صورت عقل و فطرت می پذیرند زنان محروم از شوهر بتوانند با ازدواج بامردی که امکانات مالی و توان جسمی برای ادارهء بیش از یک زن را دارد,قسمتی از نیازهای خود را برطرف سازند. قرآن هم برای حل این معضل ازدواج مجدد را در اوضاع خاصی مجاز دانسته که لازم است به این نکته توجه شود که در قرآن , ازدواج مجدد (تعدد زوجات ) به عنوان یک امر عمومی مطرح نشده است , بلکه اجازه داده شد در اوضاع خاص و با رعایت عدالت این کار صورت پذیرد. چنان که علامهء طباطبائی ـ ره ـ در المیزان می فرمایند: بنابراین , چون ازدواج مجدد با روحیهء اولیهء زن ناسازگار است , باید وضع اضطراری مرد یا زن دوم برایش تبیین شود تا بتواند با تجزیه و تحلیل عاقلانه وبه دور از احساس , از کنار آن بگذرد و بدان تن دردهد. عدم رضایت زن اول موجب حرمت ازدواج مجدد نیست , بلکه عدم عدالت و نبود تمکن جسمی ومالی باعث می شود تعدد ازدواج نهی گردد.(1)
------------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقی :
1.المیزان , ج 4 ص 183.
ذوالقرنین دی یکی از سفرهای خود به جمعیتی برخورد کرد که از نظر تمدن در سطح بسیار پایینی بودند. آنها که از ناحیه دشمنان خونخوار و سرسختی به نام "یأجوج و مأجوج" در عذاب بودند، مقدم ذوالقرنین را که دارای قدرت و امکانات عظیمی بود، غنیمت شمردند و دست به دامن او زدند و گفتند: یأجوج و مأجوج دراین سرزمین فساد میکنند. آیا ممکن است هزینهای در اختیار تو بگذاریم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ ذوالقرنین پاسخ مثبت داد و بدون آن که کمک مالی از آنها دریافت کند، سدی را که مانع تجاوز یأجوج و مأجوج باشد ساخت. در ساخت آن از آهن و مس ذوب شده استفاده نمود.
ماجرای سد ذوالقرنین در سوره کهف آمده است که در این جا ترجمه آیات را ذکر میکنیم: دو (ذوالقرنین باز) از اسباب مهمی (که در اختیار داشت، استفاده کرد (و همچنان به راه خود ادامه داد) تا به میان دو کوه رسید، و در آن جا گروهی غیر از آن دو را یافت که هیچ سخنی را نمیفهمیدند. (آن گروه به او) گفتهد: ای ذوالقرنین! یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکند. آیا ممکن است ما هزینهای برای تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟ (ذوالقرینین) گفت: آن چه را خدا در اختیار میگذارد، بهتر است (از آن چه شما پیشنهاد میکنید). مرا با نیرویی یاری کنید، تا میان شما و آنها سد محکمی ایجاد کنم یا قطعات بزرگ آهن برای من بیاورید (و آنها را بر روی هم چید) تا کاملاً میان دو کوه را پوشانید. سپس گفت: (آتش در اطراف آن بیفروزید و) در آتش بدمید (آنها دمیدند) تا قطعهها را آهن را سرخ و گداخته کرد. گفت: (اکنون) مس ذوب شده برای من بیاورید تا به روی آن بریزم، (سرانجام آن چنان سد نیرومندی ساخت) که آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمیتوانستند رخنهای در آن ایجاد کنند. گفت: این از رحمت پروردگار من است، اما هنگامی که وعده پروردگارم فرا رسد، آن را درهم میکوبد و وعده پروردگارم حق است". (1)
سد ذوالقرنین کجا است است؟ طبق گواهی دانشمندان این سد در سرزمین قفقاز است. در این سرزمین میان دریای خزر و دریای سیاه سلسله کوههایی است، همچون یک دیوار که شمال را از جنوب جدا میکند. تنها تنگهای که میان این کوههای دیوار مانند وجود دارد، تنگه "داریال" معروف است که در همان جا دیوار آهنین باستانی به چشم میخورد. به همین جهت بسیاری معتقدند که سد ذوالقرنین همین است. (2)
---------------------------------------------------------------------------
1) کهف، (18) آیات 92 تا 98.
2) تفسیر نمونه، ج 12، ص 550؛ صدر بلاغی، قصص قرآن، ص 374.
پاسخ: در خصوص دو فرشته هاروت و ماروت از دو جهت بحث می کنیم:
1: از احادیث استفاده مى شود که در زمان سلیمان (ع) پیامبر، گروهى در کشور او به عمل سحر و جادوگرى پرداختند و سلیمان دستور داد که تمام نوشته هاى آن ها را جمع آورى و در محل مخصوصى نگه دارى کنند. پس از وفات سلیمان گروهى آن ها را بیرون آورده، با بهره گیرى از آن ها به تکذیب حضرت سلیمان پرداخته و پیامبر بودن او را منکر شده و به اذیت و آزار مردم پرداختند.
هنگامى که پیامبر اسلام(ص) ظهور کرد اعلام نمود که سلیمان از پیامبران است. برخى از علماى یهود گفتند: از محمد تعجب نمى کنید که مى گوید سلیمان پیامبر است در صورتى که او ساحر بوده است! آیات فوق به آنها پاسخ داد.(2)
2: در خصوص هاروت و ماروت اختلاف است، ولى قول صحیح آن است از فرشتگان الهى بودند - چنانکه قرآن بدان تصریح نموده است - که از سوى خداوند مأموریت یافتند در سرزمین بابل به ابطال سحر بپردازند، زیرا در بابل سحر و جادوگرى به اوج خود رسید، برخى با بهره گیرى از سحر به آزار مردم مى پرداختند، از این رو خداوند این دو فرشته را فرستاد که عوامل سحر و طریق ابطال آن را به مردم بیاموزند تا مردم از شرّ ساحران در امان باشند.(3)
از آیه 102 سورة بقره هم فرشته بودن آن ها استفاده مى شود و هم رسالت و وظیفه آنان که ابطال سحر و یاد دادن آن براى دیگران بود.(4) برخى درباره این دو فرشته افسانه سرایى نموده و داستانى را نقل کرده اند. که این دو فرشته بودند و خداوند آن ها را براى این به زمین فرستاد تا بدانند آنان اگر به جاى انسان ها بودند، از گناه مصون نمى ماندند و خداوند را معصیت مى کردند. آن ها بعد از آن که به زمین فرود آمدند مرتکب چندین گناه بزرگ شدند. بى تردید این نگرش جزء خرافات بوده و قرآن این دو فرشته را از هر گونه گناه مصون مى داند.(5) برخى هاروت و ماروت را دو مرد از ساکنان بابل دانسته(6) و فرشته بودن آنها را منکر شده و حتى به عنوان شیطان معرفى کرده اند، حال آن که آیة مذکور از آن ها به عنوان دو فرشته الهى یاد نموده است.(7)
پی نوشت ها :
1. بقره(2 )آیة 102؛ تفسیر نمونه، ج 1
2. سیرة ابن هشام، ج2، ص 194؛ مجمع البیان، ج1 - 2، ص 174.
3. تفسیر نمونه، ج1، ص 374.
4. مجمع البیان، ج 1- 2، ص 173 - 176.
5. همان؛ تفسیر نمونه، ج1، ص 375.
6. مجمع البیان، ج 1 - 2، ص 1754.
7. بقره(2 ) آیة102؛ مجمع البیان، ج 1 - 2، ص 175.
قرآن چیزی جز کتاب هدایت در زندگی نیست: "هدی للمتقین". قرآن کتابی است برای انتخاب بهترین زندگی که سعادت جاودانه در پرتو آن تحقق مییابد. آیا قرآن در مورد چگونه زیستن است و چگونگی رفتار را با خداوند و انسانهایی دیگر به خوبی تبیین نموده است.
زندگی حقیقی و حیات طیبه در پرتو علم به دستورها و رهنمودهای قرآن شکل میگیرد: "ای کسانی که ایمان آوردهاید! اجابت کنید خدا و رسولش را هنگامی که شما را به چیزی میخواند که مایه حیات شما است"(1) نیز فرمود: "هر کس کار شایسته انجام دهد، مرد باشد یا زن، در حالی که مؤمن باشد، پس او را حیات و زندگی پاکیزه بخشیم".(2)
چون قرآن روش درست زیستن را به انسان میآموزد و برنامهای را که در بر گیرنده تمام ابعاد زندگی انسان و تضمین کننده سعادت فردی و اجتماعی و دنیوی و اخروی اوست، ارائه میدهد، به میزانی که انسان آموزهها و دستورهای قرآن را در زندگی به کار بندد، موفقیت کسب خواهد کرد اما هر اندازه از قرآن فاصله بگیرد، دچار خسارت و ضرر خواهد شد.
زندگی قرآنی بر اساس رعایت مقررات و عدالت و احسان و صفا و صمیمیت است و مردمی که این گونه زندگی کنند، دارای اطمینان خاطر و آسایش خواهند بود و سعادت ابدی و جاودانه را در آغوش خواهند گرفت؛ البته آگاهی کامل نسبت به این موضوع نیازمند بحث و بررسی گسترده و تأمل در آیاتی از قرآن است که چگونگی رفتار مسلمان را تبیین میکند. جهت اطلاع بیشتر با استفاده از فهرست موضوعی تفسیر نمونه موضوع "رفتار یک مسلمان و چگونگی جامعه اسلامی" را ملاحظه فرمایید.(3)
------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. انفال (8) آیه 24.
2. نحل (16) آیه 97.
3. فهرست موضوعی تفسیر نمونه، ص 315.
آیات سیاسی در قرآن زیاد است , ذکر همه برای ما میسّر نیست . به ذکر چند آیه بسنده می شود:
1 به مسلمانان فرمان می دهد که بیگانگان را محرم اسرار خود قرار ندهید.(1)ء
2 در مقابله و مواجهه با مخالفان , ده فمران صادر می کند.(2)
3 فرمان می دهد: با قوم طرح دوستی نریزید.(3)
4 از مداهنه و سازش کای با غیر خودی که روش بازیگران سیاسی است , جلوگیری می کند.(4)
5 می پذیرد حکومت برای حفظ نظام , جاسوس و اطلاعاتی داشته باشد.(5)
6 نقش رهبر را در زندگی بیان می کند.(6)
بالاءخره همهء آیاتی که دربارهء حکومت و حاکم نازل شده است و به قول استاد مرحوم محمد تقی شریعتی سوره ءمائده همهء حوادثی را که پیامبر6از آن ها می ترسید, در بر دارد. اگر اسامی امت ها و ملل مختلف را کنار بگذاریم ,درست با جامعهء مسلمان بعد از رحلت انطباق کامل دارد.(7)
چنان که ملاحظه می فرمایید طبق عقیدهء ایشان تمام 120آیهء سورهء مائده جنبهء سیاسی دارند و دربارهء خلافت حضرت علی 7و کارشکنی ومخالفت خلفای راشدین و پیروان آنان نازل شده است .
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پـاورقی:
1.آل عمران (3 آیهء 28
2.نحل (16 آیات 125ـ 128
3.ممتحنه (60 آیهء 13
4.قلم (68 آیات 8و 9
5.حجرات (49 آیهء 12
6.اسراء (17 آیهء 71
7.محمد تقی شریعتی , خلافت و ولایت از نظر قرآن و سنت , ص 41.
برای حفظ کردن آیات قرآن، روش و راهکارهای مختلفی وجود دارند که این شیوه ها، با توجه به وضع، استعداد و سلیقه افراد تفاوت دارد؛ از این رو نمی توان یکی از روش ها را به عنوان شیوه ایده آل مطرح کرد. به نظر می رسد یکی از بهترین روش های حفظ آیات قرآن، روشی باشد که ارائه می شود: برای حفظ یک سوره، مخصوصاً طولانی لازم است ابتدا آن سوره به چند دسته از آیات تقسیم شده و هر دسته جداگانه حفظ و به دسته آیات قبلی متصل شود. لازم است آیات مربوط به یک دسته، در یک جلسه حفظ شود. مهم این است که در ذهن حافظ، آن ها در یک دسته ومجموعه قرار گیرد، زیرا با این کارحجم سوره کم تر به نظر می رسد و حافظ تسلط و احاطة کامل تری بر آن سوره خواهد داشت. سعی شود آن دسته آیاتی که برای حفظ کردن انتخاب شده به هم مرتبط باشند؛ به عنوان مثال برای حفظ کردن سورة "نبأ" می توان آن را به سه گروه از آیات تقسیم کرد. بدین ترتیب که آیات اوّل تا شانزدهم که غالباً بیان پدیده های طبیعی است، در دستة اوّل، آیات هفدهم تا سی ام که در وصف قیامت و وضع اهل عذاب است، در دستة دوم و بالاخره تا آخر سوره در دستة سوم قرار گیرند.
حال فرض کنیم برادر یا خواهری طبق یک برنامه تنظیمی ودقیق مقرّر کرده در هر روز نیم صفحه از قرآن را حفظ کند، وی ابتدا باید آیات تعیین شده را چندین بار با دقت تمام و آرام تلاوت کند ـ خصوصاً افرادی که قادر به قرائت قرآن با رعایت تجوید و لحن زیبا هستند، می توانند آیات را به صورت تحقق و با دقت روی کلمات و نیر حرکات، تلاوت نمایندـ زیرا این کار علاوه بر این که بعداً مانع از اشتباه حفظ کردن کلمات و حرکات می گردد، باعث آشنایی اجمالی با آیات نیز می شود که عامل مهمی در تسهیل حفظ آن ها است.
البته دفعات تکرار با توجه به قدرت حافظه هر شخص و نیز سخت یا آسان بودن آیات فرق می کند، برخی شاید با سه بار خواندن یک آیة نه چندان طولانی آن را به خاطر بسپارند، ولی برخی دیگر احتیاج به تمرین بیشتری دارند. طبیعتاً با چندین بار خواندن آیه ـ که البته به قصد حفظ کردن و همراه با توجه و تأمل کافی است ـ مقدار زیادی از کملات آن در ذهن جای می گیرد، لیکن هنوز آیه مزبور کاملاً جای خود را در ذهن نیافته است، بنابراین باید آیه را بدون استفاده از قرآن و با کمک گرفتن از حافظه بخواند. احتمالاً در این هنگام حافظ به اشکالاتی برخورد خواهد کرد و تعدادی از کلمات و حروف را به یاد نخواهد آورد، زیرا هنوز احاطه کامل بر تمامی کلمات پیدا نکرده است. از این رو باید در هر قسمت که متوقف شد و نتوانست کلمه مورد نظر را در ذهن خود بیابید، به قرآن رجوع و آن کلمه را جست و جو کرده، به ذهن بسپارد و به همین ترتیب در مورد بقیة آیات عمل کند تا بتواند آن ها را به طور کامل و به راحتی از حفظ بخواند. پس از آن هر آیه را حداقل پنج بار از حفظ تلاوت کند تا مطمئن شود که آن را خوب به خاطر سپرده است.
آن چه در این قسمت اهمیت دارد این است که حافظ قادر باشد آیه محفوظ را روان و راحت قرائت کند، نه با دشواری و اشکالات مجدد.
توصیه بسیار مهم ما برای حفظ این است که تا آیه ای را به صورت کاملاً متقن و مستحکم حفظ نکرده، هیچ گاه سراغ آیه بعدی نرود. عدم رعایت این نکته حتماً مشکلاتی را ایجاد خواهد کرد. حال بعد از حفظ آیه اوّلی و اطمینان از صحت و استواری حفظ می تواند سراغ آیه بعد برودو آنر ا به طریقی که ذکر شد، حفظ کند. پس از به خاطر سپردن کامل آیه، اکنون بر می گردد به آیة قبل و آن را از حفظ می خواند تا ببیند آیا می توان آن را هم چنان خوب و روان بخواند یا این که در این فاصله اشکالاتی ایجاد شده است؟ در صورت برخورد با اشکال، آن مورد را برطرف کرده، سپس آیه اوّل و دوّم را با هم از حفظ تلاوت می کند. بعد از این مرحله، حفظ آیه سوم را شروع کرده و پس از اتمام آن همان گونه که در بالا ذکر شده، آیه دوم و سوم را با یک دیگر خوانده، به خاطر می سپارد. همین طریق را در باقی ماندة آیات به کار می برد تا این که تعداد آیات تعیین شده به طور کامل حفظ شود.
حال لازم است حافظ چندین بار همه آیات حفظ شده را از حفظ بخواند و اگر به اشکالاتی برخورد، با مراجعه به قرآن آن موارد را اصلاح کرده، به ذهن بسپارد. تأکید می شود حافظ علاوه بر حفظ کردن هر آیه به تنهایی باید ترتیب آیات را نیز با کمال دقت به خاطر بسپرد، زیرا در غیر این صورت ممکن است تک تک آیات را حافظ باشد، ولی نتواند آن ها را به ترتیب و پشت سر هم بخواند. توضیح این که در حفظ کردن آیات متوسط و یا طولانی باید هر چند کلمه از آیه را مثلاً هر سه یا چهار کلمه را جدا از قسمت های دیگر حفظ کرد و سپس هر قسمت را به قسمت های قبل از آن وصل کرد تا آیه تمام شود. برای روشن شدن این مطلب، یک آیه متوسط (از نظر طول آیه) را به عنوان مثال مطرح کرده، روش فوق را درباره آن به کار می بندیم. آیه 23 از سوره مبارکه جاثیه: "افرایت من اتخذ الهه هویه..." ابتدا قسمت اوّل را تکرار، همراه با دقت و تمرکز کافی حفظ می کنیم: "افرأیت من اتخذ الهه هویه..." (تکرار) تا به خوبی حفظ شود. حال به قسمت بعدی می رسیم: "و اضلّه الله علی علم..."(تکرار) تا این که حفظ شود.
در قرآن میخوانیم که در ماجرای انتقال تخت بلقیس یکی از مشاوران حضرت سلیمان، تخت ملکه سبأ را در یک چشم بر هم زدن از مملکت سبأبه نزد سلیمان حاضر کرد. این امر خبر از قدرت فوقالعاده میدهد که انسانهای عادی نمیتوانند چنین قدرتی داشته باشند.
بنابراین میتواند کسی به تأیید الهی دارای قدرتی باشد که انسانهای عادی آن را نداشته باشند. با این مسئله هنگامی که کسی به روایات اثبات کننده قدرت فوق العاده حضرت مهدی (عج) نگاه کند، تعجب نکرده، قرآن را قبول میکند. به ویژه با توجه به این که "آصف بن برخیا" (آورنده تخت بلقیس) تنها بخشی از علم کتاب آسمانی را دارا بود، ولی امامان معصومعلیهمالسلام همه علم کتاب الهی را دارند.
در حدیثی از ابوسعید خدری از پیامبرصلی الله وعلیه وآله آمده است. من از معنای "الذی عنده علم من الکتاب (که آورنده تخت بلقیس است) از محضرش سؤال کردم، فرمود: "او وصی حضرت سلیمان بن داود بود. عرض کردم "من عنده علم الکتاب" از چه کسی سخن میگوید، فرمود: این برادرم علی بن ابی طالب است. با توجه به تفاوت "علم من الکتاب" که علم جزئی را میگوید: و "علم الکتاب" که علم کلی را بیان میکنند، روشن میشود که میان آصف و علیعلیهالسلام چه اندازه تفاوت است. علم امیرالمؤمنین از طریق فرزند به تمام امامانعلیهمالسلام و در نهایت به حضرت مهدی(عج) رسیده است. در روایات بسیاری میخوانیم که اسم اعظم اللهی هفتاد و سه حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود و چنان کار خارق عادتی را انجام داد. نزد امامان اهل بیتعلیهمالسلام هفتاد و دو حرف آن است، و یک حرف آن مخصوص به ذات پاک خدا است.
تفسیر نمونه، ج 15، ص 473.
در اسلام هیچ یک از زنان و مردان و قبایل و طوائف و نژادها بر دیگران برتری ندارند، مگر به پرهیزکاری و تقوای الهی. "یا أیها الناس انا خلقناکم من ذکر و أنثی... ان اکرمکم عند الله أتقیکم(1)؛ ای مردم، ما شما را از مرد و زنی آفریدیم، و شما را ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسائی متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما است".
یعنی در کمالات انسانی و کسب فضایل مانند کسب دانش و معرفت و ارزش و شخصیت انسانی و رسیدن به مراتب کمال انسانی و... میباشد، با هم برابر بوده و هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد.
اما معنای سخن چنین نیست که همه انسانها در همه شرایط و وظایف و مسئولیتها برابر باشند. این را هیچ خردمندی نمیپذیرد.
جامعه بشری یک نظام اندام واره و ارگانیکی است، که هر یک از اعضا و جوارح مسؤلیتی دارد که دیگری آن را ندارد، مانند این که: مغز وظیفهاش مدیریت و صدور فرمان است. قلب مسئولیتش پمپاژ خون و رساندن اکسیژن به تمامی سلولهای بدن است. چشم وظیفه دارد از امور مادی عکس برداری کند و آن را به شبکه عصب بسپارد و تارهای عصبی آن را به مغز منتقل کند. همین طور هر یک از اعضا و اندام وظیفهای دارد که با وظایف دیگر اندامها متفاوت است. در اجتماع بشری نیز وضع بدین منوال است، بلکه در کل جهان طبیعت چنین است.
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چیزش به جای خویش نیکوست
برای استمرار حیات اجتماعی میبایست یکی طبیب باشد و دیگری نانوا و سومی کشاورز. انسانها متفاوت آفریده شدهاند تا مسئولیتها و وظایف بین مردم تقسیم شود. امام علی(ع) فرمود: "لا یزال الناس بخیر ما تفاوتوا فاذا استووا هلکوا؛(2) مردم تا وقتی که از تفاوتها بهره مندند، مشمول خیر و رحمت الهی قرار میگیرند. اگر تفاوت نباشد، هلاک میگردند."
بنابراین با وجود تفاوتهای موجود در افراد اجتماع، یکی مسئولیت مدیریت اجتماع را برعهده میگیرد، یکی کشاورز میشود و.... اجتماع چون میبایست نظم داشته باشد و از هرج و مرج جلوگیری شود، مدیر لازم دارد.
خانواده کوچکترین هسته جامعه بشری است. در این اجتماع کوچک نیز میبایست وظایف و مسئولیتهاتقسیم و مشخص شود. یکی مدیریت و مسئولیت اداره آن را میبایست در دست بگیرد.
در دنیای امروز این سخن پذیرفته شده است که اگر هیأتی (حتی هیأت دو نفره) مأمور انجام کاری شود، حتماً باید یکی از آن دو رئیس و مدیر و دیگری معاون یا عضو باشد وگرنه هرج و مرج پیدا میشود، یعنی باید در هر تشکل و اجتماعی اگر چه محدود، یکی از آنها مدیریت کند. حال در خانواده مدیر مرد باشد یا زن؟ باید مسئولیتها منطبق با نظام تکوینی و سازگار با آفرینش زن و مرد باشد. اسلام میگوید این مسئولیت منطبق با آفرینش مرد است و مدیر خانه مرد و زن معاون او باشد. (الرجال قوامون علی النساء...)(3)
اشتباه نشود و از این سخن استبداد و ظلم مردان بر زنان برداشت نگردد، بلکه مراد این است که این اجتماع کوچک با داشتن یک نفر به عنوان مدیر و مسئول، کارهایش به خوبی بچرخد و همه از آن نفع ببرند.
ممکن است بپرسید چرا این مسئولیت را اسلام برعهده زن قرار نداده است. در پاسخ میگوییم: همان گونه که در بالا اشاره شد، این مسئولیت همگام با خلقت و فطرت زن و مرد است.
توضیح: زن و مرد اگر چه در انسانیت تفاوتی ندارند، ولی از نظر امور جسمانی (اعضا و جوارح)، احساسات و عواطف و تمایلات و اخلاق و فعالیتهای مغزی تفاوت هایی دارند.
از نظر توان بازو و رشد عضلات، توان زن به پای مردان نمیرسد. در این تردیدی نیست که به تناسب تفاوت در آفرینش این دو، معمولاً کارهایی را که نیازمند به نیروی بازو و قدرت بدنی باشد، مردان انجام میدهند. و کارهای سبک و پرظرافت را زنان.
از نظر احساسات، عواطف و تمایلات بنا به گفته روانشناسان، "محبت"، "رفتار انفعالی"، "رفتار عاطفی" و "حمایت کننده" از ویژگیها و رفتار زنانه، در مقابل، "پرخاشگری"، "استقلال"، "رقابت" "سلطه" و "حاکمیت" از ویژگیها و رفتار و مردانه است.(4)
به مقتضای تفاوت در آفرینش و تکوین، تشریع و مسئولیتهای اجتماعی مختلف میشود. زن با تکیه به شوهرش و رفتار انفعالی در برابر شوهر (اطاعت از وی) به آرامش میرسد. اما مرد میخواهد با استقلال و حاکمیت و اتکای همسر به او، به آرامش برسد.
این سخن همان "الرجال قوامون علی النساء" است، یعنی مرد باید مسئول خانواده باشد.
به تناسب همین مسئولیت اسلام میگوید: مرد وظیفه دارد هزینه خانواده را تأمین کند.
قرار دادن مسئولیت تأمین مخارج خانواده بر دوش مردان امری طبیعی است و از این که به نفع زنان است و باری بر دوش مردان وضع شده است، کسی اعتراض نمیکند، چون این حکم به مقتضای طبیعت است و در آفرینش ریشه دارد. نیز قراردادن وظیفه سنگین و طاقتفرسای جهاد و خدمت سربازی، بر دوش مردان امری طبیعی است و از این که این قانون به نفع زنان است و آنان را از این کار طاقت فرسا معاف داشته است، اعتراضی نیست.
قرآن در آیه 34 سوره نساء بعد از بیان مسئولیت مردان در خانواده به دو نیروی مذکور (توانایی بدنی و نفقه) اشاره کرده است. (5)
اگر یکی از احکام اسلامی مورد پسند ما نشد، میبایست آن را در کنار دیگر مسائل اسلامی قرار داد و با توجه به همه جوانب داوری نمود. در امور خانوادگی، مسئولیتهای زنان و مردان را میبایست کنار هم قرار داد و قضاوت نمود. همان گونه که اسلام تکالیفی برعهده مردان قرار میدهد که برعهده زنان قرار نمیدهد، مانند نفقه، مهریه، دیه عاقله، جهاد و سربازی و... تکالیفی هم برعهده زنان قرار میدهد که برعهده مردان نیست.
این دو قسم را در مجموع باید سنجید و قضاوت نمود.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - حجرات (49) آیه 13.
2 - مجلسی، بحارالانوار، ج 74، ص 383.
3 - نساء (4)، آیه 34.
4 - روانشناسی رشد، ج 1، ص 330.
5 - محمد تقی مدرسی، تفسیر هدایت، ج 2، ص 68 - 69.
نزول قرآن به زبان عربى با توجه به مخاطبان نخستین و شخص پیامبر(ص) (که عرب زبانند) یک جریان طبیعى است. هر سخنور و دانشمندى مطالب خویش را با زبان مخاطبان خود بیان مىکند یا مىنویسد، مگر آن که پیمودن چنین مسیرى طبیعى به دلایلى، غیر ممکن باشد یا در پیش گرفتن رویّهاى دیگر ضرورى به نظر برسد.
خداوند در ارسال پیامبران و ابلاغ پیامهاى خویش همین رویه را تأیید کرده و به کار گرفته است: "و ما أرسلنا مِن رسول إلاّ بلسان قومه لیبیّن لهم فیضلّ اللَّه مَن یشاء و یهدى مَن یشاء و هو العزیز الحکیم؛ ما هر فرستادهاى را با زبان مردمش فرستادیم تا بتواند حقایق را براى آنان به روشنى بیان کند. پس خداوند هر کس را بخواهد، گمراه و هر کس را بخواهد، هدایت مىکند و او شکستناپذیر و فرزانه است".(1)
رسولان الهى هم پیام را با زبان قوم و مخاطبان خویش مىآورند و هم معارف را متناسب با سطح فرهنگى و علمى آنان بیان مىکنند. بنابراین اگر قرآن به زبانى غیر از زبان عربى بود، جاى آن داشت که از حکمت نزول قرآن به آن زبان سؤال شود که چرا با این که مخاطبان عرب بودند قرآن به زبان دیگرى که مردم آن زمان نمىفهمیدند نازل شد. پس نزول قرآن به زبان عربى در درجه اوّل امرى طبیعى است
ثانیاً قرآن که به زبان عربى نازل شد، جلوى بهانهگیرىهاى اعراب آن زمان را گرفت، چون اگر قرآن به زبان غیر عربى بر آنان نازل مىشد، بهانه آنها این بود که این کتاب براى ما قابل فهم نیست. در سوره فصلت مىفرماید: "و اگر آن کتاب را به زبان عجمى قرار مىدادیم مىگفتند چرا آیاتش براى ما قابل فهم نیست".(2)
ثالثاً ملت اعراب دست کم اعراب معاصر زمان پیامبر(ص) نزول قرآن را از سوى فردى غیر عرب نمىپذیرفتند و اگر مثلاً پیامبر ایرانى بود و قرآن او به زبان فارسى بود، اعراب زیر پذیرش آن نمىرفتند.
در سوره شعراء آیه فرموده است: "و لو نزلنا على بعض الاعجمین فقرأه علیهم ما کانوا به مؤمنین؛ اگر قرآن را بر شخصى غیر عرب نازل مىکردیم اعراب آن را نمىپذیرفتند".(3)
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشتها:
1. ابراهیم (14) آیه 4.
2. فصلت (41) آیه 24.
3. شعراء (26) آیه 198.
خداوند پس از آن که در آیات 21 تا 29 سوره فرقان بهانه جوییها و لجاجت مشرکان و افراد بی ایمان را بیان کرده، در آیه 30 شکایت پیامبر اکرم(ص) را به پیشگاه خداوند درباره برخورد آنان مطرح ساخته که پیامبر(ص) عرضه داشت: پروردگارا! این قوم از قرآن دوری جستند. سخن و شکایت پیامبر(ص) استمرار دارد که از گروهی مسلمانان شاکی است که قرآن را به فراموشی سپردند، با آن که قرآن رمز حیات و وسیله نجات و عامل پیروزی و پیشرفت بود و برنامههای زندگی سعادتمندانه را برداشت. آن را رها کردند و قوانین مدنی را از بیگانگان گرفتند و ذلیلانه زیر سلطه شرق و غرب رفتند. اینان قرآن راتنها به عنوان یک کتاب تشریفات درآوردهاند و به خواندن الفاظش با صدای بلند و پخش از وسایل ارتباط جمعی و یا نوشتن آن بر کاشیهای مسجد بسنده میکنند.
علامه طباطبائی"ره" شکایت پیامبر(ص) را مربوط به قیامت دانسته است. (1)
در روایات آمده است که در قیامت چند چیز شکایت میکنند: مسجد خرابی که کسی در آن نماز به پا نمیدارند. عالمی که در میان جاهلان قرار گیرد و قرآنی که گرد و غبار بر آن نشسته باشد و کسی تلاوتش نکند. (2)
در بعضی روایات عترت پیامبر(ص) جزء شکایت کنندگان نام برده شدهاند.(3)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. المیزان، ج 15، ص 205.
2. اصول کافی، ج 2، ص 613.
3. وسائل الشیعه، ج 6، ص 206، چاپ آل البیت.
باید معنا و حقیقت اعجاز و معجزه و شرایط آن ذکر شود تا ببینیم آیا این شرایط در قرآن موجود است. حقیقت اعجاز جز این نیست که مدّعى نبوت عمل خارق العاده را انجام دهد و دیگران را براى همانند آن دعوت کند اما آنان از آوردن مانند آن عاجز و ناتوان باشند.(1) قیود و شرایط مذکور در قرآن مجید دیده مى شود، یعنى پیامبر اسلام با معجزه قرآن ادعاى نبوت کرد و مردم را به هماوردى (تحدّى) فرا خواند تا جایى که حاضر شد کافران تنها یک سوره بیاورند و از تمام جهانیان براى ساختن سوره کمک بگیرند.(2) چهارده قرن است که این ندا در گوش جهانیان طنین انداز است، ولى کسى نتوانسته است در صحنه مبارزه گام بگذارد یا موفق شود.
اعجاز قرآن صورتهاى مختلفى دارد:
1- اعجاز طریقى: یعنى قرآن که حاوى هدف بلند و سخنان حکیمانه است، از طرف شخصى که امى بود و خواندن و نوشتن را نمى دانست، آورده شد.
بر این اساس قران مجید روى کلمه امّى در مورد پیامبر(ص) مکرّر تکیه کرده و مى فرماید: "پیش از این کتابى نمى خواندى و چیزى با دست خود نمى نوشتى تا مایه تردید و شک گمراهان گردد".(3)
2- اعجاز لفظى: شیوه سخن گفتن قرآن طورى است که با آن چه بشر تا کنون شنیده و گفته، تفاوت زیاد دارد و زیبایى ظاهر و شیرینى بیان آن را هیچ کلامى ندارد، که علماى ادب از آن به فصاحت و بلاغت تعبیر مى کنند.
قرآن نه شعر است و نه نثر، بلکه داراى سبک خاصى است که نظیر آن یافت نمى شود. از این رو "ولید بن مغیره" در مورد قرآن گفت: "از محمد سخنى شنیدم که نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پریان، گفتار او شیرینى خاصى دارد" اما او براى خنثى کردن تأثیر قرآن گفت: بگویید پیامبر ساحر است.(4)
آیات 24 و 25 سوره مدثر ناظر به این جریان است آهنگ مخصوص قرآن، ملال آور نبوده، بر اثر تکرار خواندن، صراحت و قاطعیت، متانت و عفّت بیان همه نشان دهنده زیبایى و هنر قرآن مجید است.
یک آیه از قرآن، ابن مقفع، ادیب معروف را به زانو در آورد و آن آیه "یا ارض ابلعى ماءک..."(5) مى باشد، زیرا در عین اختصار ماجراى طوفان نوح را با تعبیرات کوتاه و بسیار پر معنى شرح مى دهد. به گفته بعضى از محقّقان 23 نکته از صنایع ادبى در آن جمع است.(6)
یکى از صاحب نظران مى گوید: یک حرف از قرآن در جایگاهش معجزه است، زیرا آن حرف، کلمهاى را که در آن واقع شده نگاه مى دارد و آن کلمه آیه را و آن آیه آیات بسیار را و همین راز اعجاز جاودانى قرآن است.(7)
3- اعجاز معنایى: قرآن از نظر محتوا و بیان معارف الهى معجزه است، چون به شکل بسیار زیبایى مسائل مربوط به خدا و ماوراء الطبیعه را مطرح کرده و خداوند را به زیباترین وجه توصیف کرده است.
آیاتى از قرآن منطبق بر قواعد علمى امروز است مانند جاذبه عمومى، آفرینش جهان، حرکت زمین، حرکت منظومه شمسى، زندگى در کرات دیگر، زوجیت گیاهان، زوجیت عمومى، علل نزول باران و غیره.(8)
در این زمینه هزاران کتاب و مقاله توسط دانشمندان در رشتههاى مختلف علوم به نگارش در آمده و همه از عظمت قرآن و تطبیق آیات با جدیدترین رهیافتهاى دانش بشرى سخن گفتهاند:
موریس بوکاى در کتاب "مقایسهاى میان تورات انجیل و قرآن و علم" پس از تطبیق آیات قرآن با دستاوردهاى علمى مى گوید: "چگونه مى توان از تطبیق قرآن با جدیدترین فرآوردههاى علمى بشر در شگفت فرو نرفت و آن را اعجاز به حساب نیاورد؟!"
جالب آن که در مفاد آیاد قرآن کوچکترین اختلافى وجود ندارد و این یکى دیگر از نشانههاى اعجاز قرآن در بخش اعجاز معنایى است. قرآن مجید به این حقیقت اشاره کرده: "آیا درباره قرآن نمى اندیشند که اگر از سوى غیر خدا بود، اختلافات فراوانى در آن مى یافتید".(9)
4- اعجاز در پیشگویىهاى تاریخى مانند غلبه روم بر ایران
5- اعجاز در بیان رخدادهاى تاریخى پیشین.
6- جامع بودن دانشهاى مختلف. قرآن نه کتاب حقوقى است، نه اخلاقى، نه کلامى و اعتقادى، نه تاریخى، نه علوم بلاغى و لغت و نه رشته خاص علمى و... اما در عین حال، همه این دانشها را در خود جمع کرده است.
براى مطالعه بیشتر به کتابهاى ذیل مراجعه کنید:
کتاب تفسیر نوین، محمد تقى شریعتى.
قرآن و آخرین پیامبر، ناصر مکارم شیرازى.
برهان رسالت، جعفر سبحانى.
وحى و نبوت، شهید مطهرى.
تفسیر المیزان، ج اعلامیه طباطبایى.
-------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. جعفر سبحانى، الهیات و معارف اسلامى، ص 262.
2. بقره (2) آیه 23.
3. عنکبوت (29) آیه 48.
4. مجمع البیان، ج 9، ص 387.
5. هود (11) آیه 44.
6. مکارم شیرازى، پیام قرآن، ج 8، ص 122.
7. محمد تقى شریعتى، تفسیر نوین، قسمت مقدمه، ص 52.
8. مکارم شیرازى، پیام قرآن، ج 8، ص 190 - 180.
9. نساء (4) آیه 82.
پاسخ : در این باره به چند نكته توجه فرمایید:
1. صرف آمدن نام اشخاص در قرآن، نشانه فضیلت آنان نیست؛ زیرا در قرآن كریم، نام افراد ستمكار و مشرك مانند: فرعون، ابولهب و... نیز آمده است.
2. گرچه نام حضرت فاطمه(علیهاالسلام) در قرآن به صراحت نیامده؛ ولى بر اساس روایات، فضیلت ایشان از حضرت مریم(علیهاالسلام) بیشتر است. امام صادق(علیه السلام) در این باره مى فرماید: «اما مریم بانوى زنان زمان خود بود؛ ولى فاطمه(علیهاالسلام) بانوى همه بانوان جهان از اولین و آخرین است». اصولا یاد كردن فردى به وسیله ذكر اوصاف ارزشمند، مطلوبتر است، از اینكه به نام از آن شخص تعریف شود. [1]
3. افزون بر اینكه در قرآن كریم آیاتى درباره اهل بیت(علیهم السلام) نازل شده كه بسان تصریح به نام آنان و بهتر از تصریح است و كسى كه به دنبال حقیقت باشد، از هر دو گفتار (صراحت، عدم صراحت) یك مطالب را مى فهمد. [2]
4. بر اساس روایات اسلامى، برخى آیات و سوره هاى قرآن در شإن حضرت زهرا(علیهاالسلام) نازل شده است؛ از جمله سوره هایى كه در شإن ایشان نازل شده، سوره دهر و كوثر است و نیز نزدیك به 30 آیه در شإن ایشان تإویل شده كه برخى از آنها عبارتند از:
1. آیه تطهیر: «انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس إهل البیت و یطهركم تطهیرا» احزاب/ 33
2. آیه مودت: «قل لا إسئلكم علیه إجرا الا الموده فى القربى» شورى/ 23
3. آیه مباهله: «تعالوا ندع إبنإنا و إبنإكم و نسإنا و نسإكم و إنفسنا و إنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الكذبین» آل عمران/ 61
4. «انا إنزلنه فى لیله مبركه انا كنا منذرین» دخان/ 3
5. «انا إنزلنه فى لیله القدر» قدر/1 (كه مراد از «لیله» در این آیه، حضرت فاطمه(علیهاالسلام) مى باشد.)
پى نوشت:
________________________________________
[1]. ر.ك: محدث بحرانى، تفسیر البرهان، بنیاد بعثت، تهران، ج1، ص618.
[2]. ر.ك: غایه المرام، باب 59، فصل دوم، ص 265.
قرآن زمان حیض و قاعدگی را "اَذی(1) چیز آلوده و زیانآور" معرفی کرده، البته آنچه که عرف از واژة "اذی" میفهمد آلودگیِ محل حیض در ایام عادت است(2) مربوط به کل وجود نیست، بلکه به این معنا که در این حالت، دستگاه تناسلی زن به علت آلودگی، ضرر رسان است(3) و در حقیقت این جمله، فلسفة حکم خودداری از آمیزش جنسی را در حالت قاعدگی بیان میکند، زیرا آمیزش در چنین حالتی علاوه بر این که سخت و تنفّرآور است، ضررهای بسیار دارد که دانش پزشکی امروز آن را ثابت کرده، چون طبیعت زن در حال حیض، سرگرم پاک کردن رَحِم و آماده کردن آن برای حامله شدن است و آمیزش در این در حالت، این عمل را مختل میسازد(4)؛ نیز احتمال عقیم شدن مرد و زن را در پی دارد؛ همچنین ایجاد یک محیط مساعد برای پرورش میکرب و بیماریهای آمیزشی مانند سفلیس و سوزاک؛ نیز التهاب اعضای تناسلی زن و وارد شدن خونِ آلوده به داخل عضو تناسلی مرد و... که درعلم پزشکی آمده است. پزشکان، آمیزش را در این حالت ممنوع کردهاند.(5)
در آیین و سنتهای جاهلیت، زن حائض را نجس دانسته، او را تنها میگذاشتند و از عذا خوردن و همنشینی با او پرهیز میکردند. قرآن برای برداشتن این بینش جاهلی، با توضیح این که حیض یک دوران خاص کسالت برای زن بوده، مراعات حال زن را در این حال از حیث کار سنگین، همبستری و امور دیگر بیان کرده، مطرود نمودن او را مردود دانسته است.
بنابر این اوّلاً مردان را از همبستری با آنان در ایام حیض منع کرده است؛ دوم: تکالیفی مانند نماز و روزه را از آنان برداشته است. اگر چه حیض شدن برای زن مانند برخی امور دارای رنج و سختی است، اما فایدهای بر آن مترتب است که ارزش تحمل را دارد. این امر یک تغییر طبیعی در بدن میباشد که تخمک را ایجاد کرده، آمادگی پذیرش برای قبول نطفه و در نتیجه بقای نسل بشر و تازگی برای بدن زن را به همراه دارد.
هر امری ازراه علل و اسباب خود ایجاد میشود که وجود این مسئله هم در زن از این قاعده استثنا نیست و افزون بر این، در برابر تحمل سختیها خدا اجر و پاداش قرار داده است.
----------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1ـ بقره (2) آیه 222.
2ـ امام خمینی، کتاب الطهاره، ج 1، ص 129.
3ـ فقه الصادق، محمدصادق الروحانی، ج 2، ص 151.
4ـ تفسیر المیزان، ج 2، ص 312.
5ـ تفسیر نمونه، ج 2، ص 138.
آب که مهمترین مایه حیات است، همواره به مقدار فراوان بر اساس شرایط اقلیمی هر یک از مناطق و به لطف پروردگار از آسمان نازل میشود: "انّا صببنا الماء صبا؛(1) ما آب فراوانی از آسمان فرو ریختیم" و تمام نهرها و چشمهها و قناتها و چاههای آب، ذخایر آبی خود را از باران میگیرند.
نزول آب از آسمان میتواند مصادیق فراوانی داشته باشد که برخی از مصادیق آن تگرگ و برف خواهد بود؛ بنابر این با توجه به آیاتی که به نزول آب از آسمان اشاره کردهاند، میتوان گفت که این آیات، عام بوده و شامل همه انواع بارش میشود.
در قرآن تصریح به تگرگ هم شده است: "و ینزل من السماء من جبال فیها من بَرَد فیصیب به من یشاء و یصرفه عن من یشاء ...؛ (2) و از آسمان از کوههایی که در آن است، دانههای تگرگ نازل میکند و هر کس را بخواهد به وسیله آن زیان میرساند و از هر کس بخواهد این ضرر را بر طرف میکند".
خداوند از ابر گاهی باران حیات بخش نازل میکند و گاه با مختصر تغییری آن را مبدَّل به تگرگهای زیانبار و حتی کشنده میکند. این کار نهایت قدرت و عظمت او را نشان میدهد که سود و زیان و مرگ و زندگی انسان را در کنار هم چیده، بلکه در دل هم قرار داده است.
دانشمندان گفتهاند: شکلگیری تگرگ در آسمان به این طریق است که دانههای باران از ابر جدا میشود و در قسمت فوقانی هوا به جبهه سردی برخورد میکند و یخ میزند، سپس طوفانهای کوبندهای که در آن منطقه حکمفرما است، گاهی این دانهها را دوباره به بالا پرتاب میکند و بار دیگر این دانهها به داخل ابرها فرو میرود و لایه دیگری از آب به روی آن مینشیند که به هنگام جدا شدن از ابر دوباره یخ میزند. گاهی این موضوع چندین بار تکرار میشود و هر زمان لایه تازهای روی آن مینشیند تا تگرگ به اندازهای درشت شود که دیگر طوفان نتواند آن را به بالا پرتاب کند.
در این حال است که تگرگ بارش میکند و یا این که طوفان فرو مینشیند و بدون مانع به طرف زمین حرکت میکند.
تگرگ یا برف جز آبهای تبخیر شده از زمین نیست که با تغییر و تحولی که در آن صورت گرفته، شکلهای مختلف باران، برف و تگرگ به خود گرفته است. در قرآن اشاره به منبع اصلی آن که فرود آوردن آب از آسمان است شده، نیز اشاره به برخی از مصادیق آن مانند باران و تگرگ کرده، ولی ظاهراً در قرآن به برف اشاره نشده است.
----------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. عبس، (80)، آیه 21.
2. نور، (24)، آیه 43.
خداوند در قرآن به چیزهایی سوگند یاد میکند که از امور مهم هستند. سوگند نشانة افتخار یا بزرگداشت مقام یا بالا بردن مقام و منزلت او آن چیزها میباشد. خداوند به چند چیز قسم یاد میکند که بسیار مهم است، از جمله "فجر". فجر در اصل به معنی شکافتن وسیع است و از آنجا که نور صبح، تاریکی شب را میشکافد، از آن تعبیر به "فجر" شده است. قرآن پژوهان برای "فجر" معانی متعددی ذکر کردهاند. برخی فجر را به بمعنی "سپیده صبح" تفسیر کردهاند که یکی از نشانههای عظمت خداوند و نقطه عطفی است در زندگی انسانها و تمام موجودات زمینی؛ نیز آغاز حاکمیت نور و پایان گرفتن ظلمت است، چنان که آغاز جنبش و حرکت موجودات زنده، و پایان یافتن خواب و سکوت است. به خاطر این حیات، خداوند به آن سوگند یاد کرده است.
بعضی از آن را به معنای "فجر آغاز محرم" که ابتدای سال جدید قمری است، تفسیر کردهاند. برخی دیگر به "آغاز روز عید قربان" که مراسم مهم حج در آن انجام میگیرد و متّصل به شبهای دهگانه است. نیز فجر به درخشیدن اسلام و نور پاک محمدی(ص) تفسیر شده است.
برخی سپیده صبح را به قیام مهدی(ع) و برخی به قیام عاشورای حسینی تفسیر کردهاند.
اما قسم به "لیال عشر" (شبهای دهگانه) از اهمیت بسیاری برخوردار است که مشهور شبهای دهگانه ذی حجّه است، که شاهد بزرگترین اجتماع عبادی سیاسی مسلمانان است. این معنی از پیامبر(ص) نقل شده است. برخی دیگر "لیال عشر" را ده شب آخر ماه رمضان دانستهاند که شبهای قدر در آن است. بعضی آن را به شبهای آغازین ماه محرم تفسیر کردهاند.
به هر حال سوگند به شبهای دهگانه دلیل بر اهمیت فوقالعاده آنها است.(1)
این که قرآن در سوره قیامت به روز قیامت و نفس لوّامه (وجدان ملامتگر و وجدان بیدار انسانها ) سوگند یاد کرده به خاطر اهمیت در موضوعی است که سوگند به خاطر آنها یاد شده است.
در سوگند به روز قیامت میخواهد به انسان هشدار دهد و بفهماند که چنین روزی وجود دارد و مسلّم خواهد آمد که همه شیما انسانهای مؤمن و کافر در آن روز برانگیخته میشوید و همگی در پیشگاه خداوند بزرگ حاضر میشوید و به سزای اعمالتان میرسید.(2)
"یوم القیامه" هفتاد بار در قرآن تکرار شده و این حکایت از رستاخیز عظیم انسانها میکند و توجه به آن انسان را به قیام در دنیا برای انجام وظیفه دعوت مینماید.
سوگند به "نفس لوّامه" از این جهت مهم است که از آن به "عالَم صغیر" تعبیر شده، یعنی انسان در دل خود دادگاه کوچکی دارد که به هنگام انجام کار نیک، روح آدمی را از شادی و نشاط پر میکند اما به هنگام انجام کار زشت روح او را سخت در فشار قرار میدهد و مجازات و شکنجه مینماید.(1)
-------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1ـ تفسیر نمونه، ج 26، ص 441
2ـ همان، ص 276
3ـ همان، ج 25، ص 275 و 283
هدایت و اضلال الهی بر دو قسم است:
ابتدایی و جزایی (پاداش و کیفری).
هدایت ابتدایی از اوصاف حضرت حق میباشد، همان طور که میفرماید: "ما راه را به او (انسان) نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس!" خداوند با فرستادگان پیامبران و با در اختیار گذاشتن چراغ عقل برای هدایت انسانی راه راست و مسیر صحیح را به انسان نشان میدهد (1) و به اصطلاح "ارائه طریق" میکند.
اضلال ابتدایی (گمراه کردن بندگان از ابتدا ) نمیتواند در حق خداوند صحیح باشد، بدین معنا که خدا با وضع قوانین باطل و عدم بیان حقیقت و رها کردن آدمی به حال خود، زمینه گمراهی انسان در طول حیاتش را فراهم سازد.
اضلال ابتدایی از خدا نفی میگردد و خدا انسان را در مسیر سعادت راهنمایی کرده و راه خوشبختی و کمال را به او نشان داده است (هدایت ابتدایی).
اما قسم دوم از هدایت و ضلالت که آیات مورد سؤال از آن جمله میباشد، هدایت جزایی (پاداش و کیفری) است.
هدایت پاداشی آن است که بنده بعد از هدایت ابتدایی که از خداوند دریافت کرد، خود با حُسن اختیار، حق را پذیرفته و به آن عمل کرده و ضمن ایمان به خدا، در مسیر بندگی قدم بردارد.
در مورد این شخص خدا هدایتی ویژه با نام "هدایت پاداشی" دارد که به معنای رساندن به هدف و مقصد نهایی میباشد، و این همان هدایتی است که شما ترجمه آیاتش را ذکر نمودهاید "یهدی من یشاء" پس در حقیقت بنده با ایمان خود زمینه این نوع هدایت را با اعمال صالح فراهم میسازد.
با این توضیح منافاتی بین این نحوه از هدایت الهی و عدل الهی یافت نمیشود. خدا میفرماید: "کسی که اهل تقوا و پرهیزگاری باشد و جزای نیک (الهی) را تصدیق کند، ما او را در مسیر آسانی قرار میدهیم". (2 ) بنابراین هدایت در اینجا ، هدایت خاص است برای کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام می دهند ، اما انسان های کافر و منکر حقیقت از چنین هدایتی محرومند واین معنای هدایت و ضلالت الهی است.
اضلال کیفری آن است که انسان بعد از هدایت ابتدایی الهی و فرستادن کتب آسمانی و پیامبران و امامان، باز کفر ورزیده و در راه الهی قدم برندارد و به حق رهنمون نشود. در این صورت با اضلال کیفری الهی از این شخص سلب توفیق شده و رحمت خاص الهی که ویژه صالحان است، از او منع میشود و این دقیقاً معنای "یضلّ من یشاء" میباشد. خدا میفرماید: "اما آن کس که بخل ورزد و بی نیازی طلبد و پاداش (نیک) الهی را انکار کند، به زودی او را در مسیر دشواری قرار میدهیم". (3)
در حقیقت این اشخاص با اختیار خود زمینه شقاوت را فراهم ساختهاند. (4)
بعضی از مفسران در توضیح این موضوع گفتهاند: همیشه اعمال و کردار انسان، نتایج و ثمرات و بازتاب خاصی دارد، از جمله این که اگر عمل نیک باشد، نتیجه آن، روشنبینی و توفیق و هدایت بیشتر به سوی خدا و انجام اعمال بهتر است. اگر دنبال زشتیها برود، تاریکی و تیرگی قلبش افزون میگردد و به سوی گناه بیشتر سوق داده میشود و گاه به سرحد انکار خدا میرسد.
خدا میفرماید: "و ما یضلُّ به الا الفاسقین؛ خداوند گمراه نمیکند جز افراد فاسق و بد کردار را" (5)
بنابراین انتخاب راه خوب یا بد از اول در اختیار ما است. به عبارت دیگر، هدایت الهی در این آیات، قراردادن راه سعادت و خوشبختی و کمال در مسیر کسانی است که به دنبال هدایتاند و ضلالت، آماده کردن راه گمراهی و باز بودن آن از طرف خداوند، برای کسانی که به دنبال ضلالت اند و چون هر آنچه در مُلک خدا جریان دارد، به اراده خداوند است، پس ضلالت و هدایت کسانی که راه هدایت و ضلالت را انتخاب نمودهاند، به اراده خداوند تحقق مییابد.
اگر بخواهیم کمی بیشتر این آیه را باز کنیم فهم این آیه مبتنی بر شناخت دقیق اقسام هدایت و ضلالت شرایط هر یک و گونههای تعلق مشیت و اراده حکیمانه الهی است.
در قرآن مجید از چهار نوع هدایت سخن رفته است:
1)هدایت تکوینی عام: و آن همان نظام و مکانیسمی است که خداوند موجودات را طبق آن آفریده به طوری که تمام هستی هماهنگ و منسجم به سوی غایتی در حرکت و تکاپویند. " ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی " (6).
دربرابر این گونه هدایت هیچ گونه ضلالتی وجود ندارد.
2)هدایت تکوینی اولی خاص: و آن هدایت همه انسانها از طریق عقل و فطرت به سمت یک سری از حقایق واصول و ارزشهاست که از آن جهت به "حجت باطن" تعبیر شده است. چنین هدایتی چند خصوصیت دارد:
الف) منحصر به انسانها است.
ب ) در میان انسانها عمومی و استثنا ناپذیر است.
ج ) ذاتی و درون است.
د ) در برابر آن هیچ گونه ضلالتی نیست. یعنی خداوند هیچ کس را با فطرت خداگریز و عقلی گمراه کننده نیافریده است.
3)هدایت تشریعی عام: این گونه هدایت مخصوص انسانها و طایفه جن میباشد، زیرا تشریع و قانون گذاری در ظرف اختیار و توان کنشهای انتخابی و گزینش موضوعیت دارد و بدون آن بی معناست.
چنین هدایتی نیز از نظرقرآن در ظرف خود فراگیر و همگانی است. یعنی خداوند پیامبران را برای همه انسانها فرستاده و کتاب آسمانی خودرا برای جمیع بشر نازل فرموده است." ولکل قوم هاد "( 7) " انا ارسلناک کافه للناس8).
در برابر این گونه هدایت نیز هیچ ضلالتی نیست، زیرا ضلالت تشریعی به این معناست که - نعوذ بالله -خداوند پیامبرانی را هم برای گمراه سازی برخی از مردم مبعوث سازد و معارف و احکام و قوانین گمراه کنندهای برآنان نازل فرماید در حالی که خداوند هرگز چنین نمیکند و از او جز سخن حق نازل نمیگردد " حقیق علی ان لااقول علی اللّه الا الحق"(9).
در اینجا چند نکته مهم وجود دارد:
الف) اولاً خداوند به عنوان هادی و شارع خواستار هدایت همه انسانها میباشد و از همینرو، دین حق را برای همگان نازل کرده است.
ب ) اراده الهی در این زمینه این است که انسانها با اختیار خود راه درست را برگزینند نه به صورت جبری وگرنه میتوانست همه را جبرا به راه راست کشاند و نیازی هم به بعثت و رسالت نبود. از این رو فرمود: "انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا" (10).
ج ) انسانها در برابر هدایت تشریعی عام - با توجه به اختیاری که دارند - دوگونه موضع اتخاذ میکنند:
برخی در برابر آن راه تسلیم و انقیاد پیش میگیرند و برخی به سرپیچی وطغیان میپردازند.
دقیقا از همینجاست که به مرحله بعد و نوع دیگری از هدایت می رسیم.
4) هدایت تکوینی پاداشی(ثانوی):این هدایت مخصوص مؤمنان است، یعنی کسانی که با اختیار خویش دربرابر هدایت رسولان الهی و نورافشانیهای عقل و فطرت تسلیم گشتند خداوند باب هدایت دیگری برتر ازهدایتهای قسم پیشین میگشاید.
به عبارت دیگر چون آنان با اختیار خود از هدایتهای مراتب پیشین استفاده کردند لذا این نوع هدایت را پاداشی و ثانوی (یعنی مترتب برپذیرش هدایتهای اولی) مینامند.
فرق اساسی این هدایت با مراتب قبلی آن است که وجه غالب آنها جنبه راهنمایی "ارائهالطریق" داشت ، ولی این مرتبه افزون بر آن خاصیت راهبردی و "ایصال الی المطلوب" نیز دارد.
در برابر این نوع، هدایت ضلالتی نیز هست که از آن تعبیر به "اضلال کیفری" میشود، یعنی همان طور که پذیرش هدایتهای نخستین تکوینا شرایط و قابلیت راهیابی به مراتب و مدارج بالاتری را در انسان ایجاد میکند ، مخالفت و سرپیچی در برابر حقایق الهی و هدایتهای او رفته رفته دید حق بین را ازانسان میستاند و کسی که کرارا با علم و عمد و آگاهی با حق بستیزد رفته رفته گویی در برابر حق و نورافشانیهای الهی کرو کور و لال میشود:" لهم اعین لایبصرون بها و لهم اذان لایسمعون بها"(11) و به جایی میرسند که"نرود میخ آهنین در سنگ".
در واقعاین همان اثر تکوینی حق ستیزی و حق گریزی عامدانه و اختیاری آنان است ولی چنین مکانیسم و تأثیر تکوینی بر اساس نظام آفرینش الهی است.
بنابراین گمراهی فقط در این مرحله است و آن از یکسو به خود شخص وابسته است. زیرا او با اختیار خود با حق ستیز کرده و از سوی دیگری نیز به خدا استناد دارد ولی نه به این معنا که از اول او گمراهش کرد ، بلکه چون تعمدا راه خلاف را برگزید و بر آن پای فشرد همان را ملکه او ساخت:" فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا "(12).
مانند کسی که رهسپار جائی است و به پیش شخص دانائی می رود تا راه را به او نشان داد. راهنما به او آدرس می دهد که باید ابتدا به فلان نقطه برود و چون به آن نقطه رسید ، راهنمای دیگری قرار دارد که مسیر بعدی را تا رسیدن به مقصود بیان می کند. و شرط راهنمائی دوم هم رسیدن به مقصد اول است.
در این مثال روشن است که وقتی شخص به آن نقطه اولی رسید ، راهنمائی را برای نقطه بعدی تا رسیدن به مقصد خواهد گرفت و اگر به آن نقطه اول نرسیده باشد ، از راهنمائی ثانوی محروم می ماند و این همان هدایت و اضلال ثانوی الهی است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1.سوره انسان (76) آیه 3
2. سوره لیل، (92) 5 و 7
3. همان8 و 10
4.آیت الله جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج 2، ص 520
5.سوره بقره آیه 26
6.سوره طه آیه 50
7.سوره رعد آیه 7
8.سوره سبا آیه 28
9.سوره اعراف آیه 105
10.سوره انسان آیه 3
11.سوره اعراف آیه 179
12.سوره بقره آیه 10
پرسش:چرا خداوند زن را موجودی آسیبپذیر از لحاظ جنسیت، موقعیت اجتماعی، حقوق خانوادگی و... خلق کرده است اما در قرآن گفته شده، زن و مرد یکی هستند؟ دیگر این که چرا مرد از همه لحاظها میتواند آزاد باشد و آزادانه رفتار کند اما زن نمیتواند. پس تساوی در کجا است؟ در جامعه کنونی شاهد آن هستیم که حقوق زنان به طور کامل رعایت نمیشود.
پاسخ:
ابتدا باید مسئله تساوی زن و مرد را که در قرآن مطرح شده درک کنیم، سپس به تفاوت هایی که در بعضی زمینهها وجود دارد، بپردازیم.
1- تساوی زن و مرد در قرآن، از جهت ارزش انسانی آن دو و کسب فضایل انسانی و رسیدن به مقام کمال انسانیت و هر چه که در این راه نیاز دارند، مانند نیروی عقل، عاطفه، وجدان، فطرت پاک و... میباشد.
از نظر قرآن کریم مسلّم است که رسیدن به مقام قرب الهی و بهشت برین که هدف خلقت انسان است،(1) اختصاص به مرد یا زن ندارد، بلکه هر انسانی (اعم از زن و مرد) اگر زندگی خود را طبق برنامه اسلام اداره کند و در مسیری که پیامبر اسلام(ص) برای سعادت بشر ترسیم کرده است (که تعالیم مترقی و انسان ساز اسلام است) قدم بردارد، به آن هدف نایل خواهد شد. قرآن این مسئله را ضمن آیات متعدّدی بیان کرده است و چه زیبا و با صراحت فرموده، از جمله: "من عمل بینة فلا یجزی إلا مثلها و من عمل صالحاً من ذکر أو أنثی و هو مؤمن فأولئک یدخلون الجنة یرزقون فیها بغیر حساب؛(2) هر که بدی کند، جز به مانند آن کیفر داده نمیشود و هر که کار شایسته کند، چه مرد باشد و چه زن، در حالی که مؤمن باشد، در نتیجه آنان داخل بهشت میشوند و در آن جا روزی بی حساب به آنان داده خواهد شد".
هم چنین تمام چیزهایی که در این مسیر نیاز دارند، مانند علم و آگاهی بر هر دو جنس (مرد و زن) لازم و واجب شمرده است.
2- مراد شما از آسیب پذیری برای ما روشن نیست. آیا منظو راین است که جسم زنان در مقایسه با مردان ضعیف و لطیف است؟ اگر مقصود این باشد، پاسخ آن است که اوّلاً این کلیت ندارد چرا که در برخی جهات زنان قویترین و ثانیاً ضعیف بودن نیرو و قدرت بدنی زن در برابر مرد نقص محسوب نمیشود، چرا که لطیف بودن گُل موجب کمال است، نه باعث نقص آن. زن همانند گل است و این را با مطالعه نظریات دانشمندان و روان شناسان در مورد ویژگیهای تفاوت زن و مرد خواهید یافت.
امیرمؤمنان(ع) فرمود: "إنّما المرئة ریحانة و لیست بقهرمانة؛ حقیقتاً زن دسته گُل است، نه قهرمان".(3)
با توجه به مسئولیت هایی که زنان و مردان درون جامعه و خانواده دارند و وظایفی که اسلام برای مردان مشخص نموده است، مانند نفقه و مواظبت و نگهداری از هر جهت، لازم است که مردان نیروی جسمانی بیشتری برای ایفای نقشها و مسئولیتهای خود داشته باشند. اگر غیر از این بود، جای سؤال و تردید داشت.
اگر مراد شما این است که چرا موقعیت اجتماعی و حقوق خانوادگی و برخی از حقوق دیگر زن متفاوت با مرد است، و این تفاوت را موجب آسیب پذیری زن دانستهاید، پاسخ این است که: بلی از لحاظ بسیاری از حقوق و تکالیف و مجازاتها زن و مرد وضع مشابهی ندارند،(3) بلکه متفاوت هستند، لیکن این تفاوتها نه تنها باعث آسیب پذیری زن نیست، بلکه موجب هماهنگی کامل حقوق وی با فطرت و ساختار وجود او میباشد، چرا که تفاوت مردان و زنان در آن چه گفته شد، ناشی از اختلاف جسمانی و بدنی و عواطف و احساسات بین این دو است. تفاوت فطری و غریزی زن و مرد از شاهکارهای خلقت است. قانون خلقت این تفاوتها را برای برتر کردن صنفی و ناقصتر کردن صنف دیگری طراحی نکرده، بلکه برای تکمیل یکدیگر و پر کردن خلأهایی که در وجود هر یک از آن دو قرار دارد و نیازهایی که هر یک به دیگری دارد، قرار داده است.
خداوند در این مورد فرموده است: "از آیات و نشانههای الهی آن است که از جنس خودتان برای شما، همسرانی قرار داد که در کنار آن آرامش یابید و بین شما دوستی و محبت و رحمت قرار داده است".
معلوم است که این نوع فواید (آرامش و محبّت و...) از کنار هم قرار گرفتن دو مرد یا دو زن حاصل نمیشود، بلکه به خاطر ویژگیهای خاص طبیعی و جسمانی و روحی و عاطفی که هر یک به طور جداگانه دارای آن هستند.
خدای آشنای به همه چیز و خالق زن و مرد این تفاوتها را برای این به وجود آورده است که پیوند خانوادگی زن و مرد را محکمتر کند و شالوده وحدت آنها را بهتر بریزد. قانون خلقت، تفاوتها را به این منظور ایجاد کرده است که به دست خود حقوق و وظایف خانوادگی را میان زن و مرد تقسیم کنند. قانون خلقت تفاوتهای زن و مرد را به منظوری شبیه منظور اختلافات اعضای بدن ایجاد کرده است. اگر قانون خلقت هر یک از چشم و گوش و پا و دست و ستون فقرات را در وضع مخصوصی قرار داده، نه از آن جهت است که به تبعیض به آنها نگاه میکرد، و به یکی جفا روا داشته،(4) بلکه برای تناسب اندام و رفع نیازهای یک بدن کامل است. پس تفاوتهای جسمی و روحی بین زن و مرد وجود دارد و این تفاوتها فطری است، و همینها موجب تفاوت در حقوق شده است، ولی تفاوتها برای نقص یکی و کمال دیگری نیست، بلکه برای ایجاد و همکاری و وحدت و همزیستی و بقا و دوام نسل بشر میباشد. اگر تفاوتی نبود، انسان به وجود نیم آمد و تکامل صورت نمیپذیرفت.
البته اسلام در بعضی از حقوقها، مانند ارث تفاوت هایی بین زنان و مردان قرار داده است. در این گونه موارد اگر خوب دقت نماییم، متوجه میشویم با توجه به تفاوت مسئولیت هایی که زن و مرد دارند، تفاوتهای حقوقی کاملاً منطقی و منطبق بر عقل میباشد.
هنگامی که اسلام، دادن نفقه و خرج خانواده و مسئولیت امور زن و فرزندان را به عهده مردان قرار داده، یعنی هر آنچه که را مردان به دست میآورند، بخشی را متعلق به زن و فرزندان دانسته، امّا آنچه را که زن مالک است، مرد حقی در آنها ندارد، پس باید برای جبران تکالیف و مسئولیتها و ایجاد تعادل بین حقوق و مسئولیت، در مسائلی مانند ارث، حقوق بیشتری برای مردان قرار دهد.
3- این که گفتید حقوق زنان در جامعه کنونی به طور کامل رعایت نمیشود و رفتار آزادنه ندارند، در پاسخش میگوییم: اوّلاً رعایت نشدن حقوق زنان به طور کامل ربطی به اسلام ندارد، بلکه بسیاری از انها به مدیران جامعه مربوط است. ثانیاً مگر حقوق مردان کاملاً رعایت میشود تا حقوق زنان رعایت شود؟ البته رعایت نشدن شاید به خاطر مشکلات فراوان جامعه باشد. ثالثاً کدام حقوق از خانمها رعایت نشد و در چه موردی آزادی رفتار ندارند. پس از استقرار نظام مقدّس جمهوری اسلامی ایران، زنان ایرانی در بیشتر فعالیتهای اجتماعی و سیاسی و علمی و فرهنگی حضور فعال دارند، مثلاً در انتخابات شرکت میکنند، کاندیدا میشوند و به مجلس و هیئت دولت راه پیدا میکنند. نیز در ادارات، به ویژه در آموزش و پرورش و بیمارستانها مشغول انجام وظیفهاند. حضورشان در دانشگاهها بیشتر از حضور مردان است. در نماز جمعه و جماعت شرکت میکنند. در اردوهای زیارتی و سیاحتی داخل کشور و در مسافرتهای حج و کربلا بیشتر از آقایان حضور دارند.
انصافاً کجا خانمها حضور ندارند و چه حقی از آنان رعایت نمیشود؟ کدام آزادی از آنان سلب شده است؟ اگر مرادتان از عدم رفتار آزادانه برای زنان، داشتن حجاب و محدودیت هایی از این قبیل است، این را قبول داریم، یعنی حجاب برای زنان از ضروریات اسلام است، ولی این حکم به جهت ویژگیهای خاص زنان برای رعایت مصالح اجتماع و مصالح زنان است. این مسئله در واقع حرمت و ارزش نهادن به آنها است، نه ضایع کردن حق آنان.
با مطالعه کتاب حجاب شهید مطهری مطلب کاملاً برایتان روشن میگردد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. مؤمن(40) آیه 40.
2. بحارالأنوار، ج 100، ص 253.
3. مرتضی مطهری، نظام حقوق زن در اسلام، ص 121.
4. همان، ص 168.
این که بگوییم در قرآن و حدیث فقط زکات مطرح شده و از خمس خبرى نیست، صحیح نمىباشد، زیرا این مسئله هم در قرآن بیان شده و هم احادیث فراوان بر واجب بودن خمس دلالت دارد.
قرآن کریم مىفرماید: "واعْلموا أنّما غنمتم مِن شىء فأنّللَّه خمس و للرسول والذى القربى والیتامى والمساکین وابن السبیل إنْ کنتم آمنتم باللَّه؛ بدانید هرگونه غنیمتى به دست آورید، خمس آن براى خدا و براى پیامبر و براى ذى القربى و یتیمان و مسکینان و درماندگان در راه است، اگر به خدا ایمان آوردهاید".(1)
این آیه که براى بیان وجوب خمس نازل گردیده، با تأکیداتى همراه است که کاملاً اهمیت خمس را مىرساند: در احادیث در مورد خمس به تفصیل سخن گفته شده است، که چند روایت را ذکر مىکنیم:
امام باقر(ع) فرمود: "بر احدى حلال نیست که در خمس تصرّف کند و چیزى با آن بخرد مگر این که حق ما را به ما برساند".(2)
حضرت صادق(ع) فرمود: "من با این که نیازمند نیستم، از شما درهم (خمس) را مىگیرم، به خاطر آن که مىخواهم با دریافت خمس، مال شما را پاکیزه گردانم".(3)
امام باقر(ع) فرمود: "خمس بسیار مهم است. عمل نمىکند به آن مگر کسى که قلبش با ایمان مورد آزمایش قرار گرفته باشد".(4)
حضرت صادق(ع) فرمود: "خداوند صدقه (زکات) را بر ما حرام نموده و به جایش خمس را حلال فرموده است".(5)
پس مسئله خمس به عنوان یک واجب دینى در قرآن و حدیث مطرح شده، آن هم به گونهاى که کاملاً حکایت از عنایت شرع انور به این واجب الهى مىکند. بلى زکات در قرآن بیشتر مطرح شده و در 32 آیه از زکات نام برده شده، ولى باید توجه داشت که اوّلاً وجوب زکات فقط در یک آیه آمده:(6) بقیه آیات زکات یا درباره صدقات مستحبى است،(7) یا پرداخت زکات به عنوان صفتى از صفات مؤمنان و مردان خدا ذکر شده،(8) یا در مورد زکات در ادیان گذشته است.(9) در برخى آیات "زکات" به معنى پاکى به کار رفته،(10) نه به معناى زکات واجب؛ بنابراین معناى زکات گسترده بوده و شامل انواع مختلف کمک مالى و غیر مالى، واجب یا مستحب مىشود، در حالى که معناى خمس یک چیز بیشتر نیست.
ثانیاً ممکن است علت کثرت آیات زکات این باشد که در زمان نزول قرآن و محیطى که قرآن نازل گردید، عمده ثروت مردم آن زمان، چیزهایى بود که زکات در آنها واجب است، مثل جو و گندم و خرما و گاو و گوسفند و شتر. غالباً مردم غیر از اینها چیزى نداشتند تا در قرآن گفته شود.
ثالثاً شاید بتوان گفت که چون موارد مصرف زکات بیشتر بوده، تأکید بیشترى بر زکات و پرداخت آن شده است. مصرف خمس فقط براى پیامبر و ذوى القرباى بوده و اینان بخششى کوچک از جامعه بودند، ولى مصرف زکات بسیار وسیعتر بود، زیرا تمامى فقرا و مساکین وابن السبیل و فى سبیل اللَّه و غارمین (بدهکارن) مشمول گرفتن زکات مىشدند.
رابعاً: چون مصرف خمس، مخصوص پیامبر و خویشان حضرت بود، کمتر به آن گوشزد شد، تا کسى توهم نکند پیامبر براى خود و خویشان دست و پا زده است، ولى چون زکات براى عموم مردم بود، بسیار در قرآن و روایات نسبت به پرداخت آن تأکید شده است، بنا بر نقل تاریخ، سیره و روش مسلمانان و حاکمان صدر اسلام در گرفتن زکات با اجبار بوده است. پیامبر پنج نفر را از مسجد به خاطر عدم پرداخت زکات اخراج کرد و فرمود: "تا زکات مالتان را پرداخت نکردهاید، در مسجد نماز نخوانید".(11) بدین جهت زکات از بیت المال مسلمین محسوب مىشود که مورد مصرف آن مردم فقیر و بدهکار و کارهاى به زمین مانده مربوط به مسلمین مىباشد. البته این مطلب مورد بحث است که آیا زکات فقط به نُه چیز تعلق مىگیرد یا به کل اموال (اعم از مال التجاره، انواع میوه، محصولات کشاورزى و غیره)؟
اگر به کلّ اموال زکات تعلق بگیرد، بودجه بسیار عظیمى خواهد شد که صدها برابر خمس خواهد گشت.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. انفال (8) آیه 41.
2 و 3 و 4. وسائل الشیعه، ج 6، ص 337 و 338 و 350.
5. همان، باب 29، از ابواب مستحققین زکات، حدیث 7.
6. توبه (9) آیه 103.
7. نمل (27) آیه 3؛ روم (30) آیه 39 و... .
8. حج (22) آیه 41؛ لقمان (31) آیه 4؛ نور (24) آیه 37.
9. مریم (19) آیه 31 و 55؛ انبیا (21) آیه 73.
10. کهف (18) آیه 81؛ مریم (19) آیه 13.
11. وسائل الشیعه، ج 9، ص 24.
خداوند در قرآن مجید از چند زن شاخص سخن به میان آورده است که بعضی در صراط مستقیم زبده بودند و بعضی در مسیر باطل سرسختی نشان دادند، که برای الگو گرفتن از زنان پاک و با ایمان و عبرت گرفتن از سرنوشت پیروان باطل است.
حضرت مریم(س) از زنانی بود که از الطاف الهی برخوردار شد و در مسیر پاکی قرار گرفت و با حفظ حریم عفاف و عبودیت در پیشگاه الهی مقام والایی یافت. خداوند او را به عنوان سیده زنان یاد کرد تا مایه تشویق زنان مسلمان شود: "کلّما دخل علیها زکریا المحراب...؛ هر وقت زکریای [پیامبر] وارد محراب عبادت حضرت مریم(س) میشد، نزد او غذا و روزی آماده میدید و میپرسید از کجا است؟ پاسخ میداد از خدا است. خداوند هر که را بخواهد بدون حساب روزی میدهد".(1)
"زمخشری" مفسر معروف اهل سنت و"سیوطی" ادیب و مفسر اهل سنت و دیگران نقل کردهاند شبیه همین قضیه برای فاطمه زهرا(ع) رخ داد. پیامبر با دیدن آن منظره فرمود: الحمد للّه الذی جعلک شبیهة بسیدة نساء بنی اسرائیل(2)؛ سپاس خدا را که تو را مانند بانوی زنان بنی اسرائیل قرار داد".
در آیات از حضرت فاطمه(س) به طور مشخص نامی ذکر نشده، بلکه از مردان و زنان دیگر اسلام، نامی به میان نیامده است، اما برخی از آیات مانند آیات سوره انسان (دهر) در شأن حضرت فاطمه(س) و حضرت علی(ع) نازل شده است. بسیاری از آیاتی که در بیان معرفی الگوهای انسانهای کامل و پاک هستند، معصومان مصداق عینی و واقعی آن آیات میباشند.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. آل عمران (3) آیه 37.
2. کشاف، زیر آیه 37 آل عمران.
در این رابطه نکاتی چند شایان توجه است:
1- دستورات صادره در این آیه در مورد نشوز است و نشوز آن است که زن در مقابل تکالیف اختصاصیاش یعنی تمکین و عفاف بدون هیچ عذر موجهی سرپیچی نماید.
جالب این است که اگر زنی از انجام کارهای خانه، بچهداری و... سرباز زند شارع مقدس هیچ حقی برای مرد در برابر آن قرار نداده و لذا مرد نمیتواند در این موارد واکنش نشان دهد.
بنابراین آیه فوق در رابطه با بسیاری از مسائل اختلافی زوجین ساکت است و هیچ حقی برای مرد در برابر آن قرار نداده جز در دو مورد فوق که زن با پیمان ازدواج تعهد به آنها را ملتزم شده صادر نکرده است..
"2-(نشوز) مسلماً امری برخلاف حقوق مرد است و برای مقابله با آن بهترین راه این است که قبل از مراجعه به دیگران مشکل را در داخل خانه حل نمود، ولی اگر چنین چیزی میسر نبود آنگاه نوبت به خارج از منزل و دخالت دادن دیگران میرسد که در آیه بعد سالمترین راه آن عنوان شده است.
3-حل مسأله نشوز در داخل خانه نیز به اشکال مختلفی انجام پذیر است و جالب این است که خداوند از ملایمترین راهها شروع نموده و در صورت تأثیر گذاری آن مراتب بالاتر را اجازه نداده است.
لذا در مرتبه اول سفارش به پند و اندرز نموده است.
چنین روشی حکیمانهترین شیوه در حل مشکلات زوجین است.
لیکن اگر زنی در برابر اندرزها و نصایح شوهر سر تسلیم فرود نیاورد و همچنان بر تخلف از حقوق زوج پایداری ورزید چه باید کرد؟ در اینجا نیز خداوند راه دومی را پیشنهاد نموده است که از حد برخورد منفی عاطفی بالاتر نمیرود و آن خودداری از همبستر شدن با وی میباشد.
در اینجا نیز اگر مشکل حل شد دیگر کسی حق پیمودن راه سوم را ندارد، امّا اگر زن در چنین وضعیتی نیز سرسختی نشان داده و حاضر به تأمین حقوق طرف مقابل نگردید چه باید کرد؟
در اینجا چند راه قابل تصویر است: الف) مرد حقوق خود را نادیده انگارد و در مقابل نشوز زن به کلی ساکت شود، هر چند سالیان دراز این برنامه ادامه یابد.
چنین چیزی براساس هیچ منطقی قابل الزام نیست و اختصاص به مرد هم ندارد، یعنی در هیچیک از نظامهای حقوقی جهان نمیتوان به صاحب حقی الزام کرد که در برابر حقوق خود ساکت شود و دم نزند، یعنی از نظر اخلاقی، آن هم در موارد خاصی میتوان چنین توصیهای نمود ولی نباید بین مسأله حقوقی و اخلاقی خلط کرد.
از طرف دیگر نشوز زن اقسامی دارد که برخی از آنها مسلماً به زیان خود او هم تمام میشود و بر مرد لازم است که به عنوان مدیر کانون خانواده کنترل هدایتگرانه و سازنده بر رفتار زن داشته باشد..
ب) راه دیگر آن است که مرد از هر طریق ممکن استیفای حقوق نماید.
چنین چیزی را هرگز شارع اجازه نمیدهد و برای استیفای حق روشهای معینی وضع نموده است، زیرا در غیر این صورت ممکن است به زن ستم شود و انواع مفاسد و مظالم دیگر به بار آید.
ج) راه دیگر آن است که مرد با مراجعه به دیگران اعم از مراجع قضایی یا افراد ذینفوذ دیگر حقوق خود را استیفاء کند، چنین چیزی اگر چه ممکن است حق مرد را تأمین کند ولی هنوز با امکان حل مشکل در داخل خانه بهتر است مسأله به بیرون کشیده نشود. زیرا ابراز خارجی مسائل داخل خانه آسیبهای فراوانی برای خانواده به بار میآورد که در اینجا جای ذکر آن نیست، لذا خداوند حکیم حل خارجی را به عنوان آخرین راه ممکن پیشنهاد مینماید.
د) راه دیگر آن است که مرد اندکی قاطعانهتر از برخورد منفی عاطفی فوق برخورد نماید. لذا قرآن مجید به عنوان آخرین راه حل ممکن در داخل خانه مسأله "ضرب" را مطرح نموده است.
البته این مسأله نیز حدودی دارد که هرگز با آنچه در اذهان عمومی یا تبلیغات مسموم مطرح میشود، سازگاری ندارد.
در رابطه با حدّ و چگونگی زدن، علامه مجلسی (ره) در بحار الانوار، ج 104، ص 58 روایتی از فقهالرضا (ع) نقل نموده است که. والضرب بالسواک و شهبه ضرباً رفیقاً؛ زدن باید با وسایلی مانند مسواک و امثال آن باشد، آنهم با مدارا و ملایمت. ظاهر روایت فوق به خوبی نشان میدهد که "ضرب" باید در پایینترین حد ممکن باشد و هرگز نباید اندک آسیبی بر بدن وارد کند. وسیلهای که در این روایت اشاره شده چوبی بسیار نازک مانند سیگار و سبک و کم ضربهای است.
نکته دیگری که از آیه شریفه به دست میآید این است که دستور فوق جنبه موقت و گذرا دارد و نباید به آن مداومت بخشید، زیرا به دنبال این عمل دو واکنش احتمال میرود:
یکی آن که زن به حقوق مرد وفادار شود، در اینصورت قرآن میفرماید: (فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبِیلا؛اگر به اطاعت درآمدند بر آنها ستم روا مدارید.) یعنی، اگر زن در برابر حقوقی که بر آن پیمان بسته است تسلیم شد دیگر مقابله با وی ظلم و تجاوز است.
واکنش دیگر آن است که همچنان سرسختی نشان دهد و کانون خانواده را گرفتار تزلزل و بیثباتی نماید، در این رابطه در آیه بعد فرموده است: ( وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَینِهِما فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ یرِیدا إِصْلاحاً یوَفِّقِ اَللَّهُ بَینَهُما إِنَّ اَللَّهَ کانَ عَلِیماً خَبِیراً؛
اگر خوف گسست در بین آن دو یافتید، پس حکمی از ناحیه مرد و حکمی از بستگان زن برگزینید، اگر از پی آن خواستار صلاح باشند خداوند بین آنان وفاق ایجاد خواهد کرد، همانا خداوند دانا و آگاه است.).
نکته جالب توجه این است که قرآن مجید در آخرین مرحله گشودن گره را به دست نزدیکان و بستگان قرار میدهد تا مسأله با سلامت هر چه بیشتر روال خود را طی کند و برای اینکه حقی از هیچیک از طرفین زایل نشود و تبعیضی رخ ننماید فرموده است که از هر جانب حکمی برگزیده شود و با رعایت حقوق و مصالح طرفین مشکل را برطرف نمایند.
خلاصه در این حکم شرایط زیر دیده میشود:
(1) اختصاص به مورد سرپیچی زن از تکلیف خود و حقوق مسلم مرد دارد، حقوقی که با پیمان ازدواج، زن وفاداری خود نسبت به آن را متعهد شده است؛
(2)در راستای حل مشکل در داخل خانه و خودداری از بروز آن در خارج از منزل وضع شده؛
سومین مرحله حل اختلاف در خانه است و بدون گذر از مراحل پیشین روا نیست. (3)؛
4-حد آن نازلترین مرتبه ضرب است و نباید موجب کمترین آسیبی بر بدن زن شود؛
5-موقتی است و چه دارای نتیجه مثبت و چه منفی باشد باید به زودی از آن دست کشید.
نکته دیگری که شایان ذکر است این است که اساساً دیدگاه شارع نسبت به زدن همسر نگرشی منفی است و نصوص زیادی در نهی از این عمل وارد شده است. این روایات همه در زمانی بیان شده که خشونت علیه زنان از توهین و فحاشی تا ضرب و جرح و حتی قتل را شامل میشد، و اسلام آنها را تحریم و مستوجب مجازات فقهی و قضایی در دنیا و عذاب آخرت دانست.
نکتهای که لازم است در پایان به آن اشاره کنیم این که اصولاً در بررسی یک کتاب بویژه کتب مهم نبایستی تنها با دیدن یک آیه در موردی به قضاوت نشست.
حال اگر آن کتاب کتاب آسمانی باشد موضوع اهمیت فوق العادهتری پیدا میکند. وقتی میتوان درباره نگاه قرآن به زن و مرد سخن گفت که مجموعه آیات در این زمنیه دیده شود.
بنابراین وقتی میتوان دیدگاه در این زمینه ارائه داد که به مجموع آیات قرآن نظر شود.
ثانیاً: قرآن برای خود مفسّر و مبین تعریف کرده است : ( وَ أَنْزَلْنا إِلَیکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِمْ
؛ و ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا برای مردم آنچه را که ما نازل کردیم بیان کنی" حال برای درک محدوده معنای یک آیه بایستی دیگر ادله را در سنت مورد توجه قرار داد.
چنانکه برای فهم آیه قوامون بایستی آیات دیگر و هم چنین روایات صحیحی که برای تبیین محدوده هر یک از آنها وارد شده مورد توجه قرار گیرد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشت:
1 . تفسیر المیزان، ج 4، ص 2151 .
گناه و عصیان بر دو گونه است:
گناه مطلق و نسبى
منظور از گناه مطلق، گناهانى است که از هر کس صادر شود، گناه محسوب مى شود، مانند خوردن اموال حرام و ظلم و زنا و دروغ اما گناه نسبى با توجه به مقام و شخصیت اشخاص، عمل نامطلوب محسوب مى شود. انبیا با آن مقام والاى ایمان و معرفت، هرگاه کارى از آنها سر زند که با آن درجه سازگارى ندارد، از آن تعبیر به عصیان مى شود، در حالى که همین عمل از دیگرى عین اطاعت است. گاهى از این معنى به عنوان ترک اَوْلى تعبیر مى شود. منظور از آن عملى است که ترکش از انجامش بهتر است. تمام تعبیراتى که درباره گناه انبیا در آیات و روایات دیده مى شود، ممکن است اشاره به همین معنى باشد.(1)
پس گناه مفهوم وسیعى دارد که حتى گاهى ترک مستحبات و ترک اولى را شامل مى شود اما دلیل آن که از این لفظ استفاده شده، همان است که امام على(ع) در پاسخ به این سؤال فرمود: "ذکر لغزشهاى انبیا و آن چه را خداوند در کتابش تبیین کرده، از روشنترین دلائل حکمت خداوند و قدرت ظاهر او است، زیرا مى دانست معجزات و دلائل انبیا چنان در دل امتها بزرگ مى آید که بعضى معتقد به الوهیت و خدایى انبیا مى شوند، همان گونه که مسیحیان درباره عیسى بن مریم گفتند. از این رو خداوند این لغزشها را مى شمارد تا همه بدانند آنها کمالات و صفات الهى را دارا نبودند".(2)
نکته دیگر: هرگز پیامبران امر مولوى (واجب الإطاعه) پروردگار را ترک نکردند، بلکه در موارد اوامر ارشادى ترک شده است و ترک اوامر ارشادى، معصیت و نافرمانى نیست. اگر طبیب به بیمارش دستور دهد فلان دارو رإ؛ ّّ بخور و از فلان غذا پرهیز کن، هرگاه بیمار با دستور طبیب مخالفت کند، تنها به خود ضرر زده، زیرا ارشاد و راهنمایى او را نادیده گرفته، ولى هتک احترام به طبیب نشده است.
خوردن از درخت ممنوعه از این قبیل مى تواند باشد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى نوشتها:
1. مکارم شیرازى، پیام قرآن، ج 7، ص 107.
2. همان، ص 109.
بی تردید قرآن کتاب داستان و قصه نیست، بلکه کتاب هدایت و تعلیم و تربیت است.(1)
بنابراین آنچه در تأمین سعادت دنیا و آخرت انسان ها نقش دارد، در قرآن بیان شده است.(2)
قرآن برای ارائه برنامه ها و آموزه های دینی از شیوه های مختلف استفاده کرده است.
یکی از شیوه های بسیار موفق، بیان معارف قرآن در قالب سرگذشت پیامبران و اقوام آنها ظهور کرده است. در آیات متعدد به علل بازگویی سرگذشت پیامبران وسایل مربوط به آنان اشاره شده(3) و از آن به عنوان "احسن قصص" تعبیر شده است. تأکید قرآن به بیان سرگذشت پیامبران در راستای آثار و فواید آن است. در یکی از آیات می خوانیم: "ما هر یک از سرگذشت های انبیا را برای تو (پیامبر(ص)) بازگو کردیم تا قلبت آرام (و اراده ات قوی) گردد و در این (اخبار و سرگذشت ها) حق و موعظه و تذکر برای مؤمنان آمده است".(4)
از این آیه و آیات دیگر استفاده می شود که یکی از علل مهم بیان سرگذشت پیامبران و اقوام آنان عبرت آموزی است: "لقد کان فی قصصهم عبرة لأولی الألباب" (یوسف، آیة 111)
قرآن با بیان سرگذشت پیامبران و اقوام بر آن است که داستان های عبرت آموز را تشریح و تحلیل کند تا برای دیگران عبرت باشد. در بیان اخبار گذشتگان حقایقی وجود دارد که عبرت آموزی از آن ها در شکست وموفقیت زندگی تأثیر گزار است، زیرا جوامع بشر در بیشتر امور اشتراک داشته و تاریخ قابل تکرار است.
از سوی دیگر بیان سرگذشت دیگران اثبات می کند که سنت های الهی قابل تغییر نیست.(5) و سرنوشت انسان ها و جوامع به دست خود آن ها تعیین می شود. (6)
تکرار داستان زندگی پیامبران و اقوام آن ها بدان جهت است که عبرت آموزی از سرنوشت آنان بسیار اهمیت دارد. بازگو کردن سرنوشت پیامبران در جای جای قرآن هشداری است برای دیگران که باید با دقت زندگی آنان را خوانده و از عوامل موفقیت و شکست گذشتگان بهره گیرند؛(7) مضافاً بر این که در قرآن یک موضوع خاصی از سرگذشت پیامبران در چند جای قرآن تکرار نشده است؛ بلکه زندگی آنان دارای ابعاد گسترده بوده و این ابعاد در جاهای متعدد قرآن آمده است؛ مثلاً یکی از ابعاد زندگی پیامبران در یک سوره آمده است و یکی دیگر در سورة دیگر مطرح شده است. بیان ابعاد زندگی پیامبران در جاهای متعدد قرآن تکرار محسوب نمی گردد.
علت تأکید و عنایت قرآن بر ماجرای حضرت موسی(ع) بر همین اساس می باشد. قوم یهود از اقوامی بودند که خداوند پیامبران فراوانی میان آنان فرستاد و نعمت های زیادی در اختیار آنان گذاشت، حتی آنان را از سفرهای بهشتی و آسمان بهره مند ساخت و برای رسولان خود جهت اتمام حجت و هدایت این قوم، معجزات گوناگون عطا کرد و چند بار آن ها را از ظلم نجات داد، مانند ماجرای طالوت و جالوت که در آیات 246 ـ 251 سوره بقره آمده است و ماجراهای حضرت موسی(ع) اما این قوم از سر لجاجت و جهالت، با نعمت هدایت خداوند برخورد کردند و نه تنها هدایت را نپذیرفتند، بلکه در برخی از موارد به پیامبران الهی اهانت کردند و آنان را به قتل رساندند و از دستورهای خداوند سرپیچی کردند. به این جهت، بیشتر عبرت ها و درس ها برای بشر را به خصوص امت اسلام، در سرگذشت قوم حضرت موسی(ع) می توان یافت؛ زیرا بنی اسرائیل سرپیچی های فراوانی داشتند و بیشترین عبرت و درس آموزی در سرنوشت این قوم است، خداوند در جای جای قرآن کریم به ماجرای این قوم پرداخته است.(8)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. اسرا (17) آیة 9.
2. انعام (6) آیة 59.
3. تفسیر نمونه، ج 15، ص 88 و ج 21، ص 150 و ج 12، ص 477.
4. هود (11) آیة 120؛ تفسیر نمونه، ج 9، ص 283 به بعد.
5. فاطر (35) آیة 43؛ منشور جاوید، ج 1، ص 355.
6. رعد (13) آیة 11.
7. منشور جاوید، ج 1، ص 374.
8. تفسیر نمونه، تفسیر آیات 75 تا 95 یونس؛ تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص 520.
در آیات قرآن، فروع دین و احکام آن به صورت کلی بیان شده، اما در بخش اصول عقاید مانند توحید و معاد، آیات بسیاری وارد شده اگر چه بر برخی فروع تأکید بیشتر شده یا برخی از جزئیات آن نیز بیان شده است.
به نظر میرسد طرح احکام الهی به صورت کلی در قرآن مبتنی بر عوامل زیر باشد:
1) بسیار بودن احکام جزئی و محدود بودن آیات قرآن.
2) وجود پیامبر به عنوان بیانگر آیات قرآن.
3) نیاز به پیامبر و ائمه معصومین و رجوع به آنان.
4) دعوت به تفکر.
معمولاً قوانین به صورت کلی تدوین میگردد و پس به وسیله کارشناسان جزئیات آن بیان میشود، این رویکرد جهت پاسخگوی به نیازها با توجه به شرایط زمان و صورت میگیرد؛ از این رو قوانین کشورها کلی است و سیاست کلان و بلند مدت آنها، به صورت کد و رمز تدوین میشود تا با شرایط زمان همخوان باشد.
بیتردید قرآن کتاب قانون است که برای همه انسانها آمده است؛ از این رو باید پاسخگوی نیازهای همگان باشد. این مهم با بیان مسایل کل امکان پذیر است.
قرآن جهت بیان کلیات و همخوانی آن با شرایط زمان، خبرگانی قرآنی پیشبینی کرده است که پیامبر(ص) و ائمه(ع) بوده و از آنها به عنوان "راسخان در علم" یاد شده است.(1) ما باور داریم که روایات معصومان(ع) بازگو کننده آموزههای قرآن هستند.
افزون بر آن اگر همه جزئیات در قرآن بیان میشد، لازم میآمد چندین جلد قرآن داشته باشیم. این مسئله حفظ قرآن را به صورت طبیعی و روند عادی دچار مشکل میکرد و احتمال تحریف در آن بیشتر میشد، به خصوص اگر به مسایل جزئی و چالش برانگیز اشاره میشد. در عین حال قرآن با وجود پیامبر تکمیل میشود. خداوند در قرآن میفرماید: ما آیات را بر تو نازل کردیم، تا تو آنچه را که نازل کردیم برای مردم تبیین نمایی"(2)؛ بنابر این با وجود پیامبر به عنوان تبیین کننده آیات قرآن، نیازی به تفصیل نبوده است.
همچنین خداوند با طرح مسایل کلی، زمینه رجوع مردم به پیامبر(ص) و ائمه(ع) را فراهم نموده است؛ بدین معنا که مردم جهت تغییر و یادگیری معارف قرآن، به اهل بیت رجوع کنند، آنان مفسران قرآن و وارثان علوم انبیا و نگهبانان علم الهی و به تعبیر پیامبر(ص) برابر قرآن و"ثِقْل اصغرند". این حقیقت در روایات بسیاری مطرح شده است. از مجموع آنها بر میآید که خواسته خدا و رسولش آن بوده که مردم در امور دینی و آموختن قرآن به ائمه مراجعه نمایند. در قرآن آمده است: "فاسْئلوا أهل الذّکر إنْ کنتم لا تعلمون(3)؛ اگر نمیدانید، از دانایان و آگاهان بپرسید". علامه طباطبایی مینویسد: آیه به یک اصل عمومی عقلانی اشاره دارد و آن این که جاهل به اهل خبره مراجعه کند اما اینکه در امور دین، اهل ذکر و آگاهی کیست، در روایات به "اهل بیت" تطبیق داده شده است(4). حضرت علی(ع) میفرماید: "نحن اهل الذکر(5)؛ اهل ذکر ما خاندانیم". امام باقر(ع) در ذیل آیه فوق فرمود: "هم الائمة مِنْ عِترة رسول اللّه(6)؛ اهل ذکر، امامان از خاندان پیامبر خدایند". امام صادق(ع) فرمود: "هرگاه در پی دانش صحیح بودید، آن را از اهل بیت فرا گیرید".(7)
زمانی میتوانیم این مسئله را به خوبی دریابیم که زمان آخر زندگی پیامبر و بعد از رحلت او نظر کنیم که گروه بسیاری با شعار "کتاب خدا ما را بس است" به طرد و خانهنشینی حضرت علی(ع) و ائمه اقدام نمودند، در حالی که کتاب خداوند احکام و فروع را به صورت کلی بیان کرده بود و آیات نیازمند مفسران واقعی بود.
آگاهان و عالمان در معانی آیات، تفکر و دقت کنند و به ابتکار و استخراج مسایل جزئی بپردازند از این طریق خداوند زمینه پرورش عالمان دینی را پس از امامان معصوم(ع) فراهم میآورد که با تدبر در آیات و سنت پیشوایان دینی، با توجه به شرایط زمان و مکان و نیازهای متغیر انسانها به اجتهاد در احکام دین بپردازند و پاسخگویی نیاز دینی انسانها در هر عصر باشند. اگر چه احکام و شرایط نماز و روزه و برخی از عبادات ثابت است، اما همه احکام جزئی منحصر در عبادات مانند نماز و روزه نمیشود؛ پس نیاز به عالمان دینی در هر عصری برای برآورده کردن نیازهای دینی لازم و ضروری است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. آل عمران (3) آیه 7.
2. نحل (16) آیه 44.
3. همان، آیه 43.
4. المیزان، ج 12، ص 275.
5. ابن آشوب، مناقب، ج 3، ص 337.
6. ریشهری، اهل البیت فی الکتاب والسنة، ص 154.
7. بحار الانوار، ج 26، ص 158.
پرسش:چرا در آیات قرآن همیشه آقایان مورد خطاب واقع می شوند، مثلاً در مورد نعمتهای بهشتی و حورالعین به خانمها توجه نمی شود؟
پاسخ:زبان قرآن عربی است و زبان عربی برخلاف زبان فارسی از دو نوع ضمایر مذکر و مؤنت برخوردار است. عربها در اموری که مخصوص زنان باشد، با واژگان مؤنت و در امور مخصوص مردان با واژگان مذکر بیان میدارند. به جز این دو مورد، در دو مورد دیگر، یکی در اموری که بین زنان و مردان مشترک باشد و دیگری در اموری که جنسیت در مورد آنها اصلاً مطرح نیست، مانند خدا و فرشتگان، از ضمایر و واژگان مذکر بهره میگیرند؛ یعنی در چهار حالت مذکور از الفاظ مذکر و تنها در یک حالت لفظ مؤنت بهره میگیرند. در عین حال در بعضی از موارد به لفظ نظر کرده و با توجه به لفظ، مؤنث یا مذکر آورده میشود، در حالی که از نظر جنس متفاوت با لفظ میباشند.
طبیعی است که هر کتابی بخواهد با این زبان نوشته شود، اگر چه کتاب الهی باشد، باید از قواعد آن زبان پیروی کرده و بر آن ساختار باشد.
بنابراین، قرآن به مقتضای این که به زبان عربی نازل شده است، با همین گفتمان سخن میگوید. همگام با قواعد عربی در سه حالت از ضمایر و واژگان مذکر و در یک حالت از واژگان مؤنث بهره میگیرد.
با این توضیح روشن میگردد که قرآن برای خویش گفتمان ویژه مردانه یا زنانه ابداع نکرده است تا در پی پاسخ به چرایی آن باشیم، بلکه زبان قرآن، زبان محاوره عربی است و قواعد و ادبیات و دستور زبان عربی در آن به کار رفته است.
جالب است بدانید در همین مورد قرآن به جهت خاصی که اشاره میشود، برخلاف سیره متداول و محاورات عربی که در امور مشترک بین زنان و مردان تنها به آوردن ضمیر و واژگان مذکر بسنده میشود، در سوره احزاب، آیه 35، از هر دو واژگان مؤنث و مذکر، آن هم به طور مکرر بهره گرفته است. مفسران در توضیح آن نوشتهاند:
"اسماء بنت عمیس" به پیامبر اسلام(ص) عرض کرد: چرا فضایلی که در قرآن به صورت جمع مذکر بیان شده است، در مورد زنان مطرح نیست، که به دنبال آن آیه مذکور نازل شد و در مورد یکایک صفات و فضایل اخلاقی با تعهد و تأکید به صورت دو جمع مذکر و مؤنث بیان گردید،(1) تا بدین طریق شبهه مذکور مرتفع گردد و کسی گمان نکند اگر به مقتضای ادبیات عرب در امور مشترک، از گفتمان مردانه بهره گرفته میشود، آن را از امور اختصاصی به مردان برداشت نکنند.
در این باره برخی از مفسران نوشتهاند: این آیه به یک حقیقت مهمی اشاره میکند و آن این است که آن چه در قرآن به صیغه مذکر آمده است، به مردان اختصاص ندارد، بلکه شامل هر دو جنس مرد و زن میشود. (2)
اما در مورد توصیف نعمتهای بهشتی و ازدواجهای بهشتی و حورالعین: همین سخن که در سطور فوق بیان شد، در توصیفات نعمتهای بهشتی و حورالعین جاری است؛ یعنی آنها شامل مردان و زنان میگردد، نه این که به مردان اختصاص داشته باشد.
توضیح: در قرآن از دو نوع نعمتهای بهشتی یاد شده است: یکی نعمتهای جسمانی مانند باغهای بهشتی، سایههای بهشتی، خادمان بهشتی، غذاها و نوشیدنیهای بهشتی، قصرها، فرشها، ظرفها، لباسها و زینتهای بهشتی، که همه شامل مردان و زنان میگردد. در این نوع نعمتها از حورالعین و همسران بهشتی یاد شده است که این هم شامل مردان میشود و هم شامل زنان. حورالعین مختص زنان و تنها لذتی برای مردان نیست.(3)
دیگری نعمتها و لذتهای معنوی و روحانی است، مانند خشنودی خدا، احترام ویژه، محیط صلح و صفا، امنیت و زوال خوف، دوستان همراه و رفیقان با وفا، نشاط فوق العاده درونی و نعمت هایی که در تصور نمیگنجد. همه این نعمتها بین زنان و مردان مشترک است.
در قرآن برخی از توصیفات بهشتی با خواستههای مردانه سازگار است، مانند "فجعلناهن ابکاراً" (4) اما متناسب با خواستههای زنانه بیان نشده است. علت این امر شاید این باشد که خداوند حکیم امور جنسی مربوط به زنان را در پرده عفاف و ادب زایدالوصفی قرار داده است. لفظ حورالعین که ظاهر آن اختصاص به مردان دارد، میتواند از این موارد باشد.
علاوه بر قرآن، در روایات پیامبر(ص) و امامان(ع) درباره خواستههای زنانه توصیفی نرسیده است که میتواند به علت رعایت عفت و حیا برای زنان باشد.(5) یا شاید این امور و چیزها آن گونه که برای مردان جذاب بوده و دارای اهمیت است، برای زنان نبوده و مسئله جنسی و زیبایی مردان برای زنان کم اهمیت تر از مسئله جاذبه زیبایی زنان برای مردان باشد؛ اما امور دیگری از مردان یا اوصاف دیگر بهشت برای زنان جذابتر باشد.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 - تفسیر نمونه، ج 17، ص 308.
2 - سید محمد تقی مدرسی، تفسیر هدایت، ج 10، ص 267.
3 - ناصر مکارم، پیام قرآن، ج 6، ص 261.
4 - واقعه (56) آیه 37.
5 - برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به فصلنامه پژوهشهای قرآنی، شماره 25 - 26، ص 112 تا 131، نیز شماره 27 - 28، ص 394 تا 399.
دلیل بر این که حقّ طلاق دادن با مرد است، خطابات قرآن است. در آیات متعدّد مردان را مورد خطاب قرار میدهد و میفرماید: "إنْ طلقتم النساء، إذا طلقّتم النساء، طلقتموهنّ". در این آیات خطاب به مردان است، همان طور که در ازدواج خطاب به مردان است، مثل"اذا نکحتم المؤمنات، فانکحوا ماطاب لکم، فانکحو هن باذن أهلهنّ".
از این جا میتوانیم این نتیجه را بگیریم که طبیعتاً حق طلاق از آنِ کسی است که موقع ازدواج، به دنبال آن میرفت و به اصطلاح به خواستگاری زن میرفت. در کلام فقها آمده است:
"الطلاق بید من أخذ بالساق؛ طلاق به دست کسی است که در ابتدای ازدواج دست زن را گرفت (با او ازدواج کرد)".
از جهت قانون طبیعت نیز چنین است که از ابتدای خلقت همیشه بر اساس فطرت خدادادی، مردان به دنبال ازدواج با زنان و به خواستگاری آنان میرفتند. به تعبیر دیگر: مردان طالب و زنان مطلوب بودند، از این رو حق طلاق به کسی داده میشود که به دنبال عقد ازدواج رفته است.
در صورتی حق طلاق با مرد است که در ضمن عقد ازدواج، حق توکیل در طلاق به زن واگذار نشده باشد. اگر در ضمن عقد ازدواج، مرد و زن توافق کنند زن در صورتی که لازم بداند یا در صورتی که مرد دچار عارضهای شود، از جانب مرد وکیل باشد که خود را مطلّقه کند، زن نیز حق طلاق خواهد داشت.
در قانون مدنی جمهوری اسلامی آمده است: "طرفین عقد ازدواج میتوانند هر شرطی را که مخالف با مقتضای عقد مزبور نباشد، در ضمن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر بنمایند، که خود را مطلّقه نماید". (ماده 1119)
بنابراین از نظر فقهی و از نظر قانون مدنی ایران، گرچه حق طلاق به صورت یک حق طبیعی برای مرد است، ولی به صورت یک حقّ قراردادی و تفویضی میتواند به زن واگذار شود.
در مواردی نیز حاکم شرع میتواند زنی را مطلّقه کند و آن در مواردی است که مرد نه به وظائف زوجیت عمل میکند و نه زن را طلاق میدهد. حاکم شرع زوج را احضار میکند و به او تکلیف میکند که زنش را طلاق دهد. اگر طلاق نداد، حاکم طلاق میدهد.
امام صادق(ع) فرمود:
"هر کس زنی دارد و او را نمیپوشاند و نفقه وی را نمیپردازد، بر پیشوای مسلمانان لازم است آنها را به وسیله طلاق از یکدیگر جدا کند".(1)
بنابراین اسلام در مورد حق طلاق این نظریه را میپذیرد که راه طلاق برای زن باز است. وی میتواند ضمن عقد نکاح شرط وکالت بر طلاق بکند. نیز میتواند به حاکم شرع برای طلاق گرفتن در صورت خودداری شوهر مراجعه کند.(2)
چرا حق طلاق به صورت مطلق به زنان داده نشده است؟
در فلسفه احکام اسلام، کانون خانواده و هر چه موجب استحکام آن شود، دارای اهمیت و ارزش بوده و هر چه موجب از بین رفتن آن شود، مطرود و منفور است.
اصل اولیه در اسلام، حفظ کانون خانواده است، مگر آن که مفسده حفظ آن بیشتر از مصلحت آن باشد، به همین جهت طلاق به عنوان آخرین راه حل که مبغوض نزد خدا است، تشریع شده است.
حال که اصل اولیه حفظ کانون خانواده است، باید طلاق در حداقل موارد اجرا شود و تا جایی که امکان دارد، نباید این امر صورت نگیرد.
با توجه به این مسئله اسلام حق طلاق را به دلایل متعدد، به طور مطلق در اختیار زن قرار نداده است، زیرا اوّلاً در بسیاری از موارد که زن، رضایت از شوهر ندارد، کانون خانواده میتواند همچنان استحکام یافته و برقرار بماند و عدم رضایت زن به رضایت تبدیل شود.
توضیح: حیات خانوادگی به علاقه طرفین وابسته است، اما روانشناسی زن و مرد در این جهت متفاوت است. طبیعت، علائق زوجین را به این صورت قرار داده که زن پاسخ دهنده احساسات مرد باشد. علاقه و محبت پایدار زن، به صورت واکنش به علاقه و احترام مرد به زن است.
خداوند کلید محبت را در اختیار مرد قرار داده، او است که اگر زن را دوست بدارد و نسبت به او وفادار بماند، زن نیز او را دوست میدارد و نسبت به او وفادار میماند. چون وفاداری زن بیشتر از مرد است، بی وفایی زن عکسالعمل بی وفایی مرد است.
خداوند کلید فسخ ازدواج را به دست مرد داده، یعنی مرد با بیعلاقگی و بیوفایی نسبت به زن، او را سرد و بی علاقه میکند، برخلاف زن که بیعلاقگی اگر از او شروع شود، معمولاً تأثیر چندانی در علاقه مرد ندارد. از این رو معمولاً بیعلاقگی مرد منجر به بی علاقگی طرفین میشود، ولی بی علاقگی زن لوزماً منجر به بیعلاقگی طرفین نمیشود. سردی و خاموشی علاقه مرد مساوی است با مرگ ازدواج و پایان حیات خانوادگی. اما سردی و خاموشی زن به مرد، آن را به صورت بیماری نیمه جان در میآورد که امید بهبود و شفا دارد. حال اگر بی علاقگی از طرف زن شروع شود، برای مرد اهانت نیست که زنِ محبوب خود را به زور قانون نگه دارد، تا تدریجاً او را رام کند، ولی برای زن اهانت و غیر قابل تحمل است که برای حفظ حامی خود به زور و اجبار قانون متوسل شود، یعنی به زور شوهر خود را نگه دارد.
این مطلب در صورتی است که علت بیعلاقگی زن، فساد اخلاق و ستمگری مرد نباشد، ولی اگر مرد، ستمگری را آغاز کند، در نتیجه زن به مردش بی علاقه شود، مطلب دیگری است.
به هر حال تفاوت زن و مرد در این است که مرد به زن نیازمند است و زن به قلب مرد.(3)
هم چنین از جهت رنجش و ناراحتی، زنان زودتر از مردان رنجور و ناراحت میشوند و صبر و تحمل آنان کمتر از مردان است، اما پس از مدتی رنجوری برطرف میشود. حال اگر حق طلاق به زنان داده میشد، چه بسا فوراً به طلاق رو آورند.
همچنین چون ازدواج، حقوق و وظایف مالی و اقتصادی را بر شوهر لازم میکند، جدا شدن و طلاق برای او سخت تر از زنان است، زیرا مهریه را باید پرداخت کند، در حالی که زن گیرنده است و در طلاق هیچ بار مالی بر او تحمیل نشده، بلکه استفاده مالی دارد، بنابراین شرایط طلاق (که در اسلام مبغوضترین حلال دانسته شده) برای مرد سخت و سنگین است و برای زن از نظر مالی و اقتصادی نه تنها سخت نیست، بلکه میتواند مطلوب باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. شهید مطهری، نظام حقوق زن در اسلام، ص 315.
2. همان.
3.همان، ص 284.
منقلب شدن پیامبر در شب قدر بود که به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی همة قرآن در شب قدر بر قلب مبارک پیامبر نازل می شد.1[1] که مقصود حقیقت و جوهره قرآن منهای الفاظ و مفاهیم تکراری بود. قرآن یک نزول دفعی دارد و یک نزول تدریجی. نزول دفعی ، نزول مفهوم و حقیقت قرآن بود و نزول تدریجی در طی 23 سال در شب بعثت آمدن جبرئیل امین همراه با وحی الهی و خواندن آیات سوره علق بود. که موجب انقلاب روحی پیامبر شد. آن بزرگوار زیاد یا کم در تمامی زمان هایی که وحی نازل می شد ، برای حضرت ایجاد می شد، منتهی در روز بعثت، حالت اضطراب و خستگی فوق العاده، محسوس تر و بیش تر بود، زیرا پیامبر گرامی برای اولین بار با فرشته امین الهی روبرو شده بود. این اضطراب تا حدی طبیعی است و منافاتی با یقین و اطمینان او به درستی آنچه به او ابلاغ شده ندارد، زیرا روح هر اندازه توانا باشد و بادستگاه غیب و عوالم روحانی بستگی داشته باشد، باز در آغاز کار، وقتی با جبرئیل ایمن که تا حال با او رو برو نشده است، آن هم در بالای کوه و به تنهایی، اضطراب و وحشتی به او دست می دهد. بعداً این اضطراب عادی تر گردید.[2]
بنابراین دلیلی نداریم هنگام نزول دفعی حقایق قرآنی، پیامبر انقلاب حال پیدا نکرده باشد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
1- ترجمه تفسیر المیزان ، ج 20، ص 763، بنیاد علمی و فرهنگی علامه طباطبایی.
2- آیت الله جعفر سبحانی، فروغ ابدیت ، ج1، ص 218 ـ 229.
خدای متعال در آیه 112 سورة هود خطاب به پیامبراسلاممیفرماید: "پس همانگونه که فرمان یافتهای، استقامت کن، و نیز کسانی که با تو به سوی خدا آمدهاند (باید استقامت کنند) و طغیان نکنند، که خداوند آنچه را انجام میدهید میبیند."
در تفسیر مجمع البیان از ابنعباس روایت شده: "هیچ آیهای شدیدتر و مشکلتر از این آیه بر پیامبر (ص) نازل نشد; لذا هنگامیکه اصحاب از آن حضرت پرسیدند: چرا به این زودی موهای شما سفید و آثار پیری نمایان شده است؟ فرمود: مرا سوره هود و واقعه پیر کرد."(1)
یادآوری میشود که آیه یاد شده شامل چند دستور مهم است: استقامت و پایداری برای خدا ; رهبری و مبارزه در مسیر حق و عدالت.(2)
چنانکه در برخی روایات نیز وارد شده است که پیامبر فرمود : " سورة هود مرا پیر کرد ، برای خاطر این آیه" و اشاره فرمو د به آیة هود، 112 و با آنکه شبیه این آیه بدون "و من تاب معک" در سورة شوری نیز وارد شده است، ولی حضرت فقط نام سورة هود را میبرند; این برای آن است که خدای تعالی استقامت امت را نیز از ایشان خواسته است و حضرت بیم آن داشت که مأموریت انجام نگیرد و گرنه خود آن حضرت استقامت داشت.(3)
از طرف دیگر، مضامین اغلب آیاتِ این چهار سوره، دربارة آغاز قیامت و کیفیّت حساب و کتاب و عذابهای الهی در روز رستاخیز است بهگونهای که سورة نبأ ـ در آغاز سوره ـ از حادثة بزرگ )نبأ عظیم( یاد میکند که منظور، روز قیامت است.
همچنین در سورة واقعه، اخبار تکاندهندهای از حوادث هولناک و مجازات مجرمان در روز قیامت آمده است و لحن سورة مرسلات نیز، مشابه سه سورة دیگر است که خداوند مطلب خود را با قسمهای شدید شروع میکند و وعدة وقوع حتمی قیامت را میدهد و چند بار بعد از هر فراز از سخنان خود میفرماید: "وَیْلٌ لِّلْمُکَذِّبِین; وای بر تکذیبکنندگان، در آن روز." (4); چنانکه برخی از مفسّران گفتهاند: یکی از علّتهایی که این چهار سوره، سبب پیری زودرس در پیامبر شدند، همین معانی است; چون خود پیامبر ، اهل یقین بود، گویا این حوادث را با چشم خود میدید و برای او فراتر از یک خبر بود; به همین جهت بیشتر بر او تأثیر میگذاشت; از طرف دیگر، چون ایشان، پیامبر رحمت بود و تحمّل عذاب امّت خود را نداشت، وقتی از طریق این آیات مطلع میشد که عدهای از امّت او بر اثر گمراهی، به این عذابها گرفتار میشوند، رنج میبرد; مانند رنج بردن پدری که فرزندش، بر اثر خطایی که مرتکب شده، پیش چشمش شکنجه و عذاب شود. این مسئله نیز، سبب ناراحتی و نگرانی بیش از حدّ پیامبر میشد و این چند چیز روی هم، باعث شدند تا پیامبر، زودتر از موعد طبیعی پیر شوند.
پی نوشت :
1- مجمع البیان، طبرسی، ج 3، ص 227، ذیل آیه.
2- ر.ک: تفسیر نمونه، آیتاللّهمکارم شیرازی و دیگران، ج 9، ص 258 و 259 .
3- چهل حدیث، امام خمینی، ص 172 .
4- واقعه آیات: 15، 19، 24، 28، 34، 40، 45، 47، 49
قرآن کریم معجزه ای جاوید و بی نظیر از پیامبر گرامی(ص) می باشد که حاوی مطالب و دستور های جامع و کامل برای زندگانی بشر در تمام طول تاریخ و معجزات و پیشگویی های فراوان و زیادی می باشد. از طرفی قرآن دارای بطن های زیادی است که با هر تفسیر و پرده برداری از مطالب آن، هر زمان به مطلب و مسئله تازه ای دست می یابند، با این حال هیچگاه قرآن حلاوت و تازگی خود را از دست نمی دهد، که این مطلب از معجزات قرآن می باشد.
برگه ای را که جنابعالی برای این مرکز ارسال کردید ظاهراً در کلّ کشور پخش گردیده است و هر نهاد یا ارگانی با چاپ آن، اسم واحد فرهنگی خود را زیر آن چاپ نموده است.
در هر حال ما نمی توانیم به جرأت بگوییم که تطبیق حادثه یازده سپتامبر با سوره توبه، صد در صد صحیح و منطبق می باشد، ولی این احتمال را می دهیم که ممکن است حادثه مذکور از پیشگویی ها و معجزات قرآن مجید باشد که از آن به عنوان کشف قرآنی یاد می شود.
ما در انتساب مطالب و قضایا به قرآن باید نهایت دقّت و احتیاط را به کار بریم، تا قداست این کتاب شریف و معجزات و پیشگویی های آن برای همیشه در چشم و نظر جهانیان محفوظ بماند.
هر کس این محاسبه را انجام داده می تواند جالب باشد لیکن آیات سورة برائت موضوعات دیگری را مطرح می سازد و از سنخ اعجاز و پیشگویی های قرآن نیست. مانند خبر دادن از شکست رومیان و پیروزی مجدد آن ها پس از چند سال.
آیه اوّل سوره روم صریح و روشن است ولی مطلبی که نوشته شده، صرفاً حدس و گمان است.
پیامبر اکرمبا توجه به آیة 23 فاطر که جز انذار مردم وظیفهای نداشت، چرا به تشکیل حکومت اقدام کردکه این بهانه ای شد که امروزه در ایران حکومت ولایت فقیه برقرار گردد؟
پاسخ:
قرآن این کتاب آسمانی اولاً ضرورت وجود حکومت اسلامی و برپا داشتن نظام الهی و جاری ساختن عدالت اجتماعی را گوشزد میکند و در سطحی وسیع، موضوع حکومتِ "الله" را در مقابل حکومتِ "طاغوت" مطرح میکند و میفرماید: انبیا و شرایع آمدهاند تا حکومت طاغوت را درهم شکنند و حکومت "الله" را جهان شمول نمایند. جایگزینی حکومت "الله" به جای "طاغوت" به آن است که کسانی که خُلقیات و روحیات الهی دارند و "خلیفةالله فی الأرض" نامیده میشوند، حکومت کنند و دست طاغوت را از حاکمیتِ بر مردم کوتاه سازند; چنانکه آیه 36 سوره نحل به خوبی روشن میسازد که وظیفه یکایک مسلمانان، رویگردانی از حکومت طاغوت و روی آوردن به حکومت الهی است; "همانا ما در میان هر امتی پیامبری را برانگیختیم تا مردم را پیام دهد[ که فقط خدا را پرستش کنید و از طاغوت دوری گزینید."(1)
قرآن در آیات متعددی به شرایط زمامدار و رهبری اشاره کرده است; از جمله:
عادل باشد (2)؛ عالم فقیه و آگاه به مسائل زمان باشد (3) ؛ امین باشد (4)؛توانایی و حسن تدبیر داشته باشد (5)؛ یقین و پایداری و استقامت را پیشه خود سازد (6) و...
حاصل کلام آنکه خداوند دستور به تشکیل حکومت اسلامی داده و برای رهبری آن، شرایطی را مقرر نموده است و کاملترین مصداق ویژگیهایی که در آیات ذکر شده است (مسلمان و مؤمن، اسلامشناس و آگاه به مسائل زمان و...) پیشوایان معصوم و در عصر غیبت، نزدیک ترین افراد به معصومان "فقها" هستند.
بنابراین از دیدگاه قرآن، بهترین نظام حکومتی آن است که در آن، کسی که بر رأس هرم قدرت قرار میگیرد یعنی شخص حاکم، معصوم یا نزدیک به عصمت باشد، تا هم از لحاظ احاطه علمی به احکام و قوانین الهی و هم از لحاظ شناخت اوضاع و احوال موجود و مصالح و مفاسد جزیی و هم از لحاظ تقوی، ورع و عدالت در عالیترین حد ممکن باشد.
از مطالب بالا روشن میشود که پیشوایان معصوم: علاوه بر جنبه رسالت و امامت که شریعت اسلام را به عنوان یک پیام آسمانی به مردم تبلیغ و تبیین میکند، ولی امر مسلمانان و زعیم سیاسی امت نیز میباشند و این حق را به اقتضای مقام نبوت و امامت خویش، دریافت کرده بودند، زیرا خود صاحب شریعت بودند و خود را موظف میدانستند که مسئولیت اجرایی آن را نیز برعهده گیرند. مردم نیز همانگونه که موظفند در مسائل عبادی مانند روزه، خمس و... پذیرای نظر شرع باشند، هم چنین موظفند که پذیرای حکومت اسلامی باشند و هیچ تفاوتی از این نظر بین حکومت و مسایل عبادی نیست و پذیرش حکومت الهی از نظر قرآن در حد پذیرش توحید و عبادت خداست: "إِنِ الْحُکْمُ إِلآ لِلَّهِ أَمَرَ أَلآ تَعْبُدُوَّا إِلآ َّ إِیَّاه;(7) حکم تنها از آن خداست; فرمان داده که غیر از او را نپرستید".
در قرآن کریم آیاتی داریم که زعامت سیاسی پیامبر را تأیید میکند. این آیات به سه دسته تقسیم میشوند:
دسته اول آیاتی که میگویند: مطلق اطاعت از رسولکه واجب است: "أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُول;(8) خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید"(9) و...
این آیات عموماً، بر وجوب اطاعت از پیامبر گرامی اسلام دلالت دارند، به ویژه از آیاتی که در آنها لفظ "اطیعوا" تکرار شده است، میتوان استظهار کرد که مراد از "اطیعوا"ی دوم، اطاعت از دستورات شخص پیامبر گرامی است.(10)
بنابراین، میتوان گفت که پیامبران الهی غیر از مقام ابلاغ و بیان وحی الهی، مقام دیگری نیز داشتهاند و آن مقام ولایت و رهبری امت است.
دسته دوم آیاتی است که کسانی را که نسبت به رسول اکرمراه عصیانو مخالفت را در پیش گرفتهاند نکوهش میکند وآنان را از این کارها برحذر میدارد; "وَمَن یَشَاقِقِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ;(11) و هر کسی با خدا و پیامبرش دشمنی کند کیفر شدیدی میبیند و خداوند شدید العقاب است."و (12)و...
سومین دسته آیاتی است که به خصوص، درباره حکومت و قضأ پیامبر گرامی اسلاممیباشد و تصریح دارد که فرمانبرداری مردم از وی در امور و شؤون حکومتی، واجب است". "النَّبِیُّ أَوْلَیَ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِم;(13) پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است."
این آیه شریفه، اطلاقی بسیار قوی دارد و هر گونه تصرفی در مال و جان مردم و هر دخالتی در امور زندگی آنان، برای رسول اکرم جایز میداند و بر مردم واجب است که در جمیع شؤؤن حیات، از آن وجود مقدس فرمان ببرند. (14)
در قرآن کریم، آیاتی نیز وجوددارد که وجوب اطاعت کسانی غیر از شخص پیامبر گرامی اسلام را واجب میداند(15). این افراد در زبان قرآن "اولی الامر" نام دارند که به اتفاق دانشمندان شیعه، اینان همان امامان دوازده گانه: میباشند.(16)
در نظام حکومتی اسلام، مردم هم در ایجاد و به فعلیت رساندن حکومت اسلامی نقش دارند و هم در اداره و نظارت بر کارهای اجرایی. توضیح این که:
سهم و نقش مردم در حکومت اسلامی بر کسی پوشیده نیست; مردم در زمان حضور (عهد رسالت و حضور امامان معصوم) در ایجاد توان و قدرت اجرایی برای زعیم قانونی و شرعی، نقش داشتند و موظف بودند به تعهدی که در مقابل پیامبر و امام بر گردن گرفته بودند، وفادار بمانند و در رابطه با اسلام و نظام، پایبند بوده و در هر جنگ و صلحی که پیش آید، پابرجا بمانند.
امّا در مورد آیاتی که در آنها، سلطه، قدرت، وکالت، اکراه توسط پیامبر اکرمنفی شده یا وظیفه ایشان تنها تبلیغ و تعلیم دانسته شده است، گفتنی است:
اول این که این آیات مربوط به انسانهای کافری است که به آیین اسلام نگرویدهاند نه مسلمانان. به عبارت دیگر از آنجا که هدایت اجباربردار نیست پیامبر اکرمدر این آیات مورد خطاب گرفته است که تو از سوی کفار وکیل نیستی که متکفل ایمان آنان شوی. آنان چنان چه خواسته باشند به اختیار ایمان خواهند آورد.
دوم: این آیات مربوط به "تکوین" است نه "تشریع" در محدوده تشریع، هم جریان امر به معروف و نهی از منکر مطرح است و هم جریان حدود و تعزیرات.
سوم : تشکیل حکومت به معنای تحمیل کردن دین بر مردم نیست، بلکه برای تعلیم و تزکیه نمودن مردمی است که دین و حکومت دینی را حق دانسته و پذیرفتهاند و بدون شک، تعلیم و تزکیه، با تشویق و ترغیب و با اختیار آگاهانه انسانها صورت میگیرد که حکومت دینی نیز چنین روشی دارد.(17)
چهارم : افزون بر آن، آیاتی که در آنها شأن و وظیفه الهی پیامبر اکرمانذار، تبلیغ، تزکیه و تعلیم دانسته شده است باید در تحلیل و تفسیر آنها توجه نمود که حصر اضافی است نه حقیقی که تنها ابلاغ پیام دین را برای پیامبر اکرم خلاصه کرده باشد; بلکه مراد بیان اهمیت تبلیغ و تعلیم است که در عین حال بیشتر کفار و برخی مسلمانان از پذیرفتن آن شانه خالی میکنند و حتی گاه به اذیت و آزار فیزیکی و روحی پیامبر اکرم اقدام میکردند.
پنجم این که آیات انذار هیچ تناقضی با تشکیل حکومت ندارد; زیرا این دو متناقض نیستند تا از اثبات یکی نفی دیگری لازم آید.
پی نوشت :
1- ر.ک: ولایت فقیه، محمدهادی معرفت، ص 119.
2- هود، آیه 113.
3- بقره، آیه 247 .
4- شعرأ،آیه 143.
5- بقره،آیه 247.
6- سجده، آیه 24.
7- یوسف، آیه 40.
8- نسأ، آیه59 .
9- فتح،آیه 17و نساء، آیه 69.
10- المیزان، علامه طباطبایی، ج 4، ص 388، جامعه مدرسین.
11- انفال، آیه 13.
12 - نسأ، آیه 15وانفال، آیه20.
13- احزاب، آیه6.
14- احزاب، آیه 36ونور،آیات 47 ـ 52.
15- نسأ،آیه 59ومائده، آیه 55
16- حقوق و سیاست در قرآن، آیت الله مصباح یزدی، ص 227 ـ 239 .
17- ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت، آیت الله جوادی آملی، ص 335.
مقصود از این طایفه، جنیان هستند. جهت آگاهی بیشتر از جن میگوییم:
جن موجودی است که از حس پنهان است و عقل و قدرت دارد.
از آیات قرآن استفاده میشود که آنها مکلّف به تکالیف الهی است.
درباره جن افسانهها و داستانهای خرافی بسیاری ساختهاند، ولی اصل وجود آن و صفات ویژهای که در قرآن برای جن آمده، مطلبی است که هرگز با علم و عقل مخالف نیست.
جنها مانند انسانها دارای دو گروهند: مؤمنان صالح و کافران سرکش.
ویژگیهای ذیل در مورد جن از آیاتی استفاده میشود:
1- موجودی است که از شعله آتش آفریده شده، بر خلاف انسان که از خاک آفریده شده.(1)
2- دارای علم و ادراک و تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است.(2)
3- دارای تکلیف و مسئولیت است.(3)
4- گروهی از آنها مؤمن صالح و گروهی کافرند.(4)
5- دارای حشر و نشر و معادند.(5)
6- قدرت نفوذ در آسمانها و خبرگیری و استراق سمع داشتند و بعداً منع شدند.(6)
7- با بعضی از انسانها ارتباط برقرار می کردند و با آگاهی محدودی که نسبت به بعضی از اسرار نهانی داشتند، به اغوای انسانها می پرداختند.(7)
8- میان آنها افرادی یافت می شوند که از قدرت زیادی برخوردارند، همان گونه که میان انسانها چنین است.(8)
9- قدرت بر انجام بعضی از کارهای مورد نیاز انسان را دارند.(9)
10- خلقت آنها روی زمین قبل از خلقت انسانها بوده است.(10)
از آیات استفاده میشود که بر خلاف تصور مردم و آنها را "از ما بهتران" می دانند، انسان برتر از آنها است، به دلیل این که تمام پیامبران الهی از میان انسانها برگزیده شدند. جنّیان به پیامبر اسلام که بشر بود، ایمان آوردند و از او پیروی کردند. اصولاً واجب شدن سجده در برابر آدم بر شیطان (که بنا به تصریح قرآن از بزرگان طایفه جن بود)(11) دلیل بر فضیلت نوع انسان بر جن می باشد.
جهات خرافی و غیر منطقی به این موجود داده شده که وقتی جن گفته میشود، بعضی از خرافات با آن تداعی میشود، از جمله این که آنها را با اَشکال غریب و وحشتناک موجوداتی دُم دار و سم دار می کشند و اینان را موذی و پر آزار، کینه توز و بدرفتار می دانند که ممکن است از ریختن یک ظرف آب داغ در یک نقطه خالی، خانههای بسیاری را به آتش کشند!
هیچ دلیلی بر انحصار موجودات زنده به آن چه می بینیم نداریم، بلکه دانشمندان علوم طبیعی می گویند موجوداتی را که انسان با حواس خود می تواند درک کند، در برابر موجوداتی که با حواس قابل درک نیستند، ناچیز است.
آیا جنیان پیغمبرانی از جنس خود داشتهاند؟ در قرآن مجید آمده است که در قیامت به خلایق خطاب میشود: "ای جمعیت جن و انس! بگو رسولانی از خودتان به سوی شما نیامدند که آیات مرا برایشان بازگو میکردند و از چنین روزی شما را بیم می دادند؟!"(12) ولی بیشتر مفسران بر آن هستند که کلمه "منکم" (از شما) دلیل بر این نیست که پیامبران هر دسته، از جنس خودشان می باشند. این را نظیر آیه "یخرج منهما اللؤلؤ و المرجان(13) گرفتهاند که مروارید و مرجان فقط در آبهای شور حاصل می شود اما در آیه به آبهای شور و شیرین نسبت داده شده است. نیز در عرف مردم گفته می شود نان و شیر خوردم، حال آن که خوردن فقط مربوط به نان است و شیر آشامیده می شود، پس می تواند منظور از رسولان، رسولان انسانی باشد که برای هدایت انسان و جن آمدند.
در حدیثی از امیرمؤمنان(ع) آمده که پیامبری به نام یوسف به سوی آنان برانگیخته شد، ولی او را کشتند، اما بین مفسران و اندیشمندان اختلافی نیست که پیامبر اکرم برای جن و انس مبعوث بوده و عدهای از جنیان طبق آیات و روایات متواتر به حضرت ایمان آورده و مسلمان شدهاند. چگونگی مسلمان شدن جمعی از آنان در بعضی از روایات آمده است. از روایات استفاده می شود پیامبر و ائمه نمایندگانی از خود آنها برایشان می گماشتند. نیز بعضی از آنها داوطلبانه از محضر پیامبر مطالبی می آموختند، سپس به تبلیغ آن در قوم خود می پرداختند.
ارتباط با جنیان: از روزگاران قدیم بین انسان و جن، شیوههای مختلفی از روابط بوده است. بعضی از گونههای این روابط را که در قرآن و روایات و سخنان دانشمندان ذکر شده اشاره می کنیم:
أ) پناه بردن به جن: در قرآن مجید آمده "و همانا مردانی از انس به مردانی از جن پناه می بردند، پس به سختیهای ایشان می افزودند".(14)
رسم عرب چنین بود که هرگاه به بیابان هولناکی می رسیدند، به جن آن وادی پناه می بردند. در اسلام از این کار نهی شده و باید به خدا پناه برد که آفریننده جن و غیر جن است. در بعضی روایات توصیه شده که در چنین مواقعی خوب است اذان بگویید تا از شر جنیان سرکش در امان بمانید.
ب) تسخیر جن: بین فقها اختلاف است که آیا جایز است جنیان را تسخیر کرد و آنها را به خدمت گرفت؟ در این باره نظر قطعی و دقیق ارائه نشده، در مجموع می توان گفت اگر این کار نسبت به مؤمنان جن باشد و مایه آزارشان گردد، جایز نیست، ولی اگر مایه آزارشان نشود، روا میباشد.
البته به کارگرفتن آنها برای کارهای نامشروع حرام است.
چگونه جنیان می توانند به شکلهای مختلف در آیند؟
جنیان دارای اجسام لطیفی هستند که قدرت دارند به شکلهای مختلف در آینده و گاهی هم خداوند به حسب مصالح آنها را به صورتهای گوناگون در می آورد.
و این که خداوند به آنها چنین قدرتی داده که به هر صورتی بخواهند در آیند.(15)
جنیان موجودات بسیار لطیف و انعطاف پذیرهستند مانند هوا که قابل انبساط و انقباض هستند. گاهی به صورت آدم، گاهی موجودات کوچک، گاهی موجودات بزرگ با بدنها و چشمها و موهای عجیب نمودار می شوند؛ یعنی ظاهر شدن برای انسان به صورتی خاص، نه آن که از ماهیت حقیقی خود خارج شوند و تغییر ماهیت دهند، بلکه به این معنا در قوه حس و ادراک انسان به صورتهای مختلفی محسوس می شوند، بدون آن که تغییر ماهیتی صورت گیرد.
برای توضیح بیشتر رجوع کنید به کتاب جن و شیطان، تحقیق قرآنی، روایی و عقلی، تألیف علی رضا رجالی تهرانی.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. الرحمن (55) آیه 15.
2. آیات مختلف سوره جن.
3. آیات سوره جن و الرحمن.
4. سوره جن (72) آیه 11.
5. همان، آیه 15.
6. همان، آیه 9.
7. همان، آیه 6.
8. سوره نمل (27) 39.
9. سوره سباء (34) آیه 12 - 13.
10. سوره حجر (15) آیه 27.
11. سوره کهف (18) آیه 50.
12. انعام (6) آیه 130.
13. رحمان (55) آیه 22.
14. جن (72) آیه 6.
15. دائرة المعارف تشیع، ج 5، ص 450 - 452.
در بین مفسران شیعه، در مورد این که چه کسى در این آیات مورد عتاب قرار گرفته است، اختلاف وجود دارد. بعضى از مفسران قائلند در مورد پیامبر اسلامصلى الله وعلیه وآله وارد شده است و برخى دیگر مىگویندشان نزول آن درباره مردى از "بنىامیه" مىباشد که نزد پیامبرصلى الله وعلیه وآله نشسته بود و در همان حال "عبدالله بن ام مکتوم" وارد شد. هنگامى که آن مرد چشمش به "عبدالله" افتاد، لباس خود را جمع کرد و قیافه دَرهَم کشیده و صورت خود را برگردانید. این شأن نزول در حدیثى از امام صادقعلیهالسلام نقل گردیده است.(1)
به هر حال هدف سوره، عتاب هر کسى است که ثروتمندان را بر ضعفا و مؤمنان مساکین مقدّم مىدارد. صاحب مجمع البیان قائل به وجه اول است و شأن نزول آن را در مورد رسول خداصلى الله وعلیه وآله مىداند که روزى "عبدالله" بر پیامبر وارد شد، در حالى که حضرت با چند تن از سران قریش در حال مذاکره بود، به امید اینکه آنها به اسلام ایمان بیاورند. عبدالله مکرراً سخنان پیامبر را قطع مىکرد و از آن جناب مىخواست از قرآن برایم بخوانید. تکرار این امر باعث ناراحتى در سیماى حضرت شد. در این جا آیات فوق نازل گردید. پیامبر از آن به بعد "عبدالله بن ام مکتوم" را گرامى مىداشت و مىفرمود: "مرحباً بمن عاتبنى فیه ربّى؛ مرحبا به کسى که پروردگارم به خاطر او مرا مورد عتاب قرار داد" سپس نیازهاى او را برآورده مىفرمود. کسانى که گفتهاند در
مورد پیامبر است، توجیهاتى گفتهاند که این مطلب در حدّ ترک اولى است و منافاتى با عصمت ندارد، چرا که معناى ترک اولى این است که در این جا بهتر بود این عمل را انجام نمىداد، ولى انجامش به هیچ وجه معصیت الهى نمىباشد، زیرا اولاً: پیامبر هدفى جز نفوذ در سران قریش و گسترش دعوت اسلام نداشت؛ ثانیاً: چهره درهم کشیدن در برابر نابینا مشکلى ایجاد نمىکند، به علاوه عبدالله بن اممکتوم نیز رعایت آداب مجلس را نکرده بود، ولى چون خداوند اهمیت فوقالعادهاى به محبت و ملاطفت کردن با مؤمنان مستضعف قائل است، همین مقدار بىاعتنایى را در برابر مؤمن از پیامبرش نمىپسندد و او را مورد عتاب قرار مىدهد. (2)
نمونههاى دیگرى از عتاب نسبت به رسول خدا وارد شده است، ولى هیچ کدام از این موارد مستلزم کاستن از قدر و مقام پیغمبرصلى الله وعلیه وآله نیست و باید دید فایده این عتابها چیست؟ نمونهاى از این عتابها عبارتند از:
1 - "اى پیغمبر! چرا بر خود حرام مىکنى آنچه را که خداوند بر تو حلال کرده است؟". که مفسرین در تحریم، .
مورد آن توضیح دادهاند. این عتابها نه تنها (حتى به طور ضمنى) از مقام پیغمبر نمىکاهد، بلکه فوائد فراوانى نیز بر آن مترتب است که مفسران بیان کردهاند. یکى از آن فوائد این است که بزرگترین کامیابى و سعادت این است که پروردگار مهربان بندهاى را مشمول عنابت خود گردانیده و جزئیات و کلیات اعمالش را تحت نظر بگیرد. هر وقت بخواهد خطایى کند، متوجهش سازد و اگر کوچکترین عملى انجام داد که ترکش سزاوارتر است و یا کارى را ترک کرد که انجامش نیکوتر مىباشد، از وى بازخواست نماید و حتى بعضى اوقات از شدت محبت یا براى مصالح دیگرى، به وى عتاب نماید. از سوى دیگر شما سایر مؤمنان نیز، توجه داشته باشند و
این مسائل اخلاقى را مورد عنایت خود قرار دهند. این عتابها در تهذیب و تربیت مؤمنان بسیار مؤثر بوده و آنها را از بدىها ترسانده و به کارهاى شایسته ترغیب مىنماید. (3)
گروه دیگرى قائلند که این آیات دلالت روشنى ندارد که مراد رسول خداصلى الله وعلیه وآله باشد و بالاتر این که در این آیات شواهدى وجود دارد که منظور غیر رسول خدا است، چون همه مىدانیم صفت عبوس از صفات رسول خدا نمىباشد و آن جناب حتى با کفار عبوس نبوده، چه رسد به مؤمنان رشد یافته. سید مرتضى مىگوید که اصولاً از اخلاق رسول خدا نبوده و در طول حیات شریفش سابقه نداشته که دل اغنیا را به دست آورده و از فقرا روبرگرداند، در حالى که خدا در مورد پیامبرش فرموده: "انّک لعلى خُلُق عظیم". (4)
مرحوم علامه طباطبایى بعد از ذکر چند شاهد دیگر قرآنى بر تأیید این نظر مىفرماید:
"علاوه بر این که زشتى عمل نامبرده چیزى است که عقل به زشتى آن حکم مىکند و هر عاقلى از آن متنفر است، تا چه رسد به خاتم انبیاصلى الله وعلیه وآله و چنین قبیح عقلى احتیاج به نهى لفظى ندارد، چون هر عقلى تشخیص مىدهد که دارایى و ثروت به هیچ وجه ملاک فضیلت نیست و ترجیح دادن جانب یک ثروتمند به خاطر ثروتش بر جانب فقیر، رفتارى زشت و ناستوده است". پس نمىتواند مورد عقاب پیامبر باشد.
پی نوشت ها :
1- مجمع البیان، ج 10، ص 437.
2- تفسیر نمونه، ج 26، ص 123
3- تفسیر نوین، تفسیر سوره عبس، ص 68.
4- قلم (68) آیه 4.
نام غدیر در قرآن نیامده ولی طبق روایات شیعه و سنی این قسمت از آیه 3 سوره مائده ((الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الاسلام دینا) و امروز دینتات را برای شما كامل كردم و نعمت خود را برای شما تمام نمودم و اسلام را (به عنوان دین) برایتان پسندیدم) پس از نصب امام علی (ع) به امامت در غدیر خم نازل شده است.
غیر از دلائل نقلی، تحلیل عقلی هم همین را میرساند . چون چهار ویژگی مهم برای روز غدیر بیان شده
1. یاس همهئ كافران;
2. روز كمال دین;
3. روز اتمام نعمت الهی بر مردم;
4. روزی كه اسلام به عنوان (دین كامل) مردم و یك مذهب كامل، مورد پسند خدا قرار گرفته است. چون اگر همه روزهای تاریخ اسلام را بررسی كنیم با همه ارزشهایی كه داشتهاند دارای این چهار صفت مهم كه مطرح شد نیستند. پس تنها روزی كه این صفات را دارد همان روز غدیر خم است كه امام علی (ع) به عنوان جانشینی پیامبر(ص) نصب میگردد و این اهمیت امامت و رهبری پس از رسول خدا(ص) را میرساند.
در هیچ آیه ای به صورت کلی و به عنوان یک قاعده و قانون بیان نشده که مردان از حق بیشتری نسبت به زنان برخوردار هستند ، مگر در موضوعات خاص که برای ایجاد تعادل میان حق و مسئولیت آیاتی وجود دارد که شاید برخی از این آیات حق بیشتر مردان را استنباط کرده اند ، اما این درست نیست.
اگر مقصود از حق مرد بر زن از جهت حقوق معنوی باشد ، برتری مردان در هیچ آیه ای بیان نشده است تا بخواهیم آن را از طریق آیات اثبات کنیم.
قرآن به صراحت بیان داشته است که :« و لهن مثل الذی علیهن» یعنی هر اندازه که مرد بر گردن زن حق دارد ، به همان اندازه نیز زن حق دارد .
و اگر مقصود برتری مرد بر زن در حقوق مادی باشد ، نه تنها در آیات چنین بیان نشده ، بلکه شاید عکس آن صحیح باشد ، زیرا این زنان هستند که در مال شوهران خود (از جهت نفقه و.. .) حق دارند ، نه مردان بر مال زنان.
اگر آیات خاصی در نظر دارید ، در مکاتبات بعدی برای ما بنویسید تا بر طبق آنها پاسخ داده شود.
در مجموع و با نگرشى کلّى مىتوان گفت که تفاوتى بین زن و مرد در حقوق نیست ؛ امّا با توجه به خصوصیات و وظایفى که تکویناً بر عهده مرد و زن نهاده شده، تفاوت هایى نیز در حقوق از جهت تشریعى بین زن و مرد احساس مىشود.
این تفاوتها به لحاظ خلقتى که زن و مرد دارند، تنظیم شده و تشریع احکام مطابق با تکوین و آفرینش آن دو است و تفاوت غیر از تبعیض است، تفاوتها بر اساس ویژگىها و استعدادها تنظیم مىشود و تبعیض ، بى عدالتى است ؛ اما تفاوت در ویژگىها بر اساس حکمت عمیق و دقیق تنظیم شده تا هر یک وظایف خاصى را بر عهده گرفته و مکمل یکدیگر باشند.
بنابر این بر اساس حکمت الهى بین زن و مرد تناسب وجود دارد و تفاوتها به خاطر ایجاد تناسب بین آن دو است، مثلاً اگر همه انسانها مرد بودند و زنان نیز از لحاظ جسمى و روحى و روانى مانند مردها بودند، مکمّل یکدیگر نبودند، بنابر این تفاوتهاى زن و مرد تناسب است، نه نقص و کمال، قانون خلقت خواسته است با این تفاوتها تناسب بیشترى میان زن و مرد که براى زندگى مشترک ساخته شدهاند به وجود آورد.(1)
زن براى زن بودن موجودى کامل است و مرد براى مرد بودن موجودى کامل است، هیچ کدام در مرحله خودشان ناقص نیستند. با این دیدگاه مرد و زن هر دو مساوى هستند و تفاوت بین آن دو در مقام مقایسه است، وقتى مىخواهیم زن و مرد رابا هم مقایسه کنیم، تفاوت بین آن دو وجود دارد.
این تفاوت لازم و ضرورى است، اگر این تفاوتها نبود، در آفرینش، هر دو نقص وجود داشت.
اسلام میان زن و مرد، برابرى ارزش هاى انسانى را بنیان نهاده است ؛ ولى از لحاظ وظایف اختصاصی،اسلام براى زن نقش خاصى را قایل است که با سرشت و طبیعت او سازگار است. این تکالیف است که زن و مرد به آن سبب از هم جدا شده اند و این به معناى تساوى و توازن حقوق و تکالیف زن و مرد است، ولى تشابه نیست.1
در بینش اسلامی، خلقت جهان ، هدفمند، حکیمانه و بر اساس لطف خداوند است. بنابراین،تفاوت هاى طبیعى میان دو جنس، معنا دار و حکیمانه است.
به دلیل طبیعتِ متفاوت زن و مرد، احکام متناسبى جعل کرده است. چه بسا در روابط اجتماعی، برخى امور براى مردان و برخى دیگر براى زنان ارزشمند باشد، چنانکه تأمین مخارج اقتصادى خانواده از وظایف ارزشمند مرد و تنظیم اقتصاد مصرفى خانواده از ارزش هایى به حساب مى آید که زنان در آن نقش محورى ایفا مى کنند. پس اگر برخى مناصب اجتماعی، مردانه به حساب آید، نمایانگر نگرش فروترى نسبت به زنان نیست، بلکه نمایانگر نوعى تقسیم وظایف براى دسترسى بهتر زن و مرد به کمال است.2.
در مجموع، آنچه که اسلام براى زن و مرد در نظر گرفته، موجب تکامل و رستگارى آن ها خواهد بود و بر اساس ویژگى هاى فیزیکى و طبیعى آن ها مى باشد که در سرشت و ماهیت انسانى تفاوتى با هم ندارند.
بی انصافی است که سوء استفاده های ناجوانمردانه (که ازقوانین صورت گرفته و در تمام نظام ها این امر ممکن است، چون قانون برای همه است) را به حساب نظام اسلام و قانون آن بگذاریم، زیرا جامعه بانوان شکایت از این دارند که با ایشان طبق قوانین و مقررات اسلامی رفتار نمی شود، نه آن که قوانین خللی داشته باشد، بلکه آن گونه که شایسته جامعه اسلامی است، قوانین و مقررات اسلامی به طور صحیح در محاکم قضایی به کار گرفته نمی شود.
در نظام تکلیف و برنامه تکامل انسانى، هیچ تفاوتى بین زن و مرد وجود ندارد و تساوى کامل برقرار است. براى دریافت بهتر این موضوع، کافى است این آیه را به دقت بخوانیم: وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصَّالِحاتِ*. هر که از زن و مرد مؤمن کارى شایسته کند به بهشت وارد مىشود و ذرهاى به او ستم نمىشود، و إِنَّ اَلْمُسْلِمِینَ وَ اَلْمُسْلِماتِ. خداوند کلیه زنان و مردان مسلمان. براى همه آنها خدا مغفرت و پاداش بزرگ مهیا ساخته است،
هم چنین آیات فراوان دیگر مانند: آل عمران، آیه 195- النحل، آیه 97- غافر، آیه 40- حجرات، آیه13.
پاورقی
1 - شهید مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، مجموعه آثار، ج 19، ص 175.
-- مجموعة مقالات هم اندیشى مسایل و مشکلات زنان، ج 1، ص 202.
وسعت و عظمت جهان آفرینش به قدری است که همه دانشمندان در برابر آن انگشت حیرت به دندان دارند و با این که از بزرگی و وسعت و تعداد کهکشانها و ستارگان و کرات، اطلاعات دقیقی در دست نیست، ولی تنها در کهکشان ما، 150000 میلیون ستاره ثابت شمرده شده که میان آنها تعداد قابل توجهی شبیه خورشید ما وجود دارد. بنابراین با در نظر گرفتن عظمت عالم آفرینش ظاهراً بعید به نظر میرسد که حیات و زیست، مخصوص کره ما باشد و کرات دیگر از موجود زنده مانند انسان، بی بهره باشند.
هر چند به عقیده دانشمندان نجومی، احتمال وجود حیات در دیگر سیارات محدود منظومه شمسی بسیار ضعیف است، زیرا عطارد و زهره بسیار سوزان و خفه کننده و مریخ سرد و مشتری و زحل در "امونیک" و "متان" غوطهورند، ولی این نوع داوریها درباره کرات منظومه شمسی نیز چندان منطقی نیست، زیرا اگر خود را در یکی از این سیارات قرار دهیم، درباره زمین میگوییم: زمین از گاز کشنده، اکسیژن احاطه شده است و نمیتوانیم بفهمیم که چگونه ساختمان بدن انسان با اکسیژن سازگاری دارد.
از نظر فرد موحد و خداشناس که آفرینش جهان را از روی حکمت خداوند میداند، بعید به نظر میرسد که در میلیاردها ستاره هیچ کدام جز کره زمین مسکونی نباشد و همه حکم بیابانهای خشک و خالی و خاموش را داشته باشند و موجود زندهای، مطلقاً در هیچ یک دیده نشود.
قرآن مجید با بیانی روشن به موجودات زنده در آسمانها تصریح میکند و در توصیف قدرت خدا میفرماید: "و از آیات او است آفرینش آسمانها و زمین و آن چه از جنبندگان در آنها نموّ کرده است". (1)
در آیهای دیگر بیان شده است:
"تمام کسانی که در آسمانها و زمینها میباشند، بنده او هستند".(2)
هم چنین خداوند فرموده است: "خداوند همه آنها را شمارش کرده و به دقت شمرده است".(3)
در هر حال از نظر علمی نمیتوان در مورد وجود موجودات زنده در آسمانها و کرات دیگر نظر قطعی و یقینی اظهار نمود، در حالی که دانشهای بشری در حال پیشرفت و تغییر و تکامل دائمی است. از متون دینی و آیات قرآن میتوان استنباط کرد که موجودات دیگر در آسمانها و چه بسا در کرات دیگر وجود دارند، اما این که همانند انسانها باشند و یا حتی موجودات دارای شعور باشند، به قطعی ثابت نمیشود، جز آن که در آیات قرآن از موجوداتی به نام جن نام برده میشود که وجود آنها از نظر دینی قطعی است و نظریات علمی نمیتواند آن را نفی کند.
این موجودات میتوانند در آسمانها و در برخی از کرات آسمانی زندگی کنند و در عین حال در زمین باشند و به واسطه جنسی (آتش) که از آن آفریده شدهاند، این قابلیت را دارند که در کرات مختلف (اگر شرایط زندگی برای آنها فراهم باشد) زندگی کنند. این موجودات دارای شعور و ادراک بوده و همانند انسانها دارای تکلیفاند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1. سوره شوری، آیه 29.
2. سوره مریم آیه 93.
3. همان، آیه 94.
قرآن مجید خطاب به پیامبرش فرمود: "به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که: خویشتن را با "جلباب" بپوشند که این کار برای این که به عفت شناخته میشوند و از تعرض محفوظ میمانند، برای آنان بهتر است".(1) بعضی از مفسّران جلباب را پوششی فراگیر معنا کردهاند که از بالای سر تا پایین پا را میپوشاند و چیزی در حدود اندازه چادر است.(2) البته دیدگاه دیگر جلباب را پوشش تا زانو(3) و دیدگاه سوم جلباب را مقنعه میداند.(4) بر اساس دیدگاه اوّل میتوان گفت: قرآن از چادر یا چیزی مانند آن که تمام بدن را بپوشاند، به عنوان حجاب برتر نام برده است. علاوه بر این: درباره پوشش حضرت فاطمه(ع) هنگام خروج از منزل و رفتن به مسجد برای دفاع از فدک، همین پوشش نقل شده است.
حضرت فاطمه(ع) مقنعه خویش را بر سر و جلباب بر تن کردند؛(5) یعنی پوششی که تمام تن را از سر تا قدم فرا میگرفته است.
علاوه بر این عقل نیز بر برتر بودن چادر حکم میکند، چون اندام بدن با چادر بهتر محفوظ میماند. شاید با استفاده از این موارد و احادیث دیگر، فقهای بزرگوار بر حجاب برتر بودن چادر تصریح نمودهاند.
البته پوشش کامل با مانتو و روسری نیز میتواند مورد استفاده قرار گیرد، ولی حجاب برتر نیست، زیرا هر چند با مانتو و روسری پوشش صورت میگیرد، ولی باز حجم بدن مشخص است. با مقایسه با چادر، قطعاً چادر برتری دارد.
آنچه مهم است، مراقبت زن از خود و حجاب و عفت خویش به جهت ایجاد جامعه سالم است. آن چه که بهتر بتواند این هدف را تأمین کند، برتر است، در عین حال در صورت لزوم زن باید با حفظ عفت و حجاب، نقش اجتماعی خود را به خوبی انجام دهد. البته شیک پوشی و تمیز و مرتب بودن از خصلت زنان است و خصلت بسیار خوبی است که خدا در وجود زنان قرار داده تا بر جذابیت آنان افزوده شود، لیکن باید در کوچه و خیابان و در منظر مردان نامحرم طوری رفت و آمد کنند که همراه با متانت و عفت بوده و باعث گناه و معصیت الهی نشوند یا طمع در دل های بیمار ایجاد کند.
------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشتها:
1. احزاب (33) آیه 59.
2. ر.ک: علامه طباطبایی، المیزان؛ شیخ طوسی، تفسیر تبیان.
3. المصباح المنیر، ریشه جلب.
4. راغب اصفهانی، مفردات، ریشه جلب.
5. طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 98.
نخست توجه شما را به یک واقعیت تاریخی جلب میکنیم و آن این که پس از پیامبر(ص) نزاع سیاسی بین مسلمانان پدید آمد و بدین جهت مسلمانان به دو گروه تقسیم شدند:
دستهای پیرو مکتب خلافت و دستهای پیرو مکتب اهل بیت قرار گرفتند. دستهای که پیرو مکتب خلافت بودند، از نشر حدیث پیامبر(ص) جلوگیری کردند، چون دلیل شیعه برای اثبات حقانیت امام علی(ع) به طور روشن در روایات پیامبر بود. این امر سبب شد که هم از جانب ابوبکر به احادیث پیامبر(ص) بیمهری صورت گیرد و هم از سوی خلیفه دوم (عمر).
ابوبکر پانصد حدیث پیامبر را که در زمان حضرت نوشته شده بود، در آتش سوزاند و به صحابه سفارش کرد که روایات پیامبر را نقل نکنید و اگر مردم از شما سؤال شرعی کردند، از قرآن پاسخ دهید، نه از روایات. عمر نیز همین فرمان را صادر کرد، نیز دستور داد همه روایات مکتوب را سوزاندند و نگارش روایات پیامبر(ص) را ممنوع نمود. هر دو میگفتند: کتاب خدا برای ما کافی است (حسبنا کتاب الله) جالب این است که اگر چه این بی مهری را در مورد روایات نمودهاند، اما هر جا که به نفعشان بود، به نوعی از آن استفاده میکردند، مانند جریان سقیفه که با نقل روایت "الائمه من قریش" حکومت را خود به دست گرفتند و با نقل روایت "انا معاشر الأنبیاء و لا نورّث" حضرت فاطمه را از فدک محروم کردند.
حال برمیگردیم به بحث مورد نظر: اگر همان گونه که در روایات پیامبر(ص) دلیل روشن درباره امامت امام علی(ع) و دیگر امامان شیعه وجود دارد، در قرآن نیز وجود میداشت و از امامان(ع) نام برده میشد، ممکن بود همان بی مهریای که به روایات پیامبر روا داشته شد، به آیات نیز روا داشته میشد و آن گروه سیاسی حاکم که نسبت به روایات پیامبر(ص) موضعگیری کردند و گفتند: "حسبنا کتاب الله"، میتوانستند به جای آن بگویند ما کتاب خدا را قبول نداریم و به قرآن بی توجهی کنند و بر اثر همین سیاست، میدان برای تحریف قرآن آماده میشد.
اما خدا خواست که قرآن زنده و پاینده و بدون تحریف و از دستبرد نا اهلان مصون بماند (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون)(1) عدم ذکر اسامی امامان و به صورت مستقیم وارد مباحث یا منازعات سیاسی بعد از پیامبر نشدن، از جمله راهکارها و مصلحتاندیشی برای حفظ قرآن است.
در عین حال در بعضی از آیات قرآن خصوصاً آیه پنجاه و پنج سوره مائده کنایه بسیار ظریفی نسبت به اعطای زکات و کمک به فقیر به وسیله امیرمؤمنان علی(ع) وجود دارد. این کنایه رساتر از تصریح است. میفرماید: "ولیّ و صاحب اختیار شما خدا است و رسول و آنان که ایمان آوردهاند ؛ که نماز میخوانند و در حال رکوع زکات میدهند".
در این آیه خداوند میتوانست نام مبارک علی(ع) را به صراحت ببرد، ولی مطلب را در لفّافه و کنایه قرار داد، تا علاوه بر شیرینی مطلب، اهمیت آن نیز معلوم شود. و در عین حال توجه به مطلب سابق نیز شده باشد.
راجع به دوازده امام(ع) آیة : "ان عدة الشهور عند الله اثنی عشر شهراً فی کتاب الله یوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم ذلک الدین القیّم"(2) قابل توجه است.
معنای آیه : "تعداد ماهها در پیشگاه الله دوازده ماه است، آن هم در کتاب خدا. از روزی که زمین و آسمان را آفرید. چهار ماه حرام است. این است دین قیم و استوار".
اگر به تأکید بیش از حد آیه نگاه کنیم و قیدهای "عندالله" و "کتاب الله" را بنگریم، به اضافه "ذلک الدین القیم" خواهیم فهمید که مقصود آیه بالاتر از ماههای سال است.
از این رو در برخی از تفسیرها به امامت دوازده امام تفسیر شده است. در مورد اهل بیت پیامبر نیز آیه تطهیر و آیه مودت و دوستی قربی در قرآن آمده است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1 . حجر (15)، آیه 9.
2 . توبه (9)، آیه 36.
پرسش:
در آیه 7 آل عمران اگر جمله «والرّاسخون فی العلم» عطف بر جمله «وما یعلم تأویلَه إلاّ الله» شود، آیا علم بندگان را در ردیف علم خدا قرار ندادهایم؟
پاسخ:
در ترجمه و تفسیر آیة فوق میان مفسران و قرآن پژوهان سنی و شیعه بلکه حتی بین مفسران شیعی اختلاف نظر وجود دارد، که آیا «والراسخون فی العلم» مستقل است، یا عطف بر جمله قبلی «إلاّ الله» میباشد.
آیا معنای آیه این است که «تأویل قرآن را جز خدا و راسخون در علم نمیدانند، یا معنی آن این است که تأویل قرآن را فقط خدا میداند امّا راسخون در علم میگویند: گرچه تأویل آیات متشابه را نمیدانیم امّا در برابر همه آیات خدا تسلیم هستیم و همه از طرف پروردگار است.(1)
فرض که صورت عطف را بپذیریم، مانعی ندارد و این اشکال که «دانش راسخون در علم، در ردیف علم خدا» قرار میگیرد، پیش نمیآید، زیرا اوّلاً علم خدا ذاتی است، ولی علم دیگران بالعرض است، یعنی پیامبران اولیای خدا از خود چیزی ندارند، و هرچه دارند، از اوست.
اگر عصای حضرت موسی(ع) به مجرد انداختن، تبدیل به اژدها میشود و یا اگر حضرت عیسی(ع) مریضها را شفا میدهد و مردگان را زنده میکند، همه با اجازه و اذان و عنایت پروردگار است. پس خدا علوم را به پیامبران و اولیاء عنایت کرده است.
در آیه مورد بحث هم چنین است که تأویل و علم آیات متشابه را غیر از خدا، «راسخون در علم» نیز بدانند، زیرا دانستن آنان با اذن خدا اشکال ندارد.
در ثانی، بسیار بعید است که در قرآن آیاتی باشد که اسرار آن را جز خدا نداند. مگر آیات برای تربیت و هدایت مردم نازل نشده، پس چگونه ممکن است پیامبری که قرآن بر او نازل شده، از معنا و تأویل آن بیخبر باشد؟! این پندار درست به آن میماند که شخصی کتابی بنویسد که مفهوم بعضی جملههای آن را جز خودش هیچ کس نداند!(1)
سوم: هیچ گاه در میان دانشمندان اسلامی و مفسران قرآن دیده نشده که از بحث دربارة آیهای خودداری کنند و بگویند از آیاتی است که جز خدا معنی نهایی آن را کسی نمیداند، بلکه آنان پیوسته برای کشف اسرار و معانی قرآن تلاش و کوشش داشتهاند.(2)
چهارم: طبق احادیث وارده، مقصود از «راسخون فی العلم» پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) است، و این معنا منافات با توسعه مفهوم آن ندارد، که بگوییم آیه کارشناسان هر علمی را نیز شامل است. ابن عباس که فقیه عصر خود بود، میگفت: من هم از راسخان در علم هستم.(1) منتها هر کسی به اندازة فکر و دانائیش، از اسرار و تأویل آیات آگاه میگردد.
کسانی که علمشان از دانش بیپایان خدا سرچشمه میگیرد، به همة اسرار و تأویل قرآن آشنا هستند، در حالی که دیگران تنها قسمتی از اسرار را میدانند.
بنابر این با این توضیح، در صورت عطف بین دو جمله، هیچ تنافی نخواهد بود؛ نیز پاسخ سؤال دوم شما داده شده، زیرا وقتی دانشمندان و قرآنپژوهان در تفسیر آیه اختلاف نظر داشته باشند، منشأ اختلاف ترجمة قرآن نیز میشود، و این مطلب ارتباطی به پیروی از دیدگاه اهل سنت ندارد.
معنای تأویل: معنایی را که اشاره کردید، نیافتیم. دربارة معنای تأویل سخن بسیار گفتهاند. مرحوم علامه طباطبایی تعریفها را آورده نقد کرده و میگوید: «تأویل حقیقتی است واقعی که بیانات قرآن (چه احکام و مواعظ و چه حکمتهایش) مستند به آن است. چنین حقیقتی در باطن تمامی آیات قرآنی موجود است، چه آیات محکم و چه آیات متشابه. حقیقت مزبور از قبیل مفاهیمی که از الفاظ به ذهن میرسد نیست، بلکه امور عینی است، که از بلندی مقام ممکن نیست در چهاردیواری الفاظ قرار گیرد. اگر خدا آنها را در قالب الفاظ و آیات آورده، از باب «چون که با کودک سر و کارت فتاد» است و خدا خواسته است ذهن بشر را به گوشه و روزنهای از آن حقایق نزدیک سازد».
علامه لفظ تأویل را که در قرآن شانزده بار به کار رفته، در تمام موارد به همین معنا میداند.(1)
موفق باشید.
پینوشتها:
1ـ تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص 1756.
2ـ تفسیر نمونه، ج 2، ص 239.
3ـ مجمع البیان، ج 3، ص 175.
4ـ اصول کافی، ج 1، ص 213.
5ـ المیزان، ج 3، ص 74، با تلخیص.
نخستین آیه که در دو سوره قرآن آمده است می گوید «پیروان کتب آسمانی به خوبی پیامبر اسلام (ص) را می شناسند، آن گونه که فرزندان خود را می شناسند»
«الَّذینَ اَتَِناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفونَهُ کَما یَعْرِفُونَ اَبْناءَهُمْ»
یعنی نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلکه نشانه ها و خصوصیات و جزئیات او را نیز می دانند، و در ذیل آیه که در سوره بقره آمده می فرماید (اما گروهی از آنان حق را کتمان می کنند با اینکه از آن با خبرند) «وَاِنَّ فَریقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ»
از «عبدالله بن سلام» که یکی از علمای بزرگ یهود بود و سپس اسلام را پذیرفت نقل شده که می گفت «من پیامبر اسلام (ص) را بهتر از فرزندم می شناسم» «اَنَا اَعْلَمُ بِهِ مِنّی بِابْنی». (تفسیر کبیر فخر رازی و المنار ذیل آیه مورد بحث.)
در دومین آیه با ذکر نُه وصف از اوصاف پیامبر اسلام (ص) که در واقع دلایل حقانیت او را از زوایای مختلف، مورد توجه قرار داده است ـ که بعضی اشاره به محتوای والای دعوت او و برنامه های او است، و بعضی به قرائن دیگر مانند امی و درس نخوانده بودن، دلسوز و مهربان بودن و امثال آن اشاره می کند، و در قسمتی از این دلایل نیز روی مسأله صفات و علامات و نشانه های او در کتب آسمانی پیشین (تورات و انجیل) تکیه می کند ـ می فرماید (کسانی که از رسول (خدا) همان پیامبر امی و درس نخوانده پیروی می کنند همان کسی که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است می یابند ... آنها رستگارند)
«اَلَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْاُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوریةِ وَالْاِنْجیلِ ... اوُلئِکَ هُمُ المُفْلِحُونَ».
گر چه در این آیه با صراحت نام پیامبر اسلام (ص) برده نشده، ولی اوصافی که در آن ذکر گردیده آشکارا می رساند که منظور، آن حضرت است.
قابل توجه اینکه قرآن نمی گوید «یَجِدُونَ عَلائِمَهُ وَدَلائِلَهُ» (نشانه ها و دلایل او را می یابند) بلکه می گوید «یَجِدُونَهُ» یعنی خود آن پیامبر (ص) را در تورات و انجیل می یابند و این تعبیر یعنی حضور پیامبر(ص) در کتب آنها تأکیدی است بر نهایت وضوح این مطلب.
در سومین آیه از زبان عیسی بن مریم می خوانیم که او با صراحت در برابر بنی اسرائیل بشارت داد که من رسول خدا هستم، و توراتی را که پیش روی من است تصدیق می کنم، و نسبت به پیامبری که بعد از من می آید و نام او «احمد» است شما را بشارت می دهم «وَاِذْ قالَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ یا بَنی اِسرائیلَ اِنّی رَسُولُ اللهِ اِلَیْکُمْ مُصَدِقاً لِما بَیْنَ یَدَیِّ مِنَ التَّوریةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولِ یَأْتی مِنْ بَعْدی اسْمُهُ اَحْمَدُ»
و در پایان آیه می فرماید (ولی هنگامی که او (پیامبر اسلام) با معجزات به سراغ آنها آمده گفتند این سحری است آشکار) «فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتّ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبینٌ»
قابل توجه اینکه قرآن گفتار آنها را در مخالفت با معجزات و نسبت دادن آن به سحر نقل می کند، ولی سخنی از مخالفت آنها در مورد اخبار «مسیح» (ع) نسبت به آمدن «احمد» نگفته است و این دلیل روشنی است بر اینکه آنها این خبر را انکار نمی کردند.
در چهارمین آیه به نکته تازه ای در این رابطه برخورد می کنیم، می فرماید (هنگامی که از طرف خداوند کتابی به سوی آنها آمد که موافق نشانه هایی بود که با خود داشتند و پیش از این جریان به خود نوید فتح بر کفار (به برکت ظهور پیامبر جدید) می دادند (آری) هنگامی که آنچه را از قبل شناخته بودند به سراغشان آمد، به آن کافر شدند، پس لعنت خدا بر کافران باد) «وَلَمّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ مٌصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَکانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحونَ عَلَی الَذین کَفَروُا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَروُا بِهِ فَلَعْنَةُ اللهِ عَلَی الْکافِرینَ».
این آیه اشاره به چیزی است که در شأن نزول آن آمده که «یهود» به خاطر نشانه هایی از پیامبر اسلام (ص) که در کتب خود دیده بودند، از سرزمین و دیار خود به «مدینه» هجرت نمودند، و چون در کتب خویش خوانده بودند که هجرتگاه این پیامبر (ص) در میان کوه «عیر» و «اُحد» است (دو کوهی که در دو طرف مدینه قرار دارد) آمدند و در مدینه ساکن شدند و حتی به برادران خویش نوشتند که ما سرزمین موعود را یافتیم، و به سوی ما بیایید، آنها که در فاصله نه چندان دوری بودند گفتند ما از آن سرزمین فاصله زیادی نداریم، هنگامی که پیامبر موعود به آنجا هجرت کرد به سوی شما خواهیم آمد! و به هنگامی که با ساکنان بومی مدینه «اوس» و «خزرج» درگیر می شدند، می گفتند «ما در سایه پیامبر جدید، بر شما پیروز خواهیم شد».
ولی متأسفانه هنگامی که آن پیامبر ظهور کرد، با او به مخالفت برخاستند، چرا که او را در مسیر امیال و اهداف نامشروع خود ندیدند.
اینها همه نشان می دهد که مسأله ظهور پیامبر اسلام (ص) تا چه اندازه در کتب آنها به وضوح آمده بود.
و بالأخره در آخرین آیه مورد بحث یهود را مخاطب ساخته و ضمن تأکید بر لزوم ایمان به کتاب آسمانی پیامبر اسلام (ص) که موافق با نشانه های نزد آنها است، می فرماید (ایمان بیاورید به آنچه نازل کردم که تصدیق می کند آنچه را با شماست، و نخستین کسانی نباشید که به آن کافر شوید) «وَاَمِنوُا بِما اَنْزَلْتُ مُصَدّقاً لِما مَعَکُمْ وَلا تَکونُوا اَوَّلَ کافِرٍ بِهِ»
یعنی اگر بت پرستان عرب به آن کافر شوند، عجیب نیست، عجیب این است که شما آن را انکار کنید، چرا که از شما انتظار می رفت نخستین مؤمنان به او باشید، مگر به خاطر شوق دیدار او و درک حضورش از شهرها و دیار خود به مدینه نیامدید و در انتظار ظهورش روزشماری نمی کردید، پس چرا قضیه برعکس شود و شما نخستین کافران باشید.
سپس به انگیزه این «تغییر روش»، اشاره کرده می فرماید به خاطر منافع مادی، حقایق را پنهان نکنید (و آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید و از مخالفت من بپرهیزید) «وَلا تَشْتَروُا بِآیاتی ثَمَناً قَلیلاً وَاِیّایَ فَاتَّقُونِ».
اشاره به اینکه هر بهایی در مقابل آن بگیرید ناچیز است، هر چند تمام جهان باشد، اما شما دون همتان به خاطر منافع اندک مادی (احیاناً برای یک میهمانی سالیانه) آیاتی که نشانه های پیامبر اسلام (ص) را در بردارد پنهان نمودید.
پرسش: آیاآیاتی در قرآن وجود داردکه تأیید صدق گفتار پیامبر اسلام توسط پیروان کتب آسمانی پیشین آمده باشد؟
پاسخ :نخستین آیه که در دو سوره قرآن آمده است می گوید «پیروان کتب آسمانی به خوبی پیامبر اسلام (ص) را می شناسند، آن گونه که فرزندان خود را می شناسند»
«الَّذینَ اَتَِناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفونَهُ کَما یَعْرِفُونَ اَبْناءَهُمْ»
یعنی نه تنها از اصل ظهور و دعوت او آگاهند بلکه نشانه ها و خصوصیات و جزئیات او را نیز می دانند، و در ذیل آیه که در سوره بقره آمده می فرماید (اما گروهی از آنان حق را کتمان می کنند با اینکه از آن با خبرند) «وَاِنَّ فَریقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ یَعْلَمُونَ»
از «عبدالله بن سلام» که یکی از علمای بزرگ یهود بود و سپس اسلام را پذیرفت نقل شده که می گفت «من پیامبر اسلام (ص) را بهتر از فرزندم می شناسم» «اَنَا اَعْلَمُ بِهِ مِنّی بِابْنی». (تفسیر کبیر فخر رازی و المنار ذیل آیه مورد بحث.)
در دومین آیه با ذکر نُه وصف از اوصاف پیامبر اسلام (ص) که در واقع دلایل حقانیت او را از زوایای مختلف، مورد توجه قرار داده است ـ که بعضی اشاره به محتوای والای دعوت او و برنامه های او است، و بعضی به قرائن دیگر مانند امی و درس نخوانده بودن، دلسوز و مهربان بودن و امثال آن اشاره می کند، و در قسمتی از این دلایل نیز روی مسأله صفات و علامات و نشانه های او در کتب آسمانی پیشین (تورات و انجیل) تکیه می کند ـ می فرماید (کسانی که از رسول (خدا) همان پیامبر امی و درس نخوانده پیروی می کنند همان کسی که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است می یابند ... آنها رستگارند)
«اَلَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْاُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوریةِ وَالْاِنْجیلِ ... اوُلئِکَ هُمُ المُفْلِحُونَ».
گر چه در این آیه با صراحت نام پیامبر اسلام (ص) برده نشده، ولی اوصافی که در آن ذکر گردیده آشکارا می رساند که منظور، آن حضرت است.
قابل توجه اینکه قرآن نمی گوید «یَجِدُونَ عَلائِمَهُ وَدَلائِلَهُ» (نشانه ها و دلایل او را می یابند) بلکه می گوید «یَجِدُونَهُ» یعنی خود آن پیامبر (ص) را در تورات و انجیل می یابند و این تعبیر یعنی حضور پیامبر(ص) در کتب آنها تأکیدی است بر نهایت وضوح این مطلب.
در سومین آیه از زبان عیسی بن مریم می خوانیم که او با صراحت در برابر بنی اسرائیل بشارت داد که من رسول خدا هستم، و توراتی را که پیش روی من است تصدیق می کنم، و نسبت به پیامبری که بعد از من می آید و نام او «احمد» است شما را بشارت می دهم «وَاِذْ قالَ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ یا بَنی اِسرائیلَ اِنّی رَسُولُ اللهِ اِلَیْکُمْ مُصَدِقاً لِما بَیْنَ یَدَیِّ مِنَ التَّوریةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولِ یَأْتی مِنْ بَعْدی اسْمُهُ اَحْمَدُ»
و در پایان آیه می فرماید (ولی هنگامی که او (پیامبر اسلام) با معجزات به سراغ آنها آمده گفتند این سحری است آشکار) «فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتّ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبینٌ»
قابل توجه اینکه قرآن گفتار آنها را در مخالفت با معجزات و نسبت دادن آن به سحر نقل می کند، ولی سخنی از مخالفت آنها در مورد اخبار «مسیح» (ع) نسبت به آمدن «احمد» نگفته است و این دلیل روشنی است بر اینکه آنها این خبر را انکار نمی کردند.
در چهارمین آیه به نکته تازه ای در این رابطه برخورد می کنیم، می فرماید (هنگامی که از طرف خداوند کتابی به سوی آنها آمد که موافق نشانه هایی بود که با خود داشتند و پیش از این جریان به خود نوید فتح بر کفار (به برکت ظهور پیامبر جدید) می دادند (آری) هنگامی که آنچه را از قبل شناخته بودند به سراغشان آمد، به آن کافر شدند، پس لعنت خدا بر کافران باد) «وَلَمّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ مٌصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَکانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحونَ عَلَی الَذین کَفَروُا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَروُا بِهِ فَلَعْنَةُ اللهِ عَلَی الْکافِرینَ».
این آیه اشاره به چیزی است که در شأن نزول آن آمده که «یهود» به خاطر نشانه هایی از پیامبر اسلام (ص) که در کتب خود دیده بودند، از سرزمین و دیار خود به «مدینه» هجرت نمودند، و چون در کتب خویش خوانده بودند که هجرتگاه این پیامبر (ص) در میان کوه «عیر» و «اُحد» است (دو کوهی که در دو طرف مدینه قرار دارد) آمدند و در مدینه ساکن شدند و حتی به برادران خویش نوشتند که ما سرزمین موعود را یافتیم، و به سوی ما بیایید، آنها که در فاصله نه چندان دوری بودند گفتند ما از آن سرزمین فاصله زیادی نداریم، هنگامی که پیامبر موعود به آنجا هجرت کرد به سوی شما خواهیم آمد! و به هنگامی که با ساکنان بومی مدینه «اوس» و «خزرج» درگیر می شدند، می گفتند «ما در سایه پیامبر جدید، بر شما پیروز خواهیم شد».
ولی متأسفانه هنگامی که آن پیامبر ظهور کرد، با او به مخالفت برخاستند، چرا که او را در مسیر امیال و اهداف نامشروع خود ندیدند.
اینها همه نشان می دهد که مسأله ظهور پیامبر اسلام (ص) تا چه اندازه در کتب آنها به وضوح آمده بود.
و بالأخره در آخرین آیه مورد بحث یهود را مخاطب ساخته و ضمن تأکید بر لزوم ایمان به کتاب آسمانی پیامبر اسلام (ص) که موافق با نشانه های نزد آنها است، می فرماید (ایمان بیاورید به آنچه نازل کردم که تصدیق می کند آنچه را با شماست، و نخستین کسانی نباشید که به آن کافر شوید) «وَاَمِنوُا بِما اَنْزَلْتُ مُصَدّقاً لِما مَعَکُمْ وَلا تَکونُوا اَوَّلَ کافِرٍ بِهِ»
یعنی اگر بت پرستان عرب به آن کافر شوند، عجیب نیست، عجیب این است که شما آن را انکار کنید، چرا که از شما انتظار می رفت نخستین مؤمنان به او باشید، مگر به خاطر شوق دیدار او و درک حضورش از شهرها و دیار خود به مدینه نیامدید و در انتظار ظهورش روزشماری نمی کردید، پس چرا قضیه برعکس شود و شما نخستین کافران باشید.
سپس به انگیزه این «تغییر روش»، اشاره کرده می فرماید به خاطر منافع مادی، حقایق را پنهان نکنید (و آیات مرا به بهای ناچیزی نفروشید و از مخالفت من بپرهیزید) «وَلا تَشْتَروُا بِآیاتی ثَمَناً قَلیلاً وَاِیّایَ فَاتَّقُونِ».
اشاره به اینکه هر بهایی در مقابل آن بگیرید ناچیز است، هر چند تمام جهان باشد، اما شما دون همتان به خاطر منافع اندک مادی (احیاناً برای یک میهمانی سالیانه) آیاتی که نشانه های پیامبر اسلام (ص) را در بردارد پنهان نمودید.
این سوره از نظر محتوا دارای چندین بخش مهم است:
1ـ مهمترین بخش این سوره را قسمتی از سرگذشت زکریا و مریم و حضرت مسیح(ع) و یحیی و ابراهیم، قهرمان توحید و فرزندش اسماعیل و ادریس و بعضی دیگر از پیامبران بزرگ الهی، تشکیل میدهد که دارای نکات تربتی خاصی است.
2ـ قسمت دیگری از این سوره که پس از بخش نخست، مهمترین بخش را تشکیل میدهد، مسائل مربوط به قیامت و چگونگی رستاخیز و سرنوشت مجرمان و پاداش پرهیزکاران است.
3ـ بخش دیگر مواعظ و نصایحی است که در واقع مکمل بخشهای گذشته میباشد.
4ـ بالاخره آخرین بخش اشارات مربوط به قرآن و نفی فرزند از خداوند و شفاعت است که مجموعاً برنامه تربیتی مؤثری را برای گرایش دادن جان انسانی به ایمان و پاکی و تقوا تشکیل میدهد.
فضیلت سوره
از پیامبر(ص) نقل شده است که "هر کس این سوره را بخواند، به تعداد کسانی که زکریا را تصدیق یا تکذیب کردند و همچنین یحیی و مریم و عیسی و موسی و هارون و ابراهیم و اسحاق و یقعوب و اسماعیل، به تعداد هر یک از آنها خداوند ده حسنه به او میدهد، همچنین به تعداد کسانی که (به دروغ وتهمت) برای خدا فرزندی قائل شدند و نیز به تعدادی کسانی که فرزند قائل نشدند"(1)
در حقیقت این حدیث دعوت به تلاش و کوشش در دو خط مختلف میکند:
خط حمایت از پیامبران و پاکان و نیکان، و خط مبارزه با مشرکان و منحرفان و آلودگان، زیرا میدانیم ثوابهای بزرگ را به کسانی نمیدهد که تنها الفاظ را بخوانند و عملی طبق آن انجام ندهند، بلکه این الفاظ مقدس مقدمهای است برای عمل:
در حدیث دیگری از امام صادق(ع) میخوانیم: "هر کس مداومت به خواندن این سوره کند، از دنیا نخواهد رفت، مگر این که خدا به برکت این سوره او را از نظر جان و مال و فرزند بینیاز میکند".(2)
این غنا و بی نیازی مسلّماً بازتابی است از پیاده شدن محتوای سوره در درون جان انسان و انعکاسش در خلال رفتار و گفتار او.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1ـ مجمع البیان، ذیل آیه.
2ـ همان، تفسیر نمونه، ج 13، ص 3 ـ 5.
چنان که میدانیم این سوره در "مکه" ناز شده است، بنابر این محتوای آن از نظر کمی محتوای عمومی سورههای مکی است که از توحید و معاد و وحی و قرآن و انذار و بشارت سخن میگوید.
در این سوره چهار بخش عمده دیده میشود:
1ـ نخست سخن از رسالت پیامبر و قرآن مجید و هدف از نزول این کتاب بزرگ آسمانی و گروندگان به آن است و تا آیه یازده آن را ادامه میدهد.
2ـ بخش دیگری از این سوره از رسالت سه نفر از پیامبران الهی، و چگونگی دعوت آنها به سوی توحید و مبازره پیگیر و طاقت فرسای آنها با شرک سخن میگوید که در حقیقت یک نوع تسلی و دلداری به پیامبر و ارائه طریق در انجام رسالت بزرگ او است.
3ـ بخشی از این سوره که از آیه 33 شروع میشود و تا آیه 44 ادامه دارد، پر از نکات جالب توحیدی، و بیان گویا از آیات و نشانههای عظمت پروردگار در عالم هستی است، در قسمتهای اخیر سوره نیز بحث توحیدی و آیات الهی باز میگردد.
4ـ بخش مهم دیگری از این سوره در مسائل مربوط به "معاد" و دلائل گوناگون آن و چگونگی حشر و نشر، و سؤال و جواب در روز قیامت، و پایان جهان، و بهشت و دوزخ سخن میگوید، که در این قسمت نکتههای بسیار مهم و دقیقی است. در لا به لای این بحثها چهارگانه آیاتی تکان دهنده برای بیداری و هشیاری غافلان و بی خبران آمده است که اثری نیرومند در دلها و جانها دارد.
خلاصه این که: در این سوره با صحنههای مختلفی از آفرینش و قیامت و زندگی و مرگ و انذار و بشارت روبرو میشود که مجموعهای بیدار کننده و نسخهای شفابخش را تشکیل میدهد.
فضیلت سوره "یس"
سوره "یس"به گواهی احادیث متعددی که در این زمنیه وارد شده، یکی از مهمترین سورههای قرآنی است، به گونهای که در احادیث به عنوان "قلب قرآن" نامیده شده است.
پیامبر فرمود: "إنّ لکلِّ شیء قلباً وقلب القرآن یس؛ هر چیزی قلبی دارد و قلب قرآن یس است"(1).
در حدیثی از امام صادق(ع) نیز همین معنی آمده است و در ذیل آن میافزاید:
"فمَنْ قرء یس فی نهاره قبل أنْ یمسی، کان فی نهاره من المحفوظین و المرزوقین حتی یمسی، ومَن قرأها فی لیله قبل أنْ ینام وُکِّلَ به ألف ملک یحفظونه مِنْ کلِّ شیطان رجیم و مِنْ کلِّ آفة؛ هر کس آن را در روز پیش از آن که غروب شود بخواند، در تمام طول روز محفوظ و پر روزی خواهد بود، و هر کس آن را در شب پیش از خفتن بخواند، خداوند هزار فرشته را بر او مامور میکند که او را از هر شیطان رجیم و هر آفتی حفظ کنند..."به دنبال آن فضائل مهم دیگری نیز بیان میفرماید.(2)
پیامبر فرمود:
"سورة یس تدعی فی التوراة المعمة! قیل: وما المعمة؟ قال: تعمّ صاحبها خیر الدنیا